پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تجربه شله زرد پزی
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳  

تجربه شله زرد پزی

برای اولین بار درعمرم در ماه رمضان تصمیم گرفتم شله زرد بپزم . دسری خوشمزه و ایرانی و نوستالژیک که البته خودم به شخصه میانه چندانی با آن ندارم یعنی کم پیش می آید که هوس کنم شله زرد بخورم . میهمانانی برای افطار داشتم و شله زرد برای رنگین تر کردن سفره ایده خوبی بود. از روی اینترنت دستورالعمل پختش را گرفتم و از طریق یوتیوبی که پسری باحال ساخته بود به صورت عملی هم با پختش آشنا شدم و بعد کار را شروع کردم .حین کار کار جدید مرجان فرساد را هم گوش می کردم .لابه لای کار زمانی که منتظر جوش خوردن یا قل خوردن برنج بودم یه استتوسی هم نوشتم با این مضمون:

"حال خوب با مرجان جان فرساد در حین شله زرد پختن برای اولین بار :

دلت یه سبزه زاره، گلهای آبی داره 
صبح ها از برگ گلهاش شبنم می باره 
توی چشات یه رد رنگین کمونی داره 
یه کلبه بهشته، آسمونی داره 
لالا شب پره ،شب تا صبح می خونه 
دلم تا ابد پیش تو می مونه 
لالا شب پره ،شب تا صبح می خونه 
دلم تا ابد پیش تو می مونه 
بوی تمیز موهات،عطر بهاری داره 
دستات توی دلم بنفشه می کاره 
حرفات یه کتابه ،عکسای رنگی داره 
هر روز یه قصه و یه حرف تازه داره 
لالا شب پره ،شب تا صبح می خونه 
دلم تا ابد پیش تو می مونه 
لالا شب پره ،شب تا صبح می خونه 
دلم تا ابد پیش تو می مونه 
هر جا که بری تا برگردی به خونه 
همیشه چشمام منتظر می مونه"
 
نهایت اینکه محصول کار چیز قابل قبولی از کار در آمد و حیف که نمی دانم چرا چند وقتی است امکان بارگذاری عکس زیر پست ها مشکل دارد و نمی توانم عکس شله زرد را اینجا بگذارم. 

کلمات کلیدی:
 
غریبی
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳  
 غریبی
 
 
راننده‌های تاکسی
جواب سلام آدم را نمی‌دهند
و دوستان صمیمی
بدون خداحافظی
از کشور خارج می‌شوند
غریبی چه قدر آشنا شده است...

-از فاضل ترکمن-
 

کلمات کلیدی:
 
یادی از لیلا کسری
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳  

یادی از لیلا کسری

لیلا کسری(متخلص به هدیه) شاعری است که بیشتر با ترانه های ماندگارش به یاد مانده است. لیلا زندگی سختی را تجربه کرد و در نهایت پس از مبارزه طولانی با یک بیماری در همین شهر فرشتگان با زندگی وداع گفت . در بیمارستانی نزدیک خانه فعلی ام. امروز با فرید زلاند درباره او کوتاه حرف زدیم . از قدرت بی نظیر ترانه سرایی و ترانه های ماندگارش (بخصوص آنهایی که با هایده کار کرده )شنیده ام که قرار است این ساکنان فراموشکار شهر فرشتگان لختی این فراموشی را کنار بگذارند و به زودی برای او مراسم یادبود باشکوهی برگزار کنند. پیشاپیش دست مریزاد به برگزار کنندگان.من بیش از همه عاشق ترانه "قصه من" لیلا هستم.

ترانه قصه من، یکی از آخرین ترانه‌های سروده شده توسط خانم هدیه‌است، که توسط خانم هایده اجرا شده‌است. این ترانه به نوعی سرگذشت خود اوست و ماجرای دست و پنجه نرم کردنش با بیماری سرطان را روایت می‌کند. علاوه بر مصداق یافتن این ترانه در مورد خود هدیه، خیلی زود و با مرگ نابهنگام هایده این ترانه در مورد خواننده اثر نیز مصداق یافت. در یکی دیگر از آلبوم‌های این سال آلبومی با صدای هایده، ستار و مهستی منتشر می‌شود. از هایده در این آلبوم نرگس شیراز (چه کنم چه کار کنم تو من و نشناختی)، و قصه من (مثل بادسرد پاییز غم لعنتی به من زد) منتشر می‌شود. ترانهٔ قصه من سروده لیلا کسری است که در این ترانه داستان زندگی خود را بازگو می‌کند. ماجرای درگیری با سرطان و عمل‌های چندگانه لیلا کسری. اما آنجا که او می‌گوید "منو از تنم بگیری تو ترانه هام می‌مونم" نوستالژی غریب لیلا کسری برای جوان‌های نسل امروز است، یک غم نامه.

 

«مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید 

اما این دل صبورم به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی، آسمون تشنه خونی

آسمون مست گناهی، آسمون چه روسیاهی

اگه زندگی عذابه، یه حباب روی آبه

من به گریه‌ها می خندم میگم این همش یه خوابه

آسمون تو مرگ عشق و توی یاخته هام نوشتی

این یه غمنامه تلخه که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه شکستم اگه نزدیک اگه دورم

از ترحم تو بیزار که خودم سنگ صبورم

آسمون تیشه ت شکسته من دیگه رو پام می مونم

منو از تنم بگیری تو ترانه هام می مونم»

 

لیلا کسری از سنین نوجوانی و جوانی به فعالیت شاعری روی آورد. وی که در سنین جوانی ازدواج کرده بود، پس از بدنیا آمدن دو فرزندش، پاشا و جهان شاه، مجموعه شعر یک پاییز و دو بهار را منتشر کرد. وی سپس دو کتاب شعر دیگر به نام‌های فصل مطرح نیست و جشنواره این سوی پل را در سالهای ۴۸ و ۴۹ از خود به یادگار گذاشت.کتاب فصل مطرح نیست به عنوان بهترین کتاب شعر نو سال ۱۳۴۸ انتخاب شد. به عنوان شاعر و روزنامه نگار در مجله اطلاعات بانوان نیز فعالیت نمود و هر هفته یکی از کارهایش در مجله منتشر می‌شد.

کسری به عنوان ترانه سرا به پیشنهاد فریدون خشنود در سال ۵۴ به این عرصه وارد شد و با نام هنری هدیه با خوانندگانی چون نوش آفرین، نسرین، ستار، حبیب ، مهستی، هایده، ابی، ایرج؛ گلپا، الهه و بعد از انقلاب اندی؛ سیاوش شمس، معین، فرزین، ویگن، داریوش، همکاری نمود.لیلا کسری در سال ۱۳۵۶ و پس از آن که فرزند سومش علیداد را به دنیا آورد، دچار سرطان سینه شد. لیلا کسری بنا به گفته خودش در سال ۱۳۵۶ متوجه غده‌ای در سینه خویش شده بود، مدتی بعد برای معالجه به لندن رفت. پس از خروج از کشور و حضور در امریکا غدد به پهلویش زدند و سرطان روز به روز پیش روی کرد. وی در طی ۱۱ سال با این بیماری که تمام وجودش را چون موریانه بلعید، مبارزه کرد.

لیلا کسری سرانجام در نوروز سال ۱۳۶۸ و پس از عمری پُر بار از ترانه و هنر، در بیمارستان سنچری سیتی Century City کالیفرنیا، به دلیل بیماری سرطان سینه از دنیا رفت و چهره در نقاب خاک کشید.

فیلمی که لینک آن را در پیوست می بینید یکی از معدود فیلم های به جا مانده از لیلا کسری است.این فیلم روایتی است از آخرین روزهای زندگی شاعر در بستر بیماری.

 

https://www.youtube.com/watch?v=Jwk828NO5l4



کلمات کلیدی: لیلا کسری
 
تولدت مبارک بانوی غزل
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳  
تولدت مبارک بانوی غزل
 
هشتاد و هفت ساله ی حوّا
با بیست ساله هنوز رقیب است...
 تولد مجازی و حقیقی همزمان در تهران و لس آنجلس برای بزرگ بانوی غزل و شعر ایران زمین بانو سیمین بهبهانی ....ممنون از مریم عزیزم ...ممنون از سروش نازنین و نیوش و ممنون از همه عزیزان دیگری که کمک کردند به این عصر فرخنده در تهران و بامداد شادمانه در لس انجلس ...حق بانو بسیار ببشتر و زیبنده تر از این بود و مریم خودش می داند که قصدمان کاری بود شایسته تر که می ماند ان شا الله برای تولد سال دیگر که همگی در ایران دور هم جمع باشیم ....عمرت دراز و سایه ات مستدام بانو

 

کلمات کلیدی: سیمین بهبهانی
 
احسان و سولماز...پیروزی تعهد و اخلاق
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳  

احسان و سولماز..پیروزی تعهد و اخلاق


هیچ اشکالی ندارد که این روزها احسان و سولماز بشوند نماد عشق و عاشقی.این خصوصصیت رئالیتی شوها است. وقتی که از مدیای فراگیری مثل قاب تلوزیون و در یک تایم پر بیننده پخش می شود مسلما تاثیر گذار می شود.

برنامه های رئالیتی شو ویژگی های خاص خود را دارد . معمولا مجری برنامه صاحب و برند برنامه است . میهمانان از افراد عادی جامعه هستند که در زندگی خود تجربه قابل توجهی دارند که برای مخاطبان عجیب و مهیج خواهد بود .برنامه اغلب با یک پلن اولیه شروع می شود اما در طول برنامه هیچ چیز قطعی جلو نمی رود و همه چیز در لحظه اتفاق می افتد و خوبی برنامه نیز به همین است.

انتقادات فراوانی به شیوه اجرای احسان علیخانی و مشی و رفتارش با میهمانان و ورود به مکالمات و قطع حرف آنها وجود داشته و دارد. مطئنا بری از اشتباه نیست . انتقادات زیاد ی هم نسبت به تکراری بودن ماه عسل امسال در مقایسه با سال های پیش هست و خالی شدن از سوژه های ناب . تا اینجای برنامه ماجرای عاشقانه احسان و سولماز بیش از همه مورد توجه واقع شده است و حسابی جامعه را تحت تاثیر قرار داده است.

جامعه ای که زیر رخوت خیلی دغدغه ها بسیاری از ارزش های اخلاقی را فراموش کرده است و عجیب نیست که چنین برنامه هایی با تمام مختصات بعضا غلط می تواند تلنگری باشد برای بسیاری از مردم . ماجرای احسان و سولماز تنها یک ماجرای عاشقانه تاسف برانگیز نبود . به اتقاد من می توان از ان برداشت های دیگری هم کرد.


بیش و پیش از عشق ماجرای ماندن بر سر تعهد و ایستادگی روی اخلاقیات است. اتفاقی که احسان این ماجرا خوشبختانه روی آن مانده و از این جهت است که باورش می کنیم . حجب و جیای او به دل می نشیند و وقتی که میان کلام منعقد نشده اش احسان علیخانی یا سولماز می پرند ،محجوبانه سکوت می کند و فقط می شنود تا در لحظه مخاطب باورش کند.

این دیگر نقش و نگار نیست . این میمیک صورت نیست . فرو روفتن در نقش نیست . این عین زندگی است. تاوانی است که باید برای اخلاق پرداخت کرد و شوربختانه بسیاری از ما حاضر به پرداختش نیستیم .

احسان ماجرای ما ممکن است به عنوان مرد از بسیاری از جهات لطمه های فراوانی دیده باشد اما همچون عباس آژانس شیشه ای پای اخلاقیات با خدا معامله کرده است و چه کسی دیده معامله با خدا زیان داشته باشد ؟

امیدوارم علم به پیشرفت برسد و سولماز سلامتی اش را به دست بیاورد و امیدوارم احسان فرصت کند و تجاربش را درباره این زندگی قلمی کند.

 این عکس ها با اجازه ی  احسان در صفحه اختصاصی احسان و سولماز در فضای مجازی منتشر شده است.این عکس ها مال اولین روزای نامزدیشان است که در جزیره ی کیش گرفته شده است و مربوط به روزهای شروع عاشقی و بهترین لحظات این زوج است.احسان در خصوص انتشار این عکس ها گفته است :"از بازدیدکنندگان میخواهم با دیدن این عکس ها به یک سری از واقعیت ها پی ببرن.میخواهم بدانند بازی زندگی چه جوری و یکهویی راهش را عوض میکند ؛ جوری که خودتون متوجه نمیشین و توی یه چشم به هم زدن.آدم حتی از یک ثانیه ی بعد خودش هم کاملا بی خبره.اما مهم اینه که بعد اتفاق هایی که برایمانن پیش می آید چگونه با اتفاق ها برخورد میکنیم و چگونه کنار می آییم و چقدر شکیبا و قوی هستیم و بایددر مقابلشون ایمان خودمون رو از دست ندیم چون توی سخت ترین لحظه های زندگی اگه ایمان باشه همه چیز عالیه... در ادامه  احسان گفته قصداینکه قبول کردم در برنامه ماه عسل حضور پیدا کنم به هیچ وجه خود نمایی نبود.فقط میخواستم که به مردم نشان بدهم که اتفاق های زندگی میتواند ایمان آدم را قوی تر کند .خدا همیشه توی همه ی کارهایش حکمتی است که من و شما بی خبریم... "

و پایان یادداشت را با نقل قولی از یکی از مخاطبان برنامه تمام می کنم. سولماز در جای جای مصاحبه از همراهی و صبر و حوصله والدین احسان و کمک حال بودن آنها تعریف کرد. یکی کامنتی گذاشته بود با این مضمون که از دامان چنین والدینی معلوم است که چنین فرشته ادب و اخلاق پرورش می یابد.احسان اگر همینی که ما دیدیم باشد و بماند نماد اخلاق است که هست با صبری که خدا به او سخاوتمندانه بخشیده است.


 
شب هزار و یکم برای مژده و شبنم
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳  

شب هزار و یکم برای مژده و شبنم

 

ساعاتی پیش بعد از ده سال شب هزار و یکم دوباره اجرا شد .تئاتری که اولین بار ده سال پیش در سه پرده توسط بهرام بیضایی با تیمی از بازیگران تکرار نشدنی روی صحنه رفت و با استقبال زیادی مواجه شد. خاطرم هست که بلیط به دشواری گیر می آمد . یادم می آید بلیط ها پیش فروش شده بود و با دوستان به سختی توانستیم بلیطی برای ورود به سالن چهار سو محل اجرا پیدا کنیم و باز به خاطر می آورم وقت ورود فهمیدیم جایی روی صندلی ها نداریم و بالشتکی به دستمان دادند نزدیک صحنه و گفتند هر جا دوست دارید بنشینید.

یادم می آید نزدیک ترین جا به صحنه نشستم . یادم می آید و امیدوارم اشتباه نکرده باشم فرخ نژاد در آن اجرایی که من دیدم دچار بیماری شد و علی عمرانی در آن پرده جورش را کشید .

هنوز شیفتگی ام نسبت به بازی مژده شمسایی را در آن اجرا به یاد دارم و هنوز فراموش نکرده ام بازدم های آهسته و آرام شبنم طلوعی روی صحنه را؛چرا که اینقدر نزدیک بودم به صحنه که کوچکترین ظرافت های کاری بازیگران را می توانستم زیر نظر بگیرم. مژده شمسایی و شبنم طلوعی دو بازیگر ارزشمند تئاتر آن مقطع و دوران اوج تئاتر و البته دوران شروع آشنایی من با تئاتر بودند که بازی درخشانی در این تئاتر داشتند.

یادش بخیر.....ساعاتی پیش بعد از ده سال شب هزار و یکم این بار در کالیفرنیا و شهر سن دیه گو اجرا شد.اما مگر می شود این تئاتر را بدون آن بازیگران غول اجرا کرد؟ پاسخ مشخص است . البته که نه !!!از آن همه غول فقط مژده شمسایی مانده و بیضایی و به همین جهت است که از سه پرده تنها پرده اول اجرا شد و به واسطه نبود امکانات اجرای صحنه ای تعدیل و تبدیل شد به نمایشنامه خوانی صرف توسط مژده جان شمسایی.

کاش روزی این تئاتر بی نظیر دوباره با همان غول ها روی صحنه بیاید و دوباره بلیطی در آخرین صحنه گیرم بیاید ...بالشتکی به دستم دهند تا بروم آن جلو بنشینم و نفس های شبنم را بشمارم موقعی که شور صحنه او را از خودش می رباید و غرق در هیبت مژده شوم وقت گفتن دیالوگ های طولانی بدون مکث...ای کاش می شد .....

 

****توضیح:

شب هزار و یکم نمایشنامه ای است از استاد بهرام بیضایی که در سال 1383 توسط خود استاد در تالار چهارسوی تئاتر شهر به روی صحنه رفته است.نمایش شب هزار و یکم، نمایشی است در سه پرده کاملا مجزا که به نقل سه روایت از آخرین شب از داستان های هزار و یک شب می پردازد. روایاتی که نقطه اتصال و اشتراک آنها، همانا ماجرای شکل گیری اولیه و اتفاقاتی است که بر هزار و یک شب می گذرد. این نمایشنامه (یا نمایش) دارای سه نمایش جداگانه است که از نظر موضوعی با یکدیگر پیوند دارند. هر نمایشنامه سه بازیگر دارد:دو زن و یک مرد.

 

بهرام بیضایی در مورد داستان های شب هزار و یکم بیضایی چنین نوشته: "نمایش نخستین شب هزار و یکم/۱ – نمونه پیشین و گم شده افسانه ضحاک (اژدهاک) بازسازی شده ؛ داستان گفته نشده شاه ضحاک و همسرانش شهرناز و ارنواز؛ که نویسنده فکر می کند سرچشمه اصلی داستان پایه ای و بنیادین کتاب نابود شده « هزار افسان » است."

"نمایش دوم شب هزار و یکم/۲ – داستان گفته نشده مترجم گمنامی است که هزار افسان از پارسی به عربی برگرداند و نام آن الف لیله و لیله کرد؛ کتابی که قرن ها بعد در بازگرداندن دوباره به پارسی نام هزار و یک شب گرفت."

"نمایش سوم شب هزارویکم/۳ – حتما چند دهه پس از تاریخ چاپ بازگردان هزار و یک شب به فارسی –۱۲۸۰ ه. ق- می گذرد و به روزگار ما نزدیک تر است؛ و داستان گفته نشده سرانجام زنی است که هزار و یک شب خواند."

 

شب هزار و یکم / 1

این بخش از نمایش شب هزار و یکم با این بازیگران به روی صحنه رفت: پانته آ بهرام در نقش شهرناز،بهناز جعفری در نقش ارنواز و حمید فرخ نژاد در نقش ضحاک. این نمایش، هزار و یکمین و آخرین شب پادشاهی ضحاک را روایت می کند.در این شب این دو خواهر آخرین داستان خود را برای ضحاک که همانا داستان هزار شب پادشاهی او است، روایت می کنند و بی پرده با ضحاک از همه چیز سخن می گویند و راز ماندن خود را در کنار ضحاک می گشایند.

در این نمایش شهرناز و ارنواز خواهرانی هستند که هزار شب برای پادشاه داستان ساخته اند و به این ترفند هر شب جوانی را از مرگ رهانیده اند. همانطور که می دانیم این نقشی است که شهرزاد و دین آزاد در هزار و یک شب و سرچشمه اش، هزار افسان داشته اند. بدین ترتیب بیضایی در این بخش از نمایش شب هزار و یکم این دو داستان را در هم می آمیزد و گویی به ریشه اصلی و باستانی آن پیوند می دهد.بیضایی به این یکسان بودن ریشه های پادشاهی ضحاک و داستان هزار و یک شب در کتاب دیگر خود، ریشه یابی درخت کهن پرداخته است.

 

شب هزار و یکم / 2

این بخش با بازی مژده شمسایی در نقش خورزاد نیکرخ، ستاره اسکندری در نقش ماهک و اکبر زنجانپور در نقش های شریف/عجمی/امیر حرس، به روی صحنه رفت. این نمایش روایت خورزاد نیکرخ و ماهک، همسر و خواهر پور فرخان است که برای یافتن نشانی از او نزد شریف در بغداد آمده اند. پورفرخان کسی است که به درخواست خود شریف و دربار بغداد هزار افسان را به عربی ترجمه کرده. اکنون که اعراب آن را به عربی خوانده اند، محتوای آن به مذاق ایشان خوش نیامده و پور فرخان را در بند کرده اند. همچنین شریف تنها نسخه هزار افسان را از این دو خواهر می گیرد و از بین می برد. این نمایش شرح تاسف بار و اندوه آور ضربه سهمگین عرب بر پیکره زبان و فرهنگ و یادگارهای کهن ایران است.نمایش، چرخش زبانی از فارسی به عربی و فرهنگ غالب اعراب را در ابتدای نمایشنامه به زیبایی می نمایاند. این نمایش هم روایت شبی هزار و یکم است. هزار و یکمین شبی که پور فرخان به ترجمان هزار افسان گذرانده است.

 

شب هزار و یکم / 3

اما نمایش سوم که این نقش آفرینان در آن حضور داشته اند: شبنم طلوعی در نقش روشنک، شبنم فرشادجو در نقش رخسان و علی عمرانی در نقش میرخان.

زمان رخداد این نمایش قرن گذشته است و از نظر زمانی نسبت به دو نمایش دیگر به ما نزدیک تر است. از همین رو است که زبان نمایش نیز به زبان امروز بیشتر مانند است. نمایش حکایت زنی است به نام روشنک که دور از چشم همسر در مدت هزار و یک شب، کتاب هزار و یک شب را خوانده است. کتابی که جامعه مردسالار خواندنش را برای زنان مضر می داند و چنین باور دارد که هر زنی که این کتاب را بخواند، خواهد مرد. این نمایش روایت تقابل مرد نادان و زن دانا است.

بیضایی این نمایش را امیدوارانه و با سر خم کردن مرد پیش دانایی پایان می دهد. چیزی که شاید تنها راه رهایی و بازگشت ایرانیان به شکوه گذشته باشد.


کلمات کلیدی:
 
جادوی مرلین مونرو
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳  

جادوی مرلین مونرو

 

 

چند وقت پیش به پیشنهاد نازنین دوستی برای تماشای یک فیلم قدیمی رفتیم .در یک سینمای قدیمی در منطقه سانتامونیکا و دقیقا بعد از 55 سال از اولین اکران فیلم نشستیم به تماشای فیلم "بعضی ها داغشو دوست دارند" یا " some like it hot".پیش از شروع فیلم کسی روی سن آمد و خوشامد گفت و از مردم پرسید چه کسی این فیلم را در اولین اکران دیده؟ چند نفری سن و سال دار دستشان را بالا بردند.

فیلم شروع شد. تماشای فیلمی قدیمی و سیاه و سفید روی پرده بزرگ سینما برایم جالب بود. اسم عوامل و تیتراژ یک به یک امد و به "مرلین مونرو" که رسید همه دست زدند. فیلم را در سینمایی در نزدیکی آرامگاه ابدی مرلین می دیدم . حدفاصل میان خانه ام تا مزار او که زیاد از اینجا دور نیست .

فیلم شروع شد . داستانی ساده با بن مایه طنز که از شیکاگو شروع می شود و تا دقایق اول به زعم تماشاگر امروزی چیز دندان گیری نمی تواند باشد و ممکن است حوصله آدم را هم سر ببرد. ماجرا از لحظه حضور مرلین مونرو در راه اهن تازه شروع می شود و باز هم به قیاس سینمای امروز،کار دیروز بیلی وایلدر آنچنان هم سینما نیست ،تنها چیزی که کیفیت خودش را همچنان حفظ کرده کارکرد و قدرت و جذابیت افسانه ای به نام مرلین است.

از اینجا به بعد است که دقیق می شوم در فیلم . ریز می شوم در احوال تماشاگران . در دیالوگ ها . در میمیک صورت مرلین و بازی بازیگران دیگر در مقابلش و همزمان تمام تصاویری را که از او در کشورهای مختلف دنیا دیده ام توی ذهنم مرور می کنم. از آن تصویر جنجالی تا بقیه تصاویرش . از مجسمه های مختلفی که در جاهای مختلف از او دیده ام و از حکایت های مختلفی که درباره اش شنیده ام .

خودم را پرتاب می کنم به دهه 60 میلادی . می شوم یک مرد سی و چند ساله  آمریکایی و با آن حس و حال فیلم را تماشا می کنم . حالا به تدریج پی می برم به جادوی مرلین . نفسم حبس می شود در نماهای نزدیک و کلوزاپ ها از مرلین . حالی به حالی می شوم از کرشمه چشمانش . تازه می فهمم این غمزه چشمان که شاعری ایرانی به نام حافظ در اشعارش به کار می برد چیست .

فیلم که تمام می شود تازه خیلی چیزها دستگیرم می شود. اینکه نبودن مرلین در آن مقطع زمانی چرا و به چه دلیل برای خیلی ها می توانست اتفاقی خوب شود. گذشته از اینکه او را به اسطوره بدل می کند،به هزار و یک دلیل فکر و خیال را در دهه 60 باز می گرداند به هزار و یک بدبختی و بیچارگی اقتصادی مانده از جنگ جهانی دوم . عقل و هوش را می برد سمت خانواده و فرزند و کار .

مرلین که رفت تازه کم کم جهان رشد اقتصادی اش را آغاز کرد یا لااقل قطار در مسیر درست قرار گرفت .راستی دقت کرده اید که چرا بعد از مرلین کسی افسانه نشد ؟ سوفیا لورن مگر نبود؟ مگر قابلیتش را نداشت؟

و باز تازه می فهمم زنی که مزار همسرش بالای مزار مرلین مونرو است قیمت گزافی برای فروش مزار همسرش نخواسته است(یک میلیون دلار) . زن خیلی منطقی می گوید اگر فرض کنیم قیامتی در کار باشد کسی که در این مزار آرام می گیرد وقت قیامت اولین کسی که می بیند مرلین مونرو خواهد بود . خوب این اتفاق یک میلیون دلار نمی ارزد ؟ پاسخش با شما ...

 

***پ.ن: برشی از یادداشت ماهرخ درباره مرلین مونرو رات حیفم آمد نخوانید :

«...مرلین مونرو . یا به همان  نورما جین مورتنسیون  ،  -بازیگر، مانکن، خواننده‌ای -که تنها 36 سال زندگی کرد و هنوز هم هیچ‌کس نمی‌داند که به مدد رابطه عاشقانه‌اش با کندی خودکشانده شد؟ خودکشی کرد؟ یا به مرگ طبیعی مرد؟ دخترکی که در یتیم‌خانه بزرگ شد و تا سن نوجوانی تحت سرپرستی  یازده خانواده مختلف قرار گرفت و در16  سالگی ناچار شد برای تأمین هزینه خوردوخوراکش به  ازدواج تن دهد، چیزی نگذشت که به خاطر تصویر درخشانش در «خارش هفت‌ساله» و استقبال پرشور بینندگان و  شیفتگی عوامل سر صحنه فیلم، موردحسادت  همسر دومش قرار گرفت به شکلی که همسر مبارک، جودی ماجیو-ستاره مشهور بیس‌بال آن زمان- نتوانست از بروز  غیرت و حسادتش در برابر چشم هزاران تماشاچی مشتاق جلوگیری کند و دست‌آخر هم شیفتگی  پرشور طرفدارانش به قیمت زندگی‌اش تمام شد..»


کلمات کلیدی: مرلین مونرو