پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

مهران دوستی که بود و چه کرد و چرا ماندگار خواهد ماند؟
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤  

مهران دوستی که بود و چه کرد و چرا ماندگار خواهد ماند؟

 

 گرم ترین صدای رادیو ایران که در سالیان اخیر  بر روی تخت بیمارستان خاموش شد و دیگر فرکانس های رادیو صدای دوستی را نمی گیرند.مهران دوستی یک عمر خاطره داشت . از معدود صداهای ماندگار مانده در میهن بود که با شنیدن صدایش کلی خاطرات و گذشته پیش چشمت می آمد. بسیاری با او خاطرات شیرین داشتند. صدایش از جنس صداهایی بود که در آرشیو ذهنت حک و ثبت می شد . صدایش را می توانستی از میان هزاران صدا تمیز و تفکیک کنی .مهران خاطره بود.

افزون بر دوستی و آشنایی با او این اقبال را هم داشتم که یک بار به عنوان نویسنده در برابر او قرار بگیرم و پاسخگوی پرسش های او باشم . افسوس که رفت . حیفم آمد درباره او ننویسم .

به جرئت می توانم بگویم رادیو ایران امروز یکی از وزنه ها و پایه های خود در گویندگی را از دست داد.

این فقدان را به همه دست اندرکاران رادیو و به ویژه گویندگان و همکارانش تسلیت می گویم .

با تمام شنوندگانش نیز هم دردم و باور دارم که صدایش ماندگار خواهد بود. آنقدر یادگاری برایمان باقی گذاشته که حالا حالاها گوش کنیم و سرکیف بیاییم به وقت دلتنگی .

 

مهران دوستی که بود؟

مهران دوستی (زادهٔ ۳ بهمن ۱۳۳۵ - درگذشته ۲ خرداد ۱۳۹۴) گویندهٔ رادیو و مجری برنامه‌های تلویزیون ایرانی است.

او در روستای بلده از توابع نور زاده شد و دانش‌آموخته رشته مکانیک و مهندسی تصفیه آب در ایالات متحده آمریکا است. در سال ۱۳۵۹ و هنگام تصدی سمت مدیریت تولید صدا و سیمای مرکز گیلان، به دلیل نیامدن گوینده این کار را بر عهده می‌گیرد و از آن پس تاکنون این حرفه را دنبال کرده‌است. در زمان جنگ ایران و عراق اطلاعیه‌های ارتش را در رادیو می‌خواند و از گویندگان رادیو جبهه بود. او در سالیان اخیر به عنوان یکی از چهره‌های شناخته شده رادیو گویندگی برنامه‌های متعددی را بر عهده داشته‌است. همکاری در برنامه‌های تلویزیونی از جمله سینما دو و سینما چهار و تیزرهای تبلیغاتی از دیگر فعالیت‌های او در حیطه گویندگی است.

وی در چند سال اخیر به عنوان گویندهٔ برتر رادیو و نمایندهٔ ایران در ABU (اتحادیه رادیو تلویزیونی آسیا- اقیانوسیه) انتخاب شده است.

دوستی ۲ خرداد ۱۳۹۴ بر اثر ایست قلبی در یکی از بیمارستان‌های تهران

درگذشت.

 

این هم مهران دوستی از زبان خودش :

من مهران دوستی هستم …

دقیقا ساعت ۳ بامداد روز سوم بهمن ماه ۱۳۳۵ در روستای بلده از توابع نورکه به آن علمده می گفتند و امروز به آن رویان می گویند در مازندران بدنیا آمدم .

بیشتر دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در دامنه جنگل های انبوه البرز گذراندم . در دوران پایانی تحصیل دبیرستان به تهران آمدم، چند سال در تهران بودم و سپس باز به شمال رویان بر گشتم. بعد از گرفتن

دیپلم چون در انجمن ایران و آمریکای آن زمان جزو شاگردان ممتاز در یادگیری زبان انگلیسی بودم ، امتحان تافل دادم و با نمره ای خوب از دانشگاه هوستون ایالت تگزاس پذیرش گرفتم و شدم یکی از هزاران دانشجوی ایرانی مقیم آمریکا ، بعد از انقلاب در سال ۶۰ به ایران برگشتم و از همان زمان تا حالا شما صدای مرا از رادیو و تلویزیون می شنوید و من میهمان لحظات صبح و عصر شما هستم


کلمات کلیدی: مهران دوستنی که بود؟
 
صد و هفتاد و پنج
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤  

صد و هفتاد و پنج


علیرضا قزوه زمانی شعری سروده بود که سال های سال قاب کرده بودم و توی اتاق زده بودم و هر روز می خواندم و تقریبا از حفظ بودم. نقل حالی بود بر این 175 غواص .انگار مساقمی با آنها به گفتگو نشسته بود. خانواده هایی که تجربه جنگ را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده اند و می دانند شهید و جانباز و مفقود الاثر یعنی چه حتما این شعر را هم می فهمند (بی توجه به نام و عقاید شاعر).می خواستم مثل بقیه چیزی برای این 175 نفر بنویسم ولی مگر اشک امان و مجال می دهد؟یاد این شعر افتادم و خواستم همین شعر را با شما قسمت کنم. فاتحه ای بخوانید به یاد این مظلومین دست بسته بعد از خواندن شعر :

فدای نرگس مستت باد، هزار زنبق صحرایی

هزار سر همه سودایی، هزار دل همه دریایی

میان کوچه بیداران، هنوز در گذر توفان

به یاد چشم تو می سوزد، چراغ این شب یلدایی

کنار من بنشین امشب، که تا سپیده سخن گویم

تو از طلوع اهورایی، من از غروب تماشایی

هزار شب همه شب بی تو، زبان زمزمه ام این بود

بخواب تا بدمد بختت، بخواب ای سر سودایی

چه مانده است زما یاران! دلی شکسته تر از باران

دلی شکسته که خوکرده است، به درد و داغ و شکیبایی

تو نیستی و دلت اینجاست، کنار آینه و قرآن

برادران همه برگشتند، چرا به خانه نمی آیی؟

علیرضا قزوه


کلمات کلیدی:
 
خلقیات ما ایرانیان از نگاه یک خارجی
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  

خلقیات ما ایرانیان از نگاه یک خارجی

 

دکتر بئاتریس سالاس را خوب به یاد دارم .سال ها از آخرین دیدارمان گذشته است. او را وقتی برای کاری اداری به دانشگاه آزاد رفته بودم ،در ساختمان مرکزی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال در خیابان مکران جنوبی پاسداران دیدم .از همان وقتی که اسمش را با لهجه به مسئول آنجا گفت، در خاطرم ماند. یادم هست گفت که اسپانیایی تدریس می کند. ظاهرا آمده بود پیگیر کارش باشد . از همان موقع اسم و فامیلش در ذهنم مانده بود تا حالا که در برنامه خندوانه جلوی دوربین رامبد جوان نشسته و درباره خلقیات عجیب ما ایرانیان حرف می زند. اببینید او چطور با چند سال زندگی از اینکه ما شاد نیستیم، اطمینان دارد و چگونه رفتار دوگانه و عجیب ما را ،که به صورت روزمره بارها تکرار می شود (و البته از نظر ما عجیب نیست بلکه کاملا طبیعی است) را تجزیه و تحلیل می کند.

https://www.youtube.com/watch?v=OgIlzpjJbnQ


کلمات کلیدی: بئاتریس سالاس
 
او بر نمی گردد
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  

او بر نمی گردد

 

بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگردد

بهار  مملو از گلهــــای  شب بو برنمیــــــــــگردد

 

خودت دستی بکش روی  سرت خود را نوازش کن

سرانگشتی که میزد شـــانه بر مو برنمیـــــگردد

 

دلت پر میـــکشد میدانم اما چاره تنهـــایی ست

به این دریـــــاچه دیگر تا ابد قو برنمیـــــــــــگردد

 

ببندی یا نبنــــدی سبزه هــــا را بعد از این روبان

نگـــاه  گوشه ی  قابش به این سو برنمیــــگردد

 

هوا غمگین، نفس خســــته، در و دیوار لب بسته

سکوت  خانه سنگین و هیــــاهو برنمیــــــــگردد

 

گذشت آن خاطرات و آن حیــــاط و شمعدانی ها

هوای  عصر و تخت و چــــای  لیمو برنمیـــــگردد

 

همیشه آخر  این فیلـم، جای یک نفر خالی ست

به صحنه قیصری با زخــــم  چاقو برنمیـــــــگردد

 

نوشتی تا "خداحـافظ" به روی  شیشه های  مه

خدا هم گـــریه کرد از جمله ی  "او برنمیـــگردد"

 

*شهراد میدری*


کلمات کلیدی: شهرام میدری
 
عاشق مشو
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  

عاشق مشو

عاشق زنی مشو که می‌خواند

که زیاد گوش می‌دهد

زنی که می‌نویسد

عاشق زنی مشو که فرهیخته است

افسونگر، وهم‌آگین، دیوانه

عاشق زنی مشو که می‌اندیشد

که می‌داند که داناست، که توانِ پرواز دارد

به زنی که خود را باور دارد

عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می‌خندد یا می‌گرید

که قادر است جسمش را به روح بدل کند

و از آن بیشتر عاشق شعر است

(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)

و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد

و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد

زنی که از سیاست سر در می آورد

زنی که از بی عدالتی بیزار است

زنی که فارغ از ویژگی های صورت و پیکرش، زیباست

عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب‌ده است

که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی

چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی

که با تو بماند یا نه

که عاشق تو باشد یا نه

از این‌گونه زن، بازگشت به عقب ممکن نیست

هرگز

 

مارتا ریورا گاریدو

شاعر معاصر جمهوری دومینیکن


کلمات کلیدی:
 
ای ابراهیم منصفی
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  

ای منصفی ...آخ منصفی ...ای ابراهیم منصفی!!!


آخ ابراهیم منصفی! فکرش را می کردی سال ها بعد با حنجره ای دیگر در میانه های اتوبان 5 امریکا در کالیفرنیای جنوبی با ما چه خواهی کرد...با ما که گاهی احساس پوچی می کنیم و به گفتگو با دل می نشینیم...این هم آوایی و همراهی ماست با منصفی و نامجو ...بسیاری دیگر هم هم آوای ما می شوند گاهی وقت ها....متن ترانه و برگردانش به فارسی
مَوا برم تنها بَشُم
می‌خوام برم تنها بشم

تنها فقط با سایَه خو
تنها فقط با سایه‌ام

ساعت تلخ رفتنِن
ساعت تلخ رفتنه

مه خوب اَفهمُم غایَه خو
من خوب می‌فهمم زمان رفتنم را

دو روز تلخ زندگی
دو روز تلخ زندگی

قصه‌ی تلخ مردنه
قصه‌ی تلخ مردنه

امید یک روز زندگی
امید یک روز زندگی

دنبال خو با گور بردنَ
با خود به گور بردن است

ای دل دگه گولُم مزن
ای دل دیگر گلوم نزن

مِه بِشتِه گولت ناخارُم
من بیشتر از این گولت را نمی‌خورم

برگشتنی نین ای سفر
این سفر برگشتن ندارد

دنبال خو بِی تو نابرم
من تو را با خودم نمی‌برم

آدمِ پوچی مثلِ مه
آدم پوچی مثل من

کجا بریت که جاش بَشت
کجا بره که جاش باشه

با چه زبونی گَپ بزنت
با چه زبانی حرف بزند

تا یکی آشناش بشت
تا یکی آشناش بشه

موات از ایجا دور بشم
می خوام از اینجا دور بشم

جایی برم که چوک اَرُم
جایی برم که بچه بودم

غیر از خیال خوب خوم
غیر از خیال خوب خودم

هیچی نَهستَه تو سرم
هیچ چیز در سرم نیست

ای دل دگه گولم مزن
ای دل دیگر گولم نزن

مه بشته گولت ناخارم
من بیشتر از این گولت را نمی‌خورم

برگشتن اینین ای سفر
برگشتن ندارد این سفر

دنبال خو بِی تو نابرم
من تو را با خودم نمی‌برم

دنبال خو بِی تو نابرم
تو را با خودم نمی‌برم
https://www.youtube.com/watch?v=iJvcpyuSBSs

 

کلمات کلیدی: ابراهیم منصفی ،آدم پوچ
 
محمد علی سپانلو درگذشت
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  

محمد علی سپانلو درگذشت

برای سپانلو شاعر تهران

 


یکی دیگر از شاعران شهرمان هم پرید کمتر از یک سال بعد از پریدن سیمین این بار نوبت سپانلو تهرانی ترین شاعر شهر بود که اردیبهشت را برای پریدن انتخاب کرد. شاعری که خوب زیست و تا می توانست و در توان داشت خلق کرد و ماترکی حسابی از خود برای ما میراث داران بعد از خودش باقی گذاشت .

حکایت ها و قصه های زیادی از تهران می دانست که گاه عجیب و غریب هم می نمود . بسیاری از این حکایت های جالب را شنیده بودم و یکی از این ماجراها را شخصا در جمع دوستانش برایمان تعریف کرد که به گمانم فیلم آن را دارم و باید بگردم و پیدایش کنم و با شما قسمت کنم. باری آخرین بار در شهرک سینمایی عزالی دیدمش و خواستم چند کلامی برایمان در جمع دوستان حرف بزند . با سند باد پسرش که تازه از ینگه دنیا آمده بود همسفر ما شده بود برای بازدید از ماکت تهران قدیم و ترجیح داد در صحبت هم از تهران صحبت کند و چنین گفت :

«من نخستین‌باراست از مجموعه شهرک سینمایی که علی حاتمی به پا کرده، بازدید می‌کنم و برایم جالب بود؛ چرا که می‌دانید من نسبت به شهر تهران حساس هستم. 100 سال است که قلب ایران در تهران می‌تپد و ری باستانی زیر این خاک خوابیده است.

تهران شهر عجیبی است و درباره محله‌هایی از آن حرف و حدیث‌هایی است که هر کدام می‌تواند داستان‌ها باشد. مثلاً در دزاشیب خانه‌ای هست که کسی اجاره‌اش نمی‌کند و یک بنده خدایی فکر کرده بود آنجا گنج هست و وقتی رفته بود صدای موسیقی شنیده بود که وقتی به همه اتاق‌ها سر می‌زند، می‌بیند خبری از ارکستر نیست!

من 40 سال است که درباره این شهر می‌نویسم. از روزهایی که هنوز اسب در این شهر تردد می‌کرد. یادم می‌آید کافه فیروز مخصوص افرادی بود که پول کمتری داشتند و پولدارترها به کافه نادری می‌رفتند.

تهران مادرشهر است؛ البته هرکه هرچه خواسته، به آن گفته است؛ در حالی‌که در شهرهای دیگر نمی‌توانید به آن شهرها چیزی بگویید. من این را وظیفه‌ی سیاسی ندیدم؛ ولی جوشش و عشق درونی من باعث شده تا از تهران بنویسم. تهران قلب ایران و یادگار تاریخ است. ریشه‌های ری زیر این شهر است و تهران حس نوستالژی را به انسان تلقین می‌کند.»

و اینک دو شعر ماه از سپانلو به گمان از مجموعه "قایق سواری در تهران " را که دوست دارم می نویسم :

شعر اول

تهران شکوفه باران است

ای مهربان که ساکن در غربتی

آن گل که در دلت به امانت ماند

وقت است بشکفد

پیغام ارتباط میان دو شهر

پیغام شادباش تو با عشق دوردست

 

 

شعر دوم -

تو ساعتی تو چراغی تو بستری تو سکوتی

چگونه می‌توانم

که غایبت بدانم

مگر که خفته باشی در اندوه‌هایت

تو واژه‌ای تو کلامی تو بوسه‌ای تو سلامی

چگونه می‌توانم که غایبت بدانم

مگر که مرده باشی در نامه‌هایت

تو یادگاری تو وسوسه‌ای تو گفت‌و‌گوی درونی

چگونه می‌توانی که غایبم بدانی

مگر که مرده باشم من در حافظه‌ات

بهانه‌ها را مرور کردم

گذشته را به آفتاب سپردم

به عشق مرده رضایت دادم

یعنی

همین که تو در دوردست زنده‌ای

به سرنوشت رضایت دادم


کلمات کلیدی: محمد علی سپانلو