پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

مشکل خاص :داشتن همسران زیبا
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧  

 مشکل خاص :داشتن همسران زیبا

 در خبرها آمده بود که تحقیقات محققان نشان می دهد مردانی که زن(بهتر است بگوییم همسر) زیبا دارند معمولا نسبت به مردان دیگر در شرایط معمولی کمتر عمر می کنند .

 اینجاست که می رسیم به جمله تاریخی وکیل حمید هامون در فیلم هامون :خوب می خواستی بری یه انترشو بگیری !تقصیر خودته !

اما نمی دانم دانشمندان در مورد عکس این حالت هم تحقیق کرده اند یا خیر ؟فکر می کنم که تحقیق کرده اند و نتیجه خاص و قابل دفاعی را کسب نکرده اند یعنی زنانی که شوهر (یا همسران)زیبایی دارند از هم نوعان با شرایط یکسانشان کمتر عمر نمی کنند و چه بسا ممکن است بیشتر عمر کنند . علت چیست ؟

در خاطره ای که از یکی از کارگردان های مشهور سینما نقل می کنم پاسخ این سئوال را می توانید بیابید :

"ب " یکی از کارگردانهای مشهور سینما است که همه (و از جمله خودش )می دانند و معترفند که همسری بسیار خوش تیپ دارد . شهرت همسر "ب " به اندازه او نیست و طبیعتا در خیلی از محافل ممکن است که همسرش را نشناسند .

همسر "ب " در چند سال اخیر یکی دو نقش سینمایی کوتاه ایفا کرده و از اینجا بود که خیلی ها فهمیدند "ب " چه همسر خوش تیپی دارد .

"ب" می گفت :این موضوع شده مایه دق دخترها تو مهمومی ها . بابا قبول دارم از من خیلی سرتره ولی خوب مال خودمه دیگه حالا میگید چیکار کنم . باید تاوان بدم ؟

می گفت تو مهمونی هایی که میریم معمولا کنار همسرم می شینم و یهویی میبینم که دختر جوانی از اون سر مجلس میاد و بین من و همسرم میشینه و با اون خوش و بش می کنه و خیلی جالبه که مرتب هم سعی می کنه تو فاصله من و همسرم جاشو بیشتر کنه و با پررویی تمام رو به من میگه :خانوم ببخشید میشه یک کمی اونر تر بشینید .

بعد نکته جالب اینه که دختره پررو همسن و سال بچه منه و همسر من جای پدر اون میتونه باشه و بعضا حتی پدربزرگ !

میگه اینجور مواقع اولا حرصم می گرفت که یعنی پدرسوخته تو منو نمی شناسی و نمی دونی من و اون زن و شوهریم .

"ب"ادامه می داد بعدها به این موضوع عادت کردم و دیگر به روی خودم نمی آوردم و می گذاشتم دخترها هر غلطی می خواهند انجام بدهند . مهم این بود که آخر مهمومی همسرم دست تو دست من از میهمانان خداحافظی می کرد و حرص همه در می آمد و اونوقت نوبت من بود تا حال همه رو بگیرم.

"ب" می گفت آخر مهمونی برای اینکه حرص همه رو دربیارم بازوی همسرم رو محکم می فشردم و با همه خداحافظی می کردم و در نهایت می گفت :خوب چیکار کنم تقصیر من چیه اون از من خوش تیپ تره . بابا به خدا خودش پیشنهاد ازدواج بهم داد !

"ب"خاطره جالب دیگری هم نقل می کرد از "م" یکی از سوپراستارهای خوش چهره سینمای ما . میگه تو یه مهمونی "م " با دوست دخترش "ح " اومده بود و ما هم اونجا بودیم . رو به من(یعنی فرزاد ) میگه تو نبودی میهمونی هایی رو که "م"اونجاست . دخترها خودشون رو میکشن برای "م" و "ح"یه دختر صاف و ساده و معمولی بود و تا به حال انگاری این جور جاها نیامده بود .

دخترها ریختند دور و بر "م" و شروع به دلبری کردند و "ح "که ناگهان در برابر این موقعیت قرار گرفته ، بدجوری پکر شده بود .

"ب" می گوید دخترک را به کناری کشیدم و گفتم :ببین عزیزم وقتی که "م"را برای دوستی یا هر چیز عمیق تری از آن(مثل ازدواج) انتخاب کردی یا می خواهی انتخاب کنی باید این چیزهاش رو هم بپذیری دیگه .تعارف که نداریم خوش تیپه .راستش رو بخواهی منم کشته مردشم که سن و سالی ازم گذشته و همسر و بچه دارم دیگه چه برسه به این دخترهای این محفل یا بیرون از اینجا . باید باموضوع کنار بیایی و سعی کنی حفظش کنی . مهم اینه که آخر کار مال توئه (اگر بتونی حفظش کنی )

"ب"هنوز صمیمانه و عاشقانه با همسرش زندگی می کند اما ارتباط "ح" و "م"در کوتاه مدت به سردی گرایید .

به نظر می رسه که واقع بینی و برخورد منطقی (که اغلب هم صورت می گیرد)در اینگونه زنان قدرت مقابله با چنین شرایطی را راحت تر می کند اما در مورد مردان به دلایل مختلف تحمل شرایط دشوار است .مرد مظلوم در چنین شرایطی افزون بر تحمل دشواری های عادی و روزمره زندگی باید دشواری های دیگری رو هم تحمل کنه .

 

نکته –اول - از هیچگونه اسم واقعی استفاده نکردم که ایجاد شبهه نکند .مخفف اسم ها هم الکی است اما روایت کاملا واقعی است .دوم –خودم هم نمی دونم چرا یهویی این خاطره به ذهنم اومدتصمیم گرفتم اینجا بنویسم .


کلمات کلیدی:
 
گزارشی از وبلاگ
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧  

از هشتم شهریور یعنی کمتر از سه ماه پیش نوشتن را به رسم و سبک دیگر اینجا آغاز کردم .تولد و عمر این وبلاگ به بیش از چهارسال پیش برمی گردد و به زودی و قریب و البته غریب پنج ساله می شود اما تولد دوباره  این وبلاگ سه ماه پیش اتفاق افتاد . در این مدت به لطف دوستان بیش از 000/20بازدید کننده داشته و بیش از هزار نفر لطف کردند و نظر دادند و اظهار محبت کردند و گاه نظرات سازنده و خوبی دادند و گاه نیز توهین و فحش و ناسزا . به اظهار نظرهای محبت آمیز و سازنده تا حد امکان بصورت مکتوب پاسخ داده ام و اظهارات توهین آمیز و ناسزا را نیز تا انجا که امکان انتشار بود و قابل درج ،اینجا منتشر کردم تا شاید کمی دل نگارنده گانش خنک شود و این تنها کاری بود که می توانستم برای این جماعت  انجام دهم .

خوشحالم که در این مدت و در بین حدود 50 پستی که نوشته ام خوانندگان دقیقا پستهایی را که من بیشتر دوست داشته ام را بیشتر خوانده اند . پستی که در مورد فریدون مشیری نوشته بودم تا کنون پربیددنه ترین پست است با حدود 1920خواننده و پستی که در مورد فیلم کنعان نوشته ام نیز تا کنون حدود 1850 خواننده داشته و احتمالا رکوردبیشترین خواننده را خواهد شکست چون هنوز هم بیننده دارد . "سفر به جنوب "بیشترین اظهار نظر را داشته (85اظهار نظر)و البته گاه نیز پست هایی را که بسیار دوست داشته ام را اصلا ندیده اند و خوب نخوانده اند که نمونه اش دو پستی است که در قالب داستان نوشته شده بود و حتما حاوی نکات مهمی بود که دوستشان دارم . و می خواهم تشکر کنم از دوستانی که از طریق جستجو در موتورهای جستجو و سرچ  خواسته یا ناخواسته به این وبلاگ رسیده اند . گذشته از نام من در جستجو ،ببینید با چه عبارتهایی به این وبلاگ رسیده اند :

  •  فرزاد حسنی 196جستجو
  • فرهاد جعفری  46جستجو
  • پراکنده از فرزاد حسنی 20جستجو
  • نقد سه زن 7جستجو
  • مهاجرانی+فرزاد حسنی 5جستجو
  • فرزاد حسنی در مراسم خسرو شکیبایی 4جستجو
  • رابطه استاد و دانشجو 4جستجو
  • دیالوگهای فیلم هامون 3جستجو
  • خسرو شکیبایی 3جستجو
  • خودکشی زیبا+فرزاد حسنی 3جستجو
  • عکس /شعر /زندگی خصوصی فرزاد حسنی 12جستجو
  • وبلاگ شخصی مرجانه گلچین 2جستجو
  •  تبلیغات انتخابات احمدی نژاد 2جستجو
  • فیلم داش آکل 2جستجو
  • احمد عزیزی 2جستجو
  •  کت احمدی نجاد2جستجو (این عجیب ترین نتیجه جستجو است در مورد این وبلاگ  و طرف هم "نژاد "رادقیقا "نجاد " نوشته و نمی دانم موتور جستجو گر چطور بنده خدا را به ایو وبلاگ راهنمایی کرده است . )
  •  7 آبان روز گرامی داشت کوروش بزرگ 2جستجو
  •  اطلاعات جدی در مورد مجله شهروند امروز2جستجو

و امیدوارم تا صدمین پست هم دوام بیاورم و تعداد بینندگان به 50 هزار بیننده برسد . این آرزو است و فکر نمی کنم عیب باشد .مگه نه ؟

 


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی
 
پیری
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧  

پیری

می گفت :دلم می خواد زود پیر بشم!

شنیدن این جمله از او کمی عجیب وبعید بود .

و ادامه می داد :و می دونم که وقتی پیر بشم هیچ وقت غرغرو نمی شم و خودم از عهده کارام بر میام .

می گفتم :عجله نکن . می رسی به اونجا هم و در ضمن کسی از فرداش خبر نداره .

می گفت :می خوام 80 سال عمر کنم .می دونم زیاد عمر می کنم .

می گفتم :ان شا ا... خداکنه 100 سال نه 120 سال عمر کنی .

می گفت :نه همون 80 سال کافیه.

 

- - - - - - - - - - - -

 

می گفت :تو زیاد عمر نمی کنی .

می گفتم : از کجا می دونی ؟

می گفت :کف دستت رو ببین . خط عمر کوتاهی داری و در ضمن پر از فراز و نشیب .

می گفتم :یعنی چی ؟

می گفت :یعنی عمر زیادی نمی کنی و تو زندگی هم فراز و نشیب زیاد داری و بخصوص بیماری .

 

- - - - - - -  - - - - -

سی سالمان شد اما هنوز از این سرگشتگی رها نشدیم .

کو کجا هستند اونهایی که می گفتند :سنت که بره بالا درست می شی .آروم میگیری . بزار گرفتار روزمره زندگی بشی بهت می گم اونوقت .

درست نشدم . همان بودم که هستم !

 

- - - - - - - - - - -

این سی سالگی می رسد .و ما به پیشوازش رفته ایم از هم اکنون . باید هفت روز و هفت شبانه روز جشن بگیریم .مگه نه ؟

 چه زود پیر شدن !چه زود !

چندین بار تلاش برای نرسیدن به 80 سالگی!

انگاری دلمان می خواست زود به آخر برسیم : من به پیری و او به پایان !

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
چند تا" یادداشتخاطرهنکته" با و بی رابط
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧  

چند تا" یادداشتخاطرهنکته" با و بی رابط

 

اول – به خواب و اینجور چیزهای زیاد اعتقادی ندارم ،یعنی نداشتم ولی یه مدتی دارم یواش یواش اعتقاد پیدا می کنم . از اون خواب عجیبی که چند وقت پیش دیدم و شرحش رو هم تو وبلاگ نوشتم یه جورایی واسم عجیب شد این حکایت خواب دیدن .

تصور کنید: دقیقا ساعت شش بامداد از دیدن یک خواب بد و پریشان از خواب بیدار میشی و به مرور آنچه که در خواب دیده ای می پردازی . صحنه اعدام یک جوان را با چزئیات کامل در خواب دیده بودم با زاری و گریه مادر و خواهرانش . چند ساعت بعد تو خبرهای اینترنت خوندم که دقیقا ساعت شش بامداد همان روز یعنی همزمان با خوابی که دیده بودم چند نفر جوان را (بخاطر جرایم مختلف) اعدام کرده اند . خوب این عجیب نیست ؟

اما خواب دوم :دو سه شب پیش خواب "علی" رو دیدم . یه مدتی با "علی" همکار بودیم اما دو سالی می شد ازش خبر نداشتم و راستش تا به حال هم راجع به او فکری نکرده بودم . بچه خوب و آروم و تو خودی بود . مترجم بود و اهل دل . اولین بار "محسن نامجو" رو با او شناختم و او بود که یک مجموعه کامل از کارهاشون رو اون زمان به من داد و از فلسفه کاری این مجود عجیب برام حرف زد . بگذریم. "علی" رو خواب دیدم تو حال و روز خوبی نبود . شبش رفتم تو اینرنت یه خبری ازش بگیرم .نمی دونستم کجاست و چه می کنه . خیلی گشتم و تنها تونستم وبلاگش رو پیدا کنم که از آخرین پستش بیش از 18 ماه می گذشت و جالب بود که پستش هم با این شعر تموم می شد :

"همه چی با ما می گنده یره

همه چی با ما می پوسه یره"

 بی خیال موضوع شدم .امشب با ماشین درب و داغون و تصادف کرده از بلوار فرحزادی به سمت میدان کاج حرکت می کردم . هر وقت پشت چراغ قرمز "میدان سرو می رسم" دلم بدجوری می گیرد. من بدجوری عاشق این میدان بودم .بالای صد هزار دور را به تنهایی دور این میدان محبوب تا به حال چرخیده ام و لذت برده ام . یه روز که اومدم دیدم ورش داشتن . به همین راحتی میدون عزیز من شد یک چهارراه زمخت و مسخره با چراغ قرمزهای طولانی . آره چی داشتم می گفتم :بنویس ! خلاصه باز هم همون حس نوستالژی به من دست داده بود و تو حال و روز خودم بودم . چراغ سبز شد .رسیدم وسط چهارراه که یه زمانی میدون بود . ماشینهایی هم از سمت مقابل می خواستن بپیچن رو به جنوب و پاکنژاد. می خواستم میدون رو رد کنم یکی ازماشین های پیچیده (206بود)هی بوق می زد . کم پیش میاد تو رانندگی عصبانی بشم از بوق زدن اما تو حالی که بودم قاط زدم خواستم به یارو یه چیزی بگم .دستش رو گذاشته بود رو بوق و یه ضرب بوق می زد. رو مو برگردوندم به سمتش .سرش رو از پنجره آورده بود بیرون و داد می زد .شیشه رو دادم پایین .می تونید بقیه اش رو حدث بزنید :علی بود:"فرزاد !فرزاد"

بهش گفتم برو سمت پاکنژاد . یه دور عجیب تو وسط چهارراه زدم سمت پاکنژاد . یک الله اکبر گفتم و علی را در آغوش گرفتم . این برای من و علی که جزو موجودات سرد و بی احساس (از نگاه دوستان ) تلقی می شیم کمی عجیب بود ولی چند لحظه ای همدیگرو در آغوش گرفتیم . بهش گفت از خوابی که دیده بودم و تعجب که چطور همدیگرو اینطوری وسط این چهارراه دیدیم . علی گفت :شاید فکر کنی چرت میگم ولی باور کن منم سه روز پیش هم بهت فکر می کردم و هم خوابت رو دیدم .عجیب نیست ؟! قرار شد علی رو بعد ببینم .می گفت وقتی دیدمت اول گفتم نیگاه کن "علیرضا عصار" با کاپشن قرمز سوار آردی شده ولی یه کم که دقت کردم دیدم نه بابا فرزاد خودمونه . حالا چطور چشمهای "علی" منو با "عصار" قیاس کرده بماند . فکر کنم باید به چشم پزشک مراجعه کنه . دفعه بعد اگر دیدمش بهش می گم .

 

دوم – ناخواسته و بصورت عجیب یکهویی سر از مراسم اختتامیه بیست و پنجمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران در می آورم و در ردیف میهمانان ویژه قرار می گیرم . با رضا قرار داشتم .با یکساعت تاخیر رسیدم .نبود . بهش زنگ زدند وگوشی رو بهم دادن:رضا بازم بدقولی ؟

-اول اینکه تو دیر کردی اینبارو و دوم اینکه فرزادجون  من الان یه اجرا دارم تو تالار اندیشه خودتو اونجا مشغول کن تا من بیام.باشه ؟

:رضا کارت کی تموم میشه ؟

-تا 8 میام .

حالا تکلیف من بخت برگشته که از اون سر دنیا پاشدم اومدم اینجا چیه ؟با خودم گفتم بهترین کار برای اتلاف وقت اینه که برم همون "تالار اندیشه" . حالا نمی دونم داستان چیه و قضیه چیه .وقتی رسید تازه فهمیدم قضیه از چه قراره و رضا مجری چه مراسمیه .حالا از اینا که بگذریم قصدم از همه این قصه توضیح یک نکته جالب بود .

در بین برندگان نام "آیدا پناهنده "دو سه بار اعلام شد . بعضی از برندگان از طریق تریبونی که رضا در اختیارشون قرار می داد یه چیزهای رو کوتاه می گفتند . اما آیدا در هر بار که روی سن اومد حرفی نزد به جز بار آخر . انگاری اومده بود منو بلرزونه و بره .

بارآخر رضا گفت :و جایزه ....اهدا می شود به هنرمند جوان خانم "آیدا پناهنده "بخاطر...

حضارتشویق کردند و آیدا جایزه ش رو گرفت و اینبار برخلاف دو سه بار قبلی پشت تریبون رفت و گفت:"فقط خواستم یه نکته ای رو بگم .بخاطر اینکه مجری منو هنرمند جوون خطاب کرد .من تا چند ماه دیگه سی سالم میشه . بنابراین اتلاق واژه جوون شاید یه کمی عجیب و یا نامناسب باشه (نقل به مضمون )

خوب از اونجایی که من و آیدا تقریبا هم سن هستیم و آیدا اون چیزی رو که می دونستیم ولی به زبون نمی آوردیم رو گفت کمی تو فکر فرو رفتم و یه خورده ای هم دمغ شدم :جوونی پر!!! از چند ماه دیگه میرم تو سی سالگی و این یعنی یک دوره مبارزه با افسردگی سی سالگی !!

نکته – رضا اجراهای دو زبانه خوبی داره . فارسی و انگلیسی و ترجمه همزمان . خداییش تو مجری های ایرانی نداریم و یا کم داریم . دوم –شنیدم آیدا یک فیلمنامه نوشته و به گمانم به زودی توسط "مازیار میری" ساخته میشه واسه این جوون سابق آرزوی توفیق !

 

سوم – شده یکی رو نبینی ولی صداشو از پشت سرت بشنوی ؟حتما شده . یک جایی میهمان بودم تو اتاقی .یکی وارد اتاق شد و با دوستم که روش به من بود( و طبیعتا من پشتم به طرفی که وارد شده )شروع به صحبت کرد.

با یک صدای تو دماغی عجیب و بسیار آزار دهنده . برگشتم و یه نگاهی بهش کردم تا صاحب صدا رو ببینم .

دوست مشترک، ما رو به هم معرفی کرد .ایشون آقای "فرزاد حسنی" و ایشون آقای ..... . وقتی از اتاق بیرون رفت رفیقم ازم پرسید :نشناختیش ؟

گفتم :نه !

گفت :بابا ...هست دیگه .خواننده معروف !!ندیدی کلیپهاشو از ماهواره .

واقعا تا به اون موقع ندیده بودمش و با کارهاش آشنایی نداشتم ولی تعجب کردم چطور با اون صدای زمخت و بد می تونه خواننده باشه .

شب رفتم تو اینترنت و یه جستجویی کردم . مخم سوت کشید طرف با کلی از این هنرمندای جدید مثل "محسن چاووشی" هم کار کرده وهم اجرای مشترک داشته و کلیپ هاش که مرتب توی ماهواره پخش میشه و جالبتر هم دندانپزشکه و هم مهندس عمران .حالا چطوری به این نتیجه رسیده که از خیر این دو تخصص بگذره و بیاد خواننده بشه بماند . جوابش رو می زاریم به عهده طرفدارانش که ظاهرا کم هم نیستند ولی واقعا صداش آزاردهنده بود ! به هر حال شد مایه تعجب و این خوبه .آخه این روزها دیگه خیلی کم تعجب می کنم .

 

چهارم –احمد عزیزی هنوز هم نفس میکشه و هنوز هم اشک میریزه .بدجوری لج کرده و انگاری! هنوز هم نمی خواد دست از این لجبازیش برداره و بیاد به جمع ما زمینیان دلخسته .یکی دو باری به کما رفته و پزشکها هم گاهی گفتن بیماریش قابل درمان نیست . اما خواهرش می گفت هر وقت صدای شجریان در اتاقش طنین انداز میشه دانه های اشک روی گونه هاش جاری میشه .

کاش دوباره به هوش بیاد و برامون بخونه :

شما پرندگان !

 قسم به آبی قشنگ

 قسم به دشت های سبز

قسم به روح سرخ لاله ها  که روی بام لحظه های ما

به جز شهود سایه بلند یک درخت نیست

وما برای انهدام خاطرات هیچ کوچه ای

ترانه های خویش را

 سبد نمی کنیم

و غیر عشق را

به خانه های خود نمی بریم

و غیر مهربانی و سرود را

شما شماپرندگان !!

قسم به آشیانه هایتان :

"از پشت بام ما گذر کنید"

نکته – نقل از روزنامه دیروز خورشید.

 

پنجم – از موقعی که "خاتمی" تو ثبت نام دور دوم انتخابات ریاست جمهوریش و به هنگام سخنرانی اش و پایان آن با آن حرکات جالب دست عبارت :"یا علی مدد " را بر زبان آورد این کار همیشگیش بود که توی هر جمعی تلاش کنه هر طور شده یه حرف و حدیثی بشه و ایشون رو منبر بره تا فقط و فقط آخرش بگه "یا علی مدد " یه آشنایی یا فامیلی دوری هم با "خاتمی" داشت و این شده بود مایه افتخار براش و تلاش می کرد مثل خاتمی حرف بزنه . اما این کجا و آن کجا ! یه جورایی شده بود جک واسه بچه ها حرف زدنش . اون روزها کلش بدجوری باد داشت . نمی دونم کجاست حال و چه می کنه . شش هفت سالی هست ازش بی خبرم . دلم می خواد می دیدمش تو این روزها .شنیدم ازدواج کرده و گرفتار معاشه . هر کجا هست خدا یارش باد و :"یا علی مدد "


 
مصاحبه جالب وجنجالی خبرنگار شهرستانی با "نیکی کریمی "
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧  

مصاحبه جالب وجنجالی خبرنگار شهرستانی با "نیکی کریمی "

 

بهمن ماه هفتاد و نه بود . خانه هنرمندان به همت  "بهروز غریب پور" که آن روزها عهده دار مدیریت خانه هنرمندان بود، میزبان برنامه هایی بود با موضوع دیدار هنرمندان و مردم .

این مراسم که قرار بود مستمر باشد ظاهرا بیش از یک جلسه تداوم نیافت . مراسم در خانه زیبای هنرمندان که به همت "غریب پور" عزیز با تلاش بی وقفه وی و همت شهرداری از یک ساختمان نیمه مخروبه و محل تجمع معتادین و ولگردها به چنین حالتی شکیل و آبرومند و محل تجمع قشر هنرمند و فرهیخته درآمده بود، برگزار شد . تعداد زیادی از هنرمندان در این مراسم شرکت کرده بودند که هر کدام دقایقی را به سئوالات مردم پاسخ می دادند . (از جمله جمیله شیخی ،ماهایا پطروسیان ، عسل بدیعی ،فریبرز عرب نیا و...)

یکی از میهمانان این مراسم "نیکی کریمی" بود که با تاخیر به مراسم رسید . بسیاری از میهمانان مشتاق دیدن "نیکی کریمی" و شنیدن حرفهایش بودند .

مراسم که تمام شد نیکی کریمی سعی کرد با عجله از جمعیت جدا شود و خودش را به ماشینش برساند که پسر جوانی  با قدی بلند و موه هایی روشن به همراه دوستش به او نزدیک شد وخودش را خبرنگار یک نشریه محلی معرفی کرد و خواست که با او مصاحبه کند . دوستش هم یک دوریبین خنده دار قدیمی دستش گرفته بود و می خواست عکس بگیرد .

"نیکی کریمی" هنوز پاسخی به درخواست مصاحبه نداده بود ولی مرد جوان سعی داشت طوری کنار "نیکی کریمی" قرار گیرد که دوست عکاسش بتواند یک عکس صرفا دونفره از آنها بگیرد .

نیکی باهوش هم که متوجه قضیه شده بود سریع قسمتی از شال بلندش رو دور دهانش گرفت .

از مرد جوان اصرار و از "نیکی کریمی" انکار . بیچاره می گفت در خانه میهمان دارم و باید زود بروم و پسر جوان می گفت فقط دو تا سئوال .تو رو خدا من از شهرستان اومدم فقط واسه مصاحبه با شما . کریمی کلافه ودر حالیکه میان جمعیت گیر افتاده بود با عصابنیت گفت :خوب بپرس .فقط سریع .

جوان شروع کرد به پرسیدن .ببینید سئوالها رو :

  • به عنوان اولین سئوال بگید اولین کارتون تو سینما چی بود ؟(یک سئوال کلیشه ای و یک جواب کلیشه ای از نیکی )
  • کدوم کاراز خودتون رو بیشتر دوست دارید ؟(همان قبلی )
  • خوب حالا می خوام به یه سئوال خیلی جدی برسم .اخیرا تصاویر شما در آدامس هایی که از خارج از کشور و عمدتا از ترکیه وارد می شود منتشر می شود . می خواستم ببینم نظرتون در این مورد چیه و آیا از نظر حقوقی تا کنون در این باره اقدامی کردید ؟

نیکی کریمی یه جورایی از این سئوال انگاری خوشش آمد و فکر کرد طرف حالیشه ،شروع به بحث کرد که اونا حق نداشتند این کارو بکنند و من وکیل گرفتم و به زودی اقامه دعوا می کنم و خیلی توضیحات مفصلی روگفت . به گمانم تواین سئوال دیگه باور کرده بود طرف خبرنگاره و کارش درسته که یه همچی سئوال ویژه ای رو پرسیده .

 

آما ...آما  بشنوید از پایان مصاحبه :

در پایان مصاحبه پسر جوان دست کرد از جیبش یک دسته پول هزارتومانی بیرون آوردو یک خودکار بیک و گفت :ببخشید خانم کریمی میشه این پولها رو برام به عنوان یادگاری امضا کنید ؟می خوام برای بچه های شهرستانمان ببرم . اخه بهشون قول دادم !

نیکی که تازه فهمیده بود قضیه از چه قراره و رودست خورده و طرف یه بچه شهرستانیه که اینهمه راه اومده یه عکسی با اون بندازه و چند تا امضا بگیره و تمام سئوال و جوابها و نشریه سرکاری بود حسابی بهش بر می خوره و می گه :"واقعا که !! متاسفم ! "

و از میان جمعیت به سرعت به طرف ماشینش میره و ماشین رو روشن میکنه و با سرعت دور میشه .

جوون شهرستانی رو به دوستش با تعجب می پرسه : مگه من حرف بدی زدم ؟

و بعد با سرعت ادامه می ده :تونستی چند تا عکس خوب بگیری ؟

دوستش میگه :آره عباسعلی  .زودباش باید بریم ترمینال دوساعت دیگه مونده به حرکتمون دیر میشه ها .

پسر جوان میگه :باشه ولی اول باید عکس ها رو ظاهر کنیم . 

  

توضیح :لابد می پرسید من اونجا چه غلطی می کردم ؟جواب :برای انجام یک مصاحبه با ماهایا پطروسیان رفته بودم که با لطف آقای غریب پور در حین مراسم در دفتر ایشان انجام شد .-همین –بقیه مراسم فقط تماشاگر بودم .


 
چرا فیلم "کنعان" را دوست دارم؟
ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  

 

 چرا "کنعان "را دوست دارم ؟؟

 کنعان

نکته - به کسانی که این فیلم رو دیدن و نقدهایی راجع به فیلم خوندند، مطالعه  این یادداشت را پیشنهاد (و نه توصیه )می کنم .

کنعان را در جشنواره فیلم فجر دیدم . شاید باورتان نشود در ساعت سه بامداد در اریکه ایرانیان و پس از سه سانس تماشای فیلم های جشنواره و از حسن تصادف بعد از تماشای فیلم "به همین سادگی "از "رضا میرکریمی" و بابازی درخشان "هنگامه قاضیانی" عزیز . چرا می گویم حسن تصادف ؟                                                               "به همین سادگی"و "کنعان " به نظرم هر دو فیلمی است در جستجو و کنکاش درونی زن امروز ایرانی .اما میرکریمی با نقش "طاهره "از همان اول موقعیت خود را مشخص کرده و روی زن سنتی ایرانی دست گذاشته و خواسته نگاه و باور او را در زندگی ماشینی امروز در کلان شهری چون تهران به تصویر بکشد .                                       "کنعان " اما از زاویه دیگری به این کنکاش پرداخته و به اصطلاح زنان طبقه متوسط به بالا (شما تصور کنید از مرکز به سمت شمال شهری چون تهران )را هدف قرار داده . طبقه ای که نه از ابتدا که در همین یکی دو دهه اخیر (بعد از جنگ )از طبقه فرودست تر(شما تصور کنید از مرکز به جنوب شهر) با تکیه بررونق اقتصادی سال های بعد از جنگ که از قضا صرفا برای سرپرست خانواده اتفاق افتاده، (رانت ،کسب و کار انحصاری و یا موج سواری ..چه میدانم )اواخر دوران جوانی و آغاز دوران میانسالی را در فضا و محیطی دور از محیط کودکی و نوجوانی و یک اتمسفر جدید تجربه می کنند.                                                                   حتما شما هم از این دست افراد را در دور و بر خود سراغ دارید و گاه آنها را با لقب "تازه به دوران رسیده " و از این قبیل صفات یاد کرده اید . اونهایی که تا همین چند سال پیش با اتوبوس به اینجا و آنجا می رفتند و حالا برای خودشون ماشین شخصی دارند و یا اونهایی که آرزوشون سفر به اصفهان بود وحالا سالی دو سفر (ژانویه و نوروز)رو تو برنامه شون دارند .

"کنعان "سراغ این جماعت  یعنی زنانی  که کاملا و عامدانه به آنچه به مدد رونق اقتصادی همسر یا پدر خود در این سالها کسب کرده اند می بالند و فخر می فروشند،نرفته است . "کنعان "سراغ زنانی رفته است که از طبق فرودست تر به طبقه بالا منتقل شده اند و اکنون از آنجا رانده و ازاینجا مانده شده اند یعنی نه می توانند با فضای قبلی مانوس شوند و اصولا سالهاست که از آن فاصله گرفته اند و نه می توانند به فضای جدید زندگیشان خو بگیرند و اصولا آرام و قرار ندارند .

مانی حقیقی کارگردان ،فیلمنامه را با همکاری اصغر فرهادی (که پیش از این فیلم موفق وموثر چهارشنبه سوری را از این تیم دونفره شاهد بودیم ) نوشته است و چندین و چند بار نیز فیلمنامه دچار تغییراتی شده است . فیلم نامه با نگاهی به یکی از داستان های آلیس مونرو (تیر و تخته یا تیر و ستون )ساخته شده اما به متن داستان وفادار نیست (به زودی این داستان و چند داستان دیگر آلیس مونرو با ترجمه ترانه عزیز منتشر خواهد شد ).فیلمنامه حاوی نکات ریز و حساب شده ای است که به یقین با فکر و اندیشه دقیق ساخته و پرداخته شده است .

 اما ببینیم فیلمنامه را چه کسی نگاشته و از چه طبقه ای است ؟

مانی حقیقی فرزند نعمت حقیقی (فیلمبردار پیشکسوت )و لیلی گلستان (مترجم ،نویسنده و گالری دار) و خواهرزاده مرحوم کاوه گلستان (عکاس معروف ) و نیز نوه ابراهیم گلستان بزرگ (نویسنده و فیلمساز شهیر سالهای دور)است . مطالعاتم در مورد وضعیت خانوادگی مانی حقیقی با این سبقه فامیلی که از آن یادکردم ،نشان می دهد که مانی نه از طبقه فرودست و نه از طبقه به اصطلاح نوکیسه، که از در خانواده ای از طبق بالادست جامعه (از نظر مکنت ) برخواسته که اتفاقا دغدغه های فرهنگی دارند .

بخش قابل توجهی از این طبقه (از جمله خانواده گلستان )که در اوایل انقلاب و یک دهه بعد از آن همواره مورد انتقاد و مستکبر نامیده می شدند ،به خارج از کشور مهاجرت کردند و اموال برخی از انها که با حکومت قبلی به نوعی ارتباط داشتند نیز مصادره شد.

فضای اوایل انقلاب اصولا ثروتمند بودن را مزموم و نادرست جلوه می داد. بگذریم که بعد از سه دهه از انقلاب اکنون افراد به راحتی و علنا از داشتن ثروت کسب کرده خود حرف می زنند و داشتن ثروت را بد نمی دانند.

حالا "مانی حقیقی" برگشته و اتفاقا انگشت گذاشته روی طبقه ای که امروز به تدریج دارد جایگزین طبقه بالادست قبلی می شود و در طی این سالها خود را با زحمت و یا بی زحمت از پایین دست کنده و به بالا دست رسانده .

مانی کاملا با دغدغه های طبقه همیشه بالادست آشنایی داشته و دارد و خواسته دغدغه های این طبقه نوظهور را در چنین فضایی (که مانی و امثال او سالهاست در آن زیسته اند )به تصویر بکشد .

یقینا "مینا" متعلق به فضایی که در آن زندگی می کند نیست و در خود فیلم نیز بارها می بینیم که دوران کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانی را در جایی پایین تر از جمهوری فعلی گذرانده است (جستجوی آذر را به یاد آورید)

تا جایی که به خاطر دارم تعمق و تفکر در مورد درونیات این طبقه کمتر به تصویر کشیده شده ودر حوزه مکتوبات نیز کمتر بدان پرداخته شده است (هر چند تعدادی از کتابهای اخیر نویسندگان زن جوان بصورت پوشیده و سربسته از چنین دغدغه هایی سخن می گویند )

 نگاهی به شخصیتهای فیلم

 مرتضی

از طبقه فرودست جامعه (حتی فرودست در یکی از شهرستان های کوچک شمالی )برخاسته و به مدد هوش خود توانسته با طی مدارج علمی داخل و خارج از کشور به عنوان فردی موفق وارد فضای آکادمیک شودو بعد از یکی دوسال تدریس در فضای دانشگاهی و آشنا شدن با بافت شهری تهران پانزده سال پیش، راه و رسم پول درآوردن را خوب یاد بگیرد. او با خروج از دانشگاه و قدم گذاشتن در راه ساخت و ساز (به قول مینا بساز بفروشی) در طی چند سال به ثروت خوبی دست پیدا کرده است .

فردی است متعهد به خانواده و عاشق همسر که در قالب یکی از طبق بالادست قرار گرفته اما در ارجاعاتی می بینیم که هنوز نتوانسته با خصوصیات آن کنار بیاید و بخوبی رسم و رسوم زندگی در چنین شرایطی را فرا نگرفته است (ببینید کراوات های مرتضی را که سنخیتی با لباسهایش ندارند و به عمد ناهماهنگ با نوع کت و شلوارش انتخاب شده اند و یا چانه زدن او را با کارگری که برای رفع گرفتگی چاه آشپزخانه آمده است )

گذشته از این عدم انطباق مناسب با طبقه جدید مرتضی در ظاهر دغدغه خاصی ندارد و اصولا دستاوردهای خود را در زندگی مناسب و کافی می داند و چیز خاصی از زندگی نمی خواهد،جز آنکه آنچه در تملکش هست ( از جمله مینا) با شرایط فعلی حفظ شوند و احیانا به مایملکش افزوده شود(داشتن فرزند )

 آذر

از طبق فرودست جامعه که در طی سالهای اوایل انقلاب با حال و هوا و شور مبارزاتی در گروه ها و دستجات چپی اوایل انقلاب گرفتار شده و دستاوردش از این مبارزه محروم شدن از زندگی درایران ، در بیست و پنج سال پس از انقلاب ایران بوده است . آذر مبارز ،در مهاجرت نیز همچنان در طبقه فرودست باقی مانده و در طی این سال ها دیگر مایملک خودرا نیز از دست داده (فرزند و همسر) و اکنون به هنگام بازگشت چیزی برای از دست دادن ندارد(ببینید سماجتش را برای دریافت چمدان هایش و دیالوگش را که :"هر چی داشتم در چمدان ریختم و آمدم." و نیز گشت و گذارش برای یافتن خاطرات گذشته در جنوب شهر )آذر یک پاکباخته از طبق فرودست است که در طول عمر تغییر طبقاتی نداشته و به همین دلیل تغییرات خلقی مینا خواهرش که از قضا به شدت دچار این تغییرات شده است را نمی فهمد .

علی

از همان طبقه فرودست که می توانسته با اتکا به تحصیلات عالی و دوستان ،خود را بالا بکشد اما نخواسته و درجا زده است . به دیگر معنا علی خود خواسته که شرایط زندگیش هیچ گونه تغییری نکند و به قول مینا پانزده سال است که هیچ تغییری نکرده است . سرگشتگی ، تیپ و قیافه خاص مسیح وار و علاقه به گل و گیاه و زندگی درویشی علی رضوان ، به اعتقاد من تا اینجای زندگیش از او همچون آذر یک پاکباخته ساخته  است ، و انتخاب این رویه زندگی تنها و تنها تسکینی است برای تحمل این وضعیت دشوار . علی جرات تغییر را ندارد .او حتی جرات ابراز عشق و علاقه را ندارد و در طی این سالها بافرار از واقعیات زندگی تلاش دارد همواره همچون سایه در حرکت باشد و از بودن سایه وار در محدوده زندگی عشق قدیمی (مینا )لذت می برد.

 مینا

مینا مهمترین و اصلی ترین شخصیت فیلم است . خواستم مینا را توصیف کنم دیدم که پیش ازمن ترانه زحمتش را کشیده و دقیقا انچه را می خواستم بنویسم قبلا نوشته و گفته .به این قسمت از یادداشت "ترانه علیدوستی" در مجله فیلم شماره 285توجه کنید :" شنیده ام و دیده ام و باور دارم که در دنیا زنانی وجود دارند که درک کردنشان سخت است .زنانی که انگیزه هایشان برایمان ناشناخته یا دست کم عجیب است چرا که محرک رفتارهایشان به سادگی عشق و نفرت و حسادت و بقا نیست .همه اینها هست و تنها این ها نیست .پیچیده اند و این پیچیدگی نه الزاما حسنی است که آنها بر زنان دیگر دارند و نه عیب شان ....زنانی که کم نیستند اما در اقلیت هستند زنانی که تصویرشان از هر آنچه که "نمی خواهند "بسیار واضح تر است از چیزی که به دنبالش هستند.اگر از آنها بپرسی که مشکلشان چیست جواب روشنی دارند دقیقا می دانند چه چیزی را در همسرشان دوست ندارند و چه حرف هایی کفرشان را در می آورد و می دانند کجاها نمی خواهند بروند و به چه چیزهایی حاضر نیستند تن در بدهند اما وقتی از آنها بپرسی منتظر چه چیزی هستند سکوت می کنند و به جای نگاه کردن به شما ،زل می زنند به در و دیوار و معمولا می گویند :"نمی دانم ،یک اتفاق "شاید دلیلش این است که آنها هیچ وقت "مطلوب "را تجربه نکرده اند .می دانند که مطلوبی وجود دارد و از نبودنش عصبانی هستند اما آنقدر شناخت کمی از آن دارند که گاهی در مواجهه با آن هم تشخیص نمی دهند . همین باعث می شود راه حل هایشان برای گرفتاری های روزمره غیر منطقی به نظر برسد .اعتماد نمی کنند ،غر می زنند ،نمی بینند و اگر هم ببینند راضی نمی شوند .برای من نکته غم انگیز در مورد شخصیت مینا همین است . آنها راضی نمی شوند .هیچ وقت .دست و پا زدن های این زنانی که ما به راحتی برای آسان کردن کارمان آن ها را "لوس " خطاب می کنیم اغلب نمی تواند آنها را از چاه نارضایتی بیرون آورد "

این یادداشت ترانه علیدوستی یکی از بی نظیرترین یادداشت های سینمایی بود که تاکنون خوانده ام . به یاد ندارم تاکنون چنین نوشته ای را یک بازیگر در مورد نقش نوشته باشد و اغلب بازیگران به جملات شفاهی مکتوب شده توسط خبرنگاران در مورد نقش خود اکتفا می کنند ."مینا" نماد یکی از چنین زنانی است که "ترانه علیدوستی" توصیف کرده است و به قول ترانه اگر چه کم نیستند اما در اقلیت هستند . و ببینید ریزبینی "مانی حقیقی" را که از این همه رفته سراغ چه بخشی و دسته ای از زنان .اما این بحث طبقاتی را که مطرح کردم شاید برای اولین بار است که می شنوید و می خوانید و شاید اگر این بحث را با "مانی حقیقی" عزیز مطرح کنیم به هیچ عنوان زیر بار آن نرود و اصولا دغدغه "مینا" را از جنسی دیگر بداند اما من با دفاع از این نظریه به کنکاش دغدغه "مینا" می پردازم :

"ترانه علیدوستی" بسیار زیبا و قشنگ شخصیت "مینا" را توصیف کرده است اما این شخصیت غریزی نبوده و به یقین اکتسابی است و در طول سالیان سال ساخته و پرداخته شده است . و این سالیان سال که در خلال آن "مینا" دچار تغییر شخصیت شده است مصادف بوده با انتقال او از یک طبقه اجتماعی به طبقه اجتماعی جدید.

"مینا" درس را رها کرده است ، فرزند خوبی برای پدر و مادرش نبوده است (دیالوگ آذر در مورد اینکه تمام زحمات خانواده بر دوش او بود تا مینا ) ،هیچگونه فعالیت کاری حرفه ای مثبتی ندارد ، در هر راهی که قدم گذاشته تا نیمه راه رفته و از طی طریق منصرف شده است .

به نظر شما چه چیزی شانس تجربه های متعدد و عمدتا ناموفق را به مینا داده است ؟ بدیهی است که تمکن مالی و فقدان مسئولیت در تکرار تجربه های متعدد مینا موثر بوده است . مینا به سبب طی دوران جوانی خود در چنین شرایطی و نیز به خاطر فقدان برنامه مناسب خانوادگی، در مناسباتش با مرتضی در زندگی هیچگونه مسئولیتی را بر عهده نگرفته و جالب آنکه مرتضی نیز تا کنون و پس از ده سال زندگی مشترک در این خصوص واکنشی نشان نداده است .

تصور کنید هنجارها و ارزش ها برای چنین آدمی چگونه تعریف می شود .مینا هدف گذاری را در زندگی فردی و خانوادگی گم کرده و به همین رو تلاش برای کسب هدف نیز به فراموشی سپرده شده است . هر چه خواسته تنها و تنها برایش فراهم شده است . اگر امکان مالی بوده و پشتیبانی خانوادگی "مرتضی" را داشته و در صورتی که نیازهایش از نظر احساسی و عاطفی فراهم نشده (بخصوص در چند سال اخیر)این "علی رضوان" بوده که تامین کننده آن بوده است وهر گاه که اراده کرده در بدترین شرایط نیز حامی و پشتیبانی داشته (نگاه کنید به سکانس بی نظیری که با بینی خون آلود مرتضی را صدا می زند و در تاریکی اتاق خواب محو می شود :یعنی در آغوش مرتضی فرو می رود) .البته اشتباه نکنید و به خطا نروید . اصولا با پالسها و ارجاعات متعدد فیلم متوجه می شویم که هیچگونه رابطه غیر افلاطونی بین "مینا" و "علی رضوان" وجود ندارد و اصولا مینا در مثلث عشقی و یا حتی ترک زندگی برای رسیدن به وصال محبوب گرفتار نشده است . نگاه کنید به صحنه ای که کاتالوگ دانشگاه تورنتو را به" علی رضوان" نشان می دهد و با لذت در مورد دانشگاه صحبت می کند . "علی" و "مرتضی" که اتفاق نامگذاری این دوشخصیت نیز به اعتقا من کاملا هوشیارانه و نه اتفاقی صورت گرفته است (مرتضی و علی به خاطر تکرار نام حضرت امام علی (ع) به نام مرتضی علی در ذهن شنونده ایرانی همواره در پی هم آمده است )در واقع دو روی یک سکه هستند که مشتاقانه و از روی اختیار و عقل در تامین نیازهای مینا برآمده اند و از نظر مینا صرفا یک تامین کننده هستند.

مینا در شرایط اخیر زندگی خود به جایی می رسد که می تواند و می خواهد از کنار این هر دو حامی و پشتیبان به راحتی عبور کند .

معتقدم مینا در این جابجایی طبقاتی هیچ نقشی نداشته (ببینید دیالوگ مرتضی را کهدر ماشین هنگام  سفر شمال می گوید:" تو کجا همره من بودی؟" )و به موازات تلاشهای "مرتضی" در جابجایی طبقاتی نیز هیچگونه کار و فعالیت چشمگیری انجام نداده است . طراحی داخلی و دکوراسیون منزل و چند صحنه محدود غذاخوردن شخصیت ها نشان از این می دهد که "مینا" حتی شخصیت زن خانه دار را نیز ندارد . فضای سرد خانه (حتی یک فرش را که به باور ما ایرانی ها نشان گرمی و سلیقه درزندگی ایرانی است نمی بینید )و غذاها اصولا حاضری است و یا توسط خدمتکار تهیه شده است . شاید تا اندازه ای "مرتضی" و حتی "علی" در این گرفتاری شخصیتی "مینا" مقصر بوده اند چراکه در طول این ده سال نگذاشته اند و یا نخواسته اند که "مینا" هیچگونه تلاشی را برای خود و خانواده و حتی دوستیش انجام دهد . هرچه بوده یکطرفه بوده است .

 بریم سرنکات کلیدی در مورد فیلم

·  مانی حقیقی تا اندازه ای فیلم را با توجه به تجارب قبلی عدم اکران فیلمش محافظه کارانه ساخته است .من هم مثل خیلی از دوست داران این فیلم با آخر آن موافق نیستم .

·  در گفتگوها با دوستان و حتی تعدادی از فیلم نامه نویسان مشهور این سینما و تئاتر، عده ای در خصوص فرزند "مینا" نظرات عجیبی داشتند و او را متعلق به زندگی خانوادگی "مرتضی" و"مینا" نمی دانستند . عجبا ؟؟!!!! اول – مینا اصولا یکبار انتخاب خود را کرده است (مرتضی )و اگر اکنون از انتخاب خود ناراضی است به انتخاب دیگری نمی اندیشد و در عمل نیز ثابت می کند (مهاجرت )دوم – علی با آگاهی "مرتضی" بصورت کاملا مشهود در زندگی "مرتضی" و "مینا" حضور دارد(نگاه کنید وقتی را که مرتضی از علی می خواهد با مینا صحبت کند :"فقط تو رو قبول داره "یا صحنه ای را که علی در خانه مرتضی است و مرتضی زنگ می زند و با مینا صحبت می کند و می گوید :"علی اینجاست .سلام می رسونه ")   سوم – اصولا مینا به اون  جهت ها و لغزشهایی که دوستان ذکر کردند هیچگونه تمایلی نداشته و ندارد (نگاه کنید به صحنه خوابیدن با آرامش  او روی کاناپه و دور از تختخواب دو نفره  و نیز صحنه ای که با وکیلش صحبت می کند و وقتی از او می پرسددر این شرایط چرا حامله شدهاست می گوید :"دلم واسش سوخت " شما از این جمله چی برداشت می کنید ؟؟؟؟کاملا واضحه!نه ؟ )

·  چرا نام فیلم "کنعان "است ؟

همه ما وقتی کلمه کنعان را می شنویم یاد داستان یوسف ویعقوب می افتیم و بیت "یوسف گم گشته بازآیدبه کنعان غم مخور "پس کنعان میعادگاه آرامش درون است و نماد و تبلور آن . و دیگر اینکه یادآور حکایت یوسف نبی است و پاکدامنیش در مواجهه با زلیخا . مرتضی  به سرزمین پدریش بازمی گردد.آذر در جستجوی گذشته خویش و خانه پدری است . خواب مینا در مورد آذر به نوعی یادآور خواب های حکایت یوسف است .

·  مینا در تدارک مهاجرت و رفت است برای رسیدن به آرامش درون و حال آنکه خواهرش آذر در مسیری عکس اوآرامش را می جوید .

·  در سکانس اول گیر کردن یک لباس زنانه در چاه آشپزخانه (که در حالت عادی تقریبا این اتفاق غیر ممکن است )و بوی تعفن ناشی از درآوردن آن نشان از گیری است که در این زندگی خانوادگی وجود دارد و حالا به بخش های پایانی آن رسیده است (جدایی)و بوی تعفن آن بلند شده است (اطلاع مادر مرتضی از وضعیت )ودر سکانش پایانی همان لباس را روی بندمی بینیم که شسته شده و پاک در اهتزاز است و در مسیر باران . یعنی اینکه این زندگی دوباره احیا شده و در فراز قرار گرفته و آلودگی وکدری از آن جدا شده است (این همان جایی است که من دوست ندارم )

·  فیلمنامه یکجور نشکل هندسی منظم و منسجم دارد وبا یکبار دیدن فیلم نمی توان به همه چیز رسید و کامل کشف و شهود کرد . کنعان از آن  دسته فیلم هایی است که می تواند فیلم شخصی شما باشد . یکبار این را در مور فیلم "نیمه پنهان "به "تهمینه میلانی" کارگردان فیلم گفتم و او پرسید فیلم شخصی یعنی چه ؟گفتم فیلم شخصی یعنی اینکه اون رو تو آرشیوت داشته باشی و از اون بالاتر روی هارد کامپیوترت بریزی و چندین بار اونو نگاه کنی و هر از چند گاهی هم به سراغشون بری و باهاشون تک نفره حال کنی  .و میلانی پرسید مثل چی ؟گفتم مثل نیمه پنهان – هامون – شب یلدا – رقص در غبار –آزانس شیشه ای .و حالا باید کنعان را هم به این لیست اضافه کرد.

·  بازی "فروتن" زیبا بود هر چند با بازی او در شب یلدا فاصله بسیار دارد اما خوب از عهده نقش برآمده بود .

·  "ترانه علیدوستی" تلاش زیادی برای موفیت از خود نشان داده بود  بازی بسیار خوبی را انجام داده است .

·  "افسانه بایگان" به نوعی تحمیل "مرتضی شایسته" بوده به "مانی حقیقی" (به عنوان تهیه کننده ) و اتفاق این بازیگر تحمیلی خوب توانسته از پس کار بر بیاید.

·  "کنعان" از ریتم خوبی برخوردادر است .

·  موسیقی فیلم خیلی خوب از کاردرآمده است .دست کریستف عزیز درد نکنه .

·  انتخاب اول "مانی حقیقی" برای نقش مینا ،"لیلا حاتمی "بوده است که بخاطر هم زمانی فیلمبرداری با بارداری از این کار انصراف داد . "لیلا حاتمی" فرزند "علی حاتمی" و خانم "خوشکام" نیز همچون "مانی حقیقی" از طبق بالادست جامعه برخاسته است و چه خوب که "ترانه علیدوستی" ایفاگر این نقش شد. به گمانم این نقش دقیقا با خصوصیات خانوادگی و تغییر طبقاتی دروی  مطابقت داردو یا اینکه او بهترو دقیق تر از "لیلا"این تغییرات را می فهمد و درک می کند .

·  پایان"کنعان" را دوست ندارم. "مینا" می ماندو احیانا فرزندش را هم به دنیا می آورد ولی آیا سرگشتگی های او را پایانی خواهد بود ؟ "مرتضی" هنوز هم می تواند مسئولیت فرزند را به سبب تمکن مالی از دوش مینا بردارد و این یعنی تکرار همان وضع قبلی .

·  به اعتقاد من نقش "مینا" برای "ترانه علیدوستی" یک شاه نقش بود .شاه نقشی معادل "هامون" برای "شکیبایی" و "ستنوری" برای "رادان" و "حامد" برای "فروتن" (در شب یلدا )و او تمام توانش را در اجرا به کار گرفته .خوب دست خودش نبوده که چهره ای کم سن و سال دارد و حتی به مدد گریم و لباس های گشاد سی و چند ساله دیده نمی شود!!

نوشته خیلی طولانی شد اما هنوز هم می توانم ادامه دهم ولی فکر می کنم کمتر کسی از خوانندگان این وبلاگ تا به این جمله پابه پا امده باشد . قول داده بودم بنویسم که نوشتم .از همه اینها گذشته کنعان را دوست دارم و علی رغم اینکه یک مرد هستم به شدت شخصیت "مینا "را می فهمم و درک می کنم . اگر ترانه توصیفات "مینا" را ننوشته بود شاید من توصیفات و توضیحاتی عینا و یا مشابه او از "مینا" می نوشتم .

 

 


 
شهر قصه و پرده دوم
ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  

 شهر قصه و پرده دوم

 بیژن مفید

عاشق شروع پرده دوم "شهر قصه "بیژن مفیدم .اون تک گویی با اون صدای رسا . نمی دونستم صدا مربوط به محموداستاد محمد کارگردان مشهور تئاتر امروزه ایرانه . مطلبی رو دیدم در مورد شهر قصه و بخصوص پرده دومش خواستم اینجا بیارم :

 پرده دوم «شهر قصه» با یک قطعۀ مونولوگ یا تک‌گویی شروع می‌شود که در واقع به‌صورت مستقل و جدا از بافت و ساختار کلی نمایشنامه است. آنجا که «خر» شهر قصه پیش میمونِ عریضه‌نویس، دارد نامه‌ای را دیکته می‌کند. «آره! داشتیم چی می‌گفتیم؟ بنویس!» تکیه کلامی که او در این واگویه به کار می‌برد یعنی «حالیته؟» را بعدها در بسیاری از متن‌ها و قطعه‌های نمایشی و به‌خصوص در ترانه‌های ایرانی به کار گرفتند که هنوز هم کاربرد دارد و شنیده‌ایم و می‌شنویم. این صدا و اجرای استادانه از آنِ «محمود استادمحمد» است که ایفای نقش «خر» را به عهده داشت. «محمود استادمحمد» خود یکی از کارگردان‌ها و تئاتر نویس‌های خوب ایران است .

«محمود استادمحمد» ، در خصوص سابقه و تاریخچه و چگونگی تکمیل شدن این نمایشنامه می‌گوید:«بیژن، اول «شهر قصه» را بطور مختصر و برای کودکان نوشته بود. متن «شهر قصه» که تایپ شده بود یک متن کوتاه چند صفحه‌ای بیشتر نبود. از همان متل معروف خر، خراطی می‌کرد. بز، بزازی می‌کرد. اسب، عصاری می‌کرد. فیل اومد آب بخوره، افتاد و دندونش شکست شروع می‌شد و می‌رسید به داستان «خاله سوسکه» و «آقا موشه» و با قصه آنها تمام می‌شد. اصل محتوای «شهر قصه» که بعدها به صورت تراژدی فیل شکل گرفت، چیزی بود که «بیژن» بعدها به «شهر قصه» اضافه کرد و ماجرای فیل خط دراماتیک قصه شد»

«بیژن مفید» خود در مقدمه این نمایشنامه می‌نویسد: «شهر قصه در اصل از یک روایت عامیانه گرفته شده، منتهی من به این روایت شکلی تمثیلی داده‌ام. من در این نمایشنامه کوشیدم تا نظمی را که خاص زبان این قبیل روایت‌های عامیانه است در گفت و گوی آدم‌های این نمایش حفظ شود. «شهر قصه» حکایت دردناک آدمی است که نادانی‌ها، خرافات و سنت‌ها و نظام‌های تحمیل شده‌ای زندگی‌ش را محدود کرده‌اند.»

نمایشنامۀ «شهر قصه» در بخش‌های چهارگانۀ خود، به نوعی روایت‌گر مسخ شدن و بی‌هویتی آدمی‌ست در غربت که در این حکایت «فیل» نماد آن است. در «شهر قصه» همانگونه که داستان‌سرای آن در آغاز می‌گوید، حیوانات مختلفی زندگی می‌کنند و هر کدام نیز صاحبِ شغلی و به کاری مشغول. تا در غروب روزی که فیل در گذر خود، گذارش به آنجا می‌افتد و از بدِ روزگار هنگام خوردن آب از گدار، می‌افتد و دندانش می‌شکند.
این حادثه برای اهالی «شهر قصه» که هر کس سر در کار و زندگی خود دارد، بهانه‌ای می‌شود تا از یک‌نواختگی و تکرار مکرر روزمره‌گی زندگی در آن شهر لحظه‌ای فارغ شوند و ورودِ تازه واردی را که از بابت شکستن دندان و درد ناشی از آن محتاج و نیازمندِ کمک است را به شکل و شیوۀ خود برگزار کنند.

بخش دوم نمایشنامه «شهر قصه» همانطور که گفته شد با مونولوگ یا تک‌گویی «خر» شروع می‌شود و تا پایان آن با زبانی غنی و  کلامی برگرفته از گفتار مردم عادی کوچه و بازار و ترانه‌ها و متل و ضرب‌المثل‌های معروف و جاری و ساری در فرهنگ عامۀ مردم ایران ادامه می‌یابددنیای «شهر قصه» بازتاب ملموس همین دنیای شلوغ و گیج و شتابزدۀ امرزو ماست. دنیای ارزش‌های مادی و روزگار روز‌مره‌گی‌ها و بازتاب عصر ماشین‌زده و همه چیز صنعتی و پلاستیکی شدۀ زمانۀ ما است. آنچه که در «شهر قصه» اتفاق می‌افتد، یادآور استحاله و تب و تاب پوست انداختن‌های فرهنگی ایامی‌ست که مدرک‌گرایی، اصل و اساس به‌ کارگیری و به کار بستن‌ها بود. در بخش سوم از این نمایشنامه، بعد از تغییر شکل فیل، شاهد شستشوی مغزی و تهی شدن او از ارزش‌ها و باورمندی‌ها و اعتقاداتش، و در نهایت بیشتر فرو رفتن او در مرداب بی‌هویتی و از خود بیگانگی هستیم.

در آخرین پرده از نمایشنامۀ «شهر قصه»، ضمن اشاره‌ای که «بیژن مفید» به روند بورکراسی و کاغذ بازی حاکم بر دنیای ما، و عارضۀ رشوه‌دهی و رشوه‌خواری در جامعه دارد، در ادامۀ روایت از «نیستان جدا افتادن» و غربت و غریبی فیل که روزگاری نه از پی حشمت و جاه، که از اتفاق روزگار گذرش به «شهر قصه» افتاد و از بدِ حادثه دندانش شکست، بعد از اضمحلال شخصیت و باروها و اعتقادات او، ما را به مهمانی شوم مرگ هویت و از دست‌رفتگی فیل دعوت می‌کند. «فیل» حالا نه تنها «یک چیز هشهلفت» شده است، بلکه حتی دیگر نامش هم «فیل» نیست. «منوچهر» است!
«بیژن مفید» روز 21 آبان‌ ماه سال 1363، دو سال بعد از ورودش به آمریکا، در لوس ‌آنجلس در گذشت.

 

توضیح : اول - این یک یادآورد هست و پست جدید محسوب نمی شود . دوم – منبع وب سایت چراغ های رابطه

 


 
زنگ تلفن و خاطرات نه چندان دور
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  

زنگ تلفن و خاطرات نه چندان دور

 

"ف" یکی از دوستان خوبم که در عالم ظاهر فردی بسیار جدی و زمخت و یکی از مدیران معروف صنعت کشور است ،اما  در باطن و در جمع دوستان فردی بسیار شوخ طبع و باحال است و مایه شیرینی ونشاط حاضرین در هر جمع ،میهمانم بود.

میهمانی دو نفره ای بود . لطف کرده بود و سرزده بودبرای احوالپرسی . از سر لطف اول که رسید مستقیم رفت سر گاز تا بساط خودش را جور کند (چایی ) خواستم مانع شوم گفت :بگیر بشین خودم ردیف می کنم .

گفتم :بابا مدیر ! ما باید براتون الان چایی بیاریم بعد از 12 ساعت خستگی روزانه درست نیست .

گفت : هر روز آبدارچی واسم چایی میاره بزار یه بار هم من چایی بیارم . مگر اتفاقی میفته؟ تازه خودمون دو تا هستیم کسی هم نمیبینه که (و چشمکی هم زد )

بیچاره "ف "خبر نداشت که با این وبلاگ این حکایت رو کسی نمی بینه ولی چند نفری احتمالا می خونن .

گرم صحبت شدیم و "ف "شروع کرد از اوضاع و احوال کار و بار گفت و بعد هم تعدادی جک ردیف و دست اول تعریف کرد و چند تایی هم اس ام اس جدید برام خوند . کمی تا قسمتی خوشمان آمد و لبخندی نه از روی اجبار که با خواست قلبی –که به ندرت اتفاق می افتد – نثارش کردم تا بدونه تلاشش در خوشحال کردن من موثر بوده .

چای دوم را هنوز نزده بودیم و "ف " هنوز سیگار دوم را نگیرانده بود که تلفن زنگ زد .

از شور و شوق حضور "ف" و حالت خوش کوتاهی که در حضورش داشتم دقایقی هیچ نمی فهمیدم .

-   تلفن زنگ می زند !(ای صدای "ف" بود که به من هشدار می داد )

گفتم :ولش کن !

گفت :شاید کاری داشته باشند .

با اکراه بلند شدم و سمت اتاق رفتم . تقریبا هیچ تلفنی را جواب نمی دهم مگر تلفن داداش کوچولو رو که می دانم در ساعت خاصی دقیق و به موقع برای احوالپرسی زنگ می زنه و بقیه تلفن ها بی جواب می مونه .

نمی دونم چی شد که تو اصرار یا رودربایستی با "ف " رفتم سراغ تلفن و گوشی را برداشتم .

-الو بفرمایید .

:سلام بی معرفت .

-سلام .شما ؟

:حالا دیگه منو نمی شناسی ؟- صدای صدای زنی بود جوان-

-(با تعجب )ببخشید من شما رو به جا نیاوردم .فکر کنم اشتباه گرفتید ؟

:بله حق داری .بس که بی معرفتی .

-خانم من نه حال و حوصله دارم و نه وقت .لطفا مزاحم نشید.

:حال و حوصله رو که می دونم نداری و وقت رو هم از بی معرفتیت میشه تشخیص داد . معلوم نیست کجا داری پول پارو می کنی .

-   خانم ببخشید .(خواستم گوشی روقطع کنم )

:"ساخلار" ! نشناختی منو ؟

"ساخلار "چه عبارت قریب و آشنایی . کجا شنیدم ؟کی گفته بود ؟ آهان یادم آمد . در چند ثانیه حال و هوام عوض شد . یه هویی برگشتم به گذشته و پرتاب شدم به سه سال پیش :یادم آمد . چهار نفری رفته بودیم گردش وماشین بازی (تفریحمان بود) آخر شب با یک آردی لکنتی میزدیم به خیابون از نیایش می انداختیم تو چمران و بعد همت و آخر سر هم مدرس و یه سر تا خیابون نیلوفر می رفتیم و یه هات چاکلت می خوردیم و بر می گشتیمو للبته بعضی وقتها هم فرحزاد . تقریبا سالم ترین نوع تفریح بود که همیشه تکرار می شد و تفاوتش در این بود که گاهی به جای هات چاکلت مثلا کاپوچینو می خوردیم و یا اگر گرسنه بودیم یه سری به "فری کثیف" می زدیم و دو تا ساندویچ می گرفتیم و چهارتایی می خوردیم .

اولین بار نمی دونم کی پیشنهاد داد بریم نیلوفر . اولین کافی شاپ به "راد" (که همیشه راننده بود )گفتم "ساخلا (به ترکی یعنی نیگه دار) و از اون موقع شد که بهم می گفت ساخلار !

 

-الیکا تویی ؟

:خیلی بی معرفتی ؟

-   به خدا نشناختم . می دونی چند وقت گذشته ؟

:آره می دونم. هیچ تا به حال به سرت زده تو این همه مدت یه حالی از من و "راد" بپرسی ؟

-   دروغ چرا راستش رو بخواهی نه . اینقدر گرفتار بودم تو این مدت .

:اونقدری که نتونی یه زنگ بزنی ؟

-ببین این گله رو همه دوستان از من می کنن و عنوان بی معرفت رو رو من گذاشتن ولی خوب حتما برای خودم دلایل قانع کننده ای هم دارم . فکر می کنم تو عالم دوستی قبلا دوستیم رو ثابت کردم . نکردم "الی" ؟

:شوخی کردم .ناراحت نشو . یه هویی یاد اون روزا افتادم و خواستم زنگی بهت بزنم . اولش "راد" مانع بود و نمی گذاشت می گفت ولش کن این فرزاد بی معرفت رو یه زنگ نمیزنه به آدم .رفت که رفت . بعد من گفتم بزار زنگ بزنم ببینم کجاست و بپرسم چرا زنگ نمی زنی و چرا پیش ما نمیایی و با ما قهری ؟

-   نه بابا چه قهری ؟

:اونقدری بی خبری از ما که اگر الان بهت بگم خدا یه کوچولو به ما داده تعجب می کنی !

-   (با خنده )یه کوچولو عقل خدا بهت داده خوب خدارو شکر !

:باز همه چیز رو مسخره گرفتی .منظورم اینه که خدا به من و "راد "یه کوچولو داده یعنی یه بچه !!!!!

-   آهان ! راست می گی ؟جدی ؟پسر یا دختر ؟!

:واسه توی بی معرفت چه فرقی می کنی ؟دلمون خوش بود بچه همزمان هم عمو داره و هم دایی !ولی پسره !

-   هوم !بچه ای که عمو وداییش من باشم فکر می کنی چی می خواد بشه آخرش ؟اما از شوخی گذشته خیلی خوشحال شدم . وچه خوب که پسره چون اگر دختر بود و به مامانش می رفت دیگه مشکل بود احمقی مثل "راد" بیست سال دیگه تو راه دخترت سبز بشه !

:میگم مسخره بازی درمیاری ؟

-نه کاملا جدی می گم خوشحالم که بچتون پسره و دلایلم هم خیلی جدی بود هر چند دوباره روحیت رو تخریب کردم ولی الی این یه واقعیته که باید قبول کنی !

 

"راد" و "الی"دو سالی بود که با هم ازدواج کرده بودند از اون ازدواج های مسخره که با عاشقیت های اواخر دبیرستا شروع میشه و یه هویی میشه زندگی جدی . هر دوشون موقع ازدواج بچه سال بودند و زیر بیست سال داشتند و به قول خودشون شب اول ازواج تو خونه جدید هر دوشون گریه شون گرفته بود که شب بدون مامان و باباشون چطوری سر کنن . و این یهویی افتادن تو واقعیات زندگی براشون سخت شده بود . تو تمام این ده سال از کمک ها ی مستقیم و علنی پدرهاشون استفاده می کردن و عملا اونا خرجشون رو می دادن . به هر کاری هم که دست زده بودند اغلب ناموفق بودند و حالا بعد از ده سال می دیدند که زندگیشون چیزی نداره . به فکرشون افتاد برای تغییر اوضاع بچه دار بشن که یه مدتی طول کشید و مشکلاتی داشتند . خنده دارترین قسمت ماجرا دعواهای بچه گانه و بعضا احمقانشون بود که من می مردم برای قضاوت کردن در مورد این دعواها و حل مشکلشون (بس که کر کر خنده بود )تو یکی از دعواهاشون "الی " کلشو کوبیده بود به زمین و سرش کبود شده و باد کرده بود . از من خواستن بینشون داوری کنم . من که با "الی"همیشه کل داشتم و به نوعی سعی می کردم هوای"راد " رو داشته باشم تو اون روز که "الی "یه گوله آتیش بود و سرش هم حسابی باد کرده بود و اصلا حال و حوصله شوخی نداشت با حالتی جدی گفتم :یه خورده قضاوت سخته بین شما چون یکی از طرفهای دعوا کاملا احمقه ! و "الی"که فکر می کرد منظورم "راد " هست و طرف او را گرفته ام گفت :آی قربون دهنت .منم همین رو می گم . من با همون حالت جدی ادامه دادم :منظورم از "احمق" شما بودین خانوم . یه خورده به خودتون بگیرین ! با تعجب گفت :فرزاد با منی ؟چرا اینطوری با من صحبت می کنی ؟ و من با جدیت گفتم :بله با تو ام . احمق دعوا می کنید بکنید . کتک کاری می کنید با هم بکنید سر هیچ و پوچ جر و بحث می کنید بکنید . احمق چرا کلتو کوبیدی به زمین اینجوری کبود شده ؟اگر ضربه مغزی می شدی می افتادی می مردی این بدبخت (اشاره به راد) چه طوری ثابت می کرد که تو خودت این کارو کردی ؟ می دونی چقدر واسش دردسر ایجاد می کردی ؟ اونا هفته ای دست کم یکبار قهر می کردند و یکبار مراسم آشتی کنان داشتند و این برای ما جالب و موضوع خنده بود. اونا پای ثابت ما بودن در دو سال کامل . همه جا با هم می رفتیم . مسافرت و تفریح و تقریبا هر شب با هم بودیم . راد یه مدت زیادی بود که بی کار بود و تو خونه بود ومنتظر که من شبها برسم و شروع کنیم به گپ و گفتگو و کل انداختن با اون دوتای دیگه .

من که اغلب خسته و داغون از کار بر می گشتم دلم نمی اومد نیام و تا جایی که چشمام توانایی باز موندن داشت همرا بودم .

چه خنده ها که نکردیم . چه دعواها .چه شوخیها و چه خوردن ها و نوشیدنها و مسافرتها . برف بازی ها. یادمه یه شب که برف سنگینی باریده بود و خیابون تماما بسته شده بود ما بزمی کوچیک داشتیم و همه چیز به راه بود .تو اون سرمای هوا از "راد" قلیون خواستم . "نه" نگفت و رفت بیرون ذغال درست کرد.

ماشینها تو خیابون گیر کرده بودند و مسیر بسته بود و ساعت دو نیمه شب . به تماشای اونها نشستیم . یکی از جمع حوصلش سر رفته بود و سیستم صوتی حسابی تو ماشینش داشت . درب صندوق عقب را زد بالاو صدای موزیک رو برد بالا .

مردم که از سرما و پشت ترافیک موندن خسته شده بودند زیر برف شدید ریختند بیرون و شروع کردند به حرکات ناموزون و موزون تا هم گرم شن و هم شاد .

ما هم از بالا اونها رو تشویق می کردیم . پایین رفتیم و به اونهایی که زنو و بچه داشتند تعارف کردیم بیایند خونه تا ره باز بشه . گفتند مااینجا خوشیم .شما بیاید پایین با هم باشیم .

خندیدیم بهشون و گفتیم بالا خوشیم و ردیف خواستیم شما اذیت نشین .

انجام یه خورده کاری هایی با راد برای عوض شدن حال و ورحیه اش رو گاه و بی گاه تو برنامم داشتم . "الی" اما از "راد" فعال تر بود و در چند برنامه تلوزیونی مجری گری می کرد .

شوخی من شده بود  برنامه هایی که اون اجرا می کرد .

-واقعا در اون تلوزیونی رو که مجریش تو باشی باید گل گرفت !مجری بهتر از تو نداشتند آخه کدوم احمقی تو رو با 145سانتی متر قد و 70 کیلو وزن به عنوان مجری معرفی کرده.

"الی" به وزنش خیلی حساس بود با زحمت زیاد وزنش رو از 70 به 50 رسونده بود و تلاش می کرد با رژیم همیشگی وزنش رو حفظ کنه .

 

-بهش گفتم: راستی وزنت رو چیکار کردی ؟

:وای فرزاد باور نمی کنی وزنم رسید به 80 . بعد از دو ماه به زور تونستم به 65 برسم .

 -(با خنده )حالا از این 30 کیلو چقدرش به اون بدبخت رسید ؟

:یعنی چی ؟

-یعنی اینکه وزن بچه چقدره ؟

:آهان !دقیقا سه کیلو و سیصد و بیست گرم .

- خوب 10 گرم از وزن من  به هنگام تولد کمتر . یه چیزی میشه به امید خدا نگران نباش.

                   

مکالمه نسبتا طولانی با "الی" تمام شد و باقی ماند به وعده دیداری که هر دو می دانستیم شاید دیگر تکرار نشود . یه گمانم آن دوره طلایی شیطنت و بازیگوشی و خندیدن ها و تفریحات سالم و ویراژهادادن تو اتوبان و مسافرت گذشت .

خوب بود اما گذشت . و این وسط هر چند اسم من به عنوان بی معرفت در رفت اما نمی دونم با چه زبونی و چطور برای "الی" و "راد" توضیح بدم که اون روزهای قشنگ دیگه گذشته .نه اینکه کدورت خاطری باشه بینمون و یا حرفی و حدیثی که اتفاقا همه چیز خوب بود و قشنگ .حالا دیگه "الی" باید سعی کنه یه عمو و دایی دیگه واسه کوچولوی خودش پیدا کنه . بیچاره کوچولو که نه دایی داره و نه عمو و قرار بود من همه کارش بشم و نشد.

به سالن برگشتم ."ف" که از نبودن من خسته شده بود دو تا چایی زده بود و دو نخ دیگه سیگار هم دود کرده بود .

گفت : کی بود ؟تو که نمی خواستی جواب بدی پس چرا اینقدر طولانی شد ؟

ماجرا را برایش گفتم . به هم ریخته بودم .از یادآورد آن خاطرات نه چندان دور که ناخواسته دفترش روبرویم گشوده شد .

گفت : فکرش رو نکن !بیا یه نخ از این سیگارا بزن !

گفتم :آخه دلم براش می سوزه ؟

گفت :واسه کی ؟

آهی کشیدم و گفتم :واسه اون بچه ؟

گفت :و شاید واسه بچه های نداشته ات ؟

خندیدم . یاد اون دوستم افتادم که رفته بود پیش رئیسمون که یه مدتی باهاش قاط زده بود از من تعریف و تمجید کنه وبه نظر خودش در حق من لطف کنه و وقتی برگشته بود بهم گفت :فرزاد نمی دونی یه کاری کردم واست !زندگی خودت و بچه هات رو از بدبختی و فلاکت نجات دادم (یعنی نگذاشتم اخراج بشی) .

خنده ای کردم وبهش گفتم :به جای بچه های نیامده و نداشته ام از تو بخاطر حفظ این زندگی و جلوگیری از فلاکتم تشکر می کنم .

"ف" بلند شد که بره .کفشش رو پوشید . تو راه پله گفت :فکرش رو نکن .

گفتم :فکر چی رو ؟

یا همون شیطنت همیشگی گفت :فکر بچه رو !درست میشه ان شا ا..

با خنده  "ف"را مشایعت کردم .

بی معرفت یه نخ از اون سیگارهایی که اینقدر تعریفشون رو کرد (کنت یک )نگذاشته بود .

 

توضیح :اول - تصور کنید که یکی ازاساتید مسلم داستان نویسی کوتاه قول داده بیاد تو این وبلاگ و این قصه رو بخونه و نظرش رو بده – که برام خیلی مهمه – بنابراین زیاد این نوشته رو جدی نگیرید و فکر کنید یک فصه کوتاهه .همین !

دوم – دوستان زیادی که خواستن راجع به فیلم "کنعان " بنویسم و کتاب "بیوتن " هم چشم .پست بعدیم در مورد همین دو موضوعه .قوله قول . به قول "فرهادجعفری "قول انگشتی !

 


 
روایت من از پویش (کمپین)دعوت از خاتمی
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧  

 

 

 روایت من از پویش (کمپین)دعوت از خاتمی

روایت من از پویش (کمپین)دعوت از خاتمی 

پویش (کمپین )دعوت از خاتمی از مدتها پیش قصد برگزاری مراسمی را داشت که چندین بار تاریخ آن به دلایل مختلف از جمله مهیا نشدن سالن مناسب ،به تعویق افتاد .

درنهایت بعد از چند بار تغییر برنامه ،در تاریخ 16آبان ماه برگزار شد . به دعوت یکی از دوستان در این مراسم حاضر شدم . حضور در چنین مراسمی هرچند از نظر کیفی از مراسم ها و میتینگ های سالهای گذشته سطحی به مراتب پایین تر داشت اما نوعی یادآوری خاطرات پرشور دوران دانشجویی بود که اتفاقا با دوره دوم خرداد و ریاست جمهوری خاتمی همزمان بود و فکر می کنم کسانی که همچون من در سالهای 76 تا 81 دانشجو بودن را تجربه کرده اند با من موافق باشند که دریکی از پرشورترین دوران های تاریخ معاصر ایران دانشجو بوده اند .

مراسم به میزبانی جمعی از جوانان تشکیل دهنده پویش برگزار می شد. نیم ساعتی زودتر به مراسم رسیده بودم و از نزدیک شاهد تلاش هایشان برای برگزاری خوب مراسم بودم . جوان بودند و پرتلاش دستشان درد نکند.

مراسم به رسم معمول تمامی مراسم های ایرانی با تاخیری حدود نیم ساعتی برگزار شد. مجری مراسم خانم ژاله صادقیان (مجری محبوب من )برگزار می شد که آخرین باردر مراسم "سلام خاتمی " در آخرین روزهای ریاست جمهوری خاتمی نیز اجرای مراسم را برعهده داشت . شروع مرام با ارائه مانیفست پویش توسط سخنگوی آن یعنی محمد رضا جلایی پور بود . تمام جملات پرشور و احساساتیش به کنار به این یک جمله که به دلم نشست و عینا در حین سخنرانی جلایی پور نوشتم دقت کنید :"نقدهای زیادی به دولت خاتمی در تجربه قبلی داریم و خدمان (اعضای پویش)نیز گاه با یکدیگر اختلاف نظرهای اساسی داریم اما معتقدیم در این شرایط خاتمی باید بیاید "

سخنران اول مراسم استاد فرزانه و محبوب من با آن لهجه شیرین آذری نویسنده و منتقد شهیر دکتر موحد بود . خوشحال از اینکه این فرهیخته را از نزدیک دیده ام به سخنانش (که از روی کاغذی که با دستان لرزانش نگه داشته بود می خواند )گوش سپردم :

"دولت خاتمی دو شاخصه مهم داشت اول – حرکتی به جا در بیداری مردم داشت برای فاصله گرفتن از آفت شعار زدگی ودوم – تمرینی بود برای حرمت نهادن به سلیقه ها و شیوه های متفاوت "

و جمله پایانی دکتر :"از قوره به صبر حلوا برآید و چون حلوا مهیا شد محال است که مجدد قوره شود "

سخنرانی دکتر موحد با تشویق زیاد حاضرین در سالن و سالن های مجاور همراه شد .

سهیل محمودی سخنران بعدی بود . اما سهیل نیز حرفهای جالبی زد : " نفس حضور در جمعیت های اینچنینی یعنی اینکه جامعه امروز ایران خصوصا نسل جوان شدیدا در جستجوی کرامت انسانی است که پیش از این در دوره خاتمی تجربه کرده و می خواهد مجددا از آن کرامت برخوردار شود ."

سهیل محمودی از حضور هشت نفر از هنرمندان به نمایندگی از جامعه هنرمندان ایران (ساعدباقری،عموزاده خلیلی،کمال تبریزی،حسین خسروجردی،حسام الدین سراج،عبدلجبار کاکایی،احمدرضا درویش و خودش) در دو جلسه طولانی چهارساعته در ایام ماه رمضان با آقای خاتمی سخن گفت و از اصرار ایشان به دعوت از خاتمی در این دو جلسه خبر داد . و در نهایت ترانه ای رو خواند که پیش از این با اجرای زیبای شادمهر همه شنیده بودیم :

"دل من سیاه ست

ولی آبی رو خیلی دوست دارم

روزای روشن و آفتابی رو خیلی دوست دارم ...."

دکتر توفیقی از اهل سنت و کرد و فرزند شهید سخنران بعدی بود و بعد از وی سعید شریعتی به نمایندگی از سعید حجاریان مطلبی از وی را به نام "خاتمی بین المحذورین "خواند که حاوی مطالب جالبی بود .

ابطحی که جزو باحال ترین اعضای کابینه خاتمی بود و این روزها با وبلاگ و موبایلش کلی برای خود خواننده دارد سخنران بعدی بود که کوتاه و مختصر گفت :"اول –خاتمی تراز ملت ایران است .در این سالها ما در سطح داخلی و خارجی تحقیر شده ایم و این تحقیر تاریخی باید جبران شود دوم –خاتمی باوربه انسان محوری دارد سوم – خاتمی در شرایط فعلی دیگر نمی تواند کاندید شود و این باورعمومی وجود دارد که خاتمی رای کسب خواهد کرد . "

مجید انصاری نیز سخنرانی جالبی داشت و به نقدسیاست های دولت فعلی در خصوص حساب ذخیره ارزی و مدیریت و نیز بودجه نویسی و هزینه بودجه پرداخت و حرفهای جالب تری هم زد که بماند برای بعد .

از سخنان همسر شهید موسوی و علیرضا علوی تبار نیز بگذریم و برسیم به میهمان ناخوانده جمع زوج هنری مطرح سینمای ایران :لیلا  حاتمی و علی مصفا .

برای اولین بار لیلای حاتمی را می دیدم (که بازیگر یکی از محبوب ترین فیلم های من یعنی لیلا بود . )کوتاه و مختصر سخن گفت و گریه امانش داد تا سخنانش را تمام کند و جمعیت را تحت تاثیر قرار داد و به شدت مورد تشویق واقع شد .

نیما دهقانی با خواندن شعر گونه ای طنز در قالب نامه ای به خاتمی کمی فضا را عوض کردو بعد سعید فائقی این هم ولایتی جالب با آن لهجه شیرین دقایقی را سخن گفت تا نوبت به علی مصفا رسید که به جای حرف زدن به خواندن شعری به نقل از پدرش اکتفا کرد .

در سه بخش از مراسم نیز کلیپ هایی پخش شد که یکی از آنها مربوط به مصاحبه تصویری اعضای پویش بود با عزت ا..سحابی ،ابراهیم یزدی ،بهزاد نبوی ، آیت ا..خوئینی ها ، دکتر نجفی ،دکتر عارف و دکتر ملکیان .و نیز دو کلیپ موسیقیایی که از نظر کیفی ضعیف بود و بیشتر متشکل بود از تعدادی از عکس های خاتمی و متن های و صداگذاری هایی ضعیف و غلط وبی کیفیت و موسیقی ضعیف (البته به استثنا بخش هایی که از موسیقی شجریان بهره برده بودند )

و از بقیه بگذریم و چند نکته از حاشیه مراسم :

·  تعدادی از دوستان و همکاران سابق را در مراسم دیدم که تصور نمی کردم در چنین فضاهایی سیر کنند و جالب اینکه از شهرستان برای حضور در این مراسم نیز آمده بودند و خوشحال شدم از دیدنشان بعد از حدود دو سال

·  محمد نعیمی پور را بعد از سالها دوباره دیدم و خوشحال شدم . نعیمی پور را 10 سالی است که می شناسم و باعث آشنایی نیز برادر شهیدش مجید است که از هم دوره های دکتر بود . تغییر نکرده بود شکر خدا بعد از کسالتی که داشت خوب بود. حال و احوالی کردیم .

·  مجید انصاری را پس از حدود هفت سال دوباره دیدم .حافظه خوبی دارد این مرد .

·  فخرالسادات محتشمی پور را بعد از پنج  سال دیدم.آخرین بار در یک میهمانی افطاری که به دعوت شهاب شرکت کرده بودم او را دیده بودم . بزنم به تخته فرقی نکرده ولی تاج زاده چرا پیرتر شده .

·  مراسم بدون مشکل خاصی برگزار شد و پذیرایی خوبی هم از میهمانان در پایان مراسم شد.

·  یه سوتی کوچک داشت وسط پخش موسیقی قبل از مراسم و اون هم پخش آهنگ "کهن دیارا"بود از "داریوش اقبالی" که زود توسط مسئول مربوطه قطع شد.

·  هادی ساعی و کیومرث پوراحمد هم جزو میهمانان ویژه بودند که هر کدام بنابه دلایلی در این مراسم حضور نیافتند .

·        و اما فیلمی که پخش شد منو یاد یه چیزهایی انداخت از اون دوران پرشور 77 و 78 تا به امروز :سحابی پیر و فرتوت شده و نیز ابراهیم یزدی ، حجاریان ناتوان و نیازمند به کمک و در گفتار و حرکت مشکل دارد ، گنجی که حیف شد ، باقی کجاست ؟ عبدی چه شد ؟ آقاجری کجاست ؟ حقیقت جو ؟مهاجرانی ؟ و...

اصلاحات قربانیان زیادی داشت و نیز مهره هایی را نیز سوزاند . با خودم فکر می کردم در صورت نشستن اینها بر سریر قدرت قربانیان بعدی یا سوخت شدگان بعد چه کسانی خواهند بود ؟

و اما بعد .خبر نگاری در پایان نظر من را در مورد همایش پرسید و گفت در یک جمه نظرم را بگویم و گفتم :" در شرایط فعلی متاسفانه  چاره ای نداریم  جزدعوت برای آمدن خاتمی "

دوباره فضاهای هشت و نه سال پیش زنده شد خواندن "یاردبستانی" و "ای ایران" و "ایران سرای امید" شجریان و ...یادآورد آن خاطرات قدیمی بود ولی به جد معتقدم این بچه های جوان باید در دست مایه های خود تغییرات اساسی را داشته باشند . دل بستن به این چند آهنگ و برگزاری مراسم های تکراری با چند کلیپ فلش بچه گانه و بعضا احمقانه و نیز اجرای مراسم هایی به سبک "چل چراغ" و "مردی با عبای شکلاتی" به نوعی تاریخ مصرف گذشته است .

ما از استانداردهای برگزاری یک میتینگ سیاسی خیلی فاصله داریم . به میتینگ ها "باراک اوباما" دقت کنید تا ببینید چه می گویم .کجا سراغ دارید که جایی "باراک اوباما" از یک خواننده محبوب و یک سیاستمدار یکجا دعوت به سخنرانی کرده باشد . "لیلا حاتمی" چه قرابت نزدیکی فکری و علمی  با "مجید انصاری" دارد ؟ و اصولا چرا باید این دو در یک محفل سخن بگویند ؟

میهمانان می توانستند تخصصی تر انتخاب شود ولی چون این مراسم به نوعی دعوت از خاتمی است می توان این نقصان را به حساب اشتیاق همه اقشار برای حضور و دعوت از وی گذاشت .باید کارهای جدیدی را در عرصه تبلیغات انجام داد .بزرگواران علاقمند به خاتمی در صورتی که مایل به پیروزی باشند با توجه به اینکه از منابع محدود و ابزارهای اندکی برخوردارند باید یک کمپین تبلیغاتی خوب را تهیه و تدارک و برنامه ریزی کنند .

و اما بعد. خاتمی هنوز تصمیم به آمدن را قطعی نکرده . بعد از پایان مراسم از یکی از نزدیکان به وی پرسیدم از حالش و گفت که هنوز تردید دارد در آمدن و اگر بیاید ما جوانهای دیروز که اکنون به میانسالی نزدیک می شویم ضمن اینکه انتقادهای خیلی جدی به مشی و شیوه او در دو دوره گذشته داریم این بار انتقادهایی (البته مستدل و سازنده) جدی و اساسی را پیش و پس از انتخابات (در صورت پیروزی احتمالی )مطرح خواهیم کرد . ما دیگر آن جوانان پرشور و احساساتی 77 و 78 نیستیم . تقریبا اغلب دوستان به اصطلاح دوم خردادی را خوب می شناسیم و می دانیم که هر کدام چگونه افرادی هستند و چه در سر دارند و بنابراین اگر امروز تا این حد از دولت احمدی نژاد و خود وی انتقاد می شود (که البته بسیاری بجاست ) یقین بدانید در دولت آتی خاتمی( که به نوعی خودمان را در آن شریک و سهیم می دانیم )از هر گونه رانت بازی و کسب قدرت بدون رعایت شایسته سالاری و طی سلسله مراتب جلوگیری خواهیم کرد(در محدوده توان و قدرتی که داریم ) . من این مطالب را به نمایندگی از دوستان هم دوره ام زدم ولی به جد معتقدم که متاسفانه راهی به جز خاتمی در شرایط فعلی نداریم . یقینا اگر شرایط عادی بود انتخاب من و بسیاری خاتمی نبود چرا که خاتمی پیش از این نشان داده که چگونه و تا چه حد از اختیارات خود استفاده می کند . مگر از زمان خاتمی تا احمدی نژاد اختیارات رئیس جمهوری تغییری کرده که احمدی نژاد اینچنین با آرامش خاطر چنین تصمیمات بزرگ و جنجالی را می گیرد و خود نیز اجرا می کند ؟ در مطالب قبلی گفتم از خصوصیات احمدی نژاد که انتقادات زیادی شد و ایمیل های زیادی دریافت کردم و فحشهای زیادی هم شنیدم . یکی به شوخی می گفت کاش می شد احمدی نژاد و خاتمی را میکس کرد . ما رئیس جمهوری می خواهیم با تدبیرخاتمی و جرات احمدی نژاد .همین !!!

 

توضیحات اضافه :

 اول- اگر پست طولانی شد ببخشید و احتمالا غلط های تایپی هم زیاد داره . دوم- از شکیبا ممنون سوم – این صرفا یک گزارش با یک یادداشت کوتاه در حاشیه آن بود که نوشتم  و به یقین جزو مطالب وعده داده و برنامه ریزی شده این وبلاگ نیست .

 

 

 

 


 
"یکی ازاهالی جنوب!"،"کنعان خوانی"وحسرت دیداربا"قیصر"
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  

"یکی ازاهالی جنوب!"،"کنعان خوانی"وحسرت دیداربا"قیصر"

 

اینجا جنوب است . یکی ازدورترین نقاط مرزی کشور .هوا شرجی است و هنوز رطوبت بارانی را که همزمان با باران تهران( دور روز پیش) باریده احساس می کنی . در مسیر، پیشروی آب دریا را تا کنار جاده می دیدم .از همراهان با تعجب پرسیدم یعنی تا این حد باران باریده که آب تا اینجا اومده جلو ؟و آنها با خنده می گفتند :نه !اینجا محل استحصال "نمک" است .آب دریا را وارد محوطه های جدا از هم می کنند و آب در هر مرحله رنگی خاص دارد و در نهایت در آخرین محل نمک استخراج می شود .                                                                                                   

شب که رفتم کنار این آب ها با تعجب دیدم که در نیمه های شب افراد بسیاری با موتور سیکلت کنار آب هستند . از همراهم که دلیل را پرسیدم گفت :با آب ماهی نیز وارد این محوطه ها می شود و صید ماهی از این حفره های کوچک با عمق دو تا سه متری راحت است و خیلی های از این طریق خوراکی را برای عیش شب خود و خانواده فرام می کنند و بعد می خندد و ادامه می دهد :صید ماهی با قلاب صبر و حوصله می خواهد و آرامش بخش است . اینجا هم فال است و هم تماشا .صبح زود به جنوب وارد می شوم .بر خلاف تصورم هواپیما راس ساعت مقرر حرکت می کند .در دلم خوشحالم که به موقع رسیدم . این برای منی که سابقه طولانی در جاماندن از پروازهای مختلف در طول عمرم داشتم یه موفقیت بزرگه .اونم پرواز در ساعت شش و نیم صبح .با ماشین تا فرودگاه رفتم و ماشین رو گذاشتم پارکینگ .نمی تونستم ریسک کنم و از آژانس استفاده کنم .دفعه قبلی بخاطر همین آژانس از پرواز جامونده بودم .                                                                                  

به مقصد که رسیدم در فرودگاه به توصیه میزبان خودم را به اطلاعات معرفی کردم خیلی سریع فردی که دنبال من آمده بود به استقبالم آمد و خوشامد گفت وبه سمت ماشین هدایتم کرد. فهمیدم که علاوه بر من یکی دیگر از مسافران هواپیما نیز با ما هم مسیر است .               

دکتر "م" که پیش از این اسمش را زیاد در محافل شنیده بودم وسعادت دیدارش را نداشتم .آمده بود برای تدریس دوره ای خاص . به من گفت :شما هم برای تدریس اینجا آمده اید ؟ گفتم :نه من برای یک بازدید دوستانه آمده ام تا چه پیش آید . معلوم بود که پاسخم قانعش نکرده ولی نخواست بیشتر جستجوگری کند . هوا خوب بود و دما حدود 30 درجه سانتیگراد . دکتر در بدو ورود با خوردن یک چای و گپی کوتاه از من خداحافظی کرد و آماده شد برای تدریس .                                 

میزبان توضیحی از وضع موجود داد و از من خواست تا نگاهی به اطراف و اکناف مجموعه بیندازم . یکی از کارمندان را همراه من کرد تا بازدیدی از سایت داشته باشم . همراه من، که گمان می کرد آدم بسیار مهمی هستم و آمده ام تمامی مشکلات این کارخانه عظیم را یک شبه حل و فصل کنم و بر گردم تهران سفره دل را باز کرد و از همه چیز مجموعه گفت :از تبعیض بین کارکنان گفت و تفاوتی که بین نیروهای رسمی و قراردادی وجود دارد و آنقدر آشکار است که در نوع لباس و کارت ساعت آنها هم به چشم می خورد .                                                                

تمام سایت را دیدیم و با تعدادی از کارگران و سرپرستان بخشها گپی زدیم و بعد به ساختمان اداری رفتیم . از سالن آمفی تئاتر تا سالن کنفرانس و همه بخش ها را . پرسنل عموما بومی بودند و تعداد کمی از مدیران پروازی . کارگران پیمانکار و با سه شیفت کاری متفاوت :یک هفته صبح کار ،یک هفته شب کار و یک هفته استراحت (به جای استراحت همه شان ازواژه "رست "استفاده می کنند )                         

از حقوق و دستمزدشان که می پرسم می بینم تعریف چندانی ندارد اما در بازدیدم از شهر می بینم که مردمان اینجا قانع هستند و کم توقع و با همین درآمد اندک نیز زندگی خوب  خوشی دارند . شب قبل تا صبح بیدار بوده ام ،کتاب خواند ام ،مجله خوانده ام وپاسخ ایمیل ها را داده ام و فیلم دیده ام اندکی قبل از حرکت کمی چشم بر هم گذاشته ام . رطوبت عجیب اینجا هم آدم را خواب و منگ می کند . ناهار را با دکتر "م" می خوریم .بعد ازناهار دوباره جلسه و جلسه ..اینها فکر می کنند من منجی هستم . بارها به آنها تاکید می کنم من کاری خارق العاده اینجا نمی توانم انجام بدهم همه چیز بستگی به خودتون داره و اعتقاد و اراده مدیریت ارشدتون .                                                                                  

من نقاط ضعف را دیده ام و شناسایی کرده ام اما ترمیم و رفعش وظیفه شماست .خوابم گرفته .می خواهم برای استراحت بروم دقیقا 60 ساعت است که نخوابیده ام اما اینها که نمی دانند من چه حالی دارم .امان از این خجالت کشیدن و حجب و حیا .روم نمیشه بگم منو ببرید یه جایی یه خورده استراحت کنم الانه که غش کنم از بی خوابی . یکی از جمع که گویا متوجه حال و روز من شده می گه بهتر بقیه صحبت رو بزرایم برای فردا و بعد از یکی از کارمندان می خواهد که ترتیب اقامت منو تو هتل بده .                                                                 

به هتل محل اقامت که می رسم باید فرمی را پرکنم تا کلید را تحویل بگیرم و این سخت ترین کار است با چشمان نیمه بسته یه چیزهایی را می نویسم و بعد کلید را تحویل می گیرم و وارد اتاق می شوم و روی تخت ولو می شوم .هوا گرم است .اسپیلیت را با کنترلی که کنار تخت گذاشته اند روشن می کنم و بعد دیگر هیچی نمی فهمم .            

وقتی چشم باز می کنم نگاهی به ساعت می اندازم همه جا تاریک شده و من سه ساعت هست که خوابیده ام . با خودم می گم :پسر حالا چطوری می خواهی شب بخوابی و بعد خیلی سریع و گستاخانه خودم به خودم جواب می دم :بی خیال غصه نخور که هم کتاب آوردی و هم مجله .(اینم یه جواب قانع کننده )                                                     

از هتل خارج می شوم تا نگاهی به شهر بیندازم . پیاده مسیر را طی می کنم  .کمی که می روم با خودم فکر می کنم بد نیست یک تاکسی بگیرم و گشتی در شهر بزنم . اولین تاکسی که نگه می دارد سوار می شوم . مسیر را می پرسد و می گویم می خواهم چرخی بزنم در این اطراف .می گوید :غریبی ؟و جوابش می دهم :چه جورم !! لبخندی می زند و می گوید :پس حبیبی ! و ادامه می دهم :کمتر کسی هست که دوسم داشته باشه تو این دنیا .تعدادشون به انگشتان یک دست هم نمی رسه .چه حبیبی برادر ؟می خندد و می گوید :الان حبیبی !غریبی و میمان مایی و ما جنوبی ها اعتقاد داریم میمان حبیب خداست. پس حبیبی !                                                                                                    

از این استدلالش خنده ام گرفت . گفت: کمربند رو ببند "حبیب" که رفتیم . چرخی در شهر کوچکشان زدیم و همه جا را نشان داد و در آخر گفت :حبیب چی می خواهی تو این شهر برات فراهم کنم ؟          

بی مقدمه گفتم : ساحل می خوام و قلیان وتماشای تا به صبح به تماشای جزر و مد .خنده ای کرد و گفت :چیزی خواستی که ندارم .من اصلا اهل قلیان نیستم و متاسفانه تو این شهر هم قهوه خانه ای که قلیان داشته باشد نداریم ولی باکی نیست . فراهم می کنم . دنده را سخت عوض کرد و گازی داد و حرکت کرد .                                

دیدم از شهر خارج می شود . گفتم :کجا می ری ؟گفت: شهر مجاور .اونجا جایی رو می شناسم که قلیان داره ساحلش هم از اینجا قشنگ تره .گفتم :کار و زندگی نداری؟گفت :چرا ندارم ؟زن و بچه خونه منتظرند . گفتم :آخه این که درست نیست . گفت :اتفاقا درسته .ما میهمان نواز هستیم .مطمن هستم اگر به همسرم بگم دلیل تاخیرم چی بوده ناراحت نمیشه .حالاخودت می بینی .         

نیم ساعتی را رفتیم تا به شهر مجاور رسیدیم .راست می گفت :آبادتر بود از شهرشان .می گفت اینجا شهر "حمید فرخ نژاده" و بعد با حالتی جدی گفت :"عروس آتش" رو که دیدی ؟ قهوه خانه ای را پیدا کرد و قلیانی آورد . اهل قهوه خانه گرم بودند. هر کس وارد می شد با همه دست می داد .دقایق اول متعجب بودم ولی بعد عادت کردم و به هر کس که از راه می رسید دست می دادم و خوشامد می گفتم .این قهوه خانه برای عرب ها بود و چه میهمان واز بودند. نه چای می خورد و نه قلیان می کشید .گفتم چرا ؟گفت :اهل قلیان نیستم ولی چای هم نمی توانم بخورم الان !صبورانه ایستاد تا چایی بخورم و قلیان بکشم و ساحل را تماشا کنم .دلم نیامد به خاطر لذت بردن از جزرو مد معطلش کنم ،زن و بچه داشت.                                                                      

گفتم: برویم .گفت :عجله نکن .گفتم دیگه کافیه .نیم ساعتی نیز برگشتمان طول کشید. در طول راه نارحت بود که خوب نتوانسته پذیرایی کند . گفت شام می رویم منزل . من از تعجب نمی دانستم چه بگویم .هنوز اسمش را هم نمی دانستم .گفتم که شام را باید در هتل باشم .گفت :ما اهل تعارف نیستیم هر جور راحتی . اما بعد از شام میام دنبالت بریم پارک .می دونم زود نمی خوابی (از کجا ؟نمی دونم )وقتی دم هتل پیاده شدیم خواستم کرایه را حساب کنم گفت :برو "حبیب" مگر قراره دوباره همدیگرو نبینیم ؟میام دنبالت .وآمد بعد از شام و رفتیم پارک . قبل از من مادر و همسر و تعدادی از بستگانش آنجا بودند ،گرد هم گل می گفتند ومی خندیدند و بساط شام و چایشان به راه بود . یک به یک همه را به من معرفی کرد و مرا به آنها:"حبیب" . همه خوشامدی گفتند. با صرافت میزی و صندلی فراهم کرد و برای من در گوشه ای گذاشت تا راحت بنشینم و بعد نایلونی را آورد . نگهبان پارک را صدا زد و گفت :بردار بیار اون شعله را .                                        

با تعجب دیدم از نایلون یک قلیان چوبی بیرون کشید و شروع کرد به راه انداختنش . بلد نبود و کمک خواست .گفتم تو که قلیان نمی کشی از کجا آوردیش ؟گفت : رفت از پسر عموم گرفتم تو 20 کیلومتری اینجا زندگی می کنه و گاهی قلیان می کشه . (نمی دونستم چی بگم )نگهبان پارک چراغ پیک نیکی آورد و او شروع کرد زغالی را گداختن . و چه قلیان ردیفی بود . ساعتی گپ زدیم و قلیان کشیدم .گاه رفتن رسیده بود .من هنوز اسمش را نمی دانستم و او نیز هم .  گفتم :من هنوز اسمت را نمی دانم . گفت :مهم نیست تو فکر کن :"یکی از اهالی جنوب!" . گفتم :لااقل شمارت رو بده تا اگر آمدی تهران تلافی این همه محبت را بکنم . گفت : شماره نمی خواد "حبیب" . دست تقدیر !خدا اگر بخواد منو و تو رو یه جای دیگه به هم می رسونه . شب هنگام مرا به هتل رساند و رفت و من تازه فهمیدم که کرایه راه را نپرداخته ام .چه جوری پیداش کنم ؟تلوزیون چیزی نداشت . مجله ها را باز کردم و شروع کردم به خواندن نقدهای فیلم "کنعان" . وقت به خوندن کتاب نرسید(هر چند که به "شهاب" قول داده بودم سریع کتاب "دوقدم اینور خط" رو از "احمد پوری" این مترجم عزیز و دوست داشتنی بخونم ولی فقط تونستم تو هواپیما پنجاه صفحه شو بخونم ) تا ساعت چهار بامداد هر چه خوندم از "کنعان" بود .همه نوشته ها  نقدهای مرتبط با "کنعان" و مصاحبه های "مانی حقیقی" و "محمد رضا فروتن" و "ترانه علیدوستی" و درآخر یادداشت ترانه رو در مجله فیلم ."کنعان" را در جشنواره دیده بودم . ساعت سه نیمه شب بعد از چهار سانس پیاپی فیلم دیدن . لازم بود دوباره ببینمش .

هشتم آبان بود و من در جنوب بودم . و این یعنی اینکه تا ارامگاه ابدی "قیصر امین پور" که سالمرگش بود فاصله زیادی نداشتم و باید می رسید به "گتوند" و مراسمش .هر چه کردم نتوانستم . این جلسات کاری آنقدر ادامه دار شد که در پایانش دیدم حتی اگربخواهم با سریعترین خودرو هم بروم باز هم دیر می شود و به قول خودش :"چقدر زود دیر می شود !" در هوای شرجی جنوب فاتحه ای جانانه نثارش کردم و عذرخواهی کردم از او . دیدار بماند برای سال بعد اگر زنده ماندیم .

 "حرف‌های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود"

گاه رفتن به تهران با سینما "اریکه ایرانیان" هماهنگ کردم برای آخرین سانس پنجشنبه ساعت ده و نیم شب و مستقیم از فرودگاه به سینما رفتم . فیلم که تمام شد پای در خیابان گذاشتم وچه جالب که همچون پایان "کنعان" هوابارانی بود . نیم ساعتی زیر باران ایستادم تا خوب خیس شوم و لذت بردم از این باران زدگی و بعد ماشین را روشن کردم ...باید یه چیزی واسه "کنعان" بنویسم . حالا که همه یه چیزی نوشتن وقتشه ..اگر حوصلم بکشه ..اگه !!

 

 


 
یک پست به احترام کورش بزرگ در یادروز جهانی کورش
ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  

هفتم آبان روز جهانی کوروش بزرگ

 

از دورترین نقطه مرزی این کشور پهناور ایران زمین (که امروزبه لطف فرومایگان و نالایقان قدرت جز گربه ای از آن نمانده )به پاسداشت مردی بزرگ این نوشته رو تقدیم می کنم به همه دوستدارانش . امروز جشن بزرگی خواهیم داشت (در هر کجای ایران) و من امروزدر این دورترین نقطه مرزی ایران جشنی تک نفره را ترتیب داده ام :"به افتخار کورش بزرگ و ایران " به افتخارش !شادباش !

7 آبان ماه مطابق با بیست و نهم اکتبر روز جهانی کوروش (سایرس دی) نام گذاری شده است که از دیر باز پارسیان، یهودیان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترک المنافع آن را گرامی می دارند و رعایت می کنند.کوروش بزرگ بنیان‌گذار دودمان  هخامنشی است .کورش به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است.ایرانیان کوروش را "پدر" و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را "سرور و قانونگذار" می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله "مسح‌شده" توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید" مردوک"(خدای بابلیان) می‌دانستند.واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".

و نخستین فرمان (منشور) آزادی جهان از کورش است .استوانه کوروش بزرگ، یک استوانهٔ سفالین پخته شده، به تاریخ ۱۸۷۸ میلادی در پی کاوش در محوطهٔ باستانی بابِل کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود با اهالی بابِل را پس از پیروزی بر ایشان توسط ایرانیان شرح داده‌است.این سند به عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آنرا به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد :


"
کوروش، منم شهریار روشنایی
برای من که برادر بینایان و اندوه خوار خستگانم
زنان به جالیز و آموزگاران به ‌آموزشگاه و سواران به دشت و بیابان یکی ست
همه خان و مان من اند.
من کوروشم و تنها رهایی جهان به آرامشم باز خواهد آورد

من پسر پادشاه انسان و پرچم دار مردمانم
دلیری و دانایی
دارایی همیشگی مردم من است
و من با همدلی مردمانم بود
که کاریزها و رودها را روان کرده ام
و بندها ساخته و شهرها برپا کرده ام
و من برای شما  بوی خوش و خواب آرام و زندگی زیبا
...
برای شما، مردمان بزرگ آرزو میکنم
."

وبا خوندن این جملات کورش بد نیست کمی هم افتخار کنیم که ایرانی هستیم  :

"من کوروشم
پسر ماندانا و کمبوجیه که با شما سخن میگویم
سرانجام شادمانی از آن شماست
و او که شادمانی مردم من را نمی خواهد از ما نیست
 او برده بی مزد اهریمن است
 زنان میهن من بزرگوار و برازنده اند
خان و مان مردم من
شادمان و سترگ است
پدران ما دانا و فرزندان ما دلیرند
بدین ‌نشان هرگز شکست نخواهیم خورد
بدین ‌نشان هرگز فریفته نخواهیم شد
من کوروشم شاه شاهان شما
و من این سنگ نبشته را به نوترین ‌دبیر‌ه (خط) خداوند نوشته ام
نوشته ام تا داد بر نژاد آدمی فرمان براند "

و در آخر بخوانیم وصیت نامه کورش کبیر را :

 

"فرمان دادم تا کالبدم را بدون گاهوک (تابوت) و مومیایی به خاک بسپارند، تا پاره های تنم همه خاک ایران را شود."


کلمات کلیدی: ایران ،کورش ،یونان ،ماندانا
 
فریدونی که ما دوست داشتیم :شاعر مهربانی ها
ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧  

فریدونی که ما دوست داشتیم :شاعر مهربانی ها

امروز دوم آبان هشتاد و هفت هست و هشتمین سالمرگ شاعر مهربانی ها و دوست داشتن .شاعری که خود نیز دوست داشتنی بودو هست :"فریدون مشیری" را می گویم .

راستش قصد آن نداشتم که برای فریدون سالمرگ بنویسم و در برنامه وبلاگ نیز چنین چیزی نبود .حداقل دو یادداشت را برای روزهای آتی در ذهن داشتم که اینجا منتشر کنم .

اما چه چیزی باعث شد این یادداشت رو بنویسم ؟راستش اولیش شعری بود از خود فریدون مشیری که همین امشب خوندم و چون شب از نیمه گذشت و وقت به روز دگر رسید حیفم آمد چیزی درباره صاحب اثر ننویسم .(شعر را در پایان مطلب آورده ام )

از فریدون و زندگیش که اغلب می دانیم و می دانند . همین بس که در تقسیم بندی شاعران معاصر او را "شاعر مهربانی ها "مینامند و اشعارش حکایت از روحی آرام و مهربان و صفاجو دارد .

افتخار آشنایی ودیدن این شاعر بزرگ را در حیات پربارش نداشتم و چه حیف که "فریدون مشیری" را نیز همچون "احمد شاملو" در وفات و تشیع پیکرش همراه بودم و در لذتی که در خواندن اشعارشان برده ام  .

تشیع پیکر "فریدون مشیری" اما برای من به نوعی فارغ از تشیع پیکر شاملوی بزرگ بودو یک نوستالژی خاص است .خانواده محترم مشیری به نوعی تشیع پیکر را به جوانان سپرده بودند و ما در آن روز گروهی را برای این کار تدارک و بسیج کرده وبودیم و انصافا هم مراسم خوب و آبرومندانه برگزار شد .

مراسم از مقابل تالار وحدت شروع شد . از ساعت 9 صبح با حضور آمبولانس حامل پیکر مشیری میهمانان و دوستداران نیز در مراسم حضور یافتند . ابتدا "پرفوسور صادقی" استاد برجسته و جراح قلب معروف جهان که از سوئیس برای حضور در مراسم آمده بود جملات کوتاهی گفت و پس از آن "سید علی صالحی" و در آخر نیز "اقبال" همسر محترم مشیری با حالتی نزار و مریض جملاتی را برزبان آورد که حکایت از پریشانی او در فقدان فریدون داشت .

من در عین اینکه یکی از تشیع کنندگان اصلی بودم فیلمی نیز از این مراسم تهیه می کردم .

 بعد از اتمام سخنرانی های کوتاه پیکر او را بر دوش گرفتیم و از درب تالار وحدت خارج شدیم  .پیکر بر روی دوش ما جوانان قرار گرفته بود و خانواده محترم مشیری با اطمینان کامل به اینکه ما تلاش داریم تشیع پیکر با شکوهی را تدارک ببینیم در پشت ما به همراه سایر دوستداران و هنرمندان و بزرگان در حرکت بودند .

از پل هوایی که در جنب تالار وحدت بود وبه جنوب منتهی می شد به همراه پیکر بالا رفتیم . قصدمان این بود که به احترام نام و یادش مسافتی را پیاده او را تشیع کنیم.

در نیمه های راه "محمد رضا(سیاوش) شجریان" به همراه دخترش افسانه با گذر از جمعیت و هیاوهیوی آن به ما ملحق شد و چند قدمی را با ما همراهی کرد و سپس به خودرو خود برگشت تا مستقیم عازم بهشت زهرا شود .

برای دوستدارن فریدون اتوبوس هایی برای اعزام به بهشت زهرا و قطعه هنرمندان تدارک دیده شده بود .

بعد از تشیع پیکر و طی مقدرای مسیر پیکر به آمبولانش انتقال داده شد و به سمت بهشت زهرا حرکت کرد . در بهشت زهرا پیش از خا ک سپاری تعدای از دوستان و شاعران در سوگ فریدون سخنانی گفتند و شعرهایی را خواندند .

بعد از شعر خانی "سید علی صالحی" به اصرار فراوان ما جوانان علاقمند و مشتاق" شجریان" میکروفون به دست گرفت و چند جمله ای از فریدون گفت و بعد با اصرار فراوان ما برای خواندن مواجه شد .

وقتی جوانان به او گفتند برای شادی روحش این کار را بکن نتوانست و نخواست که ما را آزرده خاطر کند . باورتان نمی شود .

حتما گذرتان به بهشت زهرا افتاده و سیستم های صوتی معیوب و پر از ایراد آن را در دست نوحه خوان ها و مداح ها دیده ایدکه بارها با قطع و وصل صدا همراه است . شجریان با همان سیستم صوتی بر بالای پیکر فریدون آنچنان از جان و دل خواند که همه را مسحور خود کرد . فیلم این صحنه و حیرت و تعجب همه را دارم .خواننده های ارمزو ما اگر وجود دارند و در مورد وسعت صدا ،ادعایی بهتر است که این فیلم را ببینند تا خوب متوجه شوند که حنجره طلایی یعنی چه ؟

بعد از خاکسپاری نیز دو مراسم به یاد"فریدون مشیری" در مرکز گفتگوی تمدنها و خانه هنرمندان برپا شد که در برگزاری مراسم خانه هنرمندان یک مشارکت کوچولویی هم داشتم . میهمانان زیادی در این مراسم داشتیم که با میل و رضایت از اول مراسم حاضر بودند .

"عطا ا..مهاجرانی" وزیر ارشاد پر از حاشیه آن روزها میهمان ویژه ما بود . این در واقع اولین دیدار و آشنایی من با این "سید مکتوب نگار" بود که سخنرانی زیبایی هم انجام داد .

آشنایی با "سیمین بهبهانی" بانوی بزرگ و بی همتای شعروغزل ایران نیز از همین مراسم شروع شد و باعث افتخار اینکه این دوستی سالهای بعد نیز تدام یافت .

"شیرین عبادی" و "مهرانگیز کار" نیز بدون دعوت و به احترام نام و یاد فریدون در این مراسم حضور یافتند . آن روزها بانو "مهرانگیز کار" از "شیرین عبادی" مطرح تر و سر شناس تر بود . در حاشیه مراسم دو گفتگوی خوب با خانم ها کار و عبادی بصورت مصاحبه تصویری انجام دادم که متاسفانه بعدها تصویر آن پاک شد . اما خوب من و دوستان با بسیاری از دوستان فریدون عزیز از جمله "فرهاد فخرالدینی" و "علی هاشمی"،"پوران فرخزاد" ،"سیمین بهبهانی" ،"حسین علیزاده" ،"محمد رضا شجریان" و.. گفتگو کردیم و نیز با "بهار" دختر عزیز فریدون نیز گفتگویی داشتم .

اجرای مراسم بداهه خوانی و بداهه نوازی "شجریان" و "حسین علیزاده" بصورت دو نفره نیز بخش دیگری از این مراسم بود . آن روزها روزهای اغاز همکاری مشهور این دو استاد بزرگوار بود و بعد از ان طی چندین سال شاهد هنرنمایی این زوج هنرمند بودیم.

با توجه به محدودیت جا و فضا بسیاری از میهمانان در راهرو و طبقه پایین مستقر بودند و طبیعی است که در چنین ازدحامی ورود افرادی چون "شجریان" و "حسین علیزاده" و حتی "مهاجرانی" که آن روزها بسیار محبوب بود می توانست حادثه ساز شود .

طی طریق "شجریان" از ورودی خانه هنرمندان تا تالار کوچک بتهوون با مشقت بسیار همراه بود و دوستداران استاد بارها مانع ادامه مسیر او شدند .

این بداهه نوازی که با توجه به اوضاع روحی استاد شجریان که در فراغ فریدون عزادار بود، به اعتقاد من یکی از زیباترین اجراهای خصوصی وویژه استاد است .

تصویر کامل اجرای استاد علاوه بر دوربین من توسط دو دوربین دیگر نیز ثبت و ضبط شد اما نمی دانم چرا هیچگاه و در هیچ جایی منتشر نشد .

با توجه به حجم بالای گفتگوهایی که با بسیاری از میهمانان مراسم داشتم و نیز تصاویر و فیلم هایی که از مراسم های بزرگداشت و تشیع پیکر او داشتم می خواستم فیلمی کوتاه درباره این شاعر خوب ومهربانم بسازم . هشت سال گذشته و من هنوز نتوانسته ام این مهم را انجام دهم و فیلم ها هنوز در آرشیوم خاک می خورند . کاش می شد یک روز این کار را انجام دهم ،حداقل به احترام اعتمادی که خانواده مشیری به ما جوانها کرد و شاعر محبوب کوچه ها و مهتاب و مهربانی ها را برای وداع به ما سپرد ..کاش می شد .شک ندارم با تدوین مناسب، این فیلم از بسیاری از فیلم هایی که در یادبود شعرایی چون شاملو و یا خوانندگانی مثل فریدون فروغی ساخته شده بهتر و موثر تر خواهد بود اما کو گرفتای های روزمره که اجازه دهد به چینین کاری .

ودر آخر :

اونهایی که هر سال نزدیک سال نو کارت تبریک کاغذی منو با پست سفارشی دریافت کردند و یا بصورت الکترونیکی دیدن می دونند که "فرزاد" همیشه از دو شعر برای تبریک سال نو استفاده می کند .اولی رو که بارها ازم پرسیدن و حالا همه می دونند که از "دکتر شفیعی کدکنی" است و دومیش رو امروز اینجا می گم که متعلق به فریدون عزیز بود :

ای دل به کمال عشق آراستمت

وز هرچه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختم و کاستمت

امروز چنان شدی که می خواستمت!

و در انتها این هم شعری از فریدون عزیز که سرشب شوق نوشتن این پست را در من برانگیخت. شما هم بخوانید و اگر لذتی بردید در بخش نظرات از فریدون عزیز برایم بنویسید :

 نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
کجا باید صدا سر داد ؟
در زیر کدامین آسمان ،
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !
کجا باید صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر ،آسمان کور است

 

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق
با این مهر ، با این ماه
با این خاک با این آب ...
پیوسته است .
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .
جهان بیمار و رنجور است .
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است .

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردائی ، چه دنیائی !
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم ، ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم مگر زور است ؟