پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تو ...انسانی دیگه !!!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸  

تو ...انسانی دیگه !!!

رفته ام به دیدن مردی که قرار است به زودی زود بمیرد .هر چندخیلی چیزها را فراموش کرده و به یاد نمی آورد اما خوب می فهمد که قرار است به زودی بمیرد .

وارد خانه که می شوم هیچکس متوجه حضورم نمی شود . با صدای بلند سلام می کنم تا اعلام حضور کنم .

مقابل در روی یک پتوی ساده دراز کشیده و به دیوار تکیه داده است .به طرفش می روم و سلام می کنم .

خیره به بالای اتاق می گوید:«سلام .خوش اومدی .زحمت کشیدید.»

همسرش مرا معرفی می کند . ظاهرا مرا نمی شناسد . صورتش لاغر و تکیده شده . پلک یکی از چشمانش بسته و دور مردمک چشمش را هاله ای آبی رنگ گرفته است .

 این نشانه مرگ است . مرگ دور و بر این خانه می چرخد و به زودی به اینجا قدم خواهد گذاشت .

لباسش را مرتب می کنم .زخم بستر آثار خود را اندک اندک نمایان کرده . سیاهی های روی پایش علامت زخم بستر است . بیماری در کمتر از دو ماه این پیرمرد را چه زود از پا انداخته است . همین سه چهارماه پیش بود که او را سر و مر و گنده توی بیمارستان دیدم . آمده بود عیادت مادربزرگم .بهش گفته بود ما هر پنجاه سال یکبار کارمان به بیمارستان می کشد .و حالا خودش به اصرار نگذاشته بود که کارش به بیمارستان بکشد و وعده 50ساله اش محقق شود . اصرار کرده بود که بیمارستان نرود و حاضر به انجام عمل جراحی نشده بود و مرگ تدریجی را به مرگ زیر عمل یا بعد از عمل ترجیح داده بود .این دردهای کشنده نیز بخشی از آثار تصمیم خودش بود که باید تا زمان مرگ تحملش کند .

تومور روز به روز درمغزش در حال بزرگ تر شدن بود و ذهن و فکرش را به تدریج از کار انداخته بود . اتفاقات چند سال اخیر را اصلا به خاطر نمی آورد .مرتب پسرش را که یک سال پیش از دست داده بود صدا می کند و می پرسد :«مسعود کجاست ؟»

اما از نیم قرن به قبل را خوب به خاطر دارد . یکی که به عیادتش امده می گوید :«پایه ای بریم کاباره کریستال عرق خوری ؟امشب سوسن برنامه داره .»

لبخندی روی لباش میاد و میگه :«چرا پایه نباشم . بریم .»

دوباره درد در وجودش جاری می شود و لبخند زود از چهره اش پاک می شود . درد وحشتناکی را تحمل می کند . به ترکی از او می پرسم درد داری . آذری حرف زدن را هم فراموش کرده اما خوب می فهمد . می گوید :«آره .دارم . »از جمع کسی متوجه حرف زدن من نیست .از درد به خود می پیچد و پاهایش می لرزد . دستش را مشت کرده و به سقف خیره شده است .

چشمش بینایی خود را از دست داده است .در حیرتم از این ماجرا . مرد بی آزار و مهربان و بی آلایشی چون او چرا باید به چنین سرنوشتی گرفتار آید؟چرا وبه جبران کدام گناه ناکرده باید مرگ فرزندش را به چشم ببنید و کمتر از یکسال بعد از مرگ او به این حال و روز بیفتد . مرد خونسردی که در آن روزهای شیون و زاری و تشییع جنازه دم نزد و هیچ نگفت . فکر می کردیم انگاری اصلا غصه دار نیست .اما ظاهرا بود .

زنگ درخانه را می زنند . در را باز می کند .

-این میترا دختر اوست که به دیدن پدرش آمده . -

از دور نگاهش می کند و اخم می کند . به طرفش می آید و کنارش       می نشیند و دستش را در دستش می گیرد :

«نبینم آقا جونو اینطوری ؟آقا جون قربونت برم ..عزیزدلم ...منو می شناسی ؟»

انگشتهای میترا را آرام و نرم نوازش می کند و با قیافه ای حق به جانب رو به سمت میترا میکند . چیزی را در هوا استشمام می کند –بوی تن شاید- و لبخندی نرم می زند .

«منو می شناسی ؟»

میترادوباره سئوال می کند .

«بله می شناسم .»

«خوب اگه میشناسی من کیم ؟»

«تو...خوب معلومه ...انسانی دیگه ...»

همسرش تعجب می کند و می گوید:« عجب جواب حکیمانه ای . تا به حال که هیچکداممان را نمی شناخت .ببین درمورد تو چی گفت میترا !»

میترا گریه اش می گیرد . دستش را بلند می کند و روی صورت خودش می گذاردو به پهنای صورت اشک می ریزد.

درد دوباره آمده به سراغش ...

نگاهش می کنیم .کاش این درد کشیدن یه جور بازی بود جلوی دوربین که اگر بود حتما بازی هنرمندانه ای از کار در می آمد اما بازی نبود واقعی بود .

«چاره اش مورفینه ..ولی نمیشه پیداش کرد .باید تو بیمارستان بستری بشه تا بهش تزریق کنن . داره درد می کشه .نمی تونم اینجوری ببینمش .»

آروم بهش می گم :«می دونی که از بیمارستان متنفره . روزهای اخر رو نباید اذیت بشه تو بیمارستان .»

«اما اونجا بهتر از ما بهش می رسن .تازه مورفینم بهش تزریق می کنن کمتر درد می کشه . »

«خودت از من بهتر می دونی که دوز مورفین ها رو تو بیمارستان دقیق مصرف می کنن و به یه همچی بیمارایی نمی دن . »

«خوب می گی چیکار کنیم .وایسیم درد بکشه ؟»

«چاره اش متادونه ....البته فعلا ...همون تاثیر مورفین رو داره . »

«متادون از کجا گیر بیاریم ؟»

«بریم از این مرکز ترک اعتیاد سر خیابون بگیریم .شاید یه مقدار بهمون بده که امشب دردش رو کمتر کنه . »

«بریم . من حرفی ندارم . »

کفش هامان را به پا می کنیم و از در خارج می شویم . از پاگرد ساختمان پایین می ریم  وارد کوچه می شیم و تا مرکز ترک اعتیاد آرام و آهسته قدم می زنیم .

به چهره اش نگاه می کنم . رنگ و نشانی از گذشته ها ندارد . درهم و شکسته و داغونه این کسی که کنار من قدم می زنه. وارد مرکز می شیم  می گیم متادون می خواهیم . منشی بدجوری به ما نگاه می کنه . شاید فکر می کنه ما دوتا منگیم و چت –که البته هر دوتامون یه جورایی هستیم ولی نه تو اون فضایی که این منشی احمق فکر می کنه - و از بی دوایی و پیدا نکردن جنسه که گذرمون افتاده اونجا .موضوع رو می گیم .باور نمی کنه .

«متادون فقط برای بیماراییه که پرونده دارن . اگه می خوایید باید اول تشکیل پرونده بدید . »

«هی خانوم دیوونه راجع به ما چی فکر کردی .»

بهم میگه عصبانی نشو بزارمن حرف بزنم . دوباره برای منشی توضیح می دهد و منشی هم حرف خود را تکرار می کند .

پزشک مسئول فنی شاهد مکالمه ماست . ما را به اتاق خودش دعوت می کند و آرام و آهسته به حرف ما گوش می کند و وقتی به یقین می رسد سرانجام به نوش دارویمان می رساند و به ما اثبات می کند که این مراکز کارشان حساب و کتاب دارد و اصلا کارشنان یه وقت خدای ناکرده متادون فروشی در بازار آزاد نیست!!!!!!

از پله ها برمی گردیم . بهش می گم انگاری این صحنه را قبلا دیده ام و برایم تکرار شده است . و از چنین پاگردی بعد از گرفتن دارویی عبور کرده ام .

می گوید برای من هم گاهی از این اتفاقات پیش آمده.زودتر بریم متادونو بهش برسونیم .

می خوام حال و هواش ور عوض کنم . با خنده بهش می گم :«تو فکرم که با یک انسان به خونه بر می گردم یا با یک فرشته !!!!!»

«هنوز داری به حرفش فکر می کنی . قاطی کرده بیچاره .هیچکی رو نمی شناسه .حیوونی ! »

«پس چرا این جمله رو گفت .می تونست سکوت کنه یا بگه نمیشناسم . خیلی دلم می خواد ببینم چی تو فکرش بود . قطعا هر چی هست مال پنجاه سال پیشه .»

.

.

.

دستش رو گرفت ....لمس کرد...بوش کرد و گفت:

«تو ..تو...انسانی دیگه!!!»

 


کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی
 
داشت پفک می خورد
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸  

داشت پفک می خورد

در را به رویت باز نکردم اما به هر راه و روشی که بلد بودی داخل شدی و پنجاه و چهار پله را یکی یکی بالا آمدی تا ببینی زنده ام یا مرده و چون دیدی مشغول پفک خوردن هستم به گمانم فکر کردی احمقی را در حال زندگی می بینی که همه را سرکار گذاشته و منتر خود کرده .

خیالت راحت شد! ...حالا برو و به همه بگو که زنده است!...هنوز نفس می کشه! ..من خودم دیدم که داشت پفک می خورد !...

مطمئن باش بپایین آمدن از این 54پله به سختی بالا آمدن نخواهد بود ...برو و پیغام خود را به همه نگران های عالم برسان . بگو که از این بیچاره بیرون بکشید و به کار خود بپردازید .من خودم دیدم داشت پفک می خورد !

در را پشت سرت ببند .یادت نره !!!!!!!


کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی
 
اندر احوالات جشنوار بیست و هشتم فیلم فجر
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸  

اندر احوالات جشنوار بیست و هشتم فیلم فجر

اجشنواره امسال به گمانم "ترحیم" است ...حالا حرفی پس یا پیش ..چیزی شبیه همین ...مثل مراسم ختم می ماند ...پس تماشای فیلم های جشنواره و نقد و بررسی آن بماند برای فرصتی دیگر که سال این مرحوم گذشته باشد .

امسال هیچ فیلمی را در جشنواره نخواهم دید . تنها به دعوت "بی تا میلانی" و "محمد نیک بین" عزیز امشب به دیدن فیلم "تسویه حساب" می روم .آن هم نه به خاطر جشنواره و فقط به دلایل شخصی و خاطرات همکاری مشترک در این فیلم تا ببینم بعد از سه سال کار چه جوری از آب در اومده ...همین .

.

.

.

تسویه حساب ..مهناز افشار-لادن مستوفی- بهاره افشاری- السا فیروز آذر

تسویه حساب

کارگردان و فیلمنامه نویس : تهمینه (بی تا)میلانی

تهیه کننده :محمد نیک بین

بازیگران :مهناز افشار – لادن مستوفی –بهاره افشاری – السا فیروزآذر- محمد رضا شریفی نیا-رضا عطاران –اکبر عبدی –سیاوش تهمورث – غلامحسین لطفی


 
افتتاحیه بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸  

افتتاحیه بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر

افتتاحیه همین الان در برج میلاد تمام شد و من به لطف اینترنت پرسرعت ویژه خبرنگاران دارم بخاطر روزها بدون اینترنت بودن عقده گشایی می کنم. هیجان زاید الوصفی است این اینترنت !افتتاحیه ضعیف و کم رمقی بود در شروع این جشنواره . محل مراسم مناسب و کیفیت صحنه آرایی هم تقریبا خوب بود اما به جرئت می توان گفت تقریبا هیچ میهمان سرشناسی در این مراسم حضور نداشت . تعداد اندکی از بازیگران درحه دو و سوم سینما در این مراسم حاضر بودند . وقتی کیانوش گرامی در جایگاه VIP می نشیند و جزو میهمانان ویِژه مراسم است شما می توانید  تصور کنید وزن میهمانان این مراسم را .در عجبم که خودم اینجا چه غلطی می کنم !!!

بخش گرامیداشت این مراسم یکی از ارزشمند ترین قسمت های مراسم بود که در آن از "امیر قویدل" کارگردان تازه درگذشته – "علی کسمائی" پیشکسوت دوبله و نیز "اصغر شاهوردی" و "مصطفی خانزادی"صدا بردار بزرگ سینمای ایران و نیز "رضا برجی" عکاس و مستند ساز سینما و "داریوش ارجمند "بازیگر سینما تقدیر شد . تقدیر از شاهورودی ناتوان از صحبت کردن با بیانیه همسرش آغاز شد و در صحنه ای باشکوه همسر گرانمایه این هنرمند کنار ویلچر همسرش نشست و بر پاها و دستان او بوسه زد . این صحنه به نظرم باشکوه و خالی از اغراق خیلی ها را تحت تاثیر قرار داد.یکی دیگر از بخشهای مراسم نمایش فیلمی از تازه درگذشتگان سینمای ایران و یادبود آنها بود . مردم به تماشای عکسها مشغول بودند از "امیر قویدل" تا "فرخ لقا هوشمند" و "نیکو خردمند" و "مهران رسام" ....به "سیف ا..داد" که رسیدم نتوانستم به احترامش دست نزنم و عجیب که همه سالن با من همنوا شدند .مگر باید در مرگ هر عزیز فقط آه کشید و ناله سرداد ؟؟؟

یکی از نکات جالب این مراسم سخنرانی وزیر محترم بود که متن صحبت های خود را از روی کاغذی می خواند ودر متن خود از حوادث این روزها و بی خردان و کم لطفان و قوم عاد و ثمود و جذب حداکثری تا سینمای ملی و اینکه چرا در آمریکا بعد از گذشت شصت سال از جنگ جهانی نجات سرجوخه رایانرا می سازندولی ما از چمران و خرازی فیلم نمی سازیم حرف زدوبعد از  السید و عمرمختار و شهید مصطفی عقاد سخن راند . در لابلای صحبت های این عزیز سالن به تدریج خالی شد و در نیمه های صحبتش نیز کسی از جمع "یاحسین "وزین و آهنگینی گفت . ایام محرم است و اسم بردن از این امام همام تبرک است ...جالب است در چند متری من فرزاد دیگری نشسته و به مصاحبه با این مدیران جدید سینما مشغول است . الان از کنار هم عبور کردیم و من با حاجی کاسه ساز تهیه کننده سینما و رفیق سال های نه چندان دور خوش و بشی کردم و دستی به دوستی فشردیم . چنین است حکایت ما از کنار هم می گذریم در حالیکه هر یک به کاری هستیم و یکدیگر را نمی بینیم . اما تو خواهی دید ....به زودی