پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

آخرین پست سال 87:تولدم مبارک ...30ساله شدم !
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧  

 

آخرین پست سال 87

***

در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

           مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال                                        

                                                                                                                              (دکتر شفیعی کدکنی)

 

 پیشاپیش سال نو و فرارسیدن نوروز باستانی را به همه دوستان دیده و نادیده ام تبریک می گم .

"فرزاد حسنی " از صمیم قلب صحت و تندرستی و موفقیت همه شما عزیزان را در سال جدید آرزو می کند و امیدوار است سال آتی سالی سبز و با شکوه و سرشار از خیر و برکت و به دور از جنگ و خشونت را شاهد باشیم  .آنچه در این پست می خوانید آخرین پست من در سال 87 است که یاداشتی است شخصی در احوالات 30 ساله شدن و روز تولدم ...خوشحالم می کنید اگر کامل و تا به آخر بخونید و نظرتون رو بدونم .....

 

* * * *              * * * *

 تولدم مبارک ....30ساله شدم !

 فرزاد حسنی

بیست و هفتم اسفند87است و به حساب من یک روز دیگر باقی است تا یک اتفاق مهم .

البته وقتی از اتفاق مهم صحبت می کنم تصور نکنید که قرار است زمین و زمان به هم درآید یا واقعه ای خاص در این مرز و بوم و یا در این جهان رخ بدهد .اتفاق مهمی که ازش صحبت میکنم کاملا شخصیه ..در واقع یه جور حس و حاله که شما هم درگیرش شدید یا احتمالا به زودی درگیرش خواهید شد.

یک  روز دیگه سالروز تولد منه و 30 سالم میشه . 28 اسفند57 به دنیا اومدم ولی پدر جان زحمت کشید و شناسنامه رو برای اول فروردین گرفت تا تولد من در شادی و سرور سال نو و نوروز فراموش شود مردم تو تبریک سال نو تبریک گفتن تولد تو رو که درواقع یک جور یاداوری گذر عمر هست رو فراموش می کنند.به نظر من که فکر خوبی کرده بود . حالا تو در بهترین روز سال به دنیا اومدی :شناسنامه ات اینو میگه ...

رسیدن به سی سالگی یه حس و حال عجیبی رو تو من ایجاد کرده .حس می کنم یه جورایی دارم پوست می اندازم یا از یه مرحله وارد مرحله دیگه ای از زندگیم میشم . به قول محسن نامجوی عزیز :"نصفش رفت و نصف دیگرش مونده اگر آدم بخواهد طبیعی عمر کنه ."

و من می دونم که در خوشبینانه ترین حالت در همون حدی که محسن گفت عمر می کنم پس تا یک روز دیگر 50درصد راه را پیموده ام و باید برایم مهم باشد بررسی این پنجاه درصد طی شده . چه کردم تو این مدت ؟راضی بودم از خودم یا نه ؟

 

از قدیما

تولدم مصادف بود با بحران و درگیری در کشور .به تاریخ تولدم دقت کنید در زمانی بدنیا آمده ام که هیچ حکومت رسمی در کشور وجود نداشت . هنوز طعم شیرین کودکی و کودکی کردن را نکشیده بودم که حادثه ای دیگر درگرفت که تار و پود زندگی خانوادگیم را در هم تنید .

"جنگ پلید" در همه احوالات ما تاثیر گذاشت . از تهران خارج شدیم و مدتی در مشهد و قوچان و دوباره در مشهد ساکن شدیم .

پدر سه روز قبل از شروع رسمی جنگ ایران و عراق در شهریور 59 در حالیکه تقریبا یک سال و نیم داشتم ما را ترک کرد و به جبهه رفت و در تیرماه 67 یک ماه قبل از اتمام رسمی جنگ خونباری که به صلح انجامید بازگشت : در سی و دو سالگی پیر و خسته و فرتوت !

در طول این هشت سال مدت های نبودنش آنقدر زیاد بود که بودن های محدودش خیلی زود فراموش می شد .

و چنین شد که پدر ما را تا یک و نیم سالگی و از نه سالگی به بعد دقیقا به خاطر می آورد و در تصویر سازی از کودکانش یک نقطه تاریک هشت ساله دارد و ما نیز اینچنین هستیم . تصوری دقیق از پدرمان در سنین 24 تا 32 سالگی که می تواند بهترین سال های جوانی یک نفر باشد ،نداریم .

امروز نگاهی به گذشته انداختم .تصور زندگی در چنین سنینی دور از پدر و با سرپرستی مادر با کمترین امکانات و در شهری مثل قوچان با سرمای شدید و چندین درجه زیر صفر ،امروز که خیلی راحت روی صندلی ام کنار شومینه لم می دهم و قهوه ام را آرام ارام می خورم و هر لحظه اراده کردم شماره همراه پدر یا مادر را می گیرم و با آنها همکلام می شوم ،دشوار است .

با خودم فکر می کنم واقعا ما این دوره رو تو زندگیمون داشتیم یا همه اش فکر و خیاله ؟

ولی داشتیم این دوره رو ...سرمای طاقت فرسای زمستان رو داشتیم و زندگی در یک اتاق 14 متری با یک چراغ والور .... در همین فضا و همین مکان بود که از اولین معلمم (مادرم) سواد خواندن و نوشتن یادگرفتم . پنج سالم بود ...دشواری آن روزهای سخت و تلخ آن چنان بود که من بر خلاف دیگر کودکان دیروز و بزرگسالان امروز که گاه با حسرت از آرزوی بازگشت به دوران کودکی حرف می زنند ،به هیچ عنوان آرزوی بازگشت به چنین دورانی راندارم . برای من هر چه از کودکی جلوتر امده ام روزگار شیرین تر شده است و از همین روست که آروزی بازگشت ندارم .

 

تمرین نوشتن

نوشتن را از هفت سالگی در قالب نامه شروع کردم و این را مدیون فاصله و غربت تحمیل شده هستم .

به همه دوستان و آشنایانی که در ایران و یا خارج از ایران داشتم نامه می نوشتم و با خوشحالی در انتظار پاسخشان می ماندم . به گمانم همین نوشتن ها اولین جرقه بود برای ادامه راه من درمسیر حرفه ای کارم در سالهای بعد . امروز کوهی از نامه های رسیده را با خود به یادگار دارم که در سنین 8تا 17سالگی دریافت کرده ام .

 

پایان جنگ :تغییر فضا

جنگ که تمام شد کمی تغییر در زندگیمان بوجود آمد و به نظرم این تغییر در تمام خانواه ها رخ داد . کمی فضا بازتر شد و به خوبی تنفس تو این فضا برایمان محسوس بود . فکر می کنم جام جهانی 1990 اولین نشانه های این فضا بود . شاهد تمایل و کشش عجیب مردم برای تماشای مسابقات ،به عنوان دستاویزی برای برون ریختن هیجان و شادی درونی یخ زده و فراموش شده ،بودم ..کاملا احساس می کردم از تلخی ها فاصله گرفته ایم و می توانیم شور و نشاط را هم تجربه کنیم . حسم می گفت تغییری در روحیات مردم در حال رخ دادن است و بعد از آن در اواخر دوران راهنمایی و دبیرستان آلوده روزنامه خواندن شدم که تا به امروز نیز درگیر آن هستم . یادش بخیر روزنامه شیرین "همشهری" که با یک یا دو روز تاخیر به مشهد می رسید . با روزنامه خوندن به تدریج به نوشتن علاقمندشدم .اولین بار چیزکی را برای "آفتابگردان همشهری" فرستادم و ماه بعد کیفی را به عنوان هدیه از "کرباسچی" که اسم و رسمش را شنیده بودیم با پست به دستم رسید و این شد مایه دلگرمی .

اواخر دبیرستان مصادف شد با دورانی که به آن دوم خرداد می گوییم و شور و حال خاص آن دوران . روزهایی را به یادمی آورم که عصرها کنار روزنامه فروشی به انتظار می ماندم تا توزیع روزنامه از فرودگاه روزنامه های رسیده از تهران را بیاورد و من یک "روزنامه سلام" بخرم و همانجا ببلعم تا بفهمم اوضاع از چه قرار است . شور و حال عجیبی بود خرداد 76 برای ما که رای اولی هم محسوب می شدیم .

و بعد از آن ساکن تهران شدم ....حالا دیگر همه چیز در دسترس بود و هوایمان گرم تر.سال بعد که وارد دانشگاه شدم هنوز همان شور و اشتیاق را داشتم . خواندن های زیاد و نوشتن های گاه و بی گاهی که از سال 78 برخی از آنها به زیر چاپ رفت .

با خیلی از شخصیت هاو افراد محبوب آن روزها بخصوص روزنامه نگاران معروف سالهای طلایی روزنامه نگاری ایران ملاقات هایی را داشتم و از خیلی از آنها چیزهای زیادی آموختم . در دسترس بودن انها برای من تازه رسیده از شهرستان و در مرکز سکنی گزیده جالب بود و شیرین .

بعد از تعطیلی مطبوعات در سال 79 وارد فضای جدید مجازی اینترنت شدم و برای خودم اونجا چیزهای را نوشتم که اتفاقا خیلی خوب با استقبل روبرو شد و خوانند ه های پرشماری هم تو اون سالها داشت .

سال 81 از دنیای خودم فاصله گرفتم و با ورود به فضای حرفه ای کاری علاقمندی ها رو فراموش کردم و در حوزه ای خشک و رمسی چون اقتصاد و صنعت پنج شش سالی نوشتم و کار کردم و حالا یک سالی است با فاصله رفتن از آن سبک و سیاق نوشتن دوباره برگشته ام سراغ دلمشغولی های قبلی و قدیمی و این بار در فضای وبلاگ در محیط محترم وب . وبلاگی را که از سالها قبل داشتم را کمی سر و سامان دادم و شروع کردم به نوشتن پراکند ه های با و بی ربطی که دلم می طلبید و حس نوشتنشان را داشتم .مشاهده عکس العمل خوانندگان برایم مهم بود .

ورود به سی سالگی

حالا وارد سی سالگی می شوم با ره توشه ای که تا کنون با خود آورده ام و می خواهم با گذر از سی سالگی وارد نیمه دوم زندگیم کنم .

خودم خوب می دانم که ره توشه جاندرا و قوی مایه ای نیست . اما هر چه هست برای من راضی کننده است . آنجا که باید می خواندم خوانده ام و آنجا که لازم بوده بنویسم نوشته ام و در جایی که لازم بوده حرکتی داشته باشم اجتماعی یا عکس العملی به رخدادهای دور و برم نشان بدهم، فکر کنم موثر بوده ام  و گمان کنم به اندازه سهم خودم و حتی بیش از آن برای اجتماع مفید بوده ام و حالا نه خودم را بدهکارش می دانم و نه حتی طلبکارش .

زمانی که لازم بود کار کنم تا روزی بیست ساعت نیز بدو ن لحظه ای مجال  استراحت در چند جای مختلف حتی بی ربط و با هر کس و ناکس  کار کرده ام و زمانی که تشخیص دادم باید زمانی را برای بازگشت به خویشتن و سلامت روحم اختصاص بدهم به سادگی از تمام دلبستگی های کاری و حرفه ای گذشتم .

به قول محمد صالح اعلا در زاویه اکنون با شما سخن می گویم و در همین زاویه می خواهم از خودم برایتان بنویسم  .

بعد از چندین سال تلاش و کوشش بی وقفه و شبانه روزی و جنب و جوش و حرکت، هر کسی نمی تواند سکون و ایستایی و بازیابی را آزمون کند . به نظرم جرئت می خواهد که من داشتم حال خواسته یا ناخواسته اما در مسیرش افتادم.

جرئت می خواهد و دشوار است به یکباره از تمام ظواهری که هویت تو را در اجتماع ثابت می کند ببری و سر در لاک خودت فروبری به قصد بازسازی چیزی شاید یا بازخوانی هویت فردی واجتماعی ات آن هم در آستانه سی سالگی یعنی اوج سن شکوفایی و تلاش و تکاپو.

و این اتفاق خواسته یا ناخواسته تاثیری شگرف در من گذاشت . در یک سال اخیر فرصت زیادی برای فکر کردن به خیلی از مسائل مهم و اساسی داشتم ،به اندازه تمام پنج شش سال گذشته خوابیدم تا به آرامش برسم ،روزهایی را که شما در تلاش و تکاپو و هیاهوی این شهر در رفت و آمد و جنب و جوش بودید برای کسب روزی (که من به آن می گویم تنازع برای بقا)، من خواب بودم و در شبهایی که شما از خستگی سر بر بالین نگذاشته خواب بودید ،من تا به صبح غرق درافکار بی شمار .

 

کشفیات اخیر

فهمیدم می توان بدون بسیاری از دلبستگی های مادی هم زیست ،می توان کمتر خورد و نوشید و کمتر خرج کرد و حتی کمتر حرف زد .

این یکسال و اندی تمرینی بود برای کنکاش در کیفیت زیستن ،فرصتی بود برای آنچه که در زنگی جاری و روزمره نمی توانی تجربه کنی . بسیاری از روزها را با یک وعده غذا سرکردم ،باور کنید اتفاقی نیفتاد. گاه تا دو یا سه روز هیچ نخوردم تا بفهمم بشر قوی تر از این حرفهاست و این حرص ما برای بیشتر کسب کردن ارزشی ندارد.

در این مدت خوب مطالعه کردم ،کتابهای زیادی را خواندم ،فیلم های خوبی را دیدم و بسیاری از مطالب خوب و مهم را در محیط محترم وب جستجو کردم و خواندم و بسیاری نکات دقیق و مهم و شگرف را یادداشت کردم و به آن بصورت مفصل پرداختم و یا درآینده خواهم پرداخت .

در همین مدت با بسیاری از دوستان قدیم ارتباطم را کم کردم و فهمیدم در مواردی حقیقتا بودن یا نبودن من فرقی برایشان ندارد و چنین است بودن یا نبودن ایشان برای من و تاسف خوردم از فرصت های زیادی که سال های گذشته برایشان صرف کرده بودم و دوستان واقعی ام را بازشناختم آنجا که صادقانه و بی هیچ چشمداشتی در روزهای تاریک و گاه پریشان و این اواخر روزهای آرامم همچنان مرا یاد می کردند و با ایمیل و پیام کوتاه و گاه مکالمه کوتاه تلفنی فقط و فقط حالم را می پرسیدند .

دوستان محدود ارزشمندی را پیدا کردم که نه تنها در ایران که در جهان نابغه اند و همصحبتی و همراهی با ایشان مقدمات این آرامش درونی ام را فراهم کرد . ساعت ها با ایشان به گپ و گفت نشستم و نکته ها آموختم و به زعم ایشان چیزکی بر دانششان افزودم .

در نبودم در خیلی از فضاهایی که پیش از این سالها بودم و دیده نمی شدم ظاهرا بیشتر حس شدم و بیشتر جایم خالی شد از نگاه دیگران .

فهمیدم که آنچه را تاکنون از نظر حرفه ای و شغلی انجام داده ام پشیزی برای آنها که کار می کردم ارزش نداشت در حالیکه صادقانه و با تمام همت و تلاش صورت گرفته بود .

فهمیدم که نمی توانم گزارش جامعی از نتایج کارهایم را به آنها که باید بدانند ارائه کنم تا مهم جلوه کنم یا اینکه دیگران قدردان من باشند یا بخواهند برایم مراسم یادبودی برگزار کنند ،اما خودم می دانم در این اجتماع به اندازه خودم در بخشی از چرخه جاری کار و فعالیت این کشور چقدر موثر بوده ام و تا چه حد حرکات مفیدی انجام داده ام و چگونگی امدن و کیفیت رفتنم مهم نیست. همین برایم کافی است .

وقتی بعد از چهار پنج سال دوری از محیط وب و نوشتن در این محیط دوباره به این محیط بازگشتم خیلی چیزها برایم عجیب بود و غریب. ولی خیلی سریع با ادبیات آن آشنا شدم و در مدت کوتاهی فهمیدم چطور می شود با مخاطب ارتباط برقرار کرد و ایمان داشتم باید این محیط را محترم تلقی کرد و نباید به خاطر مجازی بودن آن در پشت این کلمات رنگین و جملات به ظاهر قشنگ از مخاطب سو استفاده کرد و نخواستم نوشتارم دروغ باشد و تزویر وریا و سعی کردم به صداقتی که وجودم می خواست ، متعهد باشم .

 

 

و اینک :مانیفست سی سالگی من

و اینک که تاساعاتی دیگر سی ساله می شوم نگاهی گذرا دارم به این همه سالی که بر من گذشت ...نگاهی که در این یک سال و چند ماه اخیر عمیق تر و ژرف تر شده و سعی کرده به دنیا جور دیگری بنگرد.

حالا دیگر خوب می دانم  آرامش یعنی چه و فکر می کنم اندک اندک در حال غلبه بر غلیان و جوشش درونم هستم .

حالا دیگر حرف آن فروشنده را می فهمم : برای خرید وارد مغازه اش شدم و سریع کالایی را  خرید کردم و خواستم کمی تخفیف بدهد.فروشنده گفت :"میهمان من باشید . "

و هر چه اصرار کردم پولی نگرفت و در برابر اصرارم برای دلیل این  کار گفت :"وقتی وارد مغازه شدی آرامش عجیبی را باخودت آوردی ...احساس کردم حالم خیلی خوب شد ..این پول رو حساب کن به قیمت اون آرامشی که ازت گرفتم ."

 و من حیران از حرفش که چه می گوید .

حالا دیگر از این پرسش مکرر افرادی که در کوچه و خیابان مکرر می پرسند،متعجب نمی شوم  :"من شما رو جایی ندیدم ؟به نظرم خیلی آشنا می یایید ؟شما بازیگر نیستید ؟خواننده نیستید ؟تو تلوزیون کار نمی کنید ؟خدایا من شما رو کجا دیدم !!!!!"

اینک خوب می فهمم . با تمرکز بلند مدت در این ماه های اخیر توانسته ام برخی نیروهای ناشناخته وجودم را کشف کنم و در مراحلی هم به زعم خودم به کشف و شهودهای عجیب و غریبی برسم .

در احوال بسیاری از افراد دقیق شده ام .خیلی جاها ارتباطاتم را در ابعاد انسانی تقویت کرده ام .

همه نزدیکانم می دانند که پیش از این ارتباط بسیار سرد و خشکی با کودکان داشتم و از برقراری ارتباط ساده با آنها هم عاجز بودم و امروز که کودکی پنج ساله به عنوان اولین نفر با تماس تلفنی تولدم را تبریک گفت فهمیدم که در این زمینه هم پیشرفتهایی داشته ام و توانسته ام با کودک درون و نه با حالت خشک و رسمی همیشگی ام با روح کودک خوب ارتباط برقرار کنم .

و در میان مجادلات و بازی های کلامی و انسانی کودکان به زیبایی های زیادی پی بردم که اگر در همین سن تقویت شود سرمنشا آثار مثبت آتی در وجود هر انسانی است .

در فرایند ارتباط با کودک پی به احساس های عجیب و ناشناخته ای که تاکنون هیچ سابقه ای در من نداشت بردم . احساسی سراسر خوشایند و عجیب که توصیفش در این چند سطر نمی گنجد .

تمرین کردم اثر گذاری بر دیگران را به اندازه خودم و همدردی با آنها را و یاد گرفتم اگر برای دیگران و مشکلاتشان کاری نمی توانم انجام دهم لااقل به حرفهایشان خوب گوش کنم و با آنها همدردی کنم .

یاد گرفتم خودخواهانه و فقط تنهایی لذت نبرم و از لذت دیگران نیزلذت ببرم . و دیدم چه شیرین است که باعث لذت و خوشی دیگرانی شوی .

هر چند به نظر بعضی از جماعت آدمیان بخشی از سال 86 و تمام سال 87 برای من روزگار بد و تلخی بود و البته من نیز آن را کتمان نمی کنم ،اما می خواهم اینجا اعترافی کنم . می خواهم بگویم سرانجام این تلخی و تلخکامی که دامنگیرم شد چیز زیبایی بود . آرامش درونی زیبا ترین هدیه ای بود که در پس این همه تلخکامی نصیبم شد و این را با همه دنیا عوض نمی کنم .

قناعت را عین توانگری یافتم و در نقطه اکنون با هیچ ثروتی تعویضش نمی کنم . گرسنگی را خودخواسته انتخاب کردم  تا بعد از این حتی از خوردن که همیشه آن را فرآیند غریزی فیزیکی بشر برای بقا می دانستم ، لذت ببرم .

به این نتیجه رسیدم که وجدان آدمی بزرگترین و عادل ترین قاضی برای حکم دادن در مورد خود است و نباید و نباید و نباید به قضاوت دیگران توجه کرد . فهمیدم که مسئول قضاوت دیگران نیستم و نمی توانم در قضاوت دیگران کم خرد و نادان بر خودم تاثیر گذار باشم و بنابراین دستگاه عدل و قضاوت را وجودم و برای خودم تشکیل دادم و بعد از این حکم این دادگاه برایم بسیار موثر خواهد بود .

به این نتیجه رسیدم که متاسفانه در خیلی از مواقع ذهن ما مدعیان اخلاق و انسانیت به سبب بیماری های ناشناخته و یا نهانی می تواند با مدیریت تصمیم های اساسی ،مقام انسان را به سمتی پایین تر از درجه انسانی تنزل می دهد .

یاد گرفتم با ذهن های بیمار چطور برخورد کنم و از کنار آنها به سادگی رد شوم چرا که نمی توانم و درحدی نیستم که اینهمه ذهن بیمار را درمان کنم و بنابراین بهترین شیوه دوری جستن از اذهان بیمار است .سعی کردم  تا جایی که می توانم برخی از منشا های این بیماری ها را بر دایره سخن و کلام بیاورم تا بتوانیم باهم این آثار را در درون و ذهن خود مرور کنیم و تشخیص دهیم و لااقل در مقام تلاش برای درمان بخشی از آنها برآییم .

با موسیقی ارتباط دوباره و تازه تری برقرار کردم  . یادگرفتم به فارغ از کلام به صدای جان موسیقی گوش دهم . گوش دادن با دقت را (تا حدی که بتوان سازها و صداهای مختلف تجمیع شده در یک نوا و آهنگ را تشخیص داد و از چیره دستی نوازنده و خواننده لذت برد )یاد گرفتم .

و از خواندن و مطالعه کردن های بسیار این مدت دوباره به اینجا رسیدم که هنوز چقدر ناآگاهم و خیلی چیزهاست که نمی دانم و فرصت برای دانستن محدود .

فهمیدم که اگر چیزی را می دانم باید و وظیفه دارم در حد توانم در پراکندنش بکوشم ولو آنکه با مخاطب اندکی ارتبط برقرار کند . بشر به اندازه توانایی ها و دانسته هایش در اجتماع انسانی مسئول است و هر آنکس که مدعی تر است مسئول تر .

کشف کردم که در عین ناامیدی و در دوران سختی بشر با چنگ زدن به ریسمانی نامرئی است که می تواند خود را پابرجا نگه دارد و از افتادن در مسیر نابودی در امان باشد و همین ریسمان نامرئی است که خواستن را عین توانستن می کند و در اوج ناامیدی و در حالی که از زمین و زمان دست کشیده ای یکباره و در جایی که فکرش را نمی کنی به یکباره تو را از غرق شدن در گرداب پوچی نجات می دهد .

این چند وقت اخیر به خیلی جاها سفر کردم و در سفر خیلی چیزها اموختم . فهمیدم که برای سفر کردن باید همیشه کوله باری مهیا و آماده داشت و نباید از سفر هراسید که سراسر شوق و شور است و لذت .

ایران زمین را از جنوب تا شمالش این بار دیگرگون یافتم . بر سر سفره مردمانی که مرا نمی شناختند و تا پیش از این مرا ندیده بودند و احتمالا بعد از این نیز مرا نخواهند دید، صمیمانه نشستم و میهمانشان شدم  و به زبان خودشان و در باره آنچه لذت می بردند با هم همکلام شدیم .

به کشفی دوباره از طبیعت رسیدم ،در دامنه کوه ها و در انتهای دره ها و در مسیر جاده هایی که پیش از این برایم ناشناخته بود و راندن در آنها برایم عجیب و ناممکن .

تصور اینکه روزی اینگونه چنین مسیرهایی را در بهار و تابستان و پاییز و زمستان بپیمایم  برای منی که سعی داشتم تمامی تصمیم هایم بر پایه عقل و منطق و با پیش بینی دقیق همه اتفاقات ممکن و ناممکن باشد ،کمی عجیب بود... ولی من رفتم .

در این سفرها یادگرفتم به حرف دلم گوش کنم و در بعضی جاها عقل و منطق را کنار بگذارم . یاد گرفتم که پیش بینی اتفاقات بد را در زندگیم کنار بگذارم و خودم را سبکبال به طبیعت بسپارم و انصافا هم خیانتی از طبیعت ندیدم .

به این نتیجه رسیدم که سکون و ایستایی در مسیر موفقیت برای مطالعه دقیق گذشته و رمز گشایی آینده لازم است و این سکون نه تنها موجب عقب ماندن از غافله دیگر کسانی که با شتاب از کنارت در حال عبورند ،نمی شود بلکه همچون دوران مصدومیت ورزشکاری است که در حال تکمیل مراحل درمان برای حضوری دوباره و پیروزمندانه در میدان مبارزه است .

پی بردم که شانس در مسیر هر کسی اتفاق می افتد و برنده واقعی کسی است که از شانس های خوب  پیش آمده استفاده کند و با بدشانسی هایی که خودش در وقوع آن نقشی نداشته ، کنار بیاید .

درد و رنج نیز بخشی از حس هایی است که آدمی به ناچار و باید بخش هایی از دوران حیاتش را با آنها سپری کند و از این حس ها میزبانی کند اما نه برای همیشه و تا ابد ...باید فرصتی هم برای پذیرایی از خوشی ها و لذتها باقی گذاشت.

تکنولوژی های نوین ارتباطی در عین اینکه می تواند مخرب باشد، می تواند در برقراری ارتباط سالم هم موثر باشد . در این مدت دوستان زیادی را پیدا کردم از سراسر گیتی ..از پاراگوئه و بوتان و نپال تا چین و امریکا و کانادا و استرالیا ...از مجارستان تا کویت و از رومانی تا ونزوئلا ....از کشورهایی که تصور حضور ایرانی جماعت در آنها بعید می نماید ولی به لطف الهی و به مدد همین تکنولوژی آمدند و مرا پیدا کردند و مطالبم را خواندند و به حکم دوستی مشوقم شدند و اینک نیز گهگاهی جویای احوالم هستند .

من به این همه احترام گذاشتم و سعی کردم در حد توانم محبتشان را ولو با چند سطر نوشتار پاسخگو باشم .

 

تولدم مبارک !!

اینک در آستانه سال نو و فصل شکوفایی تولدم را برای خودم جشن می گیرم . نه شمعی در کار است و نه کیکی و نه فوتی ....لیوانی آب زلال را به سلامتی خودم لاجرعه سر می کشم و از لذت نوشیدنش مست می شوم ...این اب بی طعم و بو در این لحظه برایم از هر کیک خوشبو و خوشمزه ای گواراتر است . این است جشن تولد 30 سالگی من ...همه شما دعوتید ....لیوانی آب زلال را در هر کجای دنیا که هستید با لذت تمام بنوشید ...میهمان من ....زندگی همین است لذت خوردن لیوانی اب در لحظه و تمام گذر عمر نیز شاید به اندازه همین یک دم باشد ...پس غنیمت بداریمش و خوش باشیم ...به زیبایی هایی که از پس هر تلخی بر خواهد آمد ایمان داشته باشیم که اگر اینگونه باشد :تلخ زیباست !!

و اینک در آخرین سطور این نوشتار این چند کلام "حسین پناهی" از طرف "فرزاد حسنی "تقدیم به شما ...وصف حالی است شاید  :

همه چی از یاد آدم میره

مگه یادش که همیشه یادشه

یادمه قبل از سئوال، کبوتر با پای من راه می رفت

جیرجیرک با گلوی من می خوند

شاپرک با پر من پر می زد

سنگ با نگاه من برف رو تماشا می کرد

مست می کردم من با زنبور از گس عطر گل بابونه

سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز

هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس

گیج می رفت سرم در تکاپوی سرگیج عقاب

نور بودم در روز ،سایه بودم در شب

خلهسی بودم ،روشن و رنگی و مرموز و دوان

من عفریته مرا افسون کرد ،مرا از هستی خود بیرون کرد

راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود ،خودفراموشی بود

چرخ و چرخیدن خود با هستی ،

حذر از دیدن خود در هستی ،

حلقه افتاد پس از طرح سئوال،

ابدی شد قصه هجر و وصال ،

عالمی مانده و آیا و محال ،

بی کرانه است دریا ،کوچک است قایق من 

های های ی ی  تو کجایی "نازی" عشق بی عاشق من ؟؟؟؟؟؟؟؟

                                     ......

 


 
مرثیه ای که باید هفت ماه پیش نوشته می شد
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧  

مرثیه ای که باید هفت ماه پیش نوشته می شد

 

به یاد حاج جواد جلالیان

حاج جواد جلالیان

ساعت هشت و نیم شب بیست و پنجم اسفند ماه 87 و امروز یک شنبه است . دوروز دیگر به سه شنبه آخر سال مانده است .  من که از سر و صدای این روز گریزان هستم و معمولا این شبها را در چند سال اخیر اغلب در خانه بوده ام ، هیچ خاطره خوشی  از این شب ها ندارم ...اما چرا یک شب هست ...یک شب بود ...در همین چند سال اخیر ....شب چهارشنبه سوری را که در خبرگزای ایرنا گذراندم ...میهمانش بودم....

 

آخرین ارتباط

 خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم . چند باری براش اس ام اس فرستاده بودم تو مناسبت های مختلف ...یادمه آخریش چند ماه پیش بود.

یه چیزی نوشته بودم تو این مایه ها :" عید سعید .....را به شما و خانواده محترم تبریک می گویم .فرزاد حسنی "

برام جواب اومد :"اگر تو فرزاد حسنی هستی پس لابد منم مهناز افشارم ."

از این جوابش ابتدا جا خوردم ولی بعدش که کمی فکر کردم مطمئن شدم که احتمالا خطش رو واگذار کرده چون اون هیچوقت همچین چیزی رو نمی تونست اس ام اس بزنه ..یعنی اصلا بهش نمیومد ...این بهترین فکری بودکه می تونستم داشته باشم ...روزهایی بود که غرق در دنیای در هم تنیده خود بودم و در عالم بی خبری ......من چه می دانستم ....در چنین شرایطی تنها ارتباطتم با دوستان شفیق درحد ارسال پیام های کوتاه به مناسبت برخی از اعیاد بود .پیگیرش نشدم .....

 

فلاش بک

وبلاگ بهرام یکی از همکاراش  رو می خواندم که یکهویی به یادش افتادم . گفتم بزار نگاهی بکنم و جستجویی تو اینترنت ببینم اون هم برای خودش وبلاگ درست کرده یا خیر ....توی گوگل اسمش را جستجو کردم .

نه !!! باورم نمی شد. حتما اشتباهی رخ داده بود. این بار اسمش را به همراه کلمه "ایرنا "جستجو کردم .

توان باز کردن لینک ها را نداشتم ...با غلبه بر چند دقیقه شوک و بهت سرآخر لینک ها را باز کردم و دیدم ....اتفاق بد ماه هاست که افتاده و اینک این منم در این گوشه کساد بی خبری بعد از هفت ماه این سوگنامه را می نویسم به یاد :"حاج جواد جلالیان" ...در گذشته به مرداد 87 و اگر که دیر می نویسم بخاطر این است که اکنون و دقایقی قبل از ماجرا خبر دار شده ام . خاطره خوش سه شنبه آخر سال که در ایرنا میهمانش بودم ،دلیلی بود برای یادآوری مجدد او و جستجویی دیر برای یافتنش ....او رفته است .من خبر نداشتم و کسی هم خبرم نداده بود.

 

اول :دلیل اهمیتش  

همه ما در زندگی خود با افرادی برخورد کرده ایم و ارتباطهای کوتاه مدتی با برخی  داشته ایم ،که در عین کوتاه بودن تاثیری شگرف و بلند مدت در زندگیمان برجای گذاشته است .

ارتباط با "جواد جلالیان" برای من از این نوع ارتباط بود . هر چند کوتاه بود اما فکر نمی کنم تا پایان عمرم خاطره این مرد از ذهنم پاک شود .

 

آشنایی

در دفتر ماهنامه به اتفاق دو نفر دیگر از همکاران نشسته ایم . چایی ریخته ایم و پاهایمان را روی میز گذاشته ایم و گل می گوییم و می خندیم . در می زنند .خودمان را جمع و جور می کنیم و یکی در را باز می کند . وارد می شود :سلام علیکم .

از در که وارد شد بوی عطری خاص از آن عطرهایی که در مشهد زیاد در بازار رضا یافت می شود فضای اتاق را پر می کند .

گفت :"من آمده ام برای کمک به شما !  "

تردید و تعجب هر سه تای ما را فرا گرفت . این جمله ای بود که اغلب روسای تحمیلی به هنگام ورود می گفتند و مردی با این هیبت و قیافه و ظاهر مذهبی حتما به عنوان رئیس جدید ما بود که منصوب شده بود و حالا آمده بود برای شروع کار با ما اشنا شود و نخواسته بود اول کار خشک و رسمی برخورد کند .

به نمایندگی از بچه ها خیلی جدی پرسیدم :"شما رئیس تازه ما هستید ؟"

گفت :"نه من اومدم به شما کمک کنم . البته اگر کاری از دستم بربیاد . "

خیلی سریع و درچند دقیقه اعتمادمان را به خود جلب کرد و سفره دل برایش گشودیم ازمشکلات کاری .

اگر چه می توانست به راحتی به عنوان بالادست و رئیس بر فعالیت ما نظارت کند اما همیشه دوستانه و محترمانه به ما کمک می کرد و هیچوقت در جایگاه رئیس قرار نگرفت .

بعدها فهمیدیم که در همه جا شیوه کاریش اینطوری است . با پرسنل و نیروهایش خیلی راحت و صمیمی برخورد می کند . مشکلات آنها را خوب درک می کند و سعی می کند برای آنها راه حل های مناسبی پیدا کند .

 

تداوم دوستی

چند ماه کوتاهی همکارمان بود و بعد رفت به جایی دیگر اما در همین کوتاه مدت تاثیرش را گذاشته بود ،تاثیری که موجب شد بعد از این هر کجا رفت دست از سرش برندارم و همیشه در جستجویش..سنی تقریبا نزدیک به سن پدرم را داشت ..رابطه از حد رابطه دوهمکار گذشته بود ..آرامش عجیبی در رفتار و حرکاتش موج می زد . وقتی که وارد می شد و کناری می نشست تصور اینکه بتواند کاری بکند و از کاری که تو مدعی بودی در آن متخصص هستی سردربیاورد مشکل و دشوار می نمود اما او در حوزه کاریش یک حرفه ای بود . در برابر تندی و رفتار عجولانه تو همیشه سکوت می کرد و اجازه می داد خودت در خلوت خودت پی به اشتباه خود ببری .همه اینها دلیلی بود برای تداوم دوستی با او .

 

هوا کردن بالگردها

همین خونسردی بیش از حدش گاه آدم را بدگمان به تواناییش می کرد. مامور و مجری مراسمی در پایان سال بود . من نیز به عنوان یکی از اعضای ستاد موظف بود در بخش هایی به او کمک کنم .

در جلسه ای بیست و چهار ساعت قبل از برگزاری از جزئیات مراسم سخن گفت . گفت که قرار است پنج فروند بالگرد را در استادیوم فوتبالی در حضور خبرنگاران رسانه های جمعی بر زمین بنشاند و سپس ناوگانی از خودردهای امدادی را تا میدان آزادی گسیل کند .

می گفت :فقط کمی نگرانم هنوز شرایط پرواز مهیا نشده است و برای ناوگان خودرها هم هماهنگی صورت نگرفته  چون من دیر درگیر این ماجرا شدم .

عصبی شدم و گفتم :حاج آقا کمتراز بیست و چهارساعت وقت داریم . این همه خبرنگار رو دعوت کردیم بیان تماشا اونوقت شما می گید کمی نگران هستید ؟

یه خورده زیاده روی کردم تو اون جلسه .نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و گفت :"نگران نباش درست میشه ."

فردا صبح ساعت شش توی استادیوم بودیم و هنوز شرایط پرواز مهیا نشده بود . گوشه ای نشسته بود و با بیسیم مشغول صحبت با کسی بود .

بهش گفتم :"حاج اقا تا دوساعت دیگه خبرنگارا میان آبرومون میره به خدا ...می خواهید برنامه رو کنسل کنیم بگیم نیان ؟

خندید و گفت :"نگران نباش !"

هنوز هم بعد از چند سال نفهمیدم چطوری تو فاصله یک ساعت مونده به مراسم پنج فروند بالگرد رو چطوری از فاصله دور توی استادیوم نشوند و بعد همراه با بیش از صدخودروی امدادی در شهر تهران گسیل کرد.

شب تصاویر این مراسم رو تو تلوزیون دیدم . حرکت ناوگان از زمین و هوا بی نظیر بود توایران و او تونسته بود با مدیریت خودش این مراسم رو به بهترین نحو انجام بده .

 

کارآفرین

فکر خلاقی داشت و از فکرهای خوب حمایت و پشتیانی می کرد . همیشه منو تشویق می کرد . می گفت : فکرهای خوبی تو سرته سعی کن از این همه فکر خوب رو یکیشون تمرکز کنی و انجامش بدی .

تشویق و پشتیبانی های اون تو بخشی از موفقیت های اون سالها خیلی موثر بود .

وقتی دوباره با حاج احمد به "ایرنا" برگشتند بهش زنگ زدم و حال و احوالی کردم و در مورد اوضاع و احوال کار پرسیدم . گفت :"ما اینجا یه ارشیو عکس جامع داریم . بیا ببین می تونی طرحی رو در مورد استفاده از این آرشیو ارائه کنی یا نه ؟فکر کنم کار خودته !"

و چه فکر خوبی کرده بود . فکرهای خوبی در سر داشتم که همزمان شد با تراکم کاریم در چند جای مختلف و نرسیدم برم "ایرنا" . فکر نکنم هنوز هم کسی ازاون آرشیو تونسته باشه استفاده خوبی بکنه .

 

شب های ایرنایی

وقتی که بعد از چند ماه همکای از پیش ما رفت نیز هنوز با او در ارتباط بودم . وقتهایی که دلم از زمین و زمان می گرفت سراغش را می گرفتم . در تمام این چند سالی که می شناختمش همینگونه بود . هر وقت که کاری داشتم یا مزاحمتی یا چیزی نیاز داشتم و یا از همه عالم دلم گرفته بود مزاحمش می شدم و او بی هیچ ناراحتی و گلایه ای تا جای که می توانست کمکم می کرد: بی هیچ چشمداشتی .

شبهایی که سردبیر شب ایرنا بود گهگاهی به محل کارش می رفتم . سالهای آخر خدمتش بود .دیدم اونجا هم سبک کاریش همینطوری است در عین سادگی و صمیمت بسیار حرفه ای کار را مدیریت می کند .

چایی خوردن تو اون بوفه ایرنا و یادگرفتن از او در باره تهیه خبر و گزارش و مصاحبه و بحث در مورد اوضاع اجتمایع و وضعیت کشور از جمله برنامه های شب هایی بود که او سردبیر شب بود  من میهمانش .

شب چهارشنبه سوری آخرین شبی بود که میهمانش بودم . شدت انفجارها و جراحات وارده به مردم در سطح شهر زیاد شده بود . تصمیم گرفته بود گروهی از خبرنگاران را به سطح شهر اعزام کند و اخبار خوبی را از این مراسم کهن ایرانی پوشش دهد . از گوشه و کنار اخبار حوادث ناخوشایند را که می شنید سرش را با تاسف تکان می داد .می گفت :"کاش می شد فقط خبرهای خب و خوشایند از این مراسم مخابره کنیم . "

 آن شب اخرین مشقم را در مورد تنظیم خبر از او گرفتم.

 

اصل خبر سوخت شده  

خبر غم انگیز بود . آخرین سمت اجرائیش پس از بازنشستگی از ایرنا سردبیری "پایگاه اطلاع رسانی حج" بود . گویا در نیمه های سفر حج بخاطر بیماری و مشکلات ناچار شده به ایران برگرددو اندک زمانی بعد در تهران دار فانی را وداع می کند و در قطعه 225 به همسر و مادرش که چند ماه پیش از دست داده بود می پیوندد.

تنها چند ماه قبل همسرش را از دست داده بود .

 تصویری از مرام تشییع پیکر حاج جواد جلالیان

مراسم تشییع پیکر جواد جلالیان

آرزوی من

یکی از آرزوهای من در زندگیم در چند سال اخیر این بود که آقای جلالیان از من کاری را بخواهد که انجام بدهم . آرزو به دلم مانده بود .می خواستم جبران همه زحمت ها و بزرگواری هایش را کرده باشم .

خواهرش گویا مشکلی اداری داشت که من می توانستم کمکش کنم و او مرا برای کمک معرفی کرده بود . با خوشحالی تمام یک هفته ای پیگیر کارش بودم و سرانجام پس از انجام کار خوشحال از اینکه توانسته بودم برایش کاری انجام دهم هر چند کوچک و ناچیز در برابر محبت هایش .

 

حالا رفته

جواد جلالیان اینک هفت ماه است که رفته . چند سالی است که او را می شناسم . می دانم که اگر می خواست می توانست سمت های نان و آب دار و یا حداقل اسم و رسم داری را بگیرد .

بارها پیشنهاد مسئولیت دفاتر ایرنا در خارج از کشور را به او داده بودند ولی او هیچ وقت زیر بار نرفت.

سی سال خدمت صادقانه کرد در ایرنا . از پایین ترین سطح تا بالاترین سطوح مدیریتی .

ببینید چی می خوام بگم .اینجای حرفم مهمه در مورد جواد جلالیان :

جواد جالیان نه مولف کتابی بوده و نه نویسنده اسم و رسم داری ونه حتی خبرنگار چهره و شناخته شده و جنجالی  ..با توجه به کیفیت کارش می تونست همه اینها که گفتم باشه ولی همیشه ترجیح داد در حاشیه باشه و کارش رو با بهترین کیفیت انجام بده . خبرهایی که او روی خط ایرنا مخابره کرده حالا و امروز شاید کهنه و سوخته شده باشد ولی یادمان باشد که سی سال را میهمان خبرهای تازه او بودیم که داغ داغ تولید کرده و روی شبکه ایرنا ارسال کرده بود.

مظلومیت خبرنگار اینجا بیشتر نمایان می شود .چون آنچه را تولید می کند تنها در طول چند ساعت اولیه ارزش و اعتبار دارد و بعد از یادها می رود. گمان می کنم جواد جالیان در عین صداقت ،صمیمیت در بالاترین سطح کیفی سی سال صادقانه برای این کشور خدمت کرد و در عرصه اطلاع رسانی بخشی از تاریخ این کشوردر عرصه اطلاع رسانی  مدیون اوست .

 

دوباره و اکنون

همه ما در زندگی خود با افرادی برخورد کرده ایم و ارتباطهای کوتاه مدتی با برخی  داشته ایم ،که در عین کوتاه بودن تاثیری شگرف و بلند مدت در زندگیمان برجای گذاشته است .

ارتباط با "جواد جلالیان" برای من از این نوع ارتباط بود .

 

چهارشنبه سوری 87

حاج جواد عزیز حالا من این روز را دوباره همراه با تو خواهم گذراند  . این روز آئینی آخر سال دوباره میهمان حاج جواد جلالیان خواهم بود در قطعه 225 بهشت زهرا ...می دانم که وقتی حاضر شوم و توضیحاتم را به او بگویم قانع می شود که بی معرفت نیستم . می دانم ...

                   بزرگتر از این حرفهاست !

                             روحش شاد ...

 

 

 


 
کمی تا قسمتی تکمیل حرفهام در بی بی سی
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧  

کمی تا قسمتی تکمیل حرفهام  در بی بی سی

درباره حضور میر حسین موسوی در انتخابات

دیروز شبکه بی بی سی در برنامه شما در مورد کاندیداتوری "میرحسین موسوی" برنامه ای را پخش کرد . برنامه ساعت هفت و ده دقیقه عصر شروع می شد . روز سه شنبه "میرحسین موسوی" آخرین نخست وزیر ایرن بعد از بیست سال سکوت و انزوا و گوشه گیری از فعالیت های سیاسی برای حضور درانتخابات اعلام آمادگی کرد . این اعلام آمادگی و حضور برای بسیاری از کسانی که اخبار انتخابات را دنبال می کردند تا حد زیادی تعجب برانگیز بود. بعد از تعارفات رد و بدل شده میان میرحسین و خاتمی و اعلام حضور خاتمی در بیستم بهمن و نیز حضور "شیخ مهدی کروبی" که زودتر از اینها به میدان آمده بود حالا نفر سوم هم وارد مسابقه شد . میر حسین در چند وقت اخیر با حضور در برخی مراسم ها و برنامه ها و نیز با راه اندازی چند سایت اینترنتی توسط دوستانش که اخبار او را پوشش می دادند تا حدود زیادی فعال شده بود . دریافت مجوز روزنامه در فاصله چند روز اخیر توسط او که در این بیست سال دوری از فعالیت های سیاسی ،به عنوان کسی که سابقه روزنامه نگاری هم داشت و می توانست در سال های سکوتش در این حوزه فعال باشد، نیز کمی عجیب می نمود . این بار انگاری جدی آمده است . اما این آمدن بعد از تاخیرهای مکرر حضور خاتمی و بعد از کدورت پشت پرده اتفاق افتاده میان وی و خاتمی را چگونه می توان توجیه کرد ؟آیا خاتمی و میرحسین تا پایان رقابت در انتخابات باقی خواهند ماند ؟ تا اینجای کار برخی مفسران و تحلیل گران گمان می کردند که خاتمی و بخصوص اطرافیانش در تعارفات رفاقتی میان این دو نفر با فشار به خاتمی و با اعلام حضور او خارج از توافق با میرحسین موسوی ،در این دوره نیز شاهد حضور او نخواهند بود و این پافشاری را یک گل موثر در دقیقه 80 تلقی می کردند و به امید برد نشسته بودند . حالا میر حسین موسوی در دقیقه 94 دو گل به فاصله چند ثانیه زده است . در مورد این فوتبال هم توضیح بدم که ظواهر امر نشان می دهد که  همه حریفان فعلا به اتفاق  به یک سمت گل می زنند. خاتمی در جایی جمله ای را برزبان آورده بود که اگر میرحسین موسوی کاندید شود او در انتخابات حاضر نمی شود و از او حمایت خواهد کرد و چون خاتمی را اخلاق گرا می دانیم حالا رفتار وعکس العمل او را باید در برابر حضور میرحسین در این فاصله بینیم . حدود پنج دقیقه مانده به شروع برنامه بی بی سی تصمیم گرفتم روی خط در مورد حضورش صحبت کنم  و در اوایل برنامه با "پونه قدوسی" گزارشگر بی بی سی به گفتگویی کوتاه پرداختم . در این نوشته آنچه را که گفتم و بخش هایی را که نتوانستم بنویسم را می آورم :

به پونه گفتم که میر حسین برای حضور در انتخابات اگر بخواهد به تمام سبد جمعیتی بالقوه برای رای دادن فکر کند و برای همه سبد و به تفکیک ویژگی هاشان برنامه داشته باشد با یک قشر بسیار مهم و موثر مواجه خواهد بود به نام "نسل سوم" و "نسل چهارم" انقلاب . نسل سومی ها کسایی مثل ما هستند که در سال های انقلاب به دنیا اومدن و کودکیشون مصادف بوده با نخست وزیری موسوی و نسل چهارم که از اواخر جنگ به بعد متولد شده اند . این قشر جمعیت مهم و قابل ملاحظه ای است که هر کاندیدایی برای حضور در انتخابات باید روی آن حساب ویژه ای باز کند و برای جلب مشارکت آن برنامه ویژه ای داشته باشد. حالا دشواری میرحسین در مواجهه با این قشر این است که کسی او را نمی شناسد و این تاخیر حضور او در فاصله 90 روز مانده به انتخابات آنقدر فرصت ها را کمرنگ کرده است که او نخواهد توانست خود را به این جمعیت میلیونی مهم  بشناساند . تنها اطلاعاتی که شاید برخی از نسل سومی ها از میرحسین در این چند سال شنیده اند اخبار فعالیت های هنری اوو اطلاعاتی در مورد ساده زیستی او و سالم بودن او بوده است( این اخبار و شنیده ها بیشتر برمیگرده به سال 84 یعنی زمانی که میرحسین می تونست نقشی تاریخی رو با حضورش ایفا کند و علی رغم اصرار خیلی ها حاضر نشد وارد صحنه شود) . از نظر شیوه زندگی میرحسین موسوی شباهتهای زیادی به احمدی نژاد دارد هرچند این دو در منتهی علیه چپگرایی و راست گرایی در حکومت قرار می گیرند اما مشی و شیوه زندگی خصوصیشان شبیه هم است و شاید تنها تفاوت این دو در ساده زیستی شان در این باشد که احمدی نژاد پژو 504سوار می شود و میرحسین پیکان (و این اواخر پراید) . هر دو به ساده زیستی شهره اند . هستند کسانی که دیده اند و نوشته اند احمدی نژاد در دوران پس از ریاست جمهوری هم گاهگاهی سوار همان پژو شده و یا میر حسین را دیده اند که کنار خیابان با سادگی و آرامش زیاد در حال تعویض لاستیک پنچر شده خودرواش بوده . متن بیانیه میر حسین هم نشان از این می دهد که در بخش هایی هر دومشابه و خیلی کلی  حرف می زنند با این تفاوت که ما تاکنون رفتار پوپولیستی احمدی نژاد را در چند سال اخیر دیده ایم و خوب می شناسیم اما از روشها و برخورد میرحسین هیچ شناختی نداریم . کسی چه می داند .ما که تاکنون سخنرانی عمومی و منتشر شده زیادی از میرحسین نشنیده ایم شایددر عمل هر دو نقاط مشترک زیادی داشته باشند و تنها تفاوت هایشان در کیش شخصیتی و منش و رفتار متفاوتشان باشد که اتفاقا در غیر قابل پیش بینی بودن هم اشتراک دارند . به نظر می رسد بیانیه میرحسین که با ادبیات ضعیف و تاریخ مصرف گذشته ای تهیه و تدوین شده انتقادات زیادی را در میان جوانان و دانشجویان برانگیخته است و پرسش های زیادی را در این قشر موجب شده است . من فکر می کنم میر حسین در این فاصله زمانی روی این قشر باید بیشتر کار کند تا آنها را برای رای دادن قانع کند .

به پونه گفتم یک چیز دیگر را هم نباید فراموش کنیم که این انتخابات مثل سال 76 نیست . در اون سال خاتمی در همین حدود زمانی مانده به انتخابات اعلام حضور کرد و در عین ناشناخته بودن اون نتیجه شگفت انگیز رو رقم زد . حالا 12 سال از اون تاریخ گذشته . یک تجربه تلخ اصلاخات رو پشت سرگذاشته ایم و مهمتر از آن تکنولوژی نیز پیشرفت کرده و در اختیار نسل سومی ها ونسل چهارمی ها قرار گرفته است .حالااین قشر موثر برای رای دادن خوب مطالعه و بررسی و کنکاش می کند و با دقت و ظرافت و خیلی سخت و بسیار قاطعانه تصمیم می گیرد و این تصمیم در برخی مواقع و درصورت نیافتن پاسخ های قانع کننده برای پرسشهای ذهنی به عدم حضور هم منتهی می شود . فکر می کنم 90 روز فرصت کمی برای قانع کردنشان .من فکر می کنم اگر خاتمی روی حساسیت های اخلاقی در این برهه بخاطر حرفی که زده کنار برود و میر حسین باقی بمونه تو این فاصله محدود برنده شدنش بر رقیب پوپولیستش خیلی سخته .از طرف دیگر پیش بینی می کنم در چنین شرایطی اگر خاتمی از انتخابات کناره گیری کنه ممکنه با یک سورپرایز بزرگ در انتخابات مواجه بشیم و در چنین شرایطی در اواخر فروردین کسی وارد صحنه شود که درعمل محاسبات این هر دو نفر را به هم بزند . کسی که در عین شناخته شدن و فعال بودن در چند سال اخیر توانسته خوب خودش را به مردم معرفی کند و اتفاقا بسیاری هم به او خوشبین شده اند .این شخص فراتر از حرف های کلی و پوپولیستی احتمالا برنامه جامع و کاملی را ارائه خواهد کرد و وعده های دقیق و شفاف عملی و کارشناسانه ای را به مردم خواهد داد، از حاشیه های پوپولیستی فاصله خواهد گرفت ،از ابزاهای مناسب تبلیغاتی بهره خواهد گرفت و با یک کمپین دقیق و کامل تبلیغاتی وارد صحنه خواهد شد (اینها حدس منه برای مزیت های حضور این شخص ). نمی دونم شاید اگر خاتمی نیاید احتما برنده شدن احمدی نژاد ضعیف تر شود از زمانی که خاتمی و احمدی نژاد در صحنه باشد .اگر خاتمی نیاید  حتی ممکن است حضور احمدی نژآد در انتخابات با تردیدهایی مواجه شود . اگر این اتفاق بیفتد یعنی خاتمی به نفع میرحسین کنار بکشد احتمال وقوع سورپرایز فروردین زیاد است .

فکر می کنید این سورپرایز چه کسی است ؟؟؟

بنابراین من فکر می کنم مهمترین بازیگر فعلی انتخابات تواین مدت محدود خاتمی است که با اومدن و یا نیومدن خودش خیلی از معادلات رو به هم میزنه . موندنش و ائتلاف سه کاندیدا با هم یعنی قبول بازی کردن دو طرفه فوتبال با تمام توان و قرار گرفتن در برابر احمدی نژاد با تمام توان و امکانات موجود و بسیج همه طرفداران و اتفاق نیفتادن هیچ سورپرایز خاصی  و نیومدنش ممکنه موجب اون اتفاقی که گفتم رخ بده :یه سورپرایز بزرگ  ....باید بشینیم و تماشا کنیم

****             ****           ****

این مقاله هم نوشته احمد زید آبادی است در روزآن لاین که من باهاش موافق نیستم .به عنوان یک تحلیل که این روزها برخی ها از اون صحبت می کنند خوندش ضرر نداره :

کاندیدای نظام؟

در باره مفاد این مطلب، نه اطمینانی دارم و نه قرائن و شواهدی روشنی برای آن می‌شناسم. بنابراین، تنها یک ‏حدس است، حدسی البته نه از سر ولنگاری فکری بلکه بر مبنای "منطق امور" منطقی که برای تحلیل وقایع ‏سیاسی من به آن بسیار اهمیت می دهم.‏تصوری در بین بسیاری از اصلاح طلبان وجود دارد که طبق آن، رهبر عالی نظام، خواهان تجدید دوره ‏محمود احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری است، حتی اگر چنین خواسته‌ای علنی هم مطرح نشود، در خفا ‏در حال پیگیری است.‏تصور فوق می تواند گمراه کننده باشد، زیرا دلایلی قابل طرح است که آقای احمدی نژاد گزینه مناسبی برای ‏رهبری نظام نیست.‏آقای احمدی نژاد مسلما در چند مورد استراتژیک از جمله برنامه هسته‌ای ایران طبق نظر رهبری نظام عمل ‏کرده و از همین رو، مورد حمایت قاطع قرار گرفته است، اما این به تنهایی برای حمایت بی چون و چرا از ‏ادامه ریاست جمهوری وی کفایت نمی‌کند.‏در واقع تصور ادامه حمایت رهبری از آقای احمدی نژاد در صورتی متقن است که آنچه آقای احمدی نژاد در ‏مقام ریاست جمهوری و در جهت اجرای خواسته‌های ایشان انجام می‌دهد از هیچکس دیگری جز وی بر نیاید.‏اما می‌دانیم که چنین نیست، زیرا افراد بسیاری یافت می‌شوند که حاضرند در جهت اجرای خواست‌های ‏رهبری بکوشند بدون آنکه هزینه‌‌های خاص آقای احمدی نژاد را به وی تحمیل کنند.‏واقعیت این است که رهبری نظام جمهوری اسلامی معمولا در تصمیم‌گیری‌های خود، رضایت دایره‌ای از ‏نیروهای مختلف را مورد توجه داشته است که عبارت بوده اند از قشر به نسبت وسیعی از روحانیون محافظه ‏کار و سنتی، بخشی از دیوانسالاری کشور، نمایندگان بخش تجاری، نظامیان و حتی طیفی از اصلاح طلبان ‏خط امامی.‏حضور آقای احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری به نوعی نارضایتی بخش‌های مهمی از نیروهای فوق را ‏در پی داشته و آنها را در مقابل دولت قرار داده است. در مقابل، رهبری نیز برای حفظ دولت در برابر ‏فشارها، اقدام به حمایت قاطع از آقای احمدی نژاد کرده و این مساله در دایره‌ای که ذکر آن رفت، مشکلات ‏پیچیده‌ای را به وجود آورده است.‏رفع این مشکلات ممکن است در دستور کار رهبری نظام باشد که این نیز مستلزم حضور فردی در مقام ‏ریاست جمهوری است که در چند مساله استراتژیک عملکردی مانند آقای احمدی نژاد داشته باشد، اما ‏هزینه‌های فراوان ناشی از رفتارهای خاص او را بر سران نظام تحمیل نکند.‏اگر ادامه برنامه هسته‌ای، سیاست منطقه‌ای مبتنی بر نفی موجودیت اسرائیل را در کنار نوعی توجه به اقتصاد ‏خرد و سیاست کنترلی در حوزه‌های فرهنگی و سیاسی، رئوس برنامه‌های مورد توجه رهبری تلقی کنیم، به ‏نظرم می‌رسد افراد دیگری به جز آقای احمدی نژاد نیز حاضرند این برنامه ها را با ظرافت بیشتر و حساسیت ‏برانگیزی کمتری دنبال کنند.‏بر این اساس، بر مبنای برخی اظهار نظرهای میر حسین موسوی می‌توان ایشان را همان فرد مورد نظر ‏دانست.‏اینکه نزدیکان آقای خاتمی می گویند آقای موسوی فقط برای طرح دیدگاههای خود و زمینه سازی برای تشکیل ‏یک حزب، وارد بحث‌های انتخاباتی شده، به نظرم دقیق نیست. نوع ورود آقای موسوی به موضوع انتخابات و ‏لحنی که برای کاستن از برخی حساسیت‌های تاریخی در باره خود در پیش گرفته، رفتاری در جهت خروج از ‏انزوای سیاسی نیست، بلکه حکایت از برنامه‌ای ارام و تدریجی اما کاملا جدی برای حضور در میدان رقابت ‏انتخاباتی است.‏قاعدتا اگر میر حسین موسوی به طور رسمی وارد رقابت انتخاباتی شود، آقای خاتمی بنا به وعده خود مبنی ‏بر حضور یکی از آن دو، در عرصه انتخابات و ترجیح اقای موسوی بر خود، در محذور ناشی از این گفته ‏قرار خواهد گرفت و به رغم فشار دوستانش، به نفع آقای موسوی کنار خواهد رفت.‏آقای کروبی هم به نظرم حاضر به رقابت با آقای موسوی نخواهد شد و در مقابل او، همان راهی را خواهد ‏رفت که آقای خاتمی می‌رود.‏بدین ترتیب در جبهه اصلاح طلبان فقط یک کاندیدا باقی می‌ماند و آن آقای موسوی است، اما روشن است که ‏آقای موسوی نمی خواهد کاندیدای جناح اصلاح طلب باشد. او به جلب نظر طیف وسیعی از جناح موسوم به ‏اصول‌گرا نیز می‌اندیشد تا به صورت کاندیدایی فراجناحی و به قول خودش اصلاح طلبی اصولگرا ظاهر ‏شود.‏به نظر می‌رسد اقبال در بین جریان موسوم به اصولگرا از آقای موسوی کم نخواهد بود و تنها حامیان آقای ‏احمدی نژاد در برابر او موضع خواهند گرفت.‏در رقابت بین آقای موسوی و آقای احمدی نژاد، نفر دوم شانسی برای پیروزی نخواهد داشت.‏حضور آقای موسوی در مقام رئیس جمهور آینده اما به معنای تداوم برخی از مهمترین سیاست های جاری ‏بخصوص در حوزه خارجی البته بدون سر و صدای بی مورد و برانگیختن حساسیت‌های بیجاست، اما این ‏حضور از یک طرف احتمالا شدت فشارهای خارجی را بر ایران برای مدتی کاهش می‌دهد و از طرف دیگر ‏فشار اصلاح طلبان بر دولت را به کلی خنثی و آنها را با فرمول خاصی در حکومت ادغام می‌کند.‏به باور من، اصلاح طلبان قادر نخواهند بود در مقابل سرسختی میر حسین موسوی برای ادامه برنامه هسته‌ای ‏همان موضعی را بگیرند که در مقابل محمود احمدی نژاد می‌گیرند هر چند که ماهیت عمل هر دو یکی باشد.‏با این همه، دولت آقای موسوی در حوزه فرهنگی و سیاسی انعطاف ناپذیری دولت آقای احمدی نژاد را ‏نخواهد داشت و گر چه در این دو حوزه نیز اصل "کنترل" را رعایت خواهد کرد، اما دایره فعالیت را ‏وسیعتر خواهد گرفت.‏بدین ترتیب من گمان می‌کنم که آقای موسوی ممکن است به صورت کاندیدای نظام در آید هر چند که نه ‏مطمئنم و نه شاهد و قرینه‌ای برای آن دارم. فقط منطق امور این را ایجاب می‌کند، اما منطق امور حسی ‏شهودی است، هر چند که آن را باید مطرح کرد، ولی روی آن نمی توان شرط بست.

****             ****           ****


 
تجلیل دکتر قالیباف شهردار تهران از کوچکترین بلاگر زیست محیطی ایران و جهان
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧  

موفقیت دیگری از نیکتا :

این بار تجلیل دکتر قالیباف شهردار تهران  از کوچکترین بلاگر زیست محیطی ایران و جهان

 

مقدمه :

یادتونه تو دو پست قبل تر از نیکتا خانم خودمون نوشته بودم و از هنرمندیش تو کنسرت پیانو گفته بودم و لابد تو لابلای نوشتم می تونید حدس بزنید کلی خرکیف شده بودم ...هان یادتونه !

خوب دختر کوچولوی ما تو طول یک هفته دوبار تونست موفقیت کسب کنه . و شدت خرکیفی ما هم اونقدری بوده که یه پست دیگر راجع به نیکتا خانوم بنویسم .اونم در شرایطی که کلی پست جالب و جنجالی و داغ تو نوبت انتشاره و کلی اتفاقات باحال سیاسی و فرهنگی و اجتماعی اتفاق افتاده یا در حال وقوعه ....از لذت بیش از حدبخاطر کسب موفقیت این دختر بچه  همین بس که الان به جای این پست باید تحلیل جامعی درباره میرحسین و حضور او در انتخابات می نوشتم . اما اون بمونه واسه بعد ..فعلا نیکتارو عشقه !

 

****               ****

عکس خبرگزاری مهر از لحظه دریافت جایزه توسط نیکتا

اما موضوع چیست ؟

نیکتا این بار چطور موفق شد و چرا تقدیر شد ؟جواب :این بار به عنوان کوچکترین بلاگر زیست محیطی ایران و جهان . اینو من نمی گم .بلکه مجری مراسمی که دوشنبه نوزدهم اسفندماه در شهرداری تهران برگزار شده و گروه ویژه داوری گفتن  و چقدر بدشانس بودم که به خاطر سفر به جنوب تو این مراسم نتونسته بودم حاضر باشم .

روز دوشنبه در مراسمی از 30فعال برتر حوزه محیط زیست ایران توسط شهردار تهران و با حضور تعدادی از شخصیت های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و نیز نمایندگان مجلس و برخی هنرمندان تجلیل شد .

دراین مراسم که با یک ساعتی تاخیر در تالار ایران زمین شهرداری تهران در خیابان بهشت برگزار شد، علاوه بر این تقدیر از کوچکترین بلاگر زیست محیطی ایران و جهان که سعی داره با نوشتن به زبان ساده و کودکانه خودش در حفظ محیط زست فعال باشه در انتهای مراسم تقدیر ویژه ای صورت  گرفت .

نیکتا در این مراسم با دریافت لوح افتخار و تندیس جشنواره در کنار دیگر فعالان محیط زیست تشویق و تقدیر شد .

من فکر می کنم اینگونه برنامه ها و اینگونه تشویق ها از کسانی که استعدادی را از خردسالی از خود بروز می دهند به رشد و شکوفایی بیشتر اونها خیلی کمک می کنه و بی تعارف و فارغ از هرگونه گرایش سیاسی از دکتر قالیباف و مشاور زیست محیطی شون دکتر حیدرزاده بخاطر این دید و بینش وسیعشون به مسائل زیست محیطی تشکر می کنم .

این تشکر تنها بخاطر تشویق نیکتا خانم ما نیست . به جای نیکتا می تونست از هر کس دیگری که نظیر نیکتا تو این مدت اینچنین تلاش کرده بود ،تقدیر بشه ...فرقی نمی کرد نفر تقدیر شده کی باشه ..مهم اینه که شهردار تهران برای تلاش یک دختر بچه کوچک در حوزه اطلاع رسانی محیط زیست ارزش قائله ...برای همین و به خاطر همین نکته سنجی شهردار تهرانه که براش ارزش قائلم ....

 

اما اسامی30 فعال زیست محیطی تقدیر شده عبارتند از :

شادروان دکتر تقی ابتکار ؛دکتر عبدالله اشتری نخعی ؛محمد علی اینانلو ؛دکتر امرالله آهنی ؛دکتر سهراب بنی سلیمان شیبانی ؛ زنده یاد دکتر فرنوش بهرام پور ؛شهید ناصر پیروی(محیط بان)؛دکتر محمد حسین جزیره ای ؛دکتر ویکتوریا جمالی ؛ شادروان دکتر کریم جوانشیر ؛ دکتر یوسف حجت  ؛جانباز محرم دلاوری؛ دکتر سید محمود شریعت ؛جانباز کریم شفیقی  ؛مهندس فریبرز شکرایی؛ مهندس هوشنگ ضیایی؛زنده یاد یوسف علی پور؛دکتر منصور قیاس الدین ؛مهندس بیژن فرهنگ دره شوری؛ مهندس رمضانعلی قائمی ؛دکتر عبدالرضا کرباسی؛دکتر ناصر کرمی (اولین خبرنگار محیط زیست) ؛ دکتر اسماعیل کهرم؛ دکتر مجید مخدوم؛دکتر مه لقا ملاحی (مادر محیط زیست ایران) ؛مصطفی میرسلیم ؛ اسماعیل میر فخرایی ؛مهندس وحید نوروزی (اولین تشکل زیست محیطی)؛ عبدالحسین وهاب زاده ؛دکتر علی نخ کشی

تقدیر ویژه :"نیکتا " کوچکترین بلاگر زیست محیطی ایران و جهان و کوچکترین پیانیست حرفه ای ایران

 

توضیحات کودکانه نیکتا و تعدادی از عکسهای او را از این مراسم ببینید ازوبلاگ نیکتا و تشویق و اظهار نظر یادتون نره :    

  لینک وبلاگ نیکتا

 

 نیکتا در برابر دوربین خبرنگاران با لوح تقدیر و نشان ویژه دریافتی از شهردار تهران

****               ****

نکات جالب سخنرانی شهردار تهران

· دکتر قالیباف در این مراسم  به دفن غیربهداشتی زباله ظرف 40 سال گذشته در منطقه کهریزک اشاره کرد و افزود: زمانی که ما اعلام کردیم، دفن غیربهداشتی زباله را در کهریزک به صفر می‌رسانیم، خیلی‌ها به ما ایراد گرفتند و گفتند که حتما دچار مشکل می‌شویم. اما امروز میزان دفن غیربهداشتی زباله در این منطقه به حداقل ممکن رسیده و با تکمیل شدن سلول‌های جدید دفن بهداشتی همین میزان نیز به صفر خواهد رسید. از سوی دیگر برنامه کاملی را برای تفکیک زباله از مبدا شروع کرد‌ه‌ایم. متاسفانه شرایط تولید زباله در شهر تهران بسیار نگران‌کننده و بیش از استانداردهای جهانی است و من حتی خجالت می‌کشم که بگویم در برخی از نقاط شهر به جای یک بار در روز، تا سه بار جمع‌آوری زباله را انجام می‌دهیم، در حالی که در بسیاری از نقاط دنیا حتی همان یک‌بار در روز نیز وجود ندارد.

· قالیباف گفت: در حال حاضر بیش از شش ماه است که هیچ زباله‌ای در شهر به صورت غیربهداشتی دفن نمی‌شود و شهرداری تهران تلاش کرده تا مجموعه‌های 250 تنی سیار تفکیک زباله را در شهر به کارگیری کند تا بدین ترتیب مهمترین خطر زیست‌محیطی که همان زباله‌ها هستند، را کنترل کنیم.

· قراردادی با یک شرکت اروپای منعقد شده تا مرکزی در کهریزک ساخته شود که روزانه دو هزار تن زباله را به آنجا بفروشیم و انرژی پاکی که تولید می شود در این منطقه استفاده و مجموعه کهریزک به پارکی بزرگ در جنوب تهران تبدیل شود . مترو

· قالیباف  در بخشی از صحبت‌های خود به اقدامات شهرداری تهران در حوزه حمل و نقل اشاره و تاکید کرد: در چند سال پیش وقتی می‌گفتیم می‌خواهیم 15 کیلومتر در یک سال بسازیم، می‌گفتند شما افرادی کارنابلد هستید و قطعا شکست می‌خورید. اما امروز همین میزان کار را نیز شکرگذار هستیم، چرا که توانسته‌ایم رکورد ساخت مترو در سال را به 15 کیلومتر برسانیم و حالا از ما می‌پرسند، چرا سالانه 20 تا 25 کیلومتر مترو نمی‌سازید. وی عنوان کرد: من معتقدم که اگر 217 کیلومتر مترو در شهر تهران داشته باشیم، می‌توان و باید محدودیت‌های جدی را برای خودروهای شخصی اعمال کرد و اگر بتوانیم در یک برنامه چهار ساله به این رقم برسیم می‌توان آینده خوبی را برای شهر تهران پیش‌بینی کرد، در عین حال تا فاصله تکمیل شبکه مترو می‌توان با شبکه اتوبوس‌های تندرو، جابجایی مسافر در مسیرهای شلوغ را جبران کرد.

· قالیباف با بیان این که زندگی در مرکزشهر کشته شده است ، گفت : مناطق 11 و 12 تهران در روز 5/2 میلیون نفر جمعیت دارند و شب ها فقط 250 هزار نفر در آن سکونت دارند و این یعنی در مرکز شهر زندگی کشته شده است و سعی داریم تا زندگی را در قلب شهر احیا کنیم و در طرح جامع و تفضیلی نیز این موضوع مورد توجه قرار گرفته است .

****               ****

حاشیه ها ی مراسم

· در ابتدای این مراسم دکتر بیدهندی رییس دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران در ابتدای صحبت‌های خود با بیان این مطلب که این اقدام شهرداری در تجلیل از فعالان برتر حوزه زیست محیطی جزو وظایف شهرداری نیست، تصریح کرد: این وظیفه سازمان حفاظت محیط زیست بوده که متاسفانه تاکنون این کار را نکرده است.

· در این مراسم بیانیه تاسیس باشگاه هنرمندان دوستدار محیط زیست توسط بهروز بقایی بازیگر تلویزیون قرائت شد .

· از دکتر محمد هادی ایازی ، مشاور عالی شهردار تهران نیز از طرف یونیسف به پاس حمایت از حقوق کودکان نشان ویژه ای اهدا شد .

· از طرف شهردار تهران به محیط بانان جانباز و خانواده های شهدا فعال در زمینه محیط زیست ، سفر حج اهدا شد .محیط بان شهید و محیط بانان جانباز مورد تقدیر قرار گفته در این مراسم مورد هجوم و حمله ناجوانمردانه قاچاقچیان چوب قرار گرفته بودند .

· در این نشست ، دکتر محسنی ، نماینده مجلس ، دکتر تابش ، رئیس فراکسیون اقلیت مجلس ، دکتر میر سلیم ، عضو تشخیص مصلحت نظام و دکتر منافی رئیس سابق سازمان محیط زیست نیز حضور داشتند

·  رامبد جوان ،بهروز بقایی ،رابعه اسکویی و..از جمله هنرمندان حاضر در مراسم بودند

·  هیچکدام از مدیران سازمان محیط زیست در این مراسم حضور نداشتند .

·  میرسلیم در این مراسم هم تقدیر شد و هم از برگزیدگان تقدیر کرد که در نوع خود جالب بود.

·  در طول مراسم دو سرود توسط گرو های دانش آموزی برگزار شد.

·  در این مراسم فیلمی درمورد زندگی سرکار خانم دکتر مه لقا ملاحی "مادر محیط زیست " ایران که متولد 1296می باشدو 91 ساله هستند،پخش شد .

· دکتر قالیباف به هنگام تقدیر از "مادر محیط زیست ایران "حانم دکتر ملاحی به جای اینکه جایزه را روی صحنه به ایشان بدهند ،از صحنه به محل استقرار خانم ملاحی رفتند(بخاطر کهولت سن و سختی جابجایی) و جایزه را در همانجا به ایشان تقدیم کردند.

·  حضور کوچکترین فعال زیست محیطی (نیکتا نزدیک به 9 ساله  ) و خانم دکتر مه لقا ملاحی 91ساله از حاشیه های جالب مراسم بود .

 تقدیر قالیباف از خانم دکتر ملاحی "مادر محیط زیست ایران "

****               ****

توضیح – خوشحالم که در این مراسم علاوه بر نیکتا از دوست عزیزم مهندس "وحید نوروزی" هم دانشگاهی قدیمی و مدیرعامل فعلی مرکز معاینه فنی خودرو تهران و فعال زیست محیطی در سازمان های غیر دولتی تقدیر شد . من خودم شاهد فعالیت ها و تلاش های او و دکتر حیدرزاده در دوران دانشگاه بودم.خوشحالم به خاطر تقدیر از دکتر حجت دوست خوب و عزیز ما که دورانی کوچک با ایشان همکاری داشتم . نمی شود از زحمات بی دریغ دکتر حیدرزاده دوست عزیز و پرتلاش تو این پست نگفت .خیلی تو این چند سال زحمت کشیده . یه جورایی تو این چند سال خدمات شایسته ای را در حوزه محیط زیست برای شهروندان تهرانی انجام داده .


 
به هفت دلیل خسرو گلسرخی نمی تواند زنده باشد !
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧  

به هفت دلیل خسرو گلسرخی نمی تواند زنده باشد !

بازگشت اسطوره  ؟

نه !!

خسرو گلسرخی

این روزها در سایت های اینترنتی ایران شایعات زیادی در مورد زنده بودن خسرو گلسرخی مطرح شده است . منبع درج این خبرگروهی موسوم به "پارس" هستند که به نقل از فردی به نام "مریم اتحادیه " این خبر را منتشر کرده اند . مریم اتحادیه از جمله اعضای گروه دوازده نفری بود که به رهبری خسرو گلسرخی و کرامت‌الله دانشیان قصد ربودن فرزند محمدرضا پهلوی در فستیوال فیلم کودک سال ۵۲ را به قصد آزادسازی زندانیان سیاسی داشتند که با نفوذ ساواک و لو رفتن طرح , همه اعضای گروه دستگیر شدند. هر چند که از این گروه بجز کرامت‌الله دانشیان و خسرو گلسرخی که اعدام شدند , سه تن به حبس ابد محکوم شدند (طیفور بطحایی , رضا علامه زاده , عباس سماکار) ولی مریم اتحادیه از جمله افرادی بود که با درخواست عفو از شاه و همسرش پس از سپری کردن زندان کوتاه مدتی آزاد شد.

پس از انتشار اولیه این خبر در روزهای آغازین ماه اسفند از طریق یکی از سایت های اینترنتی که در مقام تحقیق برای صحت خبر به گفتگو با احسان نراقی پرداخته بود(آینده) ،سایر سایت های اینترنتی و خبری و نیز روزنامه های مختلف چاپ تهران نیز عینا این خبر و گفتگوی با احسان نراقی را منتشر کردند و در نهایت تحلیلی در رد یا قبول این شایعه ارائه نشد .واحسان نراقی ضمن عدم تکذیب خبر زنده بودن گلسرخی افزود: "باید از خانم اتحادیه بپرسید که چرا در این مرحله خبر زنده بودن گلسرخی را مطرح می کند و من نمی توانم این خبر را تکذیب کنم."

 

 شایعه یا واقعیت ؟

آنچه در اینجا مورد بررسی قرار می گیرد بررسی چگونگی پیدایش این شایعه و مروری بر نمونه های مشابه خواهد بود و در نهایت صحت و سقم آن مورد بررسی قرار خواهد گرفت .

"خسرو گلسرخی" با هر عقیده و مرامی که داشت با توجه به دادگاه جنجالی و نوع دفاعیاتی که مطرح کرد و نیز انتشار گسترده آن در اذهان تاریخی مردم ایران جایگاه ویژه ای را پیدا کرده است و در سالهای مبارزه اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت به جایگاهی در حد یک اسطوره برای مبارزین سیاسی رسید .

"خسرو گلسرخی" این جایگاه را همچنان پس از سی و پنج سال از مرگش حفظ کرده است و بسیاری از ایرانیان جدا از عقاید شخصی وی او را به عنوان یک مبارز جسور و استوار بر عقایدش می ستایند.

حالا با درج چنین شایعه ای در نگاه اول خدشه ای بر جایگاه اسطوره ای گلسرخی وارد می شود .

این اولین بار نیست که چنین شایعاتی در مورد افراد و اشخاص مطرح منتشر می شود و در هر بار انتشار نیز مدتی جنجال ایجاد می کند و خیلی زود به فراموشی سپرده می شود .

 

 نگاهی به بخشی از شایعات مطبوعاتی برای افراد مطرح

اول – پروین اعتصامی

در اواخر دهه پنجاه فردی در گفتگو با نشریات ایرانی مدعی شد که "پروین اعتصامی" شاعر نبوده و آنچه به عنوان اشعار به وی منتسب است تمام توسط شخص "ملک الشعرای بهار" شاعر مشهور دوران مشروطیت سروده شده است .

وی مدعی شد ملک الشعرا به سبب دوستی نزدیکی که با پدر پروین اعتصامی دارد این اشعار را به نام او سروده است .

این جنجال مطبوعاتی در ان سالها در نهایت با پاسخ مناسب تعدادی از ادیبان و شعرا که با دیدی تحلیلی به بررسی اشعار پروین پرداخته بودند و در آن به روشنی ظرافت ها و روح زنانه یافته بودند ،پایان یافت و در نهایت تنها چیزی که عاید مدعی شد شهرت محدود چند هفته ای و پس از آن دریافت عنوان دروغگو بود.

 

دوم- زنده بودن هیتلر وزیستن او در ایران

حدود یک دهه پیش نویسنده ای ناشناس در نشریه مهر که توسط حوزه هنری در تیراژ بالا منتشر می شد و خوانندگان فراوانی داشت شروع به درج مطلبی با موضوع خاطرات یک پیرمرد عجیب کرد .در این سلسله مطالب که همراه با عکس وی منتشر می شد ،این فرد مدعی ارتباط با خیلی از افراد و شخصیت های سیاسی از رضا خان تا قوام و مصدق و هیتلر بود و در نهایت مدعی شد که هیتلر پس از جنگ جهانی دوم مدت های زیادی را هم در ایران زندگی کرده است .

این نوشته ها در کوتاه مدتی از طرف مردم و خوانندگان نشریه جدی گرفته شد و در نهایت با توجه به واکنش های مردم و خوانندگان نویسنده مجبور شد حقیقت ماجرا را توضیح دهد .

نویسنده این مطلب ابوالفضل زرویی نصر آباد(در عرصه طنز ملقب به ملانصرالدین) بود و عکس منتشره نیز تصویر پدر وی بود و تمامی مطالب منتشر شده تنها یک شوخی بود.

اما همین مطلب به ظاهر طنز از طرف مردم آنچنان جدی گرفته شده بود که خیلی واکنشها را در پی داشت .در صورتی که با دقت در ادعاهای این پیرمرد در مورد تاریخ معاصر ایران و جهان و شرح ملاقاتهایش باید متوجه می شدیم که این پیرمرد دست کم باید صد و پنجاه سالی عمر داشته باشدکه اینچنین در بطن تمام حوادث حضور داشته است .

این نوشته زرویی نصر آباد فراتر از جنبه طنز خود هشداری بود برای باورپذیری شایعات قلمی توسط مردم و کم دقتی انها به مطلب منتشر شده و بازتاب دادن آن توسط مردم بدون توجه و تدقیق در اصل مطلب و بررسی و کنکاش در صحت و سقم آن .

 

سوم – فرار ملکه کاترینا از روسیه به ایران

این مطلب نیز چند سال پیش منتشر شد . ظاهرا ملکه کاترینا پس از ظهور بلشویکها و انقلاب سرخ به ایران فرار کرده بود و با خود گنجی افسانه ای را هم داشت . در ایران در شهر اصفهان اقامت می گزیند و با تاجری اصفهانی ازدواج می کند و چند سال قبل هم می میرد و حالا تعدادی ازایران و نیز تعدادی هم از روسیه در جستجوی آن گنج افسانه ای هستند .ظاهرا توضیحات فریبنده در مورد گنج افسانه ای خیلی از کسانی را که این خبر را خواندند از توجه به اینکه اصولا چنین شخصی در تاریخ وجود داشته یا خیر و چگونهبه ایران آمده بازداشته بود.

 

چهارم – زنده بودن الویس پریسلی

این شایعه بارها و بارها در بسیاری از نشریات منتشر شده و هیچ وقت نیز دلایل و استدلال های مناسبی مبنی بر تایید خبر ارائه نشده است .

چه لزومی دارد که الویس در اوج محبوبیت به یکبارهاز انظار ناپدید شود و زندگی پنهانی را آغاز کند ؟در نهایت همواره منبع خبر برای مدت کوتاهی مورد توجه قرار می گرفته و در کانون توجه بوده است و در این مدت به آنچه در نظر داشته رسیده است(عوما شهرت).

  

تحلیل خبر زنده بودن گلسرخی

اینجا با چند استدلال صحت این خبر را زیر سئوال می بریم :

اول – گلسرخی به خاطر مبارزه با رژیم شاهنشاهی در دادگاه محاکمه شد . اگر گفته خانم اتحادیه را درست فرض کنیم، چرا پس از سقوط رژیم پهلوی و اوایل انقلاب گلسرخی خودش را به دیگران نمایان نکرده است و در شرایطی که فضای مناسبی را برای گسترش مبارزه فراهم می دید دوباره به فضای مبارزاتی برنگشت ؟ مطمئنا هدف مبارزه برای یک مبارز ارزشمند تر از اسطوره ماندن است .

دوم – مریم اتحادیه در گروه دوازده نفری مبارزین جزو کسانی بود که به خاطر همکاری با ساواک و نیز درخواست عفو از شاه کمترین صدمه را دید و خیلی زود از زندان آزاد شد و بنابراین جزو کسانی بود که زود از عقاید خود برگشت . به نظر شما اگر به فرض گلسرخی زنده هم باشد حاضر می شود با چنین شخصی بعد از سی و پنج سال ملاقات کند آن هم در یکی از کافه های پاریس ؟

سوم- پاریس شهر بزرگی است و از قبل از انقلاب نیز مرکز تجمع و زندگی خیلی از ایرانیان و بخصوص ایرانیان علاقمند به هنر بوده است . بدیهی است که حضور فردی به شهرت گلسرخی در چنین محیطی خیلی زود مشخص می شود و نمی تواند از چشم ها دور بماند .

چهارم – "عاطفه گرگین" همسر گلسرخی و دامون فرزندش به فاصله کوتاهی بعد از دادگاه وی از ایران خارج شده اند و اتفاقا در فرانسه و پاریس اقامت می گزینند. اگر گلسرخی زنده بوده پس باید در تمام این سالها با خانواده خود زندگی می کرده و یا حداقل با ایشان در ارتباط بوده باشد . بنابراین حتی اگر فرض کنیم که گلسرخی برای زندگی در پاریس تغییر قیافه هم داده باشد ،رفت و آمد او به خانه عاطفه گرگین که در پاریس شخصیت شناخته شده ای  است ،خیلی نمی توادن راحت و دور از چشم انظار باشد و در تمام این سالها حقیقت اشکار می شد .

پنجم- اگر باز هم فرض را بر صحت گفته های خانم اتحادیه بگیریم ،زنده بودن فردی چون گلسرخی در تمام این سی و پنج سال بدون هیچ خبر و حرکت و اثر و حضوری در واقع همانند مرگ او در سی و پنج سال پیش خواهد بود . در واقع اگر فردی با مشخصات گلسرخی با آن عقایدی که در دادگاه ابراز کرد حاضر باشد برای زنده ماندن از عقایدش کوتاه بیاید زنده اش با مرده اش  فرقی نخواهد داشت . این نظری است که خیلی از علاقمندان به اسطوره گلسرخی نیز با آن موافقند و با خصوصیاتی که از گلسرخی سراغ دارند انتخاب این نوع زندگی را (که صرفا معنای زنده ماندن می دهد)از سوی گلسرخی باور نمی کنند.

ششم – منابع منبع خبر در انتشار این خبر چیست ؟ من فکر می کنم اگر منبع خبر خانم اتحادیه باشد با انتشار خبر دو منظور را دنبال می کند :

1-  پاسخگویی به نیاز طبیعی بشر برای شهرت و نیز در کانون توجه قرار گرفتن همانند سایر تولید کنندگان این نوع خبر ها در سراسر جهان آن هم بعد از سی و پنج سال .

2-  تبرئه کردن خود و گذشته . با درج این خبر اتحادیه می تواند خود را به خاطر همکاری با رژیم و نیز درخواست عفو تبرئه کند و مدعی شود که کاری را که به آشکاری انجام داد شخصی مانند گلسرخی هم در خفا انجام داده و در نهایت هر دو جانشان را حفظ کرده اند و اینگونه با تخریب گلسرخی دست به تبرئه خود می زند.

بدیهی است با جدی گرفتن حرف های خانم اتحادیه ایشان می تواند به عنوان منبع خبر در سایر مسائل نیز مطالبی اینچنینین را منتشر کندو نسبت به فراگیر شدن آن امیدوار باشد.

هفتم –"عاطفه گرگین" همسر "خسرو گلسرخی" این خبر را تکذیب کرده است . سکوت خبری اغلب سایت ها و نشریات و درج عین خبر جالب و البته تعجب برانگیز بود و انگاری در این میان تنها احسان نراقی خود را موظف به پاسخگویی کرده بود حال آنکه این خبر می توانست با برخورد و تحلیل های مختلفی بازتاب پیدا کند.

 

و در پایان نگاهی داریم به زندگی خسرو گلسرخی :

 

خسرو گلسرخی کیست ؟

خسرو گلسرخی در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدیر بود که در سن 5/1 سالگی فرزندش از دنیا رفت مادرش شمس الشریعه وحید نام داشت که بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش "حاج شیخ محمد وحید" که در قم می زیست، برد .خسرو زیر نظر وی تعلیم دید. در سال 1341 پدر بزرگش فوت کرد . بعد از فوت پدربزرگش او باید چرخ معاش خانواده را بگرداند به همین دلیل او و برادرش فرهاد به تهران عزیمت کردند .او روزها کار می کرد و شب ها درس می خواند. وی در این سالها از ادبیات نیز غافل نبود در طی این سالها اشعار و مقالات و نقدهای بسیار بر آثار ادبی از سوی او با نام های غیر واقعی و مستعاری چون دامون – خ ، گ – بابک رستگار – افشین راد – خسرو کاتوزیان به چاپ رسید در این زمان گلسرخی، با آموختن زبان فرانسه به طور کامل و زبان انگلیسی در دوره دانشگاهی، دست به ترجمه های ادبی نیز می زد.کار جدی او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده همفکرش ازدواج کرد زندگی در کنار عاطفه و تاثیر پذیری از افکار او آثار گلسرخی را غنی تر کرد بطوری که دوران شکوفایی فکری و خلاقیت او در مطبوعات در سالهای 48 تا 52 می باشد هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار یافت به صورت کتاب چاپ نشد. تنها چیزی که میتوان به عنوان کتاب چاپ شده در میان نوشته های او سراغ گرفت، مقاله ای ست با عنوان ” سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” این مقاله برای اولین بار به صورت جزوه از سوی انتشارات (کتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور انجام گرفت. اما بعدا” کاوه گوهرین مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در کجای جهان ایستاده ام” چاپ کرد که این دفتر نیز در آن است. گلسرخی برای چاپ کتابهایش با (کتاب نمونه) قرارداد بسته بود که به انجام نرسید و بعدها یکی از این دو مجموعه، با نام انتخابی خود گلسرخی “ ای سرزمین من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خیس” برای مجموعه دوم به توصیه "عمران صلاحی" انجام شده است. "عمران صلاحی" و"بیژن اسدی پور" که از دوستان گلسرخی بودند تأکید کرده اند که خسرو قصد داشت این نام را بر مجموعه ای از شعرهایش بگذارد.

او چهار سال در کنار همسرش زندگی کرد و ثمره این ازدواج فرزندی به نام "دامون" بود .مدتی بعد از دستگیری گلسرخی "عاطفه گرگین" نیز دستگیر شد و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محکوم شد با به زندان افتادن او سرپرستی دامون به برادرش سپرده شد.

خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 به جرم شرکت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی علیرغم اینکه به خاطر بودن در زندان ساواک هرگز نمی توانست چنین کاری را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محکوم و در میدان چیت گر تیر باران شد . دادگاه نظامی گلسرخی و دوست همرزمش کرامت الله دانشیان و دفاعیه ای که خسرو گلسرخی کرد یکی از جنجالی ترین دادگاه ها در تاریخ قضایی ایران است که در زمان خود و تا سالها بعد از آن پخش تلوزیونی آن جنجال های زیادی را در پی داشت .

 در تاریخ هجدهم بهمن 85 شبکه ۳ سیمای جمهوری اسلامی ایران فیلم دادگاه خسرو گلسرخی در برنامه‌ای به نام «فوق‌العاده» با حذف بخش‌هایی پخش و باعث شد نسل امروز هم با او آشنا شوند.

 

 

شعر سهراب سپهری در یادبود گلسرخی

 سهراب سپهری در غم اعدام خسرو گلسرخی  ,شاید در گیر و دار اعدام خسرو گلسرخی سهراب سپهری اینچنین سرود :

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید اینست

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

.....

 

 

 

 


 
اجرای مشترک نیکتا با مشهورترین پیانیست های جهان
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧  

اجرای کنسرت مشترک

"نیکتا"کوچکترین پیانیست ایرانی

با مشهورترین پیانیست های جهان

 

چهارشنبه شب ساعت 9 شب تالار وحدت میزبان سومین شب "کنسرت شب های طلایی" بود که بصورت مشترک توسط نوازندگان ایرانی و آلمانی برگزار شد .

بخش اول این کنسرت رسیتال پیانو با همراهی ویلن و شامل 10 قطعه بود که با آهنگسازی و نوازندگی "محمد رضا ظریف" برگزار شد .

"محمدرضا ظریف" از نوازندگان جوان و مستعد کشورمان است که دوره آهنگسازی و پیانو را با رتبه ممتاز در کنسرواتوار تهران به پایان رسانده و شاگرد اساتیدی چون دکتر افسری،"لوریس چکناواریان" و "الکسیس وایزنبرگ" بوده است . وی در حال حاضر در رشته آهنگسازی و در مقطع دکتری زیر نظر پروفسور "رولاند باتیک" از مشهورترین اساتید جهان در دانشگاه موسیقی وین مشغول تحصیل است و در سال 2010 بخشی از آثارش در اتریش منتشر خواهد شد .

اما بخش دوم کنسرت در واقع مهیج ترین و جالب ترین بخش کنسرت بود که با استقبال بی نظیری از طرف حاضرین مواجه شد .

از سال 77 تا کنون در بیش از 10 اجرای تکی و مشترک و رسیتا ل های پیانوی مختلف در تهران شرکت کرده ام و تا کنون چنین اجرایی را با ساز پیانو شاهد نبودم .

این بخش توسط یکی از معروفترین گروه های نوازنده پیانو جهان یعنی "پیانو تیمنت"که متشکل از دو نوازنده مطرح "استفان وه" و "مارسل د᾽رن" بود،اجرا شد . استفان و مارسل هر دو از کودکی به پیانو علاقمند شدند و سالهای زیادی را زیر نظر مشهورترین اساتید پیانو آموزش دیدند . این دو در سال 1996 با یکدیگر آشنا شدند و گروه "پیانو تیمنت "را تشکیل دادند .

این دو پیانیست بصورت مشترک و با چهاردستان خود و فقط روی یک پیانو کارهای فوق العاده ای را انجام می دهند که موجب استقبال بسیار زیاد مخاطبین در سراسر جهان شده و پس از سال ها موفقیت در اجراهای متعدد خود در سراسر جهان اینک صاحب سبک منحصر به فردی در نوازندگی پیانو هستند .

این دو در هر کجای دنیا که برنامه اجرا می کنندبا تهییج جمعیت نه تنها موجب لذت بردن آنها از اجرا می شوند بلکه باعث می شوند تماشاچی و شنونده در پایان با خاطره ای خوش و لذت بخش سالن را ترک کند و از این اجرا خاطره ای ماندگار در ذهن داشته باشد .

گروه "پیانو تیمنت " در حال حاضر یکی از مشهورترین و مطرح ترین گروه های جهان است که در سال گذشته اجراهای متعددی را در سراسر جهان داشته و در بین بهترین های سال 2008 قرار گرفته است .

در سراسر اجرا شاهد نوآوری و نوعی خرق عادت در اجرا بودیم . در ابتدای اجرا دو نوازنده در حالیکه دست های خود را در جیب گذاشته بودند وارد صحنه شدند و پشت پیانو نشستند و به تدریج دستهای خود را از جیب کت بیرون آوردند . هر کدام یک دستکش سفید و یک دستکش رنگی در دست داشتند . با تمرکز دوربین روی دستهای نوازندگان و پخش تصویر حرکات دست نوازنده روی پرده شاهد هنرنمایی این دو بودیم .

در بخش های بعدی نوازندگان به زبان آلمانی ، فارسی و انگلیسی با مردم سخن گفتند و به آنها خوشامد گفتند که مورد توجه حاضرین قرار گرفت .

در ادامه 9 قطعه بصورت پشت سر هم توسط این دو نوازنده اجرا شد که در بین هر کدام از این آهنگ ها برای لحظاتی دو نوازنده با ادا و اصول و حرکات منحصر به فرد و عجیبشان باعث خنده ،تعجب و در نهایت نشاط مخاطبین می شدند .

دربخشهایی از اجرا دو نوازنده با حرکات خنده دار تمرکز بیننده را از نگاه به پیانو منحرف می کردند و متوجه خود می ساختند و دقیقا در همین بخشها زیباترین قطعات را می نواختند . سه قطعه از قطعات اجرا شده از ساخته های این دو بود که یکی از آنها "بازی تنیس" نام داشت . در این بخش دو نوازنده برای لحظاتی با توپ تنیس روی صحنه به حرکات نمایشی پرداختند و در پایان اجرا توپ های تنیس را امضا کردند و به میان تماشاگران پرتاب کرده اند .

تا به حال همچین اجرای پیانویی دیده بودید یا چیزی راجع به این نوع اجرا و کنسرت پیانو تو ایران شنیده بودید ؟؟؟

یکی از آهنگ های ساخته این دو "سیمپسون ها "نام داشت که بر اساس شخصیت های کارتونی خانواده سیمپسون ها ساخته شده بود و نشان از خلاقیت و کودک درون دو نوازنده داشت .

در آخرین بخش اجرا دو نوازنده مشهور پیانو جهان از "نیکتا " و "نیلوفر " برای حضور در صحنه دعوت کردند .

این دو کودک خردسال با تشویق اعضای گروه پیانو تیمنت روی صحنه آمدند و توسط حضار به شدت تشویق شدند .

به نظر من نشستن پشت پیانو در حضور چنین نوازنده های مشهور و نابغه ای واقعا جرئت می خواهد .

"نیکتا کوچولو" با خونسردی و متانت خاصی در پشت پیانو قرار گرفت و پس از تنها چند ثانیه تمرکز با حرکات نرم و روان انگشتان خود روی پیانو حاضرین را برای لحظاتی متحیر کرد. در حالیکه هنوز آهنگ پایان نگرفته بود حاضرین که از این هنرنمایی دختر خردسال ایرانی به وجد آمده بودند به شدت به تشویق وی پرداختند و در قطعه دوم که ریتمیک بود با دست زدن نوازنده را همراهی کردند.نان قطعاتی که نیکتا نواخت "رقص مجاری" و "رقص کن کن" بود .

نیکتا دو قطعه اجرا کرد و در ادامه دو نوازنده مشهور استفان و مارسل ادامه همان قطعات را نواختند .

در پایان اجرا استفان که از اجرای "نیکتا" به وجد امده بود و به شدت او را تشویق می کرد به زبان فارسی گفت :خیلی باحال !!

به ترتیبا از راست مارسل ،آقای ظریف استفان نیلوفر و نیکتا

در نهایت کنسرت با تشویق های بی امان و یک صدای مخاطبینی که تا به حال چنین اجرایی را ندیده بودند (و شاید هیچوقت هم نبینند)پایان یافت و مردم  با خوشحالی و رضایت تمام صحنه را ترک کردند .

در پایان مراسم و در پشت صحنه با "نیکتا" ،"استفان" ،"مارسل" و "محمد رضا ظریف" دیدارکوتاهی داشتم و عکسی را به یادگار گرفتیم  .

ضمن تبریک بخاطر اجرای منحصر به فردشان ،نظرشان را درباره اجرای "نیکتا" پرسیدم که بازهم به یک جمله بسنده کرد :خیلی باحال ! 

 به ترتیب از چپ خودم ،مارسل ظریف و استفان -خانمها نیکتا و نیلوفر

و به زبان انگلیسی ادامه داد که "نیکتا" از سن خوبی شروع کرده و آینده بسیار خوبی را برای "نیکتا" پیش بینی می کند ومطمئن است که او نه تنها در ایران بلکه فراتر از مرزهای ایران نیز موفق خواهد شد .

 

نکته های مهم........

نکته یک – پیش خودمان بماند "استفان" و "مارسل" هی از "نیکتا" تعریف می کردند و من هی حال می کردم هی حال می کردم .

نکته دوم – لازم به توضیح است که "نیکتا خانم گل" دختر دایی بنده یعنی "فرزاد حسنی" هستند.

من و نیکتا و مارسل

نکته سوم –لازمه بدونید که "نیکتا خانم ما" کوچکترین پیانیست وبلاگ نویس هستند که چند وقتی هست که وبلاگ نویسی رو شروع کرده است . اگر خواستید می تونید وبلاگ نیکتا رو از اینجا ببینید و اگر مایل بودید به خاطر هنرنماییش در این اجرا بهش تبریک بگید :    وبلاگ نیکتا

نکته چهارم – خوشحالم ،مثل اینکه یکی هم از فامیل ما داره یواش یواش یه چیزی میشه ..من که خیلی امیدوارم به نیکتا و فقط باید از همین الان خودش رو خیلی جدی بگیره . کمتر پیش میاد از کسی تعریف کنم بنابراین "نیکتا" باید این تعریف رو خیلی جدی بگیره و در عین کودکی با مسئله نوازندگی برخوردی بزرگ داشته باشه ..موفقیت در دسترسه .

 

توضیح پایانی – احتمالا پستهای بعدی این وبلاگ تا قبل از تحویل سال پست های خوشحال کننده و نشاط آوری نخواهد بود و در فضای خاصی که غم ،مرگ و ...در آن نقشی اساسی ایفا می کند نوشته خواهد شد . بنابراین امشب که بواسطه شنیدن موسیقی این کنسرت دل انگیز حالم خوب است از فرصت استفاده کردم و این پست را نوشتم تا حال و هوای این روزهای وبلاگ عوض شود . به احترام این خوشی و خوشحالی سه روزی چیزی نخواهم نوشت .

 


 
پنج سکانس باقیمانده از حاشیه های "مرگ معمولی"
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧  

توضیح – این پست ادامه پست قبلی است . اگر پست قبلی رو نخوندید زحمت بکشید و اول اونو بخونید و بعد با این پست ادامه بدید . در ضمن اگر نظری هم داشتید لطف کنید در بخش نظرات پست قبلی نظرتون رو بزارید و تو اینجا نظر نگذارید .

پنج سکانس باقیمانده از حاشیه های "مرگ معمولی"

 

غیبت در باره مالنا

حالا مراسم شام است به یاد آن مرحوم. حاضرین در مراسم پس از حضور در مسجد و عرض تسلیت به نشانه اعلام حضور و همدردی در رستورانی گرد هم آمده اند تا با خانواده دیدار کنند .

"مالنا" صاحب مراسم است و کل هزینه های مراسم را تقبل کرده و به خاطر میزبانی در رفت و آمد و هراس و اضطراب برای برگزاری خوب مراسم  .

به جرئت میگم تقریبا تمام زنان حاضر در مجلس سفره غیبت را با خوراک خوبی گشوده می دیدند :مالنا

او موضوع خوبی برای غیبت و صحبت در مورد حاشیه های زندگیش بود.

و باز به جرئت می گم که بیش از هشتاد درصد مردان (آن بیست در صد را هم می گذاریم به حساب پیرمردها و کودکان ومیانسالان حرکت کرده به سمت پیری و کمی خجلت زدگان ) بیش از آنکه به فکر مرحوم باشند ویادشان باشد تازه از مسجد رسیده اند و ساعتی پیش حال ناخوشی داشتند با چشم و گوش و به مدد اغلب حواس ظاهری و باطنی رفت و آمد مالنا را در طول مراسم دنبال می کردند .تفاوت مردان با زنان این بود که هیچکدام برای دیگری سفره ای نگشودند . هر مردی برای خود و در ذهن خود نقشی  وجمله ای را در باره مالنا می پروراند که تا ابد همچون رازی باقی می ماند .

نکته جالب اینکه در پایان مراسم یکی از زنان مالنا را به سمت میزش فراخوانده و گفته :"ما رو حلال کنی ها تقریبا تمام مراسم رو داشتیم در مورد تو غیبت می کردیم . "ظاهرا خندیده بود و گفته بود :خواهش می کنم . مشکلی نیست !

آخ اگر بساط غیبت از مراسم ایرانی جمع بشه ! فکر می کنی شور و حالی باقی می مونه؟ ! فکر می کنی بشه توش نفس کشید ؟!!!!

 

قد بلند ،بخت سپید

به سختی جسد داخل آمبولانس شد . احتمالا آمبولانس برای قدهای استاندارد و تا 175 سانتیمتر طراحی شده است .

وقتی کنار قطعه از آمبولانس بیرون آوردیمش خواهرهاش با دیدن قد و هیکلش و پاهای بزرگش که از برانکارد بیرون زده بود به گریه افتادند .

خواهر بزرگش می گفت :قربون اون قدت داداش اصلا اون تو جا می شی ؟

صحنه دلخراشی بود. خواهرش درست حدس زده بود . تقریبا به سختی در قبرهای استاندارد و پیش ساخته جا شد .

گاهی باید بیرون از استانداردهای ذهنی ،فکری هم برای متفاوت ها بکنیم . آنها که بی آنکه بخواهند و یا نقشی داشته باشند استانداردها رارعایت نکرده اند.آنها هم  هم حق و حقوقی دارند .

 

سر پر سودا

تقریبا از سر چیزی باقی نمانده است . آنچه باقیست تکه های گوشت و استخوان و بخش های متلاشی شده است .غسال تلاش زیادی کرده بود با استفاده از پنبه و پارچه سری برای او بسازد . برای او که سر پرسودایی داشت اینک سری پنبه ای ساخته بودند .

داخل قبر گذاشتیمش . به رسم مالوف و مذهبی باید کفن را باز کنیم و بخشی از صورت را با خاک تماس دهیم .

مادر و خواهران ظاهرا چیزی از سر متلاشی شده نمی دانند و نباید هم بدانند . تا همین جا نیز دردشان کافی است .

پارچه ای را پیدا می کنیم و با "ف" دو دستی روی سرش نگه می داریم تا به هنگام تلقین کسی از حاضرین صورتش را نبیند .

از این همه هیبت چیزی تشخیص داده نمی شد .

شکوهی دارد بی سر به دیدارش شتافتن !

 

نیروهای ناشناخته

بالای سرش روی قبر ایستاده ام و پارچه را نگه داشته ام یکهویی کسی با سرعت از کنارم به سمت قبر هجوم می آورد و تنه ای به من می زند .

زنی را می بینم که تقریبا نیمی از بدنش را داخل قبر می اندازد . از پشت مشخص نیست که کیست.

"ف" دستش را می گیرد . و به بیرون هلش می دهد. پارچه را به او می سپرم و دستانش را می گیرم تا کمی از آنجا دورش کنم. چقدر سفت و محکم چسبیده و تان نمی خورد . هیکل نحیف و ضعیفی دارد . هر چه می کنم نمی توانم دورش کنم .می ترسم دستهایش نحیفش آسیب ببیند . در این هیاهو .تقریبا نیم تنه اش داخل شیب قبر افتاده است .

از پشت شانه هایش را می گیرم و با تمام توان می کشم تا از چاله قبر دورش کنم  . تکان نمی خورد . "ف" به کمک می آید . دوتایی و به سختی اندکی دورش می کنیم . حالا رویش را می بینم . خواهرش بود . با گریه و زاری تسبیحی را که در دست دارد نشانمان می دهد و می گوید :اینو باید بدم به داداش !

"ف"می گوید :"اینطوری نمیشه که سر و صدا کنی! بزار کارها آبرومند پیش بره .داداش باید الان تلقین داده بشه و تو مانع این کاری ."

التماس می کرد :تو رو خدا من باید اینو بهش بدم .

قول داد که آرام باشد و شیون نکند . در آرامش به قبر نزدیک شد و تسبیحی را کنار جد گذاشت و برگشت .

انسان موجود پیچیده ای است . در عین ضعف به هنگام حادثه و وقت عمل قدرت های خارق العاده ای را از خود نشان می دهد باید باشی و ببینی .

 

خونسردی موهبت خدادادی

اول-

برای پدرش نگرانیم . تازه از سفری که برای آوردن جسد فرزند رفته ،برگشته است . جسد را تحویل آرامگا ه داده و حالا به منزل رسیده است . ابتدای ورودش صورتش را می بوسیم و تسلیت می گوییم .آرام است . با خود حدس می زدم دیگر اینجا باید قالب تهی کرده باشد . مردی که در تمام زندگی خونسرد و آرام می نمود و رفتارش نیز با انچه نشان می داد مطابقت داشت ،حالاباید خود واقعی اش را نشان می داد . مرگ یگانه فرزند پسر دردی جانکاه است .

"رضا "که سر می رسد شروع به گریه می کند و پدرش را در آغوش می گیرد و تقریبا از حال می رود . "رضا" را در آغوش گرفته و می گوید :گریه نکن عزیز . تقدیر است باید باهاش کنار آمد . چاره چیست ؟

یک لحظه با خودم فکر می کنم باید جای متکلم و مخاطب اینجا عوض می شد . "رضا" باید این جملات را به پدرداغ دیده می گفت و حالا او در حال دلداری "رضا" بود .

دوم –

در خانه نشسته ایم . سراغ پدر را می گیرند . نیست . نیم ساعتی بعد پیدایش می شود . رزنامه "اطلاعات "را زیر بغل دارد .

 می پرسند :کجا بودی ؟

با خونسردی خاص و منحصر به فردش می گوید :رفته بودم باتری ساعتم را عوض کنم و روزنامه اطلاعات بخرم .

بیش از پنجاه سال است خواننده دائمی اطلاعات است .

سوم –

انتهای مراسم ترحیم است . داداش کوچولو هم به رسم ادب برای تسلیت گویی آمده است . مادرم برای اینکه کمی فضا را تغییر دهد به پدر داغ دیده می گوید :پسر کوچیکمم پرسپولیسیه هان !

پدر داغ دیده لبخندی می زند و می گوید :راست می گی ؟

داداش کوچولو می گه :بله !

.پدر داغ دیده به داداش میگه :بزن قدش !

و بعد با هیجان شروع می کنه در مورد بازی های این فصل توضیح میده  .

داداش با هیجان بهش میگه :این فصل هم قهرمان میشیم ولی دقایق آخر .

جواب میده بهش :ببین امسال اما و اگر زیاده تو کار و تاریخ بازی های پرسپولیس نشون داده هر چند سال یکبار وقتی کار به اما و اگر رسیده پرسپولیس تونسته قهرمان بشه .

و ادامه داد :با دو تا اما و اگر می تونیم نایب قهرمان بشیم و متاسفانه قهرمان استقلاله!!

چهارم –

اگر دلبستگی هایت محدود و در دسترس باشد می تونی دردهای زندگیت را بهتر و خوب تر تحمل کنی و دلبستگی های این پیرمرددر طول بیش از نیم قرن اخیر چند چیز بوده است :خواندن روزنامه اطلاعات و حل جدولش ،پیگیری و تماشای مسابقات پرسپولیس (و در صورت امکان حضور در استادیوم )و زمان های زیادی به تنهایی فکر کردن ! هیچکی تا به حال نفهمیده به چه چیزهایی فکر کرده است !در این مورد کاملا خودخواه عمل می کند و هیچ چیز بروز نمی دهد !

و سرانجام .....خونسردی موهبتی است خدادادی که خداوند به هر کسی عطا نمی کند . یک لحظه با خودم فکر می کنم اگر من جای پیرمرد بودم حتما غالب تهی کرده بودم .

امروز مراسم هفتمش بود . دقیقا در زمان بازی پرسپولیس . غمگین بود و ناراحت و گریه هم کرد ولی مطمئنم بخشی از وجودش هم در استادیوم بود و پیگیر نتیجه بازی امروز.

بدشانسی های پیرمرد تمامی ندارد از روزی که پسرش رفته دو مساوی بی ارزش گرفته ایم . لعنت به این فصل ! پیرورد راست میگه :متاسفانه قهرمان نمیشیم !

 

پایان

حالا دیگر مرگش ثبت شده .زندگی در جریان است و مرگ او نیز بخشی از همین جریان است . ....تیتراژ ....اسامی بازیگران :ما  

موسیقی پایانی :لای لای بالام !

                                           لای لای !    

 

 


 
شش سکانس از حاشیه های یک مرگ معمولی
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧  

شش سکانس از حاشیه های یک مرگ معمولی

 

CHANGELING

بچه تازه به دنیااومده ظاهرا زردی داشته .مادر رو مرخص می کنند و می گن بچه رو دو روز دیگه بیاید و ببرید .

دو روز بعد بچه رو از بیمارستان میارن .اولین فرزندشان بودو پسر .

تو خونه پدر و مادر کمی که به بچه دقت می کنند یکمی گیج می شن. بچه کوچکترین شباهتی به آنها ندارد  تازه هیچ حسی هم تو اونها بوجود نمیاره .دو روز بعد متوجه می شوند که دو کودک بصورت اشتباهی تو بیمارستان جاشون عوض شده و بچه اصلی به خونه میاد .

سالها بعد هر وقت بین مادر و پسر دعوایی در می گرفت مادر با تشر به بچه می گفت :به خدا تو عوضی هستی ! من می دونم تو بچه من نیستی .تو بیمارستان عوضت کردند.

و اما بعد ....خودم دیدم امروز برای همان بچه چه جوری زار می زدو بر سر رو می کوبیدو فریاد می زد :کاش زنده می موند . پسرم رفت ! پاره تنم رفت .....

 

خاطره خوب

پنج یا شش بار بیشتر ندیده بودمش . نه فامیل میشه بهش گفت و نه رفیق ولی دوست خوبی بود . تو همین چند بار دیدار حس و حال و خاطره خوبی رو تو ذهن ایجاد کرده بود با اون سبیل معرکه و لبخند دوست داشتنیش .

یقین اگر می تونست امروز که وسط بازی پرسپولیس خبر رو شنیدم ،از اون بالا بالاها بهم می گفت :بابا کجا میای آخه ! ما که رفتیم !بشین فوتبالتو نیگاه کن.

 و بعد با لبخندی که همیشه از او در خاطرم مانده می گفت :قرمزو عشقه !

این حرف رو به "ف" هم گفتم . بهش گفتم نمی دونم چه جوریاست . من اونو پنج شش باری بیشتر ندیدم ولی تو همین زمان محدود اونقدر حس و حال خوب تو ذهنم ازش باقی مونده که نتونستم بهاحترامش اینجا نیام .

 

راننده جاده ها

از 13 سالگی پشت رل ماشین نشست و از همین سال رانندگی با ماشین سنگین رو شروع کرد.

بیش از سه دهه بود که راننده گی می کرد . همیشه می گفت : من دست فرمونم یک یکه .

بهش می گفتند:بپا جاده نخورتت !

می گفت :من جاده رو می خورم .

و عاقبت جاده اونو خورد .ولی راست می گفت واقعا رانندگیش یک یک بود .اما حادثه ای که باید رقم می خورد اتاق افتاد.

 

موهبت بچه نداشتن

حالا رفته ..به همین سادگی .دلم واسه بچه اش سوخت که هنوز نمی دونست و نمی فهمید بی پدری یعنی چه . تو حیاط خونه واسه خودش بالا و پایین می پرید . سردر خونه و کوچه پر بود از اعلامیه و پرچم سیاه و عکس باباش ولی حالیش نبود.

مرتب از مامانش می پرسید :مامان چرا هرچی به موبایل بابا زنگ می زنم جواب نمی ده ؟!

اینجا یهویی خوشحال شدم واسه بچه یا بچه های نداشته ام که نیستن و وجود ندارن برای دیدن چنین روزهایی . سخته ......

پدرش کناری نشسته بود و می گفت :ما هممون بچه داریم و بچه هامون رو دوست داریم ولی اون عاشق بچه اش بود و این بچه رو یک جور عجیبی دوست داشت .

 

پهلوان

دمش گرم ..."ف" بهش گفت :مرام و معرفت رو در حق این خانواده تموم کردی .با وجود این همه کدورت و خاطرات بد و ناخوشایند حالا به درد خورده بود .راستی اگر اون نبود چطوری می شد ؟ کسی چه می داند شاید باعث خراب شدن زندگی ورزشی و قهرمانی این کاپیتان سابق تیم ملی و پرسپولیس همین خانواده بودند ولی حالاقهرمان تو این وضعیت بغرنج به دادشان رسیده بود. اگر او نبود ....راستی چطوری میشه آدمی با این همه ظلمی که در حقش میشه حاضره در روز سختی به داد ظالم برسه ؟

به نظر من اینکه کارش یه جور انتقام بود.انتقام گرفتن با خوبی و مهر بدترین نوع انتقامه ...دردش خیلی زیاده برای ظالم و لذتش بیشتر برای مظلوم ...اونجا دیدم !

دمش گرم ....همه اونجا شرمنده اش شدن ...حتی من !

 

ذهن بیمار

رفتم تو محلشون یه غذایی چیزی بخورم . گرسنم بود.سفارش یه ساندویچ بندری دادم . صحبت مغازه دار و تعدادی از مشتریان در مورد مرگ او بود . به اشتباه فکر می کردند او پدر "آ" است .

یکیشان گفت : چه بهتر که رفت . خوش به حال زنش ! حالا راحت تر با x3 میتونه جولون بده !

اون بنده خدا که از خودش چیزی نداشت چه برسه به اینکه بخواد واسه زنش چنین ماشینی هم بخره . وقتی اسم "آ" رو گفتند گرفتم قضیه چیه .مامان "آ"رو من می شناختم .هم سن و سال و همبازی سالهای بسیار دور بچگی ....خیلی زودتر از ما افتاد تو دام زندگی و طبیعتا زودتر از ما هم غرق زندگی شد .

ولی همیشه خصوصیات "مالنایی "اش باعث می شد همیشه شایعات زیادی پشت سرش باشه .

من که از بچگی می شناختمش می دونستم که همیشه سرش تو لاک خودش بود و گیج در عوالم خاص خودش ،چه زمانی که مجرد بود و چه بعد که ازدواج کرد و بچه دار شدو البته همیشه پایبند به اخلاق .یاد فیلم "مالنا" و "زوربای یونانی"  افتادم و شایعاتی که پشت سر "مالنا" و "بیوه زن" از طرف مردان و زنان درست شده بوددر حالیکه تماشاگر می دانست آنها کوچکترین تقصیری در ذهن بیمار این مردان نداشتند و قربانی که همیشه "زن " بوده و هست .

کسی برای یک ذهن بیمار دادگاه تشکیل نمی دهد.

هنوز نمی دونم چرا اونجا ناراحت و عصبی شدم و چرا هیچی بهشون نگفتم .....

 

توضیح -مالنا فیلمی است از جوزپه تورناتوره با بازی مونیکا بلوچی


 
تئاتر بلوار
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧