پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

کلاب 37
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥  

 کلاب سی و هفت


دوباره وقت قرار است اینجا. قراری نه با تو که با خودم و نوشته ای نه برای تو که برای دنیا و برای همه ی کرگدن ها و سفرها و بی قراری هایشان و برای همه ی کوزه به سر ها و چه می دانم شاید برای همه ی دل داده ها و از کف رفته ها.

من اینجا دوباره باز آمده ام به سان هر سال همین موقع و در همین صفحه و امروز دفتر این روز دوباره قطورتر می شود و رفته رفته برای خودش دارد کتابی می شود شیک و جمع و جور.

بهانه این بازگشتن به اینجا-مهم دنیست کجای دنیا باشم - تولد است و هر تولد را پیش از این نشانه ای گرفته ام به سوی جایی. جایی روشن تر از تاریکی حوالی انسان ها و از همین روست که هر سال همین موقع اینجا یک نقطه روشن می گذارم به نشان نمادی از آن روشنی بزرگ و بلند بالا.

و یک خاطره جالب بگویم –شاید البته برای تو جالب نباشد - چندی پیش جایی بودیم . باورت شاید نشود با یکی دو خاطره قدیمی به اندازه سن و سال خودمان و در انتهای دیدار عکسی به یادگار گرفتیم کنار هم. جالب بود همه سی و هفت ساله بودیم و با خاطرات مشترک در کادری که هر کداممان از یک سوی دنیا در آن جمع شده بودیم.

 گوشه کادر یک جای خالی نگه داشتیم برای یک تازه وارد دیگر  به کلاب 37 .با خودم گفتم منتظر می مانیم تا تو هم بیایی و عضو تازه این کلاب شوی و  امروز شدی .

به کلاب ما خوش آمدی امروز.

من تنبل و خسته و پریشان امروز در این کلاب برایت قهوه ای مهیا خواهم کرد که پیش از این جایی نخورده باشی تکه ای از کیکی را که دوست داری پیش رویت می گذارم و می دانم که این بار دوست خواهی داشت در حضور طعم محترم این قهوه،کیک را مزمزه کنی و شامه ات را تیز کنی برای تشخیص بوی عطرهای پراکنده در فضا در میاد بوی تند و بی قرار قهوه.

 چشم ها را نمی دانم می بندی رو به آسمان یا نه . دود را به هوا می غلتانی یا نه که اگر این دو را با هم انجام دهی جزئیات کلاب را می توانی خوب ببینی .

گوشه ای دستگاه گرامافونی مهیا است با صفحات قدیمی که می توانی برداری و توی گرامافون بگذاری برای گوش کردن.راحت باش . هر کدام را که دوست داری برداد. ما اینجا صفحه های مختلفی داریم از پروین و غوغای ستارگانش بگیر تا افشین مقدم و زمستانش و ویگن و ...آن طرف تر یک پرنده در قفس داریم با دری که همیشه خدا باز است و این طرف تر چشم هایی هست که هیچگاه عادت نکرده به دیدن پرنده در قفس و هر روز خودش را مهیا و آماده رفتن و بازنگشتنش کرده .

چشم را که خوب بچرخانی می بینی پرنده همین حوالی برای خودش می چرخد و گاه گاه آوازی هم می خواند اگر کیفور باشد.

بیرون کلاب توی تراس نشسته ام روی صندلی .صدای موسیقی می آید. صدای ویلونسل. به آسمان نگاه می کنم .ابری است و لابد تا ثانیه هایی دیگر غم باریدن خواهد گرفت. از غم باکی نیست که بارش نشانه ای است برای پاک کردن و زایش و زندگی .

چشمم به انتهای خیابان است جایی که می دانم تو از آنجا لابد می آیی و امروز در بهترین جای کلاب می نشینی و بهترین قهوه اینجا را می نوشی و بهترین تکه از بهترین کیکی که داریم سهمت می شود و به آواز رهاترین پرنده قفس دار اما رهای اینجا گوش می دهی و برای خودت صفحه ای بر می داری و توی گرامافون می گذاری و عکس های زیر میز و روی دیوار را مرور می کنی و شاید سیگاری بگیرانی .

وقت چرخیدن دود ما شاید عکس روی دیواریم و من سایه بی رنگ آخرین دیدارم.

از من دیگر ذره ای باقی نمانده. در پس این همه ماه و این همه سال و این همه مرگ و میر هر لحظه ای سلول سلول های بدن آدمی،منی که می شناسی به تمامی مرده است و رفته است . شمعی باید که به یادش روشن کنی در معبدی یا کناری شاید.

من امروز اما بی مرام نیست.هنوز و هرجا در پس این همه مرگ و میر و کشته ها جان دارد و نفس می کشد .بخش هایی از سلول های خاکستری اش نسل به نسل آیین یادبود میلاد تو را دست به دست با خود تا به امروز آورده اند و از همین روست که امروز و اینجا با نسل تازه ای از سلول های خاکستری ذهن من امروز هنوز به یاد تو هستم.تویی که می شناختت:«تولدت مبارک»

و این تنها شعری است که امسال اینجا می گذارم برای سلول های خاکستری مرده و نیست شده چندین سال پیشت . تقدیم می کنم به روح آن مرحومان که روزگاری برای من عزیز بودند:

«برایت گل می‌آوردم

و با تو در اتاقی که به رنگ چشم‌هایت بود ‌می‌ماندم

ولی دیدم که دستم لحظه‌ها را دور می‌ریزد

تو شاید گریه می‌کردی که من تنهایی بیهوده‌ای بودم

تو مثل نبض خوشبختی من آرام خواهی ماند

و هرگز مرگ یک دیوانه کوچک

که دور از باغ در زندان‌ گلدان‌های زیبای تو می‌میرد

تو را گریان نخواهم کرد

میخک‌هایی که دور از باغ

در زندان گلدان‌های زیبای تو می‌میرند، می‌دانند

من تکرار یک تنهایی‌ام

در چشم‌هایی که تمام چشم‌ها را دوست می‌دارد»


کلمات کلیدی:
 
داخ داخ داراخ
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥  

داخ داخ داراخ


چند شب پیش سه دختر جوان که تازه به شهر فرشتگان آمده بودند میهمان من بودند و علاقمند بودند که بلوار هالیوود را ببینند. یکی از آنها کانادایی و از کلگری بود و یکی از فرانسه و دیگری از کلرادو.دختر کانادایی جلوی ماشین نشسته بود و بحث فرهنگ و هنر و تاریخ ایران درگرفت .کمی گفتگو کردیم در این باره و بعد دخترک گفت اجازه دارد ضبط ماشین را روشن کند.گفتم حتما می توانی این کار را بکنی ولی امروز فقط موسیقی ایرانی دارم .گفت اشکالی ندارد.
تقریبا سه سال و نیم است که یک سی توی ضبط ماشینم گیر کرده بود و بیرون نمی آمد و من در طول سه سال اخیر شاید صدها بار این سی دی را که هفده آهنگ از آهنگ های مورد علاقه ام بود را شنیده بودم. 
بعد از تغییر ماشینم مجبور شدم با ضبطش و سی دی خودم که توی ضبط گیر کرده بود وداع کنم. خوشبختانه بعد از سال ها مشکل ضبط حل شده بود و من برای اولین بار بعد از مدت ها منتخبی از موسیقی ایرانی را که از دوستی گرفته بودم توی ضبط گذاشته بودم که دخترک کانادایی برای اولین بار ضبط را روشن کرد و چنین خواند خواننده :
«....اومدم از رشت اومدم، بی برو برگشت اومدم
راهِ جادّه بسته بود و من از راهِ دشت اومدم
با یه ماشین و یه ویلای درندشت اومدم
بچّه تبریز اومدم و با یه قِرِ ریز اومدم
سَنَه حیران اومدم و دنبالِ جیران اومدم
من بی دوشواری پریدم پشتِ نیسان اومدم
داخ داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
همین روزا میخرم واسش یه دونه بنزِ می باخ....»
دخترها از شنیدن این موسیقی کیفشان کوک شده بود و کمی حرکات موزون هم از شما چه پنهان برای خودشان انجام دادند. 
خوب تا اینجای کار مشکلی نبود و به قول معروف دوشواری نداشت . قسمت سخت ماجرا این بود که هر سه تایی پایشان را توی یک کفش کرده بودند که الا و بالله باید این ترانه را برای ما ترجمه کنی .تصور کنید حال من را آن وسط با این ترانه.بارها و بارها به روح ترانه سرا درود فرستادم و از خدا خواستم کفترش کنه تا فقط بق بقو کنه ....آخه فلان فلان شده من چه جوری داخ داخ داراخ رو ترجمه کنم؟ قر ریز رو چطوری توضیح بدم ؟
القصه برای کم نیاوردن زدم به صحرا و شعر را جور دیگری معنا کردم تا هم آبروی ترانه سرا حفظ شود و هم از دایره کلماتی که در ذهن دارم فراتر نروم و به دوشواری نیفتم. دست آخر باورشان شد که در فرهنگ غنی ایرانی شما می توانید با ترانه هایی پر معنا حرکات موزون از خودت نشان دهی. خدایا ما را ببخش و بیامرز


کلمات کلیدی:
 
به شکرانه سی و هفتمین بهارم
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤  

آخرین پست سال نود و چهار

به شکرانه سی و هفتمین بهارم

 

 «در لحظه تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب  زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

مانند نسیم می پرم بی پر و بال»

باید خدای تعالی را شاکر باشم که فرصت حضور در این دنیا را به من داد و توانسته ام تا به امروز سی و شش بهار و شکوفایی زمینش را ببینم. سی و شش بار پیاپی سعادت دیدن شکوفه  های بهاری و بو کردن عطر بهار را یافته ام و این نعمت شکر هزار هزار دارد.

فردا که رسد سی و هفتمین بهار را تجربه خواهم کرد. مثل هر سال و به رسم دیرین این آخرین شب یادداشتی می نویسم و به مرور سالی که گذشت می پردازم .راه های رفته را مرور می کنم و مسیر پیش رو را پیش ذهنم تصویر می کنم.

سعی می کنم نشانه های مسیر آمده را ثبت و ضبط کنم تا مگر در باقی مانده راه راهنمایم شود و باشد که سالم و سلامت و با عزت به سرمنزل مقصود رسم .

سالی که گذشت در بطن خودش حوادث تلخ و شیرین بسیاری را برای بسیاری به ارمغان آورد. نمی توان کتمان کرد که در سال گذشته حجم و اندازه تلخی به شیرینی می چربید اما باکی نیست زندگی قطعا با همین تضاد و در کنار هم قرار گرفتن تلخی و شیرینی است که معنا می گیرد.

بخت و اقبال همیشه به تو روی خوش نشان نمی دهد. اینک با کوله باری از تجربه نیک دریافته ام که هر تلخی و اندوهی نشانه ای است برای فردا. برای اینکه قدر شیرینی و لذت را خوب بدانی و شاکر باشی.

در سالی که گذشت اتفاق های خوبی برای بوم و برم رقم خورد . سایه سیاه تحریم و دشواری های اقتصادی اندک اندک از سر ملتی با ریشه گذشت و اندک اندک فضای لازم برای رشد و توسعه کشورم آنچنان که شایسته و بایسته است فراهم شده است. امیدوارم به همت آنها که مانده اند روز به روز کشورم در مسیر رشد و تعالی قرار گیرد و شادمانی جمعی ملتم را در سال جدید نیز شاهد باشم .

در سال گذشته خوشبختانه همچون سال گذشته توفیق دیدار و گفتگو با بسیاری از شخصیت های برجسته جهان در حوزه های مختلف را داشتم. این دیدارها و گفتگوها مسلما به دانش و اگاهی و تجربه ام بسیار افزود .

دیدار و گفتگو با دالایی لاما رهبر مذهبی بوداییان جهان فرصت تازه ای بود تا از نزدیک با حس و حال کسی که سالها تجربه مهاجرت و دور ماندن از وطن دارد،آشنا شوم و تلخی و دشواری دورماندن از وطن را به خوبی حس کنم.

در سال گذشته رفیق خوب دوران کودکی ام صاحب فرزندی زیبا شد و خیر و برکت و شادمانی را برای او به همراه آورد و من از خوشحالی او شادمان تر از پیش گشتم.امیدوارم در سال جدید نیز شاهد تولدهای شادمانه برای تحکیم زندگی خانوادگی دوستان عزیزم باشم.باور دارم که هر تولد نویدبخش بهار و عطر خوش یک زندگی است و باعث استمرار خیر و برکت در روزگار نامراد می شود.

در سال گذشته دوست سال های خوب دوران جوانی ام برای زندگی به شهر فرشتگان مهاجرت کرد و فرصت بسیار خوبی را فراهم کرد برای مرور خاطرات خوب گذشته و یادآوری دوران طلایی شادمانی و خنده و لذت از زندگی . امیدوارم این دوست عزیز و خانواده عزیزش بتوانند زندگی خوب و آرامی را در شهر فرشتگان تجربه کنند.

همینطور در سال گذشته تلاش بسیاری کردم تا دایره دوستی خود را در میان امریکایی ها گسترده تر کنم و خوشبختانه دوستان بسیار خوبی را پیدا کردم که به من در شناخت فرهنگ و آداب و رسوم این کشور کمک کردند. از آنها چیزهای بسیاری آموختم. مهمترین آموخته من مهرورزی بدون چشم داشت و رعایت امانت داری و احترام به حقوق دیگران و پرهیز از دروغ بود.

در این سال سفر همچون همیشه یاورم بود برای یاد گرفتن در راه . امسال توفیق دیدار از چند ایالت جدید امریکا را داشتم و توانستم بسیاری از مکان های تاریخی و مهم امریکا را از نزدیک ببینم و برای اینکه آموخته ها و دیده های خودم را با دیگران قسمت کنم گزارش های تصویری خوبی را هم تهیه کردم و در کانال یوتیوب خود به اشتراک گذاشتم.

دقت کردن در احوال زندگانی ایرانیان مهاجر برای آموختن یکی دیگر از برنامه های مستمر من در سال گذشته بود. به صورت بسیار کوتاه بخشی از این بررسی را قلمی کردم و به اشتراک گذاشتم با واکنش های مختلفی را نیز دریافت کردم. متاسفانه مهاجرت بسیاری از ارکان زندگی هر انسانی را در جامعه میزبان تغییر می دهد و بسیاری خواسته یا ناخواسته دچار تغییرات ماهوی می شوند. این تغییرات گاهی باعث دگرگونی در ارزش های اخلاقی و عرفی نیز می شود. شرایط و تسهیلات اجتماعی کشورهای میزبان مهاجران فرصت مناسبی را برای تجربه های ناکرده به مهاجر می دهد اما بررسی من در احوال زندگی شهروندان عادی کشورهای مهاجر پذیر نشان می دهد بر خلاف آنچه باور عمومی است ،آزادی های اجتماعی فراگیر منجر به سو استفاده و سو برداشت و پا گذاشتن بر ارزش های اخلاقی نبوده و نیست و کثیری از این جماعت در کمال سلامت زندگی می کنند و به شدت به ارزش های اخلاقی پایبند هستند و مهاجرین ریشه بسیاری از بی اخلاقی ها و مشی ناصواب زندگی خود را باید در جای دیگری جستجو کنند. از همین منظر نتیجه گرفتم که ما به صورت جمعی نیاز به یک دگردیسی عمیق در بطن فکر و ذهنمان داریم و این دگردیسی شاید چندین نسل طول بکشد.

دریافتم که مسئله ما تنها با مهاجرت حل نمی شود و ما خصلت های زشت و بد خود را نیز در مهاجرت همراه خود می آوریم و به سادگی نمی توانیم از آنها دست بشوییم و طوری با آنها خو گرفته ایم که آن را بسیار عادی و طبیعی می دانیم.

امیدوارم در سال جدید بتوانم همچنان کشف و شهود خود را در سفر ادامه بدهم و توفیق سفر به جاهای دیگر را پیدا کنم.

و همچنان آرزو می کنم بتوانم تجربه های خودم را به نحوی شایسته مکتوب کنم باشد که به کاری آید.

در سال جدید تلاش خودم را برای برقراری ارتباط با مردم امریکا بیشتر خواهم کرد و می کوشم در عرصه های اجتماعی و فرهنگی و هنری این کشور در حد توان و بضاعتم نقشی ایفا کنم.

تلاش خواهم کرد که بدی ها را راحت تر ببخشم و کمتر قضاوت کنم و تنها روی مسیری که برای خودم ترسیم کرده ام حرکت کنم و مانع هر چیزی که در مسیرم تداخل ایجاد کند شوم.

تلاش می کنم ارتباط خودم را با حضرت باریتعالی آنچنان که خودم می دانم حفظ کنم و از درک حضورش در زندگی لذت ببرم و با اتکا به محبوب قدم های بزرگ و هدفمندی بر دارم .

متن امسالم کمی کوتاه تر از سال های پیش است و مسلما این کوتاهی به سبب تغییر در اوضاع و احوال و کمبود وقت است یا هر چیز دگر.برای شما عزیزان دلم در سال جدید صحت و سلامت و شادکامی را آرزو می کنم. به رسم هر ساله ابتدای یادداشت نوروزی ام را با شعری از دکتر شفیعی کدکنی شروع کردم و انتهای متن را با شعری از فاضل نظری به پایان می برم که گویای حال است .حق نگهدارتان

«ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم

 دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم

 کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست

اکنون که می‌بینند خارم، در امانم

دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک

فواره‌ای بین زمین و آسمانم

 آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم

اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم

 قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان

دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟»

 

 


کلمات کلیدی:
 
فصل آشنایی
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٤  

فصل آشنایی

سال ها سال پیش وقتی نسل اول خوانندگان موسیقی پاپ بعد از انقلاب تازه تازه مطرح می شدند برای معرفی آنها آلبومهایی در قالب نوار کاست منتشر می شد که در آن هر خواننده یک آهنگ داشت. یکی از این نوار کاست ها "فصل آشنایی "نام داشت که توسط شرکت سروش به بازار عرضه شد. آلبومی با صداهای علیرضا عصار،حسین زمان،قاسم افشار ،محمد اصفهانی،خشایار اعتمادی و شادمهر عقیلی .

این آلبوم برای من یکی از خاطره انگیزترین آلبوم های موسیقی بوده و هست. آهنگ خاطره انگیز و نوستالژیک "عیدانه" در همین کاست عرضه شد و آهنگ زیبای "وقف پرنده ها"توسط قاسم افشار که اولین آهنگ با مضمون محیط زیست بود.همینطور آهنگ بسیار زیبای"من و تو و درخت و بارون"خشایار اعتمادی با شعری از شاملو .

همه این آهنگ ها یک طرف و آهنگ "فصل آشنایی"که نام آلبوم نیز برگرفته از این ترانه است در طرفی دیگر.یکی از اولین اهنگ های شادمهر عقیلی که کمتر کسی شنیده و در اجراهای کنسرتی نیز به خاطرم ندارم که این آهنگ اجرا شده باشد.برخی در ذهنشان ممکن است این ترانه را با عنوان "قسمت" نیز به خاطر سپرده باشند. هر چند با گوش موسیقی امروز ممکن است ایرادهایی به تنظیم وارد باشد ولی اجرا و ترانه و موسیقی برای من خیلی تاثیر گذار بود.این آهنگ یکی از نوستالژیک ترین و خاطره ساز ترین آهنگ های موسیقی برای من بوده و هست.ماشین من هم سی دی دارد و هم ضبط پخش نوار کاست. دیروز که برای خرید میوه و خرت و پرت رفته بودم منطقه ولی و کیومارکت دیده جلوی سوپرکارکت جعبه بزرگی نوار کاست گذاشته اند برای فروش . در میان همه جعبه برخوردم به "فصل آشنایی" و این نوار را به قیمت 50 سنت خریدم. با خودم فکر کردم حالا که نوستالژی "نوار کاست" و "فصل آشنایی" یک جا به سراغ من آمده است چرا باید پس بزنم این نشانه را . گاهی مرور گذشته هم خوب است .حالا چه اشکالی دارد این مرور در اتوبان 405 باشد یا هر جای دیگر .گذشته را نمی توان کند و خاک کرد. هست در گوشه ذهنت می رود و می آید. وقت برگشتن از ولی تا سانتامونیکا من و فصل آشنایی با هم دیگر خلوتی کردیم جانانه . اگر دوست داشتید این ترانه را بشنوید.


کلمات کلیدی:
 
رابطه ها سرمایه است
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤  

رابطه ها سرمایه است

 

دایره رفاقت و ارتباطات من در طول سال ها کار و فعالیت و مهرورزی و نوع دوستی بسیار بسیار گسترده است. کسانی که مرا در طول این سال ها دیده اند و می شناسند می دانند که برای دوستانم از دل و جان مایه گذاشته ام. یکی از علاقمندی های من فراهم کردن فضایی بوده برای اینکه دوستی های خودم را با دیگران قسمت کنم و دوستان مشترکم را در فضاهایی که حس می کنم تناسب و همفکری وجود دارد با یکدیگر آشنا کنم.از این جهت حس خوبی دارم و در طول سالیان سال در سراسر دنیا مسبب دوستی های بسیاری بین خیلی ها شده ام و خاطره خوبی از آن دارم. شاید خیلی از دوستان امروز در لس انجلس که مراوادات خیلی خوبی و آمد و شدی با هم دارند و در فضای شادمانه ای با هم اوقات خوب و خوش می گذرانند خاطرشان نیاید که اولین بار کی و چگونه با یکدیگر آشنا شده اند و این از نظر آنها شاید اصلا مهم نیست ولی از نظر من که جالا ایستاده ام به تماشا و دارم حاصل دست رنج(دسته گل)هایم را می بینم کمی شاید مهم باشد. لس آنجلس تنها جایی است که مرا وادار کرد قبول کنم ارتباطات سرمایه ای است عظیم و گرانبها که نباید به سادگی و الکی هزینه کرد.به من یاد داد که نوع دوستی ارزش چندانی ندارد و زود فراموش می شود و وقت گذاشتن برای ایجاد دوستی بین افرادی با حس مشترک بیهوده است چون خیلی از مواقع این حس های مشترک هم کاذب است. در طول زمان فهمیدم که خیلی از این کنش ها ادایی است برای کسب واکنش . اینجا یاد گرفتم هدف تو می تواند در عین صداقت در نهایت نتیجه ای بسیار عجیب و غریب بدهد. در نهایت مدتی است که نشسته ام کنار و دارم خوب تماشا می کنم.گاهی وقت ها کمی ریزتر البته . به تعاملات و تبادلات این اشیا جاندار نگاه می کنم و با چشم داستان به ذهن می سپارم . گاهی وقت ها هم بین خودمان باشد می خندم توی دلم به عکس هایی که گاه و بیگاه در فضای مجازی از خوش نشینان می بینم و جالب آنکه پیش چشم من خیلی هاشان به کاریکاتور شبیه است بعضی مواقع .


کلمات کلیدی:
 
مصاحبه با یک "آقا زاده"اصیل
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳٩٤  

مصاحبه با یک "آقا زاده"اصیل


کنار من یک "آقا زاده "ایستاده است. او نوه "دزموند توتو" ازاز فعالان صلح و رهبران جنبش ضد آپارتاید آفریقای جنوبی است که در سال ۱۹۸۴ برنده جایزه نوبل صلح شد.نلسون ماندلا پس از آزادی از زندان دوره آپارتاید به اولین جایی که پای گذاشت خانه دزموند تو تو بود. خانواده تو تو از احترام و اعتبار بسیار بالایی در افریقای جنوبی و سراسر جهان برخوردار است. او به سبب ارتباطات نسبی و نقوذ بالای خانواده اش در آفریقای جنوبی در دو دهه اخیر مثل هر کشور دیگری باید در جایگاهی خاص قرار می گرفت.اما امروز در امریکا زندگی بسیار ساده ای را دارد. ترجیح می دهد به دور از هرگونه هیاهو و به سادگی زندگی کند. در تمام دوران زندگیش نه خود و نه هیچ کدام از سایر اعضای خانواده اش از نقوذ و قدرت و اعتبار پدربزرگ محترمش سو استفاده نکرده اند.او را زمانی که نوشیدنی ارزانی را در دست داشت و کنار بار به تماشای یک مسابقه بسکتبال نشسته بود دیدم . خواهشم را برای گفتگو پذیرفت و با من در باره مشی و شیوه زندگی اش به عنوان یک "آقا زاده" به گفتگو نشست. مصاحبه من با او یکی از زیباترین مصاحبه ها و البته اولین تجربه من در گفتگو با یک "آقازاده" محترم و اصیل بود.


کلمات کلیدی:
 
در انطباق
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳٩٤  

در انطباق با مایی که همه چیزمان به همه چیزمان می آید:

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش

گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست

لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی

دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

-ملک الشعرا بهار


کلمات کلیدی: