پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

اسب نیچه
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥  

یرشی از گفتگو با "فرد کلمن" فیلمبردار #اسب_تورین

 

س: و اسب؟

ج: اسم این اسب ریچی و اسبی ماده است. اسم او پیش از فیلم برایش انتخاب شده بود. بلا او را پیدا کرد. من در آنجا حاضر نبودم، بنابراین، خود او بایستی داستانش را بگوید. ریچی اکنون در یک مزرعه زندگی می کند. ما کاملا مطمئنیم که او پیش از فیلم در زندگی اش مورد بدرفتاری قرار گرفته بود. او این اندوه عمیق را در چشمانش داشت و دوست نداشت که همراه با گاری حرکت کند.

س: دقیقا مانند اسب نیچه.

ج: بله


کلمات کلیدی:
 
آخرین جملات کوهن پیش از مرگ
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥  

این آخرین جملات لئونارد کوهن در آخرین گفتگویش با نیویورکر است:

“I am ready to die. I hope it’s not too uncomfortable. That’s about it for me.”


کلمات کلیدی:
 
یه شبی زار وُ پریشان در میخانه زدم ز غم هجر وُ فراقش می سوزد جان وُ زار و پریشان
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥  

یه شبی زار وُ پریشان

در میخانه زدم

ز غم هجر وُ فراقش

می سوزد جان وُ تنم

 

گفتمش باز کن ساقیِ من

منم آن مطرب خوش

که شکسته سازِ دلم

که شکسته سازِ دلم




کلمات کلیدی:
 
روایت به کوه طور رفتن موسی و اشعار شاعران در باره آن
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥  

این سر زدن حضرت موسی به کوه طور نماد و نشان و استعاره ای است جالب و خواندنی در شعر شاعران نامدار ما . شعرهای مختلفی درباره این روایت و قصه توسط شاعران مختلف سروده شده است خواستم این چند بیت را بخوانیم با هم :


شیخ اجل سعدی می گوید :

چو رسی به طور سینا ارنی مگو و بگذر

که نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی


در جواب سعدی  حضرت حافظ  می گوید :

چو رسی به طور سینا ارنی بگو و مگذر
تو صدای دوست بشنو نه جواب لن ترانی


و در جواب این دو ، شاعرحضرت مولانا  می گوید :

"ارنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد

تو که با منی همیشه چه ترا چه لن ترانی


علامه طباطبایی فرموده:

سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی

" ارنی " نگفته گفتی دو هزار " لن ترانی"



:: توضیح
سوره اعراف آیه 143..... و چون موسى به وعده گاه آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد : پروردگارا خود را به من بنماى تا تو را تماشا کنم . معشوق فرمود هرگز مرا نخواهى دید ؛ لیکن به کوه نگاه کن پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى دید . پس چون پروردگارش به کوه جلوه نمود آن را متلاشی ساخت و موسى مدهوش بر زمین افتاد و چون به خود آمد گفت تو منزهى به درگاهت توبه کردم و..... 

وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَکِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ ﴿143)اعراف 


* ارنی: خودت را به من نشان بده
* لن ترانی: هرگز مرا نخواهى دید
* تری: می بینی

 

 

اشعار دیگری در این خصوص:

 

********

 

حافظ  ، غزلیات

 

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

 

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

 

********

 

خواجوی کرمانی

 

«تا ببینند مگر نور تجلی جمال
همچو موسی ارنی گوی به میقات آیند»

 

********

 

سعدی،دیوان اشعار ،غزلیات

 

موسی طور عشقم در وادی تمنا

 

مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم

 

********

 

نظامی، خمسه، خسرو وشیرین

 

خداوندی که چون نامش بخوانی

 

نیابی در جوابش لن ترانی

 

********

 

مولوی ، دیوان شمس ، غزلیات

 

به کوه طور تو بسیار موسی

 

ز غیرت گفته نی نی لن ترانی

 

به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی

 

که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی

 

********

 

سنایی ، دیوان اشعار ،غزلیات

 

 من چو موسی مانده‌ام اندر غم دیدار تو

 

هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم

 

 ********

 

سنایی ، دیوان اشعار ،قصاید

 

بر سر طور هوا طنبور شهوت می‌زنی

 

عشق داری لن ترانی را بدین خواری مجوی

 

********

 

عطار، مختار نامه

 

گه خستهٔ لن ترانیم موسی وار

 

گه کشتهٔ نامرادیم یحیی وار

 

********

 

صائب تبریزی ،دیوان اشعار، تک بیتی ها

 

 نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدم

 

 نمک پرورده عشقم، زبان ناز می‌دانم

 

********

 

صائب تبریزی ، دیوان اشعار ، غزلیات

 

شعله شوق ز شمشیر نگرداند روی

 

لن ترانی نشود بند زبان موسی را

 

هر که راه گفتگو در پرده اسرار یافت

 

چون کلیم از لن ترانی لذت دیدار یافت

 

ناامیدی می دواند موسی ما را به طور

 

دیگ شوق ما بسر از لن ترانی می رود

 

به لن ترانی ار طور برنمی گردد

 

زبان برق تجلی کلیم می داند

 

********

 

هاتف اصفهانی ، دیوان اشعار ، ترجیح بند

 

صد رهت لن ترانی ار گویند

 

بازمی‌دار دیده بر دیدار

 

********

 

محتشم ، دیوان اشعار ، غزلیات

 

طلبی که یار نازی نشکد چه لذت او را

 

دل شوق گرم دارد ارنی ز لن ترانی

 

********

 

امیر خسرو دهلوی ، دیوان اشعار ، غزلیات

 

طور هستی را حجاب دیده بینا مساز

 

تا جواب لن ترانی نشنوی همچون کلیم

 

********

 

اقبال لاهوری ، زبور عجم

 

لن ترانی نکته ها دارد رقیق

 

اندکی گم شو درین بحر عمیق

 

********

 

بیدل دهلوی ، غزلیات

 

 آشوب لن ترانی‌ست هنگامه ساز عبرت

 

زین‌ کسوتی‌ که داریم فانوس شمع طوریم

 

********

 

عرفی شیرازی، غزلها

 

هر سر مویم کلیمی لن ترانی بشنو است

 

باز گو، بگشای لب، این جا ادب درکار نیست

 

لن ترانی نشود گر ادب آموز کلیم

 

ما چه دانیم که درمانی و دیداری هست

 

لن ترانی شنود مهتر ما، بی ارنی

 

این حدیث است که هر وقت جوابی دارد

 

********

 

رضی الدین آرتیمانی ، غزلیات

 

الهی همچو موسی رب ارنی را نمی‌گویم

 

که مهر خامشی از لن ترانی بر میان بندد

 

********

 

شاطر عباس صبوحی ، غزلیات

 

ارنی گفت دلم بهر تماشای رُخش

 

لن ترانی به جواب، از دو لبش گویا شد

 

********

 

ناصری از شعرای معاصر با تاثیر از مناظره شعرای فوق الذکر در وبلاگ خود این ابیات را دارد.

 

چو رسی به طور سینا"ارنی" مگو و بگذر

 

که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"

 

 چو رسی به طور سینا ارنی بگو و مگذر

 

 چه خوش است از او جوابی چه تری چه لن ترانی

 

 سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی

 

  ارنی نگفته گفتی،صد هزار لن ترانی

 

 نه تری نه لن ترانی نه ترانه ای که خوانی

 

  چو رسی به طور سینا، همه از توان برانی

 

 ارنی بگوید آنکس که تو را ندیده باشد

 

 تو که با منی همیشه دگر این چه لن ترانی؟

 

 همه عمر در سجودم سّر انوار تو جویم

 

   که اگر بیابمش به وگرم که نه ، تو دانی

 

  ناصری تو راه حق رو ، تا رسی به آن مقامی

 

  شنوی ز او جوابی،  انظر یا عبدی و ارانی

 

  

 

نوشته ها و شعرهای مصطفی نقی پورفر

 

 ********

 

 مصطفی نقی  پورفر

 

 ای کاش که گوش، لَن تَرانی شنود

 

 این خفته به هوش، لَن تَرانی شنود

 

قربان تری و لن ترانی تو باد

 

این جان و تنم که کاش آنی شنود

 

آن شاعر بیچاره که ترسد ارنی

 

گوید به زبان که لَن تَرانی شنود

 

گو آن اَرِنی گفت که لایق گردید

 

آن نیست که هر که گفت آنی شنود

 

دانی که چگونه لایقش ساخته اند

 

تا گوش و دلش “تَری”، زمانی شنود

 

آنجا که رسید آن زمان الکن شد

 

حق بود که خواست تا ارانی شنود

 

دل لایق لام لن ترانی نشدست

 

گر لایق آن شود تو دانی شنود

 

ای کاش دلم به لام لایق گردد

 

تا صوت شریف لن ترانی شنود

 

آن لحظه که نفخ صور آغاز شود

 

آن دم شنود هر آن جهانی شنود

 

(آن آدم بیچاره، ز فردوس برون)

 

(آنجا نشنیدست، بدینجا شنود)

 

*******

 

محمدقمی فر

 

لن تران

 

گفتا نشان بده تو خودت را به چشم من

 

گفتی تو لن تران زچه رو ای خدای من

 

او توبه کرد ز انکه چنین ، گفته است سخن

 

ز ایمان و فهم خود به خدا گفت ، در محن

 

گاهی به ظن خود چو مناجات می کنیم

 

غافل ز کارِ خود ، چه مباهات می کنیم

 

با فهم ناقصم تو رحمت خود را نصیب کن

 

ما را ببخش و مُضطَرِ خود را مجیب کن

 


کلمات کلیدی:
 
تابستان آن سال
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥  

در صفحه ی ۳۱۸ کتاب می خوانیـم:

« تو ممکن است کاری را عالی و بدون نقص انجـام بدهی، هر کاری که فکر می کنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حـال باز هم به نتیجـه ای که تصور می کنی سزاوار هستی نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب اصلا با عقل جور در نمی آید.» 


کلمات کلیدی:
 
بیژن الهی خوانی-خوانش دوم
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥  

بیژن الهی خوانی-خوانش دوم

 

به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
که چتر سرگیج هام را
همچنان که فرو نشستن فواره ها
از ارتفاع گیج پیشانی ام می کاهد –
در حریق باز می کند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتی ها
که کالاشان جز آب نیست
آبی که می خواست باران باشد -
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی ها
با کبوتران از شانه ی خود رم داده –


کلمات کلیدی: بیژن الهی
 
بیژن الهی خوانی-خوانش اول
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥  

بیژن الهی خوانی-خوانش اول

 

مرا باز می‌آورند

از بنفش عطسه‌آور زنبق‌ها

از سنتورهای جوباری

از روح تو که زلزله‌ای بود

تا بهمنی عظیم فرو ریزد

در جاده‌های زمستانی سال

هزار و سیصد و چند

از گام‌های تو

که در قلب من ندا می‌داد

از چشم گربه‌ام

که روز را به شب

از خط به دایره می‌برد

از یک دریچه‌ی روشن بر فراز سرماها

تا با کمال احترام

در نوروز نفس‌هایم

شقه کنند.


کلمات کلیدی: