پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

Ring my bell Ring my bell
ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  

Ring my bell Ring my bell....

خودم 

 اول- رفتم مسنجر (بعد از چهار ماه) تو جام میخکوب شدم ....یه مسیج خالی اومده بود

دوم – به گمانم اس ام اسی داشتم ...خالی

سوم – زنگی نداشتم ...همه اونایی که به نوعی تلاش می کردن گاه گاهی زنگ بزنند یواش یواش دارن بی خیال میشن منو ...این هم خوبه و هم بد...به قول اون پسره تو فیلم "رنگ خدا" با اون گریه نازش رسیدم به اونجا که :هیشکی منو دوس نداره !!!

چهارم – تلفن همیشه رو پیامگیره و تواین دو سال کمتر شده کسی اینجا بهش جواب بده ...همیشه رو پیامگیره ولی بیشترین تعداد پیام هایی که دریافت میکنه پیام های خالیه ...

پنجم – زنگ موبایل اغلب بدون پاسخ می مونه ..مگراینکه خودم باشم با حسم...تنها وقتی دوتایی هستیم جواب می دم

ششم – یهویی دلم خواست این آهنگ "انریکو ایگلسیاس" رو گوش کنم ....این یه هدیه است !

هفتم – ظاهرا هنوز هستیم ....فقط ....

شششششش ...سکوت..... موزیکو گوش کن....این یه هدیه است ! این یه خاطره است!

 

  

 

Ring my bell, ring my bells..

Ring my bell, ring my bells..

Ring my bell, ring my bells..

 

Sometimes you love it

Sometimes you don't

Sometimes you need it then you don't and you let go..

 

Sometimes we rush it

Sometimes we fall

It doesn't matter baby we can take it real slow..

 

Coz the way that we touch is something that we can't deny

And the way that you move oh you make me feel alive

Come on

 

Ring my bell, ring my bells..

Ring my bell, ring my bells..

You try to hide it

I know you do. When all you really want is me to come and get you

 

You move in closer

I feel you breathe

It's like the world just disappears when you around me oh

 

 

Coz the way that we touch is something that we can't deny oh yeah

And the way that you move oh you make me feel alive so

come on

 

Ring my bell, ring my bells..

Ring my bell, ring my bells..

Ring my bell, ring my bells..

Ring my bell, ring my bells..

 

 

Say you want, say you need

I can tell by your face love the way it turns me on

 

I say you want, I say you need

I will do all it takes I would never do you wrong

 

Coz the way that we love is something that we can't fight oh no

I just can't get enough oh you make me feel alive so come on

 

Ring my bell, ring my bells..

Ring my bell, ring my bells..

Say you want say you need I can tell by the way you're looking at me I turn you on

Ring my bell, ring my bells..

say you want say you need if you have what it takes we don't have to wait lets get it on

Ring my bell, ring my bells. (Fade out)


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی
 
"کرگدنی" که به روایت " آئیش" تاخت...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧  

"کرگدنی" که به روایت " آئیش" تاخت...

 

یه مقدمه کوچولو – "ویر دلم "

ساعت شش و پانزده دقیقه عصردوشنبه  است . یهویی ویرم میگیره برم تئاتر . اونم چه تئاتری :"کرگدن به کارگردانی فرهاد آئیش" . می دونم که بیشتر بلیطها از طریق اینترنت پیش فروش میشه و تعداد کمی هم ساعت پنج تا پنج و نیم در گیشه فروخته میشه پس با این حساب توجه کردن به این ویر تئاتر دیدن و شال و کلاه کردن باید حماقت باشه اونم با این راه بسیار دور در اوج ترافیک . ولی چه کنم که دلم از من یه کار کوچیک خواسته و نمی تونم ردش کنم. دلم بهم میگه اگه بتونی ظرف سی دقیقه از ترافیک توحیدرد بشی باقیش حله و تا هفت می رسی . به دلم می گم :"زکی گیرم که توحید رو سی دقیقه ای رد کردم که عمرا بشه چهل و پنج دقیقه ای هم ردش کرد تازه هفت می رسم تئاتر شهر . آخه دل نا حسابی ساعت هفت که همه داخل هستند و تئاتر شروع شده چه طوری برم تو ؟!!"

دلم یه جورایی خودش رو لوس می کنه و مثل دختره تبلیغ یخچال فریزر برفاب می گه :اون با من !!!

می گم باشه به احترامت میریم ببینیم چی میشه . به سرعت حرکت . رانندگی با سرعت120 در اتوبان چمران تا رسیدن به توحید و ترافیک 45 دقیقه ای توحید رو طی کردن و درنهایت ساعت 10/7 رسیدن به تئاتر شهر .

به دلم می گم :دیدی گفتم ." حالا اینهمه راه مارو کشوندی اینجا . "

میگه :"حالا که تا اینجا اومدی برو جلو درب ." ماشین رو پارک می کنم و میرم جلوی درب . یه نفر وایساده و میگه :"آقا بلیط کرگدن رو می خوای."

می گم :می خوام ولی مگه شروع نشده . کسی رو راه می دن .

میگه :"بلیط بدون صندلیه برای بالکنه و راه می دن .پولو رد کن بیاد . شش چوق میشه ."

می گم :بده که حله .....

ساعت 14/7 است و من با بلیط بدن صندلی روی بالکن هستم . تمام پله ها پرشده و باید تمام تئاتر را ایستاده ببینم . خوب نمیشه دیگه خودتون که می دونید.

ساعت 15/7 در ردیف یک صندلی دو نشسته ام . به نظرم تئاتر شهر ردیف سه یا چهارش اونم بخش وسطش بهترین جا باشه ولی خوب تقصیر منه که 15 دقیقه تاخیر داشتم و کاریش نمی شد کرد. به هر حال تئاتر رو دیدیم .

اینم یه کوچولو در باره این تئاتر البته با چیزی حدود 10 پانزده دقیقه تاخیر که ندیدم اول نمایش رو .

   

"کرگدنی" که به روایت " آئیش" تاخت...

کرگدن نوشته اوژن یونسکو

 

"زندگی چون قفسی است،

قفسی تنگ پر از تنهایی،

 و چه شیرین است

 لحظه غفلت آن زندانبان

 بعد از آن هم

 پرواز …"   احمد شاملو

اشاره

اوژن یونسکو  (۱۹۰۹ - ۱۹۹۴) نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده فرانسوی با اصلیت رومانیایی است. او را بارزترین نماینده "تئاتر پوچی" یا "ابزورد"می‌نامند. مشهورترین نمایش‌نامه یونسکو "گرگدن‌ها" یا "گرگدن" نام دارد که به فارسی نیز ترجمه شده‌است.تئاترپوچی نوعی از تئاتر که به بازه وسیعی از آثار نمایشنامه نویسان دهه های پنجاه،شصت از جمله "ساموئل بکت"،"اوژن یونسکو"،"آرتور آدموف" و دهه های متعاقب آن از جمله تام "استوپارد"،و "هارولد پینتر" اطلاق می شود.تئاتر ابزورد از لحاظ مفهومی ارتباط تنگاتنگی با پوچ گرایی که پس از جنگ جهانی در آثار بزرگانی چون "سارتر" و "کامو" به اوج خود می رسید دارد.

 

خلاصه داستان کرگدن

"برانژه" و "ژان"، دو دوست‌قدیمی هستند که در یک روز تعطیل یکشنبه در یک شهر اروپایی متمدن که ما اسم آن را نمی دانیم و طبیعتا می تواند هر جایی باشد، در کافه‌ای نشسته‌اند و با هم گپ می‌زنند. "ژان" به سبب ظاهر نامرتب و ژولیده و وضعیت ظاهری نامناسب ، از"برانژه"  انتقاد می کند و او را مورد تحقیر قرار می‌دهد و از او می‌خواهد با کنارگذاشتن مشروب، به شب‌نشینی‌هایش پایان دهد و به زندگی‌اش نظم و  سر و سامان بدهد و شیوه زندگی خود را تغییر دهد.

در حین این بحث افرادی که انجا هستند سر و صدایی را می شنوند. از حاشیه گذرگاهی در درون شهر ناگهان کرگدنی می گذرد.  وجود کرگدن، چنان برای اهالی شهر عجیب است که تمامی‌ توجه را به خود مشغول می‌کند و بحثی بین مردم در می گیرد.در بین این بحث‌ها، دوباره گرد و خاک راه می‌افتد و صدایی همه را متوجه خود می کند. این با یک زن‌خانه‌دار با گریه و داد وارد جمع مردم می شود و مدعی می شود یک  کرگدن، گربه‌اش را کشته‌است. بقال و زنش، "منطق‌دان" و" آقای پیر" و "دیزی"(که در صحنه حضور دارند ) با او همدردی می‌کنند. "ژان" و "برانژه" بر سر شکل و نژاد کرگدن و اینکه آسیای است یا آفریقایی به بحث می‌پردازند. این موضوع سبب می‌شود که با هم اختلاف نظر پیدا کنند.

اهل شهر دست به دامان آقای "منطق دان" می شوند تا این ظهور را معنا کند. آقای "منطق دان" به همه دلگرمی می دهد که منطق، با حضور کرگدن در اروپا نمی خواند چرا که کرگدن ها یا در آسیا و یا در آفریقا دیده می شوند.

روز بعد، در محل کار "برانژه"، همه راجع به کرگدن صحبت می‌کنند. "برانژه"، "دیزی" و "دودار" با دیگر همکارشان "بوتار" اختلاف‌نظر دارند. یکی از کارمندان به نام "بیف" سر کار نیامده‌است. همسر او به اداره می‌آید. می‌گوید که کرگدنی او را تعقیب کرده‌است.  همه به کمکش می‌آیند. خانم "بیف" می‌ فهمد که این کرگدن، همسرش است. این سبب می‌شود که همه بفهمند این یک بیماری جدید است. اداره تعطیل می‌شود.

بعد از تعطیلی اداره "برانژه" برای دلجویی پیش  "ژان" می‌رود. "ژان" به شدت بیمار است. آنها با هم صحبت می‌کنند. در خلال صحبت‌ها، "ژان" هم تبدیل به کرگدن می‌شود.

 به تدریج وسوسه کرگدن شدن تمام شهر را دربرمی گیرد و مهم اینکه نخست کسانی به این قدرت نوظهور می پیوندند که یا از دیگران خاص تر و گزیده تر هستند یا هنگام ظهور این قدرت را نفی می کردند:" منطق دان"، "ژان"، " بیف"، "خانم خانه دا"ر، "نوازنده آکاردئون"،"پیر"، "آقای رئیس" و "آقای بوتار". "بوتار" یک عضو حزب چپ که پدیده کرگدن را به مدد تئوری های رایج سیاسی رد می کند. آنان را که با زبونی می خواهند به افسانه کرگدن صورت واقعی دهند، دروغگو یا درمانده می خواند. "بوتار" اندکی بعد حتی کرگدن شدن خود را هم در همان چارچوب نظریه پردازی حزبی توجیه می کند.

این همه‌گیری و تعمیم‌یافتگی که در نمایش به صورت میل به کرگدن شده ارائه شده ، به بالقوه بودن میل به قدرت در آدم‌ها اشاره دارد . یونسکو در این‌باره می‌گوید:"مردم به خودشان اجازه می‌دهند که ناگهان مورد هجوم یک یک نظریه، یا یک توهم قرار بگیرند. در این وضعیت، مردم دیگر حرفتان را نمی فهمند و دیگر نمی‌توانید با آنها ارتباط برقرار کنید. انسان احساس می‌کند که با کرگدن‌ها هم‌صحبت شده است. آن‌ها ، شما را با وجدان آسوده خواهند کشت. تاریخ یک ربع قرن گذشته را نگاه کنید. انسان‌هایی که این چنین مسخ می‌شوند، تنها به کرگدن‌ شبیه نمی‌شوند بلکه به واقع کرگدن می‌شوند."

اینک همه شهر تبدیل به کرگدن شده‌اند. "برانژه" در خانه تنها نشسته‌ است. "دودار"همکارش پیش او می‌آید و با هم به بحث می‌نشینند و در خلال بحثشان "دیزی" نیز به آنها می پیوندد. "برانژه" و "دودار" هر دو عاشق "دیزی" هستند. "دودار" احساس می‌کند "دیزی" به "برانژه" علاقه دارد. از طرفی دیگر، احساس می‌کند همکارانش را در جمع کرگدن‌ها تنها گذاشته‌استو درنهایت او نیز به کرگدن‌ها می‌پیوندد. "برانژه" بعد ازکرگدن شدن "دودار" رقیب عشقی خود  با "دیزی" در شهر تنها می ماند."برانژه" به "دیزی" ابراز عشق می‌کند. اما "دیزی" از تنهایی می‌ترسد و سرانجام  "دیزی" نیز به  کرگدن ها می پیوندد و "برانژه" تنها می ماند.به این ترتیب در وضعیتی برخلاف اول داستان شاهد هستیم : اینک "برانژه" است که تنهاست. در واقع اکنون گویی او همچون کرگدن تنهایی است که در آغاز وارد شهرشد. آخرین جمله "برانژه" جالب است که می گوید :" وای بر کسی که بخواهد اصالت خود را نگه دارد."

"برانژه" تنها کسی است که در میان جمعیت شهر کرگدن نمی شود. شاید بتوان گفت او از نمونه روشنفکرانی است که تن به حرکت جمع به سمت اطاعت کورکورانه و عام شدن نمی دهد. این عام شدن که حالا اینجا نمادش کرگدن شدن است می تواند خیلی چیزها باشد. برانژه به معنای زخم خورده و لطمه دیده و تنها مانده است چون خصوصیاتش، رفتارش، عاطفه اش و زندگی اش به شکلی است که نمی تواند با جمع غلط که هیجان دیوانه وار دارند، همراه شود و در نهایت تنها می ماند، مثل اکثر فرهیختگانی که در مقابل عقاید هیجان انگیز و نادان جمع در اقلیت قرار می گیرند و له می شوند.

یونسکو در این نمایش بیشتر طبقه روشنفکر را هدف قرار داده است . روشنفکرانی که معتقدند برای آن‌که بتوان بر توده‌ها تأثیر گذاشت باید هم‌رنگ و هم‌شکل توده‌ها بشوندکه "دودار" نماینده این دسته است . "ژان" از آن دسته ازروشنفکرانی است که روشنفکری خود را با صدای بلند اعلام می‌کنند و به آن فخر می‌فروشند و چون به خلوت می‌روند، به گونه‌ای دیگر رفتار می‌کنند. اما روشنفکرانی دیگری هم هستند که توهم توطئه دارند و احساساتی و شتابزده عمل می‌کنند و  به هیچ‌چیز اعتماد ندارندو افکارشان در گذشته مانده است:"بوتار" .

دسته‌ای دیگر، روشنفکرانی‌هستند که فقط حرف می‌زنند اما حرف‌هایشان هیچ سودی به حال بقیه ندارد،"منطق‌دان" نماد این دسته‌است .دسته دیگر روشنفکران، کسانی هستند که دوست دارند که روشنفکر باشند، اما در نهایت تنها یک تایید کننده می‌شوند. "پیر" ، نمونه‌بارز این‌گونه از روشنفکران است. او آن‌قدر شیفته "منطق‌دان" است، که انکار بدیهیات از سوی وی را به عنوان منطق می‌پذیرد و سعی می‌کند مانند او رفتار کند.و در نهایت روشنفکرانی که نقد خویش را در الویت قرار داده‌اند، و سعی می‌کنند هر روز خود را مورد بازنگری قرار بدهند. این افراد خود را قهرمان و ناجی انسان نمی‌ دانند، بلکه سعی می‌کنند تنها  انسان بمانند. "برانژه"، نماد این دسته از روشنفکران است.  

 

سابقه اجرای کرگدن در ایران

پیش از این و حدود سی و هفت سال پیش "حمید سمندریان" کارگردان شاخص تئاتر این نمایش را بر روی صحنه برد و "وحید رهبانیگ با گروه "نقشینه" در سال 1380 این نمایش را اجرا کرد و اینک "فرهاد آئیش" این نمایش را در سالن اصلی تئاتر شهر رو ی صحنه برده است که تا پایان بهمن ماه به اجرای خود ادامه خواهد داد.

آنچه مسلم است اینکه دو کارگردان قبلی تقریبا بصورت کامل به متن نمایش وفادار بوده اند اما فرهاد آئیش با نوعی اقتباس در عین وفاداری به داستان این نمایش را اجرا کرده و در حقیقت ما شاهد اجرای کرگدن به روایت او هستیم .

 

کرگدن به روایت آئیش

بسیاری از تماشاگران و اهل تئاتر معتقدند در میان نمایشنامه نویسان ایرانی ساختار آثار آئیش به کارهای یونسکو شباهت دارد.  "فرهاد آئیش" در اجرای این نمایش مدعی است از نظر مفهومی سعی کرده به متن اصلی وفادار بماند ولی با این همه نمی شود آنچه را که او به روی صحنه برده را را کرگدن یونسکو دانست و در حقیقت نگاه تازه ای به متن اصلی داشته است.مهم ترین تغییری که آئیش به این متن داده به روز کردن برخی از مکالمات طولانی است که ویژگی کارهای یونسکو است و از حوصله تماشاگر امروزی خارج است.

تئاتر کرگدن یکی از کارهای پرشخصیت و شلوغ است. از چهار صحنه اصلی نمایش بیشتر صحنه ها با حضور بیش از 10 بازیگر اجرا می شود. آئیش در اجرای خود این شلوغی را بیشتر کرده است.

آئیش در ترکیب بازیگران این نمایش از افراد متفاوتی استفاده و در یکی دو نقش جای نقش های زن و مرد را عوض کرده است.ظاهرا علاقه اولیه آئیش این بوده که از کلیشه هافرار کند.

فضایی که در این اجرا تصویر می‌شود، فضایی فانتزی است و جدا و متفاوت از ویژگی های تئاتر پوچی است. آئیش خود با تایید این موضوع در مصاحبه ای گفته است  هیچ اصراری ندارد به عادت همیشگی پیروان این شیوه   تن دهد که از طنز گریزانندو خیال می‌کنند طنز و کمدی سطح یک کار را پایین می‌آورد. او با اذعان  آشکاربه رعایت این نکته در اجرا و کارگردانی می گوید خوشحال است که این کار را   انجام داده و دوست دارد که مفاهیم عمیق کارها را به سطح بیارود و معتقد است  اگر این به نظر بعضی‌ها سطحی می‌آید اشکال ندارد، چون واقعا سطحی هست.

یکی دیگر از کارهایی که آئیش در بازنویسی انجام داده و در اصل نمایش نامه یونسکو وجود ندارد اضافه کردن کاراکتر "نقاش زن" است. این زن فقط در صحنه اول نمایش حضور دارد و نقاشی می‌کشد .و ما بعد از این صحنه او را تنها در صحنه آخر می بینیم ،یعنی جایی که "برانژه" تنها مانده‌است و همه تبدیل به کرگدن شده‌اند. آئیش در خصوص افزودن این کاراکتر می‌گوید دلش نمی‌خواست فقط یک نفر باقی بماند و آن هم لزوما مرد باشد و به همین دلیل ‌خواسته یک کاراکتر زن هم در این موقعیت دیده شود.یونسکو، به عمد با تنها گذاشتن برانژه در صحنه آخر، انقراض نسل انسان را نشان می‌دهد و هیچ‌گونه امیدی برای مخاطب باقی نمی‌گذارد. حال اگر زنی دیگر هم باقی مانده‌باشد، دیگر نسل بشر منقرض نمی‌شود(!). تفاوت بعدی اجرای آئیش با نمایش نامه یونسکو در این است که افزون بر زن نقاش دو کاراکتر دیگر هم به نمایش‌نامه اضافه شده است :موزیسین‌کور و معاون پاپیون. این دو کاراکتر تاثیری در روند قصه ندارند.

از دیگر تغییرات کارگردان، حذف دیالوگ‌های طولانی میان "دودار" و "برانژه" در صحنه‌ آخر است. کارگردان، سعی کرده‌است به جای آن‌که در گفتگوهای آن‌دو ،سرنوشت "بوتار" گفته شود، خود "بوتار" را به آن صحنه آورد و تماشاگر، ماجرا را ببیند.

 

صحنه و بازی ها

دکور و طراحی لباس‌هاومیزانسن در تعادل کامل بود و بجز اندک ایردهای فنی مشکل زیادی به چشم نمی خورد. یکی از ایردهای دکور از زاویه ای که من نشسته بودم کاملا به چشم می آمد . رنگ آمیزی و طراحی دکور طوری بود که  ایرادهای آن برای افرادی که در منتهی الیه سمت راست و چپ ردیف های جلو نشسته بودند  کاملا مشهود بود. فکر می کنم طراح صحنه با نشستن در جایگاه تماشاگران در زوایای مختلف به خوبی می توانست این ایراد را رفع کند.و تنظیم حتی کوچک‌ترین حرکت بازیگران و پرداختن به جزئیات از ویژگی‌های کارگردانی خوب صحنه‌ای آئیش بود.

طراحی صحنه در پرده‌اول، بسیار خوب از کاردرآمده است. فضای شهری با همان مشخصه‌های مورد نیازش ساخته‌شده‌است ، وبا هوشمندی در صحنه  از علائم و مشخصاتی که مکان را به جای معینی نسبت بدهد، پرهیز شده‌است.

 بازی ها در تا حدودزیادی قابل قبول و در برخی از بازیگران عالی بود.و شاید تنها نقطه ضعف بازیگران را بتوان در نقش و برادر دوقولوی کافه دار دانست که در برخی صحنه ها به وضوح در بازی خود ایرادهایی داشتند . "مهدی هاشمی" بازی خوبی را از خود ارائه داده اما تماشاگران حرفه ای تئاتر معتقدند در عین اینکه بازی او مانند همیشه گیرا وبا نفوذ است اما در مقایسه با کارهای پیشین هاشمی ، انتظار مخاطب را برآورده نمی‌کند.

"صابر ابر" در این نمایش نشان داده است  که استعداد و توانایی خوبی را در صحنه تئاتر داراست .او  توانست ضمن تنظیم ریتم بازی‌ ،صعود و نزولی رادر طول اجرای نمایش نداشته باشد و علی رغم سن و سالش نقشی را که بر عهده گرفته بود باورپذیر می نمود .بازی "شهاب حسینی" به نوعی یک داوری و تحلیل پارادوکسیکال را در ذهن مخاطب ایجاد می کند . تغییر تن صدا و نوع بازی او در این اجرا ،با توجه به سابقه ذهنی بیننده از بازی های قبلی حسینی ،این نوع بازی برای تماشاگر عجیب جلوه می کند و تصور می رود که "شهاب حسینی" در این بازی اغراق می کند اما در نهایت می پذیرد که وی به‌دلیل نقش و ویزگی های آن مجبور بود غلو‌آمیز بازی کند . او در اولین حضورش بر صحنه تئاتر، بسیار خوب عمل کردو نقش رابسیار دقیق و منطبق با شخصیت تصویرشده در متن،درآورده‌است. آتنه فقیه پذیری که او نیز برای اولین بار بر روی صحنه تئاتر حاضر شده ،بازی بسیار خوب و باورپذیری را از خود ارائه داده است . از دیگر بازی های خوب و قابل اشاره بازی "احمد ساعتچیان" ، در نقش "ژان" است.

 

کرگدن

 اقتباس و کارگردانی: فرهاد آییش

بازیگران: مهدی هاشمی(برانژه)، آتنه فقیه نصیری(دیزی)، شهاب حسینی(بوتار)، احمد ساعتچیان(ژان)، مائده طهماسبی(دودار)، رامین ناصرنصیر(زن خانه دار)، فرهاد آئیش(منطق دان)، صابر ابر(پیر)،شکوفه هاشمیان، مهیار پورحسابی، محمد فرشته نژاد(نوازنده آکاردئون )، سعید شیری، محمد صادقی، ندا حاج بابایی، مهدی صادقی، امید زارع، پرویز حاجی زاده و محمدرضا اصلی

طراح ‌صحنه و لباس: محسن شاه ابراهیمی

آهنگساز: محمد فرشته‌نژاد

اجرا :آذر و دی ماه 87 – سالن اصلی تئاتر شهر

 

  


 
قضیه "سالار عقیلی" و ارتباط جالبش با "مانی رهنما"
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧  

قضیه "سالار عقیلی" و ارتباط جالبش با "مانی رهنما"

   سالار عقیلی

پیش درآمد اول – سالار چگونه سالار شد ؟

گاهی آدم‌ها همدیگر را کشف می‌کنند. کشف یک‌آدم دیگر، کار لذت بخشی است، این که جایی خارج از وجود خودت، توی وجود یک آدم دیگر نقطه‌هایی را ببینی که هیچ کس جز تو  آنها را نمی‌بیند و حتی خود آن آدم هم از وجودشان بی خبر است.

این جور وقت‌ها، ‌آدم دلش می‌‌خواهد کشفش را به ثبت برساند. می‌خواهد از یک جای بلند، رو به همه دنیا فریاد بزند که من، خودم او را پیدا کرده‌ام و می‌خواهم همه‌تان او را ببینید!

داستان زندگی "سالار عقیلی" و "حریر شریعت زاده" همسرش هم از همین کشف شروع شدوقتی "حریر" احساس کرد چیزی در صدای "سالار"  هست که خوب است بقیه هم آن را بشنوند، دیگر کوتاه نیامد.  خودش کفش آهنین پوشید و همراه دایی‌اش راه افتاد تا مقدمات کار را فراهم کند. می‌خواست در یک کنسرت رسمی و جدی، هم صدای "سالار" را به گوش بقیه برساند، هم سبک خاصش را در نواختن پیانو نشان بدهد. این طوری بود که اولین کنسرت مشترکشان را برگزار کردند. "سالار عقیلی" هم گرچه کم تجربه  و جوان بود، تسلیم تهدید جدی "حریر" شد که گفته بود: "اگر نیایی، با یک خواننده دیگر کنسرت را برپا می کنم. "حالا، سال‌ها از برگزاری اولین کنسرت مشترک آنها می‌گذرد و در این مدت، بارها در کنار هم روی صحنه رفته‌اند"نام سالار عقیلی" هم دیگر برای همه اهالی موسیقی نام آشنایی است، ‌اما افتخار این خانواده کوچک در این است که استاد "محمد‌رضا‌شجریان"، تمام نوار ضبط شده اولین کنسرت آنها را در یک نشست شنیده، تشویق‌شان کرده و "حریر"،‌ در آلبوم "بوی باران"استاد، نوازندگی کرده است.

 

پس در آمد – بچه محل

این "سالار عقیلی" بچه محل ماست . البته نه اینکه ما از بچگی تو این محل باشیم . نه بابا ! در مورد سالار هم موضوع همینطوره . جبر روزگار ما دوتا رو به این محل کشونده . مثل خیلی های دیگه تواین تهرون که خونه به دوش هستند .

خلاصه کنم ...اما قبلش بگم که کارهای سالار رو خیلی دوست دارم و با بعضی هاشون خیلی حال می کنم.

با یکی از آهنگهاش هم اگه در حال رانندگی باشم از خود بی خود میشم و دیگه حرکت ماشین از کنترلم خارج میشه . جدی جدی میرم تو حال خودم یه چیزی مثل رقص سماع اونم پشت رل .

یه بار تو اتوبان کرج بودم و این آهنگ رو گوش می کردم :

"ای دل شکایت ها مکن

ای دل شکایت ها مکن

تا نشنود دلدار من

ای دل نمی ترسی مگر

ای دل نمی ترسی مگر  

از یار بی زنهار من

ای دل مرو در خون من

در اشک چون جیحون من

نشنیده ای شب تا سحر

آن ناله های زار من

گفتم امانم ده به جان

خواهم که باشی نازنینا

تو سر ده و من سر به ره 

ای ساقی خمار ما

گفتم منم در دام تو

چون گم شوم بی جام تو

بفروشم یک جامم به جان

وانگه ببین بازار من

بفروشم یک جامم به جان

وانگه ببین بازار من

ای دل شکایت ها مکن

ای دل شکایت ها مکن

ای دل نمی ترسی مگر

ای دل نمی ترسی مگر

از یار بی زنهار من"

 

آهنگ که تموم شد و صدای ضبط  رو که کم کردم تازه فهمیدم چی شده و اوضاع از چه قراره .

با این "آردی قراضه " رفته بودم رو سرعت 175 و چشمتون روز بد نیبینه صدای گیربکس و دیفرانسیل بلند شده بود و زوزوه های وحشتناک می کشید .

سرعت رو کم کردم ولی صدا قطع نمی شد. نشون به اون نشون که بعد از اون حالت سرخوشی فرداش مبلغی را اساسا پیاده شدیم برای تعویض کامل دیفرانسیل ماشین تا ما باشیم پشت رل به سماع نرویم .

القصه از سالار خان می گفتم که یاد این آهنگ زیبا افتادم ورشته کلام از دستم خارج :

 

اول - بابا سالار رو تحویل بگیرید !

رفته بودم سوپری محل خرید کنم .سالار را چند باری اونجا دیده بودمش . بنده خدا سوپریه و کارگراش هر وقت می رم بد جوری منو تحویل می گیرن و اینقدر "مهندس" "مهندس" به ما می بندن که آدم اولش یه مقداری خر کیف میشه . تو تمام عمرم به اندازه ای که اینا به هم گفتن "مهندس" از بقیه نشنیدم .

خلاصه این بنده خدا سالار خان هم می یومد و خرید می کرد و تو نوبت وای می ایستاد تا حساب و کتابش رو انجام بدن و زیاد این بنده خدا رو تحویل نمی گرفتن .

یه روز که اتفاقی با هم تو سوپر بودیم . صبر کردم خریدش رو بکنه و بره . طبق معمول بازم تحویلش نگرفته بودن .

وقتی رفت به سوپریه گفتم :"نشناختین این بنده خدا رو ؟ خوب تحویلش نگرفتین و سریع هم کارش رو راه ننداختین ."

گفت :"نه مهندس ! مگه کی بود مهندس؟ ! زیاد میاد خرید اینجا مهندس !حالا کی هست مهندس ؟!"

گفتم :"سالار عقیلی"

گفت :" کی هست مهندس؟!"

گفتم :"بابا بنده خدا یکی از خواننده های محبوب امروزه ماست حقش هست یه مقداری بیشتر تحویلش بگیرید. گذشته از محبوب بودن ، شخص محجوبی هم هست وآدم فروتنیه . از دفعه بعد بهتر باهاش رفتار کنید ".

گفت :"چشم مهندس ! نمی دونستیم مهندس ! از دفعه بعد حتما مهندس !"

و ادامه داد :"مهندس آهنگ معروف هم داره ؟!"

با خودم گفتم چی بگم که اینا شنیده باشند . چند تایی از کارهاشو نام بردم که نمی شناختندآخر کار گفتم :"سریال پریدخت رو یادتونه پارسال ماه محرم  ؟"

گفتند :"نه کدوم سریال بود مهندس !"

گفتم :"لیلا حاتمی" بازی می کرد با "علی مصفا" و "کامبیز دیرباز"

گفت :"اینا که گفتی کین مهندس نمی شناسم . "

گفتم :باب اون که تو محرم نشون دادن و دختره شوهر کرد با آدم خوبه  و بعد شوهرش گم و گور شد بعد با اون آدم بده ازدواج کردو بعدش بیست سال بعد شوهر خوبه پیداش شد و شوهر بده خودش رو سر به نیست کرد (چه باحال کل سریال رو در دو جمله می شد خلاصه کرد )

گفت :"آهان مهندس ! فهمیدم مهندس !خوب !"

گفتم :"خوب به جمالت !آهنگ اون کار رو "سالار خان عقیلی" خونده بود و آهنگسازش هم" آریا عظیمی نژاد" بود . "

گفت :"خوب فهمیدم مهندس !"

و من با شک به اینکه بالاخره فهمید یا نه حسابم را دادم و خداحافظی کردم .

چند وقت بعد که رفته بودم برای خرید منو دید و گفت :"سلام مهندس !اون دوست خواننده تون بازم اومد خیلی تحویلش گرفتیم ها ! خیالتون راحت باشه ."

گفتم :"ممنون که تحویل گرفتید ولی ما با هم دوست نیستیم فقط من کارهاشو دوست دارم .همین !"

بی مقدمه گفت :"راستی مهندس شما "مانی رهنما" رو هم می شناسید ."

خوشحال شدم از سئوالش و گفتم :"البته که می شناسم ."

و شروع کردم به قول دوستان اظهار فضل و تاریخچه موسیقی پاپ رو در یازده سال اخیر باز کردن و نقش "مانی رهنما" و "بابک بیات" رو این وسط تشریح کردن و سهم و اندازه اونها رو تو دوران جدید موسیقی پاپ .

بعدش ازش پرسیدم :"راستی چی شد که از "مانی رهنما" پرسیدی ؟"

گفت :"هیچی مهندس !دیدم شما خوانند ها رو خوب می شناسی راستش یکی اومده بود از ما جنس خریده بود و خودش رو دوست مانی رهنما معرفی کرده بود و هنوز نیومده حسابش رو بده گفتم شما شاید بشناسینش . "

سوتی داده بودم اینهمه حرف زده بودم برای طرف یارو تو چه فکری بوده و من چی فکر می کردم .

گفتم :"من "مانی رهنما" رو ممکنه بشناسم ولی دوستاش و که نمی شناسم تازه از کجا معلوم که واقعا دوستش باشه و الکی نگفته باشه !"

گفت :"شاید مهندس ! راست می گی ها مهندس !شاید دروغ گفته باشه مهندس ! پس با این حساب قید پول رو هم باید بزنیم مهندس !"

گفتم :"نمی دانم شاید !و حالا که قیدش رو می زنی خواهشا قید این عنوان "مهندس" رو هم از اسم ما بزن . بابا حالم به هم خورد بس که گفتی مهندس !

خنده ای کرد و گفت :"چشم مهندس !"یول

دوم – سالار دوست دارم!

صبح روز تعطیل است . پول ندارم قرار است به خانه یکی از اقوام بروم . اول میرم تو محل تا از یکی از این دستگاه های ATM یا خودپرداز پول بگیرم .

صبح زود است و همه جا خلوت . مشغول کار هستم و توجهم به دستگاه که احساس می کنم  کسی پشت سرم ایستاده است :آقا دستگاه کار می کنه یا طبق معمول خرابه ؟

 صداش رو می شناسم .

همونطوری در حالیکه مشغول کار هستم و مواظبم تا دستگاه اول کارت رو بده بیرون و بعد پول رو می گم :بله کار می کنه آقای عقیلی  !

و ادامه می دم : در ضمن دوست دارم .

و رو بر می گردونم به سمتش . یک عینک آفتابی بزرگ زده و چهره اش قابل تشخیص نیست اما اون موهای خوش حالت و جالبش یه نشونه است برای شناختنش .

گفت :بله !؟

نمی دونم چرا ولی همون لحظه به نظرم اومد این بله گفتنش از جنس اون بله گفتن های حمید هامون بود وقتی که از بالای بالکن خانه تازه اسباب کشیده شد با پیرمرد رفتگر شهرداری صحبت می کند و می گوید :چی می گی بابا؟

و پیرمرد رند و شیرین می گه :

ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن

رحمی به من خسته دل بی سر و پا کن

و هامون متحیر از این صحبت می گه :بله ؟!!!!!!

القصه . سالار خان هم گفت :بله ؟!!!

گفتم : دوست دارم ! همین !

تازه فهمید منظورم چیه و گفت :خیلی ممنون لطف دارید .

و گفتم :خواهش می کنم . صادقانه گفتم . به کمتر کسی اینو می گم . با بعضی از کارهات واقعا حال کردم . همیشه موفق باشی بچه محل !

و خداحافظی کردیم . سالار رو با سوناتای سفیدش و دستگاه خودپرداز و محل تنها گذاشتم و رفتم سراغ زندگی ....

 


 
گاهی یک امضا هم میتونه مهم و البته موثر باشه.مگه نه ؟
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧  

گاهی یک امضا هم میتونه مهم و البته موثر باشه.

مگه نه ؟

این مطلب توسط دوست خوبم شهاب خان به دستم رسید و خواستم بزارم اینجا تا بقیه دوستان هم مطلع بشوند و حتما امضا کنند . من 167534امین نفری بودم که این نامه را که خطاب به دبیرکل سازمان ملل متحد(بانکی مون )نوشته شده ، امضا کردم .در صورتی که تعداد امضا ها به تعداد قابل توجه و تاملی برسه می تونیم امیدوار بشیم به ثبت نوروز باستانی ایران زمین در تقویم بین المللی به عنوان یک روز جهانی . فکر کنم ایران ،با این قدمت تاریخی وپیشینه پرافتخارش، استحقاق این حداقل رو داشته باشه پس حتما به لینکی که این پایین گذاشتم برید و امضا کنید . فقط کافیه اسم و فامیل و ایمیلتون رو وارد کنید . البته می تونید قبل از امضا متن نامه رو هم بصورت کامل مشاهده کنید . در صورت تمایل این نامه رو برای سایر دوستانان هم ارسال کنید.

نظر سنجی سازمان ملل در مورد درج نوروز در تقویم بین المللی به عنوان یک روز جهانی تا الان فقط  بیش از 167هزار نفر اقدام به امضا و ارائه نظر مثبت در این خصوص کرده اند ،شما هم  سریع اقدام کنید و به دیگران هم یا آوری کنیدبرای ثبت نوروز در تقویم سازمان ملل امضا نمایید ....

 

 

Here's a petition to United Nations

The Petition is self-explanatory, please distribute worldwide.

Lets make 'Norouz - New Day on UN Calendars'

 

لینک امضا نامه به دبیرکل سازمان ملل متحد برای ثبت نوروز در تقویم جهانی از :         اینجا

 

 

 


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی
 
زحمتم سه برابر شده است !!-به بهانه سالگرد درگذشت "تختی بزرگ"
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  

زحمتم سه برابر شده است !!

یکی از آخرین عکسهای "غلامرضا تختی "کوچک و دوست داشتنی

امسال سومین سالی است که ابن‌بابویه بدون خانواده تختی (پسرش بابک و نوه‌اش غلا‌مرضا) میزبان میهمانان سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختی است. سه سال پیش بابک - که هیچ‌گاه دل خوشی از این مراسم و از بالا‌ و پایین پریدن‌های تبلیغاتی مدیران ورزش ایران در مراسم سالگرد نداشت- برای ادامه زندگی به آمریکا رفت. فرزند جهان‌پهلوان تختی و نوه‌اش "غلا‌مرضا تختی" حالا‌ در آمریکا زندگی می‌کند. در وبلاگش کریسمس و سال نو میلا‌دی را با عکس‌هایی از کاج‌های تزئین‌شده جشن می‌گیرد. از "هالوین" می‌نویسد و عکس کدوتنبل به ما نشان می‌دهد.

"غلا‌مرضا تختی" در آمریکا آرام‌آرام بزرگ می‌شود و به فرهنگ آمریکا آرام‌آرام خو می‌کند. او که باید بیش از هرکسی شبیه پدربزرگش باشد (و احتمالا‌ هم هست)، هزاران کیلومتر از ایران دور شده. او که حالا‌ 14 ساله است و به سختی تلا‌ش می‌کند در غربت همچنان غلا‌مرضا تختی بماند، او در سالگرد پدربزرگ و به یاد او یادداشتی کوچک نگاشته بود. این یادداشت کوتاه، سرشار از غم و شوق و لبخند و اشک به تنهایی به نظرم کفایت می کند برای نوشتن یک یادداشت به یاد تختی بزرگ در این وبلاگ و خواندن این یادداشت مرا از نوشتن در این خصوص معاف کرد:

""    دیروز سالگرد پدربزرگم بود و ماآنجا نبودیم. آن سال‌هایی که بودیم مامانم و بابام شیر و موز می‌آوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم می‌رفتیم خانه مادربزرگم و صبر می‌کردیم تا شب که بابام بیاد از ابن‌بابویه و حسینیه ارشاد... تلویزیون روشن بود اما پدرم را نشان نمی‌دادند. این بود که همه خیال می‌کردند بابام نرفته.   

بابک تختی

ما مجبور بودیم به تلفن‌ها جواب بدهیم و بگوییم که بابام آنجا بود. بعد همه فهمیدند که چرا بابام را نشان نمی‌دهند، با اینکه او از همه بلندتر و پرزورتر و قشنگ‌تر است و تازه فرزند جهان‌پهلوان هم هست...

من اینجا که آمدم به مادرم گفتم: "هیچ‌کس مرا نمی‌شناسد و من چطور بروم مدرسه؟ تو ایران همه می‌دانستند من کی هستم اما اینجا چه کسی می‌فهمد؟"

تصویری طراحی شده از تختی بزرگ

 مادرم گفت:" چه بهتر، خودت باید کاری کنی که همه تو را بشناسند." این بود که درس خواندم خیلی. تو زبان انگلیسی اول شدم، بین دانش‌آموزان آمریکایی توی سه کلا‌س ریاضی اول شدم و توی چهار کلا‌س علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم؛ تازه به‌خاطر اینکه به یک بچه چینی کمک کردم کارت مخصوص به من دادند و تازه آن‌وقت بود که فهمیدم من هم کمی خوب هستم. بعد یکی از معلم‌ها به من گفت درباره "شب یلدا"کار کنم، تحقیق کنم و کردم. دیدم چقدر قشنگ است شب یلدا. همان‌وقت دلم می‌خواست بیایم ایران اما مادرم همین‌جا شب یلدا گرفت و خلا‌صه بعد از این تحقیق معلمم جلوی همه به من گفت:" تو با آن قهرمان ایرانی که توی اینترنت اسمش پر است چه نسبتی داری...؟" گفتم :"نوه او هستم." همه برگشتن به من نگاه کردند و از آن روز کارم سه برابر شده. یکی برای خودم درس می‌خوانم یکی هم برای اینکه نگویند نوه جهان‌پهلوان چیزی سرش نمی‌شود.   "" منبع :نواندیش

 توضیح - بد نیست سری به وبلاگ زیبا ،خواندنی و دوست داشتنی "غلامرضا تختی "کوچک بنویسید . با اینکه از ایران دور است ولی فارسی را خیلی شیرین و دلنشین می نویسد . با خوندن موفقیت هایی که در این سه سال اخیر کسب کرده شاید بشه نتیجه گیری کرد که رگ و ریشه واقعا میتونه موثر باشه (جدای از تلاش و کوشش و پشتکار معمول ) بخونید وبلاگش رو از اینجا:

لینک وبلاگ "غلامرضا تختی" کوچک و دوست داشتنی


 
مادر...دمش گرم !!!
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧  

مادر...دمش گرم !!!

مادر  

توضیح _ این یادداشت رو خیلی وقته نوشته بودم و قرار نبود به این زودی ها منتشر بشه . امروز یادداشت تاثر برانگیزی رو خوندم از "محمد علی ابطحی "در فراق مادرتازه از دست داده اش . خیلی متاسف شدم . از همین جا بهش تسلیت می گم و شعر فریدون رو هر چند دیر ولی تقدیم می کنم به ابطحی عزیز که می دانم با خواندنش آه از نهادش بر خواهدآمد که چه لحظات عزیز و گرانقدری را از دست داده است .

 --------------------------------------

هر وقت تلفن می زند پیش از اینکه مجال پیدا کند و بپرسدکه :قرصت را خورده ای یا رفتی برای آزمایش خون و این حرفها ،پیش دستی می کنم و از او می پرسم .

- داروهای تیروئیدت روخوردی ؟

-داروی خواب خوب اثر گذاشته شبها راحت میخوابی ؟ یه وقت بدون هماهنگی با پزش داروت رو عوض نکنی ؟

-قرصهای آهن رو می خوری یادت باشه حتما با آب پرتقال بخوری که خوب جذب بشه و اگر از آب پرتقال خسته شدی بلافاصله بعد از خوردنش یه پرتقال یا نارنگی بخور! باشه ؟

-راستی قرصهای "روی" را می خوری ؟ یادت باشه شبها باید بخوری ها !

-کرم ها رو استفاده می کنی ؟ شبها یادت باشه ها وقتی رو پات زدی با  نایلون بپوشون که زود اثر کنه و زخم روی پات زود  خوب بشه .باشه؟ !!

در بین این همه سئوال و جواب ها یادش می ره چی می خواست بگه و خود به خود موضوع صحبت عوض میشه . دمش گرم که هنوز مایه آرامشه ! همین واسه من کافیه ! یاد "فریدون مشیری عزیز" بخیر که نوشت :

  

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

 ------------------------

 

و این تنها لذتی است که این روزها خداوند به من ارزانی داشته . خوش به حالم !

 


کلمات کلیدی: مادر ،فرزاد حسنی
 
جشن تولد خالق "ناتور دشت" و "هولدن کالفیلد" عزیز
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  

جشن تولد خالق "ناتور دشت" و "هولدن کالفیلد" عزیز

 جشن تولد 90سالگی سلینجر

سلینجر روز اول ژانویه سال ۲۰۰۹، نود ساله شد.

نود ساله شدن یک نویسنده محبوب و معروف، میتونه اتفاق خوشایندی باشه  بخصوص اگر این نویسنده  "جی. دی. سلینجر" باشه که خیلی از ماها تو ایران و البته سراسر جهان از کتابهاش خاطرات خیلی خوبی داریم و نویسنده محبوب ما که امروز تولدش رو جشن گرفته ایم ۴۳ ساله که  سکوت کرده و با این وضع تنها می تونیم یه جشن تولد بدون حضور او بگیریم و به تبریک از راه دور اکتفا کنیم . اطلاعات اندکی دربارهٔ زندگی سالینجر منتشر شده است و او با توجه به شخصیت گوشه‌گیر خود همواره تلاش می کند دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد.او در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزده‌سالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ هم‌زمان با بازگشت‌اش به آمریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمه‌تمام رها کرد.اولین داستان سالینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری به چاپ رسید. چند سال‌ بعد (طی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ ) داستان "ناتور دشت" به شکل دنباله‌دار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید."ناتور دشت" اولین کتاب سلینجر در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد."فرانی و زویی"، "نه داستان" (که در ایران با عنوان "دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم" ترجمه و منتشر شده) ،"تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار" ، "جنگل واژگون" ، "نغمه غمگین" ، "هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه" و "یادداشت‌های شخصی یک سرباز"از جمله آثار کم‌شمارِِ سالینجر هستند.

"نیویورک تایمز"،دیروز در یادداشتی که به مناسبت نود سالگی سلینجر نوشته شده آورده :" احتمالا برای تولد "سلینجر" جشنی برپا نمی‌شود، یا شاید اگر هم بشود کسی از آن باخبر نخواهد شد."

 بیش از 50 سال است که "سلینجر" در شهر کوچکی به نام «کورنیش» عزلت اختیار کرده و بیش از 40سال از این مدت را سکوت اختیاری پیشه کرده  است. مدت‌هاست که  فرستادن گزارشگران از سوی روزنامه‌ها برای کسب خبری از او به نوعی تبدیل به یک تفریح شده است و هدفی پوچ و دست نیافتنی است برای آزمودن خبرنگاران جوان و کم تجربه جویای نام .  

سال‌هاست که همه روزنامه‌ها می‌دانند که حتی مردم بومی این شهر دورافتاده نیز چندان خبری از"سلینجر"ندارند و او در پشت حصارهای مزرعه‌ای که در آن زندگی می‌کند به سختی سنگر گرفته است. این ناپدید شدن "سلینجر" از انظار عمومی چنان  بود که مخاطبان او هیچ تصوری از چگونگی پشت سر گذاردن دوران میانسالی و پا گذاشتن به سالخوردگی از او در ذهن ندارند.

در دهه 60 در حالی که او در اوج شهرت بود، ناگهان در سکوت فرو رفت. در دهه 70 او دیگر از انجام مصاحبه نیز خودداری کرد. از آن زمان به بعد هیچ خطی از داستان‌های او در جایی منتشر نشدند و او تنها در یک گفت‌وگوی تلفنی در سال ۱۹۷۴، به خبرنگار "نیویورک تایمز" گفت : "تنها برای  سرگرمی می‌نویسد."

به این ترتیب سلینجر در 40 سال گذشته چه کار کرده است؟ این سوالی است که سال‌هاست سلینجرپژوهان را درگیر خود کرده و آنها را به دادن تئوری‌های گوناگونی وا می‌دارد. برخی می‌گویند او در این مدت حتی یک کلمه نیز ننوشته است. برخی دیگر می‌گویند او در تمام این مدت در حال نوشتن بوده و مثل "گوگول" در پایان زندگی‌اش قصد دارد تا همه آنها را به دست آتش بسپارد.

"جویس مینارد" که اوایل دهه 70 ارتباط نزدیکی با سلینجر داشت  در سال 1998 با نوشتن کتاب خاطراتش از زندگی مشترک با سلینجر اعلام کرد که یادداشت‌های او درباره خانواده «گلس»‌ چندین قفسه را دربر گرفته و حداقل دو رمان جدید از میان آنها سر برخواهد آورد "جویس مینارد"، برای نه ماه یکی از معشوقه‌های سلینجر به شمار می‌رفت. با این کتاب بود که هواداران تازه فهمیدند، نویسنده محبوبشان هر روز یک لباس کار آبی رنگ می‌پوشد، پشت ماشین تحریرش می‌نشیند و تمام روز را با نوشتن سر می‌کند. البته مینارد در زمانی که با سلینجر هم خانه شده بود، نوزده سال داشت و سلینجر ۵۳ ساله بود.

" سلینجر"  به هیچ عنوان از آن دست نویسنده‌هایی نیست که عادت دارند هر روز سری به کافه‌‌ی دنج و کوچک شهرشان بزنند، چیزی بنوشند، کمی خوش و بش کنند و بعد از چند ساعت هم راهی خانه شوند.

 سلینجر چگونه زندگی می‌کند؟ هنوز هم می‌نویسد؟ آیا داستان‌های بیشتری از خانواده "گلس" در راه خواهند بود یا اینکه او قبل از مرگش تمام دست نوشته‌هایش را خواهد سوزاند؟ این سوالهاو خیلی پرسشهای دیگر نزدیک به ۴۳ سال است که بی‌جواب مانده‌ و دوستدارانش هنوز نتوانسته اند پاسخ مناسبی برای ان بیابند.

این ناتوانی در یافتن پاسخ برای پرسشهای ذهنی دوستداران "سلینجر"درست از زمانی که سلینجر تصمیم گرفت، در خلوت بنویسد و از آن زمان به بعد هم ارتباطش را با دنیای بیرون قطع کرد،اتفاق افتاد. در تمام این سال‌ها هیچ نوشته‌ای از او در جایی منتشر نشده و زندگی خصوصی‌اش همچنان مبهم است. تنها چیزی که با قطعیت می‌توان می‌گفت، این است که سلینجر زنده است و در روز اول ژانویه2009، نود ساله شده است.

Bildunterschrift:  ارنست همینگوی، سلینجر جوان را یک "استعداد بی‌نظیر" خواند، آن هم زمانی که تازه برای نخستین بار داستانی از سلینجر به چاپ رسیده بود. هفت سال بعد از آن تاریخ رمان "ناتور دشت" نشان داد که پیش‌گویی همینگوی هیچ به خطا نرفته است. چاپ این کتاب در سال ۱۹۵۱ پایه شهرت و محبوبیت فراگیر سلینجر بود. دو سال بعد، یعنی در سال ۱۹۵۳ کتاب دیگر او با نام "نه داستان" منتشر شد. 

 دهه ۶۰ با چاپ کتاب "فرانی و زویی" شروع شد؛ دو داستان بلند درباره خانواده "گلس" که بدنه اصلی داستان‌های سلینجر را تشکیل می‌دادند. سال ۱۹۶۳ بار دیگر همین خانواده در کتاب "تیرهای سقف را بالا بگذارید، سیمور: یک پیشگفتار" سر از کتاب‌فروشی‌ها در آورد. در شماره ۱۹ ژوئن سال ۱۹۶۵، مجله "نیویورکر" داستان "هپ‌ورت، شانزدهم، ۱۹۲۴" را منتشر کرد. داستان در واقع نامه‌ای است از طرف سیمور گلس هفت ساله که در یک اردوی تابستانی آن را نوشته و برای خانواده‌اش فرستاده است. این داستان تنها برای یک بار در این مجله چاپ شد."هپ ورث" که هرگز در قالب کتاب منتشر نشد ( اما در ایران به دلیل نبودن حق کپی رایت این اتفاق افتاده است) و هیچ شباهتی به دیگر نوشته‌های او ندارد، می‌تواند تنها کلید ما برای رسیدن به این باشد که سلینجر چگونه می‌اندیشد. 

"هپ ورث" خلاصه‌ای از از یک نامه خلاصه نشدنی است یا بازنویسی یک نامه 25 هزار کلمه ای است که با شتاب به وسیله"سیمور گلس" 7 ساله در یک اردوگاه تابستانی برای والدینش نوشته شده بود. این نامه دربرگیرنده فهرستی از کتاب‌هایی است که سیمور دوست دارد برای او بفرستند. کتاب‌هایی که مردم عادی آنها را به مرور در طول زندگی‌شان می‌خوانند اما او می‌خواهد آنها را در طول 6 هفته بخواند. این مجموعه شامل آثار"تولستوی" تا "چارلز دیکنز"می‌شود و "پروست" و "گوته" را نیز دربرمی‌گیرد.
 
 سلینجر در میان ایرانیان هم نویسنده شناخته‌شده‌ای است. کتاب "ناتور دشت" او با دو ترجمه روانه بازار شدو تاکنون چنیدن بار تجدید چاپ شده است  و بعد از آن هم آثار دیگری از این نویسنده آمریکایی مثل نه داستان (در ایران با نام "دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم")، "جنگل واژگون"، "فرانی و زویی" و "یادداشت‌های یک سرباز" .

یک نکته در پایان این جشن تولد : داریوش مهرجویی در سال 1373 فیلم "پری" را با برداشتی آزاد از داستان "فرانی و زویی" ساخت.

 

 


 
چرا بعضی از این همه از "رضا کیانیان" بدشان می آید ؟؟
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  

چرابعضی ازاین همه از"رضا کیانیان"بدشان می آید؟؟

 

رضا کیانیان

برداشت اول – نظر همکاران کیانیان  

به اتفاق دوستی دعوت شده ایم به دفتر یکی از بازیگران ظاهراشهیر سینما و تلوزیون . شنیده ایم  قرار است فراتر از کسوت بازیگری سایر حیطه ها را هم بیازماید و این بار قصددارد حرفه "تهیه کنندگی" را تجربه کند واز ما یاری خواسته برای این مهم .

نهار را میهمان او هستیم . به موقع رسیده ایم ولی اوهنوز نیامده است . خبر می دهد که نهار را بکشید که در راهم .آشپز دفتر امروز آب گوشت پخته است . بوی آبگوشت دفتر سینمایی را برداشته است :یاد فردین می افتیم بی خودی !

بالاخره می رسد . اولین بار است که همدیگر را دیده ایم . برخورد سرد و خشکی می کند و می گوید: قبل از گفتگو اول آبگوشت را بزنیم تو رگ !

به قول خودش مشغول میشیم به تو رگ زدن !  شروع می کند در حین غذا خوردن در مورد سینما صحبت کردن و اینکه بازیگری کار هر کس نیست و این حرفها .

آن روزها مشغول کار روی یکی از کارهای سینمایی کارگردان های مشهور سینما بود .

می گوید:" یه عده که از ننشون قهر ردن اومدن و از هر دری وارد شدن و بازیگر شدن و یه عده هم که قدیمین رفتن تو ادا و اطوار و کارهای عجیب و غریب تا هر روز توآنتن باشن و خودشون شدن منشا خبر و حاشیه برای خودشون."

 و ادامه داد:"نمونه اش همین "کیانیان" ! به نظر من اصلا بازیگر خوبی نیست ولی همیشه واسه خودش حاشیه داره !"

نتونستم سکوت کنم و شکوندن حرفش رو واجب دونستم : "چرا فکر می کنید کیانیان بازیگر بدیه ؟به نظر من که فوق العاده است . شما ببینید کارهاش رو و کارنامه اش رو و نیز ببینید تلاش هاش رو برای بازیگری . نمونه اش همین فیلم "خانه ای روی آب"از "بهمن فرمان آرا" . اگر یادتون باشه واسه اینکه نقش اون پزشک رو بازی کنه مجبور شد بیش از 15 کیلو به وزنش اضافه کنه . شما کدوم بازیگری رو تو سینمای ایران می شناسید گه همچی کری رو کرده باشه ؟"

بازیگر مورد نظر سریع حرفم رو قطع کرد و گفت :"صبر کن !تند نرو . در مورد اون فیلم "خانه ای روی آب" که اضافه وزن چرت بود و کیانیان از شکم بند استفاده کرده بود و اینا همش حرفه . در مورد کارنامه بازیگری هم که گفتی بیا کارنامه اونو با من مقایسه کن تا بفهمی کدوم سابقه مون بیشتره !"

گفتم :"شاید شما بیشتر تو این سینما باشی ولی .....

سخن به اینجا که رسید یهو دوستم که کنارم نشسته بود پامو لگد کرد که یعنی بحث رو ادامه نده و تو گوشم گفت :"مگه نمی بینی خودشیفته است ول کن دیگه بزار ناهارمونو کوفت کنیم . "

بحث را ادامه ندادیم .

اون شب یاد بحثمون افتادم . نگاهی کردم به کارنامه بازیگریش . تقریبا هم سن و سال رضا کیانیان بود و جالب آنکه هیچ کار ماندگار و روشنی که بشه در سینما ازش مثال بزنید نداشت و تا دلتون بخواهد کار تلوزویونی داشت .

جالب بود از یک هم صنف که موفقیت همکارش رو نمی تونست ببینه با وجودیکه موفقیت کیانیان نیاز به توضیح و تفسیر نداره و به قول خود آقای بازیگر کارنامه همه مشخصه !

 

نکته اول – اون روز نون و نمک آقای بازیگر رو با اون آب گوشت مشتی خوردیم بنابراین از آوردن اسم ایشان به حرمت همین نان و نمک معذورم ودر غیر اینصورت بخاطر این بخل بیش از حدآوردن نامش را و کمی نواختن قلمی را بسیار پرچرب تر از اینی که نوشتم جایز می دانستم !

نکته دوم – به همان دلیل و سایر دلایل امکان همکاری با این آقای بازیگر میسر نشد .

نکته سوم - ظاهرا این حس نسبت به رضا کیانیان بین خیلی از بازیگران سینمای ایران بخصوص جنس مذکر و بخصوص بازیگرانی که از نظر سنی به رضا کیانیان نزدیک هستند وجود دارد حالا چرا ؟نمی دانم !

 

برداشت دوم – برخورد با خود کیانیان

کنسرت گروه "دارکوب" در "اریکه ایرانیان" برگزار می شو د . از طریق دوستی بلیط کنسرت به دستم رسیده است . کنسرت میهمانان ویژه ای دارد .

وارد لابی اریکه  که می شوم تعدادی از میهمانان را می بینم : "نیوشا ضیغمی" – "علیرضا عصار" – "باران کوثری"و..

داخل سالن می شویم شماره صندلی و ردیف را تو بلیط و روی دیوار و صندلی کنترل می کنم . بعد از کمی جستجو پیدا می کنم . می خواهم بنشینم که می بینم اول ردیف "رضا کیانیان" نشسته است .

به محض اینکه می رسم بلافاصله بلند می شود و با من دست می دهد و حال و احوال می کند . تشکر می کنم و حدس می زنم منو با کسی اشتباه گرفته چون اولین بار است که او را دیده ام و هیچگونه سابقه آشنایی قبلی نداشتیم . رندی می کنم و به روی خودم نمی آورم . پس از حال و احوال می گویم :"مثل اینکه جای من کنار شماست . باعث خوشحالیه برای من ! "

با فروتنی و محبت می گه :"برای من هم همینطور ! "(دیگه مطمئن هستم که حتما منو با کس دیگه ای اشتباه گرفته )

با همسرش "هایده" خانوم آمده برای تماشای کنسرت . در طول زمان قبل ازشروع کنسرت چندین نفر به بهانه های مختلف برای عکس انداختن و امضا گرفتن به او مراجعه می کنند و او در کمال فروتنی و افتادگی همه را پذیراست .

در یک مورددختر بچه خردسالی در حالیکه یک بروشور کوچک از جنس کاغذ گلاسه داشت به او نزدیک شد و خواست که این کاغذ را برایش امضا کند. از همسرش خواست که یک برگه مناسب از دفترچه شخصیش بکند و به او بدهد تا بتواند در یک کاغذ مناسب برای دختر بچه امضا کند . در طول مدتی که همسرش داخل کیفش را جستجو می کرد جوری با بچه هم صحبت بود و به گرمی با او حرف می زد که فکر می کردی دخترخودش و یا نوه اش هست .

نکته شبانه - اون شب یک نکته به ذهنم رسید . کارنامه بازیگری روشن و مشخص است . رفتار اجتماعی در بالاترین و بهترین کیفیت ممکن و همراه با تواضع و فروتنی زیاد . و علاوه بر حرفه اصلی در نوشتن و عکاسی و ...نیز دستی داشتن در بالاترین سطح کیفی . همه اینهاست که از "رضا کیانیان" اون چیزی رو ساخته که هست !

 

برداشت سوم – دلمشغولی های رضا کیانیان

"رضا کیانیان" در کنار بازیگری ، گاهی طراحی صحنه و لباس را انجام می دهد ،در مورد سینما و بازیگری کتاب و گاهی مطلب هم می نویسد . مجسمه سازی می کند و عکاسی نیز و....

همه اینها دلمشغولی های اوست برای پاسخگویی به نیازها و کشش های درونیش که اتفاقا محصولات این دلمشغولی ها در بین خواص و عوام با استقبال خوب مواجه شده است :کتابهایش خوب می فروشد . نمایشگاه هایش با استقبال مواجه می شود و در آخرین نمایشگاه عکسش کارهایش با استقبال مواجه شد و سریع فروش رفت .

این همه استقبال موجبات کدورت خاطر عکاس ها و نقاشها و مجسمه سازها را فراهم آورده است .چرا تحمل موفقیت او را ندارند ؟ شاید فکر می کنند که کیانیان کمتر زحمت و مرارت در نقاشی و عکاسی و مجسمه سازی برده است و طبعا حق ندارد بدون زحمت اینقدر موفق باشد ولی کیانیان موفق هست . تقصیر او چیست که موفق هست ؟!!

او از امکان و ابزارهایی استفاده می کند که دیگرانی که سالها است رنج و زحمت کشیده اند نیز استفاده می کنند و آثارش نیز چون آنها در همان نمایشگاه ها و گاه بصورت مشترک شرکت داده می شود .

بیننده و تماشاگر عام و خاص با میل و رغبت خود از کارهای رضا کیانیان در حرفه ای جز بازیگری استقبال می کند . فکر می کنم برگزاری نمایشگاه های بعدی او این موضوع را اثبات کند .

 

برداشت چهارم – صورت سنگی دوست داشتنی

خشک است در ظاهر ، ظاهرش در نگاه اول کمی عبوس نشان می دهد ،برخی از نقش هایش را دوست نداریم (منظور بیشتر زمانیاست  که کاراکترنقش منفی بازی می کند نه نوع بازیش را) ،به نظر عصبی می رسد،تو کارنامش همیشه در اوج نبوده و برخی مواقع کار ضعیف هم داشته ، ...همه اینها قبول ولی او یکی از نادر صورت سنگی های دوست داشتنی است برای من و یک حرفه ای به تمام معنا و جزو نادر شخصیت های مشهور همیشه متواضع و فروتن و دور از هر گونه غرور بی جا ! همین .


کلمات کلیدی: رضا کیانیان ،فرزاد حسنی
 
سوتی جالب صدا و سیما در اخبار روز دوشنبه 9دی ماه
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧  

سوتی جالب صدا و سیما در اخبار روز دوشنبه 9دی ماه

 

 

دوشنبه 9 دیماه در بخش خبری تلوزیون شاهد یک سوتی جالب بودم که به نظرم از نظر حرفه ای خیلی مهم بود و گوشزد کردنش ضروری .

در ساعت 19 اخبار شبکه یک در خبری که توسط گوینده به نقل از رئیس جمهور خوانده  می شد ،گوینده گفت که رئیس جمهور احمدی نژاد در خصوص اوضاع منطقه و نیز حوادث اخیر "غزه "با رئیس جمهور ترکیه بصورت تلفنی گفتگو کرد و در حین پخش خبر شاهد تصویر "احمدی نژاد" و"رجب طیب اردوغان "بودیم و حال انکه فکر کنم کمی تا قسمتی همه ما می دانیم که "اردوغان"نخست وزیر ترکیه است و نه رئیس جمهور .

درادامه این بخش خبری ، به مذاکرات تلفنی "منوچهر متکی" وزیر امور خارجه با دبیرکل سازمان ملل ،دبیرکل اتحادیه عرب و نیز دبیرکل سازمان کشورهای اسلامی پرداخت و به نقل از متکی گفت :وی خواستار تشکیل سریع اجلاس کشورهای اسلامی برای بررسی اوضاع غزه است . (نقل به مضمون)

جالب بود که در بخش خبری 22 شبکه 3 سیما همین خبر که حدود 3 ساعت قبل به نقل از وزیر امور خارجه نقل شده بود عینا به نقل از رئیس جمهور نقل شد .حالا شاید تو این فاصله رئیس جمهور هم با این افراد تماس تلفنی داشته (نمی دانم)

دو سوتی در عرض سه ساعت از رسانه ای که بخش زیادی از مردم از طریق آن اطلاعات خود را دریافت می کنند کمی قابل تامل است .

 

نکته اول – این توضیح ضروری است . وقتی کارکنان پخش کارتون "پت و مت" به خاطر اون ماجرای پخش برکنار می شوند در مورد اخبار که از حساسیت بیشتری برخوردار است باید با دقت و تامل بیشتری برخورد کرد .

نکته دوم – شاید صدا و سیما به این نکته توجه نکرده که برخی از افراد (از جمله من ) در مواقع بیکاری ممکن است چند برنامه خبری پشت سرهم را که معمولا اخبارشان یکی باشد را نگاه کنیم و این گونه نکته ها کمتر ممکن است به چشم کسی بیاید .

نکته سوم – امیدوارم بخاطر این ذکاوت و نکته سنجی آقا فرزاد=هشداد  شاهد تشویق وحداقل تشکر باشیم (!!!!)(در مورد سوتی اولی که کاملا یقین حاصل شده است )

نکته چهارم – رئیس جمهور ترکیه "عبدا..گل" است .

نکته پنجم وآاخر - هر گونه کشت و کشتار بخصوص کشتار مردم بی دفاع و کودکان در هر گوشه جهان محکوم و با هر نوع استدلال و توضیحی ناجوانمردانه است .


کلمات کلیدی: احمدی نژاد ،فرزاد حسنی
 
"مانیفست چو" ..تجربه نوآورانه رحمانیان با سبدی که داشت !
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧  

"مانیفست چو" ..تجربه نوآورانه  رحمانیان با سبدی که داشت !

توضیح کوتاه از خودم

اولین روز زمستان است و در خانه نشسته ام و با سرماخوردگی شدیدی که چند روز است امانم را بریده مدارا می کنم. در حال چرخ زدن تو اینترنت هستم . به مطلبی برخورد می کنم در خصوص اجرای آخرین کار محمد رحمانیان به نام "مانیفست چو" . ساعت پنج و ربع عصر است و ساعت شروع نمایش هفت و نیم شب. بصورت خیلی ناگهانی تصمیم می گیرم امشب این نمایش رو ببینم . برای رفع کسالت ناشی از سرماخوردگی خوبه . ولی مشکلی به نام تهیه بلیط دارم. از قبل بلیطی تهیه نکرده ام و زمان زیادی هم تا شروع نمانده . ابتدا تصمیم می گیرم به تئاتر شهر و روابط عمومی آن زنگ بزنم . متصدی روابط عمومی می گوید که بلیط های نمایش محدودهستند و تا ساعت پنج و نیم تمام می شود با اصرار من تلفن را به متصدی فروش بلیط وصل می کند و او هم همین را می گوید و در انتها می گوید اگر تا ساعت شش برسی شاید بتونی یک بلیط برای تماشای نمایش بدون صندلی بخری !

با خودم گفتم اینجوریاست !؟ باشه ! باید از کلک قدیمی استفاده کنم. همون کلکی که همیشه با مدد گرفتن از اون در هنگام جشنواره ها به راحتی و بدون دغدغه بهترین فیلم های مورد نظرم رو می بینم و یا به هنگام کنسرت های شلوغ و البته با محدودیت بلیط ازش استفاده می کنم.

با خیال راحت ساعت پنج و نیم از خانه زدم بیرون و با یک ساعت رانندگی در ساعت شش و نیم به تئاتر شهر رسیدم . ماشین را دقیقا داخل پارک و کنار اون حفره عظیم داخل پارک کردم و رفتم سمت بلیط فروشی . همون طور که حدس می زدم بلیط تموم شده بود و فقط و فقط یه دونه بلیط مونده بود اون  هم بدون صندلی . می دونستم که این بلیط بدون صندلی برای من معنیش یعنی دیدن این نمایش در بهترین نقطه ممکن . پس بلیط را گرفتم . ساعت هفت و نیم با شروع نمایش در ردیف یک تئاتر چهار سو روی صندلی شماره چهار نشسته بودم . کسایی که چهارسو رفته باشند میدونند که این صندلی بهترین صندلی برای تماشای دقیق تئاتره . حالا چطوری و از چه طریق به این مهم موفق شدم بماند . شیوه مخصوص و ابتکاری خودمه . به این راحتی که لو نمی دمش . در نهایت این جلو نشستن به نفع من شد اما یه ایرادداشت  بخاطر سرماخوردگی متاسفانه چندین بار در طول اجرا سرفه کردم که تمرکز تماشاگرا و شاید هم بازیگرا رو به هم زد . به خاطرش از همینجا از همشون معذرت . دست خودم نبود. و در نهایت بخونید این مطلب رو از من در باره این تئاتر :

پیش درآمد یک  

"سونگ هوی چو"، یک دانشجوی کره ای 23 ساله سال آخر رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی است ویک مهاجر کره ای که سیزده سال است در آمریکا زندگی می کند.  "چو" دانشجوی ساکت، منزوی و مرموز دانشگاه "ویرجینیا تک"، مسئول بزرگترین کشتار مدرسه ای تاریخ ایالات متحده آمریکاست.او صبح روز 16 آوریل به خوابگاه دانشکده "ویرجینیا تک" می رود، یک دختر و یک پسر را می کشد،سپس به اداره ی پست می رود، فیلمی را که از خود تهیه کرده برای شبکه تلویزیونی NBC می فرستد، به دانشگاه بر می گردد و در دپارتمان مهندسی و مکانیک "نوریس هال"، در ساعت ده صبح، قتل عامی از استادان و دانشجویان به راه می اندازد و سپس با شلیک گلوله ایبه شقیقه به زندگی خود پایان می دهد . در مجموع 33 نفر در این ماجرا به قتل می رسند.کشتارهای این چنینی در آمریکا موضوع جدیدی نیستند، اما آنچه این حادثه را از سایر حوادث مشابه در جهان امروز متمایز کرد اطلاع رسانی گسترده در مورد این حادثه از طریق رسانه های ارتباط جمعی و بنگاه های خبرپراکنی آمریکا و دیگر کشورها بود .در واقع می توان گفت عنصر تازه این اتفاق، بعد رسانه ای آن است. برای  اولین باری بود که یک قاتل اینچنین و با طرح و نقشه قبلی  پیش از وقوع حادثه ، از رسانه های عمومی بهره می گیرد تا حرفهایش را در خصوص علل و انگیزه ها یا بخشی از دلایل خود مطرح کند، با آگاهی و علم  از این که بعد از چنین عملی، همه به دنبال حقیقت ماجرا خواهند بود.بدین ترتیب قاتل عامدانه پیش از وقوع قتلها با یقین به اینکه خود آخرین قربانی آدمکشیهایش خواهد بود خواسته ردی را برای کشف قیقت برای ما باقی بگذارد .سئوال این است که آیا او در این کار موفق شده و با آنچه از خود به جای گذاتشته به کشف حقیقت ماجرا کمک کرده است ؟

 پیش درآمد دوم

نمایش "مانیفست‌چو" با پرداختن به موضوع کشتار دانشجویان دانشگاه "ویرجینا تک" ،قرار بود توسط گروه تئاتر "پرچین" و به کارگردانی "محمد رحمانیان" در جشنواره تئاتر فجردر سال 86 اجرا شود. موضوع این طرح تنها چند هفته پس از وقوع حادثه دانشگاه "ویرجینیا تک" به ذهن رحمانیان خطور می کند و طرح اولیه شکل می گیرد. رحمانیان در مصاحبه ای با خبرگزاری ایسنا در ایام نزدیک به جشنواره با اشاره به کمبود امکانات برای گروه های شرکت کننده و مشکلاتی که در ترکیب هیات داوران و نحوه بازبینی تئاترها بوده به برگزاری جشنواره اعتراض کرد و گفت حاضر نیست کارش را در شرایط حاضر در آن  جشنواره اجرا کند. بعد از آن "مجید سرسنگی" دبیر بیست و ششمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر ادعا کرد همه امکانات و شرایط برای حضور گروه‌ها در این جشنواره فراهم بوده و انصراف برخی گروه ها تنها  به دلیل مشکلات شخصی و مشغله‌کاری خودشان بوده است و دبیرخانه جشنواره تئاتر فجردر این میان مقصر نیست. در اعتراض به ادعاهای "مجید سرسنگی"، گروه "پرچین" بیانیه ای صادر کرد در بخشی از این بیانیه، اعضای گروه پرچین نوشتند:" نمایش‌ "مانیفست چو" درحال تمرین است. همه تئاتر ایران جشنواره شما نیست. ما نمایش "مانیفست چو" را به صحنه می‌آوریم هر کجا که توانستیم، نیازی به اجازه شما نداریم. درختان بی‌اجازه شما سبز می‌شوند"      

"محمد رحمانیان" و گروهش بعد از این قضایا نمایش "مانیفست‌چو" را درموسسه کارنامه، که "محمد رحمانیان" مسئول کارگاه تئاتر آن بود، چند جلسه برای خبرنگاران و مهمانان، از جمله جمعی از مهمانان خارجی جشنواره تئاتر فجر، اجرا کردند. بعد از این موضوع موسسه کارنامه تهدید به پلمپ شده. برای جلوگیری از مشکلات بیشتر رحمانیان از مسئولیت کارگاه تئاترکارنامه استعفا داد و با گروه تئاترش، از جمله "ترانه علیدوستی"، "مهتاب نصیر پور"، "سیما تیرانداز"، "احمد آقالو"، "علی عمرانی" و"اشکان خطیبی" در جلوی تئاتر شهر تجمع کرد. پس از خواندن بیانیه ای اعتراضی توسط "محمد رحمانیان" و اعلام استعفایش از کارگاه تئاتر کارنامه، گروه او بخش هایی از تئاتر "مانیفست چو" رابه شکل خیابانی اجرا کرد.

 و حالا "مانیفست چو "

کودکی و نوجوانی :احمد اقالو-مهتاب نصیر پور-ترانه علیدوستی -اشکان خطیبی-افشین هاشمی

"مانیفست چو"بعد از نزدیک به یک سال کش و قوس بالاخره از روز سه شنبه بیست و ششم آذر ماه در سالن چهار سوی تئاتر شهر روی صحنه رفت . در این اثر نمایشی، "مهتاب نصیرپور"، "اشکان خطیبی"، "ترانه علیدوستی"، "افشین هاشمی"، "سیما تیرانداز" و "هومن برق نورد" به عنوان بازیگر حضور دارند. ضمن اینکه "نگار اسکندرفر" به عنوان مجری طرح، "محسن شاه ابراهیمی" طراح، "حبیب رضایی" به عنوان مشاور کارگردان و "علیرضا فولادشکن"، "پدیده جمال ها"، "مهران نصیرپور" و "سینا رازانی" به عنوان گروه کارگردانی، رحمانیان را در اجرای این اثر یاری می دهند.

ذکر این نکته ضروری است که "هومن برق نورد" در اکران فعلی این نمایش جایگزین "علی عمرانی" شده است که به دلیل همزمان شدن این اثر نمایشی با یک پروژه کاری دیگر نتوانست "محمد رحمانیان" و گروهش  را دراجرای نمایش جدیدش همراهی کند و به همین دلیل نیز در بروشور توزیع شده از زحمات وی در تمرین و اجرای زمستان 86 تقدیر شده است .

در این نمایش بازیگر دیگری نیز وجود دارد که مدتی پیش جاودانه شد :احمد آقالو .احمد اقالو در این تئاتر حضوری تصویری دارد و در حین اجرا تصاویری از او را در حال پخش می بینیم .

"مانیفست چو" یک نمایش مستند است. آنچه از قرائن بر می آید اینکه تقریبا تمامی نمایشنامه بر اساس تحقیقات رسمی و غیر رسمی نوشته شده است.طرح این نمایشنامه از هفته های اول وقوع حادثه که در رسانه های خبر ی جهان انعکاس وسیعی داشت شکل می گیرد و تحقیقات اولیه توسط نویسنده  در این زمینه آغاز می شود . رحمانیان در مصاحبه های خود در خصوص تحقیقات بر روی این موضوع می گوید :" ابتدا فیلم‌ها و عکس‌های مورد نیازبرای طرح جمع‌آوری شدند. البته به اقتضای موضوع نمایش ، مجبور شدیم از ‌محققی در خارج از کشور استفاده کنیم. این محقق‌ دانشجویی ایرانی در شهر ویرجینیاست که با ما همکاری می‌کند."   بخشی از این مستندات جمع اوری شده به صورت فیلم در هنگام نمایش پخش می شود. اظهارات شاهدان عینی، گزارشگران شبکه های مختلف تلویزیونی و از همه مهم تر گفتار 1800 کلمه ای "چو "که بخشهایی از آن نمایش داده می شود. با توجه به اینکه کلیه مستندات حادثه از جمله گفتار "چو" به عنوان مهمترین سند به زبان انگلیسی بود کارگردان تصمیم می گیرد برای همسانی کلام میان مستندات تصویری و زبان نمایش، این اثر رابه زبان انگلیسی به صحنه ببرد.بدین ترتیب داستان کشتار بیرحمانه ی دانشگاه "ویرجینیا تک" از زبان شش بازیگر و یک "ناظر کبیر" و یا به عبارتی "برادر بزرگ" روایت می شود.

احمد آقالو -آخرین نقش که پس از پروازش به نمایش درآمد

موضوع نمایش واقعی، ساده، و در عین حال هراس انگیز است: این شش بازیگر با راهنمایی "برادر بزرگ" قصد دارند این واقعه را به نمایش تبدیل کنند، این گروه هر چه تلاش می کنند و در بررسی این حادثه به هر شکلی که اقدام می کنند با بن بست مواجه می شوند، چرا که هرگز به تصویر کاملی از واقعیت دست نمی یابد، و این باعث می شود که آنان با وجود همه تلاش و کوششی که به خرج می دهند  تنها بخشی از حقیقت را دریابند، بخشی که در مواجهه با بخشهای دیگر بسیار پارادوکسیکال و گاه  و غیر قابل باور به نظر می رسد. در این میان، حتی داوری تماشاگران هم نه تنها دردی را دوا نمی کند، بلکه گرهی به گره های کور ماجرا می افزاید.سرانجام، در پایان، گروه شش نفره بازیگران و تماشاچی با انبوهی پرسشهای بی پاسخ مواجه می شوند.  

در نهایت گروه بازیگران به این نتیجه می رسند که در وقوع این حادثه تراژدیک، که بزرگترین فاجعه جامعه مدنی آمریکا در تاریخ معاصر نیز لقب گرفت ،عوامل بسیار زیادی دست به دست هم داه اند که بسیاری از آنها با وجود کنکاش فراوان ناشناخته باقی می مانند و هر گز برای ما روشن نمی شوند . در حقیقت می توان گفت در این واقعه، همچون نمایش های تراژیک یونان، بسیاری از عوامل دست به دست هم داده اند تا این حادثه قم بخورد . همچنان که "ادیپ" نتوانست راز تقدیر شوم زیستن خود را بیابد، ما نیز قادر به کشف اسرار این فاجعه نیستیمو نخواهیم بود. و در نهایت گروه بازیگران  پرسش پایانی خود را با تماشاگران در میان می گذارند که :" چگونه می توان از تکرار چنین فجایعی جلوگیری کرد؟"

مانیفست چو در حقیقت گونه ای از تئاتر مستند است که متاسفانه در ایران کمتر به آن پرداخته شده است و شاید نتوان برای مقایسه آن با نمونه مشابه مورد خوبی را مثال زد . در حقیقت رحمانیان با "مانیفست چو"اینگونه از تئاتر رادر ایران ،که در نگاه تماشاگر امروز تازه و عجیب و نو جلوه می کند ، بازمعرفی می کند و البته به سبب اینکه ما ایرانی ها معمولا در برابر هر نوآوری و تازگی معمولادر ابتدا گارد می گیریم ،این تئاتر نیز پیش از به صحنه آمدن دچار حاشیه ها و حساسیت ها و بحث هایی شد که به اعتقاد من بخشی از ان به سبب تازگی کار و عدم برقراری ارتباط منتقدین با این نوع کار بود.

اینگونه از تئاتر تلاش دارد با تکیه بر مستندات و آنچه اتفاق افتاده است ، دست به بازآفرینی حادثه یا رخداد بزند و از این منظر تماشاگرنیز کاملا در حال و هوا و جریان رخداد صورت گرفته قرار می گیرد. در چنین حالتی بیننده در مواردی از نزدیک و حتی شاید در بطن حادثه یا ماجرا یا هر آنچه که وقوع یافته و باز آفرینی می شود قرار می گیرد و از همین روست که می تواند در مورد رخداد یک قضاوت کاملا شخصی و مختص به خود و البته برای خود داشته باشد.

به همین دلیل است که در "مانیفست چو" در برخی صحنه ها بازیگران و تماشاگران یکی می شوند . با پیش فرض اینکه همه تماشاگران پیش از ورودبه محل اجرا با مطالعه بروشور یا اطلاع از اخبار مربوط به نمایش از موضوع کاملا مطلع هستند ، در برخی از صحنه ها دقیقا با همان سئوالات ذهنی بازیگران مواجه می شوند .

تماشای مستندات حادثه بویژه مونولوگ "چو"و نیز سخنان "ناظر کبیر" توسط بازیگران و در حضور تماشاگران و نزدیکی بازیگر به تماشاچی (که گاه به بیننده این ذهنیت را ایجاد می کند که خود نیز در میان بازیگران است و از گروه انها در یافتن پاسخ پرسش ) به او این فرصت را می دهد که در یک فضای مشترک و بی فاصله به بررسی حادثه از زاویه شخصی خود بپردازد و در چنین حالتی هر بیننده یک داوری ذهنی مستقل و مجزا از دیگران خواهد داشت و به پاسخ هایی شخصی دست خواهد یافت که ممکن است در عین اقناع شدنش برای تماشاچی کناری و یا یکی از بازیگران این گروه قانع کننده نباشد . به همین خاطر است که در پایان نمایش بازیگران به همراه تماشاچیان به این نتیجه می رسند که نمی توان به کشف کامل ماجرا نائل شد .

این تئاتر گذشته از نو آور بودنش در نمایش یک تئاتر مستند با اجرای انگلیسی خود نیز نوآور و پیشرو است . برای اولین بار است که تئاتری با زبان انگلیسی توسط بازیگران شاخص  و شناخته شده به صورت کامل به زبان انگلیسی اجرا می شود .

هر چند بازیگران در اجرای خود به فراخور دانش و آگاهی قبلی خود از زبان انگلیسی بصورت مشابه عمل نمی کنند و به وضوح شاهد تفاوت در فن بیان بازیگران هستیم ، اما در نهایت تلاش جمعی همه آنها برای اجرای نمایش در زبانی غیر از زبان مادری ستودنی است .

در میان بازیگران اجرای "اشکان خطیبی " و "ترانه علیدوستی " از نظر نوع تلفظ و شیوه بیان کلمات و عبارات با دیگر بازیگران متفاوت است . همچنین در برخی از صحنه ها به وضوح شاهد کم رنگ تر شدن نقشی که "هومن برق نورد "بازیگر آن است ، می باشیم که احتمالا بدلیل کم بودن توانایی او در این نوع بیان و دیالوگ گفتن بوده است و نیز در برخی دیالوگها شاهد سرعت بیان و خوردن کلمات توسط "سیما تیرانداز" و "مهتاب نصیرپور" هستیم که با وجود دقت زیاد بیننده متوجه آن جملات نمی شود .

اغلب گفتار و دیالوگ ها به نسبت مساوی بین بازیگران(بجز نقش چو که افشین هاشمی بازی می کند) تقسیم شده و هر کدام از بازیگران به یک نسبت در دیالوگ های نوشته شده سهیم هستند اما این نسبت تا نیمه کار حفظ می شود و در سی دقیقه پایانی به وضوح شاهد بر هم خوردن این نسبت و افزایش دیالوگ های :اشکان خطیبی " و "ترانه علیدوستی "و کم شدن دیالوگ های "هومن برق نورد "و حتی "مهتاب نصیر پور"هستیم .

"افشین هاشمی " بازیگر اصلی ایفاگر نقش "چو " نیز با وجود تلاش ستودنی و ارزشمند خود از نظر لهجه قادر نیست بصورت روان دیالوگها را بگوید ولی قرائن اجرا نشان می دهد که با سماجت و قدرت فراوان و تمام انرزی به اجرا پرداخته است .

دیالوگها به گونه ای نوشته و تنظیم شده است که تماشاگران که به احتمال زیاد اغلبشان به زبان انگلیسی مسلط نیستند با کمی دقت و گوش کردن دقیق بخش زیادی از دیالوگها را بصورت نسبی متوجه می شوند و به اعتقاد من این یعنی موفقیت نمایش در برقراری ارتباط با مخاطب ایرانی و در این نوع تجربه که هم برای گروه و هم تماشاگر جدید است می تواند یک نوع پیروزی تلقی شود .

به نظر می رسد این نمایش در اجراهای خارج از کشور بتواند با مخاطب خارجی و بخصوص انگلیسی زبان ارتباط مناسبی برقرار کند .

شاید عده ای گمان می کنند این شیوه کاری رحمانیان و این نوع نو آوری از باب روشنفکری و متفاوت بودن صورت گرفته( که در حقیقت چنین است) اما با فرض قریب به یقین موفقیت اکران جهانی این تئاتر در فراتر از مرزهای ایران آیا نباید به این نوآوری روشنفکرانه تبریک گفت ؟معتقدم رحمانیان با این اجرا همچون کار قبلی خود(فنز)خواهد توانست در خارج از کشور نیز موفق باشد ولی تفاوت "مانیفست چو" با اثر قبلی کارگردانش در این است که تماشاگران خارج از کشور به دو دلیل عمده با آن ارتباط خوبی برقرار خواهند کرد :اول – زبان اجرا و دوم – موضوع که با توجه به اطلاع رسانی وسیع و دقیق رسانه های ارتباط جمعی جهان برای اغلب افراد بخصوص قشر تحصیل کرده جهان امروزدر دنیای مدرن اروپا و امریکا موضوعی بدیع و عجیب است و کمتر بدین شکل به آن پرداخته شده است .

نکته جالب نمایش شروع آن است . این نمایش شروع ندارد . معمولا در شروع هر نمایش ابتدا تماشاگران  دقایقی قبل از شروع  در جایگاه خود مستقر می شوند و سپس نمایش آغاز می شود اما در این نمایش بازیگران از لحظه شروع کار با تماشاچیان هستند و در  هنگام نشستن تماشاچی‌ها شاهد دخالت مستقیم بازیگران هستیم که به زبان انگلیسی بازیگران را تهدید می کنند که سریع سر جای خودشان بنشینند و از جایشان تکان نخورند و حتی تماشاچیان را تهدید می کنند که باید سریع موبایل هایشان را خاموش کنند و یا در مورد تسریع در خاموش کردن موبایلها به انگلیسی هشدار می دهند . به نظر می رسد این نوع شروع به نوعی خلاقیت و نوآوری جالبی باشد که تا کنون کمتر مخاطب تئاتر ایرانی با آن بر خورد کرده است .  

در این تئاتر میزانسن‌ها درست و حرکت‌های بازیگران بسیار دقیق طراحی و اجرا شده بود و تقسیم بندی و تفکیک نقش هر کدام از بازیگران و بکارگیری ابزارهای نمایشی در هر صحنه با دقت و ابتکار عمل کلیه بازیگران صورت می رفت. برای مثال در برخی از صحنه ها کاملا مشخص بود که یکی از بازیگران مسئول توزیع وسایل است و در برخی از صحنه ها نیز همگی بازیگران در توزیع وسایل و ابزراهیا مورد استفاده در صحنه یا جمع کردن آن همکار ی می کردند .نمونه بارزش صحنه ای بود که خطیبی و برق نورد در لباس بیمارستان یا در حقیقت تیمارستان با دستانی از پشت بسته و گره خورده در صحنه دراز کشیده بودند و در یک لحظه شاهد خاموش شدن نور صحنه و حضور همه بازیگران با چراغ قوه برای باز کردن این گره ها و در آوردن لباس بیمارستان هستیم . معتقدم  بازی‌ها تا حدود زیادی  مناسب و روان بودو ریتم روایت هم به خوبی رعایت شده بود. حضور گروه موسیقی در گوشه صحنه هارمونی و فضای خاص صحنه را به هم زده بود . نوع پوشش و لباس دو نوازنده با پوشش بازیگران متفاوت و کاملا معمولی بود . به نظرم حضورشان در پشت صحنه یا با لباسی همرنگ و هم نوع بازیگران می تواسنت بهتر باشد .

در نهایت معتقدم این کار نمایشی نو آورانه و خلاقانه در تئاتر مستند است که رحمانیان با بکارگیری بازیگران حرفه ای و شناخته شده سینما و تئاتر توانسته است به خوبی دست به این تجربه نو آورانه بزند . به یقین اگر دست رحمانیان در مهتمرین ابزارش یعنی "سبد بازیگران خوب" این تئاتر بازنبود ،هرگز شاهد تحقق این تجربه نبودیم . بازیگرانی که در عین شایستگی و تسلط به بازی در تئاتر یا به زبان انگلیسی مسلط هستند و یا تلاش بسیار زیادی را برای اجرا بکار برده اند که ستودنی است.

ترانه علیدوستی در صحنه ای از "مانیفست چو"

نکته یکی مانده به آخر

محمد رحمانیان در یادداشتی بر این نمایش می نویسد: «نمایشنامه "مانیفست چو" بیش و پیش از هر چیز، مدیون آثار "محمد چرمشیر" است. هنگامی که نوشتن "مانیفست چو" را آغاز کردم، پس از چند روز دریافتم که در ساختن فضایی گروتسک، فضایی که خیر و شر آن نامعلوم است و همگان در جهانی مضحک و در عین حال نوآور غوطه ورند، احتیاج به یک راهنما و بهتر بگویم "بلد راه " دارم.

این بود که به سراغ نمایشنامه های چرمشیر رفتم. چه آنها که منتشر شده اند و چه نمایشنامه های قدیمی تر، مربوط به سالهای 59 و 60 که هنوز به چاپ نرسیده اند. و دوباره و دوباره، مهارت او را در خلق فضاهایی غریب با آدم های به ظاهر معمولی و دایره واژگانی اندک ستودم.

چندان امیدوار نیستم که شاگرد خوبی برای چرمشیر باشم، اما با این یادداشت کوچک، سعی کردم ادای دینی به یکی از استادانم در نمایشنامه نویسی داشته باشم. پس این نمایش کوچک تقدیم می شود به "محمد چرم شیر"، شیر بزرگ.»

 

و روایت آخر

روی بروشوریا پوستر نمایش (که در قطع و شکل عجیبی هم منتشر شده و منقوش به تصاویر خردسالی بازیگران آن و صحنه هایی از نمایش و نیز عکس دسته جمعی گروه نمایش پرچین به همراه کارگردان اثر بود)به این نکته اشاره شده است :نمایشی که در میانه بازی اجرا می شود نوشته "چو سونگ هوی" است ... سالها پیش تو ایالت یوهانگ کره پسری به دنیا اومد که فقط یه دست داشت . دست راست و دست چپ نداشت . دوستاش و همکلاسیاش صداش می زدند "یه دستی" ...ولی خودش به خودش می گفت "پسر علامت سئوالی" ! یه روز پدرش پسر رو که حالا ده سالش شده بود به استاد رزمی رشته ی "جوجیتسو" سپرد و گفت :پسرم باید قهرمان بشه ،قهرمان اول کره ! استاد قبول کرد و پسر علامت سئوالی رو آموزش داد ،ولی فقط یک فن به او یاد داد ...شش ماه گذشت ،یک سال ،دو سال ،پنج سال ،ده سال ،پسر علامت سئوالی 20ساله شد ،ولی فقط همون یک فن رو بلد بود ...سرانجام وقتش رسید که در مسابقات شهر پوهانگ شرکت کنه ...و اون با همون یک فن همه حریفاشو شکست داد ...

بعد رفت به مسابقات "اینچئون" ،"داگو"،"گیونگ جو"،و اونجا هم تونست با همون یک فن همه قهرمانها رو شکست بده و سرانجام پسر علامت سئوالی قهرمان کره شد ...

یک روز پسر علامت سئوالی از استادش پرسید :استاد من چطور تونستم با همین یک دست همه حریفامو شکست بدم ؟استاد گفت :دو تا دلیل داشت پسرم ..دلیل اول :تو یک فن رو یاد گرفتی ..خیلی بهتر از بقیه ...ده سال تموم روی همین یک فن کار کردی ،همه امیدت شد همین یک فن..و همین یک فن برای شکست بقیه کافی بود ...ودلیل دوم :حریفا فقط یه جور می تونستن بااین فن تو مقابله کنن ،اونم این بود که دست چپ تو رو بگیرن و تو رو به سمت خودشون بکشن ...ولی تو دست چپ نداشتی "پسر علامت سئوالی" ..تو هیچوقت دست چپ نداشتی .....

 

توضیح - این یادداشت با کمی تلخیص و حذف دو پاراگراف آخر در روزنامه "بانی فیلم" شماره 1367روز شنبه هفتم دیماه 1387خورشیدی در صفحه 9(صفحه تئاتر)منتشر شده است .


 
" مانکن کانادایی در بم "
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧  

" مانکن کانادایی در بم "

تقدیم به ملیشیا((melisia مانکن ، دختر شایسته کانادایی وامدادگر بی ادعا

 

جمعه پنجم دیماه سال 82 بم فرو ریخت

این خبری بود که چندساعت بعد از وقوع زلزله مخابره شد. اولین بار ساعت ١٢ خبر را شنیدم. گمانم این بود که زلزله همچون زلزله‌های گذشته منجر به تخریب جزیی شده است اما با دقت در اخبار متوجه شدم حادثه‌ای بزرگ روی داده است.

بی اختیار دلم لرزید. "ارگ بم" را چه شده ؟! در پایان عصر شنیدم که "ارگ بم" فرو ریخته است. در هیاهوی انسانی ارگ تاریخی گویی فراموش شده بود. ارگ نتوانسته بود دوام بیاورد و آن همه هیبت و شکوه در برابر این رخداد تلخ به یک باره فرو ریخته بود. کسی چه می‌داند شاید این اشک ارگ بود که در خشت خشت ترکیده آن ظهور یافته بود. مگرارگ  نمی‌توانست بگرید که گریست و انقدر گریست تا از گریه بترکد. اینک از هیبت و شکوه تاریخی بم تنها مخروبه‌ای باقیمانده بود.

امدادرسانی به مردم در ساعات اولیه بسیار مهم و ضروری بود و اطلاع رسانی برای برانگیختن احساس جمعی مردم نیز از آن مهم‌تر بود. عمق فاجعه در حدی بود که کمک و یاری بسیاری را می‌طلبید. هماهنگی و انسجام برای ارسال گروه‌های امدادی در ساعات اولیه پس از وقوع زلزله بسیار دشوار بود.

تا پایان شب از طریق اینترنت بسیاری از دوستان را در سراسر جهان از حادثه مطلع کردم. فراخوانی عمومی برای امدادرسانی به آسیب دیدگان تهیه کردم و تا عصر روز جمعه در یکی از معروف‌ترین سایت‌های اینترنتی ایرانیان جهان در آن سال ها  منتشر کردم. فراخوان در ظرف چند ساعت به یکی از پربیننده‌ترین صفحات تبدیل شد و در ظرف کمتر از چند ساعت بیش از ده هزار بیننده داشت. می دانستم که تصمیم تعجیلی فردی برای امدادرسانی کار صحیحی نیست و لازم است که با شکل گیری گروهی منسجم توان امدادی افزایش خواهد یافت و به همین دلیل کلیه جزئیات لازم برای امدادرسانی را به صورت جمعی مد نظر قرار دادم. خبرها حاکی از آن بود که بسیاری از حادثه دیدگان کشته و مجروح شده‌اند و نیاز به خدمات امدادی وجود دارد اما باید در مورد سطح کمک و امداد با توجه به توان خود یک ارزیابی دقیق انجام می‌دادم. هر چند این اولین حادثه از این نوع نبود و پیش از این نیز در چند حادثه اقداماتی جمعی انجام یافته تجاربی داشتم اما این بار از زاویه دیگری به قضیه نگاه می‌کردم. این بار تلاش داشتم از نگاه شغل خود به قضیه نگاه کنم. من که به قول یکی از همکاران آن موقع به عنوان یک «اتوژورنالیست» در حوزه صنعت خودرو مشغول فعالیت بودم و عمده کارم در حوزه اطلاع رسانی بود تلاش کردم از امکانات و توان صنعت خودروسازی را برای کمک رسانی مورد توجه قرار دهم یقینا در چنین شرایطی راه اندازی خودرهای آسیب دیده برای انتقال مردم می توانست مهم و ضروری باشد .زنگی به "حاج احمد" زدم .در شیراز بود و قصد پرواز به اصفهان داشت .موضوع را گفتم و جزئیات طرح را برایش خواندم . گفت بلافاصله از اصفهان عازم تهران می شود و صبح شنبه در تهران تیم امداد را تشکیل خواهدداد .

دوروز  پس از حادثه تا به خودم آمدم خود را در بم دیدم. ما مسیر هجده ساعته‌ای را برای رسیدن به بم طی کرده بودیم. من اینک یک امدادرسان بودم یا یک خبرنگار یا عکاس و یا فیلمبردار و یا یک وقایع نگار نمی‌دانم. در تمام این مدت پس از وقوع حادثه هیچ گاه نخواستم قلم را بردارم و در باره این حادثه بنویسم که اگر این کار را می‌کردم باید تمام حادثه را با جزئیات مکتوب می‌کردم. حجم زیادی از مطالب هنوز در گوشه‌های ذهنم به صورت  سیال باقی مانده است. نمی‌دانم چرا تمایلی ندارم زیاد در این باره  چیزی بنویسم.

ساعت 30/1 بامداد بود که به کرمان رسیدیم. در تماسی که با بم داشتیم توصیه ما به ماندن در کرمان می‌شد. می‌گفتند جاده‌ها ناامن است و خطرات زیادی در مسیر شما را تهدید می‌کند و منطقی است که در کرمان بمانید. بسیاری از هتل‌ها و اقامت‌گاه‌های کرمان با حضور امدادگران خارجی و داخلی پرشده بود. آن شب هیئت دولت و رئیس جمهور(سید محمد خاتمی) نیز در کرمان حضور داشتند و بخشی از هتل‌ها و مراکز اقامت نیز در اختیار ایشان بود. از طرفی شور و اشتیاق عجیبی برای رسیدن به بم داشتیم.

چه باید می‌کردیم؟ در پاسگاهی منتهی به جاده بم توقف کردیم. ما که این همه مسیر را یک ضرب آمده بودیم فرصت نکرده بودیم تا نماز بخوانیم و اینک راننده ما را متوجه قضیه کرده بود. چند دقیقه به 12 باقی مانده است. نماز را در همان پاسگاه خواندیم. سرپرست گروه با یک یک ما مشورت کرد و عاقبت تصمیم بر این شد که به سمت بم حرکت کنیم.

پس از طی دو ساعت به حوالی بم رسیدیم. آثار تخریب خارج از شهر مشهود بود. برف و بوران در کویر یکی از صحنه‌هایی بود که به گفته دوست همراهم (که با منطقه آشنایی داشت) در منطقه تاکنون سابقه نداشت. یکی دیگر از صحنه‌های جالبی که در مسیر دیدیم استقرار بالگردهای بزرگ روسی در دو طرف مسیر جاده در کویر بود که بر اثر برودت بسیار زیاد و بوران شدید زمین گیر شده بودند.

بالاخره به شهر بم و بولوار اصلی آن رسیدیم. ساعت 30/3 بامداد بود. چرخی در شهر زدیم آثار تخریب و ویرانی به وضوح دیده می‌شد اما شاید به خاطر تاریکی هوا به صورت کامل متوجه عمق حادثه نشدیم. ساعتی بعد پس از روشن شدن هوا بود که به عمق حادثه پی بردیم.

پس از گشتی در شهر به میدان سرداران رسیدیم جایی که بچه‌های امدادرسان گروه پیش از ما در آنجا اولین پایگاه امدادرسانی برپا کرده بودند. بچه‌ها همه از خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند. دلمان نیامد آنها را بیدار کنیم. تعدادی در خودرو و تعدادی در چادر خوابیده بودند. هوا بسیار سرد بود و احتمالاً چند درجه زیر صفر، تصمیم گرفتیم ما نیز در کنار آنها ساعتی را استراحت کنیم.

از آغاز صبح کار خود را شروع کردیم. در کنار تمامی فعالیت‌های گروه امدادی من سعی می‌کردم به عنوان ناظری بیرونی از ثبت و ضبط نیز غافل نباشم. با توجه به تعجیل در حرکت به هیچ کدام از ابزارها اطمینان نداشتم. دوربین عکاسی شارژ کمی داشت همینطور دوربین فیلمبرداری و ضبط صوت. بنابراین در برابر صحنه‌ها هر سه ابزار را به کار گرفتم تا لااقل یکی از آنها کار خود را به درستی انجام دهد.

هوا بسیار سرد بود و به گفته اهالی بومی محل این سرما بسیار نادر بود. کسی چه می‌داند شاید حکمتی در کار بود. تمامی مردم ماسک‌هایی را به صورت زده بودند. ماسک‌ها به واسطه مواد ضدعفونی کننده خود بوی بدی داشتند اما مجبور بودیم از آنها استفاده کنیم. سری به ستاد مرکزی امدادرسانی زدیم تا از نیازمندی‌های شهر اطلاع حاصل کنیم و پس از آن شروع به سازماندهی نیروها و تقسیم وظایف کردیم و در ظرف مدت کوتاهی توانستیم پایگاه مرکزی و پایگاه‌های فرعی را با هماهنگی فرمانداری و استانداری و ستاد مرکزی امدادرسانی برپا کنیم و امدادرسانی را تسریع کنیم.

وقتی از شروع به کار پایگاه‌های امدادی اطمینان پیدا کردم از فرصت کوتاه به دست آمده استفاده کردم تا چرخی در شهر بزنم. در گوشه و کنار شهر لودرها مشغول آواربرداری بودند. بسیاری از گروه‌های خارجی در شهر پراکنده بودند. خبرنگاران مختلف داخلی و خارجی را می‌دیدم که مشغول ثبت و ضبط بودند. به یک گروه 12 نفره سوئدی برخورد کردم که به گفته مسئول گروهشان 24 ساعت بود هیچ چیزی نخورده بودند. نمی‌دانم چرا توزیع امکانات نامناسب بود. در برخی جاها بطری‌های آب معدنی و کنسرو در گوشه و کنار خیابان پراکنده بود و در برخی جاها چیزی وجود نداشت. کمی آب و کنسرو که به همراه داشتم به آنها دادم و آنها را به ستاد مرکزی امداد راهنمایی کردم. پس از گذر از شهر باید سری به آرامگاه شهر می‌زدم. مردی که بسیاری از خویشان خود را از دست داده بود داوطلبانه به همراه من شد تا مسیر را به من نشان دهد. آرامگاه بم پیش از این بسیار کوچک بود. گویی تعداد کمی در این شهر فوت کرده بودند. تنها بخش جلویی آرامگاه پر شده بود.

در ورود به گورستان سرد و بی روح و کرخت شده بودم انگار هیچ چیز نمی‌فهمیدم. حالت عجیبی بود. تا چشم کار می‌کرد گور بود. گورها کمی از سطح زمین بالا آمده بودند. راهنما می‌گفت روز اول خاک کمی روی اجساد ریخته بودند که بر اثر باد کنار رفته بود و دست و پای اجساد که بی کفن به خاک سپرده شده بودند از خاک بیرون زده بود و برای همین دوباره گورها را با لودر از خاک پرکرده بودند.

من اینک خود را به درب اصلی گورستان رسانده بودم. غسالخانه به صورت کامل فرو ریخته بود. چند پارچه برزنتی که هرازچندگاهی باد آنها را کنار می‌زد روی زمین پهن شده بود و کنار آن چند طاقه پارچه سفید و چند گالن آب به چشم می‌خورد. چند روحانی با ماسک بر روی صورت در همان محل کار کفن پوش کردن مردگان را برعهده داشتند این عده خوش شانس بودند که کفن پوش در گور خود می خفتند ،قربانیان روزیافته شده در روز اول شاید از این موهبت نیز بی بهره بودند. خود را به داخل گورستان رساندم. حس عجیبی داشتم هیچ نمی‌فهمیدم. از کنار گورهای برآمده می‌گذشتم برخی گورها توسط بازماندگان مشخص شده بود و با آجر و یا سیمان و گل و چوب و یا برگ نخل و دیگر اشیا نشانه‌گذاری شده بود و پای برخی از آنها بازماندگان زاری می‌کردند. کمتر کسی را می‌دیدی که بگرید تنها ناله می‌شنیدی مردم گویی گریستن را از یاد برده بودند. در انتهای گورستان لودرها همچنان مشغول کار کندن گورهای دسته جمعی بودند. چند گور دسته جمعی را آماده کرده بودند. اجساد مرتب می‌رسیدند و باید گورهای بیشتری آماده می‌شد.

پیش از این بارها شنیده بودم که می‌گفتند هر کسی را در گور خود می‌گذارند و بنابراین هر کسی مسئول اعمال خود است و این را توجیهی می دانستند برای اینکه هر کسی هر کاری می تواند بکند و خودش نیز پاسخگوی ان است چون هیچ کس را در گور دیگری نمی گذارند. اینجا اما تجربه دیگری بود. می‌شد در گورهای دسته جمعی نیز خفت و می‌شد تو را در گور دیگران بگذارند. اجساد را یک به یک پس از آنکه بر آنها نماز می‌گذاردند در گورها می‌گذاردند و برای آنکه زحمت گورکن را کم کنند با لودر بر روی آنها خاک می‌ریختند.

بعدها که با چند خبرنگار دیگر که منطقه را دیده بودند صحبت کردم فهمیدم که آنها نیز چنین حالتی را داشتند. خبرنگاران بسیاری در گورستان بودند اما آنها نیز همچون من بدون هیچ گونه احساس تنها کار خود را می‌کردند. بعدها با دیدن عکس‌ها و تصاویری که خود گرفته بودم به عمق فاجعه پی بردم. همکاران دیگر نیز اقرار کردند که در آن لحظات هیچ نفهمیده‌اند.

 

جشن سال نو میلادی در بم

شب ١٠دی ماه بود. آن شب آخرین شب سال میلادی بود. امدادگران خارجی اگر در خانه بودند این شب باید برایشان شب باشکوهی  بود. در کنار خانواده می‌توانستند اوقات خوشی را سپری کنند و با کاج تزئین شده و آراسته و خوراک بوقلمون و هدیه‌هایی که برای یکدیگر گرفته بودند لحظات خاطره انگیزی را تجربه کنند. آنها اما از این همه گذشته بودند و برای یاری رساندن به انسان‌هایی از جنس خود به بم آمده بودند.

به گمانم آنها اهدافی بالاتر و والاتر در سر داشتند و به خاطر همین  بود که تمام خوشی‌ها را گذاشته  بودند و اینک در شبی که می‌توانست زیباترین شب سال باشد در بم بودند. مردم عزادار بودند و وضعیت شهر نامساعد و گروه‌های امدادی متوجه این مسئله بودند.

با خودم گفتم بد نیست در جمعشان حاضر شوم و بخاطر زحماتشان هم که شده از آنها تشکر کنم وسال نو را به آنها تبریک بگویم . هتل ارگ جدید که از آسیب زلزله تقریبا مصون مانده بود محل اقامت نیروهای امدادی آمریکایی ها بود و بقیه تیمهای نجات خارجی در اطراف زمین فوتبال بم با نصب چادر اسکان یافته بودند .

آن شب همگی در هتل ارگ جدید گرد هم آمدند و جشن کوچکی برپا کردند. جشن با روشن کردن شمع و گفتن تبریک آغاز شد. آنها آرزو می‌کردند سال جدید سالی پر از آرامش و صلح برای مردمان جهان باشد.و به یادبود و احترام درگذشتگان زلزله دقیقه ای را سکوت کردند و بعد به آرامی شامشان را که کنسرو بود در کنار هم خوردند .

یکی از آنها که چهره ای متفاوت از بقیه داشت دختری نسبتا قد بلند و زیبا با چشمانی به رنگ عجیب بود(بین عسلی و سبز) با خنده به جمع گفت (البته به انگلیسی که زبان مشترکشان بود):بچه ها بیاید چشمامون رو ببندیم و تو ذهنمون تصور کنیم اونچه میخوریم بوقلمون شب سال نو هست . اینطوری بیشتر از شاممون لذت می بریم .

این پیشنهاد لبخند رو به لب همه نشوند . به هنگام صرف غذا و پس از آن کمی با او صحبت کردم . نامش "ملیشیا "بود و از کشور کانادا برای کمک اومده بود.

ملیشیا در حال کمک به دوستانش در حمل جعبه های تجهیزات-دیماه 82 -زمین فوتبال بم

پرسیدم: شغل اصلیت اونجا چیه ؟

خندید و گفت :با این قد بلند و هیکل لاغر فکر می کنی چه شغلی بهم بدن ؟

لبخندی زدم و با کمی شرم گفتم :نمی دونم احتمالا مانکنی !!!

گفت : آفرین زدی به هدف . من تو کبک زندگی می کنم و شغل اصلیم مانکنی هست برای چند تولید کننده معتبر پوشاک کانادا . یه زمانی هم تو منطقه کبک تو مسابقات دختران شایسته مقام دوم رو کسب کردم . یعنی دقیقا هفت سال پیش ولی خوب نسبت به اون روزها خیلی فرق کردم مشخصه مگه نه ؟ 

خنده ای کردم و گفتم :نمی دونم چی بگم !پس من الان دارم با یه دختر شایسته حرف می زنم ؟

گفت :نه تو داری با یه امدادگر حرف می زنی . اینجا من یه امدادگرم . من وقتی وارد تیم امداد میشم همه چیز شغلم رو فراموش می کنم و سعی می کنم مثل بقیه گروه فقط روی امداد متمرکز بشم.

جالب بود . این سومین ماموریت بین المللی و خارج از کشور این دختر بود . او عضو یک نهایت غیر دولتی امداد رسانی بین المللی بودو ازاین کار لذت می برد.

متاسفانه به خاطر تمام شدن باطری "دوربین هندی کم" نتوانستم از او فیلم بگیرم . جالب بود یک دختر زیبارو و مانکن در هیبت یک امداد رسان خود را اینقدر سریع به بم رسانده بود تا به هم نوعانش کمک کند .

از او آدرس محل اسکان گروهشان را پرسیدم تا فردا سری به آنها بزنم و چند قطعه عکس تهیه کنم . فردا یعنی روز اول سال نو میلادی هم سری به پایگاه‌های امدادی خارجی زدم و از نزدیک با آنها به گفت و گو نشستم. پایگاه‌های کره شمالی، کانادا، سوئیس، سوئد و... در کنار یکدیگر در اطراف زمین چمن مستقر شده بود. هر کدام از آنها با مرزی محدود، پایگاه خود را مشخص کرده بودند. صبح بود. آنها برای شروع کار روز جدید و امدادرسانی خود را مهیا می‌کردند. نظم و انسجام آنها بسیار دیدنی بود. تمامی وسایل و تجهیزات مورد نیاز خود را به همراه آورده بودند و آنقدر مجهز بودند که گمان می‌کردی بدون توجه به شرایط و امکانات اجتماعی منطقه به اینجا آمده‌اند.

از ژنراتور تولید برق تا سوخت، آب معدنی، وسایل پخت و پز و وسایل و سرویس بهداشتی همه چیز را همراه خود آورده بودند.عکسی از تک تک گروه ها و تجهزیاتشان گرفتم و گروه "ملیشیا" را با پرچم کانادا در ان جا یافتم و چند عکس یادگاری از او و دوستانش گرفتم .

ملیشیا امدادگر بی ادعا

از همه اشان تشکر کردم. نمی دانم الان کجای دنیای است . الان باید چیزی حدود سی ودو سال داشته باشد یعنی در سن و سال خودمان و حتما در این پنج سال اخیر باز هم در کسوت امدادگر به یاری خیلی از مردم جهان شتافته . آدم محترمی بود با عقاید جالب و اراده قوی .

رسوندن خودش از استیج و فرش های قرمز و شوهای رنگین با حضور عکاسان به این محل و کارکردن هم پای مردان از این دختر قد بلند و لاغر و تا حدودی ضعیف کمی عجیب بود .

امروز که نگاهی به مجموعه عکسهام از زلزله بم می انداختم یادش کردم و گفتم این مطلب رو بنویسم و تقدیم کنم به او و به قول شاعر عزیز بگویم :

هرکجا هست خدایا نگهدارش !

ملیشیا و دوستش امدادگران کانادایی اسکلن یافتهدر زمین فوتبال بم

راجع به بم همکاران تاکنون بسیار نوشته‌اند و این موضوع دستمایه کارهای درخشانی در حیطه روزنامه‌نگاری شده است. تصاویر درخشانی از بم گرفته شده است و جلوه‌های بسیاری از ایثار و یاری هنرمندان، ورزشکاران و بسیاری از شخصیت‌های محبوب مردم از این محبوبیت برای برانگیختن عمومی استفاده کردند.

بعد از پنج سال از این ماجرای تلخ باز گشودم صندوقچه خاطرات را. بخشی از نانوشته‌ها را به تدریج در حیطه وظایف و شغلم خواهم نگاشت و آن مابقی را نمی‌دانم شاید روزی در جایی نوشتم.

ماحصل دو سفر به بم یک فیلم مستند سی دقیقه ای و چیزی حدود 200 قطعه عکس بود و چند یادداشت کوتاه به اضافه یک تجربه منحصر به فرد و آشنایی با انسانهایی با روح  بزرگ .

 


کلمات کلیدی: زلزله بم ،فرزاد حسنی ،خاتمی
 
مجموعه عکس های فرزاد حسنی از زلزله بم
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧  

زمین لرزه بم در تاریخ  5 دیماه 1382 ، در ساعت5:26:26)  به وقت محلی( وساعت 1:26:26 روز 26 دسامبر 2003به وقت بین المللی GMT) ) در شهر تاریخی بم در جنوب شرقی کشور و در جنوب شرقی کرمان رخ داد.این زلزله در ساعات آغازین بامداد که اکثر ساکنان بم خواب بودند اتفاق افتادکه این مساله باعث تشدید تلفات جانی این حادثه شد.  آمار تلفات رسمی بیش از 25000 نفر و مجروحان حدود 50000 نفر اعلام گردید. بیش از 100000 نفر نیز بی خانمان شدند. عکسهایی که مشاهده می کنید در اولین روزهای زلزله بم گرفته شده و نشان از وضعیت اسفناک روزهای آغازین حادثه دارد. عکسها ازدرتاریخ هفتم و هشتم دی ماه یعنی دو روز بعد از حادثه توسط "فرزاد حسنی " گرفته شده و برای اولین بار امروز در این فضای اینرنتی تعدادی از این عکسها را مشاهده می کنید . برای مشاهده عکسها می توانید روی لینک زیر کلیک کنید و یا لینک صفحه مربوط به عکسها را در سمت راست صفحه باز کنید .

 لینک عکس های فرزاد حسنی از زلزله بم ....

نکته – مطلب "فرزاد حسنی " در مورد زلزله بم را امشب و در آغازین ساعات بامداد پنجم دی ماه در این وبلاگ بخوانید :"مانکن کانادایی در بم "


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی ،زلزله بم
 
شبهای یلدایی من
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧  

شبهای یلدایی من

شب های یلدایی فرزاد  

همه شبهای غم آبستن روز خراب است    

یوسف روز، به چاه شب یلدا بیند

                                                         - خاقانی -

 روایت یلدا در باور ما

امشب شب یلداست ،مراسم تولد میترا وشبی مقدس برای ما ایرانیان . روایت های زیادی را نقل می کنند از این شب زیبا که پاره ای از آنها در افسانه ها و اساطیر ما باقی است اما گمانم بر این است که بخش زیادی از این روایات از بین رفته اند . من ازبین همه این روایت های قشنگ این یکی را می پسندم :

می گویند ماه از گذشته های دور دلداده مهر(خورشید)بود. مهر روزها سربرمی آورد و به نورافشانی مشغول بود و ماه شبها ،بنابراین دیدار این دو ناممکن. ماه قصد می کند سحرگاهی راه را بر مهر ببندد تا او را ببیند و شرح عاشقی بازگوید اما همیشه خواب می ماند .سرانجام پس از شکست بسیار تدبیری می کندو ستاره ناهید را اجیر می کند تا او را از خواب بیدار کند و نیمه شبی ناهید ماه را بیدار می کند و خبر می دهد که مهر نزدیک است و ماه به استقبال مهر می رود و راز دل باختنش را می گوید . می گویند مهر(خورشید) چون حکایت عشق ماه بشنید فراموش می کند که باید بالابرود و زمین را روشن کند و چنین می شود که شب یلدا طولانی ترین شب سال می شود . از آن روزگار به بعد این عاشق و معشوق سالی یکبار به دیدار هم می روند و به احترام این دیدار شورانگیز ما طولانی ترین شب سال را جشن می گیریم.

 

 روایت من از شب های یلدایی

بچه که بودیم همیشه دلم می خواست یک شب یلدا را تا به صبح بیدار بمانم .می خواستم مزه بیدار ماندن در طولانی ترین شب سال را بچشم و چون همیشه روز بعد مدرسه داشتیم به ناچار مزه خواب شیرین و طولانی یلدا را می چشیدم .

به فراخور روزگار و زندگی ،کمتر یلدایی پیش آمده است که در جمع خانواده و دوستان بسیار باشیم و اغلب این همه سال ها یلدا را در کنار جمع کوچک خانواده برگزار کرده ام  .امسال چهارمین "شب های یلدایی من" است که به نوعی متفاوت از همه سالها است . چهارمین سال پیاپی است که "شب های یلدا" را تنهاو بیدار سپری می کنم. بی هیچ کس و با یادهمه کس . و جالب آنکه چهارمین سال پیاپی است که این شب را تا به صبح بیدارم تا مگر به باور اساطیری ماایرانیان نزدیک صبح قارون هیزمم را بدل به شمش طلا کند (یک باور اساطیری) .

نه هیزمی دارم و نه در طلب طلا هستم .و گمان نکنید که این تنهایی خودخواسته و خودساخته فراهم شده که نه !اینگونه نبوده اما گویا دست تقدیر چنین بر من رقم زده که در این سالها چنین تجربه ای را داشته باشم از شب های یلدایی .

دو سال قبل دعوت به میهمانی یلدایی داشتم . شب سرد و پر از مه ی بود . ساعت حدود هشت شب بود که از محل کارخارج شدم. محل میهمانی با من بیش از هفتاد  کیلومتر فاصله داشت . کنار خیابان منتظر ماشین در سرما و مه عجیب و فراگیر جاده بیش از یک ساعت و نیم ایستادم و عاقبت رو به سمت مخالف خودرویی را یافتم در مسیر تهران و بی آنکه بخواهم نتوانستم در جمع آن دوستان عزیز حاضر شوم و گمان نمی کنم که دوستان هنوز هم باورشان بشود که من اراده برای آمدن داشتم و به همین دلیل ساده نتوانستم برسم و هنوز هم فکر می کنند که برایشان کلاس گذاشته ام و.. .

و از آنجا که در تمام زندگی کمتر در مورد برخی از رفتارها و عملکردهایم توضیح داده ام (و این بارها موجب زیانم شده است در حالیکه در خیلی از موارد اگر توضیح می دادم از اتهام وارده مبرا می شدم )این بهانه عدم حضور را کمتر کسی باور کرد . و سالهای بعد نیز اتفاقات مختلف دست به دست هم داد که من با خودم و خودم شب یلدا را تا به صبح سپری کنم تا شاید به خواست کودکی برسم و خوب مزه این بیداری در طولانی ترین شب سال را بچشم .

شب های جالبی بود در سکوت و سکون . گاه تحرکی داشتم و این سکوت را با موسیقی خوش آهنگی می شکستم (مثل اکنون که آهنگ های دلنشینی از "محمد نوری" را گوش می کنم و می نویسم )و شب های غمناکی بود . غم از آن گونه غمی که مولانا می فرماید :"هزاران آفرین بار غم باد "

دیگر مدتهاست که برای خودم غمی ندارم . مگر غم دیگران جایی برای غم خوردن برای خود آدم می گذارد ؟

امشب به احترام این شب طولانی می خواهم یادداشتی طولانی و بلند بنویسم . حال می خواهد کسی بخواند یا نخواند،مهم نیست . این یکی از شخصی ترین یادداشت های من است و حیفم می آید که در این لحظه ها و این حس و حال آن را مکتوب نکنم و چه حیف و صد حیف که با قلم نمی نویسم و مجبورم تایپ کنم . مسلم اگر با قلم می نوشتم شیرین تر و دلنشین تر در می آمد چون سرعت خطور کلمات به ذهنم از سرعت تایپ بسیار بیشتر است و خیلی از نکات ناخواسته باقی و نانوشته می ماند .

شب های یلدایی من پر از شعر است و موسیقی و امسال به این هر دو نوشتن را هم افزودم . بعد از چندین سال خداحافظی و بوسیدن و کنار گذاشتن نوشتن دوباره شروع کرده ام . چند ماهی می شود و همین نوشتن کمی حال و هوایم را عوض کرده است و برایم جالب بود استقبال از این نوشته ها که با صراحت آنها را "پراکنده نویسی و پراکنده گویی"نامیده ام و طبیعتا بی ربط به هم و از هر دری سخنی است و گاه کاملا شخصی .

خوشحالم که دوستان با آنها یا حداقل با بعضی ازآنها ارتباط برقرار می کنند .

وقتی نگاه به آمار خواننده ها و نظراتشان می اندازم به خودم (پیش خودم )غره می شوم و می گویم :"هنوز هم دود از کنده بلند می شود . "

یاد نوشته های شیرین و دل انگیز سال های 80 و 81 در همین محیط محترم اینترنت می افتم که گاه در کمتر از شش ساعت ده هزار بیننده داشت و حالا هرچند با آن دوران شورانگیز جوانی فاصله بسیار دارم ولی فکر کنم بعد از چهار سال تعطیلی خود خواسته ،در نوشتن آنچه دوست دارم، روند خوبی را شروع کرده ام.

کتمان نمی کنم که در این چند سال هزاران هزار صفحه مطلب نوشته ام اما معترفم که هیچکدامشان را دوست نداشته ام و از روی اجبار و غم نان نگاشته ام و هیچ کدام برای دل نبوده است .

آنچه اینجا نوشته ام و نوشته های سال های 80 و 81 و پاره ای از نوشته های شخصی منتشر نشده در طول این سالها جزو شیرین ترین و عزیزترین مایملک من است که با هیچ چیز با ارزشی تعویضشان نمی کنم .

انگاری این شب یلدایی شده شب فخر فروختن من . تو اما خواننده گرامی اگر تا به اینجا رسیده ای گمان کن آنچه می خوانی مجادلات ذهنی و مرور در درون یک نویسنده است با خودش و نه فخر فروشی که مدتهاست به قول "بو سعید ابولخیر" :"ما هیچ نیستیم ." اما این سخن را به زبان خود معنا کرده ایم و دوستان نزدیک سال های اخیر بارها شنیده اند این جمله ما را که :"فرزاد هشداد" (عبارت ترکی یعنی فرزاد = هیچی)

و نتیجه اینکه اگر فخری می فروختیم و در جایی که باید اظهار فضل می کردیم و اگر که روزگار را به تلخند طی نمی کردیم الان وضعمان دیگرگونه بود .

اما خواستم و تصمیم گرفتم به تلخند این روزگار و هم از آن رو بود که با تیزبینی یا ریزبینی در هر موضوع ، رفتار ، عملکرد غلط و اشتباه از ناحیه هر کس دستمایه ای پیدا می کردم برای خندیدن و خنداندن و ناراحت و پشیمان  نیستم که سبب خنده بر لب های بسیار شدم و به پاداش این لبخندها در پشت سر حرف های سخیف شنیدم در مورد خودم .

حالا حتما دشوار است برای دوستان قدیم پیدا کردن موضوعی برای خندیدن یا طرح کردن سئوالی ساده که به مایه ای برای خنده تبدیل می شد ولی در نهایت همیشه یک نتیجه گیری فلسفی و کاملا منطقی داشت در پایان همه آن خنده ها و قهقه ها .

مدتهاست ریشه این تلخند هم خشک شده و هم از این روست که خنده برای خودم کیمیا شده و روحیه خنداندن فراموش .

بازگشته ام به سال های 77 و 78 که به سختی می خندیدم و یاد نامه ای افتادم که به "سید ابراهیم نبوی" نوشتم و به دستش دادم :"معمولا سخت و دشوار می خندم ...اما بدون شک سید در این روزگار باعث نادر دفعات خندیدن من بودی ...."

احتمالا یه روز این نامه و گفتگوی عجیب و جالب را با "سیدابراهیم نبوی" همینجا منتشر می کنم .

شب یلدا است . اینجا همه چیز برای برگزاری یلدا مهیا است . دسته گلی بزرگ "نرگس " خریده ام و در تنها گلدان خانه جای داده ام . یک دانه قند ته گلدان انداخته ام و آب سرد پای گلها ریخته ام تا چند روزی را برای عطر افشانی قوت داشته باشند .

آجیل شب یلدا هم داریم (نیم کیلو!! ) اما تاکنون که نزدیک به سه بامداد است دستی در ظرف آجیل فرونرفته است .

هندوانه اما نداریم . چایی داغ دم کرده داریم از نوع خوب و درجه یک . سه چهار لیوانی را تا الان بالا رفته ام . انار هم نداریم و اصل مشکل از همینجاست شاید که انار نداریم امشب ...بماند و بگذریم . قلیان داریم و بساط دود قلیان  را همان اوایل شب کنار گذاشتیم . و امشب برای خودمان فال هم داریم . خواستم به رسم هر سال تفالی به حضرتش بزنم برای خودم . به سراغ کتابخانه رفتم . چندین دیوان حافظ اینجا داریم . کدامشان را بردارم ؟؟ حضرت حافظ اینجا چقدر محبوب است . بی اختیار دستم به سوی یکی از آنها لغزید . نمی دانم چرا این یکی را برداشتم و بی اختیار صفحه اول را گشودم :

"وفقط خاطره هاست ،

که چه شرینی و چه تلخ

دست ناخورده به جای می مانند ...

                                               عیدت مبارک "

 

هدیه ای بود این دیوان از عزیزی و عجیب بود که امشب در میان این همه دیوان حافظ دستم به سوی او لغزید و عجیب تر شاید اینکه صفحه اول را دیدم (که در مورد حضرتش یک سره سراغ تفال می روم) . راست نوشته بود این عزیز خاطره ها هستند که دست نخورده بر جای می مانند و من مدتی است که درگیر این خاطره ها هستم . از جوانی به نوجوانی می روم و بعد سری به کودکی و خردسالی می زنم و هی این سال ها را جلو می روم و عقب بر می گردم . هی می روم و هی می آیم . هی می روم و هی می آیم و می چرخم در این سالها . بعضی ها می ترسند من در این سال ها گم شوم و هی به من هشدار می دهند :"هی فرزاد مراقب خودت باش ! گم میشی تو این سالها !حواست هست !؟"

و من حواسم هست .آگاهانه می روم این مسیر را . همه آنچه در این سالها اتفاق افتاده را در این ماه ها بصورت دقیق و با جزئیات به خاطر می آورم یا در خواب می بینم و چه جالب است مرور این خاطرات با نزدیک شدن به سی سالگی .

فکر می کنم لازم باشد . مدتهای زیادی بود از خودم فاصله گرفته بودم . زنگاری یا تیرگی یا کدری چه می دانم یه چیزی روی دلم رو گرفته بود و از خودم خارج شده بودم به قول "حمید هامون" :"من می خوام خودم باشم . خودم !"

و لی این فعل خواستن تواین چند ساله بی روح و رمق و توان شده بود . من بودم فقط برای اینکه باشم تو این سالها اما حالا دارم بر می گردم و مرور می کنم همه چیز را و همه کس را .

حمد و سوره ای را برای حضرتش خواندم و تفالی زدم با آرامش روحی فراوان و عجیبی که این روزها دارم و چنین گفت :

 

"کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن

به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن

به باد ده سر و دستار عالمی یعنی

کلاه گوشه به آئین سروری بشکن

به زلف گوی که آئین دلبری بگذار

به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن

برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس

سزای حور بده ،رونق پری بشکن

به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر

به ابروان دو تا قوس مشتری بشکن

چو عطر سای شود زلف سنبل از دم باد

تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن

چوعندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ

تو قد را به سخن گفتن دری بشکن "

 

این هم از تفال به حافظ و چه غزل کوتاهی آمد امشب .حافظ امشب به ما که رسیده می خواهد سخن کوتاه کند .باکی نیست . مخلصش بودیم و هستیم .

این شب یلدایی بی صدا و درسکوت حیف است که پایان پذیرد . موسیقی خوب داریم و گوش جان سپرده ایم . میهمان هم خواهیم داشت. امشب می توانم میهمانی را به این جمع خودم و خودم و خودم دعوت کنم  . این دست خودم هست که چه کسی را دعوت کنم .

"شب یلدا" است و من امشب "حامد" را دعوت خواهم کرد . بعد از این نوشته "حامد" و "شب یلدا"ی "کیومرث پوراحمد"با شخصیت ماندگار"حامد"اش میهمان من خواهد بود .

فیلم "شب یلدا" رو بعد از نوشتن این پست برای سی و چهارمین بار خواهم دید. دلم می خواهد امشب را با "حامد" صبح کنم . دلم میخواهد در جشن تولد بچه در حالیکه بچه ای در کار نیست با هم برقصیم . او در قاب خود و من در اینجا .

دلم می خواد با هم دیالوگ ها را بگوییم . دلم می خواهد سرم واقعا درد بگیرد و بروم سراغ جعبه قرصها و همزمان بگویم :"بقرصی می قرصیا ! "

و دلم می خواهد با او آهنگ ویگن را گوش کنیم :"تنها رفتم ..."

خوب حامد از ضبط پژو 405 دو هزار جی ال ایکس زغالیش گوش میکنه و من از این کامپیوتر چه فرقی میکنه . مهم اینه که هر دو تو یه حال باشیم .

من امشب دعوتش کردم بیاد اینجا اما قصد بر هم زدن تنهاییش رو ندارم و البته به او نیز اجازه برهم زدن سکوتم را نخواهم داد.

....سرمای بسیار سختی خورده ام . بعد از سه سال سرما نخوردن و غره شدن به اینکه دیگر سرما نخواهم خورد بدجوری تنبیه شدم . سرفه امانم را بریده است و در این دو سه روزه یک دم ولم نمی کند . تو این دو سه روز نتونستم از خانه بیرون بیایم و مدام درحال استراحت بودم .

تنها دیروز عصر تونستم به زور و سختی ساعتی را در "جشن یلدای پرشین بلاگ" شرکت کنم . به دعوت و لطف دوستان در این مراسم حضور یافتم تا با تعدادی از دوستان بلاگر از نزدیک آشنا شوم و خوشحال شدم از دیدارشان و از همه آنها شاید دیدار "سرباز معلم جنوبی" برایم خیلی دوست داشتنی بود.

دیدار کوتاه بود و مابقی را گذاشتیم برای فضای مجازی .

و این شب هم به قول شاعر شبی بود . و فردا چون برآید سرنوشت من چه رغم خواهد خورد نمی دانم اما کاش خوش باشد !کاش!