پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

پاسخ بدون روتوش فرهاد جعفری به یادداشت "فرهاد جعفری ،کافه پیانو و باقی ماجراها "
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  

اول سلام خدمت دوستان عزیزو محترم و ممنون بخاطر نظرات خوب و مفیدشون ...در خصوص پست قبلی دوست نویسنده و عزیزم آقای فرهاد جعفری توضیحاتی را جهت اطلاع بنده و احیانا خوانندگان محترم این وبلاگ ارائه کرده است که من با کسب اجازه از ایشان در این وبلاگ منتشر می کنم . در این توضیحات بخشهای رنگی عینا توسط ایشان به اینصورت نوشته شده و نشان از تاکید ایشان دارد . در خصوص موارد چهارگانه ای که دوست عزیزم آقا فرهاد برایم نوشتند توضیحاتی را به ایشان ارائه کردم که در پایان نوشته آقای جعفری آورده می شود ..منتظر نظرات دوستان در این خصوص هستم و از آقای فرهاد جعفری بخاطر سعه صدر بالاش و پاسخگویی و اظهار لطفش ممنونم ...و اما بخونید متن فرهاد را در خصوص این یادداشت :

جناب حسنی

آقا فرزاد عزیز

سلام

 

با تشکر از ابراز محبت‌تان.

مطلب جنابعالی را در وبلاگ تان خواندم و استفاده بردم. تنها یکی دو چیز را بهتر است در مطلبتان عوض کنید که درست تر بشود. البته ربطی به داوری ها و قضاوت های شما ندارد. بلکه مربوط به اخباری ست که باید تصحیح شود:

1)     عبارت روی پوستر من آن نبود که شما نوشته ای. بلکه این بود: فرهاد جعفری؛ روزنامه نگار، نویسنده و دانشجوی حقوق

2)     فرهاد جعفری شخصا پوسترهایش راتوزیع می کرد اما نه جلوی دبیرستان های دخترانه.‌

شاید دیگران چنین کرده باشند اما خودش چنین نکرده.

3)     تقریبا هیچگونه ویرایشی از سوی شخص ثالثی روی کافه پیانو صورت نگرفته. جناب یزدانی خرم هم، گویا در یکی دوجا فرموده اند که مایل نبوده اند اسم شان در شناسنامه کتاب درج شود.
ضمن اینکه؛
کافه پیانو ابتدا از ارشاد خراسان مجوز گرفت و بعد به ناشر (نشر چشمه تهران) سپرده شد.

4)     این قسمت مطلب شما هم البته سلیقه شماست و محترم. که نوشته اید:

...فرهاد رو تو عرصه روزنامه نگاری زیاد قبول ندارم -رک و راست - چرا که تو این سالهای اوج روزنامه نگاری کمتر مطلب درست و حسابی از اون خوندم اما از حق نگذریم تعریف مجله یک هفتمش رو زیاد شنیدم از خواننده های حرفه ای مجلات هر چند خودم هیچ وقت مشتری این مجله نبودم ...تو سالهای بعدش هم که واقعا از کسی انتظاری نبود
همانطور که نوشتم این نظر حضرتعالی ست و به جای خود محترم است. اما حکایت این است که چطور می‌شود که روزنامه نگاری کارش را بلد نباشد اما خوانندگان حرفه‌ای مطبوعات؛ تعریف مجله اش را زیاد بکنند؟!

ضمن اینکه: اگر احیاناً شما نزدیک به 600یادداشت سیاسی و تحلیلی فرهاد جعفری را در فضای مجازی و سایت هایی چون لیبرال دموکرات و گویا نخوانده باشید (آن هم اتفاقا مربوط به همین سال هایی که نوشته اید از کسی انتظاری نمی رفت / که من برخلاف شما معتقدم آزادترین سال‌های پس از انقلاب از حیث آزادی بیان بوده است سه سال اخیر) تقصیر من چیست برادر جان؟!
یا تقصیر من چیست جان برادر که نوشته‌هایم در مطبوعات داخلی فرصت انتشار ندارند؟!

 

درهر حال، از ابراز لطف تان و اینکه از نوشته تان باخبرم کردید سپاسگزارم. در فرصت مقتضی مطلب تان را در گفتمگفت منتشر خواهم کرد. چه آن را اصلاح کرده باشید چه نه.

 

      با آرزوی سلامتی و احترام بسیار: فرهاد جعفری

.......................................................................

و توضیحات فرزا حسنی در خصوص نکاتی که فرهاد جعفری متذکر شدند به این شرح است :

 

دوست عزیزم ..برادر بزرگوارم

فرهاد خان یا فرهاد جان جعفری

هر چند قبلا حضورا همدیگر را در تهران دیده ایم اما شاید شما خاطرت نباشد ... به هر حال در آن دیدار فرصتی دست نداد که با هم گفت و گویی داشته باشیم .ممنون که این یادداشت رو خوندی و ممنون که توضیحاتی را برای من قلمی کردی. در مورد توضیحاتی که ارائه کردی باید چند نکته رو بگم خدمتتون :

اول - در خصوص عبارت روی پوستر راستش حافظم خوب یاری نکرده بود باید ببخشید حق با شماست .الان که فکر میکنم یادم میاد عبارت دقیق روی پوستر چی بود ..کلکسیون پوسترهای من در آن دوره به هنگام اسباب کشی به تهران از بین رفت و من یادم رفته بود و این موضوع را حتما روی وبلاگ تصحیح خواهم کرد .


 
دوم - در خصوص توزیع پوسترها اگر مجددا متن وبلاگ را بخونید می بینید که من از عبارت شایع شدن نوشتم .عین متن اینچنین است :

"....تو شهر شایع شده بود که فرهاد پوسترهاش رو، رو دیوار     نمی چسبونه بلکه توزیع می کنه "اونهم خودش به تنهایی و برای توزیع پوسترهاش حتی جلوی دبیرستانهای دخترانه هم میره و کلی دخترا کشته و مردش هستند"

فرهاد جان من آن موقع در مشهد دوم دبیرستان بودم و همه ما از اون روزها خاطرات زیادی داریم .می دونم که اون روزها چه جوی علیه تو بوجود اومده بود و این ها شایعاتی بود که نسبت به تو ایجاد شده بود و مردم می گفتند و من عینا نقل کردم – گذشته ها گذشته و امروز از اون روزها تنها نام فرهاد جعفری مونده و بس ..شایعات عمر کوتاهی دارند فرهاد جان - ولی راستش رو بخوای در اون روزها من تو رو بخاطر نوع تبلیغاتت تحسین می کردم و به نظرم توزیع پوسترهات هم یک نوع روش تبلیغاتی می تونسته باشه و با این مساله اصلا مشکلی ندارم و به اون هم هیچ گونه ایرادی نمی گیرم .

سوم -در خصوص ویرایش کتابت استناد کردم به شناسنامه کتاب و در این خصوص اطلاعاتی نداشتم و با توضیحات شما موضوع را فهمیدم .ممنونم از این توضیح

چهارم - (اگر خوانندگان محترم اجازه بدهند بخشی هایی از این توضیح شخصی است که عینا به فرهاد جعفری گفته ام و بخش های عمومی تر آن در پی می آید در قسمتهایی که سه نقطه درج شده بخشهایی حذف شده است)

 فرهاد جان می دونی که تو این سالها خیلی ها تو عرصه روزنامه نگاری مطرح شدند و نوشته های داغی رو منتشر کردند و واسه خودشون اسم و رسمی پیدا کردند ... .شروع دوران دانشجوییم مصادف بود با آمدن خاتمی و جریانات کوی دانشگاه و ...تا سال 79 مرا هم تب نوشتن عجیب گرفته بود و نوشته های مختلفی را در ...نوشتم که ...و تازه داشتم جا می افتادم تو این عرصه که 12 اردیبهشت 79 روزنامه ها رو بستند و من هم از همون موقع دیگه نه سیاسی نوشتم و نه فرهنگی ..مجددا از سال 81 فقط در حوزه اقتصاد و صنعت در برخی روزنامه ها نوشتم ..مقصودم از این توضیحات چیه ؟ می خوام بگم تو اون دوره که خیلی ها مطرح شدند فرهاد جعفری یا خود من نیز جای کار بسیاری داشتیم ولی امروز رورواست در ردیف اون گروه پیشروان روزنامه نگاری سالهای 77 تا 79 قرار نمی گیریم .حال چه استعداد داشته باشیم یا نداشته باشیم . در خصوص آثارت تو سایت ها هم باید بگم خیلی از کارات رو تو گویا خوندم .فرهاد جان لازمه بگم تو همون سال ها من هم تو گویا تقریبا هفته ای یکبار مطلب داشتم ....ولی خودت می دونی که اون موقع کاربران اینترنت خیلی کم بودند و با وجود اینکه من هم تو اون سالها بیش از 100 مطلب منتشر شده تو اینترنت دارم اما اون رو جزو سوابق مفید خودم به حساب نمیارم چون خواننده زیادی نداشته و بیشترین آمار من حداکثر 10 هزار خواننده بوده -اونهم فقط یکبار - پس فرهاد جان مقصود من از قبول نداشتن تو تو عرصه روزنامه نگاری یعنی اینکه می تونستی بین روزنامه نگارای اون روزها خیلی مطرح بشی ولی نشد و تقریبا جزو استعدادهایی هستی که تو اون سالها هدر رفت .نمونه بارز دیگر از بچه های مشهد می تونم از ... اسم ببرم که اونم الکی الکی حیف شد .امروز کجاست /تو کدوم روزنامه درپیتی می نویسه /چیزی ازش می خونی ؟اصلا روزنام هایی که اون توش می نویسه به مشهد می رسن ؟

فرهاد جان می دونی راستش تو اون سالها متوجه شدم که روزنامه ها هم مثل سایر جاها باندهایی هستند که هر کسی رو راحت توشون راه نمی دن و باید خیلی چیزها بدی تا بتونی بنویسی ..اما خوب حالا راحت تر شده و می تونی بدون دغدغه تو وبلاگ برای خودت بنویسی ...

سرت رو دردآوردم ..اما حرف آخر ..ممنون از دقت نظرت ...تو عرصه نوشتن خیلی آینده خوبی رو برات می بینم و می دونم که تو این عرصه موفق می شی .می دونی چرا ؟چون تو این عرصه تو یک سری خواننده وفادار بعد از اولین نوشتت پیدا کرده ای حالا مهم نیست که 10 یا 20 هزار نفر باشند مهم اینه که اونچه رو که نوشتی می خونند و این یعنی رسالتت رو انجام داده ای و خواهی داد .

...موفق باشی و امیدوارم که به زودی دیداری از نوع فیزیکی داشته باشیم ..هنوز کافه پیانو رو تموم نکردم که نظرم رو کامل  برات بنویسم ..راستش دارم باهاش لاس می زنم و دلم نمیاد زود تمو بشه ...کم کم می خوانم ..می دونی کتاب خوب این روزها کم پیدا میشه ..تمومش کنم چیکار کنم؟!

و در ادامه می خونید توضیحات فرهاد جعفری را در پاسخ به توضیحات من :

 

 

سلام فرزاد خان

می دانم که شما هیچ مسئله ای با این قضیه (توزیع پوستر در برابر مدارس دخترانه) مشکلی نداری. اما نقل چنین شایعه ای هم ؛ کمک کننده به آن فضای ناجوانمردانه است.

خب خیلی شایعات دیگر هم بود. از این هم زشت تر. اما فکر نمی کنی نقلش موجب گسترشش می شود؟!

 

به هر حال میل خودت است. من از این جهت گفتم که شما در جهت گسترش یک خبر دروغ و غیرموثق مرتکب عملی نشده باشی که نادرست است همین.

 

انتشار نامه من در وبلاگت هم بلامانع است از دید من.

 

                                                          قربانت: فرهاد

 


 
فرهاد جعفری ..کافه پیانو و باقی ماجراها
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  

گه ملحد وگه دهری وکافر باشد

گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

مردی که زعصر خود فراتر باشد

باداداش کوچولو قرار گذاشته بودیم بریم انقلاب برای خرید چند تا کتاب کمک آموزشی جدید ..داره میره اول دبیرستان ..رفتیم انقلاب و سری به فروشگاه جدید گاج زدیم و کلی به مهندس جوکار عزیز حال دادیم - براشون تو دفتر فروشگاه یک اظهار نظر کامل نوشتم و کلی کارکنانش حال کردن ،آخه می گفتن هیچکی به اندازه شما برای ما نظر نذاشته - در عوض اونا هم کلی به ما حال دادن و ضمن 10 درصد تخفیف چند تایی هدایای تبلیغاتی هم به ما دادند و ادرس ایمیل ما رو گرفتن تا برامون ایمیل جدیدترین کارشونو بفرستن و یک بلوتوث خوب تبلیغاتی هم برای داداش فرستادن رو موبایلش که یک دیکشنری فارسی به انگلیسی هم توش بود .این جوکار فکرش خوبه ..دو سه سال پیش هم که دیدمش افکار باحالی تو سرش بود و اگر اتفاق خاصی رخ نده بیش از اینا موفق خواهد بود .

بعد از خرید کتابهای آموزشی با داداش سری به سایر کتابفروشی های انقلاب زدیم ."دکتر "گفته بود که کتابی رو که اینروزها تو بازار کتاب خیلی سرو صدا کرده براش تهیه کنم .اسم دقیقش رو نمی دونست .خودم هم دقیقا اسمش رو نمی دونستم اما روی جلدش رو تو روزنامه کارگزاران دیده بودم .

به یارو کتابفروشه گفتم :آقا! یه کتابه جدید رمان ایرانیه اومده که پرفروشه .

کتابفروش بلافاصله یک کتاب" کافه پیانو "گذاشت جلوم .

گفتم :اینو نمی گم ..یکی دیگه است اگر جلدش رو ببینم میشناسمش ..

کمی فکر کرد و بعد کتاب "بیوتن " از رضا امیر خانی رو گاشت جلوم . خودش بود ...گفتم :آره همینه

به چاپ چهار رسیده بود و قیمت شش هزارو پانصد تومان بود - یا به عبارتی شش و نیم داریک یا دریک - پولو دادم و خواستم بیرون بیام یهو به سر زد که کافه پیانو رو هم بخرم -رسیده بود به چاپ هشتم -..به یاد روزهای قدیم و با خودم گفتم بزار ببینم این روزنامه نگار سابق مشهدی آقا فرهاد چیکار کرده و چی نوشته ....

چند روز پیش با دکتر صحبت همین کافه پیانو بود .دکتر چند سالی هست که از فضای کتاب خوندن بیرون اومده و دیگه مثل سابق کتابهارو داغ داغ نمی خونه ..بهش گفتم که آره یک چنین کتابی اومده از فرهاد جعفری و بعد براش از فرهاد گفتم ....

فرهاد جعفری - سال 74 -انتخابات مجلس پنجم شورای اسلامی -مشهد

اون روزها تب انتخابات مجلس شورای اسلامی پنجم تو مشهد بدجوری داغ بود و تعداد زیادی کاندیدای ورود به مجلس بودند .یادم میاد تو اون دوره حمیدرضا فاکر و ترقی و شیرازیان و صدیقی  و انصاریان و خیلی های د یگه کاندید بودند .

یکی از تفریحات من در اون دوره جمع آوری یک کلکسیون از پوسترهای کاندیداهای مجلس بود .

تو کوچه و خیابان از دست طرفداران کاندیداها یا از در و دیوار انواع پوسترها رو جمع می کردم و نگه می داشتم . مثلا یکی از کاندیداها کاراته کار بود و کمربند مشکی داشت و با عکسی ورزشی پوستر تهیه کرده بود یا ترقی عکس یک پیرمرد فقیر را که او را در آغوش گرفته بود را بر پوسترش زده بود یا خانم صدیقی که در دور اول انتخابات به همراه همسرش یک پوستر مشترک داشتند و در دور دوم به ناگهان یک پوستر با فیس و تصویر متفاوت زد که تو انتخابش خیلی موثر بود . همه تو اون روزها راجع به این تغییر تصویر یک نفر در فاصله دو دوره انتخابات صحبت می کردند .یا دکتر انصاریان با ریش به اصطلاح بزی پوستری چاپ کرده بود که همه می گفتند چه آدم با کلاس و خوش تیپی هست و عاقبت هم رای اورد و بعدها مردم مشهد فهمیدند از خاوری هاست که سایر نقاط صورتش ریش نداشته که بزاره .. اینا همه  حواشی انتخابات تو مشهد نبود . همه حواشی یک طرف و قضیه این فرهاد خان جعفری ما یک طرف ..

وقتی برای اولین بار پوستر انتخاباتیش رو دیدم کلی تعجب کردم . من اون موقع تقریبا همه پوسترهای کاندیداهای مشهد رو جمع کرده بودم . پوسترش از طریق یک رهگذر به دستم افتاد ..بسیار ساده و متفاوت بود یک پوستر عرضی بود که نصف آن تصویر همین فرهاد کافه پیانوی خودمان بود و سمت دیگرش صفحه سفیدی و در انتهای سمت چپ صفحه سفید هم یک مثلث قرمز حک شده بود و این عبارت :" فرهاد جعفری :روزنامه نگار ،نویسنده و دانشجوی حقوق  "

با ادامه توزیع پوسترهای فرهاد جعفری تو مشهد این تعجب همه گیر شد ...همه جا از فرهاد صحبت می کردند ..نوع تبلیغاتش متفاوت بود و برای اولین بار یک کاندیدای بدون ریش و حتی سبیل با یک چهره و قیافه خاص و عینک بر چشم و تبلیغات متفاوت اومده بود برای رقابت با سایر رقبا ...اسم فرهاد رو تا اون موقع نشنیده بودم ولی می گفتند تو توس می نویسه -توس اون وقتها تو مشهد فکر کنم توسط جوادی حصار در می اومد و روزنامه محلی و استانی بود با قیمت دو تومان - تو شهر شایع شده بود که فرهاد پوسترهاش رو رو دیوار نمی چسبونه بلکه توزیع می کنه اونهم خودش به تنهایی و برای توزیع پوسترهاش حتی جلوی دبیرستانهای دخترانه هم میره و کلی دخترا کشته و مردش هستند ...در مدت کوتاهی قضیه فرهاد جعفری نقل اول همه محافل خانوادگی و جمعی مردم مشهد شد ...روز انتخابات من که برای اولین بار رای می دادم کنجکاوانه از دوستان و آشنایان می پرسیدم به فرهاد جعفری رای می دهند یا نه ؟ و اونها همه می گفتند که به فرهاد رای می دهند ...باری در پای صندوقها خیلی همهمه بود و خیلی ها دنبال کد انتخاباتی فرهاد بودند و بقیه افراد و بخصوص جوانان و دختران هم به بقیه رای دادن به فرهاد رو توصیه می کردند . اگر حافظم یاری بده اون دوره انتخابات مشهد به دور دوم کشیده شد اما در کمال تعجب اسم فرهاد خان جزو حائزین اکثریت نبود ..بماند ....بعد از این کمتر از فرهاد تو مشهد چیزی شنیدیم و بعد شنید م که به تهران رفته ...بعد ها هم که مجله یک هفتم را راه انداخت و گاه و بی گاه هم مقالات و یادداشتهایی رو از او تو سایتهای اینترنتی می دیدم .....

فرهاد جعفری -سال 84 - مجله -تهران

دیدار با فرهاد جعفری از آن ماجرا تا 10 سال بعد میسر شد .برای صفحه آرایی یک مجله که سردبیر آن بودم به یک دفتر مطبوعاتی رفته بودم که وارد دفتر شد و با طراح و من که مشغول کار وبدیم  حال و احوالی کرد و رفت .

به طراح گفتم :این فرهاد جعفری نبود -گردی از سفیدی بر موهاش نشسته بود -

گفت :از کجا می شناسیش ؟

گفتم :کی هست که تو مشهد زندگی کرده باشه و فرهاد جعفری رو نشناسه و ادامه دادم من تا به حال اونو ندیده بودم اما از اون پوستر انتخاباتی و ته لهجه مشهدیش تونستم تشخیص بدم خودخودشه ...

فرهاد جعفری -سال 87-کافه پیانو -تهران

حالا کتاب رو خریده بودم و به همراه کتاب بی وتن می تونستم چند روزی مشغولش باشم . این یادآوری خاطرات گذشته باعث شد اول برم سراغ کافه پیانو ..کتابی ساده با یک لوکیشن ثابت به نام کافه پیانو و مشتری هایی که می آیند و می روند و هیچ اتفاق و حادثه خارق العاده ای را ایجاد نمی کنند - هنوز صفحه 60 کتاب هستم -ولی شیطنت کردم و ته کتاب رو هم خوندم ...ظاهرا داستان خود خود فرهاد خان هست تو این روزگار ...اما فرها تونسته خیلی راحت و روان بنویسه در فاصله ای حدود یک ماه این کتاب رو نوشته و بعدش هم مهدی یزدانی خرم ویرایشش کرده و بعد رفته برا ی مجوز و باقی قضایا و بعد منتشر شده ..حالا چرا اینطوری موفق شده ؟ راز موفقیت کافه پیانو چیه ؟

فرهاد در این عرصه تا پیش  از این حتی برای کتاب خوان های حرفه ای هم شناخته شده نبود اما امروز تو وبلاگها و وب سایتها و مجلات و روزنامه ها همش از او و از کتابش می نویسند .....راستی راستی رمز موفقیتش چیه؟

اون روز که با دکتر صحبت می کردم ازش اینو پرسیدم ....می دونید چی گفت ..گفت من که این آدم رو نه دیدم و نه می شناسمش اما می تونم حدث بزنم که خیلی آدم باهوشیه و می دونه اطرافیانش تو هر روزگاری چی می خوان ...اون که تونست تو سال 74 اون شور و حال رو تو مشهد به وجود بیاره -شاید واقعا هم نمی خواست بره مجلس فقط می خواست بشناسنش - حالا بعد از 13 سال از اون ماجراها هم بلده چطوری یک کتابی رو بنویسه و بعد بصورت خاص و بدون استفاده از ابزارهای تعارف تبلیغاتی کتابش رو معرفی کنه و به تجدی چاپهای مکرر برسونه ..نمی دونم باید رو نظر دکتر فکر مک ..فرهاد رو تو عرصه روزنامه نگاری زیاد قبول ندارم -رک و راست - چرا که تو این سالهای اوج روزنامه نگاری کمتر مطلب درست و حسابی از اون خوندم اما از حق نگذریم تعریف مجله یک هفتمش رو زیاد شنیدم از خواننده های حرفه ای مجلات هر چند خودم هیچ وقت مشتری این مجله نبودم ..تو سالهای بعدش هم که واقعا از کسی انتظاری نبود ..با این همه فکر کنم تو عرصه نویسندگی حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشد ...به عنوان یک خواننده حرفه ای رمان و داستان کوتاه ایرانی اینو با خوندن همون 60 صفحه اول کافه پیانو با قاطعیت می گم ...شعری رو هم که اول پست آوردم به نقل از کافه پیانو بود تو صفحه 31کتاب ..اما راستی راستی فرهاد فکر می کنه فراتر از عصر خودشه ؟!من که اینطور فکر نمی کنم ....بماند


 
اگر عمر دوباره داشتم ..چه ها که نمی کردم
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  

دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف کرد ،بخوانید:اگر عمر دوباره داشتم مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم. سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم .

پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم.. سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم. به سیرک بیشتر مى رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: 'شادى از خرد عاقل تر است'

 


کلمات کلیدی: عمر ،ساعت ،کاریکاتور
 
می ترسم ...چه کنم ..می ترسم
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم
ولی از ائینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من!!!

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

شعر بالا یکی از شعرهای محبوب من هست از حسین پناهی عزیز که بارها اونو خونده ام . اما یک خاطره هم بشنوید از من و حسین پناهی دوستی که هیچگاه او را ندیدم  :برای ارسال بار به فرودگاه مهر آبادرفته بودم و در قسمت بارنامه مشغول بسته بندی بارهای ارسالی برای شهرستانها بودم که ناگهان محموله عجیبی به محوطه قسمت بارنامه فرودگاه وارد شد تا پس از بسته بندی و طی مراحل برای ارسال آماده شود . محموله جسد بی جان حسین پناهی بود که قرار بود از تهران به یاسوج منتقل شود ...بی اختیار به یاد اون مصاحبه عجیبش در سالها پیش افتادم -در برنامه جنگ هفته- که فکر کنم غفاری مجری اون برنامه با حسین پناهی انجام داده بود با وجود اینکه سالها از اون گذشته بود اما هنوز درخاطرم مانده بود .او گفت بیش از چهل سال عمر نخواهد کرد و با قاطعیت عجیبی این حرف رو به مجری زد ..ده سال از اون مصاحبه گذشته بود و من حالا در فرودگاه با جسدی صادق رو برو بودم ..کار خود واگذاشتم و برای اعزامش به یاران همراهش کمک کردم ..باید به دژکوه بازمی گشت این دوست تنها ...


 
زیباترین خودکشی
ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧  

در سال 1947،Evelyn McHale پس از جدایی از نامزدش خود را از طبقه هشتاد و ششم ساختمان امپایر استیت به پایین انداخت.لحظاتی بعد Robert Wiles،عکاس آمریکایی از این صحنه عکسی گرفت که به زیباترین خودکشی معروف شد...آدام دا ایستیر اوله بوجور اولسین ...والا


کلمات کلیدی:
 
یاد ایام
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧  

گاهی وقتها یه اتفاقاتی باعث میشه یهویی بدون اینکه قصد قبلی داشته باشی و فکری به سرت زده باشی برگردی به گذشته هات ..حالا گذشته های دور یا نزدیک فرقی نمی کنه  ...جالبه ..امروز برام یه اتفاقی افتاد که برگشتم به حدود شش سال پیش ..یاد دوران دانشگاه و درس خوندن و نمره گرفتن و واحد پاس کردن و شب نشینی تو خونه بچه ها تو شبهای امتحان برای درس خوندن ..یادمه منو ومسعود همیشه شبهای امتحان تو خونه بچه هابودیم خونه رضا و فاخر واز سعید هم میخواستیم اون شب حتما اونجا باشه ...رضا و فاخر خونه دانشجویی داشتن و به شدت درس می خوندن و سعید هم که ساکن تهران بود تو درس خوندن سنگ تموم میذاشت و همیشه نمرات خوبی می گرفت اما من و مسعود همیشه شب امتحانی بودیم ..نه درس می خوندیم نه کلاس درست و حسابی می رفتیم و نه اینکه جزوه درست و حسابی داشتیم .

شب های باحالی بود بچه ها که از چند هفته قبل به شدت درس خونده بودن شب آخر خودشون رو مهیای مرور نکات کلیدی می کردند و اینجا بود که من و مسعود سرشون خراب میشدیم .این اصل ماجرا و کلید معمای ما بود:نکات کلیدی

با اصرار بسیار زیاد از بچه ها می خواستیم نکات کلیدی اون درس رو به ما بگن و برامون چند تا مساله حل کنند و اونا با اکراه و فقط برای اینکه من و مسعود مزاحم مرور اونها نشیم ظرف یک ساعت تمام نکات کلیدی وخلاصه  درس رو به ما می گفتند  بعد سعید هم برامون دوتا مساله حل می کرد ..بعد از حل مساله ساعت حدود ٢ نیمه شب میشد و ما باید فردا مثلن ساعت ١٠ صبح می رفتیم دانشگاه برای امتحان ..در این موقع من یه یالله می گفتم و از بچه ها تشکر می کردم و میرفتم خونه برای خوابیدن -چه خوابهای لذت بخشی بود این شبها -و مسعود هم که راهش دور بود همونجا یک گوشه ای می خوابید .رضا و فاخر و سعید هم که از شر ما راحت شده بودند دوباره به درس خوندن ادامه می دادند و این کار ادامه داشت دقیقا تا یک ساعت قبل از امتحان ..نه خوابی و نه استراحتی ...و بعد هم سر جلسه اونا رو میدیم ..من و مسعود با کوهی از اطمینان و غرور در صندلی خود می نشستیم و قبل از شروع هم لبخندی به هم تحویل می دادیم و به جنگ سئوالها می رفتیم

..حدث میزنید نتیجه امتحانات معمولا چی بود ؟ مسعود اغلب مواقع نمره ١٢ می گرفت و روی این نمره یک عرق خاصی داشت و من هم معمولا نمره خوبی می گرفتم (١۵ به بالا )چون اونقدر تو ورقه رو پر می کردم که احتمالا استاد فکر می کرده خیلی حالیمه و حوصله نمی کرد تمام مطلب رو بخونه یادم نمیاد تو هیچ امتحانی کمتر از حداقل هشت صفحه رو پر کرده باشم حالا فرقی نمی کرد امتحان ادبیات بود یا شبیه سازی یا برنامه نویسی کامپیوترو یا آمار و احتمال..اما میدونید کجای موضوع جالب بود ؟اونجا که رضا و فاخر همیشه کمتر از من نمره می گرفتند دیدن نمره ١٠ یا ١١ اون دوتا توی بورد دانشگاه باعث خنده من و مسعود میشد و هیچوقت نمی دونستیم دلیل این موضوع چی می تونه باشه - بین خودمون باشه در یکی دو مورد هم اتفاق افتاد که رضا یا فرشاد تو اون درس نمره زیر 10 گرفتن و اون درس رو افتادن به جون خودم راست میگم - ...سعید هم که از اون دوتا درس خوانتر بود به ندرت میتونست نمره ای در حد من و یا بالاتر از من بگیره ..هنوز هم بعد از این همه سال دلیل این مساله رو نفهمیدم ..به هر حال من همه جا گفتم بخش  مهمی ازپاس کردن  واحدها را مدیون این سه نفر هستم (هم من و هم مسعود )

بعد از شش سال از دوران دانشگاه و هفت سال از اون روزهای باحال امروز زنگ زدم به سعید . تو این مدت همدیگرو ندیده بودیم ...پشت گوشی گفتم :سلام ببخشید میشه جزوه ریاضی ٢تون رو به من بدید کپی بگیرم ؟اون هم بدون مقدمه گفت :فکر کنم شش سال دیر اومدین ؟شما ؟

و خلاصه بعد از اینکه منو شناخت قرار گذاشتیم و دیدمش ...قیافش زیاد تغییر نکرده بود و فقط کمی چاق شده بود ولی می گفت قیافه من بسیار تغییر کرده ...می گفت کمی زیادتر پیر شده ام  ..بگذریم ..


کلمات کلیدی:
 
شبه انفجار جهانی ...زلزله ...تایپ
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧  

یادمه یه زمانی با ابراهیم نبوی عزیز صحبت می کردم ..قضیه مال سال ٧٩ است یعنی چند سال پیش ؟حدود هشت سال پیش ..اون روزها اون ستاره بی چون و چرای روزنامه نگاری بود و نوشته هاش کولاک می کرد ..اون می گفت :پسر جان عادت کن دیگه از کاغذ و قلم برای نوشتن استفاده نکنی ..سعی کن نوشته های رو تایپی بنویسی ..این طوری درسته هم زحمت تایپیست رو کم می کنی و هم اینکه دستت روون میشه ..خوب می دونید خیلی سخته که آدم بخواد همزمان که فکر میکنه تایپ هم بکنه ..من یه زمانی تندنویسی می کردم چون میترسیدم اون چیزی ور که در لحظه به ذهنم میاد رو سریعا رو کاغذ منتقل کنم تا نپره ...بعدها که به تایپ مسلط شدم از رو ابراهیم نبوی استفاده کردم و الان هم وقتی می نویسم به سرعت تایپ می کنم و برای همین هم در اغلب نوشته هام اشتباهات تایپی رو می بیند ..یکی از مشکلات عمده هم در حال حاضر پاک شدن دکمه های حروف روی کیبورد است ...بعضی از حروف پاک شده و من باید از روی حدث و گمان اون دکمه ها رو فشار بدم که بعضا این حدث درست در نمیاد و خواننده احتمالی به مشکل بر می خوره ...بگذریم از این خاطره کوچیک و شرح حال فعلی ...

امروز این جریان آزمایش مهم در مرز فرانسه و سوئیس خیلی سرو صدا به پا کرده و همه مشغول کسب خبر هستند ..ظاهرا قرار است یک شبه انفجاری شیه انفجار اولیه تاریخ جهان که منجر به بوجود امدن کهکشانها و ستاره ها و سیارات شد انجام بشه ..خیلی ها هم از حالا ترس برشون داشته که نکنه با این کار یکدفعه جهان منفجر بشه و زندگیشون از بین بره -راستی شما چه نظری دارین ؟اگه جهان از بین بره اتفاقی میفته ؟نه نمی افته -

یه خبر بدی هم شنیدم و اون اینکه ظاهرا حدود ساعت ١۵ امروز زلزله ای تو حوالی بندرعباس رخ داده که امیدوارم صحت نداشته باشه و کذب باشه و اگر هم رخ داده تلفات انسانی بوجود نیومده باشه .


 
بعضی حرفها تو بعضی فیلم ها
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  

ساعت از سه بامداد گذشته ...فیلمی رو دیدم به نام "از شنبه تا پنجشنبه "با بازی آتنه فقیه نصیری و فرهاد قائمیان و حمید رضا پگاه و به کارگردانی حجت قاسم زاده اصل و به تولید "سیما فیلم "...فیلم جالبی بود نه از نظر تکنیکی و بازی ها و کیفیت ...از جهت فیلمنامه ..کارگردان که اتفاقا نویسنده ابن فیلمنامه هم هست تلاش کرده تمامی حرفهای بکر و گفتنی جهان رو بخصوص در حوزه مسائل انسانی  رو تو این فیلم از زبون بازیگراش مطرح کنه ..در برخی سکانسها بازیگر بطور مستقیم رو به دوربین می کنه و عینا جملاتی رو که نویسنده نوشته بصورت مونولوگ بیان میکنه ..جملات بسیار زیبا و جالبی بودند این جملات ..هر چند فیلم دارای ضعف های ساختاری فراوانی بود ولی این جملات و دیالوگ ها صرف نظر از فیلم به نظرم فوق العاده بود و بسیار زیبا ..خوشحال شدم از دیدن چنین فیلمی ...اگر گیرش آوردید حتما ببینیدش ..خوشحال میشم اگر تو آرشیوم یک نسخه شو داشته باشم .


 
خاتمی و اس ام اس ها
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  

این روزها اس ام س های زیادی برام میاد برای دعوت از خاتمی بخاطر کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری..این یکی جالب بود از یکی از دوستان :

آزادی ،توسعه و عدالت پیشکش !!

برای نجات اندک آبروی باقیمانده ایرانیان

 از "خاتمی "دعوت کنیم به ایثار دیگر!

نمی دونم آیا اومدن خاتمی این اندک آبرو رو میتونه حفظ کنه یا نه - به قول متن این اس ام اس - و ایا رئیس جمهور شدن یک ایثار است یا خیر و یا به قول دکتر زیبا کلام تو آخرین تحلیلش یک تکلیف است ..روزهای آینده بیشتر می نویسم تو این زمینه اگر حال و حوصله ای باشد ...


کلمات کلیدی: اس ام اس ،خاتمی ،زیباکلام
 
در باب نویسنده های نسل نو زن ایرانی -سپیده شاملو و...-
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  

این روزها - زیاد راه دور نریم ،منظورم همین سه چهار روز اخیره -مشغول خوندن کتاب "سرخی من از تو " از سپیده خانوم شاملو هستم . به نظرم کتاب جالبیه ..بیشتر از نصفشو خوندم و دلم نمیاد زودی تمومش کنم دارم باهاش یواش یواش جلو میرم ...روال خوبی داره و زیاد خسته کننده نیست تا حالا ..

خوشحالم که خانوم های نویسنده ایرانی خوب رشد کردن و امروز خوب میتونن بنویسن ..تو این چند ماهه تمرکز کردم رو نوشته های نسل جدیدی از نویسنده های خانوم ایرانی و برام جالبه که از حال و امروز خودشون تو یه زندگی شهری مثل تهران می نویسن .

راه دور نمیرم ..همین کتابی که از خانوم سپیده شاملو مثال زدم ...قشنگ ملموس و قابل دسترس هست برای ما ...رفتمن به مراکز خریدی که ما تو تهرون میشناسیم ..قهوه خوردن در طبقه پایین مجتمع تجاری و مسکونی اسکان تو سر میرداماد و توصیفات از وضعیت بیمارستان های تهران و نیز خیابونها و رستورانها و غیره در کنار خط روایی اصلی داستان یک جور احساس نزدیکی بین نویسنده و خواننده بوجود میاره .

یکی می گفت شاید کل موضوعات و مفاهیمی که نویسندگان در طول قرنهای اخیر به اون پرداختن به صد تا هم نرسه و در واقع این نویسندگان هستند که با هنر ذاتی خاص خودشون یکی از این موضوعات رو دستمایه قرار می دن و به سبک خودشون روایت می کنند .بنابراین در کار این نویسنده های جدیدمون خط روایی می خواد یک مفهومی رو برسونه یا پیامی داره منتها این خط روایی را در دل یک فضایی کاملا ملموس بیان می کنه ....بگذریم ...

از نویسند های جدیدمون کار اینارو تا حالا پسندیدم :

  • مهسا محبعلی
  • ناهید طباطبایی
  • بلقیس سلیمانی
  • سپیده شاملو
  • شیوا ارسطویی
  • یک کمی مرجان شیر محمدی
  • یک کمی مهوش اغتفاری
  • یک کمی میترا الیاتی
  • یک کمی فریبا وفی
  • و تا حدودی روح انگیز شریفیان و زویا پیرزاد

باقی نویسنده های جدید رو هم تا حالا کارهاشون رو نخوندم .


کلمات کلیدی: سپیده شاملو
 
حکایت نویسنده و داستانش (به حسین پناهی بخاطر دو مرغابی در مه )
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧  

- آهای آقا وقت نوشتن من نرسیده ؟؟

(این را داستان از نویسنده پرسید )

:کی بود ؟

(نویسنده کمی از فضای معلقی که توش بود کنده شد و متوجه صدا شد ولی کسی به جز او در اتاق نبود )

-آقا با شما هستم ؟

:کی اینجاست ؟خدای من نکنه دیوونه شدم ؟

-آقا منم ؟

:تو کی هستی ؟کجایی ؟چرا نمی بینمت ؟

-من ! هه !هه! من یه داستانم که شما تقریبا شش ماهی میشه واسه نوشتنم هی داری این دست و اون دست میکنی و منو بین آفریدن و فراموش شدن بلاتکلیف گذاشتی

:کدوم داستان ..من طرح نوشته نشده تو ذهنم زیاد دارم ..

-ولی خودت میدونی که من از همشون برات مهم ترم

:از کجا میدونی

-هه ! از اونجا که تقریبا هر روز به من فکر می کنی و هر روز به من پر و بال بیشتری میدی ولی نمی دونم چرا اکراه داری که بیاریشون رو کاغذ

:من اکراه ندارم ...مدتی هست که دستم به قلم نمیره

-این هم شد بهانه ؟پس تکلیف من چی میشه ؟

:نمی دونم ..متاسفم برات

-ببین اگه منو بنویسی مردم میتونن منو بخونن ...میتونی تو جشنواره های ادبی شرکت کنیو جایزه بگیری و من چندین برا تجدید چاپ بشم .اونوقت روزنامه ها و مجلات و حتی تلوزون میاد سراغت و از تو درباره چگونگی خلق من سئوال میکنه و بعدش معروف میشی و تا حدودی هم از فروش من به خواننده هات اوضاع مالیت خخوب میشه !یعنی در حقیقت از این فلاکت فعلی نجات پیدا می کنی .

:خیلی داری تند میری ..منو هیچکی نمیشناسه و بنابراین هیچ ناشری حاضر به سرمایه گذاری روی کتاب اول یک نویسنده نیست تا بعد کار به جایزه و معروف شدن و این چیزها برسه

- پس می خوای با من چیکار کنی ؟

:نمی دونم شاید برای همیشه تو دلم حفظت کنم .مثل بقیه طرح هام

- می دونستم جرات نداری .تو حتی وجودشو نداری که منو رو کاغذ بیاری .

:آره تو راست میگی .من کم وجودم یعنی اصلا بی وجودم چون اگه وجود داشتم که تو این روزگار بد مصب نویسنده نمی شدم .می رفتم تو کارو کاسبی یا سیاست .می دونی با این همه وقتی که برای طرح هام گذاشتم تو هر کار دیگه ای وارد شده بودم حتما موفق شده بودم .

-اینقدر مطمئنی ؟

:راستش نه اما حدث میزنم .

-خوب بالاخره تکلیف منو روشن میکنی یا نه ؟

:ببینم من این همه طرح دارم تو ذهنم چرا اونای دیگه چیزی نمی گن و تو اونا تو یکی اینقدر پررو و زبون دراز هستی ؟

-واسه اینکه اونا عقیم هستن ...بکر نیستن و هنوز پر و بال نگرفتن ..من اما جنم دارم ..جذبه دارم و خودتم اینو میدونی

(نویسنده در دلش می خندد و ما لبخند کم رنگی را در تظاهر بیرونی او می بینیم )

:آره راست میگی اونا عقیم هستند ..می دونی طرح های زیادی به ذهنم خطور میکنه ولی هیچوقت موفق نمی شم تکمیلشون کنم یا اونطوری که می خوام بنویسمشون .

-حکایت تو مثل اونی میمونه که می خواد سنگی رو ببره بالای کوه و یک عمر برای بالا بردنش فکر می کنه  بعدش هم میمیره و جالب اینکه بعد از خودش هم بچه ها و نوه هاش به این موضوع فکر می کنن و این دور باطل رو برای بعد خودش هم به ارث میزاره ..از تو چیزی در نمیاد ..

:آره شاید حق با تو باشه

-من مطمئنم اگه من تو ذهن یک نویسنده جسور خطور می کردم الان وضعم خوب بود . حداقل از این  وضعیت بهتر بود .

:آره شاید حق با تو باشه

(داستان از گفتگو با نویسنده خسته شده و احساس می کند راه به جایی نمی برد )

- خستم کردی ....همه آرزوم این بود ه خنده بشم .من که تو خونه ذهن تو چیز بیشتری نخواستم .خیلی بی انصافی

:متاسفم

- تو هیچی نمی شی

:شاید

-آهای آقا وقت نوشتن من نرسیده ؟آهای آقا

(نویسنده ناگهان از خلسه ی که در خود فرو رفته بیرون میاد .به خودش میاد . تو یه کلاس کوچیک چهارم ابتدایی تو یه مدرسه غیر انتفاعی نشسته .یادش میاد که به عنوان معلم ذخیره تو این مدرسه کار میکنه و امروز معلم کلاس نیومده و اون بچه ها رو به دو بخش تقسیم کرده و یک بخش مشق می نویسن و یه بخش نقاشی میکشن .شاگرد اول کلاس بود که اونو صدا می کرد و حوصلش از نقاشی کشیدن سر رفته بود )

:پسر جان آدم اینطوری معلمش رو صدا نمیزنه "آهای آقای " این چه طرز صحبت کردنه

(صدای زنگ مدرسه ...چه زود زده شد ...یه چه زود گذشت )


کلمات کلیدی:
 
کجاست فرهاد ؟؟؟؟؟؟!!
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧  

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید ودر گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود


اما !!

تو باور نکن

زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست


عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آیدروی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت


کلمات کلیدی:
 
چند سه چیز در زندگی
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧  

این چند سه چیز رو انتخاب کردم و اینجا نوشتم نه اینکه خیال کنید اهل اینجور قرتی بازیهای اینترنتی هستم ...نه ..اینا رو نوشتم چون بهشون اعتقاد دارم و در واقع خواستم اینجا واسه خودم ثبت و ضبطشون کنم تا نگاهکی بهشون بندازم گاهی ...

اول - سه چیز در زندگی هست که وقتی رفت.. دیگر قابل بازگشت نیست

سخن...موقعیت...زمان 

 

دوم - سه چیز در زندگی هست که باعث میشه تو شخص بزرگی بشی

سختکوشی..صداقت...موفقیت

 

سوم- سه چیز در زندگی هست که شخصیت انسان را  از بین میبرد

حرص...غرور..خشم

 

چهارم -سه چیز در زندگی هست  که هیچ زمان نباید از دست داد

آرامش...امید...شرافت

 

پنجم - سه چیز در زندگی هست که همیشگی و قطعی نیست

رویاهای انسان...موفقیت ...شانس

 

ششم - سه چیز در زندگی هست که بسیار قیمتی و ارزشمند هست

عشق...شرافت نفس...زمان

 

 


کلمات کلیدی:
 
چرا وبلاگ ..؟؟
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧  

این روزها نمی دونم مردم تو وبلاگاهاشون دنبال چی هستن و چرا و برای چی می نویسن ..از وبلاگ خودم شروع کنم که شاید تعداد خوانندگانش به انگشتان دشت هم نرسد مگر اینکه بخوام به همه عالم و آدم لینک بدم که بنده هم وقت این کارا رو ندارم .

 

بعضی ها میان تا عاشقونه ای بنویسن برای معشوقی که قالشون گذاشته و برای خودشون کمی تا قسمتی خالی بشن ..این نوشتن همون کار نوشتن توی دفترچه خاطرات لوس لوازم التحریری ها رو میکنه ...

 

بعضی ها میان برای اظهار فضل وادب و برای ثبت نبوغشون تو تاریخ و یک جایی و یک طوری ..و چه بهتر از این محیط وبلاگ مفت و مجانی که همه چیز را بصورت دقیق ثبت و ضبط میکند برای آینده تا دیگران بدانند که نابغه ای تراوشات ذهنی خودش را بدون هیچ چشمداشتی اینجا عرضه کرده ...

 

بعضی ها از این فضا برای تداوم لودگی هاشون در طول روز استفاده می کنند و تلاش می کنند آنچه برای خودشون مایه طنز و لودگیس رو تو این فضا منتشر کنند و خوشبختانه طیف زیادی از جماعت جوان و علاف ما رو هم به خودشون جذب می کنند و اغلب جزو وبلاگ های پربیننده هستند

 

بعضی ها از وبلاگ به عنوان یک سند مانیفست استفاده می کنند و سعی می کنند تو این فضا تمام افکار و عقایدشون رو منتشر کنند و ایضا تمام افکار و عقاید مخالف نظرشون رو خرد و خاکشیر کنند...

 

بعضی ها میان تو این فضا تا خاطرات روزانه شون رو بنویسن و اینکه کجا بودن و چه کردن امروز و مثلا با کی قرار داشتن و چه مهمونی رفتن و از این حرفها ..و وبلاگ براشون شده یک جورایی دفترچه خاطرات دیجیتالی ...اغلب خاطرات ما ادم های معمولی تنها برای خودمون جالبه و کمتر پیش میاد که مخاطب دیگه ای از خوندنشون لذت ببره ...

 

بعضی های دیگه میان تو این فضا و یک دفعه تحت تاثیر وبلاگ های دیگه قرار میگیرند ..وبلاگ هایی داریم که بصورت گروهی و جمعی افرادش یکدیگرو پیدا کردند و روی یک موضوع و یا موارد مشترک بحث می کنند ...ورودی جدید سعی میکنه همرنگ جمااعت قبلی بشه و ایضا صفت تملق و به به و چه چه گویی از خودی و نفی غیر خودی به وفور در این وبلاگ ها یافت می شود ....

بعضی ها هم میان تو این محیط که صرفا اعلام وجود کرده باشند و بگند که در قرن بیست و یکم از سواد جهانی عقب نیستند و برای خودشون کسی هستند ...

 

وبعضی ها...داستان ادامه داره ..فرصت باشه و حوصله این مطلب رو تکمیل می کنم ...میتونه مطلب جالبی از توش دربیاد ....


کلمات کلیدی: وبلاگ
 
همایون ارشادی ...امیر نادری ..گل شیفته ...به امید تداوم موفقیت ها
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧  

این روزها کمی عجیب هستند برای من ....کمی منگم .....خوشحال از موفقیت امیر نادری هستم در جشنواره ونیز و از موفقیت همایون ارشادی در بازی فیلمی از الخاندرو آمه نابار و نیز بازی گل شیفته عزیز در فیلمی از ریدلی اسکات ...امیر نادری یکی از کارگردانهای محبوب من هست بخاطر دونده و سازدهنی و همایون ارشادی رو هم با اون قیافه سنگی در فیلم خاص درخت گلابی دوست دارم یعنی دقیقا همون فیلمی که توش گل شیفته رو کشف کردم و تو دلم گفتم :این دختره شنگ و شیطون یه چیزی میشه واسه خودش تو این سینما ....گل شیفته رو با درخت گلابی و اشک شرما دوست دارم ...با اون قیافه خاص و صدای تو دماغی عجیب و منحصر به فردش کمتر به نظر میاد بتونه تو نقشهای متفاوت بازی کنه ولی کرده ..به هرحال یه جوون نسل سومی و موفقیتش میتونه موفقیت نسل ما باشه ...


 
تقدیر
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧  

پروانه من در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است

نه یارای پرواز دارد

 

نه می تواند بمیرد


کلمات کلیدی: پروانه ،اسیر ،سیر ،دام
 
گاهی آدم از زندگی خود لجش میگیره :
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧  

گاهی آدم از زندگی خود لجش میگیره :

اونجا که تصمیم میگیره آدم خیلی خیلی خوبی باشه و در منظر دیگران به بعضی ها خوبیهایی میکنه که فراتر از توانش هست و خودش به یادش نمیاد که قبل از این واسه کسی از این جور کارا کرده باشه .بعدها که فکر میکنه با خودش میگه :"ای بابا عجب کارایی من کردم " و به گذشته که باز میگرده میبینه شاید دیگه توان تکرار اون کارهارو هیچوقت نداشته باشه .

تنها انگیزهای عجیب و خیره کننده است که ادم رو وادار میکنه از قدرت پنهانی خودش برای انجام کارهای خارق العاده و یا کارهایی که در حالت عادی کمتر از اون سر میزنه ،استفاده کنه .

 

گاهی آدم از زندگی خودش لجش میگیره :

اونجا که نتونسته احساساتش رو به موقع کنترل کنه و عملکرد بدی داشته به خاطر بروز احساساتش و یه بالعکس اونجا که باید نتونسته احساسش رو بروز بده و زمان گذشته

 

گاهی آدم از زندگی خودش لجش میگیره :

اونجا که باید یواش یواش سیر زندگی رو طی کنه با سرعت بالا و به یکباره روند رشد و صعود و پیشرفت رو طی میکنه و همه چی یادش میره و تا وقتی با سر به زمین نخورده چیزی حالیش نیست

 

گاهی آدم از زندگی خودش لجش میگیره :

اونجا که یهویی دور و بر خودش رو از همه چیز و همه کس خالی میبینه ،اونجا که میبینه اونایی که ادعای دوستی داشتن همشون تو زرد از آب دراومدن و در روز سختی خبری ازشون نیست و به خودش میگه اقسوس که من چه کردم برای اونا ...این افسوس واقعا لج آدم رو در میاره

 

گاهی آدم از زندگی خودش لجش میگیره :

اونجا که همه از توقع دارن تو بلند شی و کاری بکنی و انگیزه رو در دیگران هم ایجاد کنی ..اونجا که دوست دارن تو رهبر باشیو اونا پیرو بی چون و چرا ..تو فکر کنی و اونا عمل ....یه موقع هایی پیش میاد که تو هم دوست داری یه عمل کننده ساده باشی به دور از هر گونه فضای فکورانه فقط عمل کنی ....

 

گاهی آدم از زندگی خودش لجش میگیره :

اونجا که همه رو نصیحت میکنه و از بعضی کارها بر حذرشون میداره و بعد خودش اون کارو انجام میده ..هرچند که کسی نمی فهمه و خبردار میشه اما خودش پیش خودش لجش میگیره

 

گاهی آدم از زندگی خودش لجش میگیره :

اونجا که در عین همه توانمندی هاش تنبلی پیشه میکنه و از همه چی میبره و بی خیال همه چی و همه کس میشه

 

 

 


 
کی خواهی آمد؟یا کی خواستن برای آمدن داری آیا ؟؟!
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧  

دوستت می‌دارم

 

دخترِ دورِ هفت دریای آسمان

 

آسمانیِ نزدیک به یکی پیاله‌ی آب!            من تشنه‌ام به خدا

 

با من گریه کن

 

جهان بر خواهد خواست.

 

ما احترامِ شقایق

 

به اوایلِ اردی‌بهشتِ امسالیم

 

عزیزم!

 

درمان‌بخشِ زخم‌های دیرینِ من!

 

رازِ بزرگِ دخترانِ ماه

 

شفا‌خوانِ شبِ گریه‌ها

 

ری‌را!

 

آب‌ها همه از تو زنده‌اند

 

آدمیان همه از تو زنده‌اند

 

علف همه از تو سبز

 

آسمان همه از تو آبیِ عجیب!

 

پس کی خواهی آمد!؟

 

من خسته‌ام، خرابم، خُرد و خَرابم کرده‌اند

 

دیگر این کلماتِ ساکتِ صبور هم فهمیده‌اند


کلمات کلیدی: ری را
 
سنگی برگور فرزاد حسنی
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧  

سنگ قبرم چه خواهد بود و مدفنم کجاست ؟

کسی پرسید: اهمیت دارد ؟؟

گفتم :چرا که نه !حتما اهمیت دارد

گفتم : من دلم می خواهد همیشه بدرخشد و غبار رویش را نگیرد

گفت : چی دلت

گفتم : نه سنگ گورم را می گویم

گفت :چرا

گفتم :چون شاید که کسی نباشد تا گهگاهی گلابی و یا حداقل آبی روی آن بپاشد و غبار از رویش بزداید

گفت :هوم ..-وپوزخندی زد -

گفتم : و همینطور دلم می خواهد چند شاخه مریم بربالای مزارم بکارند و نیز نرگس

گفت : لابد می خواهی باغبانی هم برایت تر و خشکشان کند و کودشان دهد

گفتم : نه !! همین که بکارند کافی است خودم بهشان می رسم و این بی جان تن من خود می تواند برای این چند شاخه مغذی باشد

گفت : حالا چرا گل ؟

گفتم : شاید که کسی از سر دوستی و مودت و یا یاد گذشته نیاید به مزارم و نیاورد دسته گلی و حال اینکه من در این دنیا عاشق گل مریم بودم

گفت : چه اهمیت دارد ؟

گفتم :من دلم می خواهد باد از جانب مزارم بوی خوش بپراکند

گفت : حلا کی می خواهی بمیری

گفتم : نمی دانم ...باید روی بقیه خواسته هام فکر کنم

و ادامه دادم :راستی تو کی هستی ؟خودتو معرفی نکردی

گفت : من !؟چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که تو این دنیا نیستم

گفتم : یعنی مردی ؟

گفت : نه ! من فقط جان بی تن هستم

و ادامه داد : زمانی که تنی داشتم هرگز مثل تو به این چیزها فکر نکرده بودم ...اندیشه من چیز دیگری بود

گفتم : اندیشه تو چه بود ؟

گفت : نجات انسان

گفتم :خوب ! تونستی کسی رو نجات بدی

گفت : می خواستم ...ولی نشد ...و تنم رو هم به همین دلیل دادم

گفتم : حالا مزارت کجاست ؟ راستی سنگ گورت کجاست ؟

گفت : مرا گمنام دفن کردند ...سنگ گوری ندارم ...توده ای عظیم و تلی از خاک سنگ گورم شده و مزارم با اولین گل خوشبو فرسنگها فاصله دارد

و ادامه داد : با این وجود تا به حال به این فکر نکرده بودم و برای این مزار ناراحت نبودم و گله ای نداشتم

گفتم :یعنی راضی هستی ؟

گفت : تا قبل از این گفتگو شاید !!

گفتم : و حالا ؟

گفت : من نیز چون تو  دلم می خواهد سنگی بر گورم داشته باشم با نبشته ای آهنگین و رسا از من و آنچه بخاطرش رفتم ..افسوس که کسی نخواهد توانستن که گورم را بیابد و خاکش را بروبد و سنگی بر گورم گذارد...افسوس که هیچ نماند

 

 


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی ،گور
 
زندگی کن -اینو برای خودم نوشتم و مخاطبش هم فقط خودم هستم -
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧  

زنـدگی کـن!

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بدو بیراه گفت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بدو بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این روز را زندگی کن.

لابه‌لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ با یک روز چه کار می‌توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی‌یابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آن‌گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود. می‌تواند بال بزند، پا روی خورشید بگذارد، می‌تواند...

او در آن یک روز آسمان‌خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختندش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند «امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!»


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی ،زندگی