پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

چند نتیجه گیری شاید مهم از ماجرای لنگه کفش خبرنگار عراقی
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧  

چند نتیجه گیری شاید مهم از ماجرای لنگه کفش خبرنگار عراقی  

 خوب ماجرای طرفداران و مخالفان خبرنگار عراقی در رسانه های تصویری و اینترنت کم کم در حال فروکش کردن است و قضیه کم کم داره فراموش میشه . حالا ببینید دو سه هفته که بگذره کسی اسمی از این خبرنگار به یادش میمونه یا نه .

ببینید و خواهیم دید اون بازرگان عرب که می گفت حاضره ده میلیون دلار بخاطر اون لنگه کفشها پول بده کجاست و اصلا وجود خارجی داره یا نه و اگه هست رو حرفش میمونه یا نه ؟

ببیند و خواهیم دید اونایی رو که برای این لنگه کفش ها مزایده گذاشته اند و قیمت نهایی مزایده چقدر خواهد بود و کو خریدار ؟

چند هفته بعد خواهیم دید که خبرنگار عراقی بر می گردد سرکارش و هیچ اتفاقی در زندگی خبرنگاری او نخواهد افتاد . نه ارتقا شغلی خواهد گرفت و نه حتی در حوزه حرفه ای اش تشکر و تقدیری خواهد شد به خاطر این گزارشش و نه حتی کیفیت کارش بعد از این ارتقا پیدا خواهد کرد یا مامور به تهیه گزارش های ناب خواهد شد .

اما می خواهم چند نکته کوتاه رو از بازبینی دوباره این فیلم به شما یادآوری کنم که به نظرم باید یا شایدخیلی مهم باشه،فیلم رو حتما تا به حال چند باری دیدید .خوب بیایید به اتفاق یه بار دیگه فیلم رو تو ذهنمون بازسازی کنیم و دوباره به این فیلم نگاه کنیم اما این بار از زوایه دیگر :

تو تمام دفعاتی که هر کدوم از ما فیلم رو دیدیم توجهمون به سمت خبرنگار عراقی بوده و پرتاب کردنش . زاویه دیدتون رو تغییر بدید به سمت محل پرتاب کفش .رئیس جمهور یک مملکت و نخست وزیر مملکت دیگری کنار هم ایستاده اند . ناگهان یک کفش به سمت آنها پرتاب می شود . "جرج بوش" با چالاکی و خیلی سریع جاخالی می دهد در حالیکه نخست وزیر عراق مثل ....همونطوری ایستاده .

چالاکی "جرج بوش" در ضربه دوم خود را نمایان تر می کند . جدا هیچ به این نکته توجه کردید . در دو ضربه پشت سر هم دو بار جاخالی داد با چالاکی و تصمیم آنی . تبحر "جرج بوش" کابوی به کمکش آمد .

من از این فیلم چالاکی "بوش" رو برداشت می کنم و یک  واکنش و تمصمی گیری آنی نسبت به یک کنش فیزیکی بیرونی (پرتاب کفش)و در مقابل نخست وزیر عراق در هر دو ضربه مثل ماست ایستاده بر جای خود است .

خوب از این واکنش رئیس جمهور امریکا و نخست وزیر عراق در برابر یک کنش مشترک چه برداشتی دارید ؟ آیا نباید بخشی از مشکلات خاص درون عراق را مرتبط به این واکنش ساده نخست وزیرشان بدانیم ؟ قبول کنید بخشی از مشکلات امروز عراق از درون خودش ناشی میشه ..بگذریم از این موضوع .

و یه نکته دیگر رو هم فراموش نکنیم و اون اینکه خبرنگار عراقی چند لحظه قبل از اقدامش فیلمبردار حاضر در صحنه را از قصد و نیت خود مطلع کرده است (با دادن یک یادداشت ) و بنابراین این نوع اقدام او یک اقدام اعتراضی از سر خشونت آنی و یا عصبیت در واکنش به اظهارات جرج بوش نیست . معتقدم خبرنگار از قبل برای حضور در این مصاحبه برنامه خود را تدارک دیده بود و اگر تمام حرفهای مثبت را درباره او قبول کنیم (که در اعتراض به جنایت های بوش و آمریکا در عراق این اقدام را انجام داده است )، در بررسی حواشی کار و این برنامه ریزی قبلی می بینیم که انگیزه مطرح شدن در او از نظر روانشناختی خیلی قویتر از سایر انگیزه های مثبت او بوده است .

اما بشنویم از خانم "کاندولیزا رایس" در مصاحبه ای که با او شد و خبرنگار از او در باره این عمل پرسید . "رایس" به خبرنگار گفت : "مهم نیست عمل اون خبرنگار . مهم اینه که "بوش" وارد عراق شد . سرود دو کشور در استقبال از "بوش" نواخته شد و وی توسط دولت عراق پذیرایی شد و مذاکرات انجام شد ."

خوب حالا از زوایه دیگر به این اقدام نگاه کنیم. همه ما مصاحبه رئیس جمهور مان آقای "احمدی نژاد" رو در "دانشگاه کلمبیا" یادمون هست . خاطرتون هست که تو اون مصاحبه رئیس دانشگاه کلمبیا بصورت لفظی به رئیس جمهور توهین کرد و تعدادی از دانشجویان نیز شعارهایی دادند؟به نظر شما این کار اونا خیلی مهم بود؟

به نظرم اینا زیاد مهم نیست . مهم اینه که" احمدی نژاد"از اون تریبون به بهترین شکل ممکن استفاده کرد و حرف خودش رو زد (در مورد صحبت های ایشان نظر خاصی را ندارم ) . به اعتقاد من اقدام رئیس دانشگاه و دانشجویانی که شعار دادند در اون لحظه اقدام مناسبی نبود چون "احمدی نژاد" میهمانی بود که از طرف دانشگاه برای سخنرانی دعوت شده بود .

بالای پانصد میلیون نفر اون مصاحبه رو دیدن و نتیجه چه شد ؟"احمدی نژاد" حرفهاش رو زد و خیلی ها تو دنیا اون شناختن . حالا کسی یادش هست اسم رئیس دانشگاه کلمبیا چی بود یا چه توهینی کرد یا دانشجویانی که اونجا بودند چه شعاری دادند ؟گمان نکنم .

همه اینها رو گفتم تا یه نتیجه گیری کنم :در رفتارهای سیاسی یا اجتماعی –سیاسی تعقل و بهره جستن بسیار جدی از فکر و نتیجه گرایی خیلی مهم تر هست از عمل گرایی نابخردانه . این نظر منه .همین .

 

 

توضیح : اول - احتمالا در هنگام نوشتن این یادداشت عصبانی نبوده ام .دوم – این یادداشت رو هم دوست ندارم و جزو یادداشت های معمول  این وبلاگ نبود .سوم – به هیچ عنوان از این یادداشت برداشت سیاسی خاصی نکنید چون واقعا هیچ قصد و غرضی درکار نیست و مهم نتیجه آخر بود.


 
خبرنگار صدا و سیما با لنگه کفش در شهر تهران
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧  

خبرنگار صدا و سیما با لنگه کفش در شهر تهران

نمی خواستم راجع  به این موضوع بنویسم و اصولا برایم موضوع جالبی نبود این داستان پرتاب کردن لنگه کفش خبرنگار عراقی به سمت "جرج بوش" .

دیشب که با پدرم صحبت می کردم وقتی صحبت از این اقدام کرد برای اولین بار خبر را شنیدم و دقایقی بعد در منزلش این فیلم را دیدم و نظرم را گفتم :" به نظر من وظیفه یک خبرنگار اطلاع رسانی است و نه اینگونه رفتار کردن . "

پدرم که از نظر دیدگاه و عقاید  با مهم خییل تفاوت داریم گفت : "نه به نظر من خیلی کار شجاعانه ای انجام داد و حقش بوداین "بوش "پدر سوخته . هشت سال است این ملت تو بدبختی و فلاکته ! بااین کار نفرتش رو نشون داد از بوش و دار و دستشون . واقعا دستش درد نکنه !"

به پدرم گفتم : "خبرنگار تو نشست مطبوعاتی وظیفه اش صرفا اطلاع رسانیه و دریافت مطلب و تولید خبر و گزارش و نه چیز دیگه اما گاهی می تونه معترض هم باشه و از فضای تبلیغاتی این گونه محافل بهره بگیره اما به شیوه مودبانه . اون خبرنگار با این کارش بقیه خبرنگارا رو زیر سئوال برد . حالا ببین از این به بعد تو نشست های مطبوعاتی و خبری با خبر نگارا چطور برخورد امنیتی خواهد شد . همه جای دنیا رو می گم ."

پدر گفت :نه ببین ….

بحث کردن با پدر فایده نداره . هرچی من بگم اون سر موضعش هست .

بحث خبرنگار عراقی قاعدتا باید همینجا تمام می شد اما یه چیزی به شدت منو عصبانی کرد و باعث شد این مطلب رو بنویسم .

در اخبار ساعت 2 ظهر از شبکه یک و ساعت 20 و سی دقیقه شبکه دو گزارشکر صدا و سیما رو دیدم که بین مردم رفته بود ودر مورد این اقدام خبرنگار عراقی از مردم نظر خواهی می کرد .

گزارش رو در دو بخش تهیه کرده بود که در هر بخش خبری نصفش منتشر شد . سخیف ترین و زشت ترین بخش به نظرم اونجایی بود که خبرنگاره با خودش یه لنگه کفش حمل می کرد و به مردم می اد و می گفت :"به اون درخت کاج نگاه کنید و فکر کنید بوش هست و بعد لنگه کفش رو پرتاب کنید ."

مردم هم بعضا با تمام قدرت پرتاب می کردند .

فقط یه جای گزارش جالب بود .اونجا که پیرمرد خوش تیپی با سبیل های قشنگ (از نوع داریوش فروهری)و قد و قامت بلند در حال عبور از خیابان بود که خبرنگار به او گفت :"آقا مزاحم نیستم یه سئوال بپرسم ؟"

و پیرمرد خوش تیپ گفت :چرا مزاحم هستی !!!و خبرنگار رو حسابی کنف کرد .

در بخش دوم گزارش هم که دقایقی قبل از شبکه دو پخش شد خبرنگار با یه پسر جوان با موهای بلند صحبت کرد که گفت :می خواهم بطور خصوصی با شما صحبت کنم . و نفهمیدیم چی گفت و صدا و سیما لطف کرد و یه بخشش رو پخش کرد بصورت کوتاه .پسر جوان گفت : زبان خبرنگار قلمشه ونه لنگ کفشش !!

دمش گرم . حرف من هم همینه . حالا این شلوغ بازی هایی که تو دنیا شده یکی دو روزه دیگه تموم میشه و فراموش میشه .

اونچه از خبرنگار جماعت مونده گزارش های تاریخی و زنده و روان بوده در حساس ترین وقایع تاریخی جهان و نه اینگونه اعتراضات احساسی !

بماند…

 

توضیح – این یادداشت جزو مطالب برنامه ریزی شده این وبلاگ نبود و از سر عصبانیت نوشته شده بنابراین پوزش از خوانندگان محترم .


 
خوابهای دقیق :دخترک شیطان دیروز و مجری محبوب امروز
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧  

خوابهای دقیق :دخترک شیطان دیروز و مجری محبوب امروز

 

فیلم "دلخون" تقریبا به اواخر راه رسیده است. فیلمی است با بازی "حامد بهداد" ،"پوریا پورسرخ" و "الناز شاکر دوست" و کاری از "محمد رضا رحمانی". خلاصه داستان هم در مورد یک نفر محکوم به مرگ و روزهای آخر زندگیش است و داستان اهدای عضو . بماند .در یک بخش از فیلمنامه می خوانیم که دو نفر دوست محکوم به اعدام در حال گفتگو با هم در موردنحوه اعدام کردن هستند :

"زندانی : از این که زخم دلت رو بچلونی خوشت میاد .

فواد:(با دقت نگاهش می کند )

زندانی: می گن اول گردن آدم میشکنه ...می گن اون لحظه دلت می خواد با دست طناب رو پاره کنی !ولی دست های ادم رو می بندن !همینش وحشتناکه !

فواد :مردن بااون چیزی که آدم میبینه خیلی فرق داره !

زندانی : می گن کسی که می میره اون لحظه براش بیشتر طول میکشه !بعداز ظهری خواب بچگی هام رو دیدم ،خواب مدرسون ،روزهای امتحان ،انگار داری یه بار فیلم زندگیت رو می بینی ،همان روزها دوباره تک تک می یومدن جلوی چشمم ،حتی چیزهایی رو کلا یادم رفته بود دوباره می دیدم .از اول تا روزی که افتادم زندون!

فواد :خوب !

زندانی :وقتی از خواب پریدم انگار صد ساله تو این دنیا نیستم .به ساعت نگاه کردم فقط پنج دقیقه خوابیده بودم !باورت میشه ؟فقط پنج دقیقه ،همین پنج دقیقه اندازه یک عمر طول کشیده بود!

فواد :یه عمر ...یه لحظه ...   "

حالا این شده حکایت این روزهای من . این روزها عجیب خاطرات قدیمی دوباره توی ذهنم زنده می شود . نه خاطرات دانشگاه و جوانی که بیشتر خاطرات کودکی و ایام خردسالی و البته گاهی هم ایام نوجوانی .

خاطره دوست همکلاسی ایام راهنمایی که روزی به شوخی در مورد خودکشی در جمع بچه ها حرف می زد و همان شب خودش را حلق آویز کرد . یا خاطره مردن "سعید" دوستی که 9 سال با هم همکلاس بودیم در ساعت ورزش و در مقابل چشمان مبهوت همه ما و با آن آرامش عجیب . در برابر همه ما یکباره بازی را رها کرد . خیلی آرام وسط زمین درازکشید و نفس بلندی را کشید و بازدمی بلند به بیرون داد و تمام .

چند روزیه تو کودکی ها هستم . کودکی رو مشهد بودیم:

 پنج سالمه و همش تصویر "فرنود" رو تو خواب می بینم . رفتیم مهمونی بامامان و بابا واسه عیددیدنی . میزبان فقط یه دختر داره . هم سن من . از اون بچه های شیطون .

هوا سرد است و سرما زیاد . دخترک میاد کنار من و "فرنود" میشینه و بعد زود گرم میگره . از مامانش اجازه میگیره تا با ما بازی کنه . وقتی اجازه میگیره دست ما دو تا رو میگریه و می بره اتاقش . اسباب بازی هایشو می ریزه وسط .

میگم :"اینا که دخترونست . یه چیزی بیار به درد ما بخوره ."

می خنده و از بالای کمد لگوش رو میاره . مشغول میشیم . "فرنود" و اون نیم ساعت که میگذره حوصلشون سر میره . من اما میخوام ته بازی رو در بیارم . به فرنود پیشنهاد میده برن رو بالکن . اتاق خوابش یه بالکن داشت.

"فرنود" قبول میکنه . درب رو باز میکنه . سرما میزنه تو اتاق . با هم میرن تو بالکن .

من مشغول چیدمان لگو هستم و مشغول دردنیای خودم . چند دقیقه ای بیشتر نمی گذره که "فرنود" سراسیمه وارد اتاق میشه و یهویی روی تخت بالا میاره .

و پشت سرش دخترک وارد میشه و با ترس ازش می پرسه :"چی شدفرنود ؟"

من از دخترک می پرسم :"چیکارش کردی ؟"

گفت :"هیچی به خدا . تقصیر خودش بود . گفت تشنمه . "

وضعش خیلی خراب بود . مرتب بالا میاورد. خودم رو به بابا و مامان رساندم و موضوع رو گفتم . بچه داشت از حال می رفت . مامان دخترک سریع خودش رو به اتاق رسوند و داد زد :"چیکار کردی تو ؟"

اشک تو چشمای دخترک جمع شده بود :"هیچی مامان جون به خدا ! گفت تشنمه منم گفتم آب بخوره !"

مامانش گفت :"از کدوم آب خورد . "

دخترک در حالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود با انگشت بالکن را نشان داد .

مادر با دنبال کردن جهت انگشت دختر یهویی زد تو سرش :"وای خاک بر سرم .نفت خورده بچه . "

توی بالکن یک بشکه نفت بود که شباهت عجیبی به بشکه های نگهداری آب داشت و "فرنود" هر چه تونسته از اون خورده بودو حسابی تشنگیش رو رفع کرده بود!!!

سریع "فرنود" رو به بیمارستان رسوندن تا کار تخلیه معده انجام بشه . خدا رحم کرد .

بعد از اون این خاطره شده بود مایه شوخی و خنده ماهر موقع "فرنود" و اون تو یه مجلس بودن . بزرگ تر که شدیم یه روز به فرنود گفت :"حالا من بچه بودم عقلم نمی رسید . تو نگفتی وقتی تشنه ای باید آب از یخچال بخوری یا به مامانت بگی ؟

و فرنود که هنوز گمان می کرد دخترک عمدی این کار رو انجام داده می گفت : "بی خود شلوغ نکن و سعی نکن بزنی زیرش .تازه اون وقع من از تو بچه تر بودم. تو نامردی کردی . نامرد . "

و دخترک با خنده گفت :"معلومه که من نامردم . آخه من یه دخترم اونم از نوع خوشگلش !! "و برای "فرنود" زبون در میاورد.

فرنود باحرص میگفت :"کی گفته تو خوشگلی ؟"

 با اطمینان عجیبی گفت : "بابام !!"و شروع به خوردن آب نبات چوبیش کرد . ما مشغول تماشایش بودیم . آب نبات چوبیش که به نصفه رسید با خنده گفت :"براتون آب نبات چوبی گذاشتم تو ظرف شکلات خوریه . مامانم بهم داد گفت بدم به شما ."

با عصابنیت بهش گفتم : "خوب چرا الان میگی ؟"

می خندید و می گفت :"می خواستم حرصتون رو در بیارم ببینم چه شکلی میشین !!"

کلاس چهارم دبستان بودیم . نوروز 69 به اتفاق مامانش برای یه سفر تفریحی به ترکیه رفتن . خیلی خیلی شانسی و بدون مقدمه قبلی تو سفرشون سری به سفارت آمریکا می زنن و درخواست ویزا می کنن. در کمال تعجب براشون ویزا صادر میشه .

بدون آمادگی قبلی و بدون برداشتن توشه و اسباب و حتی پول از همان ترکیه عازم آمریکا می شوند و ساکن آن دیار  .

پدر خوش تیپش سالها بعد به زحمت تونست خودش رو به امریکا برسونه .

نسل جدیدتلوزیون های ماهواره ای که اومد برای اولین بار اون تو صفحه تلوزیون دیدم . باورم نمی شد . بزرگ شده بود و حالا یکی از مجری های معروف ماهواره ای .

اون زمان زیباترین اجرا ها رو داشت و شبکه ها برای جذبش سر و دست می شکوندن و همه جا صحبت از برنامه خوبش بود . (البته در مقایسه با سایر برنامه ها و شبکه های لس آنجلسی هم سطح از نظر کیفی)

چهره زیبا و دوست داشتنی منحصر به فردی داشت و با لهجه خاص مشهدی فارسی رو کمی با سختی حرف می زد .

چند سالی هست که دیگه تو این شبکه ها کار نمیکنه و دست از اجرا کشیده اما نظرسنجی های خود همین شبکه های ماهوارهای  نشون میده هنوز محبوب ترین مجری تلوزیون های ایرانیه  .. فقط هر از گاهی تو بعضی از جشنها مثل جشن سال نو میلای و نوروز دعوت یکی دو تا از شبکه ها رو قبول میکنه و تو جشن شرکت میکنه . شنیدم مشغول تحصیله  یک موسسه هم تاسیس کرده . وقتی اولین بار بعد از 14یا 15سال از اخرین دیدارتو مشهد ،مقابل صفحه تلوزیون دیدمش یاد اون جمله اش افتاد : معلومه که من نامردم . آخه من یه دخترم اونم از نوع خوشگلش !!

نمی دونم بعد این همه سال ها چرا این خاطرات کودکی میاد سراغم با تمام جزئیاتش .تازه این از نوع نسبتا خوبش بود . خاطرات جنگ ،بمباران ،سرما و...که از نوع تلخ هستند بعد از این همه سالها یادآوردشون هم تلخه چه برسه به اینکه بخواهی خوابشون رو ببینی اون هم با جزئیات دقیق ! شاید روزهای آخر زندگیم رو سپری می کنم ؟هان !نمی دونم .شاید!!!


 
وقتی در نیمه شب پاییزی "ترانه علیدوستی" و "احمدرضا عابدزاده" به هم می رسند
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧  

وقتی در نیمه شب پاییزی

"ترانه علیدوستی" و "احمدرضا عابدزاده" به هم می رسند ،خاطرات خوب زنده می شود !

 

اول – ملاقات با عقاب آسیا یا هر کی هست دمش گرم!

اواخر آذر  77 است . هوا بسیار سرد و برف سنگینی روی زمین نشسته است . باید ساعت دو عصر خودم را از خیابان آفریقا به لونا پارک واقع در انتهای سئول و جنب نمایشگاه برسانم . برف سنگینی باریده و زمین پوشیده از برف است . کوچه قبادیان آفریقا ( که منتهی به ولیعصر می شود) را آرام آرام طی می کنم تا به ولیعصر برسم . از انجا به ده ونک می روم و ابتدای سئول .

نزدیک یک و نیم ظهر است . برف دوباره شروع به باریدن کرده و پرنده پر نمی زند. باید راس ساعت 2 در محل پارک باشم . یک برنامه تلوزیونی داریم که راس ساعت ضبط می شود . تهیه کننده برای کم کردن هزینه استودیو را در محل سینما 2000پارک علم کرده ،در آن سرمای بی سابقه بدون هیچگونه وسائل و تجهیزات گرم کننده . طی دو روز اخیر این دومین بار بود که به این استودیو می رفتم و این بار لباس مناسب پوشیده بودم.

کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده بودم . پیرمردی به همراه دختر کوچکی از آن سوی خیابان به این سمت آمد و بیست متر جلوتر از من ایستاد . انگاری او هم منتظر ماشین بود . و لی کو ماشین ؟خدایا چکارکنم ؟حجم برف اونقدر زیاد بود که نمی شد این مسیر را پیاده هم طی کرد و حتی اگر می شد بیش از 40 دقیقه زمان لازم بود.

ماشین سیاه رنگی از یکی از کوچه های منتهی به شیخ بهایی وارد سئول می شود و دقیقا جلوی من پارک می کند . پنجره را می کشد پایین و می گوید :بپر بالا !

حدس می زنید کی بود ؟ "احمد رضا عابد زاده" دروازبان رویایی تیم ملی با اون" بلیزر سیاه" معروفش به همراه دختر و پسرش .

اولش یه لحظه شوکه شدم . احمد رضا رو خیلی دوست داشتم و تصور نمی کردم تو اون شرایط ببینمش . تشکر کردم و سوار شدم .وقتی در رو بستم به پیرمرد و دختر کوچولو اشاره کردم و آروم گفتم :"جا هست برای پریدن اونا ؟ "

لبخندی زد و گفت :"یه کاریش می کنیم ."بعد گردنش رو چرخوند سمت بچه هایش و گفت :"مگه نه بچه ها ؟"بچه ها خندیدند . شور و عشق عجیی بین پدر و فرزندان برقرار بود این رو در همون چند دقیقه هم می شد فهمید .

بیست متر جلوتر اونا رو هم سوار کردیم و راهی شدیم . گویا مسیر پیرمرد و من یکی بود . وقتی پیاده شدیم به پیرمرد گفتم :"شناختی راننده رو ؟" گفت :"نه ولی هر کی بود خیلی مرده تو این سرما .دمش گرم !"

احمد رضا عابدزاده را جور عجیبی دوست دارم . بعد از اون شادی ملی هشتم اذر 76 که به نظرم عابدزاده سهم زیادی در اون داشت واسم خیلی دوست داشتنی بود . هر چند تو روزهایی که تو استقلال بود همیشه باعث عدم نتیجه گیری تیم محبوب ما می شد ولی بعدها با اومدنش به پرسپولیس همین ناکامی را برای آبی ها رقم زد.

اون همیشه پیروز بود و به اعتقاد من بازی با استرالیا و آمریکا نشون داد که مظهر اراده ملی و غرور و تعصب هست .

به نظرم اگر بخواهیم برای عوام از غرور و تعصب و اراده ملی حرف بزنیم آوردن مثال های ثقیل و دور از ذهن شاید کار درستی نباشه چون فهمش رو دشوار می کنه . نباید راه دور بریم . هشتم آذر 76 هنوز تو ذهن ملته و می تونه مثال خوبی باشه برای عوام در نمود عینی غرور و تعصب و اراده ملی . این نظر منه در مورد عابدزاده عزیز .

 

دوم – ترانه علیدوستی و یک تشکر در محیط مجازی نه واقعی !

ساعت از یک بامداد گذشته است . مردم تو شهر بزرگی مثل تهرون اگر بعد از نیمه شب و ساعت 2 احساس گرسنگی کنند و غذایی در منزل نداشته باشند و بخواهند که بیرون از منزل غذایی بخورند جایی برای صرف غذا را باز پیدا نخواهند کرد.

اما نه ! یه جایی هست فکر کنم . شنیده بودم اما ندیده بودم . عقاب اسیا این احمد رضای نازنین ما گویا در خیابان شریعتی رستورانی دایر کرده بود که تا نیمه های شب غذا سرو می کرد .

با دوستی همراه شدیم برای خوردن غذا . هردومان 24 ساعتی بود که غذا نخورده بودیم . جالبه وقتی غذا نخوردن از یه ساعتی که میگذره دیگه احساس گرسنگی نمی کنی . جشنی گرفته بودیم برای پیروزی تیم محبوبمان که ساعاتی قبل با سه گل حریف را در هم کوبیده بود.

رفتیم شریعتی و از خیابان ظفر (ببخشید خیابان خلیج فارس) به سمت تجریش . عاقبت رستوران را پیدا کردیم . ماشین های زیادی مقابلش پارک کرده بود .

وارد شدیم و سفارش دادیم . قیمت غذاها نسبت به سایر رستوران ها کمی تا قسمتی گران بود  ولی خوب باکی نیست اینجا مال احمد رضای عزیز است .ما که راضی هستیم .سالاد رسید و مشغول شدیم . پسرکی به قول دختر ها (babay face) وارد شد و سفارش داد . دوست همراهم گفت :"این پسره قیافش آشنا است . یه جایی دیدمش ." و چند لحظه بعد گفت :"هان این همونیه که تو فیلم اتوبوس شب بازی کرده ! فقط اسمش یادم رفته ."

بهش گفتم :"منظورت مهرداد صدیقیانه ؟" گفت :"آره خودشه !"

گفتم :"شبیهشه شاید . "

پسرک سفارش را که داد اومد نشست میز مقابل ما و بعد از او هم دختر و پسری وارد مغازه شدند و اومدند کنار همان میز نشستند . خوب جالب بود . حدس دوست همراهم درست بود ایشان "مهرداد صدیقیان" بود و دختر خانم همراه هم "ترانه علیدوستی" و اون یکی رو هم هر دو نشناختیم .

جالب بود بحث و گفتگوی دیگر مردمی که تو رستوران بودند . مشتری میز سمت چپی به دوستش  می گفت : "نیگاه کن ترانه علیدوستیه ها !این وقت شب باباش چه جوری گذاشته بیاد بیرون ."

زن میانسال میز سمت راستی که یه خانواده شهرستانی بودند رو به همسرش گفت : "ایی دختر خانومه به نظرم قیافش آشناست . "

شوهر خانم نگاهی به او کرد و گفت :" ترانه علیدوستی نیه ؟ "

خندم گرفته بود . باورم نمی شد این مرد میانسال اینقدر خوب او رو تشخیص بوده .

حالا این وسط بازی "رئال مادرید" و  "بارسلونا" هم شروع شده و من هم محو تماشا . هر چه تیم محبوب ما حمله می کند این "کاسیاس" خوش تیپ می گیره . جالبه تو رستوران "عابدزاده" نشستیم  و شاهد هنرنمایی این دروازبان تیم رقیب هستیم . تو دلم میگم کاش این "کاسیاس" بیاد "بارسلون" .

هر چی خواستیم تو آرامش غذا بخوریم و بازی رو ببینیم دیدیم نه خیر نمیشه . چپ و راست دارن از "ترانه" میگن ولی جالب بود که هیچکی متوجه "مهرداد صدیقیان" نشده بودو همه فکر می کردن که "ترانه" با اون دوتا آدم بی ربط اومده اینجا و به همه چیزهای بد فکر می کردند جز اینکه این سه نفر سه همکار هستند که لابد در پایان یک روز کاری یا بعد از فیلمبرداری فقط برای صرف غذا به این تنها رستوران باز شهر آمده اند .  

به گمانم از محل فیلمبرداری یا کاری به اونجا اومده بودند حالا تصور کن بنده خدا "ترانه " چطوری زیر اون همه نگاه داشت غذا می خورد .

یاد پست "توکا نیستانی" افتادم وقتی که "ترانه" رو تو تئاتر شهر دیده بود و نشناخته بود  و "ترانه" خودش رو به او معرفی کرده بود.ارتباط این دو صرفا از طریق اینترنت و وبلاگ بود و بس .  خواستم این کار رو انجام بدم. من قبل از این "ترانه" رو یکبار تو اختتامیه فکر کنم بیست هفتمین جشنواره فیلم فجر دیده بودمش و این دومین بار بود که می دیدمش .

خوب هر چند بصورت حضوری گفتگویی نداشته ایم ولی فکر میکنم تو محیط اینترنت گه گاهی نوشته های هم رو می خونیم و می دونم که یادداشتی رو که در مورد فیلم "کنعان" نوشته بودم رو خونده و حداقل از نظر اسم منو میشناسه و شاید از نظر چهره نه . خواستم سلامی کنم و تشکری برای بازی خوب فیلم "کنعان" و از اون مهم تر برای یادداشت فوق العاده اش در مورد فیلم که به اعتقاد من خیلی تاثیر گذار بود.

راستش رو بخواهید روم نشد . یعنی باز دوباره راستش رو بخواهید از این همراهاش خوشم نیومد و زمان و مکان رو هم جای خوبی برای گفتگو ندیدم و البته نیمی از حواسم هم معطوف بازی بود . پس تشکر رو گذاشتم واسه این جا تا دیدار بعدی با "ترانه" کی باشه نمی دونم .و سریع بعد از پایان نیمه اول از رستوران خارج شدیم . یک ربع وقت بود تا رسیدن به خونه .اما:"ترانه بخاطر بازی خوبت تو "کنعان" و یادداشت سحر انگیزت تو "مجله فیلم شماره 385" در مورد فیلم کنعان ممنون!

 


 
یادی از مردی که زیاد می دانست و "خانه خلوت"
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧  

یادی از مردی که زیاد می دانست و "خانه خلوت"

 

چند روز پیش اسمش را در "گوگل" و سایر موتورهای جستجویی که می شناختم ،جستجو کردم و با کمال تعجب هیچ نیافتم . . چه زود و اینچنین از صحنه روزگار محو شده است . مگر می شود آدمی با این سابقه و کارنامه و عملکرد امروز اسمی از او به نیز نباشد ؟

یکی از اولین فارغ التحصیلان برجسته وممتاز "دانشکده ادبیات تبریز" بود و فردی بسیار با سواد . مردم خطه خراسان قبل از انقلاب خوب او را به خاطر دارند . فرماندار خیلی از شهرهای منطقه خراسان بود و در ماه های آخر منتهی به انقلاب سمت بسیار مهمی را در این منطقه داشت .

انقلاب و دگرگونی اوضاع موجبات دگرگونی کلی در زندگیش را فراهم آورد و بعد از عبور دشوار از فراز و نشیب ها و مشکلاتی که اغلب مسئولان آن سالها با آن مواجه بودند خانه نشین شد .

چند سالی خانه نشینی اختیار کرده بود و بعد کم کم وارد کارهای کوچک شد و این اواخر هم در یک شرکت ساختمانی کار می کرد . گفتنش سخت و دیدنش سخت تر بود شده بود چیزی در حد یک راننده برای این شرکت که مدیریتش با یک مهندس  افغانی بود .

در طول این سالها اما از کیفیت زندگی خود به هیچ وجهی نکاسته بود . از کودکی هر سال عید میهمان آنها بودیم در "سرزمین غربت امام رضا" جزو اندک آشنایانی بود که داشتیم و همیشه با میهمان نوازی زیادی ازما استقبال و پذیرایی می کرد.

خانه ای بسیار مجلل و با شکوه در احمد آباد مشهد داشت که این اواخر چیزی از اسباب و اشیا و عتیقه ها و ..نمانده بود . هر آنچه مانده بود را فروخته بودند و خرج کرده  بودند . چند قطعه زمین و ملک و ..همه رفته بود و این خانه تنها میراث و یادگار دوران شکوه و جلالش بود  .

پدر و مادر که کمی قبل از انقلاب در مشهد ساکن شده بودند همیشه از او به نیکی یاد می کردند و از قدرت و عزمت قبل از انقلابش می گفتند و اینکه برای خود کسی بود و من می دیدم که این مرد قدرتمند دیروز اینچنین با ادبی و احترام و در کمال تواضع و فروتنی رفتار می کند .

ما همبازی نوه اش بودیم ودخترش از دوستان مادرو او تنها کسی بود که گهگاه از ما خبری می گرفت ودر زمانی که پدر در جبهه بود می توانستیم روی کمکش حساب کنیم . کمک که می گویم از نوع دلگرمی بود . حضور او و مادر عزیزش و فرزندانش در مشهد مایه دلگرمی بود و محلی برای پرکردن گاه و بی گاه تنهایی مادرم با فرزندان خردسالش .

سال 72 بود . سال اول دبیرستان بودم . مادرش مریض بود و حال خوبی نداشت و به آخر خط رسیده بود. همسر و تمام فرزندانش راهی دیار فرنگ شده بودند و او و مادرش به تنهایی زندگی می کردند .

به خانه ما آمد . یک دستگاه ویدئو و چند فیلم آورده بود برای تماشا و یک خواهش داشت از مادرم :"این چند روز آخر عمر مادرم را تنها نزار . من نمی تونم .دست تنهام . "

مادر و پدر خیلی سریع برنامه ای را برای پرستاری از مادرش تنظیم کردند و در طول دو هفته مادر هر روز به او سر می زد و عصر ها هم ما به اتفاق پدر به خانه اشان می رفتیم و اگر احیانا چیزی نیاز داشتند فراهم می کردیم .

این اواخر بود که در خانه اش او را بیشترشناختم و برای اولین بار مدرک ادبیاتش را که قاب کرده بود و به دیوار چسبانده بود را دیدم و اجازه یافتم از کتابخانه بی نظیرش استفاده کنم . ساعتها راجع به ادبیات و هنر برای من و برادرم صحبت می کرد و نویسندگان و کتابهای خوبی را به ما معرفی کرد.

مادرش به آخر خط رسیده بود و اینک باید کیلومترها دورتر از دیارش (میانه )درجوار "حرم امام رضا" در خاک می آرمید . هاله آبی رنگی چشمانش را فرا گرفته بود .نمی دانم کسی را که در حال مرگ و نزدیک به آخر عمرش هست را دیده اید؟به چشم هایش خوب دقت کنید . یک هاله آبی رنگ عجیب می بینیدکه نشانه حضور مرگ در همین نزدیکی هاست .

پنجشنبه بود و ما خانه شان بودیم . حال مادرش وخیم بود و مادر و پدرم بالای سرش . او که تحمل دیدن این وضعیت را نداشت به ما پیشنهاد داد بریم بیرون و فیلمی بگیریم از کلوپ محل برای دیدن و روزنامه ای هم بخریم . به اتفاق زدیم بیرون و کمی حرف زدیم . به کلوپ که رسیدیم گفت :بچه ها فیلم چی دوست دارید بگیرم ؟

من لیست فیلم ها را دیدم و گفتم :"خانه خلوت "رو به من گفت :"دیدی فیلمو ؟"گفتم :"نه اما تعریفش رو شنیدم ".و مختصری از داستان تنهایی امیر جلالدین را در خانه بزرگش گفتم .

خندید و گفت :این که داستان خودمه . و فیلم را گرفت و در راه یک روزنامه همشهری هم گرفتیم .

وقتی خانه رسیدیم گفت اول جدول روزنامه را حل کنیم بعد بریم سراغ فیلم . نمی توانید تصور کنید که همچین آدمی چطور با دو نوجوان پانزده و شانزده ساله گرم گرفته بود و در ان فضای سرد  با بوی مرگ خانه اش سرگرممان می کرد در حالیکه مادرش در اتاق مجاور در حال مرگ بود.

وقتی جدول حل می کردیم از اطلاعات عمومی و سوادش تعجب کردم. جدول که تمام شد لبخندی زد وگفت : یه زمانی یه چیزهایی می دونستیم ها !

بعد فیلم را دیدیم . "امیرجلالدین" پاورقی نویسی که همچنان در گذشته مانده بود و جلال و شکوهش در عصری گذشته رقم خورده بود اینک به پایان کار رسیده بود و در اوج مشکلات مالی تنها خانه ای داشت که خلوتگاه او بود و محل آرامشش .

گفت :دیدی گفتم حکایت منه !

فیلم به آخر نرسیده بود که خوابش برد . فیلم را دیدیم و آرام تلوزیون و چراغ اتاق  را خاموش کردیم واز اتاق بیرون آمدیم .برای اولین بار "خانه خلوت" این شاهکار "مهدی صباغ زاده" کارگردان مشهدی را اینگونه دیدیم . راست می گفت شباهت های زیادی به "امیرجلاالدین" داشت . او متعلق به امروز نبود همه چیزش از دیروز بود اما همچون دیگران مرتب یاد گذشته نمی کرد و هیچ وقت به آنچه بود و رسیده بود فخر نمی فروخت . با زندگی و مشکلات آن کنار امده بود و برای کنار آمدن با آن به هر کاری برای بقا ،تن داده بودو هیچ گاه از کیفیت زندگیش نکاسته بود .

سال 77 زمانی که از مشهد به تهران نقل مکان کرده بودیم خبر مرگش را شنیدم . در تنهایی مرد . گویا همسر و فرزندان همه خارج از کشور بودند .

ده سال از مرگش می گذرد و امروز نه نامی از او مانده و نه نشانی .مردی که زیاد می دانست و در حد و توان دانسته هایش به مردم بخشی از خراسان خدمت کردو قاعدتا باید امروز در حافظه تارخی و یا دیجیتالی حداقل بخشی از این کشور باقی مانده باشد ولی نمانده .چرا ؟چون نه ظلم و خیانتی مرتکب شده و نه زندگی عجیب و غریبی داشته مدتی خدمت کرده و بعد کنار گذاشته شده .همین !

 تنها یکبار شنیدم که نوه اش(همبازی دوران کودکی ما) که امروز یکی از مجریان معروف و محبوب کانالهای ماهواره ای است (و در طول این چند سال نیز هنوز محبوب ترین مانده)در یکی از برنامه های خود یادی از او کرد. فرزندان نیز هر کدام در گوشه ای از دنیا پراکنده اند و او اینک در جوار خواجه ربیع مشهد مدفون .امشب به یادش افتادم و خواستم برای اولین بار یادی به نیکی از او کنم و یادش راگرامی بدارم :

به خاطر آنچه به ماآموختی و بخاطر همه ادب واحترام و وتواضعی که نسبت به من داشتی ممنونم .باید چیزی راجع به تو می نوشتم و وظیفه داشتم بخاطر آنچه از تو در رفتار و کردار آموختم و بخاطر همه آن کتابهای قشنگ و خوبی که مهربانانه از کتابخانه ات به من دادی به نوعی از تو تشکر می کردم .حالا این تشکر با یادی از فیلم "خانه خلوت " با بازی درخشان "عزت ا..انتظامی "با هم گره خورد. همین !

خانه خلوت

محصول سال 1370به کارگردان مهدی صباغ زاده بازیگران : عزت الله انتظامی، نیکو خردمند، فاطمه گودرزی، رضا رویگری، جهانگیر فروهر، محمد ورشوچی، مرتضی احمدی، علی برجسته، غلامرضا اصانلو و... برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه در دهمین جشنواره فیلم فجر 1370

خلاصه داستان : امیرجلال الدین، پاورقی نویس  پیر مطبوعات حاضر نیست خود را با شیوه نوشتاری مطبوعات جاری همساز کند. او به پند و اندرزهای همسرش و نویسنده جوانی که سال ها پیش شاگردش بوده اعتنا نمی کند. وقتی پس انداز امیرجلال الدین ته میکشد،  سر و کله سمسار محله و همسایه بساز و بفروش او برای تصاحب عتیقه ها و خانه درندشت امیرجلال الدین پیدا می شود. از طرف دیگر فرزندان امیرجلال الدین که در خارج زندگی می کنند برای گذران زندگی شان وبال گردن پدر پیر خود هستند. در این میان آن چه به امیر جلال الدین شور و نشاط می دهد نرگس، زن جوانی از بستگان آن هاست که همسرش در جنگ مفقودالاثر شده. نرگس تنها شنونده ای است که با رغبت به نوشته های امیرجلا ل الدین دل می سپارد. روزی بر اثر خرابی شیر آب زیر زمین دست نوشته ها و کتاب ها و مجله های قدیمی امیر جلال الدین در آب غرقه می شود و این حادثه امیرجلال الدین را دچار افسردگی می کند. پس از این نرگس و شاگرد قدیمی نویسنده پیر به کمک او می آیند و در همین زمان شوهر نرگس، که معلول شده از اسارت بازمی گردد.


 
برخی از رفاقتهای امروزی و بوی خوب آن !!
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧  

برخی از رفاقتهای امروزی  و بوی خوب آن !!

 

تابستان 69 را با پدربزرگ به بازار می رفتیم و در حجره ای که با یکی از دوستانش در آن به کار پارچه فروشی بصورت کلی  مشغول بودند اوقات تابستان را می گذراندم .

اولین روزهای کاری من ،پدربزرگ گفت:" می خوام یه نفر رو بهت نشون بدم ." اون موقع جلوی مخابرات همیشه شلوغ بود و محل تجمع سیگار فروشهایی بود که با یک ساک دستی سیگارهای خارجی که بصورت قاچاق بود را می فروختند .

همراه پدربزرگ وارد این جمعیت شدیم و پدربزرگ به کودکی که پشتش به ما بود نزدیک شد و دستی بر شانه اش گذاشت . پسر هراسان رو به ما برگرداند و با ترس نگاهی به پدربزرگ کرد و او را شناخت و ناگهان ترس جایش را با لبخند رد صورتش عوض کرد :"چطوری پهلوان ؟"و بعد رو کرد به من و گفت :"می شناسیش ؟!" گفتم :"نه" و رو به پسرک کرد و گفت :"تو چی می شناسیش ؟" و او هم گفت :"نه ."

پدربزرگ گفت :امان از این روزگار . این فرزاده (رو به او )و این هم ....(رو به من ) نا سلامتی شما ها با هم فامیل هستید .

سه چهار سالی از من بزرگتر بود و قیافه مظلوم و دوست داشتنی داشت . هر دومون تعجب کردیم از این دیدار و رابطه فامیلی . حال و احوال کردیم وبعد خداحافظی .

از کودکی درس را رها کرده بود و وارد کار شده بود . از سیگار فروشی شروع کرده بود . پدرش عموما مریض بود و بیکار و بسیار عصبی و او از همان کودکی سعی داشت بیرون از خانه باشد و به همین دلیل هم (شاید ) وارد .. شد و عمدتا هم شبها در ... می ماند .

این شد زمینه آغاز دوستی جدا از رابطه فامیلی پدر و مادرم نیز او را دوست داشتند . بزرگتر که شد شاگرد یک مغازه شده بود و در خلال این سالها به تدریج پیشرفت کرد .

پدر و سایر بستگان نیز از هیچ نوع کمکی برای پیشرفت او در کار انصافا دریغ نمی کردند .

چندین سال پدرم سند خانه را برای گرفتن وام از بانک گرو گذاشت و ضامن او شد تا بتواند وامی بگیرد و آن را سرمایه کار کند و یک سالی هم خانه شده بود انبار اجناسی که او برای اولین بار از خارج از کشور وارد کرده بود و من با چه اشتیاقی این اجناس را برایش مرتب می چیدم و هر بار که یک یا دو کارتن را می خواست برایش آماده می کردم و یا با پیک می فرستادم . بعدها که وارد محیط کار شدم دوستی بیشتر و عمیق تر شده بود . به سبب نوع کارم ارتباط بیشتر شده بود و او مرتب با من درتماس بود . حالا از آن روزی که او در بازار سیگار فروشی می کرد هفده سیزده سالی گذشته بود و او صاحب یک مغازه و سرمایه خوبی شده بود .یک باره متوجه شدم که او در هر بار تماس و حال  احوالپرسی درخواستی چیزی دارد و در واقع پشت این تماسها کاری وجود دارد که من باید انجام دهم  . من نیز صادقانه و بی ریا هر کاری از دستم بر می آمد برایش انجام می دادم.

وقتی پدرش مریض بود تا جایی که می توانستم کمکش کردم و وقتی هم که فوت شد نیز همه جاکمک حالش بودم. تو مجلس ترحیم بود که یکهویی متوجه تغییر حالات و روحیاتش شدم . پدرش آدم معروفی نبود و حتی سواد درست و حسابی هم نداشت و زیاد هم مذهبی نبود با اینهمه مسجد الجواد را که یکی از مسجدهای معروف بود را برای مجلس ترحیم انتخاب کرده بود . نیم ساعت قبل از مراسم برای کمک تو مسجد حاضر بودم که با کمال تعجب دیدم لحظه به لحظه وانت هایی با دسته گلهایی بزرگ می آیند . شاید چندین میلیون تومان گل ارسال شده بود که عمدتا از بازار تهران بود و بعد فهمیدم که بخشی هم کار خودش بود . حضور افراد و شخصیت های سیاسی و نیز مداحان معروف کشور و سخنرانی آنها در باب ویژگی های معنوی پدرش و نیز نوحه سرایی مداح معروف ..در مجلس یکی از شگفتی ها بود و باعث خنده برای کسانی که پدرش را می شناختند . اما او اعتقاد داشت که باید مراسم اینطوری باشد تاآبروو اعتبارش تو بازار حفظ بشه .

روزگار اندکی گذشت تا این دوست خوب و با صفا چهره دیگر خود را نمایان کند . کاری کرده بودم در حوزه شخصی و مربوط به خودم که ظاهرا بدون اینکه علت را جویا شود و دلیل را مستقیم از من بپرسد کدورتی از من به دل گرفته بود . به یک میهمانی مشترک دعوت شده بودیم ومن و پدر و او در آن حاضر . در نقطه مقابل ما با فاصله حدود سی متری نشسته بود . در طول میهمانی هر موقع نگاهمان تلاقی می کرد به او سلام می کردم ولی احساس کردم توجهی ندارد . منتظر بودم تا به هنگام شام به او نزدیک شوم و یا اون پیش من بیاد و علت کدورت را بگوید و من برایش توضیح دهم تا کدورت رفع شود . میهمانی تمام شد و او نه به سمت من و نه پدر آمد و ناباورانه بدون توجهی به ما رفت .

دلم از این رفتار بدجوری گرفت . فکر می کردم رفاقت ما نه از نوع فامیلی که از نوع واقعی رفاقت بود. هیچ گاه در رفاقت برایش کم نگذاشته بودم و بدون کوچکترین توقعی کمکش بود و پدرم هم برایش کارهایی کرده بود که برای من فرزندش نکرده بود.

چند وقت بعد شنیدم که قصد ازدواج دارد . یکی از مجلل ترین هتل های تهران را برای عروسی انتخاب کرده بود و دعوت از خواننده های وطنی و ایضا مداحان و سایر قرتی بازی های این نوع مجالس ،با میهمانان خاص آن که تلفیقی از جماعت شهرستانی (فامیل های خودی را می گویم ) و حجره داران بازار و حاجی ها و نیز مقامات سیاسی و کشوری و لشکری (که برای رونق و کلاس مجلس حتما از آنها دعوت کرده بود و قول برای حضورشان گرفته بود )مراسمی احتمالا دیدنی می شد .

رفیق ما خودشان لطف کرده بودند و کارت دعوت را به خانه آورده بودند با تاکید فراوان بر حضور تمامی خانواده و بویژه من و تاکید بر اینکه :"فرزاد حتما باید در این مراسم حضور داشته باشد . "و من که رفتار چندین ساله او را دیده بودم هر چه فکر می کردم علت این تغییر رویه و رفتار متناقض را نمی فهمیدم و بعدها به این نتیجه رسیدم که لابد می خواست از حضور من نیز در این مراسم استفاده ابزاری کند و بگوید که:" فرزاد حسنی پسر ...من هستند ." صد البته به مراسم نرفتم اما پدر و مادر حاضر شدند . مادر می گوید وقتی رسیدم بی مقدمه سراغ تو را گرفت و وقتی به او گفتیم نیامدی علت را پرسید . شنیدم پدرم بی مقدمه در همان مجلس به او گفته بود :"یعنی واقعا علتش را نمی دانی ؟" و شنیدم که اشک در چشمانش جمع شده بود و گفته بود :"می دونم . خوب هم می دونم . "

در عروسی فرنود به اصرار و اجبار رابطه فامیلی جزو مدعوین بود و حاضر . دیداری بعد از حدود دو سال از آن مراسم کذایی و او این بار به اتفاق همسرش.میزبان مراسم م بودم و وظیفه خوشامدگویی به میهمانان بر عهده من . به ناچار در جلوی سالن با او روبرو شدم .سلامی و تبریکی و خواست روبوسی کند . دستش را به سختی فشردم که یعنی همان دست دادن کافی است و نیاز به روبوسی نیست و خودش فهمید . خواست همسرش را معرفی کند که یک لحظه فکر کردم گذشته ما ربطی به این تازه عروس ندارد و بنابراین با گرمی با او خوش و بش کردم و به او تبریک گفتم .

گذشت روزگار تا زمانی که من و پدر نیاز به تامین مبلغی پول برای چند روز محدود داشتیم و از قضا به هر دری زده بودیم فراهم نشده بود و به پیشنهاد من و با وجود اکراه پدر گفتم که از او بگیرد و نگوید برای من که برای خودش (پدرم ) میخواهد این پول را برای چند روز . با اون همه کمک و کارهای قبلی پدرم در مورد او دادن چندمیلیون تومن برای از او که ثروتش از میلیارد بالاتر می زد نمی تونست سخت باشه .و در کمال تعجب آخرین تیر ترکش رفاقت و خدمت و انسانیت را بر پیکره من و پدرم یکباره فرود آورد :"که به جون خودم ندارم  . "

و سفر هفته بعدش به انگلستان و خبر خاصه خرجی هاش و گردش مالی فروش روزانه اش به من و پدر ثابت کرد که ندارم یعنی چی ؟!!

و ایضا به بنده که رفاقت ها تا چه حد تنزل یافته . در تمام عمر این رفاقت هجده ساله تنها وتنها یکبار از او تقاضایی کردم آنهم بطور غیر مستقیم و از زبان پدرم که بارها به او کمک کرده بود .

کیفیت رفاقتها در بعضی ها با افزایش ثروت کاهش می یابد و در برخی رفاقتها تنها با درخواست یک طرفه معنا می یابد و طرف حق خود می داند که یکطرفه هر نوع مرام و معرفت را از رفیق ببیند وبخواهد و یک طرف گله و شکایت کند .

رفیق شفیق ما به نوعی نون کاریزمای خاص چهره اش رو می خوره و به هر کجا هم که رسیده به خاطر قیافه مظلوم و محبوب و دوست داشتنیشه که در آخرین دیدار متوجه شدم دیگر خبری از مظلومیت سابق تو چهره اش هم نیست و قیافه اش اساسا فرق کرده بود(واقعا میگم بدون هر گونه قضاوت بد و این تنها گفته من نیست )دیگر نمی تونستم در پشت این چهره پسر کوچولوی سیگار فروش ناصر خسرو را تجسم کنم .

کجاست اون دوستی که می گفت :"رفاقتها تو ایندوره زمونه بو میده .میدونید بوی چی ؟بوی لای پای سگ  "

 

توضیح –یک -  ببخشید این جمله رو نوشتم خیلی می خورد به این روایت و عین جمله رو آوردم و برام جالب بود وقتی شنیدم حالا نمی دونم این دوست سابق ما چطوری لای پای سگ را بوییده و با چه استدلالی رفاقت را به اون تشبیه می کند . ببینیداون از رفقاش چی کشیده ! دو – این شامل همه رفاقتها نمی شود . دو- فاصله دروازه غار تهران تا خیابون فرشته زیاد دور نیست . می دونید چند سال طول میکشه از اونجا به اینجا رسید چیزی کمتر از پونزده سال (اگر خوش شانس باشید و رفقای خوب هم فراوان داشته باشید )


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی
 
روایت های مادرانه
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  

روایت های مادرانه

روایت دوم – مادر رابی

این روایت را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛. قبلاً در  Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلم موسیقی بودم.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، اما هرگز لذت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. اما، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  اما رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازدپس او را به شاگردی پذیرفتم.  او درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.اما امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حد می‌شناختم؛

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم اما این فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادم.  بسیار تعجب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد اما من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفا اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار مدرسه پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم .در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. . رابی به صحنه آمد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"  رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که "کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور" را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابدا آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدت با کف‌زدن‌های ممتدخود او را تشویق کردند. من متاثر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اولین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

 چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است. خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام اما آن شب شدم.  و اما رابی؛ او معلم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علتش را ندانستن را به من یاد داد.  رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانه ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

 روایت اول – مادر من

مادرم زن سخت و محکمی است با زندگی پر از فراز  نشیب . به نظرم آنقدر زندگی پر ماجرایی داشته که حکایت داستان زندگیش زمینه ساز طرح یک فیلمنامه شده و به احتمال زیاد در دو سال آینده توسط یکی از کارگردانهای مشهور سینمای ایران بصورت سریالی بلند ساخته خواهد شد . اما با همه این سختی و مقاومت در برابر زندگی این روزها که خوب به او نگاه می کنم علائم پیری را در چهره اش می بینم .با وجودیکه سعی دارد در برابر من هر نوع بیماری خود را پنهان کندو طوری رفتار کند که متوجه نشوم اما شدت ناراحتی و کم حالیش گاهی به نحوی است که خوب می فهمم و در چنین مواقعی است که به شدت ناراحت و کم حوصله .

مادرم اولین معلم من بود . قبل از اینکه به مدرسه بروم و در چهار سالگی تمام حروف الفبا و نوشتن و خواندن را به من آموخته بود و کلاس اول و دوم دبستان برای من تفریحی کودکانه بود .با برادران دیگرم  نیز همانگونه رفتار کرد و به شوخی در خانواده می گویند که اوتنها کسی است که چهار بار دیپلم می گیرد چون واقعا در تمام دوران تحصیل پابه پای ما بود و در دروان دانشگاه نیز موجب قوت قلب . این روزها بیشتر به او فکر می کنم . همیشه تلاش کردم کمتر باعث اذیت و آزارورنجشش باشم و اگر گاهی تندی و سختی سرزده تنها به سبب التهاب و پرخاش جوانی بوده و بس و از این جهت خوشحالم که بصورت نسبی از من رضایت دارد. سعی کرده ام همواره همراه و همدم من در خوشی ها باشد و کمتر از ناخوشی ها و بدحالی ام مطلع باشد وبا من در چنین مراحلی همراهی کند و این رسم مالوف من است که گاه مورد انتقاد هم قرار می گیرد اما چه کنم که چنینم . شاید روزهایی در بدحالی سخت به او احتیاج داشتم اما از تصور همراهی او با من در بدحالی و اذیت شدنش حالم دگرگون می شد و این نیاز را در خود خاموش و خفه می کردم و تنهایی را به همه چیز ترجیح می دادم .

روزی که با خانواده میهمان ما بودند حال خوبی نداشتم اما سعی کردم خودم را خوب و آرام نشان دهم و فکر می کنم که موفق هم عمل کردم . آخر میهمانی که پدر و دیگران راه ، راه پله ها را در پیش گرفتند مادر کمی تامل کرد و به بهانه کفش پوشیدن اندکی ایستاد . بعد یکهو گریست (کاری که به ندرت انجام می دهد و کمتر گریه اش را دیده ام ) و گفت :"ناراحت نباش . "خندیدم و گفتم :"کی گفته من ناراحت هستم ؟" و خنده نتوانست دوامی بیاورد و بلافاصله به گریه بدل شد و او را در آغوش گرفت و بوسیدم . گفت :"تو چرا گریه میکنی ؟" گفتم :"از نارحتی تو گریه ام گرفت . من طاقت ناراحتی تو را ندارم ." و...

متاسفم مادر اگر ناخواسته و بدون تقصیر باعث ناراحتی تو شدم ! از خدا می خواهم بخاطر تمام ناراحتی هایی که آگاهانه و از روی اختیار باعث شده ام به سختی تنبیهم کند و هیچگونه رحم و بخششی در این مورد نداشته باشد اما در مورد مواردی که ناخواسته باعث رنجشت شد فقط متاسفم .

 


کلمات کلیدی: مادر ،فرزاد حسنی
 
در ستایش "سوته دلان ":بلا روزگاریه عاشقیت !
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧  

درستایش "سوته دلان ": بلا روزگاریه عاشقیت !

 سوته دلان

وظیفه دارم در ستایشش بنویسم . اصولا تکلیف دارم و باید بنویسم بخاطر این همه لذت و همه احساس های خوبی که از دیدن این فیلم نصیبم شده است و بخاطر آنچه که یاد گرفتم از آن .

"سوته دلان"  را می گویم . این شاهکار "علی حاتمی" بزرگ و نازنین که نامش در سینمای ما جاودان خواهد بود . عزیزی است این حاتمی که متاسفانه هیچ وقت توفیق دیدار و هم صحبتی با او برایم فراهم نشد و افسوس بسیار برایم به جای گذاشت .

در حسرت دیدار و همدمی با چند نفر هنوز می سوزم که برخی رفته اند و از این رفتگان که دیدارشان به این دنیا نرسید یکیش همین "علی حاتمی" عزیز بود !

می خواستم خدمتش برسم و ببینم چطوری تنفس می کند؟ چگونه فکر می کند ؟ببینم چطور سر صحنه قلمش را بر می دارد و می نویسد؟ و چه فلسفه ای دارد از این همه ایران دوستی باطنی ؟

برسیم به سوته دلان که کمتر از آن گفته اند و نوشته اند  . فیلم محصول سال 56 است و طبیعی است که به خاطر فضای ان سالهای بحران و انقلاب خوب اکران نشدو البته در اآن سالها خوب دیده نشد اما امروز بعد از سی  و یک سال از تولید فیلم می بینیم که حاوی چه نکته های ظریف و باریکی است .

سعی دارم بخاطر توصیه دوستان در پرهیز از اطناب وتوصیه به موجز نویسی مختصر کنم حکایت را :

اول – داستان فیلم

حبیب ظروفچی(جمشید مشایخی )، کاسب خوش نامی است که به شغل کرایه دادن ظروف به مجالس اشتغال دارد و با وجود گذر از میانسالی هنوز ازدواج نکرده و زندگی اش را وقف مادر و برادر ناتنی اش مجید دوکله(بهروز وثوق ) کرده است. برادر دیگرش کریم(سعید نیک پور)، که پرنده باز است با همسرش زینت سادات و فروغ الزمان که سالهاست به پای حبیب آقا نشسته، با آن ها زندگی می کنند. مجید که به دلیل کله بزرگ و غیر عادیش  و ناراحتی ظاهرا عقل سالمی ندارد ، در مغازه حبیب آقا کار می کند.اودل باخته دختری است که عکس اش را در ویترین یک عکاسخانه دیده است. به تدریج حال روحی مجید وخیم می شود و حبیب آقا به امید شفا یافتن او را به امام زاده داود می برد.  چندی بعد مجید به یک بلیط فروش سینما دل می بندد و از خانه گریزان می شود. حبیب آقا او را می یابد و تصمیم می گیرد زنی را همراه و مصاحب مجید کند تا شاید در بهبود وضع روحی مجید موثر واقع شود. حبیب آقا به واسطه دوست دوافروشش و باج خوری موسوم به دکتر(جهانگیر فروهر) زن معروفه ای به نام اقدس(شهره آغداشلو) را در ظاهر زنی نجیب به خانه می آورد و مجید و اقدس مهر یکدیگر را به دل می گیرند و به رغم مخالفت حبیب آقا با شیوه ای جالب ومنحصر به فرد و بسیار زیبا ازدواج می کنند و در خانه ای پرت زندگی خود را شروع می کنند. مجید از زبان حبیب آقا از گذشته اقدس مطلع می شود و حالش رو به وخامت می گذارد و از حبیب آقا می خواهد که او را به امام زاده برسانداما  در میانه راه  می میرد.

 

دوم – فضای زمانی و مکانی داستان

داستان در تهران دهه سی اتفاق می افتد و در فاصله نزدیک به جنگ جهانی دوم و با فضا سازی بسیار زیبا و طراحی دکوراتیو بسیار مناسب و نیز دیالوگ های منحصر به فردش تونسته به خوبی این زمان و فضای رو تو تهران القا کنه .

 

سوم - موسیقی فیلم

حسین علیزاده در مصاحبه ای عنوان کرده بود که مهمترین تکنیک در تکنوازی ساز های ایرانی، سکوت است و با استناد به همین جمله می توان سوته دلان را آواز و نوایی در عالم سینما نام داد. سکوت، بیش ترین دیالوگ را در فیلم دارد وآنچنان در روابط شخصیت ها تنیده شده است که گهگاه دیالوگ ها می توانند به عنوان پاره کننده رشته کلام سکوت عمل کنند ولی علی حاتمی آنقدر باهوش بوده که نه تنها دیالوگ ها را در تقابل  نا منسجم سکوت قرار نداده، بلکه چنان دیالوگ های شاهکاری در فیلم قرار داده که هر کدام، شعر نویی در توصیف فیلم هستند . در این فیلم، موسیقی هم ایرانی ست. ایرانی نه به این معنا که سازهای اصیل جایگزین سازهای غربی باشند بلکه به این معنا که جز این موسیقی که با روح ایرانی همراه است هیچ موسیقی دیگری نمی تواند بر فیلم نقش ببندد.

 

چهارم – اشاره های ماندگار

در این فیلم شاهد دیالوگ های بی نظیر و ماندگاری هستیم که شامل انبوه‌ فراوانی‌ از مفاهیم‌ فولکلور ایرانی‌ اعم‌ از مثل‌ها، کنایات‌ و زبانزدها به‌ کار رفته‌ است.به چند نمونه توجه کنید :

بازی‌های‌ کلامی‌: 

 هلو برو ـ تو گلو، بگو آره‌ ـ آجر پاره‌، بگو طشت‌ـبشین‌برورشت‌ و...
نمادهای‌ مذهبی‌: 

 مسجد، امامزاده‌، امامزاده‌ داوود(ع‌)، روضه‌ موسی‌بن‌ جعفر(ع)

 برخی‌ مثل‌ها:

·  روز به‌ روز دریغ‌ از دیروز (راجع‌ به‌ گرانی‌ اجناس‌ به‌ کار می‌رود)

·   شب‌ زفاف‌ کم‌ از صبح‌ پادشاهی‌ نیست‌ به‌ شرط‌ آن‌ که‌ پسر را پدر کند داماد

·   از یه‌ هیزمیم‌، تنورمون‌ علی‌ حده‌ است‌ (یعنی برادر ناتنی هستیم از مادر جدا و از پدر مشترک

·   آفتاب‌ لب‌ بومیم‌ (این‌ مثل‌ هم‌ در سوته‌ دلان‌ و هم‌ در فیلم‌ مادر به‌ وسیله‌ مرحوم‌ چهره‌ آزاد گفته‌ می‌شود)

·  آب‌ نطلبیده‌ مراد است‌ (در تعارف‌ آب‌)

·  زیر لحاف‌ کرسی‌ کی‌ می‌دونه‌ که‌ خوابیده‌ کسی‌

·  ما که‌ دنیامون‌ شده‌ عاقبت‌ یزید

·  انار میوه‌ بهشتی‌ یه‌ (زبانزد)

·  گریه‌ کن‌ نداری‌ وگرنه‌ خودت‌ مصیبتی‌

·  دختر بزرگ‌ کردم‌ واسه‌ مردم‌، پسر بزرگ‌ کردم‌ واسه‌ زندون‌

·  کُت‌ بده‌ کلاه‌ بده‌ دو قاز و نیم‌ بالا بده‌

·  به‌ هر چمن‌ که‌ رسیدی‌ گلی‌ بچین‌ و برو

  نمادهای‌ ایرانی‌:

در آغاز فیلم‌ حبیب‌ آقا ظروفچی‌ لیست‌ بلند بالایی‌ از اقلام‌ ظروف‌ ایرانی‌ را که‌ در عروسی‌ از آنها استفاده‌ می‌شود نام‌ می‌برد. (آفتابه‌ لگن‌ و...)، استفاده‌ از کرسی‌ نیز یکی‌ دیگر از نمادهای‌ ایرانی‌ در این‌ فیلم‌ است‌.

 رسوم‌ دیگر: 

 آینه‌ و قرآن‌ بردن‌ برای‌ منزل‌ جدید.

 

پنجم –دیالوگ های  ماندگار

·  دکتر رو به اقدس وقتی می خواهد فاحشه خانه را ترک کند :"زن از طلاش بگذره خیلی حرفه!"

·  حبیب آقا در آخرین دیالوگ فیلم :"همه عمر دیر رسیدیم ."

·  مجید :"ماچت می کنم ها ."

·  مجید : "خدایا چقدر دشمن داری دوستات هم که ماییم یه مشت علیل بدبخت که در حقشون دشمنی کردی."

·  مجیددر آخرین صحنه وقتی خبر گذشته اقدس را می شنود و حالش به هم می خورد در حجره  :"بلا روزگاریه عاشقیت . "

ششم – بازیگران وبازیگر                                                

این فیلم شاهکار بازیگری "بهروز وثوقی" است که زیر آن گریم خاص و تن دادن به آن نوع گریم که کمتر بازیگری در آن زمان حاضر به پذیرش این نوع گریم بود بازی بسیار زیبا و ماندگاری را از خودبر جای گذاشته . از بازی زیبا و درخشان "شهره آغداشلو" که از اولین کارهایش بود نیز نمی توان گذشت ودر آخر بازی خوب و زیبا و گیرای "جمشید مشایخی "و "فخری خوروش".

هفتم و آخر – فلسفه فیلم

"مجید" عین شور و شوق و عشق و هیجان است که در وجود "حبیب" و "کریم" دو برادر دیگر انگاری سالهاست مرده است.او  اگر چه در قامت یک دیوانه یا کم عقل است و همه او را با این مشخصه می شناسند اما در رفتار و حرکات و جملاتی که بر زبان می آورد می بینیم  که صرفا بدلیل ضعف و بیماری جسمی و سادگی و بی غل و غش بودن به این هیبت عجیب اما پرشکوه در آمده است . "حبیب" سالهاست که در رسیدن به محبوبی که فاصله و پرده ای برای وصالش نیست به بهانه های واهی درمانده است و "کریم" برادر دیگر که ازدواج کرده است نیز دل در گروپرندگانش دارد و به وضوح می بینیم که از نظر واکنشی دارای طبیعت و البته زندگی  سرد و بی روحی است . اما در مقابل نگاه کنید گرمای "مجید" را در صحنه های بازی و شور  وهیجان با "اقدس" . ببینید لحظه ای را که "اقدس" در بازی تقلب می کند و "مجید" که همواره در مقام ستایش و تحسین اقدس بوده به یکباره کشیده ای به جریمه این گناه به او می زند . دنیای "مجید" دنیای شور و نشاط  صداقت و امید به زندگی است در عین آگاهی به بیماری و کوتاه بودن دوره زندگی  ونیز تعصبش به خیلی از مسائل با این دیوانگی هماهنگی ندارد . ببینید زمانی را که از شنیدن گذشته "اقدس" چگونه یک دم منقلب می شود و به هم می ریزد و بعد انگاری که با وجود شنیدن حکایت "اقدس "انگاری که این صحت این روایت را پذیرفته و ان را به حساب سختی های راه عاشقی می گذارد ،فقط یک جمله بر زبان می آورد :"بلاروزگاریه عاشقیت . " به گمانم علی حاتمی خواسته در آن فضا و خلق و خوی حاکم بر جامعه ایرانی از خصلت های ایرانی جماعت که از قضای روزگار با رخوت و سردی جهانی (بواسطه جگ جهانی دوم )پرده بردارد و با کنکاشی از درون خانواده ها واقعیات ارتباط زناشویی و روانشناختی  جامعه ایرانی و مشکلات و مسائل آن را نمایان سازد . گویی در این جامعه اگر هم عاشقانه ای وجود داشته باشد یک سرش "مجید دو کله" کم عقل است و طرف دیگرش "اقدس" با آن سابقه فاحشه گری و مابقی یا سست هستند و یا سرد !

 

,


 
دو حکایت :خرید از نوع مریم حیدزاده +جان آدم ها برابر نیست
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧  

حکایت اول - خرید از نوع مریم حیدرزاده

 

"مریم حیدرزاده "ترانه سرایی که روزگاری محبوب جوانها بود و با برنامه( اگر اشتباه نکنم )اولین سری "نیمرخ" درسن پانزده شانزده سالگی درتلوزیون شناخته شده بود و بعدها در برنامه "طعم افتاب" با اون مصاحبه معروف "جواد یحیوی" و "داریوش ارجمند" و سپس همکاری با شبکه پنج در بزرگداشت سالمندان و کار مشترکی که با "خشایار اعتمادی" کرد و نیز کاست "مثل هیچکس" به اوج شهرت و محبوبیت  رسید .

پس از ارائه چند کاست و کتاب و دکلمه اشعار با توجه به گذر شدید روزگار در این عصراطلاعات و تغییر پیاپی ذائقه و سلایق ، کم کم ادبیات و زبان خاص مریم حیدرزاده در جامعه داخلی ایرانی رو به افول گذاشت  از طرفدارنش کم شد .

این موضوع را دخترهای بیست و هفت تا سی ساله که روزگاری در دوره دبیرستان یا اوایل دانشگاه کتاب های حیدرزاده زینت بخش کتابخانه شان بود و شبها تا صبح زیر نور شمع شعرهاش رو می خوندند می تونند گواهی بدهند .

مطمئنا امروزدیگر کتابها و اشعار و کاست های مریم مانند سالهای قبل فروش نمی کند .

اما افول مریم در داخل کشور هم زمان شد با رشد و طلوعش در خارج از کشور . خوانند های لس آنجلسی که از نظر شعر به مرز پوچی و نداری رسیده اند و شعرهایی واقعا سخیف و ضعیف می خواندند با دیدن اشعار "مریم حیدرزاده" به وجد آمدند و در کوتاه مدت دریافت شعر از مریم حیدرزاده ایجاد نوعی رقابت کرد .

در سالهای اخیر حتی تعدادی از خواننده های نسبتا محبوب امروز محبوبیت خودشون رو مدیون آلبوم هایی می دونند که اشعارش تماما از حیدرزاده بود نمونه اش رو می خواهید :کامران و هومن (آلبوم بیست ) و هنگامه (اسم آلبوم یادم نیست ).

به هر حال مریم خانم مدتی در ایران ممنوع الکار شد و حتی ممنوع از ارسال شعر و ترانه به آن سوی آبها ولی کار خودش رو ادامه داد و مدتی نیز در دبی مشغول کار شد و شنیدم که در شرکت نیلی مدیا (وابسته به املاک نیلی و آقای حبیب )با دختران حبیب مشغول کارهای تبلیغاتی و این حرفها بود .

بعد سر از ماهواره های اونوری در آورد البته با همان قامت و قیافه همیشگی و حالا هم که با شبکه "تی وی پرشیا" همکاری میکنه در کشف استعدادهای موسیقی .

به هر حال مریم نیز از هنرمندانی بود که در اندک مدت با عبور از فضای تولید و عرضه هنری داخل رو به سوی خارج از کشور آورد با این تفاوت که مریم هنگامی به آن سوی آبها نگاه کرد که در این ور رو به افول گذاشته بود و این شاید بخشیش مربوط بشود به دور شدن او از آنتن تلوزیون . چون به جرات میشه گفت بخش زیادی از دلیل محبوبیت شعرهای مریم خوندن اونها بود با صدای خاص خودش و مردم شیفته بودند اشعارش رو با صداش بشنون و در عین حالی که شعرش رو میشنوند قیافه خاصش رو هم ببینند .

بگذریم از این مختصر توضیحات در مورد مریم :

.............

چند وقت پیش برای قدم زدن از سمت پل مدیریت زدم به بلوار فرهنگ و از انجا تا میدان بالا آمدم و رو به سمت بیست و چهار متری .

سربالایی بود و طی طریق نفس گیر رفتیم تا دشت بهشت و برگشتیم .

مسلما سقوط از صعود راحت تر است و بازگشت شاید نیم رفتن زمان برد . دوباره به میدان که رسیدیم پیچیدیم سمت راست و گفتیم از علامه شمالی بگذریم .

نگاهکی هم از جنس گذران وقت به مغازه ها انداختیم تا شاید دراین دقایق محدود یهویی نیازی و خواسته ای بوجود آید و در نهایت با خرید کالایی این نیاز را پاسخ دهیم که القصه آن شب نیازی حادث شده بود .

در حین گذر در پاساژسهیل بودیم که ورود دو نفر به پاساژ توجهم را جلب کرد . یی از آنها در شب تاریک عینکی آفتابی زده بود که خوب در این روزگار کمتر باعث تعجبه .

نزدیک ترکه شدند شناختمش ،مریم حیدرزاده بود. به اتفاق(فکر کنم) خواهرش برای خرید اومده بود .

وارد مغازه ای شدند که من نیز داخل آن بودم . دوستی داشتم که فروشنده این مغازه بود و داشتم با او گپ می زدم . دو خواهر وارد شدند  و سمت لباسها رفتند. مریم یکی یکی لباسها را در دست می گرفت و لمس می کرد و از خواهرش می پرسید :این چه رنگیه ؟ و خواهرش در مورد رنگش و خصوصیات دیگه آن توضیح می داد . به خواهرش گفت که لازم نیست در مورد خصوصیات لباس توضیح بده چون با لمس کردن اون می تونه بفهمه که چه شکلی هست و فقط کافیه در مورد رنگش بگه .

برام جالب بود ببینم چطوری خرید میکنه این دختر و اینکه چرا اینقدر تاکید روی رنگ داره و چطوری جنس و نوع مدل دوخت رو با لمس تشخیص میده برای همین کمی تامل کردم ببینم عاقبت کدوم مدل رو انتخاب میکنه .

اگر تعریف نباشه درمعرفی لباس و انتخاب لباس زنانه و مردانه کمی تا قسمتی خوش سلیقه ام و با توجه به خصوصیات و قیافه مریم یه لباس رو تو ذهنم در نظر گرفتم براش و منتظر شدم تا انتخاب کنه .

نتیجه می دونید چی بود :دقیقا همون لباس رو انتخاب کرد .

........

حالا چرا اینو نوشتم ؟ خواستم بگم که علاوه بر چشم طبیعت بین ما چشمی بصیرت بین هم داریم که به آن چشم دوم می گویند . چشم دوم پردازشگر خوبی است و خروجی تولیداتش تجسم است در ذهن و این نوع نگاه در برخی قویتر و در مواردی بسیار قویتر از دیگران است .

به نظرم آمد که در مریم این نوع نگاه بسیار قوی است و این را حتی در اشعارش (که البته من زیاد دوستشان ندارم ) نیز می توان فهمید . توصیفاتش از آفتاب و رنگ و طبیعت و سبزی و باران و دریا را بخوانید تا متوجه شویدچه می گویم . مریم گویا در کودکی کوتاه مدتی بینایی داشته و بعد بخاطر بیماری بخش زیادی از بینایی را از دست داده است و بنابراین تجربه رنگی قوی در ذهن برای پردازش و سرایش این اشعار رنگی ندارد و هر آنچه می بینید حاصل چشم دیگرش است . موفق باشد .

 

 

 حکایت دوم – جان آدم ها برابر نیست

 

وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، همه خشمش یکجا فرو نشست .زن پزشک ،زیبا ،خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاسخ دیگران گفت : جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به جای او ،این مردک را بکشند .همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .   (نقل از بلقیس سلیمانی)


 
ما چه می خواهیم ؟ قهرمان یا ضد قهرمان
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧  

ما چه می خواهیم ؟ قهرمان یا ضد قهرمان

یکی از آخرین عکس های قطبی وهمسرش در یک میهمانی در تهران

بار دیگر کسی آمد و فریاد زد که من قهرمان نیستم و آنچه را که مردم در آمال خود داشتند را در هم شکست و رفت . او اولین نفر نبوده و مسلما آخرین نفر نیز نخواهد بود .قبل از او نیز مردم خیلی ها را قهرمان خود فرض کردند که در اندک مدتی با آنچه در ذهن خود از وی ساخته و پرداخته بودند متفاوت و گاه متضاد در آمد .

این خصوصیت ایرانی جماعت است که همیشه دنبال قهرمان است و آنچه را که خود نداشته در قامت قهرمانش می جوید ولی تا به کی ؟

"خاتمی" بارها فریاد زد که من قهرمان نیستم (البته پس از آنکه مردم در یک سیر چهارساله او را قهرمان خود می نامیدند و از او تصور کارهایی دشوار را داشتندکه او نمی توانست از پس انجامشان برآید ) و بارها گفت ملت ایران قهرمان نمی خواهد اما انگاری همه منتظرند که کسی از جایی برانگیخته و نازل شود تا همه چیزمان بر وفق مراد باشد . اگر اوضاع اقتصادی یا سیاسی خراب است مردم در تصورند که ابرمردی قهرمان خواهد آمد که اوضاع را درست می کند . اگر اوضاع ورزش و فوتبال خراب است و بی ادبی در ان موج می زند و به یکباره مردی چون "قطبی" می آید که با ادب و احترام و در کمال سلامت و حرفه ای گری تنها کار خود را دنبال می کند (که باید اینگونه نیز باش ولی اینجا نسیت )به یکباره می شود قهرمان ورزش و ادب .

در ایران هر که کارش را درست و سالم انجام دهد و چهره شود، قهرمان می شود اما این قهرمان پروری با ضد قهرمان سازی که باید دو لبه تیغ باشند و از جانب دو تیم و گروه و دسته مجزا هدایت شوند در ایران همه از جانب یک دسته و گروه بزرگ به نام "ملت" انجام می شود . مردم قهرمان را می سازند و بعد همان قهرمانرا ضد قهرمان می کنند .

اینبار نوبت "قطبی" بود که آمد ،"قهرمان" شد ،رفت ،دوباره آمد و "ابر قهرمان" شد و حال که رفته از نظر ما قامت یک ضد قهرمان را پوشیده در صورتیکه "قطبی" همان هست که بود همچون "خاتمی" که همچنان همان است که هست و هیچ فرقی (جز کهولت سن ) با گذشته نکرده است . اما این دو یک بزرگی داشتند که هیچگاه خود را قهرمان ندانستند و "خاتمی" عزیز خود فریاد زد که: "من قهرمان نیستم و ملت ایران به قهرمان نیاز ندارد و انچه بیش از همه به آن نیاز دارد خرد ورزی است ." این زیباترین جمله ای بود که از خاتمی بصورت حضوری شنیدم .

خاتمی را در هشت سال دوره کاریش دوبار دیدم و این جمله را در آخرین روزهای کاریش در دولت دوم از او شنیدم .

 

 

 توضیح – اول -این یادداشت رو به مناسبت سالروز تاریخی هشتم آذر۷۶ نوشتم . فکر نکنم هنوز از حافظه تاریخی این ملت پاک شده باشه :"بازی ایران و استرالیا" .شیرین ترین نتیجه مساوی تاریخ بازی های فوتبال جهان که از هر بردی برای ما شیرین بود .یادتون هست اون غوغا و شادمانی قشنگ را . چه روزی بود ! یادش بخیر . دوم -یکی از آخرین عکسهای قطبی را در ایران دیدم(این عکس در یک میهمانی خیریه گرفته شده است )به یکباره تصمیم گرفتم یادداشت رو که قرار بود در مورد حافظه تاریخی بنویسم رو با نگاهی به افشین قطبی در مورد قهرمان های ما ایرانی ها بنویسم . می دانم که پیش از این خیلی در مورد قطبی وفرهنگی که  در ورزش بنا نهاد حرفهای زیادی زده اند  . سوم – مقایسه قطبی و خاتمی نیز پیش از این انجام شده بود و چیز جدیدی نیست که اولین بار من اینجا نوشته باشم ولی هر کس برای این مقایسه دلایل و استدلال های خاص خود را داشته است .

 

 

 

 


کلمات کلیدی: خاتمی ،قطبی
 
جزر و مد
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧  

 جزر و مد

به دعوت دوستی رفته بودم "چابهار" . سرزمین سحر انگیزیه با جاذبه های بسیار . یکی از جاذبه هاش تپه های عجیبشه که شمارو یاد ژوراسیک پارک می اندازه با مارمولک های باحالش .

و زیباترین جاش ساحلشه که تو شبها می تونی در آرامش کامل بشینی بهتماشای ستاره ها ودیدن آب دریا.

و نیز آدمی به نام "حجت" هم یکی از جاذبه های این محیطه که هر کس گذارش به اونجا افتاده باشه حتما دیده این موجود رو و یا فیلم هایی ازش دیده و مطالبی در موردش خونده . فکر کنم تو جشنواره فیلم فجر پارسال هم یک فیلم راجع به زندگی "حجت" ساخته بودند . (فیلم انتظار زمین )

حجت یکی از جاذبه های دیدنی چابهار شده.حالا چرا نمی دونم ؟؟

جوان عاشق پیشه ناکام از عشق پای پیاده از شمال رخت بربسته و بیست  سال پیش به چابهار آمده و حالا در حاشیه آن بصورت بدوی و همچون انسان های اولیه زندگی می کند . لخت است و برای خود خلوتگاهی از سنگ ساخته و همانجا زندگی می کند و از هیچگونه وسایل زندگی مدرن امروزی انسانها استفاده نمی کند. اغلب خوراکش از راننده های رهگذر تامین می شود و راننده ها گاه سیگار و عذایی به او می رسانند .و اگر نرسانند هم هیچ !

وارد خلوت تنهاییش که شدم برایم جالب بود عکسی از "سیبل جان" بر گوشه دیوار نصب کرده بود.

گفتم :این را می شناسی !

گفت :نه ولی زیباست !

از همه اوضاع سیاسی و اقتصادی جامعه خبر داشت و مرجع اخبار و اطلاعاتی که داشت را رهگذران و آدم های بیکاری مثل من می دانست که گاه و بی گاه اینجا می آمدند.

برای اولین بار با "هادی" رفتیم کنار ساحل . یک رستوران ساحلی داشت که تا نزدیکی صبح باز بود . شامی خوردیم و دراز کشیدیم .

"هادی" گفت: وقتشه قلیونی بکشیم و نگاه کنیم به امتداد حرکت آب . الانه که جزر و مد شروع بشه . تو تا حالا ندیدی خیلی زیباست .

گفتم :قلیان نمی کشم .

گفت :می کشی خوب هم می کشی رطوبت اینجا آدم رو وسوسه می کنه . بکش و به آب نگاه کن!

و بعد سفارش دو قلیان داد . برای اولین بار قلیان می کشیدم. با هر چه دود بیگانه بودم . کمی گلویم را سوزاند و به سرفه افتادم .

گفت :اولش آرام آرام بکش .

و خودش مشغول شد  . گرم صحبت شدیم و قلیان کشیدن . از هر دری سخنی می گفتیم و حرفی به میان می آمد . از کارهایی که نکرده بودیم و از کارهایی که کرده بودیم و نتایجی که به همراه داشت یا نداشت .

ساعت به سه بامداد می رسید و من تازه فهمیده بودم این لامصب (قلیان )چیه و هادی سفارش دومین قلیان را داده بود .

آنقدر گرم حرف زدن بودیم که نفهمیدم چه بر من گذشت . هادی مرا به خود آورد و گفت راستی آب را دیدی؟ گفتم :نه

گفت :پسر من تمام این دو هزار کیلومتر تو را آورده بودم اینجا برای دیدن این صحنه .

آب حدود بیست سی متری عقب کشیده بود . خیلی برایم عجیب بود . اولین بار بود می دیدم این صحنه را .

گفت پاشو بریم نزدیک ساحل . پای به جایی گذاشتیم که آب ساعتی قبل آنجا را پوشانده بود و تا آخرین نقطه عقب نشینی آب رفتیم .

ساعت از چهار گذشته بود که به آپارتمان من رسیدیم . هادی می گفت خسته ام و حوصله ندارم برم خونه همین جا میخوابم فقط قبل از یازده بیدارم کن که ظهر جلسه مهمی دارم .

گفتم :اگر بیدار بشم حتما .

چشم که باز کردم ساعت چهار عصر بود .دیدم صدای خر خر هادی بلند است .

- بابا پاشو جلسه داری !

هر چه کردم بلند نشد . عاقبت ساعت 9 شب از خواب بلند شد . موجود عجیبی بود و به هیچ عنوان نمی توانست از هر گونه تاخیری و لغو جلسه ای چشم پوشی کند اما اینبار تقصیر خودش بود .

زنگ زد و جلسه را انداخت برای 12 شب با یک معذرت خواهی ساده از حاضرین جلسه و خیلی ساده باهم رفتیم جلسه . رفتم تا باورم شود که واقعا ساعت 12 شب در دفترش جلسه تشکیل داده .

با حرارت و شور عجیبی جلسه را تا ساعت سه بامداد ادامه داد. جلسه که تموم شد با انرژی زیاد گفت :بریم "هتل لیپار" یه دست بیلیارد بزنیم !


کلمات کلیدی: چابهار
 
پاسخ به سئوال دکتر”س”:علی عابدینی کجاست ؟؟
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  

پاسخ به سئوال دکتر”س”:علی عابدینی کجاست ؟؟

ای علی عابدینی ؟ای بچه محل صمیمی کجایی؟؟ 

دکتر”س” یکی از معروفترین پزشکان یکی از همین شهرهای جدید چسبیده به تهران خودمان است .

بیماران زیادی را هر روز ویزیت می کند و بسیاری به او و دست شفابخشش اعتماددارند .می گوید : تا اینا رو به یه سرم نبندی و یه چیزی به ماتحتشون تزریق نکنی خوب بشو نیستند . اینا شرطی شدن به این چیزا خوب بهتره ما . و این شیوه درمانش همیشه مورد اختلاف دکتر”س” و دکتر (دوست خوبم )بوده و هست .

دکتر اصولا اعتقادی به تجویز دوا نداره و معتقده باید با کمترین تجویزی بیمار را درمان کرد و میگه اصولا خیلی از حالاتی که بیمار از اون به عنوان بیماری شکوه و شکایت می کنه ناشی از بد غذا خوردن و یا حالات خاص عصبیه .

و این سبک معالجه دکتر گویا در آن شهر موثر نیفتاد . چون رقیبی مثل دکتر”س” داشت که مرتب بیمار را به هر نوع دوایی (که بی خطر باشه !)می بست و بیمار بعد از دقایقی با صرف چند هزار تومانی احساس خوب بودن پیدا می کرد و می رفت .

دکتر نتونست اونجا دوام بیار و مطب رو بست و برای همیشه کار طبابت و معاینه بیمار در مطب  رو کنار گذاشت ولی در عوض دکتر”س” ماند و با قدرت به کار ادامه داد .

بیش از ده سال بود که دکتر" س" را ندیده بودم . 10 روز پیش بود که در یک میهمانی در خانه دکتر او را دیدم . تقریبا هیچ فرقی نکرده بود با همان هیکل و جثه و قیافه . من را نشناخت و مثل دیگر میهمانان با من دست داد و اول کتش را دراورد و نشست و بعد رو به برادر دکتر کرد و گفت :چقدر می دی همین الان کف پای بچه ات رو اینجا لیس بزنم .

دکتر که میهمان های دیگری را هم به مجلس دعوت کرده بود و با آنها رودرواسی زیادی داشت یه دفعه رنگش پرید و هی به "س" اشاره کرد ولی "س" توجهی به اشارات نداشت .

برادر دکتر هم گفت :صد تومن میدم .

گفت :بده !هر کی نده ؟

و برادر دکتر از جیبش یک اسکناس کهنه صد تومانی بیرون آورد و به دکتر”س” داد .

دکتر”س” پول را گرفت و در جیبش گذاشت و در میان حیرت همه میهمانان پسر بچه چهار ساله را که روی زمین مشغول بازی بود بغل کرد و روی صندلی نشست و بعد جورابش را درآورد و شروع کرد به لیس زدن پای بچه .

بعد با خنده رو به پدر بچه کرد و گفت :احمق ضرر کردی . چه پای خوشمزه ای بود حتی اگر پول نمی دادی هم لیس می زدم .

چشم های سی نفر میهمانان حاضر در مراسم چهار تا شده بود . باورشان نمی شد دکتر”س” در حضور این همه میهمان که هیچ کدام پیش از این سابقه آشنایی با هم نداشتند چنین کاری کند اون هم در حضور زن و دو بچه اش . دخترهای دکتر کمی از کار پدر خندیدند و همسرش نیز با خونسردی لبخندی زد .

بچه با پای بدون جوراب روی زمین ولو شد و بازی کرد و نیم ساعت  دیگر رفت تو بغل دکتر”س” و گفت :میشه دوباره پای منو لیس بزنید ؟

دکتر”س” گفت :چرا نمیشه عمو و رو به جمع کرد و گفت :آقایون و خانم ها چقدر می دید این بار پای این بچه رو لیس بزنم . اون دفعه فرق می کرد پای بچه تمیز بود ولی حالا همتون شاهد هستید چون بچه جوراب پاش نکرده ،پاش کثیف شده و رنگ سیاه کف پای بچه گواه این موضوع است .

میهمانها نمی دانستند چی بگند و متعجب نگاه می کردند .

برادر دکتر گفت :تو بلیس منم به جاش میگم پسرم برات یه آروغ بزنه .

و دکتر گفت :معامله خوبیه .اوکی !

و دوباره شروع کرد به لیسیدن پای بچه .

و بعد پدر رو به بچه کرد و گفت :باب جون واسه دکتر یه آروغ بزن .

بچه چند باری تلاش کرد و نتونست و به پدر گفت :بابا نمیشه لطفا یه مقدار نوشابه یا آب بیاریدواسه من ؟

پدر بچه واسه پسرک کمی نوشابه آورد و او در میان حیرت میهمانان آروغی برای دکتر زد . دکتر شروع کرد به تشویق پسرک و در میان حیرت همه زد تو سر خودش و گفت :ای خاک بر سر من که پدری نکردم واسه دخترهام . دخترهای من حتی بلد نیستن آروغ کوچولو بزنن!

و رو کرد به سمت دخترانش و گفت :خاک بر سرتون ببیند این هم بچه است و شما هم بچه . خاک تو سرتون .

بچه های دکتر قاه قاه می خندیدند . میهمانها هنوز متعجب بودند . هضم رفتار دکتر”س” برای کسی که اولین بار او را می بیند، در روزهای اول دشوار است بنابراین از میهمانان این مراسم کوتاه دو ساعته انتظار نمی رفت که راحت آن صحنه هایی را که می دیدند باور کنند و نمی دانستند چه عکس العملی از خود نشان بدهند .

من و اونایی که قبلا دکتر"س" رو می شناختند فقط داشتیم می خندیدیم به کارهای دکتر و قیافه سایر میهمانان .

دکتر که که میزبان بود فقط حرص می خورد و می دانست که اگر بصورت جدی به دکتر”س” تذکر بدهد او بدتر خواهد کرد  دیگر نمی تواند او را کنترل کند .

بعد از این شروع کرد به بازی با بچه های حاضر در میهمانی و همشون را سر ذوق آورد . ساعاتی از میهمانی گذشته بود که تازه منو شناخت و گفت :فرزاد تویی ؟پسر چقدر تغییر کردی اصلا نشناختمت !!

و در میان این خنده و شوخی ها وقتی که یکی از میهمانها بحثی جدی را در مورد فیلم های سینمای ایران آغاز کرد و به فیلم "هامون" رسید ، یه هویی جدی شد و گفت راستی یاد "هامون" بخیر .چه لذتی بردیم از چند ده بار دیدنش تو سینما و ویدئو .راستی "علی عابدینی" کجاست ؟چی شد ؟دیگه تو هیچ فیلمی ندیدمش :"ای علی عابدینی !ای بچه محل صمیمی ! ای آقای من ...چی شد که یهو غیبت زد !" و شروع کرد این قسمت از دیالوگ هامون رو به دقت و بدون پس و پیش گفتن . توصیف قیافه حاضرین در این صحنه که دکتر "س"کاملا جدی شده بود خیلی سخته !

خواست بهش از علی عابدینی بگم و اینکه چی شد؟ دیدم ممکنه دست بگیره و یه بازی جدیدی رو شروع کنه .این بود که سکوت کردم و گفتم ازش خبری ندارم .

میهمانی تمام شد و خداحافظی کردیم و احتمال زیاد داره تا سالهای بعد هم دکتر”س” را نبینم . کلی خندیدم از کارهاش (و طبیعیه که بخشی از اونها رو که صد البته از این چیزهایی که نوشتم باحال تره بدلیل معذوریت هایی نمی تونم اینجا بنویسم )و این خندیدن غنیمتی بود تو این حال و فضا .

و به عنوان هدیه و پاداش خنده هایی که بیشترش ور تو اون میهمونی به اون مدیونم پاسخ سئوالش رو اینجا می دم.می دونم که به احتمال زیاد این نوشته رو نمی خونه ولی خیلی از دوستهای پزشکش مشتری ثابت اینجان و ممکنه بهش اطلاع بدن .نمی دونم ولی بازم ازش ممنون .

 

راستی علی عابدینی کجاست ؟؟؟

پیدا کردن او خود حکایتی دارد،چرا که دقیقا مثل "حمید هامون" شده.نشانه‌هایش هست  ،اما خودش نیست.او(اکبر مشکاتی یا مشکوتی) در کرج زندگی می‌کند و زن و دو بچه دارد ولی سالهاست که زندگی اش را وقف مردم قاسم آباد کرده است.آنجاهمه او را می شناسند و دوستش دارند.آن کلبه‌ی کنار دریا که در فیلم هامون دیده بودیم زیر آب رفته است و او یکی دیگر درست کرده که هنوز تمام نشده است.یک اتاق در قاسم آباد دارد و یک کلبه هم بالای کوه اجاره کرده است و اکثر وقتش را به تناوب در این کلبه ها می گذراند.او جاهایی را در کوه برای خودش دارد که به تمرکز و مراقبه می‌گذراند.

"اکبر مشکوتی" همچنان محبوب جوانان است و هر از گاهی هنرمندان سینما و تئاترو فیلمسازان جوان به دیدن او می‌آیند و از او در ساختن فیلم کمک می‌گیرند.خودش می گوید هنوز خیلی‌ها به دنبال "علی عابدینی" هستند در صورتی که این نقش برایش تمام شده است.مشکوتی می‌گوید آن دوره را سالها پیش از سر گذرانده است و دیگر برایش جذابیت ندارد و "علی عابدینی" را باید برای نسل‌های دیگر بگذاریم.

مشکوتی سالها در انگلیس زندگی کرده است و چندین بار به آلمان و آمریکا و کانادا سفر کرده،او اهل سفر و مراقبه و موسیقی است و از سالها پیش به کار ساختن فیلم‌های تبلیغاتی مشغول بوده است. یکی دو فیلم مستند هم ساخته و فیلم سلطانیه یکی از این فیلم‌هاست و آهنگساز چند فیلم کوتاه و بلند نیز بوده است.مشکوتی در رشته معماری تحصیلات آکادمیک دارد و طرح‌های زیادی برای ساخت خانه‌های ارزان و راحت دارد.مشکوتی ۶۳ساله است ولی مثل یک جوان 20 ساله سرشار از انرژی و امیدوار به زندگی است. فیلم می‌بیند و کتاب می‌خواند و ساز می‌زند.تنبورش را همیشه با خودش دارد و هر که خواهان سازش باشد برایش می‌زند.او اهل گله کردن نیست ولی دوست داشت اگر کسی مهرجویی را می‌بیند از قول او بگوید :

کجایی رفیق قدیمی؟چرا حال مارا نمی‌پرسی؟

 

نتیجه گیری اخلاقی :میشه دنیا رو زیاد سخت نگرفت و اززندگی در همه حال لذت برد. این فلسفه دکتر"س"هست و در تمام اوقات زندگیش سعی داره از زندگیش لذت ببره و به اطرافیانش شادی رو هدیه کنه .و دیگه اینکه میشه در عین اینکه همه تورو شوت و بی خیال دنیا می دونن در لحظه هایی از اون قالبی که همه تو رو با اون میشناسن بیرون بیای و از غصه های درون بگی .حتی برای چند لحظه !مگه نه ؟


کلمات کلیدی: علی عابدینی
 
کاتب "سلطان و شبان" و"عارف قزوینی "شهریار"راوی مرگ شد
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧  

کاتب "سلطان و شبانو"عارف قزوینی  "شهریار"راوی مرگ شد

 

"احمد آقالو"هنرمند پیشکسوت عرصه های رادیو، تلویزیون، سینما و تئاتر ایران، ساعت 35/21 یکشنبه سوم آذر در سن 59 سالگی به دلیل بیماری در منزل شخصی اش دارفانی را وداع گفت.خبر را دقایقی بعد از مرگش شنیدم شاید حدود بیست دقیقه بعد از مرگش .در حین رانندگی بودم که رادیو ناگهان برنامه اصلی را قطع کرد و خبر را داد . متاسف شدم از شنیدن خبر .

آقالو را دوست داشتم از صدای دلنشینش لذت می بردم و عاشق کارهاش بخصوص تله تئاترهای تلوزیونیش بودم .

یام می آید همین اواخر یک تله تئاتر با بازی او و "مهدی هاشمی" از شبکه چهار پخش شد که در مورد دو بازیگر بازنشسته تئاتر بود که هر دونیز دچار بیماری بودند و قرار بود بعد از سالها آخرین اجرای خود را انجام دهند و با وجود اینکه چندین سال با هم همکار بودند دچار اختلاف نظرهای زیادی بودندکه این خود دستمایه تله تئاتر جذاب شده بود .

اما از کارهای سینمایی آقالو عاشق نقشش تو فیلم "گاهی به آسمان نگاه کن" از "کمال تبریزی" هستم که متاسفانه این فیلم خوب دیده نشد و البته نقش "عارف قزوینی" را در سریال "شهریار" هم خوب ایفا کرده بود."احمد آقالو" در سال های اخیر به دلیل شدت یافتن بیماری سرطان استخوان کمتر صحنه تئاتر، تلویزیون و سینما ظاهر می شد و فعالیت خود را به نمایش های رادیویی محدود کرده بود. او متولد 1328 قزوین، فارغ‌التحصیل تئاتر از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران بود.وی فعالیت هنری خود را پس از گذراندن یک دوره بازیگری در هنرستان آزاد هنرپیشگی دانشکده هنرهای دراماتیک آغاز کرد.

مشهورترین نقش آفرینی او ایفای نقش کاتب در سریال تلویزیونی "افسانه سلطان و شبان" به کارگردانی داریوش فرهنگ بود که در اوایل دهه 60 پخش شد و طرفداران زیادی داشت. خدایش رحمت کناد