پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

انتشار یک ویدئوی استثنایی از شب نوستالژی و ادبیات
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤  

انتشار یک ویدئوی استثنایی از شب نوستالژی و ادبیات

 

یک ویدئو استثنایی برای اولین بار به مناسبت چهلمین روز درگذشت شاعر تهران
این ویدئو بخش هایی از یک شب فراموش نشدنی است. دقایقی که گروه نیوش و کامران رسول زاده در یک همراهی استثنایی همراه شدند تا عیش و کیف آن عصر دل انگیز اسفندی را در پایان شب با موسیقی تکمیل کنند. شبی که سیمین بهبهانی نازنین بود ،محمد علی سپانلو بود و محمود دولت آبادی و هوشنگ چالنگی و محمد بقایی و بسیاری دیگر از نویسندگان ایران . این فیلم را برای اولین بار به مناسبت چهلمین روز درگذشت شاعر تهران منتشر می کنم. محل وقوع این رخداد گراند هتل است. در واقع بنایی در شهرک سینمایی است که به سبک گراند هتل قدیمی تهران ساخته شد . دقایقی قبل از این اجرای هنری سیمین بهبهانی و سپانلو و دولت آبادی برای حاضرین گپ زده بودند. چهره بشاش و خوشحال سپانلو شاعر تهرانی در دقیقه 4:10 تماشایی است.یاد همه دوستان و عزیزان و اهالی قلم بخیر باد. برای گروه نیوش و کامران رسول زاده در مسیر هنری که هر کدام در پیش گرفته اند، آرزوی موفقیت دارم . لطفا اگر مایل بودید به اشتراک بگذارید.

https://www.youtube.com/watch?v=pCrwJod7Mx4&feature=youtu.be

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤  

یادداشت من در روزنامه قانون

مهران دوستی  و نسبتش با زندگی و ماندگاری

 

 

چهل و هشت ساعت سخت و جانفرسا را پشت سر گذاشته ام . هزاران مایل دورتر و در وطن «مصطفی عبدالهی» از دست رفت و کمتر از بیست و چهار ساعت بعد «محسن مرزبان» ده هزار مایل دورتر اینجا در شهر فرشتگان ناباورانه زندگی را وداع گفت . محسن رفته بود بیمارستان بی آنکه به کسی بگوید و امید و باور داشت که زنده و سر حال باز می گردد. مرزبان از قدیمی های تئاتر بود و شوهر خواهر محمود استاد محمد نازنین. این یکی دور روز حال همه اهل هنر در این حوالی گرفته بود . در تدارک مراسم خاکسپاری و آیید وداع و یادبود محسن بودیم و آن سوتر برنامه ریزی برای هفته بعد و  مراسم یادبودی برای سپانلو. میان این همه تلخی خبر مهران نازنینم رسید و دل شکسته و کم رمق را شکسته تر و بی جان کرد.سخت ترین کار این بود که به همکار چندین ساله و هم نامش با شهر فرشتگان ،خبر دهیم که مهران رفت.شدت اندوه در غربت چندین برابر بیشتر می شود باور کنید! 

مهران دوستی یک عمر خاطره بود. از معدود صداهای ماندگار مانده در میهن بود که با شنیدن صدایش کلی خاطرات زیبا و البته تاریخی پیش چشمت زنده می شد و می توانستی با صدایش برگردی به گذشته و خودت را و سرزمینت را و وقایع و رخدادهای تلخ و شیرینش را مرور کنی.  گرم ترین صدای رادیو ایران در سالیان اخیر،ناباورانه و در اوج دوران حرفه ای و کاری اش بر روی تخت بیمارستان خاموش شد و بعد از این  دیگر فرکانس های هیچ رادیویی در ایران زمین  صدای دوستی را نمی گیرند

صدای او دارای ویژگی های خاصی بود ؛از جنس صداهایی که در آرشیو ذهنت حک و ثبت می شود . صدایش را می توانستی از میان هزاران صدا تمیز و تفکیک کنی .مهران خاطره مجسم شنیداری یک ملت بود و بی شک آنچنان که همیشه می گفت او گوینده تمام مردم ایران و مخلص ملت بود.

افزون بر دوستی و آشنایی با او، این اقبال را داشتم که یک بار به عنوان نویسنده در برابر او قرار بگیرم و پاسخگوی پرسش های تخصصی او درباره اولین کار داستانی ام باشم .

مهران دوستی دقیقا ساعت ۳ بامداد روز سوم بهمن ماه ۱۳۳۵ در روستای بلده از توابع نورکه به آن علمده می گفتند و امروزه به رویان معروف است به دنیا آمد  و در دومین روز لطیف خردادی با زندگی وداع کرد.

همیشه به اینکه یک روستا زاده است افتخار می کرد. او بیشتر دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در دامنه جنگل های انبوه البرز گذراند . درپایان دبیرستان به تهران آمد. بعد از گرفتن دیپلم چون در انجمن ایران و آمریکای آن زمان جزو شاگردان ممتاز در یادگیری زبان انگلیسی بود ، با موفقیت در آزمون تافل با نمره ای خوب، از دانشگاه هیوستون ایالت تگزاس پذیرش گرفت و بعد از انقلاب  به ایران برگشت. او دانش‌آموخته رشته مکانیک و مهندسی تصفیه آب بود. در سال های ابتدایی پس از انقلاب و در بدو بازگشت به ایران ، هنگام تصدی سمت مدیریت تولید صدا و سیمای مرکز گیلان، کاملا اتفاقی و به دلیل نیامدن گوینده این کار را بر عهده  گرفت و از همان روز پی به استعداد شگرفش در گویندگی برد و در همین راه ماند و رسالت ارتباط شنیداری با مردم را به بهترین نحو ممکن بر عهده گرفت.

من از خانواده جنگ هستم. پدرم نظامی بود و تمام دوران دفاع مقدس را در جبهه حضور داشت .برای کسانی که در زمان جنگ پدرانشان در جبهه های جنگ حضور داشتند،مهران دوستی معنی دیگری هم می دهد و چیز دیگری را هم در اذهان روشن می کند . او  در زمان جنگ ایران و عراق اطلاعیه‌های ارتش را در رادیو می‌خواند و از گویندگان رادیو جبهه بود.بارها و بارها خبرهای خوش پیروزی در جنگ را به بهترین شکل و حماسی برای مردم اعلام کرد و هر بار که خبری ناگوار را می خواند هم چون همدردی واقعی با مردمی که خبر ناگوار را می شنیدند همراه می شد.بی شک نام او در تاریخ رسانه ای و تبلیغاتی جنگ نیز ثبت و حک خواهد بود.

یکی دیگر از ویژگی های جالب توجه دوستی علاقمندی شگرف او به طبیعت و حمایت او از محیط زیست بود. او همیشه مدافع مطلق محیط زیست بود و به هر طریقی این شیوه را تبلیغ و ترویج می کرد. از دیگر نکات جالب توجه در زندگی او علاقمندی به کیفیت دربرابر کمیت بود. او همیشه کیفیت خوب را در هر چیزی به کمیت ترجیح می داد و به همین دلیل هم در عمر کوتاه خود مفید و با کیفیت زندگی کرد و باور دارم که جای چند نفر زیست و از زیبایی زندگی لذت برد.

حضور در برنامه «خندوانه» یکی از آخرین حضورهای او در رسانه دیداری بود و در برابر دوربین این برنامه بود که بینندگان با روح لطیف او و نسبتش با دنیای مادی آشنا شدند و پی به عدم وابستگی او به مظاهر مادی و شیوه متفاوت او در زندگی بردند.

وی در چند سال اخیر به عنوان گویندهٔ برتر رادیو و نمایندهٔ ایران دراتحادیه رادیو تلویزیونی آسیا- اقیانوسیه نیز انتخاب شده بود.

به جرئت می توانم بگویم رادیو ایران امروز یکی از وزنه ها و پایه های خود در گویندگی را از دست داد. این فقدان را به همه دست اندرکاران رادیو و به ویژه گویندگان و همکارانش تسلیت می گویم .

با تمام شنوندگانش نیز همدردم و باور دارم که صدایش ماندگار خواهد بود. آنقدر یادگاری برایمان باقی گذاشته که حالا حالاها گوش کنیم و سرکیف بیاییم به وقت دلتنگی .


کلمات کلیدی: مهران دوستی
 
چرا باید ایران را دوست داشت؟
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤  

علی اشرف درویشیان

چرا باید ایران را دوست داشت؟

 

ایران را دوست دارم چون که مزرعه های سرسبز و معطر برنج شمال را دوست دارم .چون جنگل های انبوه مازندران و رشت را دوست دارم .ایران را دوست دارم چون فردوسی و شاهنامه اش را دوست دارم .چون رستم و سهراب و گردآفرید و تهمینه را دوست دارم . چون شیراز را دوست دارم. حافظ و سعدی را دوست دارم .چون کرمانشاه را دوست دارم و ابوالقاسم لاهوتی شاعر نامدار کرمانشاهی را دوست دارم .باغ های کرمانشاه و درخت های آلوچه و انگور و سیب و گلابی اش را دوست دارم . چون بیستون و شیرین و فرهاد را دوست دارم .چون لاله های واژگون لرستان را دوست دارم . ایران را دوست دارم زیرا دکتر محمد مصدق , خسرو روزبه , خسرو گلسرخی و قهرمانانی چون بیژن جزنی و سعید سلطانپور و محمد مختاری و جعفر پوینده و همه ی جانباختگان راه آزادی را دوست دارم . ایران را دوست دارم چون سرزمین پدری و اجدادی من است و مزار عزیزانم در آن است .پدر , مادر , مادربزرگ و همه ی کسانم در آن خوابیده اند . ایران را دوست دارم چون مقام های سه گاه و چهار گاه و شور ودشتی و همایون و افشاری و در نهایت شجریان و آوازش را دوست دارم . و سه تار و کمانچه و دف و تنبور را دوست دارم .ایران را و بابا کرم را دوست دارم . اینها تکه هایی از پازل شخصیت و هویت مرا تشکیل میدهند . بدون این ها که گفتم من بی هویت خواهم بود .

ایران را دوست دارم و آبگوشت و کوفته ی ایرانی را و آش های مختلف و ترید و شله زرد و و شله قلمکار و انواع شربت ها را دوست دارم . و بوی عطر گلاب قمصر کاشان را دوست دارم . بوی چادر مادربزرگم را و جهان پهلوان تختی و پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی را و نامجو را و همه ی کسانی که برای اعتلای نام ایران کوشیده اند .

ایران را دوست دارم و صادق هدایت و بوف کورش را و داش آکل را و شنگول و منگول را و بزرگ علوی را و استاد محمد باقر مومنی و جلال آل احمد و استادم دکتر سیمین دانشور را ودکتر امیر حسین آریانپور را .

اینها همه بخشی از هویت من هستند و اگر این ها نبودند من پا در هوا و ول بودم .اما اینها همه ,آن گل , آن آش , آن شعر و آن تصنیف ها همه شخصیت مرا ساخته اند ومن شدم آنچه که امروز هستم .

ایران را و فرش کاشان و شله زرد روز اربعین و همه ی این ها را دوست دارم و روی همه ی اینها ایران را دوست دارم و سرزمین دلیر پرور کردستان را و کرد ها و شاعران و نویسندگان و مبارزان کرد را دوست دارم . کوچه های بچگی ام را که در ایران است دوست دارم .معلم های گذشته ام را , استادانم را , همه و همه را دوست دارم و ایران را که جایگاه ستارخان و باقرخان و یار محمد خان کرمانشاهی و صفر خان و صمد بهرنگی است دوست دارم . ایران را دوست دارم زیرا شعر های شاملو و فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی را دوست دارم .

و در پایان کلمه ی "پایان " را دوست دارم زیرا وقتی در دوران بچگی ام در مدرسه مشق هایم تمام میشد و به پایان میرسیدم شاد میشدم چون میدانستم که دوران زحمت ها و خستگی هایم به پایان رسیده است.


کلمات کلیدی: علی اشرف درویشیان
 
متن سخنرانی من در برنامه یادبود محمد علی سپانلو در دانشگاه UCLA
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤  

متن سخنرانی من در برنامه یادبود محمد علی سپانلو در دانشگاه UCLA

چگونه می‌توانم که غایبت بدانم


محمد علی سپانلو در یکی از برنامه های بزرگداشت تولدش با بیان اینکه سال تولدش یعنی سال 1319 سال غریبی بوده است، گفته بود: «عباس کیارستمی، محمود دولت آبادی، احمدرضا احمدی و محمدرضا شجریان هم در سال 1319 به دنیا آمده اند؛ گویا این سال قمر در عقرب بوده که چنین پدیده هایی به دنیا آمده اند.»

حالا یکی از آن پنج نفر نیست . تهران مانده و  پنج منهای یک  از متولدین سال قمر در عقرب 1319 .

باری،یکی دیگر از شاعران شهرمان هم پرید این بار قایق سوار تک و تنهای تهران، خسته از پارو زدن های این همه سال، سرانجام به ساحل تاریخ تهران رسید و قایقش پهلو گرفت در تاریخچه شهری که دوست می داشت . اینک او و قایقش بخشی از تاریخچه و حافظه جمعی تهران است .

 شعر قایق سواری در تهران گویا و شفاف پرده می گشاید از ذهن شاعر:

«قایق سوار بودیم/ در ایستگاه آب / بالای نهرها /در کوچه باغ تجریش از شیب جویبار رفتیم رو به پائین /همراه آبشار/ رگ های شهر تهران/ جاری /فصل بهار و آب سواری / از چشم باغ فردوس در سایه چناران/ تا قلب پارک ملت راندیم/ زیر ونک گذشتیم تا رود یوسف آباد و از فراز جنگل ساعی تا آبراه بلوار…

 بالای برج ها ماه/ در نیلیِ روان /رخت عروس می شست /آواز نهرهایش را تهران به هم می آویخت/ ارکستر آب، در سَرِ  ما، می نواخت/ در “بندر نمایش”  /بعد از تئاتر شهر / نیروی آب کاهید /پارو زدیم لغزان تا حوض امیریه /تا موزه نگارستان /در ایستگاه گمرک نور چراغ ها کم شد /انگاره های فصل به هم ریخت/ فیروزه با غبار در آمیخت/ پائیز بود و آب شهر و طلا و خواب و یک صدا، که می دانستیم هر لحظه ممکن است بگوید: «برگشت نیست آخر این خط !»/ قایق رسیده بود به راه آهن/ به واگن عتیقه ی میدان/ بین جزیره های گیاهی و صخره های سرگردان که دور زد/ پهلو گرفت و ایستاد، /آن جا که روح تندیس در زیر آبراه نفس می کشید….»

  کمتر از یک سال بعد از پریدن سیمین این بار نوبت محمد علی سپانلو، تهرانی ترین شاعر شهر بود که اردیبهشت را برای پریدن انتخاب کرد. شاعری که خوب زیست و تا می‌توانست و در توان داشت خلق کرد و ماترکی حسابی از خود برای ما میراثداران بعد از خودش باقی گذاشت .

 سپانلو حافظه‌ای قوی داشت و گذشته و خاطراتش را با جزئیات تعریف می‌کرد. این ویژگی در شعرهایش هم دیده‌ می‌شود.در این باره زمانی گفته بود:

 «ذهن من اینچنین است و خیلی جا دارد برای چیزهای مختلف و اطرافیانم حافظه ذهنی من را می‌دانند. اینها همه در ذهن من زندگی می‌کنند تا لحظه‌ای می‌رسد که می‌آیند جلوی پرده. واقعا برایتان بگویم که مثلا «سندباد» برای من کسی است که نمی‌خواهد توقف کند و همیشه به فکر سفر بعدی است و هفت سفر که می‌کند می‌گوید سفر هشتم و بعد به فکر سفر نهم است و... این برای من یک مسئله است و نام یکی از کتاب‌هایم هم «سندباد غایب» است؛ که آن مسافر پس کو؟...»

 

امید سپانلو

سپانلو در این چند سال اخیر با درد و بیماری دست و پنجه نرم می کرد اما این همه باعث نمی شد دست از کار بکشد و تقریبا تا آخرین روزهای زندگی پر کار بود و همچنان امیدوار به زندگی . خاطرم می آید این اواخر کمی قامتش خمیده شده بود.برای خیلی ها در سن او چنین چیزی سبب ناراحتی باید باشد اما او همین موضوع را بهانه ای برای شوخی با خبرنگاری کرده بود که قدش را پرسیده بود و به او پاسخ داده بود :«پیشترها 183 بودم و اما حالا باید آب رفته باشم .»

در «زمستان بلاتکلیف ما»، رد بیماری و رنجوری این‌سال‌های سپانلو را می‌توان دید:

 «تنها کسی که خواب نمی‌بیند/

چشمان بی‌خیال بهار است/

همراه من... که به زودی/

لباس پاییز می‌پوشم/

و رنگ آن به موهایم می‌آید»

 اما سپانلو در وضعیت بیماری هم از ناامیدی گریزان و به فکر روشنایی بود.

چنین می گفت :

 «با وجود همه مصایبی که در زندگی من، به‌خصوص در این چندساله، وجود داشته هرگز تسلیم اندوه یا سرخوردگی نشده‌ام. حتی در لحظات خیلی پیچیده هم چشم‌اندازی پیدا کردم، حتی از دریچه طنز ،که مسئله پیچیده را جدی نمی‌گیرد و خودمانی می‌کند. توصیه‌ام همیشه همین بوده و اصلا زندگی‌ام این‌طور بوده است. حتی وقتی هم خوش نبوده‌ام گفته‌ام خوشم. دلیلی ندارد آدم اندوه خودش را برای دیگران روایت کند، چون اندوه یک‌ امر کاملا شخصی است».

 

گذشته در شعر سپانلو

یکی دیگر از ویژگی های شعری سپانلو توجه او به ماندگاری شعرش و مدد جستن از گذشته در زمان حال بود ،یعنی زمانی که شعر را می سرود.در این باره می گقت:

«موضوع مهم این است که من در آثارم به گذشته نمی‌روم بلکه گذشته را به حال می‌آوردم و حداقل در اشعارم گذشته و حال با هم قاطی می‌شوند و درمی‌آمیزند. مثلا ممکن است در شعرم کبوتر نامه‌بر و ای‌میل با هم قاطی شوند. به‌طورکلی تاریخ همیشه برای من مهم بوده، اما در شعرهایم گذشته تاریخی را به اکنون می‌آورم. حتی در شعرهای من تأثیر ادبیات کلاسیک فارسی دیده می‌شود، اما عناصر ادبیات کلاسیک نیز با نمودی مدرن در شعرهای من حضور دارند.»

او همچنین درباره ماندگاری شعرهایش با مثالی می گوید :

این خصیصه در شعر به ویژگی‌های مختلفی در ذهن شاعر برمی‌گردد که او بتواند چیزی بیافریند که هم با زمانه‌اش مرتبط باشد و هم درعین‌حال در آینده بتوان آن شعر را به مانند امروز خواند. در «زمستان بلاتکلیف ما»، شعری هست با عنوان «نامزدها»:

 «روز است و دختر می‌داند/ سمت ستاره کجاست./ یک‌لحظه پیش از مردن/ چشم هرکس به گوشه تاق می‌افتد/ منزل آینده آن‌جاست/ بشکافد سقف را، ستاره‌اش را بجوید./ برعکس، زیر آسمان باز/ این دختر/ با چشم میرنده، دوردست‌ها را می‌شناسد...»

 در این شعر دختری که روی سنگفرش خیس افتاده، معلوم است که چه‌کسی است. او حالا مرده و دنبال ستاره‌اش می‌گردد. ولی حتی اگر با گذر زمان این دختر فراموش هم بشود، خود شعر می‌تواند تصور و تأمل خواننده را بیدار کند که چیزی در آن ببیند، چیزی فراتر از امروز.»

 

مخاطب عام داشتن سپانلو

اما به اعتقاد بسیاری از منتقدین شعر و ادبیات آن‌چه باعث می‌شود شعر سپانلو بتواند مخاطب عام داشته باشد، این است که تاریخ در آن حضور دارد ولی نه به‌عنوان تاریخ، بلکه به عنوان نوستالژی از دست‌رفته‌ای حضور دارد که همچنان هم در وجود ما جاری‌ست. عشق درآن وجود دارد و این عشق، هم عشق به یک زن واقعی هست و هم عشق به یک زن خیالی واثیری. در غایت در آن به بحث رؤیا می‌رسیم، که تنها خاطره‌اش می‌ماند.

 

خاطرات تهران

سپانلو حکایت‌ها و قصه‌های زیادی از تهران می‌دانست که گاه عجیب و غریب هم می‌نمود . بسیاری از این حکایت‌های جالب را شنیده بودم و یکی از این ماجراها را شخصا در جمع دوستانش برایمان تعریف کرد که به گمانم فیلم آن را دارم و باید بگردم و پیدایش کنم و با شما قسمت کنم. باری آخرین بار دعوتم را برای حضور در بارنامه نوستالژی و ادبیات پذیرفت و او را با سندباد پسرش ،در شهرک سینمایی عزالی دیدمش و از شوالیه خواستم چند کلامی‌برایمان در جمع دوستان حرف بزند. شوالیه هم مرام گذاشت و به خاطر جمع مخاطبین ترجیح داد در صحبت هم از تهران صحبت کند و چنین گفت :«من نخستین‌باراست از مجموعه شهرک سینمایی که علی حاتمی‌به پا کرده، بازدید می‌کنم و برایم جالب بود چرا که می‌دانید من نسبت به شهر تهران حساس هستم. 100 سال است که قلب ایران در تهران می‌تپد و ری باستانی زیر این خاک خوابیده است.تهران شهر عجیبی است و درباره محله‌هایی از آن حرف و حدیث‌هایی است که هر کدام می‌تواند داستان‌ها باشد. مثلاً در دزاشیب خانه‌ای هست که کسی اجاره‌اش نمی‌کند و یک بنده خدایی فکر کرده بود آنجا گنج هست و وقتی رفته بود صدای موسیقی شنیده بود و وقتی به همه اتاق‌ها سر می‌زند، می‌بیند خبری از ارکستر نیست!

من 40 سال است که درباره این شهر می‌نویسم. از روزهایی که هنوز اسب در این شهر تردد می‌کرد. تهران مادرشهر است البته هرکه هرچه خواسته، به آن گفته است.در حالی‌که در شهرهای دیگر نمی‌توانید به آن شهرها چیزی بگویید. من این را وظیفه‌ سیاسی ندیدم ولی جوشش و عشق درونی من باعث شده تا از تهران بنویسم. تهران قلب ایران و یادگار تاریخ است. ریشه‌های ری زیر این شهر است و تهران حس نوستالژی را به انسان تلقین می‌کند.»

 

یواشکی های بازیگری سپانلو

زنده یاد سپانلو پیش تر در گفت و گویی با سایت «مد و مه» در باره بخشی از تجربه بازیگری اش در کنار محمود گلشیری، غزاله علیزاده و محمد حقوقی در یک نمایش نوشته خود او به نام «خانه لیلی» گفته بود این نمایش در سال 72 اجرا شد و توسط مهرجویی با دو دوربین ضبط شد. او در این نمایش دو نقش بازی کرد.یکی از نقش‌ها سایه اول بود که بیشتر راوی است و ماجرا را شرح می‌دهد. ماجرا هم از این قرار است که چهارنفرند که از میکده بیرون می‌آیند، چهار سایه که هر چهارتا عاشق لیلی‌اند. در این نمایش برای اولین بار گلشیری بازی کردن را تجربه می کند .

سپانلو در این باره می گوید :

«به هرحال بازی‌کردن گلشیری جالب است، اینکه بازی و اکت کند و نه فقط روخوانی. یا همین‌طور غزاله علیزاده که با لباس مشکی بر تن از این پله‌ها پایین می‌آید و بازی می‌کند. یکی از این چهار شخصیت خود مرگ است که به او می‌گویند: «پس تو در این سال‌های سال/‌ای یهودا، در میان ما چه می‌کردی؟ / وضع ما را خوب می‌دانستی از آغاز/ تو شریک قافله بودی/ رفیق مرگ…». بعد می‌آید با لیلی دست دهد اما لیلی با او دست نمی‌دهد. از این روست که همیشه گفته‌ام نوعی روشنایی در کارهای من وجود دارد.

 در «خانه لیلی» جایی راجع به خودکشی حرف زده می‌شود؛ جایی در شعر می‌گوید درخت‌هایی هست که وقتی به آنها نگاه کنی یاد خودکشی می‌افتی و این تکه را غزاله خواند و بعد خودش را هم به درخت آویزان کرد. آن تکه شعر این است: «زیر انبوه درختانی که پنداری/ یک نفر با وسوسه خودکشی-تحریک حلق آویز بودن-/ چشم می‌دوزد به هر شاخش…».

 

و اینک دو شعر ماه از سپانلو از مجموعه "قایق سواری در تهران " را که دوست دارم را با هم بخوانیم :

شعر اول - تهران

تهران شکوفه باران است  /ای مهربان که ساکن در غربتی  / آن گل که در دلت به امانت مانَد / وقت است بشکفد/ پیغام ارتباط میان دو شهر    /  پیغام شادباش تو با عشق دوردست

 

شعر دومچگونه می توانم؟

تو ساعتی،تو چراغی،تو بستری،تو سکوتی /

چگونه می‌توانم /

که غایبت بدانم /

مگر که خفته باشی در اندوه‌هایت/

تو واژه‌ای،تو کلامی،تو بوسه‌ای،تو سلامی/

چگونه می‌توانم که غایبت بدانم/

مگر که مرده باشی در نامه‌هایت/

تو یادگاری تو،وسوسه‌ای،تو گفت‌و‌گوی درونی/

چگونه می‌توانی که غایبم بدانی/

مگر که مرده باشم من در حافظه‌ات/

بهانه‌ها را مرور کردم/

گذشته را به آفتاب سپردم/

به عشق مرده رضایت دادم/

یعنی/

همین که تو در دوردست زنده‌ای/

به سرنوشت رضایت دادم

 


کلمات کلیدی: یادبود سپانلو
 
یاد سپان
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤  

یاد سپان

 

مسعود بهنود چه زیبا از دلتنگی برای سپانلو نوشته و فیلم صحبت های شهرزاد را با چشمانی بارانی دیده و لابد تهران را با شاعرش در خواب دیده است.

یادداشت مسعود بهنود:
«دل بارانی 
برای سپان و رفتنش نگریسته بودم، این حرف یک هفته قبل از رفتنش بود که گفت برو بابا وعده ملاقات دور نیست، اما وقتی فرزاد حسنی محبت کرد و فیلم دیداری به یاد سپانلو را که در دانشگاه لوس انجلس برپا شده بود فرستاد، چندان که شهرزاد یادگار سپانلو با آن لحن ساده و صادق همیشه - گرفته از مادر و پدرش - لب گشود تا از سپانلو بگوید ناگهان همه وجودم بارانی شد. وعده دیدار نزدیک هم افاقه نکرد.»


کلمات کلیدی:
 
مهران دوستی که بود و چه کرد و چرا ماندگار خواهد ماند؟
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤  

مهران دوستی که بود و چه کرد و چرا ماندگار خواهد ماند؟

 

 گرم ترین صدای رادیو ایران که در سالیان اخیر  بر روی تخت بیمارستان خاموش شد و دیگر فرکانس های رادیو صدای دوستی را نمی گیرند.مهران دوستی یک عمر خاطره داشت . از معدود صداهای ماندگار مانده در میهن بود که با شنیدن صدایش کلی خاطرات و گذشته پیش چشمت می آمد. بسیاری با او خاطرات شیرین داشتند. صدایش از جنس صداهایی بود که در آرشیو ذهنت حک و ثبت می شد . صدایش را می توانستی از میان هزاران صدا تمیز و تفکیک کنی .مهران خاطره بود.

افزون بر دوستی و آشنایی با او این اقبال را هم داشتم که یک بار به عنوان نویسنده در برابر او قرار بگیرم و پاسخگوی پرسش های او باشم . افسوس که رفت . حیفم آمد درباره او ننویسم .

به جرئت می توانم بگویم رادیو ایران امروز یکی از وزنه ها و پایه های خود در گویندگی را از دست داد.

این فقدان را به همه دست اندرکاران رادیو و به ویژه گویندگان و همکارانش تسلیت می گویم .

با تمام شنوندگانش نیز هم دردم و باور دارم که صدایش ماندگار خواهد بود. آنقدر یادگاری برایمان باقی گذاشته که حالا حالاها گوش کنیم و سرکیف بیاییم به وقت دلتنگی .

 

مهران دوستی که بود؟

مهران دوستی (زادهٔ ۳ بهمن ۱۳۳۵ - درگذشته ۲ خرداد ۱۳۹۴) گویندهٔ رادیو و مجری برنامه‌های تلویزیون ایرانی است.

او در روستای بلده از توابع نور زاده شد و دانش‌آموخته رشته مکانیک و مهندسی تصفیه آب در ایالات متحده آمریکا است. در سال ۱۳۵۹ و هنگام تصدی سمت مدیریت تولید صدا و سیمای مرکز گیلان، به دلیل نیامدن گوینده این کار را بر عهده می‌گیرد و از آن پس تاکنون این حرفه را دنبال کرده‌است. در زمان جنگ ایران و عراق اطلاعیه‌های ارتش را در رادیو می‌خواند و از گویندگان رادیو جبهه بود. او در سالیان اخیر به عنوان یکی از چهره‌های شناخته شده رادیو گویندگی برنامه‌های متعددی را بر عهده داشته‌است. همکاری در برنامه‌های تلویزیونی از جمله سینما دو و سینما چهار و تیزرهای تبلیغاتی از دیگر فعالیت‌های او در حیطه گویندگی است.

وی در چند سال اخیر به عنوان گویندهٔ برتر رادیو و نمایندهٔ ایران در ABU (اتحادیه رادیو تلویزیونی آسیا- اقیانوسیه) انتخاب شده است.

دوستی ۲ خرداد ۱۳۹۴ بر اثر ایست قلبی در یکی از بیمارستان‌های تهران

درگذشت.

 

این هم مهران دوستی از زبان خودش :

من مهران دوستی هستم …

دقیقا ساعت ۳ بامداد روز سوم بهمن ماه ۱۳۳۵ در روستای بلده از توابع نورکه به آن علمده می گفتند و امروز به آن رویان می گویند در مازندران بدنیا آمدم .

بیشتر دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در دامنه جنگل های انبوه البرز گذراندم . در دوران پایانی تحصیل دبیرستان به تهران آمدم، چند سال در تهران بودم و سپس باز به شمال رویان بر گشتم. بعد از گرفتن

دیپلم چون در انجمن ایران و آمریکای آن زمان جزو شاگردان ممتاز در یادگیری زبان انگلیسی بودم ، امتحان تافل دادم و با نمره ای خوب از دانشگاه هوستون ایالت تگزاس پذیرش گرفتم و شدم یکی از هزاران دانشجوی ایرانی مقیم آمریکا ، بعد از انقلاب در سال ۶۰ به ایران برگشتم و از همان زمان تا حالا شما صدای مرا از رادیو و تلویزیون می شنوید و من میهمان لحظات صبح و عصر شما هستم


کلمات کلیدی: مهران دوستنی که بود؟
 
صد و هفتاد و پنج
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤  

صد و هفتاد و پنج


علیرضا قزوه زمانی شعری سروده بود که سال های سال قاب کرده بودم و توی اتاق زده بودم و هر روز می خواندم و تقریبا از حفظ بودم. نقل حالی بود بر این 175 غواص .انگار مساقمی با آنها به گفتگو نشسته بود. خانواده هایی که تجربه جنگ را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده اند و می دانند شهید و جانباز و مفقود الاثر یعنی چه حتما این شعر را هم می فهمند (بی توجه به نام و عقاید شاعر).می خواستم مثل بقیه چیزی برای این 175 نفر بنویسم ولی مگر اشک امان و مجال می دهد؟یاد این شعر افتادم و خواستم همین شعر را با شما قسمت کنم. فاتحه ای بخوانید به یاد این مظلومین دست بسته بعد از خواندن شعر :

فدای نرگس مستت باد، هزار زنبق صحرایی

هزار سر همه سودایی، هزار دل همه دریایی

میان کوچه بیداران، هنوز در گذر توفان

به یاد چشم تو می سوزد، چراغ این شب یلدایی

کنار من بنشین امشب، که تا سپیده سخن گویم

تو از طلوع اهورایی، من از غروب تماشایی

هزار شب همه شب بی تو، زبان زمزمه ام این بود

بخواب تا بدمد بختت، بخواب ای سر سودایی

چه مانده است زما یاران! دلی شکسته تر از باران

دلی شکسته که خوکرده است، به درد و داغ و شکیبایی

تو نیستی و دلت اینجاست، کنار آینه و قرآن

برادران همه برگشتند، چرا به خانه نمی آیی؟

علیرضا قزوه


کلمات کلیدی: