پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

آخرین پست سال 1388
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸  

آخرین پست سال ٨٨

 

در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

 مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال                                        

                             (دکتر شفیعی کدکنی)

 

 پیشاپیش سال نو و فرارسیدن نوروز باستانی را به همه دوستان دیده و نادیده ام تبریک می گم .

"فرزاد حسنی " از صمیم قلب صحت و تندرستی و موفقیت همه شما عزیزان را در سال جدید آرزو می کند و امیدوار است سالی سبز و با شکوه و سرشار از خیر و برکت و به دور از جنگ و خشونت را شاهد باشیم  .آنچه در این پست می خوانید آخرین پست من در سال ٨٨ است که یاداشتی است کاملا شخصی در احوالات ٣١ ساله شدن و روز تولدم ...خوشحالم می کنید اگر کامل و تا به آخر بخونید و نظرتون رو بدونم .....

 

***

 

نوشتن آخرین پست سال یه مزه ی دیگه ای داره .ظاهرا باید شیرین باشه .همیشه همینطور بوده . امسال اما مزه اش یه جور دیگه است بیشتر مزه اش گسه .

آپلود کردن این پست با هزار بدبختی صورت خواهد گرفت . دو ماهی هست که اینترنت ندارم و به همین مرتب به دوستان در مورد اینکه چطوری تا به حال زنده موندم و دوام آوردم جواب می دهم .

قرار است بعد از تایپ و غلط گیری این نوشته به مغازه یکی از دوستان بروم و در خیابان این آخرین پست سال را بفرستم بالا .

نمی دانم چرا حالا که دارم این پست را می نویسم یاد آن داستان کتاب فارسی پیش دانشگاهی می افتم . زمانی که در کلاس درس معلمی داشت آخرین درس را به زبان مادری به شاگردانش می داد . کشورش اشغال شده بود و قرار بود از فردا زبان بیگانه به جای زبان مادری تدریس شود و معلم از شاگردان می خواست که با دقت به این آخرین درس گوش دهند و آن را خوب به خاطر بسپارند .

شاید این آخرین پست باشد ...کسی چه می داند . شش سال اینجا با شما با خودم و حکایت هایم زندگی کردم . هر چند شما در این لحظه آرشیوی دو ساله از این شش سال خاطره را در اختیار دارید .

پریروز که اقلیما از سن وبلاگها پرسید یادم آمد این وبلاگ داره شش ساله میشه .

 

موج سینوسی نوشتن

جدی جدی نوشتن برای بعضی ها در یک موج سینوسی اتفاق می افته . آدم گاهی وقت ها نوشتنش نمی گیره و یا اگر بنویسه نوشته هاش از کیفیت چندانی برخوردارد نیست و بالعکس وقتی روی موج نوسان بالا قرار بگیره جوری می نویسد که خودش هم کیف می کنه . دو ماهی هست که چیز درست و حسابی ننوشتم . رفتم تو نوسان پایین این حس های سینوسی غیر قابل اتکا . حالا دارم بال بال می زنم بیام بالا و این نوشته حاصل این تلاش است .

 

١٣٨٨

سال هشتاد وهشت تا فردا به پایان می رسد ،دقیقا مثل آخرین روز از عمر سی سالگی من .

ایران وارد سال هشتاد و نه می شود و من وارد سی و یک سالگی .گمان می کنم سی و یک سالگی سن مزخرفی است . ولی امیدوارم سال ٨٩به مزخرفی سی و یک سالگی نباشد . در مقابل فکر می کنم سی سالگی یک شیدایی و انقلاب درونی عمیقی را در انسان ایجاد می کند . با این انقلاب درون تصمیم دارم پا به سی و یک سالگی بگذارم .

سال گذشته در آخرین پست درباره سی سالگی و ویژگی های عجیب و غریبش نوشتم .با تجربه امسال حالا دیگر یقین دارم که سی سالگی تجربه ای غریب است .

نکته عجیب ماجرای سی سالگی من همزمان شدن آن با حوادث پر التهاب سال ٨٨ بود . رخدادهایی که در طی سی سالگی من -یعنی سال ٨٨-اتفاق افتاد هیچ وقت از یاد و خاطره ام نمی رود .با این رخدادها و حوادث درکنار زندگی معمول، میکسی از خاطرات تلخ و شیرین و گزنده به عنوان یادگاری از سی سالگی در آرشیو خاطرات من بایگانی خواهد شد .

سال هشتاد و هشت سالی پرفراز و نشیب بود و به اعتقاد من سال آزمون . آزمونی که همه ما در آن شرکت کردیم. از پیرزن زاغه نشینی در کهکیلویه و بویر احمد تا نوجوانی شهری و پیرمردی هشتادوچند ساله مثل «احسان نراقی» که سال ها است خارج از ایران زندگی می کند .

معتقدم صد البته نتیجه این آزمون به این زودی ها اعلام نمی شود . تصحیح برگه های امتحانی این هفتاد میلیون نفر حتما زمان می برد و برای تصحیح درست آن نیاز به یک مجموعه داوری عادل است .

هنوز این هیئت داوری به خوبی شکل نگرفته است . «وجدان آگاه ما» وقتی در کنار هم قرار بگیرد بزرگترین قاضی و داور برای تصحیح برگه های ما در آزمون هشتاد و هشت خواهد بود .امیدوارم در نهایت همه ما از این آزمون سربلند بیرون بیاییم. آزمونی که بیش از یک صد سال است پیش از ما گذشتگان ونیاکانمان نیز در آن شرکت جسته اند و هر بار ناکام از آن بیرون آمده اند .

قصد و غرض سیاسی از این نوشته ندارم و مقصودم مثل همه ی این تحلیلگران اشاره مستقیم به وقایع انتخابات پرفراز و نشیب هشتاد و هشت نیست .

صحبت از  رفتارشناسی مردم این مرز و بوم است . هدف یک نگاه دوباره به معرفت شناسی مردم است .

بحث تغییر رفتار هامان در کسری از ثانیه است .آنجا که پدر در مقابل پسر می ایستد و بالعکس و یا دو دوست هم دانشگاهی بخاطر دو اندیشه متفاوت و متضاد گلاویز می شوند و تا حد دریدن یکدیگر پیش می روند .

به قول فران صحبت از برنتابیدن های ما ایرانی جماعت است که غیر از خود کسی را نمی بینیم و صدا و قیافه و اندیشه دیگری را نمی توانیم تحمل کنیم.

شاید کمی کلیشه ای باشد ولی باید بگویم و می گویم، ما نمی توانیم فقط به حکومت اشکال بگیریم مگر اینکه قبل از آن نگاهی به رفتار و کردار جاری این مردم نیندازیم .

عناصر این حکومت هم از همین مردم هستند ،یا بهتر بگویم روزی از همین مردم بودند و بنابراین رفتارشان به نوعی بازخور رفتار طبیعی مردم است .

کمی بیش از یک صد سال است که تلاش می کنیم یکدیگر را تحمل کنیم و به یکدیگر یعنی به نوع بشر احترام بگذاریم و هر بار کس یا کسانی از بین خود ما این عهد و قرار را شکسته اند و زیر پای گذارده اند و باز روز از نو و روزی از نو .

آنان که صبرشان زیاد تر بوده مردانه ایستاده اند و برای عهد و قراری جدید و تازه مبارزه کرده اند و دیگرانی که تحملشان کمتر بوده تن به روزمرگی داده اند و یا راه هجرت را انتخاب کرده اند به امید هوایی تازه در جغرافیایی دیگر . این حدیث نفس ما بوده در این یک صد سال اخیر .

فکر می کنم خیلی جای کار داریم . حالا حالاها باید روی خودمان کار کنیم .مهمنیست که اسممان را نسل سوخته بگذارند .اگر هدف تغییر این روحیه و وضع و حال عمومی و این رفتارهای کژ و مج باشد حتی اگر به سن و سال ودوران ما نیز نرسد ،شیرین و گوارا ورضایت بخش خواهد بود.باید یاد بگیریمبرای انسان بودنمان هزینه کنیم .باید یادبگیریم همدیگر را تحمل کنیم . باید بفهمیم که به تعداد مغزهایی که در کالبدهای جاندار وجود دارد می توانیم اندیشه متفاوت و گاه متضاد داشته باشیم .

شاید سال ها زمان ببرد تا یادبگیریم که نباید آن کسی را که اندیشه و تفکرش با ما تفاوت دارد را با تیشه ، قمه، مشت ،لگد و یاگلوله بکوبیم و بدریم .ما هنوز یاد نگرفته ایم که جنگ را همچون دوئل پذیرا باشیم . رو دررو و با اسلحه ها و گلوله های یکسان و یک اندازه . باید یاد بگیریم اندیشه را با اندیشه می توان پاسخ داد ونه مشت و لگد .دوئل قوائد خاص خود را دارد!

به گمانم هر چه تعداد این سال ها به روی این سال ٨٨ پرفراز و نشیب بیاید هزینه ای که برای یادگرفتن صرف خواهیم کرد بیشتر و آثار و تبعات تلخش برای نسل های بعدی ماندگارتر خواهد بود ،همانگونه که نیاکان مابه عنوان ماترک،برایمان کام تلخی باقی گذاشتند . می بینیم که حاصل این همه تلخی ،فرصت سوزی و از بین رفتن منافع و منابع این ملت و این مردم در طول تاریخ بوده و هست .

سال هشتاد و هشت اگر چه بهاری شیرین و پر نشاط داشت اما در مقابل تابستانی گرم ، سوزان و تلخ داشت . هر آنچه از مایه های نشاط در روح این ملت دمیده شده بود به یکباره دود شد و به هوا رفت .

مردم تازه تازه داشتند تمرین شادی و نشاط  و تحمل و احترام ،می کردند . انتخابات این فرصت را به مردم داد تا روی دیگری از خصلت های خوب خود را عیان کنند.شادی کردن که تا پیش از این زشت و ناپسند شمرده می شد به یکباره و البته کاملا به جا ارزش شد و قابل احترام . همه در کمال ادب و متانت و ضمن حفظ احترام به اندیشه ها –که نمی دانم چرا فقط برای یک دوره یک ماهه اتفاق افتاد – با شادی و پایکوبی در میتینگ ها و بحث ها و گشت و گزارهای خیابانی شرکت می کردند ،حرف ها را می شنیدند و صریح و شفاف لب به انتقاد می گشودند و یا تشویق و تایید می کردند.افسوس که سرانجام وقایع بعد از انتخابات کام همه را تلخ کرد. نمی دانم شاید این تلخی هزینه پایکوبی کردن های بی ملاحظه بود و زیاده روی بود.شاید لازماست همچناندر این گردش یک صد ساله حلزون وار حرکت کنیم.ما گویی تاب خرگوشی دویدن را نداریم .انگاری خودمان نمیخواهیم برنده باشیم واز حط پایان بدمانی می آید.چه می دانم .

بحث در این مورد وقت و فرصت بسیار می طلبد و به نظرم هنوز حلقه های ارتباطی برای نوشتن یک یادداشت جامع و کامل تحلیلی تکمیل نشده است . نوشتم که نوشته باشم و مقصود این بود که سالی پر فراز و نشیب داشتیم . همین !!

.

.

اما از تلخی های عمومی که بگذریم این سال برای من شیرینی های اندکی نیز داشت .

 

در بیرون غار

امسال برای من بیرون آمدن از غار و خلوت خودم بعد از یک سال و سرزدن به جمع انسان هایی که هر روز برای یک مشت دلار با سرعت غیر قابل باوری در حال دویدن و نرسیدن هستند ،یک اتفاق تازه بود .

حس کردم این جماعت با قبل از اینکه من داخل غار شوم هیچ فرقی نکرده بود .ظاهرا عادت های فردی این مردم بخصوص از نوع نامطلوبش خیلی سخت و دیر تغییر می کند و چاره  و درمانی هم برای حل این معضل وجود ندارد . انگاری فقط من بودم که بعد از یک خواب زمستانی بلند مدت ،از هفت خوانی گذشته بودم و کمی تا قسمتی تغییر کرده بودم .

رفتن به غار تنهایی دل و جرئت می خواهد و کارهرکسی نیست .باور کنید هر کدام از ما حتی اگر یک دوره کوتاه  غارنشینی کنیم از خیلی گرفتاری های فردی و شخصی رهایی پیدا می کنیم .

فکر می کنم این غار تنهایی لازم و واجب است و مهم است که شما کی و کجاو در چه سنی تصمیم بگیرید که تا انتهای تاریک این غار بروید . اگر از من می پرسید به شما می گویم که بروید و از تاریکی نترسید . ایمان داشته باشید که این غار دو راه دارد . پشت این تاریکی نمور ،نور است و هوای تازه ! این را از کسانی که راه خروج غار را پیدا کرده اند قبول کنید .

 

کشتن طمع

بعد از یک سال تمرین و تمرکز برای کشتن تمامی حس هایی که با حرص و آز مرتبط بود ،حالا دیدن این تلاش های بی وقفه مردم برای پاسخگویی به ندای حرص و طمع درونیشان برایم تعجب آور و عجیب می نمود .

حس می کنم انگاری حالا دنیا را بهتر و بیشتر می بینم . زیبایی های این دنیا بیشتر به چشمم می آید . احساس می کنم که این حرص همچون چشم بندی نامرئی دید آدم را کور می کند و افسوس می خورم به خاطر از دست دادن این همه مناظر زیبا و قشنگ در طول چند سال گذشته.

خیلی از دوستان را در این مدت گرفتار به این بیماری دیدم . خواستم میکس تجاربم در این خصوص را بصورت کپسولی معجزه آسا تقدیمشان کنم اما ایشان ر ا سخت دلبسته چشم بندشان دیدم . دل کندن از این چشم بند برایشان دشوار بود و باور داشتند که دنیا همین است که از منظر این چشم بند می بینند ونمی بینند .

 

سفر

وای سفر یک حس درونی خوب را در انسان بر می انگیزد ! سفر انرژی دوباره ای است برای روح انسان .یک جور داروی تقویتی و دوپینگ برای رسیدن به نشاط و تازگی .امسال نیز خوشبختانه مثل پارسال سفرهای زیادی داشتم .خیلی از نقاط ایران را گشتم و سیاحت کردم . شهر به شهر و کوی به کوی .

خرداد ماه در ایام انتخابات به تبریز رفتم . روزهایی که تراکتورسازی قرار بود بازی پلی آف را برگزار کند و شهر حال و هوای انتخابات را چند ساعتی فراموش کرده بود. جماعت یا به سمت استادیوم در حرکت بودند یا در گوشه و کنار خیابان گوش به رادیو چسبانده بودند . پدیده تماشاچیان استثنایی تراکتور از اینجا و این مقطع تاریخی به تدریج در حال شکل گیری بود .

چند روزی را هم در اردبیل و سرعین بودم .هوای بکر و تمیز این منطقه و جماعت آن مه در آن روزها به دو دسته شده بودند و عده ای «حسین رضا زاده» و آن دیگران هم «علی دایی» را به پیش قراولی خود برگزیده بودند .

تابستان به کرمانشاه سفر کردم و خیلی از شهرهای این استان را از نزدیک دیدم . منطقه ای بسیار دیدنی و جذاب است .

سفر به مازندران هم از تجربه های خوب تابستان بود . تقریبا تمام شهرهای این طبرستان را با ماشین زیرپا گذاشتم . بار دیگر به تبریز بازگشتم و چند روزی ساکن این شهر زیبا و دوست داشتنی شدم .

در گردشی دیگر به جنوب رفتم و چند روزی را هم در استان گلستان بودم . از حال و فضای ترکمن صحرا خیلی لذت بردم و دمی در هوای پاکیزه ناهارخوران به معنی واقعی زندگی کردم و در آخرین سفر امسالم به گیلان رفتم و هوای بارانی این رشت را از نزدیک تجربه کردم .حالا دیگر می شود گفت تقریبا اغلب نقاط ایران را دیده ام وتنها چند استان محدود باقی مانده است .

امیدوارم در سال آینده نیز این سفرها ادامه پیدا کند .

 

دیدارهای بی حرف

کم اتفاق می افتد که کسی را ببینم و با او هم صحبت نشوم و کلامی بینمان رد و بدل نشود اما من از این دیدار با لذت و افتخار یاد کنم .

کاش فرصتی دست می داد و در این دیدارها امکان برقراری یک گفتگو و مکالمه نیز فراهم می شد.امسال فرصتی دست داد تا «زهرا رهنورد» را ببینم . از سیاست فاصله بگیرید و به این حرف من گوش کنید .این زن واقعا یک زن عجیب و استثنایی است .خوشحالم که در سال هشتاد و هشت برای اولین بار ایشان را دیدم .

در آخرین روزهای سال هشتاد و هشت دیدن تصویر «شیوا نظر آهاری» و شنیدن صدا و اندیشه اش یک اتفاق خوشایند دیگر بود .دیدن این دو همان حس و حال دیدن دو زن دیگر را در سال های قبل داشت . یاد یازده سال پیش افتادم .دیدار با «مهرانگیزکار» و «شیرین عبادی» . فکر می کنم در این مجال و فرصت کوتاه و گرفتاری های روزمره دیدار هرچند کوتاه این قله های زنان ایران حتی برای چند دقیقه نیز ارزشمند است . برای من این چند دقیقه برای تجزیه و تحلیل و کنکاش ذهنیم کافی است . مجموع دیدار با این چهار زن به سی دقیقه هم نمی رسد اما فکر می کنم در آینده نیز از آن با خوبی یاد خواهم کرد .

به این زنانی که نام بردم این اسامی را هم اضافه کنید : «مرضیه برومند» ،«تهمینه میلانی» و «فاطمه گودرزی» .

لابد هستند زنان دیگری که می توان به آنها نیز افتخار کرد و کم سعادتی من بوده که افتخار آشنایی با آنها را نداشته ام .

هر چند این اواخر برای تهمینه میلانی حرف و حدیث های زیادی در خصوص داوری جشنواره بوجود آمد اما شک نکنید میلانی یکی از مایه های افتخار بانوان این مرز و بوم است که به راحتی و با اطمینان می توان به وجودش افتخار کرد . چنین است برای مرضیه برومند و فاطمه گودرزی .

 

دیدارهای تازه

افتخار آشنایی با «کیومرث پوراحمد» این خالق شب یلدایِ کبیر و خانواده محترمش و «پرویز شهبازی» نازنین از جمله اتفاقات خوشایند این چند ماه اخیر بود . این دوستان نازنین نکته های جالب و ارزنده ای را در مورد نوشتن صمیمانه و با گشاده دستی و در کمال سخاوت به من آموختند که هیچ وقت از یاد نخواهم برد و تمام تلاش خود را در نوشته های آتی برای رعایت آن ها به کار خواهم گرفت .

دیدن دوباره «احسان نراقی» در زیرپل کریمخان و گپ و گفتی با او نیز اتفاق جالبی بود که ماجرایش را لابد پیش از این خوانده اید .

کشف و شهود دوباره موسوی نیز از اتفاقات جالب سال ٨٨ بود . امسال دوبار ایشان را در دو مجلس عمومی دیدم و تعدادی از مناظرات و سخنرانی ها و بیانیه هایش را خواندم . تصورمازاو چیز دیگری بود اما حالا فکر می کنم نظرات جالب توجهی دارد . این نظرات به نظر من محصول غارنشینی توام با تعمق بلند است . او راه خروجی این غار را انگاری خوب پیدا کرده و به گمان من از اکسیژن پاک انتهای این غار حتما استنشاق کرده است.

یقین دارم در این مسیر از همراهی و حمایت پشتیبانی قاطع و قوی ورهنوردی هم پا و پیمان داشته .  

 

تلخی ها

حوادث تلخ بعهد از انتخابات و مرگ تراژدیک ندا و سهراب و دیگر جوانان این مرز و بوم را نمی شود به راحتی فراموش کرد . این از آن نوع تلخی هایی بود که نمی توانم به هیچ طریقی و روشی تلخیش را قابل تحمل کنم. هنوز هم وقتی تصویر ندا و سهراب را می بینم بی اختیار بغض می کنم و هروقت تصویر مادر سهراب را کنار مزارش می بینم به هق هقی طولانی می افتم .

 

موسیقی

برای تحمل این همه تلخی تلاش کردم به موسیقی نزدیک تر شوم .برای من لازم بود .امسال کمی از وقت و انرژیم را صرف موسیقی کردم و تلاش کردم خودم و دیگران ساعتی در پناه موسیقی از تلخی ها فاصله بگیریم .مشارکت در برگزاری چند کنسرت مختلف همه با این هدف بود که لااقل برای یکی دو ساعتی برای چند هزارنفری ساعاتی خوب و خوش را فراهم کنم تا شاید این تلخی هایی که وجودشان را گرفته قابل تحمل تر شود .

دنیای موسیقیایی خودم نیز امسال پر شور و غوغا بود . موسیقی های خوبی را گوش کردم و به کشف و شهودی جالبی در حوزه موسیقی  رسیدم . تصمیم دارم بعد از این بخشی از فلسفه لذت بردن از زندگی را روی موسیقی سرمایه گذاری کنم . جواب می دهد .باور کنید !

 

عجایب

سپهر را از عجایب سال هشتاد و هشت لااقل برای خودم می دانم . این بچه را باید در نبودن پدر و بعد از آن وقتی پدر را در کنار داشت می دیدید تا می فهمیدید منظورم چیست.

 

یک حس ناب

چند ماه پیش یک حس ناب برای یک لحظه و تنها یک لحظه به سراغم آمد اما امانش ندادم و زود جلو نفوذش را گرفتم. به خاطر تمام خوبی ها و شیرینی ها و جلوگیری از تلخی های آتی . فکر می کنم این بهترین کار بود . حالا همان یک لحظه ناب و شیرین با یک فریم تصویری ِسرشار از خنده و انرژی در قابی ذهنی حک شده و تک شده و جایی مناسب در آرشیو خاطراتم یافته است . هر وقت به این آرشیو مراجعه می کنم لبخند و شوخی و خنده از از آن می ریزه بیرون و یک آن خاطره ای خوش و زیبا.اینجوری بهتره !

 

 نامه نگاری ها

امسال چند نامه نگاری جانانه کردم که خیلی چسبید . یکی دوتاییش در پاسخ به نامه بود و چند تایی هم آغازگر نامه من بودم . کاش فرصتی دست دهد و روزی این نامه ها را منتشر کنم .

 

نوشته ها

امسال روی نوشته های سال گذشته و چند نوشته جدید کار کردم . کلی طرح داستان و رمان جمع و جور کردم که باید به تدریج روی آنها تمرکز کنم و ببینم نتیجه کار چه خواهد شد .

خیلی از دوستان با تشویق و دلگرمی هایشان از من انتظار نوشتن نقدهای سینمایی و تئاتری داشتند . امسال کمتر حس و حالش را داشتم .تصمیم دارم سال آینده روی این موضوع تمرکز کنم و احتمالا اگر مجالی دست دهد دوباره برگردم توی نشریات کاغذی و چند جایی مطلبی بنویسم .

خوشبختانه اولین محصول نوشتاریم در سال هشتاد وهشت بیرون آمد و به لطف عزیزان تا به حال که خوب از آن استقبال شده .تاببینیم بعد چه پیش آید .

 

دعای آخر سال به سبک خودم

١-سبکبال و سبکبار زندگی کردن خیلی خیلی خوب است .خدایا این حس و حال را از من نگیر و به سایر مخلوقاتت هم اگر خواهان هستند عطا کن!

٢-کمکم کن بیشتر یاد بگیریم و تعداد دوستان عاقل و عاشقم را زیادتر کن !

٣-از تعداد دشمنانم کم فرما و اگر برایم حق انتخاب قائل شدی آگاه باش که بین دوستان نادان و دشمنان عاقل ترجیحم به این آخری است !

۴-خدایا کمکم کن که از در انصاف خارج نشوم و در همه حال به حق و حقوق دیگران همچون حقوق خودم احترام بگذارم !

۵-خدایا کمکم کن که در حق کسی ظلم نکنم و اگر کردم در دم و در کسری از ثانیه عذابی نازل فرما تا سریع و صریح از غفلت به درآیم !

۶-خدایا کمکم کن دوست بدارم و دوست داشته شوم !

٧-راهنماییم کن از بین این جماعت انسانی متراکم نیک تر ها و خوب ترها را سریع تر و سهل تر بیابم و دست دوستی و مهر و محبت به سویشان دراز کنم !

٨-خدایا احوال این ملت را به شیوه ای خوب دگرگون کن!و مخواه و مگذار این تغییر احوال با خشونت همراه شود !

٩-خدایا برای پاک شدن این مردم از عادت های زشت و پلید و خانمان برانداز زودتر عذابی نازل فرما تا همه ما طعمش را بچشیم و در عوض از پلیدی عادت های ناپسندمان زودتر پاک و طیب و طاهر شویم !

١٠-خدایا کمکم کن تا آنچه را در ذهن و فکر دارم به بهترین شیوه و لحن بر زبان یا روی کاغذ بیاورم و با دیگران به اشتراک بگذارم !

١١-خدایا غرور را از من بگیر و به جای آن تا می توانی فروتنی و تواضع را جایگزینش کن!

١٢-خدایا به اندازه تمام ناپاکی هایی که می دانی هنوز در وجودم باقی مانده ،تنبیه و عذاب عطا فرما تا به سبکبار تر شدن این بنده کمک بزرگی کرده باشی !

 

 

چند جمله قصار یا پیام خصوصی

 

برای الف-هیچ وقت خودت را با من مقایسه نکن . من لااقل فهمیدم که دل کوچکم از دل فعلا کدر و تیره ات خیلی بزرگ تر است . همین برای من کافی است . در بقیه چیزها تو از من سرتر .قبول !

 

برای ر- نداشتن انصاف به تنگ نظری برمی گرددو تنگ نظری راه را بر هر نصیحت واشاره می بندد و اینجاست که کار به کنایه می کشد.هرچه بگویم و بکنم نمی فهمی و یا سعی می کنی خودت را به نفهمیدن بزنی .خوشحالم که با یک کنایه و یک جمله خجالت زده ات کردم. حالا بچرخ تابچرخیم .بالاخره مدیون من شدی خوش انصاف تنگ نظر !

 

برای شین- هیچ وقت فراموشت نمی کنم. این یعنی اینکه بخشی از حافظه طولانی مدت مرا تا لحظه مرگ در اشغال خواهی داشت : ای مهاجم نازنین ،بلندی های جولان ذهن من تا ابد مال تو !من خودم از این بلندی ها به نفع قوای خیال تو عقب نشستم تا تو اشغالش کنی !به نظرم بهترین جا همینجاست .در ذهنم باقی خواهی ماند. 

 

برای یک شین دیگر– نگاه تازه به موسیقی را با واسطه مدیون توام . هرکجا هستی خوش باشی .سختم می آید به تو بگویم عزیز یا نازنین . مرا ببخش !

 

برای ص.ر-هرچی دلت می خواد به آدم می گی بعد درآغوشش می کشی و میگویی حلالمان کن . خوب مرد حسابی از اول چیزی نگو که بعد بخواهی طلب بخشش کنی .

برای م.ا- زرنگ بازی رو ما هم بلدیم . به گمانم یه موقع ختم زرنگ بازی های عجیب و غریب بودیم .یه کاری نکن که از گذشته کمک بگیرم و تردستی های قدیمیم رو رو کنم . مطمئن باش کم میاری .پس بی خیال شو و با من یکی صاف و ساده باش .

 

برای و.ن – دمت گرم .زنده ام کردی رفیق !یقین داشته باش که از موقعیتت خوب و به جا استفاده کردی .شک نکن جبران می کنم .

 

برای ف .ح - من در تلخی هایی که تو چشیدی هیچ نقشی نداشتم . باور کن بی گناه بودم .حالا بفرمایید تاوان این تلخی های چیست و چقدر است ؟با تمام وجود حاضرم هرچه باشد بپردازم !

 

برای یک ف دیگر به همراه الف – تشکر و قدردانی از یک معرف در کار نه تنها بد نیست بلکه لازم است! باید یادبگیرید وگرنه در بلند مدت حذف می شوید . شک نکنید.این قاعده بازی است !

 

برای الف – معرفت موهبتی خدادادی نیست که هر کسی به یک اندازه از آن برخوردار شده باشد . هرکسی جد و جهدش بیشتر باشد از این موهبت بیشتر برخوردار می شود .به قول شاعر :این تلفن خراب نیست .تو معرفت نداری !

 

برای سین – همه چیز را نمی توانی با هم داشته باشی و هر لحظه اراده کردی در اختیارت باشد.سعی کن به چشم احمق به دیگران نگاه نکنی.تو مرکز تمام حماقت ها هستی چرا سعی داری با عینک حماقت به تمام شعاع اطراف خودت نگاه کنی ؟

 

برای ا.ش – هردری که قفل است  احتمالا  باید کلیدی داشته باشد .برای باز کردن در کافی است دنبال کلید بگردی . یافتن کلید بهتر از شکستن در است.

 

برای ب – تو واقعا سوژه ای . مگه دوباره گیرم نیفتی !ولت نمی کنم که .باور می کنی هنوز تا این لحظه موجودی به بی خیالی و ناآگاهی و پوچی و سرخوشی تو ندیدم !

 

برای الف.لام – چرا زنگ نمی زنی کتابهات رو برات بیارم . این سالینجر بدجوری خرابم کرده . یه مدتیه فکر می کنم همش دارم به غرغرهای هولدن کالفیلد گوش می دم .زنگ بزن . شماره ات نمی گیره .

 

برای م.ک – زیاد نفهمیدن و ندانستن هم موهبتی بزرگ است و قدرش را بدان و با همین ناآگاهی خوب خوب زندگی کن . باور کن خوشبخت می شوی .

 

برای ا.خ  - واسه هرکی قیافه می خوای بگیری بگیر. واسه من یکی حق نداری قیافه بگیری چون من تمام زیر و بمت رو می دونم .دلم می خواست می دونستم بقیه در موردت چی فکر می کنند وقتی بفهمند اینقدر آدم مزخرفی هستی !

 

برای م.ف – خوبه روزگارت ؟حال می کنی ؟ حالا حالاها باید بکشی ...صبر کن ..تازه اول کاره ...

 

برای میم و میم – دلم برای شنیدن محاسبات احمقانه مالیتان در جمع و جور کردن زندگی و ساختن فردا تنگ شده است . کاش دوباره می دیدمتان و دوباره از برنامه هایتان برایم می گفتید.

 

برای ر.ر – انسان تا چه حد می تواند لجن باشد ! تو حدش را به من نشان دادی .ممنون !

 

برای م.م- خوشحالم چند باری دیدمت .دلم می خواد بعد از این جاهای بهتر و تو اوضاع و احوال میزون تری ببینمت .

 

برای ا.ع- با خودت چیکار کردی نازنین! هنوز تصویرت جلوی چشممه .داغون شدم از دیدنت . خواب بودی منو ندیدی .دلم نمی خواست اینطوری ابهت اسوطره ایت جلوی چشمم خراب می شد ولی شد!

 

برای س.ع- راحت شدی از دست این جماعت عوضی و الدنگ .خدا رحمتت کنه !گاهی وقت ها آرمیدن در زیر خاکاز هم نفسیاز این موجدات گند و الدنگ بهتره .از من دلگیر ننشو که آخرین خاک های مزارت را خودم اینچنین با تعجیل رویت ریختم .به امید دیدار!

 

برای گ- سختی !سفتی ! پس لطافت طبعت کجاست !!! هست و من نمی بینم یا نیست و بیهوده می گردم ؟

 

برای ف.ا – با این اخلاق و روحیه خیلی فرصت ها رو از من ،خودت و ما گرفتی . دلیل این مرز و فاصله همینه . شک نکن !

 

برای ا.ک – لطفا کمی هم زن باش ! فراموش نکن توی شناسنامه و کارت ملی و دفترچه بیمه در قسمت جنسیت برای تو،«زن» ثبت شده است .

 

برای ی.م- پس کی قراره بیدار شی ؟ رستاخیز تو کی خواهد بود . من تو را له و لورده می بینم . روی زمین .زیر پا . یواش یواش با این خوکردن به این تکرار داری حالم رو به هم می زنی .

برای ل.پ – مشتاقانه مایل به دیدارت هستم . هر زمان و هرکجا که شد .فرقی نمی کند . حالا هم آرزو هر جا هستی خوش باشی .

 

برای ف.ت – امیدوارم هجرت خیالت را آسوده ساخته باشد و کمی آرام گرفته باشی .

 

برای ن. ع – جات تو موسیقی واقعا خالیه . حالا که این همه صحنه رو دیدم می فهمم :

 منو ببخش که ندیده می گرفتم التماس اون نگاه نگرون رو

منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرون رو 

 

برای ر.ب – اینم متن شعری که می خواستی . ببینم چه می کنی :

«در یک گوشه ی این دنیا

ما افتادیم مثل دو برگ

در یک جنگل بزرگ و بی وفا

فقط من و تو ،فقط ما

فقط من و تو ،فقط ما دو تا

چشم هاتو باز کن ، منو نگاه کن

چشم هاتو باز کن ، منو نگاه کن

قلبِ منم مثل خودت گُم شده

نه اینجاست و نه اونجا که بزرگ شده

بگو به من ،به من بگوکجا برم؟

بگو به من کجاست خونه ی من؟

شاید پشت ستاره ها قایم شده

نه اینجاست و نه اونجا که بزرگ شده

چشمهاتو باز کن ، منو نگاه کن

چشمهاتو باز کن ، منو نگاه کن

.

.

کجاست خونه ی من ؟

همینجاست وقتی پیش تو ام م م م م م م م . »

 

برای ف.ف – برایم عجیب بود که واقعا انگونه که تصور می کردم زندگی می کردی .درست خط به خط و پاراگراف به پاراگراف. شهرزاد تایید کرد .همین کافی است !

 

برای ب.ر – چه خوب آدم همیشه سرقولش باشه !

برای ا.ش- حالا از سارتر هم بالاتری !خوش باش و  از خیابانهای بارانی با مزه ای تلخ در دهان بگرد و بگو من خوشم .من می فهمم. من شعاع همه ی هستی هستم .من دکترم .

برای س - حالا ٩ سال میشه همدیگرو ندیدم . چرا نمیشه تو تهران به این بزرگی با همدیگر یک قرار یک ساعته بگذاریم .ای سحرخیز گوشه گیری که فکر می کنی دُر هستی!

 

برای همه – حق نگهدارتان با آرزوی بهترین ها


 
می رویم
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸  

می رویم

می رویم

تو فرودگاه پشت دومین کامپیوتر از کافی نت مهرآباد نشسته ام و نظرات دیگران در دو پست قبلی را می خوانم . تا چند دقیقه دیگر می پرم . با وضع هواپیماهای ایران هر آینه خود را مهیای پریدن نهایی نیز کرده ام .اتفاق است دیگر ،ممکن است پیش بیاید و کاریش نمی توان کرد و چون اغلب اتفاق های عالم باید برای من بیفتد هنوز پیش نیامده پذیرایش هستیم .بار دیگر از این شهر می رویم اما هنوز هم شهریار خود نشدیم .


دربند اما سبز!

رفتم که ببینمش . مرا که دید بلند شد و به سمتم آمد .چشم د ر چشم شدیم و نگاهامان به هم گره خورد و ده سال را یکجا مرور کردیم . بغضی کرد و گفت :«خیلی مخلصیم.»در آن لحظه حاضر بودم هر اتفاقی راشاهد باشم جز بغض یک مرد ،یک مرد تازه بیرون آمده از بند را . نشستیم گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم و همین . همچون میهمانان قبلی نخواستم در گذشته و آنچه برایش پیش آمده زیاد کنکاش کنم و به قول خودم نوارش را بزارم تا از اول پخش شود .چه لزومی دارد بازگویی آنچه بر او رفته . مهم یادآوری روزهای خوب گذشته و امید به تکرارش در آینده است .بهش گفتم استراحت و کن و چند روز بعد که بهتر شدی شروع کن به نوشتن .مثل «دربند اما سبزِ» مسعود بهنود به این اتفاق جور دیگر نگاه کن . از حسرت برای دیدن یک شاخه درخت پشت دیوار ،می توان نوشته بدیعی را خلق کرد . جدی بگیرش رفیق!


اتفاق

سه اتفاق بد در یک روز ،به تعمیرکار می گم امروز راستی راستی روز من نیست . از صبح تا به حال همش بد میارم . میگه ا:«ین حرف رو نزن . از این اتفاق ها ممکنه برای هر کسی پیش بیاد .» میگم :«شاید ولی آخه مرد حسابی آخه کی رو تو این تهران دیدی که وقتی می خواد در ماشین رو باز کنه و بیرون بیاد درماشینش از جا کنده بشه.؟»شما به این چی می گید ؟تازه به این اضافه کنید که نیم ساعت بعدش دسته موتور و زیر دسته موتور و دسته باطری تون هم یک جا داغون بشه . بدون هیچ دلیل خاصی ! صبحش هم رفتید و صفحه چرخ و لنت ترمزتون رو عوض کردید که خورده شده .رو می کنم به تعمیرکاره و می گم :«یه حس عجیبی دارم. خیلی دلم می خواد می تونستم خفت کنم.شاید کمی حالم بهتر می شد .» می خنده و می گه :«ما حاضریم .اگه فکر می کنی خوب میشی بفرما.گردن ما از مو نازک تره داداش!»


فحش دادن!

وسط میدون توحید می خوام برم سمت انقلاب . یهویی میاد می پیچه جلوم و می چرخه سمت راست بیفته تو نواب و جمهوری . کمتر از یک سانتیمتر می مونه که برخورد کنیم و این ترمزهای تازه به دادممی رسه . شیشه رو می دم پایین و سر خنوم پشت پراید داد می زنم :الاغ ،گاو ،احمق ! زودتر از من شیشه رو داده پایین و خودش رو آماده حمله احتمالی من کرده . اونم سه چهارتایی بارم می کنه و میگه:مگه کوری راهنما زدم دیگه . من به این فکر می کنم که چرا همه فکر می کنند زدن راهنما یعنی مجوز چرخیدن به هر جهتی در هر زمانی . چند ثانیه ای بعد از فحش های زن تازه شدم شکل کدخدا توفیلم گاو مهرجویی وقتی که مشد حسن رو تو سکانس آخر مثل یک گاو کتک میزنه و یک آن به خودش میاد.نگاه عجیب و نافذ علی نصیریان تو اون سکانس .عجیب بود .این من بودم که فحش داده بودم . برای اولین بار در طول این سال ها .چنین رفتاری از من بعید بود . بارها حرف و فحش از راننده ها شنیده بودم اما خودم به کسی فحش نداده بودم .تو این فکرم اون کسی که وسط میدون شیشه رو کشید پایین و فحش داد الاغ،گاو و احمق کی بود .واقعا من بودم !


کلمات کلیدی: