پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

یادی از لیلا کسری
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳  

یادی از لیلا کسری

لیلا کسری(متخلص به هدیه) شاعری است که بیشتر با ترانه های ماندگارش به یاد مانده است. لیلا زندگی سختی را تجربه کرد و در نهایت پس از مبارزه طولانی با یک بیماری در همین شهر فرشتگان با زندگی وداع گفت . در بیمارستانی نزدیک خانه فعلی ام. امروز با فرید زلاند درباره او کوتاه حرف زدیم . از قدرت بی نظیر ترانه سرایی و ترانه های ماندگارش (بخصوص آنهایی که با هایده کار کرده )شنیده ام که قرار است این ساکنان فراموشکار شهر فرشتگان لختی این فراموشی را کنار بگذارند و به زودی برای او مراسم یادبود باشکوهی برگزار کنند. پیشاپیش دست مریزاد به برگزار کنندگان.من بیش از همه عاشق ترانه "قصه من" لیلا هستم.

ترانه قصه من، یکی از آخرین ترانه‌های سروده شده توسط خانم هدیه‌است، که توسط خانم هایده اجرا شده‌است. این ترانه به نوعی سرگذشت خود اوست و ماجرای دست و پنجه نرم کردنش با بیماری سرطان را روایت می‌کند. علاوه بر مصداق یافتن این ترانه در مورد خود هدیه، خیلی زود و با مرگ نابهنگام هایده این ترانه در مورد خواننده اثر نیز مصداق یافت. در یکی دیگر از آلبوم‌های این سال آلبومی با صدای هایده، ستار و مهستی منتشر می‌شود. از هایده در این آلبوم نرگس شیراز (چه کنم چه کار کنم تو من و نشناختی)، و قصه من (مثل بادسرد پاییز غم لعنتی به من زد) منتشر می‌شود. ترانهٔ قصه من سروده لیلا کسری است که در این ترانه داستان زندگی خود را بازگو می‌کند. ماجرای درگیری با سرطان و عمل‌های چندگانه لیلا کسری. اما آنجا که او می‌گوید "منو از تنم بگیری تو ترانه هام می‌مونم" نوستالژی غریب لیلا کسری برای جوان‌های نسل امروز است، یک غم نامه.

 

«مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید 

اما این دل صبورم به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی، آسمون تشنه خونی

آسمون مست گناهی، آسمون چه روسیاهی

اگه زندگی عذابه، یه حباب روی آبه

من به گریه‌ها می خندم میگم این همش یه خوابه

آسمون تو مرگ عشق و توی یاخته هام نوشتی

این یه غمنامه تلخه که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه شکستم اگه نزدیک اگه دورم

از ترحم تو بیزار که خودم سنگ صبورم

آسمون تیشه ت شکسته من دیگه رو پام می مونم

منو از تنم بگیری تو ترانه هام می مونم»

 

لیلا کسری از سنین نوجوانی و جوانی به فعالیت شاعری روی آورد. وی که در سنین جوانی ازدواج کرده بود، پس از بدنیا آمدن دو فرزندش، پاشا و جهان شاه، مجموعه شعر یک پاییز و دو بهار را منتشر کرد. وی سپس دو کتاب شعر دیگر به نام‌های فصل مطرح نیست و جشنواره این سوی پل را در سالهای ۴۸ و ۴۹ از خود به یادگار گذاشت.کتاب فصل مطرح نیست به عنوان بهترین کتاب شعر نو سال ۱۳۴۸ انتخاب شد. به عنوان شاعر و روزنامه نگار در مجله اطلاعات بانوان نیز فعالیت نمود و هر هفته یکی از کارهایش در مجله منتشر می‌شد.

کسری به عنوان ترانه سرا به پیشنهاد فریدون خشنود در سال ۵۴ به این عرصه وارد شد و با نام هنری هدیه با خوانندگانی چون نوش آفرین، نسرین، ستار، حبیب ، مهستی، هایده، ابی، ایرج؛ گلپا، الهه و بعد از انقلاب اندی؛ سیاوش شمس، معین، فرزین، ویگن، داریوش، همکاری نمود.لیلا کسری در سال ۱۳۵۶ و پس از آن که فرزند سومش علیداد را به دنیا آورد، دچار سرطان سینه شد. لیلا کسری بنا به گفته خودش در سال ۱۳۵۶ متوجه غده‌ای در سینه خویش شده بود، مدتی بعد برای معالجه به لندن رفت. پس از خروج از کشور و حضور در امریکا غدد به پهلویش زدند و سرطان روز به روز پیش روی کرد. وی در طی ۱۱ سال با این بیماری که تمام وجودش را چون موریانه بلعید، مبارزه کرد.

لیلا کسری سرانجام در نوروز سال ۱۳۶۸ و پس از عمری پُر بار از ترانه و هنر، در بیمارستان سنچری سیتی Century City کالیفرنیا، به دلیل بیماری سرطان سینه از دنیا رفت و چهره در نقاب خاک کشید.

فیلمی که لینک آن را در پیوست می بینید یکی از معدود فیلم های به جا مانده از لیلا کسری است.این فیلم روایتی است از آخرین روزهای زندگی شاعر در بستر بیماری.

 

https://www.youtube.com/watch?v=Jwk828NO5l4



کلمات کلیدی: لیلا کسری
 
تولدت مبارک بانوی غزل
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳  
تولدت مبارک بانوی غزل
 
هشتاد و هفت ساله ی حوّا
با بیست ساله هنوز رقیب است...
 تولد مجازی و حقیقی همزمان در تهران و لس آنجلس برای بزرگ بانوی غزل و شعر ایران زمین بانو سیمین بهبهانی ....ممنون از مریم عزیزم ...ممنون از سروش نازنین و نیوش و ممنون از همه عزیزان دیگری که کمک کردند به این عصر فرخنده در تهران و بامداد شادمانه در لس انجلس ...حق بانو بسیار ببشتر و زیبنده تر از این بود و مریم خودش می داند که قصدمان کاری بود شایسته تر که می ماند ان شا الله برای تولد سال دیگر که همگی در ایران دور هم جمع باشیم ....عمرت دراز و سایه ات مستدام بانو

 

کلمات کلیدی: سیمین بهبهانی
 
احسان و سولماز...پیروزی تعهد و اخلاق
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳  

احسان و سولماز..پیروزی تعهد و اخلاق


هیچ اشکالی ندارد که این روزها احسان و سولماز بشوند نماد عشق و عاشقی.این خصوصصیت رئالیتی شوها است. وقتی که از مدیای فراگیری مثل قاب تلوزیون و در یک تایم پر بیننده پخش می شود مسلما تاثیر گذار می شود.

برنامه های رئالیتی شو ویژگی های خاص خود را دارد . معمولا مجری برنامه صاحب و برند برنامه است . میهمانان از افراد عادی جامعه هستند که در زندگی خود تجربه قابل توجهی دارند که برای مخاطبان عجیب و مهیج خواهد بود .برنامه اغلب با یک پلن اولیه شروع می شود اما در طول برنامه هیچ چیز قطعی جلو نمی رود و همه چیز در لحظه اتفاق می افتد و خوبی برنامه نیز به همین است.

انتقادات فراوانی به شیوه اجرای احسان علیخانی و مشی و رفتارش با میهمانان و ورود به مکالمات و قطع حرف آنها وجود داشته و دارد. مطئنا بری از اشتباه نیست . انتقادات زیاد ی هم نسبت به تکراری بودن ماه عسل امسال در مقایسه با سال های پیش هست و خالی شدن از سوژه های ناب . تا اینجای برنامه ماجرای عاشقانه احسان و سولماز بیش از همه مورد توجه واقع شده است و حسابی جامعه را تحت تاثیر قرار داده است.

جامعه ای که زیر رخوت خیلی دغدغه ها بسیاری از ارزش های اخلاقی را فراموش کرده است و عجیب نیست که چنین برنامه هایی با تمام مختصات بعضا غلط می تواند تلنگری باشد برای بسیاری از مردم . ماجرای احسان و سولماز تنها یک ماجرای عاشقانه تاسف برانگیز نبود . به اتقاد من می توان از ان برداشت های دیگری هم کرد.


بیش و پیش از عشق ماجرای ماندن بر سر تعهد و ایستادگی روی اخلاقیات است. اتفاقی که احسان این ماجرا خوشبختانه روی آن مانده و از این جهت است که باورش می کنیم . حجب و جیای او به دل می نشیند و وقتی که میان کلام منعقد نشده اش احسان علیخانی یا سولماز می پرند ،محجوبانه سکوت می کند و فقط می شنود تا در لحظه مخاطب باورش کند.

این دیگر نقش و نگار نیست . این میمیک صورت نیست . فرو روفتن در نقش نیست . این عین زندگی است. تاوانی است که باید برای اخلاق پرداخت کرد و شوربختانه بسیاری از ما حاضر به پرداختش نیستیم .

احسان ماجرای ما ممکن است به عنوان مرد از بسیاری از جهات لطمه های فراوانی دیده باشد اما همچون عباس آژانس شیشه ای پای اخلاقیات با خدا معامله کرده است و چه کسی دیده معامله با خدا زیان داشته باشد ؟

امیدوارم علم به پیشرفت برسد و سولماز سلامتی اش را به دست بیاورد و امیدوارم احسان فرصت کند و تجاربش را درباره این زندگی قلمی کند.

 این عکس ها با اجازه ی  احسان در صفحه اختصاصی احسان و سولماز در فضای مجازی منتشر شده است.این عکس ها مال اولین روزای نامزدیشان است که در جزیره ی کیش گرفته شده است و مربوط به روزهای شروع عاشقی و بهترین لحظات این زوج است.احسان در خصوص انتشار این عکس ها گفته است :"از بازدیدکنندگان میخواهم با دیدن این عکس ها به یک سری از واقعیت ها پی ببرن.میخواهم بدانند بازی زندگی چه جوری و یکهویی راهش را عوض میکند ؛ جوری که خودتون متوجه نمیشین و توی یه چشم به هم زدن.آدم حتی از یک ثانیه ی بعد خودش هم کاملا بی خبره.اما مهم اینه که بعد اتفاق هایی که برایمانن پیش می آید چگونه با اتفاق ها برخورد میکنیم و چگونه کنار می آییم و چقدر شکیبا و قوی هستیم و بایددر مقابلشون ایمان خودمون رو از دست ندیم چون توی سخت ترین لحظه های زندگی اگه ایمان باشه همه چیز عالیه... در ادامه  احسان گفته قصداینکه قبول کردم در برنامه ماه عسل حضور پیدا کنم به هیچ وجه خود نمایی نبود.فقط میخواستم که به مردم نشان بدهم که اتفاق های زندگی میتواند ایمان آدم را قوی تر کند .خدا همیشه توی همه ی کارهایش حکمتی است که من و شما بی خبریم... "

و پایان یادداشت را با نقل قولی از یکی از مخاطبان برنامه تمام می کنم. سولماز در جای جای مصاحبه از همراهی و صبر و حوصله والدین احسان و کمک حال بودن آنها تعریف کرد. یکی کامنتی گذاشته بود با این مضمون که از دامان چنین والدینی معلوم است که چنین فرشته ادب و اخلاق پرورش می یابد.احسان اگر همینی که ما دیدیم باشد و بماند نماد اخلاق است که هست با صبری که خدا به او سخاوتمندانه بخشیده است.


 
شب هزار و یکم برای مژده و شبنم
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳  

شب هزار و یکم برای مژده و شبنم

 

ساعاتی پیش بعد از ده سال شب هزار و یکم دوباره اجرا شد .تئاتری که اولین بار ده سال پیش در سه پرده توسط بهرام بیضایی با تیمی از بازیگران تکرار نشدنی روی صحنه رفت و با استقبال زیادی مواجه شد. خاطرم هست که بلیط به دشواری گیر می آمد . یادم می آید بلیط ها پیش فروش شده بود و با دوستان به سختی توانستیم بلیطی برای ورود به سالن چهار سو محل اجرا پیدا کنیم و باز به خاطر می آورم وقت ورود فهمیدیم جایی روی صندلی ها نداریم و بالشتکی به دستمان دادند نزدیک صحنه و گفتند هر جا دوست دارید بنشینید.

یادم می آید نزدیک ترین جا به صحنه نشستم . یادم می آید و امیدوارم اشتباه نکرده باشم فرخ نژاد در آن اجرایی که من دیدم دچار بیماری شد و علی عمرانی در آن پرده جورش را کشید .

هنوز شیفتگی ام نسبت به بازی مژده شمسایی را در آن اجرا به یاد دارم و هنوز فراموش نکرده ام بازدم های آهسته و آرام شبنم طلوعی روی صحنه را؛چرا که اینقدر نزدیک بودم به صحنه که کوچکترین ظرافت های کاری بازیگران را می توانستم زیر نظر بگیرم. مژده شمسایی و شبنم طلوعی دو بازیگر ارزشمند تئاتر آن مقطع و دوران اوج تئاتر و البته دوران شروع آشنایی من با تئاتر بودند که بازی درخشانی در این تئاتر داشتند.

یادش بخیر.....ساعاتی پیش بعد از ده سال شب هزار و یکم این بار در کالیفرنیا و شهر سن دیه گو اجرا شد.اما مگر می شود این تئاتر را بدون آن بازیگران غول اجرا کرد؟ پاسخ مشخص است . البته که نه !!!از آن همه غول فقط مژده شمسایی مانده و بیضایی و به همین جهت است که از سه پرده تنها پرده اول اجرا شد و به واسطه نبود امکانات اجرای صحنه ای تعدیل و تبدیل شد به نمایشنامه خوانی صرف توسط مژده جان شمسایی.

کاش روزی این تئاتر بی نظیر دوباره با همان غول ها روی صحنه بیاید و دوباره بلیطی در آخرین صحنه گیرم بیاید ...بالشتکی به دستم دهند تا بروم آن جلو بنشینم و نفس های شبنم را بشمارم موقعی که شور صحنه او را از خودش می رباید و غرق در هیبت مژده شوم وقت گفتن دیالوگ های طولانی بدون مکث...ای کاش می شد .....

 

****توضیح:

شب هزار و یکم نمایشنامه ای است از استاد بهرام بیضایی که در سال 1383 توسط خود استاد در تالار چهارسوی تئاتر شهر به روی صحنه رفته است.نمایش شب هزار و یکم، نمایشی است در سه پرده کاملا مجزا که به نقل سه روایت از آخرین شب از داستان های هزار و یک شب می پردازد. روایاتی که نقطه اتصال و اشتراک آنها، همانا ماجرای شکل گیری اولیه و اتفاقاتی است که بر هزار و یک شب می گذرد. این نمایشنامه (یا نمایش) دارای سه نمایش جداگانه است که از نظر موضوعی با یکدیگر پیوند دارند. هر نمایشنامه سه بازیگر دارد:دو زن و یک مرد.

 

بهرام بیضایی در مورد داستان های شب هزار و یکم بیضایی چنین نوشته: "نمایش نخستین شب هزار و یکم/۱ – نمونه پیشین و گم شده افسانه ضحاک (اژدهاک) بازسازی شده ؛ داستان گفته نشده شاه ضحاک و همسرانش شهرناز و ارنواز؛ که نویسنده فکر می کند سرچشمه اصلی داستان پایه ای و بنیادین کتاب نابود شده « هزار افسان » است."

"نمایش دوم شب هزار و یکم/۲ – داستان گفته نشده مترجم گمنامی است که هزار افسان از پارسی به عربی برگرداند و نام آن الف لیله و لیله کرد؛ کتابی که قرن ها بعد در بازگرداندن دوباره به پارسی نام هزار و یک شب گرفت."

"نمایش سوم شب هزارویکم/۳ – حتما چند دهه پس از تاریخ چاپ بازگردان هزار و یک شب به فارسی –۱۲۸۰ ه. ق- می گذرد و به روزگار ما نزدیک تر است؛ و داستان گفته نشده سرانجام زنی است که هزار و یک شب خواند."

 

شب هزار و یکم / 1

این بخش از نمایش شب هزار و یکم با این بازیگران به روی صحنه رفت: پانته آ بهرام در نقش شهرناز،بهناز جعفری در نقش ارنواز و حمید فرخ نژاد در نقش ضحاک. این نمایش، هزار و یکمین و آخرین شب پادشاهی ضحاک را روایت می کند.در این شب این دو خواهر آخرین داستان خود را برای ضحاک که همانا داستان هزار شب پادشاهی او است، روایت می کنند و بی پرده با ضحاک از همه چیز سخن می گویند و راز ماندن خود را در کنار ضحاک می گشایند.

در این نمایش شهرناز و ارنواز خواهرانی هستند که هزار شب برای پادشاه داستان ساخته اند و به این ترفند هر شب جوانی را از مرگ رهانیده اند. همانطور که می دانیم این نقشی است که شهرزاد و دین آزاد در هزار و یک شب و سرچشمه اش، هزار افسان داشته اند. بدین ترتیب بیضایی در این بخش از نمایش شب هزار و یکم این دو داستان را در هم می آمیزد و گویی به ریشه اصلی و باستانی آن پیوند می دهد.بیضایی به این یکسان بودن ریشه های پادشاهی ضحاک و داستان هزار و یک شب در کتاب دیگر خود، ریشه یابی درخت کهن پرداخته است.

 

شب هزار و یکم / 2

این بخش با بازی مژده شمسایی در نقش خورزاد نیکرخ، ستاره اسکندری در نقش ماهک و اکبر زنجانپور در نقش های شریف/عجمی/امیر حرس، به روی صحنه رفت. این نمایش روایت خورزاد نیکرخ و ماهک، همسر و خواهر پور فرخان است که برای یافتن نشانی از او نزد شریف در بغداد آمده اند. پورفرخان کسی است که به درخواست خود شریف و دربار بغداد هزار افسان را به عربی ترجمه کرده. اکنون که اعراب آن را به عربی خوانده اند، محتوای آن به مذاق ایشان خوش نیامده و پور فرخان را در بند کرده اند. همچنین شریف تنها نسخه هزار افسان را از این دو خواهر می گیرد و از بین می برد. این نمایش شرح تاسف بار و اندوه آور ضربه سهمگین عرب بر پیکره زبان و فرهنگ و یادگارهای کهن ایران است.نمایش، چرخش زبانی از فارسی به عربی و فرهنگ غالب اعراب را در ابتدای نمایشنامه به زیبایی می نمایاند. این نمایش هم روایت شبی هزار و یکم است. هزار و یکمین شبی که پور فرخان به ترجمان هزار افسان گذرانده است.

 

شب هزار و یکم / 3

اما نمایش سوم که این نقش آفرینان در آن حضور داشته اند: شبنم طلوعی در نقش روشنک، شبنم فرشادجو در نقش رخسان و علی عمرانی در نقش میرخان.

زمان رخداد این نمایش قرن گذشته است و از نظر زمانی نسبت به دو نمایش دیگر به ما نزدیک تر است. از همین رو است که زبان نمایش نیز به زبان امروز بیشتر مانند است. نمایش حکایت زنی است به نام روشنک که دور از چشم همسر در مدت هزار و یک شب، کتاب هزار و یک شب را خوانده است. کتابی که جامعه مردسالار خواندنش را برای زنان مضر می داند و چنین باور دارد که هر زنی که این کتاب را بخواند، خواهد مرد. این نمایش روایت تقابل مرد نادان و زن دانا است.

بیضایی این نمایش را امیدوارانه و با سر خم کردن مرد پیش دانایی پایان می دهد. چیزی که شاید تنها راه رهایی و بازگشت ایرانیان به شکوه گذشته باشد.


کلمات کلیدی:
 
جادوی مرلین مونرو
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳  

جادوی مرلین مونرو

 

 

چند وقت پیش به پیشنهاد نازنین دوستی برای تماشای یک فیلم قدیمی رفتیم .در یک سینمای قدیمی در منطقه سانتامونیکا و دقیقا بعد از 55 سال از اولین اکران فیلم نشستیم به تماشای فیلم "بعضی ها داغشو دوست دارند" یا " some like it hot".پیش از شروع فیلم کسی روی سن آمد و خوشامد گفت و از مردم پرسید چه کسی این فیلم را در اولین اکران دیده؟ چند نفری سن و سال دار دستشان را بالا بردند.

فیلم شروع شد. تماشای فیلمی قدیمی و سیاه و سفید روی پرده بزرگ سینما برایم جالب بود. اسم عوامل و تیتراژ یک به یک امد و به "مرلین مونرو" که رسید همه دست زدند. فیلم را در سینمایی در نزدیکی آرامگاه ابدی مرلین می دیدم . حدفاصل میان خانه ام تا مزار او که زیاد از اینجا دور نیست .

فیلم شروع شد . داستانی ساده با بن مایه طنز که از شیکاگو شروع می شود و تا دقایق اول به زعم تماشاگر امروزی چیز دندان گیری نمی تواند باشد و ممکن است حوصله آدم را هم سر ببرد. ماجرا از لحظه حضور مرلین مونرو در راه اهن تازه شروع می شود و باز هم به قیاس سینمای امروز،کار دیروز بیلی وایلدر آنچنان هم سینما نیست ،تنها چیزی که کیفیت خودش را همچنان حفظ کرده کارکرد و قدرت و جذابیت افسانه ای به نام مرلین است.

از اینجا به بعد است که دقیق می شوم در فیلم . ریز می شوم در احوال تماشاگران . در دیالوگ ها . در میمیک صورت مرلین و بازی بازیگران دیگر در مقابلش و همزمان تمام تصاویری را که از او در کشورهای مختلف دنیا دیده ام توی ذهنم مرور می کنم. از آن تصویر جنجالی تا بقیه تصاویرش . از مجسمه های مختلفی که در جاهای مختلف از او دیده ام و از حکایت های مختلفی که درباره اش شنیده ام .

خودم را پرتاب می کنم به دهه 60 میلادی . می شوم یک مرد سی و چند ساله  آمریکایی و با آن حس و حال فیلم را تماشا می کنم . حالا به تدریج پی می برم به جادوی مرلین . نفسم حبس می شود در نماهای نزدیک و کلوزاپ ها از مرلین . حالی به حالی می شوم از کرشمه چشمانش . تازه می فهمم این غمزه چشمان که شاعری ایرانی به نام حافظ در اشعارش به کار می برد چیست .

فیلم که تمام می شود تازه خیلی چیزها دستگیرم می شود. اینکه نبودن مرلین در آن مقطع زمانی چرا و به چه دلیل برای خیلی ها می توانست اتفاقی خوب شود. گذشته از اینکه او را به اسطوره بدل می کند،به هزار و یک دلیل فکر و خیال را در دهه 60 باز می گرداند به هزار و یک بدبختی و بیچارگی اقتصادی مانده از جنگ جهانی دوم . عقل و هوش را می برد سمت خانواده و فرزند و کار .

مرلین که رفت تازه کم کم جهان رشد اقتصادی اش را آغاز کرد یا لااقل قطار در مسیر درست قرار گرفت .راستی دقت کرده اید که چرا بعد از مرلین کسی افسانه نشد ؟ سوفیا لورن مگر نبود؟ مگر قابلیتش را نداشت؟

و باز تازه می فهمم زنی که مزار همسرش بالای مزار مرلین مونرو است قیمت گزافی برای فروش مزار همسرش نخواسته است(یک میلیون دلار) . زن خیلی منطقی می گوید اگر فرض کنیم قیامتی در کار باشد کسی که در این مزار آرام می گیرد وقت قیامت اولین کسی که می بیند مرلین مونرو خواهد بود . خوب این اتفاق یک میلیون دلار نمی ارزد ؟ پاسخش با شما ...

 

***پ.ن: برشی از یادداشت ماهرخ درباره مرلین مونرو رات حیفم آمد نخوانید :

«...مرلین مونرو . یا به همان  نورما جین مورتنسیون  ،  -بازیگر، مانکن، خواننده‌ای -که تنها 36 سال زندگی کرد و هنوز هم هیچ‌کس نمی‌داند که به مدد رابطه عاشقانه‌اش با کندی خودکشانده شد؟ خودکشی کرد؟ یا به مرگ طبیعی مرد؟ دخترکی که در یتیم‌خانه بزرگ شد و تا سن نوجوانی تحت سرپرستی  یازده خانواده مختلف قرار گرفت و در16  سالگی ناچار شد برای تأمین هزینه خوردوخوراکش به  ازدواج تن دهد، چیزی نگذشت که به خاطر تصویر درخشانش در «خارش هفت‌ساله» و استقبال پرشور بینندگان و  شیفتگی عوامل سر صحنه فیلم، موردحسادت  همسر دومش قرار گرفت به شکلی که همسر مبارک، جودی ماجیو-ستاره مشهور بیس‌بال آن زمان- نتوانست از بروز  غیرت و حسادتش در برابر چشم هزاران تماشاچی مشتاق جلوگیری کند و دست‌آخر هم شیفتگی  پرشور طرفدارانش به قیمت زندگی‌اش تمام شد..»


کلمات کلیدی: مرلین مونرو
 
هجرت و غربت
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳  

****لطفا بخوانید...

 

هجرت و غربت

I LOST MY MOM !

 

 

هاتف را سال های سال است که می شناسم . از ترانه نوستالژیک "الله الله تو پناهی بر ...." که سال های سال در مدرسه و تلوزیون در مناسبت ها و ایام مختلف می شنیدیم تا آهنگ محبوب "خاله جون" . به همین دلیل وقتی همدیگر را دیدیم خیلی سریع رفیق شدیم . بچه "سراب"است .کمی آن طرف تر از میانه خودمان .تمام مکالماتمان به آذری است.

پسری محجوب و فروتن و تحصیل کرده و آرام و بسیار مبادی آداب و گاه تا حد زیاد خجالتی .

سی و چهار سال است که مهاجر است. هاتف ابتدای ماه مبارک رمضان مادرش را از دست داد. مادرش زنی شریف و مذهبی و از خانواده ای شناخته شده و محترم در سراب بود.

امروز در مراسم ختم مادرش در بنیاد ایمان شرکت کردم.در پایان مراسم هاتف چند دقیقه کوتاهی صحبت کرد و در پایان فیلم کوتاه چند دقیقه ای از دیدار او و مادرش بعد از بیست و سه سال در باکو ،پخش شد . در این فیلم شاهدیم که هاتف بسیاری از اعضای خانواده را برای اولین بار می بیند چرا که آنها پس از انقلاب متولد شده اند . در صحنه ای تماشایی از فیلم هاتف در کنار مادر نشسته و مشغول خوردن سیب است و مادر تک تک اعضای فامیل را به او معرفی می کند.بعد از معرفی هر نفر فرزندش را در آغوش می گیرد و چند بار می بوسد.این اتفاق شیرین در طول چند دقیقه بارها و بارها تکرار می شود. یعنی بعد از هر بار معرفی مادر چندین و چند بار فرزندش را می بوسد.فیلم از نظر احساسی و عاطفی بسیار تاثر برانگیز و تکان دهنده بود. شور و شوق عجیب مادری دورمانده از فرزند دیدنی و وصف ناپذیر بود.

بخش تکان دهنده ماجرا حرف های پایانی هاتف بود که همزمان به دو زبان انگلیسی و فارسی برای مهمانان ایرانی و خارجی روایت کرد.

او گفت که از یکی دو روز قبل از فوت مادر احساس دلشوره داشتم . تازه فیسبوک باز کرده بودم و اکثر بستگانی که تاکنون ندیده بودم مرا در فیسبوک پیدا کرده بودند. یکی از دوستانم با یکی از بستگان در فیس بوک دوست مشترک بود. وقتی مادر رفت توی صفحه اش نوشته بود که به خاطر درگذشت مادربزرگ غمگین است. از طریق این دوست موضوع را فهمیدم . به دلشوره افتادم که این کدام مادربزرگ است ؟پدری یا مادری؟ نیمه های شب به ایران زنگ می زند .ساعت در ایران عصر است. کسی گوشی را بر می دارد . برخلاف همیشه که مادر گوشی را برمی داشت و به آذری با فرزندش حرف می زد و قربان صدقه می رفت . از خانه صدای گریه و شیون می آمد.

هاتف می گوید :خالی شدم . داشتم دق می کردم . نمی توانستم در خانه بمانم . از خانه بیرون زدم. پیاده در کوچه پس کوچه ها راه می رفتم . آن وقت شب تعداد کمی توی خیابان بودند. چند نفری را دیدم که آمده بودند سگشان را بیرون از خانه بچرخانند. به پهنای صورت اشک می ریخنم و به آنها می گفتم :"!I LOST MY MOM"

اینجای کار گریه مجالش نداد . هاتف کمی مکث کرد و گفت :آخه می دونید ما اینجا غریبیم .کسی رو نداریم که ....

 

 

***توضیح 1:روایت قلمی شد ....یکی از هزاران روایت تلخ و شیرینی که در 5 سال اخیر از مهاجران شنیده ام .مرگ عزیز یکی از تلخ ترین و غم انگیزترین رویدادها برای مهاجر و غریب است.صبر بسیار می خواهد تحملش .چایی می رسی که دردت را به زبان مادری نیز نمی توانی فریاد بزنی و این اوج تراژدی است.

***توضیح 2: عکس اول تاج گلی است از طرف هاتف با عکسی از هاتف و مادرش در مراسم ختم مرحوم در مسجدی در تهران و عکس بعدی تصویری از هاتف در حال روایت تلخ و تاثر برانگیزش. ناراحت


کلمات کلیدی:
 
صدای دوم/بانوی گل سرخ
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳  

صدای دوم/ بانوی گل سرخ

 

امروز عصر در کتابخانه سانتامونیکا در برنامه شب فیلم مستند یا داکیونایت به تماشای دو فیلم مستند نشستم . این برنامه به پیشنهاد و ابتکار "احمد کیارستمی" به طور همزمان در سانفرانسیسکو،لس آنجلس،واشنگتن ،نیویورک ،آتلانتا ،دبی و تورنتو در چهارشنبه آخر هر ماه برگزار می شود و معمولا در هر شب دو فیلم مستند به نمایش در می آید. استقبال از برنامه امروز زیاد و فراتر از تصور من بود . در سالن زیبا و شکیل و تمیز کتابخانه سانتامونیکا به تماشای دو فیلم از مجتبی میرتهماسب نشستم که لازم می دانم درباره هر دو مطلبی را با شما به اشتراک بگذارم.

 

صدای دوم یا BACK VOCAL

فیلمی مستند با زمان حدود 40 دقیقه که در سال 2004 ساخت آن به اتمام رسید . فیلم درباره صدای زن در موسیقی امروز ایران است . درباره تمام تلاش ها و چالش هایی که زنان برای فعالیت در موسیقی داشته و دارند . گذشته از زیبایی های فیلم و موضوع چالش برانگیزش که ترجیح می دهم در این مطلب کوتاه واردش نشوم، فیلم از چند زاویه حائز اهمیت بسیار زیاد است.

اول اینکه فیلم به توعی تاریخچه مصور بخشی از تاریخ معاصر موسیقیایی این مملکت است . در فیلم شاهد اولین کنسرت بزرگ آریان یا کنسرت سعید پورسعید و یا سال های آغازین فعالیت هنرمندان دیگر هستیم . همینطور بخشی از فیلم به اولین کنسرت گوگوش پس از بیست سال سکوت پرداخته که در آن مقطع برای موسیقی پاپ ایران اتفاقی مهم و شگرف بود و به اعتقاد من ورود گوگوش به مارکت موسیقی لس انجلسی مرگ این کالبد نیمه چان را تسریع کرد.

دوم آشنا شدن با تلاش ها و کوشش های بی وقفه و بدون منت و چشمداشت مالی بسیاری از هنرمندان موسیقی کشورمان بدون هرگونه قضاوت و داوری مستند ساز جالب توجه بود.

سوم اینکه در بسیاری از لوکیشن های مصور فیلم تعداد زیادی از دوستان خودم را در سال های دور دیدم که جالب بود.

چهارم سال های شکل گیری کنسرت های بزرگ و مارکتی به نام کنسرت گذاری در ایران به خوبی در این فیلم تصویر شده بود.

پنجم متاسفانه به هزار و یک دلیل بسیاری از چهره های حاضر در این فیلم امروز دیگر در ایران نیستند و خارج از کشور زندگی و فعالیت می کنند. جالب آنکه انتهای فیلم با سارا نائینی تمام می شود . آخرین و تازه ترین بانوی آواز هنرمند مهاجر از ایران .

در انتهای فیلم عکسی به یادگاری از تماشاگران انداخته شد که قرار شد توسط دوستان برای میرتهماسب ارسال شود .

 

Back vocal

2004 /   40 min

Directed by Mojtaba Mirtahmasb

Capture the struggles of contemporary Iranian singers and musicians working to be heard in their own country. Back Vocal explores Iran’s prohibition, since the Islamic Revolution of 1979, of female solo singers. Mirtahmasb says: “Three years of roaming among musicians of Tehran resulted in two films centered on the theme of restrictions on music in Iran. Back Vocal tells the story of women singers whose unaccompanied singing is forbidden by religious laws of the country, but who nonetheless try to remain active, even if that means taking the second seat. I knew from the beginning that such a film would not get permission to be screened, so I never applied for a permit.”

 

 

بانوی گل سرخ Lady of the Roses

"بانوی گل سرخ" روایتی است درباره زندگی و فعالیت خانواده صنعتی و به ویژه "شهین‌دخت سرلتی (صنعتی)" که از زبان همایون صنعتی همسرش روایت می شود.بانویی که قبل­ از انقلاب به منطقه­ لاله ­زار کرمان رفت و گُل را جایگزین خشخاش، و گُلاب را جایگزین تریاک کرد و به جایی رساند که "گلاب زهرا" سرنوشت کشاورزی یک منطقه را دگرگون کرد. فیلم محصول سال 2008 است.ماجرا را از زبان "همایون صنعتی زاده"، همسرِ شهین­ دخت و سه سال پس­ از درگذشت او می‌شنویم. مردی که خود بنیان­گذار "مؤسسه انتشارات فرانکلین در ایران"، "چاپخانه اُفست"، "کاغذسازی پارس" و در کل یکی از چهره­های نادر فرهنگ، صنعت و مدیریت ایران است. این فیلم ستایشی است از شور زندگی و ساختن در یک شرایط سخت.فیلم را پیش از این دوباره دیده بودم و هر دو بار به شدت تحت تاثیر روایت گویی همایون صنعتی درباره همسرش قرار گرفته بودم.امشب برای سومین بار فیلم را دیدم و طبعا برای سومین بار تحت تاثیر این فیلم به شدت منقلب و دگرگون شدم و گریستم.

قهرمان فیلم کسی است که در فیلم حضور ندارد و گاه به گاه سکانس های منقطعی از سنگ مزارش را می بینیم اما سایه اش چنان سنگین و موثر است که حضورش را کاملا در تمام پلان ها حس می کنی .

صحنه های واقعی مراسم تشییع جنازه و تدوین شهین دخت از تکان دهنده ترین صحنه های فیلم است که در پایان فیلم گنجانده شده و تاییدی است بر صحت ادعاهای همسرش درباره رفتار او و تاییدش توسط مردم منطقه .

گذشته از این فیلم از جنبه توجه به جذابیت ها و پتانسیل های بومی کسب و کار و نیز ابتکار عمل و کارآفرینی و زیرکی ایرانی بسیار چالب توجه است . همایون صنعتی به فاصله 5 سال پس از مرگ همسرش و دو سال پس از ساخت این فیلم از دنیا رفت تا برای همیشه به همسرش بپیوندد.


Lady of the Roses

2008 /  52min

Directed by Mojtaba Mirtahmasb

"Lady of the Roses" is the name given to the late Shahindokht Sanati, a lady who went to the Lalehzaar region of Kerman before the Islamic revolution. She replaced poppies with roses and opium with rosewater, and took this so far as to transform the agricultural destiny of a whole region. The story is told by Homayoun Sanati, Shahindokhts spouse, three years after her death. He is the founder of Franklin Publishing, Offset printing house, Pars Paper Co. among others and is considered a one-of-a-kind figure in Irans culture, industry and management.

 

پ.ن:با دیدن این دو فیلم مستند روحم تازه شد . این نوع ژانر را دوست دارم . فیلم ممکن است از نظر سطح کیفی و سینمایی دارای ایرادهایی باشد اما وزن پربار محتوایی تمامی این نواقص و کاستی های احتمالی را برطرف می کند. دم دست اندرکاران و برگزارکنندگان گرم.


کلمات کلیدی: