پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

هفت یا هشت تا پراکنده نگاری در پریشان حالی
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸  

هفت یا هشت

تا

پراکنده نگاری در پریشان حالی

 

پراکنده اول - چه می دانم چه مرگم شده

چه می دانم چه مرگم شده بود این چند روز گذشته که هر چه کردم دستم به قلم /نه همون کیبورد نرفت که نرفت . هی خواستم چند خطی بنویسم و بزارم اینجا بلکه جماعتی که این چند روز اخیر می آیند و می روند و چیز تازه نمی بینند کمتر فحش و لعن و اَه نثارم کنند.

وقتی نمی آید، نمی آید و در چنین حالتی دست و مخ با هم کاملا هماهنگ هستند و تو هر چقدر که زور بزنی هم نمی توانی کاری را از پیش ببری ...خوشحالم که این پریود در لحظه اکنون تمام شده است و من می نویسم ...این یعنی که هنوز هم هستم ..و این یعنی فعلا تو این دنیا یک هدردهنده صرف اکسیژن نیستم .

و لابد می توانید حدس بزنید که دلیل این چند روز ننوشتن چه می تواند باشد . در این چند روز شاهد حوادث تلخ و غم انگیزی بودیم و در صفحه تاریخ این کهن بوم و بر صفحاتی تلخ و ناگوار ثبت و ضبط شد که در آینده چیزی جز شرمساری برای عده ای و غم و اندوه برای عده دیگر باقی نخواهد گذاشت .

 

 

پراکنده دوم - این عزاداری ها /این مداحان

چند روزی را در عزاداری های ایام محرم در یکی از این هیئت های عزاداری حاضر بودم .

مداحکی جوان روی منبر می رفت و چیزهای عجیب و غریبی را به عنوان مداحی بدون سند و منبع و از خود می خواند و با کارهای عجیب و غریب سعی می کرد از جماعت سوز و گریه بگیرد .

در طول این چند شب جلوی او روی زمین نشسته بودم و رفته بودم تو نخ کارهایش و به دقت به رفتار و بخصوص چشم هایش در حین کار دقت می کردم .

شب آخر هیئت بعد از اینکه با همه خداحافظی کرد به سمت من آمد و با من دست داد و گفت :تو این چند روز شما مرتب در حین مداحی به من خیره نگاه می کردید .

لبخندی زدم و گفتم: خسته نباشید .خدا قوت .ان شاا..خدا قبول کند از شما ....چطور نگاه می کردم .بد بود نگاهم ؟

جا خورد و سریع گفت : نه .به هیچ وجه ..اما نگاهت خیلی معنا داشت و خیلی حرف ها رو با خودش داشت ...

برای این جوانک مداح جویای نام و نشان این غزل حسین منزوی عزیز را تقدیم می کنم .شاید به کار او بیشتر آید :

ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران

افشانده شرف ها به بلندای دلیران

جاری شده از کرب و بلا،آمده آنگاه

آمیخته با خون سیاووش در ایران

تو اختر سرخی که به انگیزه تکثیر

ترکید در آیینه خورشید ضمیران

ای جوهر سرداری سرهای بریده

وی اصل نمیرندگی نسل نمیران

خرگاه تو می سوخت در اندیشه تاریخ

هربار که آتش زده شد بیشه شیران

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب

نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران

وان روز که با بیرقی از یک تن بی سر

تا شام شدی قافله سالار اسیران

تا باغ شقایق بشنوند و بشکوفند

باید که زخون تو بنوشند کویران

تا اندکی از حق سخن را بگزارند

باید که به خونت بنگارند دبیران

حد تو رثانیست،عزای تو حماسه ست

ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران

 

این دو مصرع آخر واقعا حیرت آور است از این حسین منزوی ِ منزوی .......

 

 

پراکنده سوم -خواب می بینم

عجیب است . خواب می بینم به زیارت خانه خدا رفته ام و زائری از زائران خانه خدا فوت کرده است . رویش را پوشانده اند و به سمت بقیع می آوردند .

من کنار در قبرستان بقیع هستم . جماعت به سمتم می آید و می گویند این زائر یک ایرانی و از کاروان خودمان است که فوت کرده است . یکی از جمع می گوید چون زائر خانه خداست و اینجا فوت کرده باید حتما در بقیع به خاک سپرده شود ولی این وهابی ها اجازه نمی دهند این کار را بکنیم .

از جماعت می پرسم :حالا این تازه درگذشته کیست ؟

یکی می گوید :چکار داری .یک بنده خدا !

می گویم:یعنی چه .شاید از آشنایان باشد .رویش را کنار بزنید ببینم کیست .

و یکی از جمع پارچه سبز روی جنازه را کنار می زند و من او را می بینم و اشک از چشمانم سرازیر می شود .

نازنین بانو پیرزنی که خیلی دوستش دارم و در تمام این سال ها هر وقت که دیدمش مرا در اغوش گرم و پرمهر خودش فشرده و من همیشه عاشق عینک ته استکانی و لبان خندانش بوده و هستم با رویی سفید و گلگون انگاری که خوابیده بود .

ما همه او را "عمه "صدا می زنیم . سالهاست که او را به این نام می شناسم . او عمه مهربان همه ماست و کسی جز خوبی و مهربانی از او ندیده و نشنیده .

در برابر جماعت بی اختیار گریه می کنم و می گویم :"من هر طور شده اجازه دفن این موجود نازنین را در بقیع می گیرم . "

یکی از جمع می گوید :این وهابی ها خیلی اذیت می کنند .

می گویم :هر طور شده با پول یا با زور و یا التماس ،اجازه را می گیرم .

داخل قبرستان می شوم و کسی را می بینم با ظاهری طالبانی و ریشی بلند و بی سبیل که ظاهرا مسئول قبرستان است و روی سکوی بلندی نشسته و در حال تکان خوردن چیزی را می خواند .

به سمتش می روم و تا می خواهم حرف بزنم با بداخلاقی مرا پس می زند . دوبار به سمتش می روم و هنوز حرف نزده با دست پسم می زند .

عصبانی می شوم و می گویم : ببین من ایرانی هستم و زائر خانه خدا.یکی از همراهان ما اینجا فوت کرده و باید در بقیع دفن شود و من آمده ام اجازه اش را بگیرم و تو باید این اجازه را به هر قیمتی (و دوبار تاکید کردم به هر قیمتی )شده به من بدهی .

نگاهی با خشونت به من انداخت و وقتی دید خیلی جدی و مصمم هستم ،از جیبش کاغذی درآورد و زیرش را امضا کرد و داد و گفت :بیا این هم اجازه نامه بگیر و برو .

گرفتم و از خواب پریدم ...بالشتک زرشکی زیر سرم از اشک به سیاهی زده بود . راستی راستی گریه کرده بودم !!!

از حاج محمد پرسیدم تعبیرش چیست ؟ گفت خواب شیرینی است .دیدن اینکه زائر خانه خدا هستی خیلی خواب خوبی است و در مورد پیرزن باید بگویم که خوشا به سعادتش ...بهشتی ِ بهشتی است ....این خواب یعنی اینکه عمرش دراز تر خواهد شد و اگر بعد از صد و بیست سال به دیدار حق شتافت جایش در همان قبرستان بقیع است . این بشر بهشتی از همان خاک بقیع برآمده و در همان جا هم آرام خواهد گرفت .

این خواب هم خودش حکایتی است عجیب و غریب ...کمتر از اینجور خوابها می بینم که تاویل و توضیح و نشانه ای را نیاز داشته باشد و اغلب پریشان است اما گاه گاهی از اینجور خوابهای جالب می بینم که در بهت و حیرتم فرو می برد .

 

 

پراکنده چهارم -یک خواب دیگر

خواب می بینم با مردی که از پشت او را می بینم و دارای قدی و موهای سیاه است  ،داخل سالنی می شویم .مردی با موهای سفید ته ریش سفید و چشم های آبی گوشه ای را که روی یک میز نشسته است،می بینم  . فوری او را می شناسم . به سمتش می روم و می گویم :چطوری سید ؟!

احمد نجفی است .بازیگر سینما که سال ها پیش اندک آشنایی و رفاقتی با هم داشتیم و مصاحبه ای با او کرده بودم .

به سمتم می آید و مرا می شناسد و روبوسی می کند و از حال من و دوستان می پرسد .

به اطرافم نگاه می کنم . مردی که با من داخل شده بود نیست و می بینم که بیرون ایستاده است .

به نجفی می گویم :شما که با هم رفیق بودید .سر سنگین هستید و قهر که رفته بیرون وایساده ؟

میگه :آره یک کمی .

میگم :سیدقهر و کدورت رو بزار کنار . بیاید با هم روبوسی کنید .

دستش را می گیرم و به سمت در می رویم و دست مردی را که همراهم آمده بود را از شانه می گیرم و این دو را به هم نزدیک می کنم . لحظه ای چشم در چشم می شوند و یکدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند .و من از زوایه کناری چهره این دو را می بینم و حالا از تعجب در حال شاخ درآوردن هستم .

تا به حال به چهره مردی که با من داخل شده بود، توجه نکرده بودم . این مرد هم همان احمد نجفی بود منتها حدود 20 سال جوانتر .تجسم کن انگار احمد نجفی فیلم گروهبان یا خط قرمز مسعود کیمیایی است که احمد نجفی پیر رادر مقابل خود می بیند .

از خواب که بیدار شدم اتفاقی  رفتم سراغ تلوزیون . تلوزیون روی شبکه 5 بود .فکر می کنید اولین تصویری که دیدم چی بود ؟تصویر احمد نجفی با موهایی سفید و ته ریشی سفید و چشمانی آبی در وسط کادر..یعنی همان تصویری که من توی خواب دیده بودم . (تصویر مربوط به تبلیغ سریال عملیات 125کار محمد رضا آهنج بود)

این را نمی دانم تعبیرش واقعا چیست ؟...دیدن یک نفر با دو چهره پیر و جوان در برابر هم ..آنهم کسی که در این چند وقت اخیر اصلا بهش فکر نکرده بودم....

 

 

پراکنده پنجم - خوابی برایم دیده اند

عزیزی خوابی دیده بود در باره من در سه شب متوالی ..شب اول در منزلمان سفره سبز بزرگی  گشوده بودیم  انگاری برای نذری یا مراسمی .دوست من که وارد می شود مادرم سه بشقاب کنار سفره می گذارد .دوست می پرسد این سفره به این بزرگی چرا فقط سه تا بشقاب ؟

من کنار سفره نمی توانم جوابش را بدهم . ناتوان از حرف زدن هستم : لالم !

فردا شب خواب دیده از جایی عبور می کنم و هر چه مرا صدا می زند جوابش را نمی دهم :ناشنوا هستم !

و شب آخر خواب دیده به منزلمان آمده و من به او توجهی نشان نداده ام . به سخن آمده و گله کرده از این بی توجهی . صدایش را که شنیده ام با گرمی تحویلش گرفته و عذر خواسته ام که متوجه آمدنش نشده ام آخر :نابینا شده ام !!!

تعبیر این خواب به نظر شما چیست ؟؟؟

دو سه نفر نظراتی داده اند ....

 

پراکنده ششم - امید

خسته و کسل و درب و داغون و پریشان و دلتنگ وغمگین روی کاناپه دراز کشیده ام . تصور کنید تجمیع این همه حس های ناخوشایند در کنار هم چه بلایی سرآدم می آورد . با بی میلی مجله ایراندختم را که به آخر هفته رسیده هنوز چند صفحه بیشترش را نخوانده ام می گشایم و سعی می کنم برای سرگرم شدن از آخر به اول چند صفحه ای را بخوانم . دستم روی صفحه ای می رود که سرذوقم می آورد ...حال می کنم ....حالم بهتر می شود ....اولین بار است که از شعر سید علی صالحی این همه لذت می برم و تر و تازه می شوم ...این جدیدترین شعر اوست :

 

زنده باد امید !

 

در ازدحام این همه ظلمت بی عصا

چراغ راهم را از من گرفته اند

اما من

دیوار به دیوار

از لمس معطر ماه

به سایه روشن خانه باز خوام گشت

پس زنده باد امید !

 

در تکلم کورباش کلمات

چشم های خسته مرا از من گرفته اند

اما من

اشاره به اشاره

از حیرت بی باور شب

به تشخیص روشن روز خواهم رسید

پس زنده باد امید !

 

در تحمل بی تاب تشنگی

میل به طعم باران را از من گرفته اند

اما من

شبنم به شبنم

از دعای عجیب آب

به کشف بی پایان دریا رسیده ام

پس زنده باد امید !

 

در چه کنم های بی رفتن سفر

صبوری سند باد را از من گرفته اند

اما من

گرداب به گرداب

از شوق رسیدن به کرانه موعود

توفان های هزار هیولا را طی خواهم کرد

پس زنده باد امید !

 

چراغ ها ،چشم ها،کلمات

باران و کرانه را از من گرفته اند

همه چیز

همه چیز را از من گرفته اند

حتی نومیدی را ..

پس زنده باد امید !

 

 

پراکنده هفتم و آخر – هورا ....لاله را دیدم !!

Forgive me if i hurt your heart" " از آهنگ های محبوب منه ....

لاله پورکریم آمده لس آنجلس . به دعوت سفارت سوئد در آمریکا و اجرایی در سفارت خانه و بعد اجرای کوچکی هم در لس آنجلس برای ایرانی های آنجا .

این دخترک انزلی چی نازنین یکی از خواننده های محبوبمه که از صدایش لذت می برم و بارها و بارها صدایش را شنیده ام .

دیدن چهره ساده و شیرینش با آن فارسی حرف زدن سخت و دست و پاشکسته اش اصولا حال آدم را خوب می کند و شنیدن آهنگ های انگلیسی /سوئدی /لاتین و حتی فارسی اش زوایای مختلفی از ظرافت صدای این دخترک را روبرویمان قرار می دهد برای لذت بردن و آفرین گفتن !

به قول عزیزی بعد از دیدن قیافه معصومانه  و شنیدن صدای پرجذبه اش نمی توانی او را دوست نداشته باشی ..این خصوصیت خاص لاله است !!!!

یکبار به یکی از دوستانی که در سوئد مقیم است و اصرار دارد که به آنجا بروم گفتم : اگر یک روز گذارم به سوئد-اون سرزمین یخ زده - افتاد بدان که دلیل اولش دیدن این دخترک انزلی چی با صدای غریب است و احتمالا دلیل دوم وآخرین دلیل دیدن تو ...وگرنه این سوئد شما که دیدن ندارد !

لاله پورکریم

 

توضیح - بیشتر درباره لاله پورکریم :لاله پورکریم, آهنگساز, هنرپیشه و خواننده, متولد سال1361, فرزند هوشنگ پورکریم , محقق و جامعه شناس و نقاش اهل بندرانزلی است که در سال 1373 در غربت درگذشت.لاله یکساله بود که همراه والدینش ایران را ترک کرده, مدت کوتاهی در جمهوری های آذربایجان و بلاروس اقامت گزیده و سرانجام به سوئد رفته و در آنجا مستقر شدند. لاله تحصیلات خود را در رشته موزیک در شهرگوتنبرگ با موفقیت به اتمام رساند , اولین کار هنری خود را با بازی درفیلم بسیار موفق و پرفروش "یالا, یالا" شروع کرد. لاله از 14 سالگی بود به موزیک روی آورد. ابتدا با ساکسیفون شروع کرد و بعد گیتار و پیانو را آموخت.او استعداد شعر گفتن را از پدر به ارث برده و آهنگسازی و تنظیم و ترانه سرایی را با هم انجام می دهد . تاکنون دو سی دی موفق وپرطرفدار اینویزیبلinvisible و لایو تومارووlive tommarow لاله منتشر شده اند, لایو توماروو چندین هفته در صدر لیست ترانه های محبوب سوئد قرار داشت. در سال 2005 بعنوان بهترین هنرمند زن در فستیوال راک سوئد انتخاب شد. وی همچنین به عنوان بهترین هنرمند سال توسط شنوندگان رادیویی کانال 3 سوئد انتخاب شد. لاله به چهار زبان انگلیسی, سوئدی, اسپانیایی و فارسی می خواند, کار او مخلوطی است از پاپ، جاز،و دیگر شاخه های موزیک با ابیاتی فولکلوریک که از فرهنگ فارسی و سوئدی بهره گرفته است.

 -----------------------------------------------

 و ختم کلام

نمی دونم چرا بی خودی نگرانشم . احتمالا حالا رفته و در هزاران مایلی منه .

دلیلی برای نگرانی در موردش نمی بینم، اما چرا نگرانشم ؟؟ نگرانیم از جنس نگرانی پدری برای دخترشه یا مادری برای پسرش یا شاید برادری برای خواهرش  ...می دونید چی می گم ...یه جوراییه ....بهم گفت زود میره و زود میاد..اما من دیگه به این حرفها زیاد باور ندارم و این جور قولهای لب مرزی رو قول نمی دونم  ...اون که تو این آب و خاک نباشه یعنی بخشهای دیگه ای از حس های خوبم از این مرز بیرون رفته ،

آخه ای مرز پرگهر خیلی سخته نگه داشتن این حس ها تو بطن خودت ؟!!!!!!!!!

...برگرد و بمان خواهرکم !!


 
قبل از یلدا
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸  

توضیح- پست تقدیم به سپهر عزیزم .پسرک باهوش و شجاع و بسیار غمگین این روزهامان/با احترام فراوان ف.ح

 

قبل از یلدا

 

یلدا را باید تنها بود و تا به صبح در آرامش و آسایش چای تلخ نوشید و حافظ خواند و فکر کرد و نوشت و فیلم "شب یلدا "ی کیومرث پوراحمد را دید و بعد....

این رسم و مرام و برنامه چهارسال اخیر من و شبهای یلدای ام بوده و هست و نمی خواهم و نمی توانم چنین بزم یلدایی ام را به هم بزنم و به همین دلیل است که در طول یکی دو سال اخیر هم اگر از جانب دوستان و یاران دعوتی بوده به محفل شبانه یلدایی بدون هرگونه درنگ و مکثی رد کرده ام و نرفته ام .

شاید به خاطر اینکه می خواهم در این بلند ترین شب سال کامل و جامع خودم با خودم باشم و خلوت کنم .چه می دانم !

.

.

امسال اما رسم شب نشینی یلدایی را برای دیدن دوست عزیزی سعی کردم به جای آورم و برای اینکه با برنامه خودم تداخلی نداشته باشد این رسم یلدایی را بیست و چهارساعت زودتر انجام دادم .

بعد از خبر تلخ صبح روز یکشنبه  که همه مان را شگفت زده و پریشان و غمگین کرد بنا به عهدی که با خودم گذاشته بودم تصمیم گرفتم برنامه از گیش تعیین شده برای دیدن دوستم را به هم نزنم و بر سرعهد باقی بمانم.

شب مراسم یادبود چهلمین روز درگذشت پدر "محمود شهریاری" بود و برای این مراسم دعوت شده بودم .

اول وقت به اتفاق یکی از دوستان در مراسم حاضر شدیم تا فاتحه ای برای روح مرحوم "علی شهریاری" بخوانیم.

نکته جالب این مراسم حضور هم زمان دو ایرج بود :"ایرج حسابی" و "ایرج" خواننده ترانه های ماندگار و نوستالژیک پدرها و بزرگترهامان .

از "ایرج حسابی" خاطره ای خوب ندارم و به همین دلیل وقتی چشم در چشم شدیم سعی کردم با بی اعتنایی از دایره نگاهش خارج شوم و در طول مراسم او را کاملا نادیده بگیرم .

هنوز هم معتقدم این دوست قدیمی باید برای فامیلش پیش وندی انتخاب کند .من خودم "نا" را پیشنهاد می کنم .

شاید اگر ایرج خواجه امیری را جای دیگری برای اولین بار می دیدم اتفاق بهتری می افتاد و گپ و گفتی هم با هم داشتیم اما اینجا حس و حال خوبی از دیدن ایرج به من دست نداد .

دیدن ایرج خواننده قدیمی در این مراسم برایم کمی عجیب بود اما بعد که فهمیدم  دلیل دوستی محمود و ایرج چیست تازه گرفتم موضوع چیست . داستان جالبی است این رفاقت و آشنایی که بنا به دلایلی نمی توانم اینجا بازگو کنم .

از مراسم زود و قبل از شام زدیم بیرون و دوستم را تا جایی رساندم و رفتم سر قراریلدایی .

.

.

.

آدرس نداشتم و شارژ موبایل یکهویی خالی شده بود . شانس آوردم که شارژر داشتم . جلوی یک داروخانه نگه داشتم و وارد آن شدم و بدون توجه به بقیه شارژر را به برق زدم و شروع کردم به گرفتن تلفنش و آدرس را سریع گرفتم .

زیاد دور نبود . قبل از رسیدن به رسم شبهای یلدایی کمی آجیل شب یلدا گرفتم  که دست خالی نباشم .

زنگ زدم . صدایم را شنید و وقتی مطمئن شد که خودم هستم در را گشود .

وارد لابی ساختمان شدم . در طبقه همکف واحدشان را پیدا کردم . درب کشویی واحد کشیده شده بود و چهارقفله بود .

تعجب کردم و فکر کردم اشتباه آمده ام اما در چوبی باز شده و پسرکی نازنین با پیراهنی سبز چشم در چشم به من خیره شد .

سلام کردم و جواب داد . بعد خودش را دیدم از پشت در . با زحمت سعی می کرد دستش را از درکشویی فلزی بیرون بیاورد و با کلید قفل ها را باز کند . کمکش کردم تا در باز شود و وارد شدم.

بعد از چند ماه مسافرت و گرفتاری و این همه اتفاق برای اولین بار می دیدمش .

کودک هنوز با تعجب به ما نگاه می کرد .

به او گفت : مامان عمو از دوست های بابا است !

هنوز روی مبل ننشسته بودم که به من نزدیک شدو پرسید :راستی راستی شما از دوستهای بابا هستید ؟

گفتم :آره عزیزم و خوب به دنیا آمدن و کودکی تو را به خاطر دارم .اما تو شاید منو یادت نیاد عزیزم .

مهلت نداد و یهویی پرید تو بغلم . یک آن تعجب کردم و بعد محکم به خودم فشردمش و بوسیدمش .

بهش که با لبخند به ما دوتا نگاه می کرد گفتم : این با همه اینقدر زود پسرخاله میشه ؟

خندید و گفت : با همه نه ! خیلی حسش قویه . من به حسش ایمان دارم . با معدود آدم ها است که اینقدر ارتتباط برقرار می کنه .

گفتم :حالا تو این ریخت و قیافه چی دیده ؟

گفت:لابد یه چیزی دیده دیگه بچم . من بهش ایمان دارم !

کودک که تا به حال به حرفهای ما گوش می کرد توی بغلم گردنم را به سمت خوش ففشرد و بدون مقدمه گفت : عمو ! میشه به من دیکته بگید ؟

گفتم :حتما عزیزم ! برو کتابت رو بیار !

شروع به دیکته گفتن کردم و کارش که تمام شد گپمان را شروع کردیم . دوباره رفت و آمد و پرید تو بغلم .

-عمو می خوای آلبوم عکسهای چسبدار منو ببینی ؟

:آره عزیزم .بیار ببینم !

آورد و ورق زدیم .

-عمو می شه این عکس ها رو بشماری؟ ما تا 100 شمردن رو یاد گرفتیم .

و شروع کردیم به شمردن .

با دوست نازنین در حالی صحبت می کردیم که می دانستیم کودک باهوش با تمام حواسش در حال پاییدن و گوش دادن به حرف های مااست و مادر سعی می کرد با سخت ترین و پیچیده ترین ترفندهایی که بلد بود و با جملاتی پیچیده و گاه مقلوب معنایی از دردها و رنج های خودش سخن بگوید .

وقتی که می گفت حالش خوب است و روبراه یعنی رفیق ما بدجوری داغون و خراب است و وقتی می گفت پدربزرگ کودک به زودی زود خوب می شود و سرپا ،من می خواندم که خوب شدنی درکار نیست و یا بلند شدن حداقل به این زودی ها میسر نیست .

شب یلدایی به تلخی می گذشت . در درون هر دو خراب بودیم و ویران و حالا باید هردوتامان برای این کودک با هوش نقش بازی می کردیم و نشان می دادیم که شادیم و خوشحال و همه چیز روبراه است .

کودک غصه دارد . از چشم هایش و از سخن گفتنش می خواندم . چنان کلمه بابا را مقدس وار بر زبان می آورد که تو فکر می کردی این بابایی که او دارد از شخصیت های فرهیخته این زمین است و این بابا با همه باباها فرق اساسی دارد .

واقعا به رفیقمان تبریک می گویم بخاطر همچین پسری . یادم باشد وقتی آمد برایش از چنین گنجی که تا کنون حضورش را نفهمیده و کشفش نکرده بود برایش سخن بگویم و به گوشش بخوانم که بهتر نیست به جای این همه فعالیت به این نازنین بپردازی و به شکوفایی  بیشترش کمک کنی و وقت خود را صرف او کنی .

تو این گیر و دار حالا مگر از گلویی که هی بغض را فرو می خورد چیزی پایین می رود . به اصرار او در برابر کودک به زور آجیل شب یلدا و انار می خوریم و این خوردن برای کودک یعنی همه چیز روبراه است و حداقل یک امشب اتفاق بدی نمی افتد.

لابد این برای کودکی که هر شب در هراس تکرار حوادث تلخ و ناخوشایند است خیلی با اهمیت است .

وقت وداع است . کودک از بس بالا و پایی پریده روی کاناپه خوابش برده . نمی خواهم با بوسیدنش هراسی به دلش راه پیدا کند و از خواب بپرد .

از دوستم خداحافظی می کنم و به خیابان می دوم تا از شر فروخوردن بغض راحت شوم . اینجا رهاتر از درون آن خانه ام .

فکر می کنم او نیز حالا که کودکش خوابیده راحت باشد .

آخرتا به کی باید بغضمان را فرو می خوردیم ؟

نمی دانم توی هوای سرد پاییزی چرا و چطوری و یهویی این شعر "قیصرامین پور" نازنین  توی ذهنم پیچید .شعر با صدای "ناصر عبداللهی" آن لحظات در ذهنم می پیچید:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چوگلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود مادیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان ،گردنیم

اگر خنجر دوستان ،گرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

 ===============

 پ.ن اول-  برای حضور در مراسم یادبود ناصر عبدللهی عزیز در روز 25آذر دعوت داشتم . خیلی دلم می خواست در این مراسم باشم اما به خاطر سفر نتوانستم در مراسم یادبودش شرکت کنم .یادش گرامی و جاودان .

پ.ن دوم - لینک مطلب سال گذشته من درباره شب یلدا با عنوان :

شبهای یلدایی من

---------------------------------------

بی ربط، یاد گلشیفته کردم

بهم اس.ام .اس زد که یه اسم پیشنهاد بده واسه خواهرزاده ام که تازه به دنیا اومده . درضمن به این توجه داشته باش که اسم اون یکی خواهرزاده ام که قبل از این یکی به دنیا اومده "ریحانه "است .

کمی فکر کردم و برایش تایپ کردم :"گل پونه" ...

چند ثانیه ای چیزی به ذهنم آمد و تصویر نازنینش پیش چشمم نقش بست و صدای تو دماغی و خنده های شیرینش در گوشم پیچید .

انگاری همین الان جلوی چشمم داشت از درخت گلابی با اون کتونی پاره بالا می رفت و من مست تماشایش بودم ."میم".... 

بهویی یادش کردم .کاش اینجا بود !کاش بر می گشت!

برایش نوشتم : اصلاح می کنم :"گلشیفته "

جواب داد :تایید شد .اسم بچه شد "گلشیفته "