پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

حکایت "تقی " موفق ترین ،مطلع ترین و پردرآمد ترین جوون تهرانی
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧  

حکایت "تقی " موفق ترین ،مطلع ترین و پردرآمد ترین جوون تهرانی

 

هوا امروز کمی سرد شده بود . به عادت همه روزه خواستم برای قدم زدن و چرخ زدن بیرون بروم . یه بلوز طوسی و جلیقه خبرنگاری همیشگی (که به قول بچه ها چسبیده به همه لباسهای فرزاده و جزو لاینفک لباسش) رو پوشیدم و زدم بیرون .

یادم اومد که باید برای فرنود چمدان ببرم (مسافره برای کنفرانسی در اصفهان در باب موضوع مهم تجارت الکترونیک) چمدان نداشت به من زنگ زدم و چمدان خواست و گفتم شب که شد برات میارم .

چمدون رو که بهش رسوندم کمی قدم زدم و با ماشیم چرخی واسه خودم زدم . عجیب بود که زمان واسم نمی گذشت .ساعت تازه 9 شب بود و زمان تا خواب دراز .دو کتاب داستان کوتاه ناخوانده در نوبت دارم ولی حس خوندنش رو ندارم . از موقعیکه کتاب "بیوتن " نوشته "رضا امیرخانی " رو خوندم یه جورایی از کتاب خوندن زده شدم . تنها کتابی بود که در 15 صفحه اول حدس زدم مزخرفه ولی از روی لجاجت تا به آخر خوندم .

حلا می فهمم بیچاره "فرهاد جعفری" چی می کشیده از اینکه میشنوه کتاب "بیوتن "پرفروش ترین کتاب امروز بازار کتابه .(یادم باشه یه چیزی واسه این بیوتن بنویسم )

یه جورایی از اون موقع با کتاب حال نمی کنم . "مرگ بازی " از "پدرام رضایی زاده " و "برف و سمفونی ابری " از "پیمان اسماعیلی "رو تو دست دارم . با اینکه کتاب خیلی کوچیکی هست اما هنوز نتونستم تموش کنم . به پدرام هم قول دادم نظرم رو براش بنویسم اما نمی دونم این "امیرخانی " با مخم چه کرده که چت شده .

داشتم از شب خودم می گفتم ببین به کجاها کشید .یکی از تفریحات جالب من تو شبهایی که حوصله ام سر میره گشتن دنبال روزنامه همشهریه بین روزنامه فروش ها یا بقالی ها ی محل . می دونم که خیلی به ندرت پیدا میشه ولی باز هم این کارو می کنم . خوب به نوعی وقت می کشه . این روزها خیلی کم همشهری گیرم میاد .یادم افتاد امشب هم برم دنبال همون بازی همیشگی :"گشتن دنبال روزنامه همشهری ."

صدایی از دورنم بیدار شد :پسر مگر یادت نیست سر ظهری که رفته بودی قبض موبایلتو پرداخت کنی یه همشهری هم از بقالی خریدی ؟؟

خوب وجدانم منو بیدار کرد پس نمی تونم اون بازی شخصیمو هم برای اتلاف وقت راه بندازم .

به فکرم رسید که یه سری به “تقی” بزنم . با دیدن اون هم کمی دلم باز می شد و هم می تونستم وقتم رو به صورت کاملا فرهنگی و مثبت تلف کنم .

 “تقی” یکی از دوستان خوب من است . امشب بعد از دیداری که باهاش داشتم به فکرم رسید یاداشت این پست رو درباره "“تقی”" بنویسم .

راستش قصد داشتم راجع به دیدار با "فاطمه حقیقت جو " و "میثم سعیدی " دو قهرمان سابق نسل دانشجویی دوران ما بنویسم . تمام جزئیات مطلب رو هم تو ذهنم ساخته و پرداخته کرده بودم و نیازمند یک یا”علی” گفتن برای فشردن دکمه های کیبوردم بود (اغلب حروف پاک شده و تایپ رو دشوار کرده ) ولی دیدن “تقی” منو از نوشتن اون مطلب منصرف کرد . بنابراین نوشتن اون مطلب رو موکول می کنم به روزهای دیگر و می دونم که مطلب جالبی از کار در میاد در مورد سرنوشت متفاوت این دو قهرمان دیروز نسل دانشجویی .

بگذریم از “تقی” می گفتم . اول از اطلاعات وسیع “تقی” صحبت کنم :

·        “تقی” اطلاعات وسیع و کاملی در مورد سینمای ایران داره . اغلب فیلم های سینمایی روز رو یا دیده یا بصورت کامل در موردشون خونده و تحلیلی شنیده

·        “تقی” بصورت کامل با ادبیات معاصر ایران و حتی جهان آشنایی داره و نقدها و تحلیل های بسیاری ور در زمینه کتابهای مختلف و روز خونده .یه بار راجع به "ابراهیم گلستان" برایم صحبت می کرد و تاثیری که او روی شعر فروغ در دروه آشناییش با او داشته گفت . (باورتون نمیشه مخم داشت سوت می کشید .)

·        راجع به آخرین فیلم های روز سینما می تونید از “تقی” اطلاعات بگیرید و حتی میزان فروش فیلم ها رو هم براتون به تفکیک در سینماهای آمریکا و اروپا میگه

·        همه اطلاعات ورزشی در مورد فوتبال و حتی والیبال و بسکتبال و ...را می تونید از “تقی” بپرسید .

·        “تقی” از زندگی خصوصی خیلی از سینماگران اطلاعات دقیق و دست اول داره :کجا زندگی می کنند ؟چند تا زن دارند ؟ به جز بازیگری چه بیزینسی دارند ؟ماشینشون چیه و...(البته اونایی رو هم که نمیدونه من بهش میگم تا به معلوماتش اضافه بشه مثلا چند وقت پیش بهش یه لیست جدید از ازدواج هنرمندها به یکدیگر رو بهش دادم برای افزایش معلوماتش )

البته در مواردی “تقی” راجع به هنرمندان چیزهایی می دونه که نباید بدونه ولی این دونسته هاشو اغلب برای خودش نگه می داره و یا با کسایی مثل من به اشتراک میزاره که می دونه سینشون صندوقچه اسراره .

·        “تقی” از زندگی خصوصی خیلی از موسیقیدان های مشهور نیز اطلاعات کامل داره .

·        “تقی” راجع به کارگردان ها و مجری های تلوزویونی نیز چیزهای زیادی می دونه .

·        “تقی” یک تحلیلگر اقتصادی کامله .برای سرمایه گذاری یا شروع یه یک کار جدید بد نیست از او هم نظر بخواهید . مطمئنا از این کار ضرری نخواهید کرد .

·        “تقی” با صنعت ساخت و ساز و خرید و فروش املاک نیز بصورت کامل آشناست .

·        “تقی” با بازار بورس ایران و حتی بازار بورسهای اروپا و آمریکا و شاخص های اونها و حتی نام دقیق شاخص هر بورس نیز بصورت کامل آشناست ولی خودش به خاطر کمبود وقتی که داره تو بورس سرمایه گذاری نمی کنه

·        “تقی” تحلیل گر خوبی دربازارسنجی موسیقی ایرانه . به نظر من خواننده های جوون اگر بخواهند کار جدیدی رو منتشر کنند نظر گرفتن از “تقی” میتونه حتما تو تیراژ فروششون موثر باشه . “تقی” حتی با یکبار شنیدن کاست یا سی دی جدید به دقت و ظرافت در مورد کیفیت کار و احتمال موفقیت یا عدم موفقیت اون نظر میده .

·        “تقی” مشاور خوبیه برای روزنامه نگاران و کسانی که دستی در امور نشر دارند .اون می تونه مشاور خوبی باشه برای هر گروه و دارو دسته ای که می خواد یک روزنامه حرفه ای (با هر گرایشی ) یا یک ماهنامه و و هفته نامه و حتی فصلنامه رو منتشر کنه و تیراژ فروش براش مهمه (این موارد شامل نشریات زرد هم میشه )

·        “تقی” اطلاعات سیاسی دقیق و کاملی از کلیه جناح های سیاسی ایران داره با اخبار و اطلاعات کامل منتشر شده و بعضا منتشر نشده .

·        “تقی” اطلاعات سیاسی زیادی در مورد اوضاع جهان داره از سیاسی و اجتماعی تا اقتصادی ..”تقی” به راحتی میتونه نوسان قیمت ارزهای مشهوری چون دلار –پوند –یورو و ین ژاپن رو برای سه ماه آتی بهتون بگه و نیز در خصوص افزایش میلیمتری یا کاهش قیمت هر اونس طلا در شش ماه آتی میتونه تحلیل ارائه کنه .

·        “تقی” در مورد بازار نفت اطلاعات خوبی داره و میتونه نمودار نوسان قیمت نفت رو از الان تا پایان انتخابات امریکا براتون بکشه و با استدلال قیمت حدودی نفت رو (با حداکثر دو دلار نوسان )براتون بگه

خوب این همه از اطلاعات “تقی” گفتم . اگر از مشخصات شخصی “تقی” بگم شاید کمی تا قسمتی مختون سوت بکشه ،یا شاید شاخ دربیارید و یا ...نمی دونم . این بستگی به خودتون داره . اما اینا که گفتم همش واقعیت بود و رسیدن به این واقعیت نزدیک یک سال برای من زمان برده . فکر می کنید این چیزهایی رو که اینجا نوشتم همینجوری نوشتم ؟نه رو تک تک اونا “تقی” رو امتحان کردم و صداقتش برام به اثبات رسیده .

اما اینم از ویژگی های فردی “تقی” :

·        “تقی” 15 سال سن دارد (بله فقط پانزده سال!!)

·        “تقی” تا پایان دوره ابتدایی درس خوانده و اول راهنمایی را نیمه کاره (خودخواسته )رها کرده است چون احساس می کرده این نوع درس خوندن فایده نداره .

·        “تقی” اغلب مواقع موهایش را از ته می تراشد چون معتقد است موی بلند مانع پیشرفت آدم است (و به همین دلیل معتقده من هیچوقت پیشرفت نمی کنم )

·        “تقی” همیشه لباس های مندرس می پوشه .

·        “تقی” معتقده بسیار شبیه به "امیر نوری " یا بچگی های "ابراهیم تاتلیس " هست .

·        “تقی” قد کوتاهی داره یه چیزی حدود 160 سانتیمترولی خوب تو سن رشده ورشد میکنه  

·   “تقی”بیشتر دوست داره شنونده باشه تا گوینده .کم حرف میزنه و اغلب مواقع هم که حرف میزنه از مشتری سئوال داره .سئوالی که تو ذهنش مونده و انو اذیت میکنه

·        “تقی” ماهیانه حدود 7تا 8 میلیون و یا به عبارتی چیزی نزدی 8 هزاردلار درآمد خالص داره . البته خودش معتقده که این درآمد قابل افزایش به سه برابر این رقم نیز هست .

 

این “تقی” کیه ؟ چه کارست با این همه اطلاعات و درآمد ؟

 شاید تعجب کنید اگر بشنوید “تقی” یک "روزنامه فروش" است .

بله “تقی” یک روزنامه فروش است اما از نوعی خاص . “تقی” سواد علمی و آکادمیک ندارد . تمام اطلاعاتش  را از همین کالایی که می فروشد دریافت می کند .”تقی” شنبه عصر "شهروند امروز" را تمام کرده (در حالیکه تا اون موقع حداقل 300 نسخه از اون رو فروخته ) و شبها قبل از آمدن دوستش حتما "کارگزاران " ."اعتماد "."اعتماد ملی "."بانی فیلم " رو خونده .

صبح ها هم یه نگاهی به بقیه روزنامه های می اندازه از "خبر ورزشی "."ایران ورزشی " ."دنیای فوتبال " تا روزنامه های کم تیراژ صبح .

اون حتی به ماهنامه ها و فصلنامه ها هم رحم نمی کنه . از "چهل چراغ " تا "نسیم " و "رویش " و "تازه " بگیر و بیا تا به "آئین " و...اون حتی صاحب امتیاز مجلات و حتی فصلنامه ها رو هم میشناسه .

درآمد صرفش از فروش جراید نیست .سیگار و چیپس و شکلات و آدامس و پفک و انواع نوشیدنی ها و فیلم و شارژایرانسل و تالیا و...نیز جزو کالاهای دکه تقی هستند . هر چند خودش معتقده فروش انحصاری نشریات نیز سود قابل ملاحظه ای داره اما اعتراف میکنه که بالاترین سود مربوط به فروش سیگاره .

اما “تقی” از میان مشتری ها برای خودش دوستان زیادی رو هم دست و پا کرده .

"رضا رشیدپور" یکی از دوستان صمیمی “تقی” است (راستش واسطه دوستی من و رضا هم همین “تقی” بود ) "مازیامیری " . "سروش صحت " ."رضا شفیع جم "."کمال تبریزی " . "رویا تمیوریان " . " مسعود رایگان "."احسان خواجه امیری"."امید عامری"."عباس رافعی "و.... تعدادی از هنرمندان مشتری “تقی” هستند(این تعداد بسیار زیاد است) . باورم نمی شد در دوران برگزاری جشنواره در به در دنبال بلیط فیلم "کنعان"  می گشتم وآخر سر بلیط ساعت 3 بامداد "ارایکه ایرانیان" رو گیر آوردم ولی اون 6 بلیط "کنعان" رو در بهترین سینما و بهترین سانس داشت .خودش می گفت کارگردان ها براش آوردن او حتی به اکران خصوصی اغبلب فیلم ها هم پیش از اکران دعوت میشه .

“تقی” هر شب اخر وقت چهار روزنامه اعتماد –اعتماد ملی –کارگزارن و بانی فیلم را بعد از اینکه کامل خونده و تهش رو درآورده به "رضا رشیدپور" که خسته و کوفته داره میره خونه تحویل میده .

اگر یه روزه هم به هر دلیلی رضا نرسه بیاد روزنامه رو بگیره فرداش میاد و “تقی” هم پولش رو تمام و کمال از رضا میگیره . چون واسه رضا روزنامه نگه داشته و این تقصیر رضا بوده که نیومده .اصولا در مورد پول با هیچکی حتی رضا شوخی نداره و اگر بتونه بیشتر هم می گیره .

تعداد زیادی از نماینده های سابق و فعلی مجلس (بخصوص بروبچ مجلس ششم ) نیز از مشتری ها و دوستان “تقی” هستند . تعدادی از مدیران دولتی و بازرگانان و نیز نزدیکان به جناح های سیاسی از “تقی” خرید می کنند و خرید آنها بیش از یک خرید معمولی طول می کشد . “تقی” در هر خرید سعی می کند چند دقیقه ای رو با اونها صحبت کنه و ببینه اوضاع از چه قراره .

یکی ازنزدیکان حزب ... هر روز از “تقی” روزنامه می خره و “تقی” از این طریق می فهمه که شیخ یا شیوخ اصلاحات در چه حالی هستند و البته دیگرگروه ها   .و از نماینده های سابق و فعلی مجلس نیز اطلاعاتی میگیره . جالبه فرزندان شخصیت های سیاسی (از نماینده مجلس تا معاون وزیز و مدیر کل و استاندار بگیر تا سفیر) نیز مشتری های “تقی” هستند و “تقی” از اونها نیز اطلاعات خوبی می گیره در مورد خصوصیات پدرشون و نیز اوضاع اقتصادی و سیاسی مملکت .

“تقی” به کسی نسیه جنس نمی فروشه . اگر مشتری پولداری به تورش بخوره به قول خودش تا دسته بهش می اندازه . شما می تونی یک جنس معمولی مثل یه پاکت سیگارو یا حتی یه پفک رو با دو یا سه قیمت متفاوت از “تقی” خریداری کنید . به قول خودش بسیاری از مشتری ها اصلا براشون مهم نیست که من جنش رو چند حساب می کنم و حتی بعضی مواقع وای نمی ایستن بقیه پولشون رو بگیرن و یعنی اصولا اهمیتی براشون نداره .

“تقی” میگه به نظر تو زیاد گرفتن از این آدما بده ؟ و بعد خودش جواب میده فکر کنم لازمه .

“تقی” میگه 99 درصد روزنامه فروش های تهران از فامیل های ما هستند و ساکن یکی از روستاهای مشکین شهر . و ادامه می ده که اون یک درصد هم که از دست ما دررفته فارس هستند و مطمئن هستم که کسب و کارشون نمی گیره و جمع می کنن .

اینارو گفتم تا برسم به یه چیز .”تقی” تو این مملکت با این سن و سال روزی 250 تا 300 دلار کاسبه و بواسطه اطلاعاتی که داره گاه بیش از اینها هم درمیاره . خودش میگه از دوهفته قبل از گرون شدن سیگار ما می دونستیم سیگار گرون میشه و 60 میلیون سیگار خریدیم و با 22درصد گرون شدنش چیزی حدود 22میلیون تومان درآوردیم و ادامه می ده :خدا بده برکت .

“تقی” یک نمونه موفق از کسایی هست که تو این مملکت از اطلاعات شفاهی و ارتباطات عمومی خودشون به بهترین نحو ممکن استفاده می کنه . اون تشخیص داده و خیلی هم زود تشخیص داده که مدرک به درد گذاشتن روی در کوزه می خوره . اون بدون اینکه به فکر مدرک گرفتن باشه درآمدشو داره و در ضمن به اطلاعات کافی هم مجهزه . به جرئت می تونم بگم اگر “تقی” توی یک محفل با لیسانسیه ها و حتی فوق لیسانس ها قرار بگیره تو مواردی که دربالا ذکر کردم یه سر و گردن  از اونا بالاتر قرار می گیره و حرف برای گفتن داره .

از وقتی “تقی” رو دیدم از خودم بخاطر بیش از 300 ساعت کار ماهانه در شش سال گذشته و کسب درآمدی معادل دو روز درآمد “تقی” خجالت کشیدم .

امشب واسش فیلم "سگ کشی " و "کنعان " رو تحلیل کردم . موقع رفتن تشکر کرد و گفت یه "شهروند امروز" وردار ببر بخون . گفتم :گرونه نمی خوام . گفت :ببر بخون .خوندنش مهمون من فردا بیارش .

من تنها کسی هستم که “تقی” در حق من لطف داره و مجلاتش رو بدون اینکه بخرم بهم امانت میده ببرم خونه بخونم و براش بیارم . خودش میگه این کار رو واسه هیچکی نکرده و نمی کنم و اصولا برای یک روزنامه فروش امانت دادن کالاش یه جورایی بده و جزو مرام و مسلک ین کار نیست وادامه میده :چه کنم که رفیقی و البته از نوع خسیسش !!

خوب چه کنم آدم زورش میاد به همه نشریات پول بده و بعد ببینه توشون هیچی ننوشته و به همین خاطر ناچارا باید از “تقی” کمک بگیریم . در مقابل بنده هم بهشون در تحلیل فیلم و کتاب و ...کمک می کنم .

اطلاعات من در مورد چیزهایی که می دونم شاید از لحاظ اقتصادی برای او منافعی نداشته باشه ولی به قول خودش باعث میشه که جاهای دیگه حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشه .

من فکر می کنم “تقی” یک جوون استثنایی است .اینو بخاطر موقعیتش نمی گم . او برای خودش یک پلن و برنامه شش ساله تنظیم کرده و می دونه دقیقا تا شش سال دیگه چه کارا می کنه ولی اغلب ما جوونا برنامه سه ماه دیگمون رو هم نمی دونیم . اغلب مشتری های “تقی” با من هم نظرن که هوش فوق العاده ای داره و حتما موفق خواهد شد .

خیلی از مشتری های “تقی” متوجه زرنگی او در حساب و کتاب میشن ولی آگاهانه از کنار اون رد میشن (من استثنا نمی تونم از این پرروبازیها بگذرم و به همین خاطر به من میگه خسیس )

پستی که در مورد “تقی” نوشتم می تونه یک داستان بسیار جالب باشه ولی کوتاهش می کنم برای بعد .

خوب ساعت شد از یازده و سی دقیقه هم گذشت . هم زمان گذشت هم از "تقی " چیز هایی شنیدیم و هم چند تایی مجله زرد رو سریع خوندیم و هم یه "شهروند امروز" برای بلعیدن در نیمه شب گیرمون اومد (فردا باید براش ببرم ). و هم اینکه باعث شد این پست رو بنویسم که حداقل یک ساعت و نیم از من وقت گرفت . خدا "تقی " رو برای این دفع وقت مثبتم حفظ کناد .ان شاا.. اینم از امشب . باید نوشته رو آپ کنم و برم بخوابم . سر شب با دکتر صحبت می کردم می گفت فردا میاد پیشم .فردا مهمون داریم . آخرین مهمونی که داشتیم هم همین دکتر بود . خدا حفظش کنه می خواد درد رو درمون کنه ولی نمی تونه . اینو خوب می فهمم !

 

----------------------------

توضیح غیر مهم  اسامی ذکر شده همه خیالی است یا واقعی چه فرقی می کند .مهم این است که داستان کاملا واقعی است .

توضیح بسیار مهم -لازمه بصورت رسمی بخاطر حضور دکتر در این وبلاگ و محبتشون برای خوندن این مطلب و اظهار نظرشون سپاسگزاری کنم به شدت امیدوارم بعد از بیست سال مجدادا دست به قلم بشوند. برای منی که تموم آثارشون رو خوندم و به موفقیتش یقین دارم برگشتن دوباره دکتر به نوشتن می تونه یه خبر خوب باشه تو این عالم بی وفا.


 
درباب نادانی وخیانت و…آخرین کلمات یک...
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧  

 فکر می کنم گاهی مواقع کمی زنگ تفریح  لازمه ،این دو مطلب رو به عنوان یک زنگ تفریح قبول کنید .حالا میل خودتونه تو این زنگ تفریح آب بخورید،ساندویچ یا خوراکی بخورید و یا اینکه این مطلب رو تا به آخر بخونیدنظر بدید(!!!!)  ،به هر حال میل خودتونه :

در باب نادانی و خیانت

 اوریانا فالاچی روزنامه نگاربرجسته ایتالیایی از وینستون چرچیل سئوال میکند:

-آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی  اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست باشما در جنگ وستیز است انجام بدهید؟

 وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد:

- برای انجام این کار به  دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم.

فالاچی میپرسد:

-         آن دو ابزار چیست؟

چرچیل پاسخ می دهد :

- اکثریت نادان و اقلیت خائن

-----------------------------------------------------------

 آخرین کلمات یک...

  ... آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند
... آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید
... آخرین کلمات یک کامپیوتر
باز حرفه ای : هارددیسک پاک شده است
... آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضه شلیک کردن نداری
... آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره
... آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو قطع کنم تمومه
... آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه
... آخرین کلمات یک ملوان زیر دریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم
... آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟

....آخرین کلمات یک برقکار:خوب حالا روشنش کن
... آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر می کنی توی این غار چیه؟
... آخرین کلمات یک بند باز: نمیدونم چرا چشام سیاهی میره
... آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
... آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه
... آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره
... آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغه این گیوتین گیر کرد
... آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو می شناسم، سمی نیست
... آخرین کلمات یک چتر باز: پس چترم کو؟
... آخرین کلمات یک خون آشام(همون دراکولا): نه بابا، خورشید یک ساعت دیگه طلوع می کنه
... آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی
... آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده ام
... آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره
... آخرین کلمات یک فضا نورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم
... آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم
...آخرین کلمات فرزاد :بوشلا گدسین بابا !!
...و حالا آخرین کلمات شما :...بنویسید صادقانه


 
سلام بر همه دنیا الا سلام فروش
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧  

                 سلام بر همه دنیا الا سلام فروش

حالش خوب نیست این بانوی هنرمند عصر روزگار ما .در بستر بیماری است و این روزها دوستدارانش برای سلامتش دست به دعا برداشته اند . حیفم آمد حکایت بانو شدن این نامدار ایرانی را اینجا ننویسم وشاید که راضی نباشد از نگاشتن این پراکنده خاطرات اینجا پس به احترامش از نام فاضلش چشم پوشی می کنم (تو تصور کن حکایت یکی از شیرزنان ایرانی است که برای ایران و ایرانی فخر آفریدند و مایه مباهات .)این حکایت را از دکتر شنیدم . دکتر این دوست و این همیشه همراه که از جان و دل دوست تر دارمش . حکایت را از افسری نقل می کرد که این روزها پس از سال ها رنج و مرارت خدمت به میهن حال و روز خوشی ندارد و با بیماری دست و پنجه نرم می کند .

حکایت شاید به بیش از چهل و پنج سال پیش بازمی گردد :

در شهری مرزی در آذربایجان غربی این پیر امروزو افسر جوان دیروز خدمت می کرد . در محل خدمت رفیقی پیدا کرده بود که در گذر زمان این رفاقت عمیق تر شده بود واز جنس رفاقت گرمابه و گلستان شده بود . افسر جوان با همسرش در این شهر مرزی زندگی عاشقانه ای را داشتند و در تمام گپ های دوستانه از عشق عمیق و ریشه دارش به همسر سخن می گفت و اینکه برای رسیدن به او چه مرارت ها و رنج ها که نبرده است .

و حکایت عاشقی او را هر کس که اندکی به او نزدیک بود می دانست و در دل به این زوج غبطه می خورد و رشک می ورزید و اگر از دشمنان بود حسد پیشه می کرد . امااین خوشی دوام چندانی نداشت . گویا تقدیر به برای این مرد عاشق و این زوج جور دیگر باید رقم می خورد که خورد .

افسر جوان دیروز و پیر امروز حکایت می کرد که روز به روز حال رفیقم بدتر و بدتر می شد .بیشتر در خودش فرو می رفت و مرتب سیگار می کشید و چیزی نمی گفت . منکه تحمل رنج و نادرستی رفیق نداشتم روزی او را به کناری کشیدم و از دردش پرسیدم .

مرتب از حرف زدن طفره می رفت تا اینکه به اصرار من لب به سخن گشود و راز خود فاش کرد. گفت که با مشکل بزرگی در زندگی روبروست .

همسرش تاب زندگی در چنین شهر کوچکی را نداشت و برای رسیدن به آمال بزرگی که در سرداشت این هوا و فضا را نمی توانست تحمل کند اما افسر جوان بنا به شغل و وظیفه ای که داشت نمی توانست ترک شهر و دیار کند .

مشکل دیگری که داشت حالات و روحیات خاص همسرش بود که در اوج پرواز می کرد و نمی توانست با زندگی معمول کنار آید .

می گفت همسرم روزی به من گفت :چقدر دوستم داری ؟

گفتم :خیلی .

گفت یعنی چقدر ؟

 گفتم :خیلی خیلی زیاد .

گفت: عاشقم هستی ؟

گفتم: زیاد .

گفت :یعنی حاضری برای عشقت هر کاری بکنی .

گفتم :عاشق اونه که برای معشوق جان فدا کنه .

گفت : به این گفتت ایمان داری

گفتم :آره

گفت :یعنی هر کاری من بخواهم برایم انجام می دهی ؟

گفتم :چرا که نه .من جز خوشی و خوبی تو چیزی نمی خواهم .

گفت :شاید نتوانی اون چیزی رو که می خواهم به من بدی ؟

گفتم : من حاضرم جونم رو هم بدم .حالا چی می خوای ؟

گفت :آزادیم رو

(جا خوردم )گفتم :یعنی چه ؟مگر تو دربندی ؟

گفت :آره .من در بند عشق تو هستم . اگر واقعا عاشقی و دوستم داری منو از این بند رها کن .

(نمی دانستم چه بگویم .لحظه ای درنگ کردم و بعد)بااطمینان خاطر گفتم :باشه .هر چه تو بخواهی .

.....

حکایت رفیق که به اینجا رسید اشک در چشمانش حلقه زد . به او نهیبی زدم و گفتم :یعنی چه ؟

گفت :یعنی همین . معشوق از من چیزی خواست و من نتوانستم اجابت نکنم .

با صدای بلند گفتم :یعنی چکار کردی ؟

گفت : به اتفاق هم رفتیم و از هم جدا شدیم و بعد او را تا شهر خود همراهی کردم .

گفتم : به همین راحتی

گفت :راحت نبود

و به گمانم این افسر دیگر هیچگاه ازدواج نکرد . همسر پس از جدایی باتکمیل تحصیلات عالیه در حوزه های مختلف فرهنگی در طول بیست سال بعد از این ماجرا از مفاخر زنان ایران شد .

نمی دانم جقدر باید آثار و محصولات فکری این بانو را مدیون افسر جوان دیروز بدانیم و نمی دانم امروز زنده است یا خیر .فقط می دانم حکایت عاشقی را او خوب ادا کرد.

و درآخر سلامی برآن عاشق ...به احترامش بر می خیزم و تفالی بر خواجه شیراز می زنم :

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری  

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند  

اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

                        بانو بیمار است . برای سلامتش دعا می کنم.

 

               


 
سه زن :ازفاصله میان حماقت کودکانه و حماقت ریشه دار
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧  

سه زن

ازفاصله میان حماقت کودکانه و حماقت ریشه دار

 

سه زن قصه روزگار ماست... قصه دورانی که سه نسل در آن به سر می برند...
سه نسل با فاصله های دور و دراز از هم... نگرانم... اگر نتوانیم همدیگر را پیدا کنیم...
از ایرانمان نه نامی ماند نه نشانی... نسل جوان پرنشاط و پر قدرت ما می دانند و می توانند از این ورطه ما را به سلامت بدر برند... دستهایمان را در دستهایشان می گذاریم تا نسل من را با خودشان همراه کنند...نسل ما باید به نسل جوان اعتقاد پیدا کند و نسل جوان باید گناه ندانم کاری ما را ببخشد..
.(از یادداشت معرفی فیم در سایت بامداد فیلم )

پریشب فرصتی دست داد که به سینما بروم و چون به آخرین سانس رسیده بودم چاره ای نداشتم برای اینکه فیلم" سه زن " رو انتخاب کنم . به نظر انتخاب خوبی می آمد با بازیگرای معروفی چون نیکی کریمی –رضا کیانیان – شاهرخ فروتنیان – مهران رجبی –آتیلا پسیانی – پگاه آهنگرانی – صابر ابر -بابک حمیدیان –مریم بوبانی و..می بینید که جمع کردن این همه اسم در کنار هم و دیدن فهرست بازیگرا ممکن هر کسی رو ترغیب کنه به دیدن فیلم

اما قبل از اینکه به فیلم بپردازم کمی بگم از کارگردان فیلم منیژه خانوم حکمت :میدونید که یک کار بلند و البته مهم سینمایی تو کارنامه اش داشت به نام "زندان زنان" که از نگاه بسیاری از مخاطبان عام و خاص کاری مقبول شناخته شده بود .

طبیعی بود بعد از چند سال انتظار مخاطب توقع دارد کاری فراتر از "زندان زنان" و یا حداقل در همان سطح ببیند . منیژه خانم با غوغا و اخبار فراوان در حاشیه فیلم ،کار را کلید زد و در طول ساخت نیز بارها با ارتباط مناسب با نشریات اخبار و گزارش هایی از ساخت ارائه داد . بعد با شیوه ای که اخیرا مرسوم شده تلاش کرد بدون شرکت دادن فیلم در جشنواره آن را مستقیم برای اکران آماده کند و بعد از اخذ مجوزهای لازم شروع به طراحی یک کمپین و پلن تبلیغاتی مناسب برای این فیلم کرد.

تبلیغ در صفحه اصلی پرشین بلاگ و نیز تمام وبلاگ های شخصی و حتی شمارشگر های وبلاگ ها و نیز تبلیغ در برخی سایت های اینترنتی شیوه خوبی بود برای جذب مخاطبین خاص و به نظر می رسد منیژه در این بخش ابتکار عمل را خوب به دست گرفت چرا که مخاطبین فیلم او یقینا می تواند از بین وبلاگ خوانها و وبلاگ نویس ها  برای دیدن فیلم به نحو موثرتری تشویق و ترغیب شود تا مردم عادی .

منیژه به این اکتفا نکرد تراکت های کوچک دورنگ و دوطرفه ای چاپ کرد با عکس بازیگران فیلم و در پشت تراکت نیز اسم سینماهای نمایش دهنده و شماره تماسشون رو و شروع کرد با سیستم توزیع سنتی و با استفاده از کارت پخش کن ها اون تراکت رو به صورت خانه به خانه در سطح تهران (– در شمال و شمال غرب تهران من شاهد بودم – ) توزیع کردن که فکر بسیار خوبی بود و باید تحسین کرد این روش را .بعد از آن راه انداختن سایت اینترنتی که در لینک هایی که در پرشین بلاگ گذاشته به اون ارجاع داده میشه و شما فکر می کنید که این سایت فیلم سه زنه در حالیکه این سایت معرفی بامداد فیلم است تا معرفی فیلم" سه زن " و این کار یک ضعف بود تو کار .به نظر میرسه منیژه با این کار میخواسته با یک تیز سه نشون بزنه اول "بامداد فیلم" رو معرفی کنه دوم "منیژه حکمت" رو و سوم فیلم "سه زن" رو .راهکار دیگر منیزه حکمت بکارگیری بیلبوردهای تبلیغاتی و نیز تابلوهای روی پل های عابر پیاده بود که منقوش به تصویر گرافیکی دختر خانمشون "پگاه آهنگرانی"بود و پشت سرش "نیکی کریمی" و بعد در انتها "مریم بوبانی" که با اون گل زرد کنار گوش پگاه بیشتر خودنمایی می کردو جلب توجه .

اما با دیدن فیلم به یکی دیگر ازتمهیدات منیژه نیز پی بردم . در لیست بازیگران به اسامی معروفی برمی خوریم و انتظار دیدن فیلمی با بازی ونها رو داریم . اما در عمل با چیز دیگری مواجه می شویم ."رضا کیانیان" تنها در یک سکانس بازی دارد .یک بازی کاملا معمولی و مشخص است که صبح رفته سرلوکیشن و متن رو دیده و حتی حفظ نکرده و بعد رفته جلو دوربین . بازی محدود "صابر ابر" و "آتیلا پسیانی" و حتی" شاهرخ فروتنیان"  نیز بیشتر به نظر پر کردن لیست فیلم است از بازیگران مطرح . این بکارگیری بازیگران برای یک و یا چند سکانس محدود رویه خوبی است برای جذب مخاطب ولی در عمل وقتی مخاطب فیلم رو می بینه و متوجه میشه بازیگر محبوبش نقشی کمتر از حد انتظارش داره بدجوری میخوره تو حالش .

من اگر جای منیژه بودم و می دونستم که آگاهانه دارم از این ترفند برای جلب مخاطب استفاده می کنم تو تبلیغات فیلم هم این ترفند را بکار می گرفتم تا بیش از این حال مخاطب رو بگیرم .مثلا تو پوستر می نوشتم : سه زن با بازی نیکی کریمی و رضا کیانیان و بازی متفاوتی از پگاه آهنگرانی و صابر ابر

بگذریم و برسیم به خود فیلم :

اول فیلم شاهد "نیکی کریمی" پریشان هستیم با موه های وزوزی که از دو طرف ریخته و یک روسری گله گشاد روی سرش – من تا به حال کمتر زنی رو دیدم اینطوری موهاش رو درست کنه و در اماکن عمومی و محل کار و بازار تردد کنه مگر در مواقعی که به یک عروسی میره – و در سکانس های بعدی دخترش رو می بینیم که "پگاه آهنگرانی" بازی میکنه با همون حالت موها و البته از نظر قیافه که اصلا با مادر محترمشون تو فیلم قابل مقاسه نیست .ظاهرا قرار بود "هدیه تهرانی" نقش رو بازی کنه که به دلایلی انصراف میده و "نیکی کریمی" جایگزین میشه .

اصرار منیژه برای بازی دخترش در این نقش اصلا معلوم نیست . پگاه متاسفانه هر چه بزرگتر میشه از نظر فیس و قیافه از حالت دخترانه خودش داره خارج میشه .قیافش ،حالت فک و دهانش و صورتش از تصویر ی که ما از فیلم دختری با کفشهای کتانی سراغ داریم زمین تا آسمون فرق کرده . بازی بسیار ضعیف و سرد و بی روح پگاه به خوبی نشان می دهد که رویه بکارگیری بازیگر-فامیل در فیلم های کارگردان ها باید مورد بازنگری قرار گیرد . قرار نیست دختر یک کارگردان الزاما در هر فیلم مادر بازی کند .بازی کردن در چنین فیلمی نه چیزی به منیژه اضافه کرده و نه چیزی به پگاه .

در فیلمنامه ما به دو اسم برخورد می کنیم :"منیژه حکمت" و "داریوش عیاری" این دو اسم که یک نوع ترکیب عجیب و غریبی است بین یک کارگردان و یک فیلمبردار( که اتفاقا فیلمبردار نیز حاصل کار اوست )منجر به یک فیلمنامه مغشوش شده که حاصل کار نیز مبتنی بر همان فیلمنامه در آمده(آدم یاد ضرب المثل آشپز که دو تا شد ...میفته ) .هر چند که در لیست مشاورین کارگردان نیز به اسامی "مصطفی خرقه پوش" و نیز" کیانوش عیاری" برمی خوریم اما کارگردانی نیز از ضعف اساسی  رنج می برد برای نمونه در صحنه هایی که نیکی کریمی بازی خارج از خانه و در خیابان دارد بخصوص در خیابان های حوالی گلوبندک ،کارگردان به هیج عنوان نتوانسته جمعیت را کنترل کند و از جمعیت بازی بگیرد و تماشاگرها و مردم عادی با چهار چشم در حین بازی نیکی کریمی به او و یا دروبین زل زده اند و این زل زدن را در چندین سکانس می بینیم که نشان از ضعف مشهود کارگردان در کنترل صحنه ها دارد و حال آنکه کیانوش عیاری استاد بازی گرفتن از جمعیت و کنرتل جمعیت اسن و آدم نمی فهمد چه نوع مشاوره ای به منیژه داده.

اما یک ضعف اساسی دیگر فیلم :پگاه با اون قیافه که به یک دختر بیست و پنج شش ساله می خورد دختر "نیکی کریمی" است که با اون گریم و قیافه تو فیلم حداکثر 30 ساله دیده میشه و نیکی هم دختر "مریم بوبانی" است که حداکثر 50 ساله دیده میشه اما تو فیلم به صراحت گفته میشه که بوبانی 80 ساله است و بنابراین باید یک تبریک ویژه هم بگیم به گریمور .

دو نقش "شاهرخ فروتنیان" و "رضا کیانیان" به نوعی مبهم است .تماشگر احساس می کند که صحنه یا صحنه هایی از این میان حذف شده . معلوم نیست شاهرخ فروتنیان" همسر سابق نیکی کریمی است یا برادرش .همچنین "رضا کیانیان" نیز نقشش معلوم نیست .مشخص نیست که او چه ارتباطی با نیکی کریمی دارد .بیشتر به یک دوست و معشوق قدیمی می خورد .

برقرار کردن ارتباط سه نسل با یک فرش هم به نوعی یک تداعی معانی ذهنی و تاریخی را خواسته رقم بزند که صد البته به شدت ناموفق بوده .

قرار گرفتن "بابک حمیدیان" در قامت یک دندانپزشک سابق و باستان شناس فعلی با اون قیافه احمقانه و سیگار کنار کلاه و حرف های بیهوده تاریخ مصرف گذشته در مسیر پگاه نیز هیچ کمکی به داستان نکرده و انگار چند صحنه نوشته شده برای افزودن تایم فیلم . به راستی "بابک حمیدیان" با اون فلسفه احمقانش تو زندگی چه تاثیری می تونه روی پگاه بزاره که رسما خودش رو تو فیلم احمق معرفی می کنه و یا بالعکس .در سکانس آخر فیلم می بینیم که" بابک حمیدیان" بالاخره اون سیگار رو که چندین سکانس اعصاب تماشاگرا رو خورد کرده بود بالاخره آتیش میزنه و میکشه که یعنی ما عاشق شدیم ویا حداقل حالی به حالی شدیم ..بماندو البته این شاید از نظر کارگردان یک پایان به شدت عمیق و فلسفی باشد (!!!!!) .

صحنه پیدا کردن دختری روستایی با حالی نزار در داخل قبر در گورستان قدیمی روستا و بعد فهمیدن اینکه دختر مال یک روستای دیگر است و بردن و تحویل دادن دختر به خانواده و بعد مردن او  هدیه دادن فرش دختر به پگاه توسط مادرش نیز جزو احمقانه ترین صحنه های فیلم است که هیچ معنا و مفهومی از آن استنباط نمی شود جز اینکه کارگردان و نویسنده می خواسته هر طور شده آخر فیلم مادر و دختر و مادربزرگ حتما یک فرش داشته باشند تا پیوند نسل ها رقم بخورد .

از دیدن فیلم حسابی عصبانی شدم .روشنفکری خوب است اما خوب حد و مرزی دارد .روشنفکر می تواند برای خودش روشنفکر بماند اما وقتی محصولی را ارائه کرد (حالا هر محصولی فرقی نمی کند کتاب باشد یا فیلم )باید به شعور مخاطب و نیز جذب او هم بیندیشد .مگر اینکه بخواهد محصول را در در سطح خواص ارائه کند که اشکالی ندارد (مثل شعر خوندن "مهران مدیری" و شعر فهرست خریدش بین شعرای "حلقه دروس" و به به و چه چه گفتن شعرا برای مدیری یا طوفان )

با تمهیدات تبلیغاتی که نام بردم می بینیم که منیژه می خواهد مخاطب عام را جلب کند و به او بگوید که ببینید چه کارگردان روشنفکری تو این مملکت دارید.

حالا که چنین تدبیری از طرف منیژه صورت گرفته و خودش علاوه بر کارگردانی در نوشتن فیلمنامه و تهیه کنندگی هم سهمی دارد می فهمیم که سخت به جذب مخاطب اندیشیده اما بدون اینکه به حس و حال و شعور مخاطب درست اندیشیده باشد :

فاصله "منیژه حکمت" در "زندان زنان" با "سه زن" مثل فاصله معصومیت و حماقت کودکانه "پگاه آهنگرانی" است از "دختری با کفش های کتانی" تا چهره به هم ریخته و درب و داغون و حماقتی که بصورت عمیق تو صورت و بازیش ریشه دوانده، در فیلم "سه زن" ....

یه خبر جدید هم شنیدم که گویا منیژه خانم می خواد در نامه ای به شهرداری تهران از حمایت شهرداری از دو فیلم آوازگنجشک ها و دعوت (این دو فیلم با مشارکت سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران ساخته شده )انتقاد کنه چرا که سینماهای بیشتر و بهتر رو به نمایش این دو فیلم اختصاص داده اند . منیژه جان زحمت نکش یه مقدار صبر کن ببین اصلا کف فروش رو بدست میاری یه نه بعد از کم بودن تعداد سینماها بنویس !!


 
گلشیفته :هنوز یادآور"میم" (ما) نسل سوم است
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧  

 

 

گلشیفته :

هنوز یادآور"میم" (ما) نسل سوم است

گلشیفته :هنوز یادآور"میم" (ما) نسل سوم است 

این مطلب را در پاسخ به متن مسیح علی نژاد در آخرین پستش نوشتم :

این روزها تب گلشیفته نویسی بدجوری توی دنیای وب بین دوستداران و منتقدان او بدجوری گرفته .این تب که از یک ماه گذشته با انتشار اولین اخبار و عکس های بازی گلشیفته عزیز در فیلم مجموعه دروغ ها در کنارلئوناردو دی کاپریو و راسل کرو ،شروع شده بود در چهل و هشت ساعت گذشته با انتشار عکس گل شیفته در اولین نمایش فیلم و فرش قرمز (یا همان ردکارپتی که قبل از اولین نمایش هر فیلمی با حضور بازیگران وعوامل برای آنها پهن می شود )به اوج خود رسیده است .

 به جرات می توان گفت که در چهل و هشت ساعت اخیر بالای 15 میلیون نفر عکس های گلشیفته رو دیدن: از مشتاقان سینما تا افراد عادی و در این مدت یادداشت های زیادی در باب او و نیز مصاحبه ای هم به نقل از او منتشر شد که در آن گلشیفته از قصد خود برای اقامت در خارج از کشور خبر داده بود .

اما چند نکته در باب گلشیفته :

اول -گلشیفته و همسرش پیش از این نیز اقامت فرانسه را داشتند و بنابراین داستان اقامت او در خارج از کشور جدید نیست و مربوط به بازی در این فیلم نیست .

دوم - دوستانی که فیلم مجموعه دروغ ها را دیده اند از بازی گلشیفته در چند سکانس محدود خبر داده اند و هنوز نقدهای خوبی از بازی گلشیفته ارائه نشده و آنچه که بیش از همه مورد توجه قرار گرفته صرفا بازی گلشیفته در این فیلم است که کارگردان مطرحی چون "ریدلی اسکات" دارد و بازیگرانی نظیر "دی کاپریو" و "راسل کرو" . قرار گرفتن نام گلشیفته در کنار این نام ها مهمترین  دلیل تحت الشعاع قرار گرفتن خبر حضور او در رسانه های داخلی و خارجی بود و تا کنون چیز مثبتی از بازی گلشیفته در این فیلم نشنیده ایم .

سوم - گلشیفته برای حضور در هالیوود راه درازی در پیش دارد . یقینا اولین فیلم او با چنین ترکیب بازیگران و کارگردان مطرح راهگشای ورود او به هالیوود هست، اما دنیای هالیوود نیز نوعی مافیا است وورود بازیگران به آن دشوار است بخصوص اینکه بازیگری باشی از جهان سوم و خاورمیانه .یادمان باشد پیش از این تنها "شهره آغداشلو" توانسته بود به موفقیت هایی در هالیوود برسد و برای فیلم "خانه ای از شن و مه" کاندید اسکار شود اما بعد از ان آیا از شهره خبر ی داریم ؟شهره اغلب در سریال های تلوزویونی در نقش یک ایرانی و یا یک عرب (نقش همسر صدام در سریال تولید بی بی سی )و یا نقشهایی شبیه این (زنی خاورمیانه ای )بازی می کند و بعد از آن شاه نقشش (که آنهم یک زن ایرانی بود )نتوانست موفقیت دیگری را در هالیوود در سطح جهانی تکرار نکند .یادمان نرود که شهره عزیز مسلط  به زبان انگلیسی و نیز آشنا با اغلب استودیوهای فیلمبرداری هالیوود بوده و هست . از مردان ایرانی حاضر در هالیوود نیز اغلب بازی در نقش های اعراب و خاورمیانه ای ها را شاهدیم وموفقیت چندانی از ایشان نمی بینیم .شاید مطرحترین شون "مازیار جبرانی" باشه که امروز برای گذران زندگی مجبوره قبل از کنسرت" لیلا فروهر" برنامه طنز اجرا کنه در "کداک تیاتر" .یقینا اگر کارش گرفته بود تا این حد نزول نمی کرد .بنابراین صادقانه باید بگیم که تضمینی برای موفقیت گلشیفته در خارج از کشور وجود نداره . اگر "سوسن تسلیمی" را یک استثنا بدانیم (که او هم فقط در تئاتر و تنها در حوزه کشورهای اسکاندیناوی و بخصوص سوئد مطرح و مشهور است )مابقی بازیگراهای مهاجر ایرانی نتوانسته اند در هالیوود و خارج از کشور موفق باشند .نمی خواهم بدبینانه به مساله نگاه کنم از غول بازیگری ایران "بهروز وثوقی" بگیرید تا به بازیگرانی که در سال های اخیر مهاجرت کردند و ما از آنها چیزی نمی شنویم .راستی میترا حجار کجاست ؟شیلا خداداد در لس آنجلس چه کرد و چرا به ایران برگشت ؟آیا نسرین مقانلو توانست در قلب هالیوود حتی یک نقش کوتاه بازی کند ؟مرجانه گلچین در هفت سال مهاجرتش جه کرد و چگونه است که دوباره راه بازگشت را گرفت تا بازیگری را در ایران ادامه دهد ؟و نیز فخری خوروش و...گلشیفته زمانی می تواند در هالیوود موفق باشد که در هر نقشی بازی کند و نه در نقش دختران عرب یا ایرانی و یا خاورمیانه ای و این مستلزم تسلط کامل به زبان و نیز اشراف کامل به روابط در هالیوود است .

چهارم - گلشیفته فیلم های زیادی را در ایران بازی کرد و با وجود سن کمش کارنامه خوب و پرباری دارد . "درخت گلابی" به اعتقاد من شاهکار اوست و "اشک سرما" و "میم مثل مادر" در رتبه های بعدی بازیگری او قرار می گیرد اما بازی های ضعیف نیز در کارنامه دارد . ایفای ضعیف شاه نقش" هانیه" در "سنتوری" و نیز در فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" هنوز از خاطرمان نرفته است .به اعتقاد من گلشیفته جای کار بسیار در سینمای ایران داشته و دارد . او فرصت دارد تا جای خود را در سینمای ایران محکم تر کند . متاسفانه سینمای ما از نبودن بازیگران خوب زن در سن 20 تا 30 سالگی رنج می بد و گلشیفته در این رده سنی می توانست و می تواند منشا اثر بسیار باشد .(مگر چند بازیگر نسل سومی مثل گلشیفته –ترانه – باران – چکامه و پگاه داریم ؟)

پنجم- هر کسی مسئوول اعمال خودش هست و در حوزه شخصی می تواند به شیوه خود عمل کند مشروط بر اینکه به حقوق کسی تجاوز نکند و یا تهدیدی برای تضییع حقوق دیگران نباشد(این هم بخشی از مانیفست من!! ) . آشکار شدن بدون حجاب بازیگران در خارج از کشور برای اولین بار اتفاق نیفتاده است . حتما بسیاری از دوستان وبگرد عکس های زیادی از بازیگران زن و مرد در خارج از کشور را در کامپیوتر خود ذخیره دارند . با مشاهد اون عکس ها و عکس گلشیفته می بینیم که حضور گلشیفته بسیار موجه تر است .البته قبل از این نیز شاهد حضور بانوانی چون "شیرین عبادی" و "سیمین بهبهانیگ بدون حجاب در مجامع خارجی بودیم و اینهمه سر و صدا پیش نیامده بود . "شیرین عبادی" چه خوب گفته بود که من به قانون ایران احترم می گذارم و در ایران حجاب خود را حفظ می کنم و مگر گلشیفته در ایران جز این کرد ؟آیا تا به حال کسی عکسی از گلشیفته در داخل ایران با شکلی نامناسب دیده است ؟اتفاقی برای گلشیفته نیفتاده است که مانع بازگشتش شود . او تا زمانی که در ایران بوده به قانون پایبند بوده و احترام گذاشته و یقینا بعد از این نیز چنین خواهد کرد و کسی حق نداشته ندارد حقوق شهروندی او را بخاطر این حضور زیر سئوال ببرد .

ششم - نظر شخصی خودم این است که گلشیفته در پوشش حجاب ایرانی بسیار زیباتر جلو می کند تا با چنین چهره ای اما این تنها نظر شخصی من است .

هفتم - تبی که اینروزها در مورد گلشیفته ایجاد شده از نظر نوع و کیفیت شبیه تب خروج "شادمهر عقیلی" و "گوگوش" است . می ترسم که گلشیفته عزیز نیز به سرنوشت آن دو دچار شود .

هشتم - گلشیفته را با آن صدای تو دماغی و قیافه خاص (ابروها  چهره گندمگون )و قیافه لاغر همچنان دوست دارم و برایش در هر کجای دنیا آرزوی موفقیت می کنم .برگشتن و بر نگشتن او به ایران به خودش مربوط است اما نسل من هیچوقت "میم " را در "درخت گلابی "فراموش نمی کنند

 

 


 
ملاقات با محمود احمدی نژاد
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧  

اگر از دیدارهایم بنویسم :

اول - ملاقات با محمود احمدی نژاد

 محمود احمدی نژاد

 یکی از کارهای جالبی که از ده سال پیش برای خودم شروع کرده بودم نوشتن شرح حال دیدار با افراد و اشخاص مختلف بود که در مجامع عمومی و میهمانی ها و همایش ها و کنفرانس ها و مصاحبه ها و...بود . در دیدارهایی که با ایشان داشتم  گاه پیش می آمد که  گپ  و گفتی هم صورت می گرفت . مواردی هم پیش آمد که صرفا ملاقاتی صورت گرفت بدون هر گونه گفتگوی خاص و بحثی و در چنین حالتی من برداشتم را از این شخص و نحوه برخوردش را و رفتارش را نوشته ام .

مرور و این یادداشت ها گاهی خالی از لطف نیست برایم و شاید اگر  بخواهم قدری پر وبالشان دهم و توصیفاتش را افزون کنم امروز و دراین فضا خواننده بسیار پیدا کند .امروز اولین شرح دیدار را می نویسم و نکاتی را نیز امروز به آن اضافه می کنم تا ببینم بازخور آن از طرف خواننده ها چیست .                

 اولین شرح را ریسک کردم و به دیدار با محمود احمدی نژاد اختصاص دادم .دیدارهای دیگری هم داشته ام با افرادی چون سید محمد خاتمی ، سعید حجاریان ، عطا ا...مهاجرانی ،غلامحسین کرباسچی ، فاطمه حقیقت جو ،میثم سعیدی و...از جماعت سیاست پیشگان و محمد رضا شجریان ،حسن علیزاده ،کاوه یغمایی ،خشایار اعتمادی،شادمهر عقیلی و..از دلدادگان موسیقی و بهرام بیضائی،رسول ملاقلی پور، نیکی کریمی، رسول صدر عاملی ، فریدون جیرانی ، کمال تبریزی و...از جماعت کارگردان هاو عاشقان سینما ولبته روزنامه نگاران به نامی در دوران اصلاحات چون عباس عبدی، محمد قوچانی ،عمادالدین باقی، اکبر گنجی ، ابراهیم نبوی ، علیرضا رجائیان ،نیک آهنگ کوثر و..

دیدارم با محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران و گفتگویی کوتاه با او یکی از این دیدارهای جالب و البته حاوی نکات جالب است . او را وقتی دیدم که هنوز رئیس جمهور نشده بود و در کسوت شهرداری تهران خدمت می کرد و شایعات زیادی در مورد کاندیداتوری او بود .

«حاج احمد» واسطه دیدار ما بود .این دیداری بود بین او و تعدادی از خبرنگاران در حاشیه یک مراسم رسمی در مورد ناوگان تاکسیرانی . او با ماشینی معمولی به همراه حاج احمد به میان جمع آمد و از طرح بازدید کرد. در طول بازدید حاج احمد( با اون شور و حرارات همیشگی اش و در حالیکه هر گاه کنار افرادی که دوستاشان دارد محکم و بدون توجه به اطراف راه می رود و گاها با اطرافیان نیز تنه  می زند)مدام او را همراهی می کرد و گاه میدیدم سرعت حاج احمد از او بیشتر است اما احمدی نژاد با آرامش خاصی حرکت می کرد و به دقت همه چیزها را زیر نظر داشت و درمورد طرح سوالاتی را می پرسید .           

تا لحظه ای که به او نزدیک نشده بودم نمی دانستم قدی کوتاه دارد .به نسبت من که قدی معمولی دارم کوتاه قد به نظر می آمد . لبخندی بر لب داشت و انگاری آرامش جزئی از شخصیت او بود . خیلی راحت و خودمانی با من و دیگر دوستان همراه  برخورد کرد و با وجودیکه حاج احمد او را برای رفتن ترغیب می کرد و تعجیل داشت ایستاد و پاسخگوی سئوالات من و سایر دوستان خبرنگار شد و بعد با همه دستی داد و آرزوی توفقیق کرد و رفت .            

(بعدها او رئیس جمهور شد و حاج احمد را در سمت مهمی بکار گرفت . چند وقت پیش حاج احمد را از تلوزیون دیدم اومده بود مجلس به همراه فردی که لازم بود گزارش مهمی را به مجلس ارائه دهد . او کنار تریبون ایستاده بود و مراقب اوضاع بود و باز هم مشغول تنه زدن و نمی گذاشت خبرنگاران بیشتر از حد به تریبون نزدیک شوند تا آن آقا بتواند راحت گزارشش را بدهد .)             

این آرامش عجیب احمدی نژاد را بعدها هم که رئیس جمهور شد در تمامی دیدارها و مصاحبه هایی که از طریق تلوزویون دیدم ،می شد کاملا حس کرد . او همونجوری بود و هیچ فرقی نکرده بود دقیقا همان میمیک و رفتار و عکس العمالهایی رو داشت که من از نزدیک دیده بودم . این آرامش عجیب در رفتار و برخورد او که نمی تواند یک نمایش باشد و قریب به یقین جزئی از شخصیت ذاتی اوست حیرت بسیار را برانگیخته است و هر کس در مورد آن حرفی را می زندو نظری را دارد .انتخابات ریاست جمهوری دوره قبل در عین اینکه کمتر کسی پیش بینی می کرد احمدی نژاد برنده شود و در خوشبینانه ترین حالت تصور بر این بود که از اصولگرایان قالیباف برنده خواهد شد نتیجه ای دیگر را رقم زد .

قالیباف برای رئیس جمهور شدن انصافا از یک کمپین تبلیغاتی قوی بهره برد . عکسهای زیبا با کت و شلوار سفید ، دست کردن حلقه ازدواج ،تغییر دادن فریم عینک و حتی تمرکز بر روی نحوه راه رفتن و حرکات – که شنیدم یکی از کارگردانهای مشهور روی این بخش نظارت داشت – و البته تمرکز روی لهجه و حرف زدن حین سخنرانی – بخاطر پوشاندن لهجه مشهدی – اما این همه در ذهن مردم موثر نیفتاد .

به اعتقاد من در تمام انتخابات ریاست جمهوری برگزار شده در ایران تا کنون دکتر قالیباف از قوری ترین ابزارهای تبلیغاتی بهره برده و به خوبی این ابزار را در خدمت اهداف سیاسی در آورده بود :طراحی های فوق العاده گرافیکی –پوسترهای  متنوع و بسیار جذاب با طراحی های اسلیمی و نمادهای ایرانی و اسلامی – تابلوهای خوب – بکارگیری موسیقی و تهیه و تولید کاست .سخنرانی های با شکوه و پوشیدن لباسهای محلی و قومی نقاط مختلف کشور همه نشان از یک کمپین قوی داشت که به دقت و مرحله به مرحله به اجرا در آمد ولی در نهایت اقبالی را به همراه نداشت .       

احمدی نژاد اما این همه را نداشت .با یک کت و شلوار ساده و در موارد زیادی هم با کاپشن بهاره چینی – که بعدها به کاپشن احمدی نژادی معروف شدو مثل پیراهن دیپلماتیک کلی پرفروش وپرطرفدار در بین مدیران - در تبلیغات انتخابات شرکت می کرد .پوستر زیادی نداشت و تنها تراکت ها و بروشورهای دورنگی از او منتشر می شد و از رسم مالوف تبلیغات سیاسی نیز کمترین بهره را برد . 

من کاری به آنچه که در روزهای انتخابات نوشتند و در مورد آرا و صحت آن و این مسائل ندارم .در این نوشته تنها هدفم بررسی جایگاه و شخصیت احمدی نژاد است( با اتکا به دیداری که از نزدیک با او داشتم و نیز با توجه به مشاهداتم از روزهای انتخابات) .     

می خواهم بگویم او در عین اینکه از چهره و فیزیک مناسبی برخوردار نبود و نیز ابزارهای تبلیغاتی مناسبی را به کار نگرفت یقینا در بین اصولگرایان در نتیجه معلوم شد که اول است( در خصوص حمایت های پشت پرده و این داستانها هم به نظر نمی رسد که این داستانها تا این حد غلیظ باشد) .      

در اینکه در روزهای آخر تبلیغات مشخص شده بود که احمدی نژاد از همه اصولگراها بالاتر است که بحثی نیست اما در بین اصلاح طلبان ما دکتر معین را داشتیم که از نظر چهره و فیزیک و کاریزما در ردیف احمدی نژاد قرار می گیرد با این تفاوت که نتوانست کمپین تبلیغاتی مناسبی را ارائه کند و ازویژگی های شخصیتی مناسبی برای تحت تاثیر قرار دادن نیز برخوردار نبود . و البته درگیری های درون گروهی در حمایت از یک کاندید واحد و اجماع بر سر او نیز که اجماعی کامل نبود نیز موثر بود.مهدی کروبی نیز با داستان 50کدورت خاطر از عدم اجماع اصلاح طلبان بر روی نام او و نیز داستان هزارتومانش تنها در بخش هایی از جامعه بخصوص در نقاط دورافتاده کمی جدی گرفته شده بود و هاشمی رفسنجانی نیز داستان دیگری داشت .    

 شاهد بودم که در دور دوم انتخابات خیلی ها فقط به خاطر اینکه هاشمی رفسنجانی رای نیاورد به احمدی نژاد رای دادند .بازگشت اصلاح طلبان به سمت هاشمی وبرگزاری میتینگ های خیابانی در میادین شهر به نفع هاشمی نیز در آن شرایط ره به جایی نمی برد و به نوعی باعث تعجب مردم شد . به جرات می توان گفت حمایت اصلاح طلبان در دور دوم انتخابات از هاشمی که به نوعی سیاست ورزی و ائتلاف خوانده شد در کاستن از محبوبیت هاشمی رفسنجانی در بین هواداران سنتی وی موثر بود. مردم باورشان نمی شد اینها همان هایی هستند که هاشمی را "عالیجناب سرخپوش و یا خاکستری پوش" می نامند و حال چطور شده که او را به عنوان منتخب ریاست جمهوری پیشنهاد می کنند .   

بنابراین به اعتقاد من احمدی نژاد در عین بهره بردن از انشقاق در جبهه اصلاحات و وضعیت خاص هاشمی رفسنجانی با اون خودباوری بسیار عجیبش و نیز آرامش خاصی که داشت تونست از این موقعیت تاریخی بهترین بهره را ببره .        

حالا نزدیک دوره جدید انتخابات ریاست جمهوری می شویم . احمدی نژاد از نظر رفتار و برخورد کوچکترین تغییری نکرده با این تفاوت که کارکرد بیرونی افکار و سخنانش او را تا حد یک فرد جهانی مشهور کرده و عملکرد او تیم همفکرانش هم در دولت کاملا مشخص است .      

باید ببینیم احمدی نژاد با این پیش زمینه سه ساله از دولتش در ذهن مردم ،تا چه حد می تواند از ویژگی های شخصیش در انتخابات بهره ببرد و آیا این ویژگی ها باز هم شگفتی خواهد آفرید یا نه . یقیننا ویژگی رقبا و کمپین های تبلیغتی ایشان و بخصوص عملکرد و خصوصیات ذاتیشان نیز در نتیجه انتخبات و تعداد آرا احمدی نژاد موثر خواهد بود.  

اما اینکه کاریزمای خاص و آرامش درون و یقین خاص احمدی نژادی با جمع کارنامه سه ساله وی تا چه حد برگ برنده او در انتخابات آتی خواهد بود سئوالی است که خیلی ها علاقه به شنیدن پاسخش دارند . باید منتظر ماند.....

 

 


 
داستان دو سیلی :تا یادبگیریم سیلی نزنیم
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧  

داستان دو سیلی :تا یادبگیریم سیلی نزنیم

توضیح :عطا ا..مهاجرانی سیاست پیشه سابق و این دوست وهمکار فعلی – وبلاگ نویس – که گاه و بی گاه از طریق وب سایتش کلامی یاد می گیریم و چیزهایی هم برایش مرقوم می کنم که با بزرگواری و سعه صدر می خواند، در مطلبی امروز داستان یک سیلی را نگاشته بود . بسیار زیبا و دل انگیز بود این حکایت . حیفم آمد به سادگی ازاین داستان بگذرم .نامه ای را برایش نگاشتم و ارسال کردم .آنچه در پی می آید بخشهایی از خاطره مهاجرانی است و در ذیل آن نامه من به مهاجرانی .

فرزاد حسنی

اول - داستان یک سیلی

مرداد ماه 1347 کارنامه ششم ابتدایی را گرفتم. اول شاگرد شده بودم. آقای کیوان که همیشه از تمییزی و شیکی برق می زد، مدیر دبستان خیام بود و آقای افشار معلم کلاس ششم هم توی دفتر بود. آقای افشار که تیپ ورزشکارا بود و با لنگر راه می رفت, مشت دست راستش را توی هوا تکان داد و گفت: درود پسرم!

به خانه که می رفتم، راه نمی رفتم پرواز می کردم. با خودم گفتم کاش مادرم می توانست این همه بیست را توی کارنامه ام بخواند! تبسم آرامش بس بود. بچه ها کارنامه هاشان را به هم نشان می دادند. ....به مادرم گفتم باید بروم دبیرستان ثبت نام کنم. پدرم گفت: بپرس ببین اسم نویسی کی هست. اول هم برو حمام که تر و تمییز و مرتب باشی....غروب بقچه حمام را بر داشتم بروم حمام. به نظرم آمد حالا که می خواهم بروم دبیرستان بروم یک حمام بهتر! بهترین حمام شهر هم درست روبروی دبیرستان پهلوی بود. روبروی کتابخانه. حمام بهره مند، وارد حمام که شدم؛ شلوغ بود. چشم چشم کردم تا قفسه ی خالی پیدا کنم. چشمم به یک قفسه خالی افتاد داشتم به سمتش می رفتم که جوانی شاید دو سه سال بزرگتر از خودم با لباس شیک و ساک سبز رفت طرف قفسه. تا رسیدم ساکش را توی قفسه گذاشت.عینک پنسی داشت. موهای خرمایی اش هم روی پیشانی اش رها بود. توی ذهنم گذشت:" بچه پولدار!" بهش گفتم: این قفسه مال من بود!نگاهی به من کرد و گفت: هه!با این بقچه ت قفسه هم می خوای؟ شرق! خواباندم توی گوشش، عینکش افتاد. گردش اشک را توی چشمش دیدم. مثل برق از ذهنم گذشت عجب غلطی کردم.همان وقت قفسه دیگری هم خالی شد. قفسه ای که نشان کرده بودم شماره 19 بود. قفسه 22 هم خالی شده بود. مرد میانسالی که داشت کیف پولش را وارسی می کرد، گفت سر قفسه که کسی دعوا نمی کند، یک دقیقه صبر می کردی. از خجالت سرم را پایین انداختم. جوان عینکی هم ساک سبزش را بر داشت و گذاشت توی قفسه شماره 22. سمت راست صورتش گل انداخته بود. با خودم کلنجار رفتم که معذرت خواهی کنم. تلاش بیهوده ای بود. حریف خودم نشدم. توی حمام هم حتی یک دقیق از آن برق سیلی و حیرت آن جوان فارغ نبودم. می خواستم هر چه زودتر از حمام بیرون بزنم. آن جوان هم اصلا به من نگاه نکرد.به خانه که بر می گشتم، توی خودم بودم. چرا باید به آن پسر سیلی می زدم.؟چرا آنقدر محکم زدم؟ شیرینی اول شاگردی و دبیرستان همه دود شده بود. مدام صدای سیلی بود که در گوشم طنین می انداخت. مادرم دید گرفته ام. گفتم دعوام شد. دیگر سئوالی نکرد. شب خوابم نبرد. تمام ذهنم شده بود سالن بیرونی حمام بهره مند. دور تا دور قفسه، جوان عینکی، جر و بحث و صدای سیلی. از صدایی که توی ذهنم می پیچید تکان می خوردم. لحاف را بر سرم می کشیدم. آشوب درون رهایم نمی کرد. شاید دقایقی از شدت خستگی ، به قول مادرم هوشم برده بود. صبح انگار از زیر آوار بیرون آمدم.
سرکار هم خلقم باز نمی شد ؛ ... جمعه ها تا ظهر کار می کردیم و دستمزد هفتگی را هم همان ظهر جمعه می دادند. .. به من پنج تومان داد. بس بود! تصمیم گرفته بودم بروم مارون حاج آخوند را ببینم و از او بپرسم صدای سیلی را چه کنم؟یک تومان کرایه ماشین دادم. فاصله چهار فرسخ را دو ساعته رفتیم.... اتوبوس روبروی مسجد نگاه داشت. از کنار جوی آب رفتم... اول رفتم خانه حاج آخوند. حاج آخوند نبود گفتند رفته سرپل دو آب شب می آید. رفتم خانه عمو نبی. ... گفتم آمده ام به حاج آخوند سر بزنم! عمویم نگاهی کرد و گفت: خیر باشد. ساعتی نگذشته بود که محسن پسر حاج آخوند که شوهر عصمت دختر عمویم بود آمد و گفت: حاج آخوند آمده. گفته که برای شام بروم خانه اشان. رفتم. در آغوشم گرفت. پیشانی و میان ابرو هایم را بوسید. روی هر دو شانه ام دست گذاشت. توی چشمانم نگاه کرد. پرسید وضع درس و بحثم چطوره. ...تبسمی کرد و مستقیم نگاهم کرد و پرسید: حال دلت چطوره!گفتم خوب نیستم و صدای سیلی بی آرامم کرده. دستم را هم نشانش دادم. داستان را برایش تعریف کردم. گفت:" می توانی آن پسر را پیدا کنی؟ مثلا همیشه به همان حمام برو. پسر جوانی را دیدی دقت کن شاید همو باشد. از او بخواه که تو را ببخشد و حلالت کند. اگر پیداش نکنی کار مشکل می شود. با صدایی ارام و محکم گفت:" سیلی می خوری... مکث کرد... یک روزی سیلی می خوری. نمی دانم زودتر بخوری به نفعت هست یا دیر تر. سی سال هم که بگذرد سیلی خواهی خورد. تو توی کوه که فریاد می زنی صدایت بر می گردد، چطور ممکن است سیلی بر نگردد. تو توی صورت آن جوان سیلی زدی، اما روح خودت سیلی خورده. جای سیلی تو و دردش تمام شده. اما این سیلی که به خودت زدی هیهات."به گریه افتادم.......صبح زود شنبه به شهر بر گشتم. هم سبک شده بودم و هم سنگین. تمام دوران دبیرستان در مسیر دبیرستان و خانه و مسیر کار، مسیر مسجد... همه جا در جستجوی آن جوان برآمدم پیدایش نکردم... از آن داستان سی سال گذشت!... درست سی سال بعد!روز جمعه 13 شهریور سال 1377 رفتم نماز جمعه تهران. خوش نداشتم به صف اول بروم انگار دور بین و مقامات نمی گذاشت نمازم شکل و شمایل نماز پیدا کند. ..همان جا وسط خیابان سجاده انداختم و نماز خواندم. نماز تمام شده بود. آقای میان سالی آمد و از برنامه طعم آفتاب انتقاد کرد. چند نفر دیگر هم جمع شدند و صدا ها بلند شد. یک نفر با مشت روی شانه ام کوبید... هر چه ناسزا گفتند و از پایین لگد پراندند و از بالا با مشت به شانه ها و بازو ها و سینه ام می زدند. آرام بودم و لبخند می زدم. .. مراقبت کردم که توی جوی آب نیفتم که یک نفر انگشت کوچک دست راستم را گرفت و پیچاند و در ست در همان لحظه فرد میان سال کوتاه قامتی با دست پر گوشت و سنگین سیلی توی گوشم خواباند که برق از سرم پرید و خندیدم. می خواستم با صدای بلند بخندم با خودم گفتم لابد خیال می کنند دیوانه شدم. سرم را بالا گرفتم و همچنان خندان بودم. جواب سیلی سی سال مانده را خورده بودم. صدای حاج آخوند توی گوشم زنگ می زد:" سیلی می خوری...سی سال هم که بگذرد سیلی خواهی خورد!"سیمای خندان و شادمان حاج آخوند در برابرم بود." صبور باش! واستعینوا بالصبر!"

                                                                                                                    منبع :وب سایت مکتوب

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

دوم –  تا یاد بگیریم سیلی نزنیم

 

سید و دوست بزرگوارم! سلام !

می بینم که در این چند پست آخر یاد گذشته ها را خوش داشته ای .چه خوب .فرصت خوبی است که در آرامش یاد گذشته ها می کنی و این یادآوردهای ذهنی را قلمی می کنی و برای خودت و خوانتدگان ماندگار .می دانی که کمتر کسانی هستند که در ماندگار کردن خاطرات خود تلاشی ولو اندک به خرج می دهند و این از ویژگی های روزگار ماست و علت را اغلب گرفتاری های روزمره و غرق شدن در متن زندگی معرفی می کنند و من نمی دانم یادآوری این خاطره ها مگر چیزی جز زندگی می تواند باشد .

اما در مورد این نقل و این پست و این خاطره :

 خاطره ای بسیار جالب ، پر از ظرائف باریک بودو نشان از ویژگی های دقیق و موشکافانه ذهنی بشر دارد و بس . حال که اینچنین بی پروا و صادقانه از آن سیلی یاد کردی( و آنچه را بین خودت و آن جوان و خدای و حاجی آخوند و تعداد انگشت شماری بنده که حالا یا نیستند و یا اگر باشند چیزی در ذهنشان نمانده ،را دوباره و اینبار نه برای خود که برای همگان بازگویه کردی)، و حال که می بینم  هنوز وپس از سی سال از یادآورد آن خاطره دچار کدورت خاطر می شوی ، باید بگویم از آن دسته افرادی هستی که ذهنی پویا و روحی حساس داری و در طول این سال ها این یادآورد نشان از تلاش تو داشته برای جبران این مافات و افسوس که تا کنون این تلاش ها نتیجه ای را به همراه نداشته است .

چنین مشکلی را من نیز داشتم دقیقا 18 سال پیش در حالیکه کودکی یازده ساله بیش نبودم نظیر چنین سیلی را نواختم :" ظالمانه و عامدانه "و آنکس که بر صورتش نواخته بودم هیچ نگفت و در خلوت تنها گریست . من خشمگین و متکبر تنها از کنارش گذشتم و فرصت مغتنم پوزش و عذرخواهی را چه سهل و ساده در کودکی از دست دادم و دست تقدیر میان من و او هزاران کیلومترفاصله انداخت تا سالیان سال . باو کن این تصویر ذهنی تا مدتهای بسیار و تا سالها بعد از آن روح و ذهنم را آزار می داد . این تصویر بارها و بارها شب و روز و حتی در خواب جلو چشمانم می آمد وسئوالی  که ندای درونم بود:چرا زدی ؟ - و اینبار با مهیب :چرا عذر نخواستی و طلب بخشش ؟

و این اولین وآخرین سیلی بود که من ناجوانمردانه بر صورت کسی نواختم- و امیدوارم باشد - .سال ها بعد از آن حادثه ناگوار با دکتر روانشناسی صحبت می کردم که از مشهورترین روانشناسان حال حاضر جهان است( و چه خوب که ایرانی است و بسیار شهیر ) در فرصت کوتاهی که هم صحبت بودیم برایش از آن تصویر ذهنی گفتم که هر چه می کردم  از ذهنم پاک نمی شد و گاه و بی گاه به سراغم می آمد و برایش مثالی زدم از فیلمی که امسال در مراسم اسکار به عنوان یکی از کاندیداهای بهترین فیلم شناخته شده بود و حدیث پیرزنی نویسنده بود که در کودکی خطایی کودکانه کرده بود که بر اثر آن خبط خواهر و نامزد خواهرش نتوانسته بودند به وصال هم برسندو دست تقدیر با این خبط کودکانه از یکدگر دورشان انداخته بود و هر دو در عنفوان جوانی در جنگ دوم جهانی از بین رفته بودند - فیلم تاوان -و خواهر سال ها بعد با نوشتن این داستان به نوعی تلاش کرد در کتابش خواهر و نامزد را به وصال هم برساند تا تاوان اشتباهش را با اعترافش به نوعی داده باشد  .

و او –دکتر - گفت:تو نیز  باید پاکش کنی .راه حل همان بود که تو نیز- سید- انتخابش کردی ..راهی که تو نیز سی سال پیش برای آن تا پیش حاج آخوند رفتی (چهارفرسخ ): یافتن او و حلالیت طلبیدن از وی ...و اینچنین بود که من نیز پای در چنین راهی گذاشتم و جست و جوی من برای یافتن او آغاز شد جستجویی دراز تا یافتنش ..وقتی او را یافتم که دیگر خودش نبود .

بیماری بود از جنسی خاص ...دیگر هویت سابقش را نداشت و دسترسی به او سخت و دشوار و با حریم ها و فاصله هایی اجباری همراه بود .

سرانجام پس از مدت ها تلاش گفت و گویی تلفنی حادث شد میان ما و من حکایت بی قراری خود را با او بازگو نمودم .

خنده تلخی کرد و گفت : من چیزی به یاد نمی آورم و تعجب می کنم که تو هنوز چنین چیزی را به یاد داری .

از او حلالیت خواستم و طلب بخشش .گفت :چیزی بخاطر نمی آورد و گفت از من رنجشی ندارد .

با اصرار گفتم :حلالم کن ..بگو به زبان ..لطفا !!

و گفت :حلالت کردم..اینطوری خوبه!

باورت نمی شود حدود سه سال از آن زمان می گذرد . دیگر تصویر آن حادثه تلخ را در خواب نمی بینم و در بیداری نیز کمتر این تصویر به سراغم می آید .اکنون که این یادداشت را خواندم تصویر سازی ذهنی شروع شد و دوباره آن خاطره زنده شد - و سبب تو بودی سید - .خواستم این را برایت بنویسم صادقانه و بی هیچ اغراق چرا که تو را همدرد خود پنداشتم هر چند رنج من پانزده سال به طول انجامیدو بعد از حلالیت تا حدود زیادی کاسته شد اما افسوس که از رنج تو سی سال می گذرد و با این نوشته ای که خواندم گویا ابدی است .اما هشدار و شادباشت می دهم که با این نوشتن و بی پیرایه تقسیم کردن دردت با خواننده ها تو نیز تاوان خود را دادی .

یاد بگیریم سیلی نزنیم ...حرف بزنیم ..به ملاطفت و دور از خشونت ...

 

 

 


کلمات کلیدی: مهاجرانی ،تاوان ،سیلی
 
در خانه عبدلله نوری دیدم : شیخ روزه نبود!!
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧  

 

عبدا..نوری در منزل

در خانه عبدلله نوری دیدم : شیخ روزه نبود!!

 

این روزها در چند جای مختلف یادداشت هایی درباب ورود شیخ عبداله نوری به انتخابات دیدم و خواندم و نیز خبری را شنیدم از اینکه تعدادی از روزنامه نگاران و اهل قلم به خانه ایشان رفته و از وی خواسته اند برای حضوردر صحنه آمادگی خود را اعلام کند.

به این بهانه یاد خاطره ای افتادم از عبدا..نوری و خواستم چیزکی اینجا بنویسم برای خودم .

 

سال 81- عبدالله نوری پس از ماجراهای روزنامه خرداد و شوکران اصلاح و زندان و دربند بودن اکنون که با فوت نابهنگام دکتر علیرضا نوری بارغمی سنگین بر دوش خود احساس می کرد از "دربند بودن" به "دربند" منتقل شده بود .

پنجشنبه آخر هر ماه شیخ مراسمی را در منزلش واقع در دربند خیابان فناخسرو برگزار می کرد . بهانه این مراسم در سال اول به یادبود برادر تازه درگذشته بود .

کم کم این مراسم ادامه یافت و آنگونه که شنیدم تا به امروز نیز ادامه دارد . من در سال 81 با اطلاع دوستی در چند مراسم در خانه وی حاضر شدم و شاهد مراسم بودم .

مراسم با تفسیر و سخنرانی برگزار می شد و در هر جلسه سخنرانی وجود داشت و صحبت هایی را می کرد و در پایان حضار از سخنران سئوالات خود را می پرسیدند . یادم می آید آنکس که بیش از همه جلسه را و سخنران را به چالش کلامی می کشید دکتر محسن کدیور بود .

مراسم بار مذهبی داشت و هیچگونه سخنرانی سیاسی در آن نبود . شیخ عبدا..نوری در ابتدا و قبل از شروع مراسم به همراه پدرش در جلوی درب منزل به حضار خوشامد می گفتند و با آغوش باز پذیرای میهمانان بودند و این ماجرا در پایان مراسم نیز تکرار می شد .

یکی از ناراحت کننده ترین صحنه هایی که یکبار در یکی از این مراسم ها دیدم زمانی بود که دختر کوچک دکتر علیرضا نوری در رثای پدر مطلبی را برای حاضرین خواند وبه شدت ایشان را تحت تاثیر قرار داد .

سال 87- این روزها مرتب از شیخ می خواهند روزه سیاسی خود را بشکند و به میدان بیاید . من در سال 81 دیدم که شیخ روزه نبوده که بخواهدامروز روزه خود را بشکند .میهمانان یکی از مراسم های شیخ نوری را برایتان اسم می برم که به چشم خود دیدم : دکتر محمد علی نجفی – غلامحسین کرباسچی – احمد خرم – دکتر محسن کدیور – سعید لیلاز – محمود دعائی –محمود علیزاده طباطبایی – محمد عطریانفر-هاشم آقاجری -یوسفی اشکوری -مهندش توسلی -نعمت احمدی -  و تعدادی از نمایندگان مجلس و وزار که الان نامشان را بخاطر ندارم و حتی افراد جالبی مثل علی اکبری (معروف به دکتر علی اکبری که با انرژی درمانی ها و حواشی پیرامونی آن در داخل و خارج از کشور و ماهواره ها بسیار شناخته شده است و من در یکی از مراسم ها با کمال تعجب او را نیز در منزل شیخ دیدم )

 

 

با نگاهی به حاضرین در مراسم می فهمیم که این مراسم فراتر از یک مراسم ساده مذهبی بوده و هر چند در اصل مراسم سخنی از سیاست نبود اما در پایان هر مراسم سعید لیلاز به عنوان مجری با طرح مباحثی با حاضرین گفت و شنودهایی را موجب می شد .

در واقع من می توانم از این مراسم ساده مذهبی به عنوان یک دید و بازدید سیاسی آخر هر ماه اسم ببرم . اصل این اتفاق نیز نه زشت است و نه زیر سئوال که در یک مراسم مذهبی عده ای از هم مسلکان سیاسی یکدیگر را ملاقات کنند ولو اینکه حرفی از سیاست به میان نیاید .

بنابراین نمی توان گفت که نوری در این مدت روزه سایسی داشته که بر عکس در کمال آرامش و با فراغ بال در گوشه منزلش در فناخسرو که به تهران نیز احاطه دارد اوضاع سیاسی را زیر نظر داشته و دارد . این نکته را می توان از لابلای صحبت های عبدا...نوری در ملاقات با روزنامه نگاران هم فهمید .به بخشی از این صحبت های ایشان توجه کنید :

.... بیش‌تر دوستان به روزه‌ی سیاسی و سکوت من اشاره کردند. البته واقعن این طور نبوده، جایی که ضرورتی ‏پیش آمده یا حس کردم که لازم است حرفی گفته شود، گفته‌ام، اما خب همیشه آدم کم حرفی بوده ام...... دوستان البته خیلی اشاره کردند به این که [به صحنه] بیایم. اما من اگر تاثیرگذار باشم، اگر بشود رفت دنبال ‏اصلاحات ساختاری و بنیادین به صحنه می‌آیم، وگرنه شهوت ریاست که ندارم. من برای خودم خط قرمز و ‏پای‌بندی به اصول دموکراسی‌خواهی را قائلم. اعتقاد دارم که آدم باید به قولی که به مردم می‌دهد، پای‌بند باشد، سر ‏اصولش ایستادگی کند، هزینه بدهد، حتا برود زندان، ... اگر قرار باشد روزی درباره‌ی انتخابات تصمیم بگیریم، این شرایط ‏را دارد....

این ها بخش هایی از صحبت های عبدا..نوری بود . با نگاهی دقیق به صحبت های وی در می یابیم که او نه تنها در این مدت از دنیای سیاست کناره نگرفته بود بلکه دقیقا در بطن ماجرابوده و در بسیاری از مسائل نظرات مستقل و قابل توجهی داشته است و اجازه می خواهم از این هم جلوتر بروم و بگویم از برآیند سخنان وی و بخصوص این چند جمله ای که من آوردم می توان نتیجه گرفت که شیخ در مورد سودای ریاست جمهوری در خلوت خود نیز اندیشیده است .

گذشته از این ملاقات ها در برخی روزنامه ها شاهد یادداشت هایی در باب حضور ایشان هستیم که یکی از ضعیف ترین این یادداشت ها نوشته ای بود از عبدا..مومنی سخنگوی ادوار تحکیم وحدت که در روزنامه کارگزاران به نقل از سایت اصلاحات آمده بود .

شیوه نگارش و استدلال های ضعیف مومنی برای نتیجه گیری آخر که همانا دعوت به حضور نوری در انتخابات بود به نوعی بیش از آنکه کارکرد تبلیغاتی داشته باشد یک نوع کارکرد ضد تبلیغاتی داشت . به بخش هایی از این یادداشت توجه کنید :

....ما معتقد هستیم که گروه‌های تحول‌خواه و اصلاح‌طلب باید ساز و کار و مکانیسم‌های جدی برای تغییر این شرایط و مطلوب‌تر کردن وضع زندگی طیف‌های مختلف جامعه اتخاذ کنند تا بتوانند با ایجاد یک شرایط مطلوب‌تر منافع ملی را نیز حفظ کنند..... در این شرایط اصلاح‌طلبان تنها سرمایه‌ای که دارند اعتماد مردمی است و باید تلاش کنند که به این سرمایه اجتماعی بزرگ خود، بار دیگر اعتبار ببخشند و با یک برنامه‌ریزی مدون و مشخص زمینه‌های لازم را برای تغییرات دموکراتیک و مردمی در آینده فراهم سازند. اگر اصلاح‌طلبان بار دیگر برای تحقق مطالبات دموکراتیک مردم تلاش و اهتمام لازم را نکنند تجربه ناموفق هشت سال گذشته را تکرار می‌کنند...... در شرایط کنونی باید اصلاح‌طلبان به سمت جنبش اجتماعی بروند چون بر اساس تجربه گذشته‌شان باید درک کنند که چانه‌زنی در بالا و اصلاح از بالا ناکارآمد است و باید به بدنه اجتماعی و جنبش‌های اجتماعی متکی شوند.... افرادی همچون نوری با این سابقه روشن می‌توانند اعتبار از دست رفته و اعتماد فراموش شده به اصلاح‌طلبان را بازگردانند. همچنین اگر نوری از مقابل فیلتر‌های موجود بگذرد، می‌تواند رای مردم را جذب کند. کاندیداهایی که بدون پشتوانه اجتماعی و بدون حضور جنبش‌های اجتماعی بخواهند وارد میدان شوند، نمی‌توانند در اصلاح شرایط موفق شوند.....

خوب به استدلال های مومنی دقت کردید . متوجه شدید که از لابلای سخنانش نفی خاتمی و کروبی به گوش می رسد . و جالب آنکه این سخنان را مومنی به عنوان سخنگوی ادوارتحکیم وحدت به زبان می آورد که دردودوره اخیراز حامیان سرسخت خاتمی بودند .

نوری فردی شجاع و بی باک است و با رفتن به زندان به خاطر پافشاری بر عقیده خیلی چیزها را ثابت کرد . اما بنده با طرح موضوع کانیداتوری وی به ریاست جمهوری به دلایل زیر مخالفم . هر چند در چند مراسمی که در منزلش حاضر بودم نان و نمک این شیخ شریف را خورده ام اما یقین دارم از طرح این نظر ناراحت نمی شود و به عقیده دیگران احترام فراوان می گذارد :

اول – نوری تایید نمی شود و نمی تواند از صافی های فعلی عبور کند ،چه ما بخواهیم و چه نخواهیم . تصور اینکه نوری همانند معین در آخرین لحظات تایید شود بسیار بعید است و بنابراین مطرح کردن نام نوری برای انتخابات به نوعی مترادف با تحریم انتخابات است و اگر منظور برخی از گروه ها این موضوع است می توانند  از هم اکنون در این باب تلاش کنند و بدون آنکه به فکر انتخابات باشند در تدارک آن جنبش اجتماعی که می گویند باشند تا در این جنبش جایگاه و پایگاه خود را در میان آحاد مردم بیابند و پلن جنبش اجتماعی را از هم اکنون تدوین نمایند.

دوم – اصلاح طلبان حکومتی دیروز و خارج از حکومت امروز بر خلاف تصور علاقمندان به نوری از پایگاه اجتماعی قوی و قابل اتکائی برخوردار نیستند .به تعبیر دکتر زیباکلام کار امروز اصلاح طلبان در به صحنه کشیدن مردم از سال 76 نیز دشوارتر است چراکه اصلاح طلبان برای تقویت جایگاه خود باید تلاش کنند آن 20 میلیون نفری را که در چند انتخابات اخیر حاضر نشده اند پای صندوق ها بیاورندو آنها را برای حضور در انتخابات ترغیب و تشویق کنند . بدین لحاظ و با توجه به محدودیت ابزارهای اطلاع رسانی و تبلیغاتی اصلاح طلبان به صحنه آوردن 20 میلیون نفر کار دشواری می نماید .

سوم – کشور در شرایط خاصی قرار گرفته است و خواهی نخواهی انتخابات به سمت یک انتخابات دوقطبی حرکت خواهد کرد و حتی اگر انتخابات با حضور چندین کاندیدا نیز برگزار شود.در در نهایت دو نفر اصلی تعیین کننده انتخابات خواهند بود . دو سری که یک سویش از هم اکنون مشخص است و مردم نیز توصرشان از انتخابات در شرایط فعلی چنین چیزی می باشد یعنی تقابل اصلاح طلبان و اصولگرایان. در واقع انتخابات همچون میدان مبارزه ای است که یک رقیب از هم اکنون دوران تمرین را پشت سر گذاشته و آماده مبارزه است(اصول گرایان) اما در سوی دیگر میدان هنوز رقیبی برای حضور پیدا نشده است .

هنر اصلاح طلبان این است که این رقیب را برای مبارزه معرفی کنند و در گام بعدی با موجودیشان وی را مهیای مسابقه کنند .

چهارم – ظواهر نشان می دهد افتراق میان اصلاح طلبان با حضور و تایید کروبی در انتخابات از هم اکنون صورت گرفته است .هر چن این افتراق تاثیری ولو کوچک در پیروزی اصول گرایان در میدان نخواهد داشت .چرا که اصولا کروبی حتی اگر با موافقت کامل تمامی اصلاح طلبان به عنوان کاندیدای منفرد و یگانه ایشان نیز به مردم معرفی شود و از جانب ایشان حمایت شود، نیز نمی تواند آرای لازم را کسب نماید . چرا ؟دلیل واضح و روشن است چون کروبی در دور قبلی نتوانسته بود آن 20 میلیون رای را به صحنه بیاورد .حضور کروبی که در مواقعی از نظر شیوه مبارزه انتخاباتی شباهت هایی را به دکتر احمدی نژاد دارد تنها منجر به کسب رای محدود و بیشتر رای منطقه ای وبومی خواهد شد .مگر اینکه کروبی با طرح وعده هایی جدید بتواند بخشی از رای عامه مردم را در نقاط دور افتاده و خارج از کلان شهرها را از جانب احمدی نزاد به سمت خود متمایل کند .

پنجم – خاتمی را همه ما می شناسیم . رئیس جمهوری که در آخرین ماه های ریاست جمهوری و پس از 8 سال خود را تدارکاتچی نامید و بس و در خیلی جاها که باید عمل می کرد به هر دلیل نکرد .اما چرا این روزها همه از او سخن می گویند ؟ به اعتقاد من خاتمی و دوران او نزدیکترین و ملموس ترین شرایطی است که مردم می توانند آن را با شرایط فعلی مقایسه کنند و از این رو با وجود همه انتقادهایی که به خاتمی دارند دوران مدیریت وی را در کشور به هیچ وجه با دوران کنونی قابل مقایسه نمی دانند .با توجه به وسواس مرم در ورود به صحنه و حضور در پای صندوقهای رای به جرات می توان گفت که مردم و بخصوص آن 20 میلیون رای خاموش بدون دلیل و انگیزه ترغیب و تهییج کننده در انتخابات حاضر نمی شوند .مسلما حضور افرادی چون کروبی و عارف نمی تواند عامل ترغیب باشد .حتی عبدا..نوری با آن سابقه و اعتبار و آبرویی که با استواری خود در عقیده خرید نیز نمی تواند چندان موثر باشد . چرا ؟ پاسخ روشن است . مردم امروز به دنبال رسیدن به یک شرایط حداقلی سکون و آرامش هستند و حداقل از نظر نوع نگرش و سیاست ورزی با خاتمی آشنا هستند می دانند که تندروی نخواهد کرد تا کشور دچار هرج و مرج شود –در هر شرایطی – و سعی خواهد کرد با تدبیر ره به جایی ببرد اما چه تضمینی وجود دارد که شیخ نوری همان رفتارهای دکتراحمدی نژاد را از زاویه اصلاح طلبی تکرارنکند و اینچنین چون وی بر هر نوع تصمیم و سیاست مورد نظرش به هر قیمتی پافشاری نکند ؟ برخلاف تصور نوری و دوستانش مردم در شرایط فعلی رسیدن به انچه در دوران خاتمی داشتند را نیز مغتنم و ب گرانبها می شمارند.

ششم – شیخ نوری با وجود همه احترامم به وی کاریزمای ریاست جمهوری را ندارد . عده ای در این خصوص خواهند پرسید مگر احمدی نزاد داشت ؟ و در پاسخ خواهم گرفت در شرایط فعلی خاتمی بیش از دیگران این کاریزما را دارد و دکتراحمدی نژاد نیز با این عملکرد سه ساله خود به نوعی کاریزمای خاصی را نه در ایران که در جهان پیدا کرده است . کاریزمای جهانی دکتراحمدی نژاد از جنس هوگو چاوز و مورالس است و وقتی می گویم انتخابات دو قطبی خواهد بود یعنی تقابل یک کاریزمای میهنی چون خاتمی و یک کاریزمای جهانی چون احمدی نژاد و در صورت حضور هر فردی غیر از خاتمی عبارت انتخابات دو قطبی محل تردید خواهد بود .تقابل این دو نوع کاریزما نیز در انتخابات بسیار دیدنی خواهد بود .

هفتم – هوادارن و علاقمندان شیخ نوری به هیچ روی حتی در شرایط فعلی با طرفداران خاتمی قابل مقایسه نیستند . بر خلاف بسیاری من هنوز هم معتقدم سید خندان با آن عبای شکلاتی و تامل های دلنشین در سخنرانی هایش می تواند در دل ها نفوذ کند و اگر نه تمام بلکه بخش زیادی از آن 20 میلیون رای خاموش را دوباره به صحنه برگرداند . نه از باب محبوبیتش که از باب تهییج خرد فردی آن 20 میلیون نفر برای خرد جمعی از نوع ملی .

هشتم – تمام این نظرات برای شرایط فعلی صادق است و گرنه اگر امکان این وجود داشت که همه واجدین شرایط امکان حضور داشتند مسلما رای من برای مدیریت کشور افرادی همانند دکتر محمد علی نجفی بود تا خاتمی .

 


 
این دوره زمونه کسی حوصله قصه شنفتن نداره
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  

 

اول -

: فکر کردی چی ننه؟ کسی از مردن ما ناراحت میشه؟ نه ننه... سه دفه که آفتاب بیفته لب این دیفال و سه دفه که اذون مغربو بگن، همه یادشون میره ما کی بودیم و واسه چی مردیم، همون جوری که ما یادمون رفته... این دوره زمونه کسی حوصله قصه شنفتن نداره

[ قیصر- مسعود کیمیایی ]

 

 

دوم - باورش سخته ...قیصر کی ساخته شد ؟ بیش از سه دهه پیش و نزدیک به چهار دهه قبل . اما مقصودم از آوردن این قسمت از دیالوگ فیلم قیصر -که لابد همه علاقمندان به این فیلم عاشق این قسمت از فیل هستند – چیه ؟ راستش منظورم از آوردن این بخش جمله آخر قیصر بود : "این دوره زمونه کسی حوصله قصه شنفتن نداره "

قیصر این جمله رو اون زمون گفت اما حالا تو این دوره زمونه این جمله بیشتر از گذشته مصداق پیدا کرده یا نه این دیالوگ همچنان بعد از چهار دهه تر و تازه باقی مانده و درروح ایرانی جماعت نهادینه شده :از زمان قیصر تا به حال !

مردم ما دیگه حوصله قصه شنفتن ندارن . اینو از سلیقه مخاطبین امروز می شه فهمید . کتابخوان ها کمتر شدن داریم دوباره می رسیم به حکایت اون کتابفروش که وقتی ازش راجع به کسب و کارش پرسیدند گفت :خراب

و وقتی علت را جویا شدند گفت : اونایی که سواد دارند پول ندارن کتاب بخرن و اونایی که پول دارن سواد ندارن که کتاب بخرن .

این حکایت هر چند قدیمی است و قدمتش باید به چند دهه پیش برسه اما امروز هم مصداق داره – هرچند که بالای 85 درصد جمعیت امروز ما سواد داند – به نظر نمی رسه بشه خواندن و نوشتن رو به عنوان سواد تلقی کرد . در بین قشری که خواندن و نوشتن رو بلدند چند درصد کتاب می خونند و چند درصد کتابخون مستمر هستند ؟پاسخ خیلی تلخ خواهد بود .

اما اگر از جمعیت -که در خواندن اوضاع خوبی ندارند – که بگذریم و بخواهیم روی اون قشر اندک کتاب خون تمرکز کنیم هم با اوضاع جالبی روبرو نیستیم .

سلیقه کتابخون امروز معناش عوض شده . اینو از کتابهای پرفروش امروز روز بازار کتاب میشه حدس زد – از عنوان پرفروش برداشت غلط نکنید مقصورد از پرفروش شدن یک کتاب یعنی رسیدن به حداکثر تیراژ بیست هزار نسخه در خوشبینانه ترین حالت – خواننده های امروز رتن به سراغ موجز خوانی . شای این از آثار دنیای پرشتاب و گذر باشه یا از اوضاع روزگار که خواننده حوصله و وقت تمرکز روی نوشته های بلند و عمیق رو نداره .

یه نگاه به کتاب های پرفروش امروز بیندازید . اغلب داستانهای کوتاه در لیست کتابهای پرطرفدار قرار میگیره و اگر رمان هم استقبال بشه اغلب رمانهای کوتاه و در حداکثر 200 تا 300 صفحه مخاطب رو جلب میکنه .

در بعد محتوا هم جالبه خواننده های امروز بیشتر علاقمند به نوشته هایی هستند که ساده و بی پرده با خواننده صحبت می کنه اونهم نه صحبت های عجیب و غریب بلکه صحبت از روزمرگی و از چیزی که خواننده شهر نشین ما خوب میتونه اونو لمس کنه .از کوچه و خیابون و کافی شاپهاو فیلم های روز و بازیگران و ماهواره و طلاق و عاشقیت های الکی و...

راستی دلیل جذب مخاطب به سوی این کتابها چیه ؟ چرا مثلا کتاب "ها کردن از پیمان هوشمند زاده " یا "کافه پری دریایی از میترا الیاتی " یا "عاشقیت در پاورقی از مهسا محبعلی " یا "کافه پیانو از فرهاد جعفری " یا ...(بازم مثال بزنم )در عین سادگی روایی و در عین اینکه هیچ ادعایی هم در انتقال پیام عمیق فلسفی و عاطفی و احساسی ندارند مخاطب امروز رو جذب می کنه . شاید مخاطب امروز مشتاقانه تلاش می کنه از مفاهیم عمیق دور بشه  برای همین از این کتاب ها که از امروز خود مخاطب سخن میگه استقبال میکنه .

هر چه قواعد نگارشی کمتر رعایت بشه ، هر چه ساده نویسی و جملات عامیانه از زبان قهرمان های داستان بیشتر بیرون بیاد (بدون اینکه تو گیومه محصور بشه ) و هر چه از زندگی شهری و مشکلات آن بیشتر سخن رانده بشه مخاطب جذبش می شه و به قول حمید هامون کاری نداره که به سر عشق چی اومد . می خواد فقط بخونه و تموم شه حکایت و بعد از تموم شدنش هم اصلا فکرش مشغول کتاب نمیشه ولو برای چند روز .

همین کتابخوان های حرفه ای سلیقشون تو فیلم دیدن هم تغییر کرده .امروز مد شده که اغلبشون فیلم های کارتونی هالیوود رو می بینن و کلی" به به" و" چه چه "میگن و حتی اونایی که دستی بر قلم دارند یاداشت هایی هم راجع به این فیلم ها می نویسن . دیگه کسی از "کازابلانکا" و "برباد رفته" و "سکوت بره ها" و ...حرفی نمیزنه . تو این قسمت خوانند ایرانی داره ظاهرا سلیقش رو با مخاطب جهانی یکسان و در واقع تنظیم میکنه . فیلم هایی که اسکارو می برن میشن :"خون به پا خواهد شد "یا "پیرمردها وطن ندارند " و قهرمان امروز سینمای جهان میشه "خاویر باردن "( که نمی دونه از کجا اومده و کجا باید بره و اصولا آیا کاری جز کشتن داره یا نه و در آخر فیلم با دستی که استخوانش بیرون زده در چهارراهی دور می شود و می رود )یا "پاندای کونگ فو کار " یا "مرحوم هت لجر " در جوکر شوالیه تاریکی .

می دونم مخاطب امروز با این نوع سلیقه فاصله داره ولی در ظاهر سعی میکنه خودش رو به این چیزها علاقمند نشون بده .

ساده نویسی خیلی خوبه و می تونه موثر باشه در دوران فعلی ولی یادمون باشه که ماندگار نخواهد بود .

یادمه یه زمانی کتابهای ژورنالیستی خیلی مد شده بود . از کتاب های گنجی –مثل عالیجناب سرخپوش – تا کتاب های محمد قوچانی و عماد باقی و البته "شوکران اصلاح" عبدا..نوری(که این یکی توضیحات وی بود در دادگاه) یا کتاب مهاجرانی (در باب استیضاح وی ) و مرتب تجدید چاپ می شد . اما امروز کسی حرفی از اونا به میون نمیاره چون تاریخ مصرفش کذشته .حتی زبان نویسنده اون کتابه ا امروز که کمتر از 10 سال از نوشتنشون میگذره نمی تونه با مخاطب امروزی ارتباط بر قرار کنه . کدوم اون کتاب های پرطرفدار اون روزگاردر دو سه سال اخیر تجدید چاپ شدن ؟ می ترسم کتاب های امروز ما هم به سرنوشت اسلاف یک دهه پیش خودش دچار بشه .

نویسنده های امروز چون می دونند به قول قیصر کسی حوصله قصه شنفتن نداره سعی می کنند روزمرگی رو در قالب و ظاهر داستان ارائه کنند و مخاطب امروز –با این اوضاع روحی – اونو می پسنده .

به نظر میرسه باید اتفاقی بیفته . باید یه جوری حوصله مخاطب برای قصه شنفتن برانگیخته بشه . باید قصه ای پرداخته بشه که مخاطب رو جذب کنه .نه امروز بلکه برای فردا . باید مخاطب امروز دلش بیاد کتابی رو که خونده تو کتاب خونش یادگاری نگه داره نه اینکه بعد از خوندنش اون به یکی دیگه بده یا بندازه کناری ...مشکل چیه یا کجاست ؟ یه حرفهایی رو زدم ،سریع تایپ کردم و می دونم که آسمون و ریسمون بافتم اما خوب بافتم .