پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

برنامه بزرگداشت اصغر بیچاره در لس آنجلس
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥  

بزرگداشت اصغر بیچاره در لس آنجلس

به گزارش بانی فیلم، در مراسمی که به همت برخی از هنرمندان ایرانی ساکن در لس آنجلس برگزار شد، هنرمدان حاضر در مراسم در سخنانی از خاطرات خود از این عکاس قدیمی گفتند.

مراسم بزرگداشت اصغر بیچاره در روز دو شنبه ۲۰ ژوئن برابر با ۳۱ خرداد در وود لاون سمیتری سانتامونیکا برگزار شد و تعداد بسیار زیادی از هنرمندان تئاتر و سینما از ایران و نیز تعداد زیادی از هنرمندان ایرانی ساکن لس انجلس حضور داشتند. این برنامه به همت خانواده اصغر بیچاره و به ویژه دختر او ترمه ژوله و با همراهی و اجرای فرزاد حسنی نویسنده و روزنامه نگار اجرا شد.

مجری مراسم با تشکر از همکاری و همراهی معاونت هنری وزارت ارشاد و مدیرکل هنرهای تحسمی این وزارتخانه اظهار امیدواری کرد زمینه لازم برای راه اندازی موزه عکس فراهم شود تا به زودی آثار آقای بیچاره شامل دوربین ها و نگاتیوها و عکس هایی که سالایان سال او جمع آوری کرده بود در این موزه جمع آوری و نگهداری شود و در اختیار علاقمندان هنر عکاسی قرار گیرد.

منصور سپهر نیا اولین سخنران این برنامه بود که به ذکر خاطراتی از همکاری با بیچاره پرداخت و سپس فخری خوروش هنرمند قدیمی تئاتر و سینما درباره او صحبت کرد.

همچنین فیلم کوتاه “سایه عشق” ساخته آمنه مقدم که اصغر بیچاره در آن بازی کرده بود نیز در این مراسم به نمایش در آمد و کارگردان درباره همکاری او با این پروژه صحبت کرد.

گوهر خیراندیش دیگر سخنران این برنامه درباره خاطرات مشترک با بیچاره در سینما و نیز خاطرات خوبی که با هم در لس آنجلس داشتند صحبت کرد.

سخنرانان بعدی مراسم هادی مرزبان کارگردان تئاتر ایران ،کامبیز ضرغام عکاس، مجید مشیری بازیگر تئاتر و سینمای ایران، مجید میرفخرایی طراح صحنه سینما و تلوزیون ایران بودند.

همچنین در ابتدای برنامه پیام های تصویری و صوتی رسیده از سراسر جهان پخش شد .در این بخش ابتدا تورج ژوله فرزند اصغر بیچاره صحبت کرد و سپس  بهزاد فراهانی بازیگر و کارگردان تئاتر ،دانش سارویی عکاس ایرانی ساکن سوئد،  روزبه روزبهانی عکاس ساکن ایران، ساناز سید اصفهانی نویسنده و پژوهشگر ساکن ایران، سروش قهرمانلو خواننده و موسیقیدان و سرپرست گروه موسیقی نیوش پیام خود را برای این مراسم فرستادند. از نکات جالب این بخش اجرای زنده موسیقی توسط سروش قهرمانلو موسیقی دان ایرانی صاحب سبک با ساز سه تار الکتریک بود.

سایر میهمانان هنرمند حاضر در این مراسم پارسا پیروزفر، ماشا منش، ساسان توکلی فارسانی، جهانگیر غفاری، پرویز صیاد ،علی فخرالدین و….بودند.


برنامه با پخش بخش هایی از فیلم مستند “شعری برای وداع”ساخته فرزاد حسنی درباره بیچاره همراه بود.

همچنین در بخشی از محل اجرای این برنامه بخش هایی از آرشیو عکس ها و دوربین های قدیمی و نفیس اصغر بیچاره به همراه لباس ها و وسائل کار او به نمایش در آمد . به گفته خانواده او در صورت تحقق ساخت موزه سینما و یا محلی برای نمایش عمومی وسائل و آثار آقای بیچاره این وسائل به آن محل در ایران منتقل خواهد شد.

لینک سایت بانفی فیلم از: اینجا

 

 

 

 

 

 


 
ما نداریم از رضای حق گله !
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥  

ما نداریم از رضای حق گله

 

یکی از بهترین عکس هایی که در طول عمرم گرفته ام این عکس است. سوژه را با بالارفتن از میان خروارها خاک تپه شده یافتم یک روز بعد از زلزله مهیب بم که هزاران کشته داده بود.سساعاتی بعد از زلزله خودم را رسانده بودم آنجا.با ماشین از خیابانی عبور می کردیم و از دور چشمم به این نما افتاد. ماشین را متوقف کردم و از خاک خروار شده بالا رفتم و با این صحنه مواجه شدم . از جایی که ظاهرا باید پیشتر مغازه ای بوده تنها یک در مانده بود و یک پوستر و یک نوشته همه چیز از بین رفته بود جز این در و این نوشته .این عکس با نسل اول یکی از پشرفته ترین دوربین های دیچیتالی گرفته شده است. عکسی است بسیار جالب از روز اول حضور من در زلزله بم . سال ها است به این در و این نوشته گاه و بی گاه فکر می کنم.

 

 


کلمات کلیدی:
 
درباره هادی پاکزاد از لابه لای نوشته هایش
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥  

درباره هادی پاکزاد از لابه لای نوشته هایش


در لابه لای نوشته های هادی پاکزاد سرک می کشیدم که به این نوشته برخورد کردم نوشته شده به تاریخی که در همین حوالی. نگارنده زیرش نوشته بهار 95.این نوشته گرا و نقشه ای دقیق و تام و تمام است از قصد پسین نگارنده برای حرکتی عمیق تر و جدی تر از این تجربه.حکایتی خیلی عجیب نیست اما دقیق هست.بخوانید نوشته ای از کسی که مدتی بعد از این نوشته قدمی به جلوتر برداشت:
«««وقتی از هر تجربه ای نا امید شدم و پس از دیدن چند مستند افرادی که تا نزدیک مرگ رفته بودند تصمیم گرفتم کاری کنم که در مسیر مرگ قرار بگیرم؛ طوریکه حتی ندانم و اختیاری برای برگشت داشته باشم، به این نوع مرگ اگر عمدی باشد قتل نفس هم میگویند، میگویند پیش از اورژانس بالای سرت پلیس ایستاده که اگر زنده بمانی به جرم قتل دستگیرت کنند. بنابراین از توضیح چگونگی و اعتراف به این قسمت صرفنظر میکنم؛ اما چیز شگفت انگیزی در وجود ما انسانها هست، و آن هم غریزه حیات؛ که به هر نحوی مثل یک ربات سال 2200 میداند چطور شما را زنده نگه دارد، و شما نمیتوانید حالیش کنید که این یک آزمایش ساده است و ساعاتی دست نگه دار, به هر حال از شرش خلاص شدم و به روشی که گفتم تا نزدیک خود مرگ رفتم؛ اولین چیزی که شما در مرگ تجربه نمیکنید یک تونل است! بلکه همانجایی که هستید است با در و دیوار کج و نافرم و همه چیز تار یا بیش از تعداد واقعی؛ و شما خوب میدانید وزن خود را حس نمیکنید دست و پایتان بی رمق است، و همش احساس سقوط و سر خوردن دارید، و این شبیه به سرسره میشود در کودکی و آنچه در کودکی به شما گذشته در خاطرات برجسته اند و خب سرسره چیزی شبیه تونل است، دومین چیزی که اتفاق نمیافتد که فقط در برنامه ها شنیدید. صدای یک وزوز یا سوت است، اینکه آدمها صدا ها را تا لحظاتی پس از مرگ هم میشنوند، صدا ها همه شنیده میشوند اما من این میان دنبال صدایی از آن نیروی خاص میگشتم بنابرین در میان این ترس سعی میکردم حرف ها را تحلیل کنم، اما من به شما قول میدهم این صدا ها چه مربوط به افراد و چه محیط فقط با استعداد مغز خودتان تدوین و سرهم میشوند و شما جملاتی با جنس تکراری ولی به کارگردانی خودتان میسازید، هیچکس دارد با شما حرف نمیزند، آن بیرون همان "بیرونی" هست که قبلا بودید. اتفاق بعدی که هرگز نمیافتد ترس از مرگ است، چون شما در این مرحله سازمان فرماندهی تصمیمات خود را از دست داده اید و فکر میکنید جایی هستید که وهمتان میگوید، و حالا وارد اتاقی میشوید که من هنوز نفهمیدم چقدر در من بود و یا چقدر بیرون از من یا واقعی بود و من چقدر من واقعا در آن بودم، این اتاق یک تلفن انگشتی قدیمی داشت ، و انگار قرار است با کسی صحبتی کنید، شما هرگز سالها را در وضعیت کما یا این اوضاع انتظار در خواب یا در حال مرگ تجربه نمیکنید، من انگار تماسی نداشتم و خیلی سریع خودم را جای دیگری یافتم، اما هنوز فکر میکنم چرا آنجا بودم ،در این سفر موجوداتی مثل سوسک و موش و مار و درختهای گوشتخوار دائم در جنگلها مرا ترساندند اما هیچیک صدمه ای به من نزدند، انگار به حال عادی در این مرز بین مرگ و زندگی کسی کاری به کارت ندارد؟به همین دلیل احساس میکردم اگر بمیرم آسیب ناپذیر میشوم و حالا به شما میگویم آنجا هیچکس نبود، شاید من به قدر کافی جلو نرفتم اما تا آنجا هیچ ۲ای در کار نبود، مطمئنم دنیای پس از مرگ چیزی قدر همان اتاق است فقط هنوز نمیدانم باید با که تماس میگرفتم، و چه میگفتم! هر وقت کسی در دنیا از تاریکی و روشنی، خدا و شیطان، حق و ناحق، گناه و مجازات و غیره حرف میزند باید خوب بداند اولین چیزی که از آن غافل است دو قطبی فرض کردن همه چیز است, که میداند شاید مثل همه چیز در دنیا همه چیز دارای کاراکترهای متافیزیک بیشتر باشد، شاید ما باید به بیش از دو (۲) فکر کنیم، شاید به تعداد شماره های روی یک تلفن، بدون شک فقط یک چیز مرگ با زندگی فرق میکرد، وقتی شما در آن برزخ هستید فقط مشغول دیدنید و هیچ کاری نمیتوانید کنید و هدفی ندارید، حتی نمیتوانید بخوابید.
ه-پ
بهار ۹۵»»»»


کلمات کلیدی: هادی پاکزاد
 
تو ناصر حجازی هستی!
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥  

تو ناصر حجازی هستی!


در روز مموریال دی و در روزی خردادی به تماشای مستندی نشستم از مردی که در خرداد ماه قبل تر، زمین و زمان را ترک کرد.
سری به نوشته های قبلی وبلاگم زدم ببینم روز رفتنش چه چیزی نوشته ام در دومین روز خرداد سالی که او رفت:

""من ناصر حجازی هستم. سرد و گرم روزگار را چشیده‌ام. عمری از من گذشته است. همواره سعی کردم از مردم جدا نباشم. همیشه با مردم بوده‌ام، هرچه دارم از خدا و لطف‌ و محبت مردم است. من و امثال من مدیون مردم هستیم. رفتم تا شاید دیگران بتوانند..."
حالا ناصر خان پرکشیده و رفته .مرگش می تواند مانند مرگ دیگر فوتبالیست های ما باشد ،با اندوه و تاثر او را بدرقه می کنیم و بعد همن مجلس ختمی بزرگ و غم و اندوم و گریه و چند گزارش تلوزیونی ،مثل بقیه ...اما حکایت ناصر خان حتما با بقیه فرق خواهد داشت .
ناصر خان حرفش را زد و رفت و اینجاست که آدم یاد آن شعر حمید مصدق می افتد:
"حرف را باید زد ،درد را باید گفت "
و او این کار را کرد . درود بر شرف دروازه بان افسانه ای فوتبال ایران .،شاد باد روح و روان مردی که روزگاری که کهنه پوشی ارزش بود همیشه شیک پوشید و خوش لباس بود . ناصر حجازی به عنوان یک نماد و سمبل ایرانی با اصالت و شیک و درس خوانده و موفق و کسی که به اندازه خود در برهه ای مهم و حساس از تاریخ ایران زمین نقش خود را ایفا کرد هیچگاه از حافظه تاریخی ملت پاک نمی شود . مرگ او به اندازه مرگ بیژن پاکزاد دردناک بود . باورم نمی شود به فاصله ای کوتاه دو مرد خوش پوش و خوش تیپ ایرانی که به عنوان نماد و سمبل مرد ایرانی در روزگاری که تیره پوشی و زشت پوشی ارزش بود ،مطرح بودند اینچنین ناباورانه پر کشیدند و رفتند. روح و روان هر دوتاشان شاد .""
فیلم لحظات تلخ و شیرین بسیاری داشت که برای من طرفدار پرسپولیس نیز خیلی نوستالژیک بود.از بازی عجیب دهه شصت پرسپولیس استقلال با حجم بالای تناشاگران نشسته دور زمین تا بازی عجیب چهار بر سه استقلال سایپا و بازی جالب سپاهان با گل علی بهزادی و وقایعی که منجر به حذف حجازی از فوتبال ایران شد.
فیلم متن و راویترخوبی داشت .متن نوشته خسرو نقیبی دوست خوب روزنامه نگار و منتقد و طرفدار تیم آبی پوش بود.متنی خوب بود به نظرم.ساختار و ریتم شاید در حد عالبی نبود ولی قابل قبول به نظر می رسید.کارگردان به نظرم تلاش زیادی برای نوآوری در چنین فیلمی به خرج نداده بود.
فیلم دو اتفاق مهم زندگی حجازی را هم کم داشت یکی صحنه ایستادن همسر حجازی درون دروازه استادیوم آزادی و دیگری فقدان صحبت های علی دایی که کاشفش کسی جز حجازی نبود.
پرداختن به نقش و اثر دوگانه فتح الله زاده در دوران حرفه ای حجازی نیز همچون نقش قلعه نوعی برای تماشاگر عادی این فیلم زیاد قابل تاویل نبود.
pic by :beha


کلمات کلیدی: من ناصر حجازی هستم
 
کلاب 37
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥  

 کلاب سی و هفت


دوباره وقت قرار است اینجا. قراری نه با تو که با خودم و نوشته ای نه برای تو که برای دنیا و برای همه ی کرگدن ها و سفرها و بی قراری هایشان و برای همه ی کوزه به سر ها و چه می دانم شاید برای همه ی دل داده ها و از کف رفته ها.

من اینجا دوباره باز آمده ام به سان هر سال همین موقع و در همین صفحه و امروز دفتر این روز دوباره قطورتر می شود و رفته رفته برای خودش دارد کتابی می شود شیک و جمع و جور.

بهانه این بازگشتن به اینجا-مهم دنیست کجای دنیا باشم - تولد است و هر تولد را پیش از این نشانه ای گرفته ام به سوی جایی. جایی روشن تر از تاریکی حوالی انسان ها و از همین روست که هر سال همین موقع اینجا یک نقطه روشن می گذارم به نشان نمادی از آن روشنی بزرگ و بلند بالا.

و یک خاطره جالب بگویم –شاید البته برای تو جالب نباشد - چندی پیش جایی بودیم . باورت شاید نشود با یکی دو خاطره قدیمی به اندازه سن و سال خودمان و در انتهای دیدار عکسی به یادگار گرفتیم کنار هم. جالب بود همه سی و هفت ساله بودیم و با خاطرات مشترک در کادری که هر کداممان از یک سوی دنیا در آن جمع شده بودیم.

 گوشه کادر یک جای خالی نگه داشتیم برای یک تازه وارد دیگر  به کلاب 37 .با خودم گفتم منتظر می مانیم تا تو هم بیایی و عضو تازه این کلاب شوی و  امروز شدی .

به کلاب ما خوش آمدی امروز.

من تنبل و خسته و پریشان امروز در این کلاب برایت قهوه ای مهیا خواهم کرد که پیش از این جایی نخورده باشی تکه ای از کیکی را که دوست داری پیش رویت می گذارم و می دانم که این بار دوست خواهی داشت در حضور طعم محترم این قهوه،کیک را مزمزه کنی و شامه ات را تیز کنی برای تشخیص بوی عطرهای پراکنده در فضا در میاد بوی تند و بی قرار قهوه.

 چشم ها را نمی دانم می بندی رو به آسمان یا نه . دود را به هوا می غلتانی یا نه که اگر این دو را با هم انجام دهی جزئیات کلاب را می توانی خوب ببینی .

گوشه ای دستگاه گرامافونی مهیا است با صفحات قدیمی که می توانی برداری و توی گرامافون بگذاری برای گوش کردن.راحت باش . هر کدام را که دوست داری برداد. ما اینجا صفحه های مختلفی داریم از پروین و غوغای ستارگانش بگیر تا افشین مقدم و زمستانش و ویگن و ...آن طرف تر یک پرنده در قفس داریم با دری که همیشه خدا باز است و این طرف تر چشم هایی هست که هیچگاه عادت نکرده به دیدن پرنده در قفس و هر روز خودش را مهیا و آماده رفتن و بازنگشتنش کرده .

چشم را که خوب بچرخانی می بینی پرنده همین حوالی برای خودش می چرخد و گاه گاه آوازی هم می خواند اگر کیفور باشد.

بیرون کلاب توی تراس نشسته ام روی صندلی .صدای موسیقی می آید. صدای ویلونسل. به آسمان نگاه می کنم .ابری است و لابد تا ثانیه هایی دیگر غم باریدن خواهد گرفت. از غم باکی نیست که بارش نشانه ای است برای پاک کردن و زایش و زندگی .

چشمم به انتهای خیابان است جایی که می دانم تو از آنجا لابد می آیی و امروز در بهترین جای کلاب می نشینی و بهترین قهوه اینجا را می نوشی و بهترین تکه از بهترین کیکی که داریم سهمت می شود و به آواز رهاترین پرنده قفس دار اما رهای اینجا گوش می دهی و برای خودت صفحه ای بر می داری و توی گرامافون می گذاری و عکس های زیر میز و روی دیوار را مرور می کنی و شاید سیگاری بگیرانی .

وقت چرخیدن دود ما شاید عکس روی دیواریم و من سایه بی رنگ آخرین دیدارم.

از من دیگر ذره ای باقی نمانده. در پس این همه ماه و این همه سال و این همه مرگ و میر هر لحظه ای سلول سلول های بدن آدمی،منی که می شناسی به تمامی مرده است و رفته است . شمعی باید که به یادش روشن کنی در معبدی یا کناری شاید.

من امروز اما بی مرام نیست.هنوز و هرجا در پس این همه مرگ و میر و کشته ها جان دارد و نفس می کشد .بخش هایی از سلول های خاکستری اش نسل به نسل آیین یادبود میلاد تو را دست به دست با خود تا به امروز آورده اند و از همین روست که امروز و اینجا با نسل تازه ای از سلول های خاکستری ذهن من امروز هنوز به یاد تو هستم.تویی که می شناختت:«تولدت مبارک»

و این تنها شعری است که امسال اینجا می گذارم برای سلول های خاکستری مرده و نیست شده چندین سال پیشت . تقدیم می کنم به روح آن مرحومان که روزگاری برای من عزیز بودند:

«برایت گل می‌آوردم

و با تو در اتاقی که به رنگ چشم‌هایت بود ‌می‌ماندم

ولی دیدم که دستم لحظه‌ها را دور می‌ریزد

تو شاید گریه می‌کردی که من تنهایی بیهوده‌ای بودم

تو مثل نبض خوشبختی من آرام خواهی ماند

و هرگز مرگ یک دیوانه کوچک

که دور از باغ در زندان‌ گلدان‌های زیبای تو می‌میرد

تو را گریان نخواهم کرد

میخک‌هایی که دور از باغ

در زندان گلدان‌های زیبای تو می‌میرند، می‌دانند

من تکرار یک تنهایی‌ام

در چشم‌هایی که تمام چشم‌ها را دوست می‌دارد»


کلمات کلیدی:
 
داخ داخ داراخ
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥  

داخ داخ داراخ


چند شب پیش سه دختر جوان که تازه به شهر فرشتگان آمده بودند میهمان من بودند و علاقمند بودند که بلوار هالیوود را ببینند. یکی از آنها کانادایی و از کلگری بود و یکی از فرانسه و دیگری از کلرادو.دختر کانادایی جلوی ماشین نشسته بود و بحث فرهنگ و هنر و تاریخ ایران درگرفت .کمی گفتگو کردیم در این باره و بعد دخترک گفت اجازه دارد ضبط ماشین را روشن کند.گفتم حتما می توانی این کار را بکنی ولی امروز فقط موسیقی ایرانی دارم .گفت اشکالی ندارد.
تقریبا سه سال و نیم است که یک سی توی ضبط ماشینم گیر کرده بود و بیرون نمی آمد و من در طول سه سال اخیر شاید صدها بار این سی دی را که هفده آهنگ از آهنگ های مورد علاقه ام بود را شنیده بودم. 
بعد از تغییر ماشینم مجبور شدم با ضبطش و سی دی خودم که توی ضبط گیر کرده بود وداع کنم. خوشبختانه بعد از سال ها مشکل ضبط حل شده بود و من برای اولین بار بعد از مدت ها منتخبی از موسیقی ایرانی را که از دوستی گرفته بودم توی ضبط گذاشته بودم که دخترک کانادایی برای اولین بار ضبط را روشن کرد و چنین خواند خواننده :
«....اومدم از رشت اومدم، بی برو برگشت اومدم
راهِ جادّه بسته بود و من از راهِ دشت اومدم
با یه ماشین و یه ویلای درندشت اومدم
بچّه تبریز اومدم و با یه قِرِ ریز اومدم
سَنَه حیران اومدم و دنبالِ جیران اومدم
من بی دوشواری پریدم پشتِ نیسان اومدم
داخ داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
همین روزا میخرم واسش یه دونه بنزِ می باخ....»
دخترها از شنیدن این موسیقی کیفشان کوک شده بود و کمی حرکات موزون هم از شما چه پنهان برای خودشان انجام دادند. 
خوب تا اینجای کار مشکلی نبود و به قول معروف دوشواری نداشت . قسمت سخت ماجرا این بود که هر سه تایی پایشان را توی یک کفش کرده بودند که الا و بالله باید این ترانه را برای ما ترجمه کنی .تصور کنید حال من را آن وسط با این ترانه.بارها و بارها به روح ترانه سرا درود فرستادم و از خدا خواستم کفترش کنه تا فقط بق بقو کنه ....آخه فلان فلان شده من چه جوری داخ داخ داراخ رو ترجمه کنم؟ قر ریز رو چطوری توضیح بدم ؟
القصه برای کم نیاوردن زدم به صحرا و شعر را جور دیگری معنا کردم تا هم آبروی ترانه سرا حفظ شود و هم از دایره کلماتی که در ذهن دارم فراتر نروم و به دوشواری نیفتم. دست آخر باورشان شد که در فرهنگ غنی ایرانی شما می توانید با ترانه هایی پر معنا حرکات موزون از خودت نشان دهی. خدایا ما را ببخش و بیامرز


کلمات کلیدی:
 
به شکرانه سی و هفتمین بهارم
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤  

آخرین پست سال نود و چهار

به شکرانه سی و هفتمین بهارم

 

 «در لحظه تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب  زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

مانند نسیم می پرم بی پر و بال»

باید خدای تعالی را شاکر باشم که فرصت حضور در این دنیا را به من داد و توانسته ام تا به امروز سی و شش بهار و شکوفایی زمینش را ببینم. سی و شش بار پیاپی سعادت دیدن شکوفه  های بهاری و بو کردن عطر بهار را یافته ام و این نعمت شکر هزار هزار دارد.

فردا که رسد سی و هفتمین بهار را تجربه خواهم کرد. مثل هر سال و به رسم دیرین این آخرین شب یادداشتی می نویسم و به مرور سالی که گذشت می پردازم .راه های رفته را مرور می کنم و مسیر پیش رو را پیش ذهنم تصویر می کنم.

سعی می کنم نشانه های مسیر آمده را ثبت و ضبط کنم تا مگر در باقی مانده راه راهنمایم شود و باشد که سالم و سلامت و با عزت به سرمنزل مقصود رسم .

سالی که گذشت در بطن خودش حوادث تلخ و شیرین بسیاری را برای بسیاری به ارمغان آورد. نمی توان کتمان کرد که در سال گذشته حجم و اندازه تلخی به شیرینی می چربید اما باکی نیست زندگی قطعا با همین تضاد و در کنار هم قرار گرفتن تلخی و شیرینی است که معنا می گیرد.

بخت و اقبال همیشه به تو روی خوش نشان نمی دهد. اینک با کوله باری از تجربه نیک دریافته ام که هر تلخی و اندوهی نشانه ای است برای فردا. برای اینکه قدر شیرینی و لذت را خوب بدانی و شاکر باشی.

در سالی که گذشت اتفاق های خوبی برای بوم و برم رقم خورد . سایه سیاه تحریم و دشواری های اقتصادی اندک اندک از سر ملتی با ریشه گذشت و اندک اندک فضای لازم برای رشد و توسعه کشورم آنچنان که شایسته و بایسته است فراهم شده است. امیدوارم به همت آنها که مانده اند روز به روز کشورم در مسیر رشد و تعالی قرار گیرد و شادمانی جمعی ملتم را در سال جدید نیز شاهد باشم .

در سال گذشته خوشبختانه همچون سال گذشته توفیق دیدار و گفتگو با بسیاری از شخصیت های برجسته جهان در حوزه های مختلف را داشتم. این دیدارها و گفتگوها مسلما به دانش و اگاهی و تجربه ام بسیار افزود .

دیدار و گفتگو با دالایی لاما رهبر مذهبی بوداییان جهان فرصت تازه ای بود تا از نزدیک با حس و حال کسی که سالها تجربه مهاجرت و دور ماندن از وطن دارد،آشنا شوم و تلخی و دشواری دورماندن از وطن را به خوبی حس کنم.

در سال گذشته رفیق خوب دوران کودکی ام صاحب فرزندی زیبا شد و خیر و برکت و شادمانی را برای او به همراه آورد و من از خوشحالی او شادمان تر از پیش گشتم.امیدوارم در سال جدید نیز شاهد تولدهای شادمانه برای تحکیم زندگی خانوادگی دوستان عزیزم باشم.باور دارم که هر تولد نویدبخش بهار و عطر خوش یک زندگی است و باعث استمرار خیر و برکت در روزگار نامراد می شود.

در سال گذشته دوست سال های خوب دوران جوانی ام برای زندگی به شهر فرشتگان مهاجرت کرد و فرصت بسیار خوبی را فراهم کرد برای مرور خاطرات خوب گذشته و یادآوری دوران طلایی شادمانی و خنده و لذت از زندگی . امیدوارم این دوست عزیز و خانواده عزیزش بتوانند زندگی خوب و آرامی را در شهر فرشتگان تجربه کنند.

همینطور در سال گذشته تلاش بسیاری کردم تا دایره دوستی خود را در میان امریکایی ها گسترده تر کنم و خوشبختانه دوستان بسیار خوبی را پیدا کردم که به من در شناخت فرهنگ و آداب و رسوم این کشور کمک کردند. از آنها چیزهای بسیاری آموختم. مهمترین آموخته من مهرورزی بدون چشم داشت و رعایت امانت داری و احترام به حقوق دیگران و پرهیز از دروغ بود.

در این سال سفر همچون همیشه یاورم بود برای یاد گرفتن در راه . امسال توفیق دیدار از چند ایالت جدید امریکا را داشتم و توانستم بسیاری از مکان های تاریخی و مهم امریکا را از نزدیک ببینم و برای اینکه آموخته ها و دیده های خودم را با دیگران قسمت کنم گزارش های تصویری خوبی را هم تهیه کردم و در کانال یوتیوب خود به اشتراک گذاشتم.

دقت کردن در احوال زندگانی ایرانیان مهاجر برای آموختن یکی دیگر از برنامه های مستمر من در سال گذشته بود. به صورت بسیار کوتاه بخشی از این بررسی را قلمی کردم و به اشتراک گذاشتم با واکنش های مختلفی را نیز دریافت کردم. متاسفانه مهاجرت بسیاری از ارکان زندگی هر انسانی را در جامعه میزبان تغییر می دهد و بسیاری خواسته یا ناخواسته دچار تغییرات ماهوی می شوند. این تغییرات گاهی باعث دگرگونی در ارزش های اخلاقی و عرفی نیز می شود. شرایط و تسهیلات اجتماعی کشورهای میزبان مهاجران فرصت مناسبی را برای تجربه های ناکرده به مهاجر می دهد اما بررسی من در احوال زندگی شهروندان عادی کشورهای مهاجر پذیر نشان می دهد بر خلاف آنچه باور عمومی است ،آزادی های اجتماعی فراگیر منجر به سو استفاده و سو برداشت و پا گذاشتن بر ارزش های اخلاقی نبوده و نیست و کثیری از این جماعت در کمال سلامت زندگی می کنند و به شدت به ارزش های اخلاقی پایبند هستند و مهاجرین ریشه بسیاری از بی اخلاقی ها و مشی ناصواب زندگی خود را باید در جای دیگری جستجو کنند. از همین منظر نتیجه گرفتم که ما به صورت جمعی نیاز به یک دگردیسی عمیق در بطن فکر و ذهنمان داریم و این دگردیسی شاید چندین نسل طول بکشد.

دریافتم که مسئله ما تنها با مهاجرت حل نمی شود و ما خصلت های زشت و بد خود را نیز در مهاجرت همراه خود می آوریم و به سادگی نمی توانیم از آنها دست بشوییم و طوری با آنها خو گرفته ایم که آن را بسیار عادی و طبیعی می دانیم.

امیدوارم در سال جدید بتوانم همچنان کشف و شهود خود را در سفر ادامه بدهم و توفیق سفر به جاهای دیگر را پیدا کنم.

و همچنان آرزو می کنم بتوانم تجربه های خودم را به نحوی شایسته مکتوب کنم باشد که به کاری آید.

در سال جدید تلاش خودم را برای برقراری ارتباط با مردم امریکا بیشتر خواهم کرد و می کوشم در عرصه های اجتماعی و فرهنگی و هنری این کشور در حد توان و بضاعتم نقشی ایفا کنم.

تلاش خواهم کرد که بدی ها را راحت تر ببخشم و کمتر قضاوت کنم و تنها روی مسیری که برای خودم ترسیم کرده ام حرکت کنم و مانع هر چیزی که در مسیرم تداخل ایجاد کند شوم.

تلاش می کنم ارتباط خودم را با حضرت باریتعالی آنچنان که خودم می دانم حفظ کنم و از درک حضورش در زندگی لذت ببرم و با اتکا به محبوب قدم های بزرگ و هدفمندی بر دارم .

متن امسالم کمی کوتاه تر از سال های پیش است و مسلما این کوتاهی به سبب تغییر در اوضاع و احوال و کمبود وقت است یا هر چیز دگر.برای شما عزیزان دلم در سال جدید صحت و سلامت و شادکامی را آرزو می کنم. به رسم هر ساله ابتدای یادداشت نوروزی ام را با شعری از دکتر شفیعی کدکنی شروع کردم و انتهای متن را با شعری از فاضل نظری به پایان می برم که گویای حال است .حق نگهدارتان

«ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم

 دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم

 کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست

اکنون که می‌بینند خارم، در امانم

دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک

فواره‌ای بین زمین و آسمانم

 آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم

اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم

 قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان

دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟»

 

 


کلمات کلیدی: