پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سمیرا
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  
 
تولدش مبارک !
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

تولدش مبارک !

با خودش فکر می کنه اینکه اولین نفری باشه که تو اولین ساعات بامداد تولدش رو تبریک میگه شاید بتونه برای اون و البته برای خودش جالب و هیجان انگیز باشه.

تصمیم می گیره این کار رو بکنه . حالا که نمی تونه کادویی بگیره و بهش بده این حداقل کاریه که می تونه بکنه .

یه غرغری هم با خودش می کنه و میگه :اه ای کاش یکی دوباره واسه رفتن شال و کلاه می کرد حداقل می تونستم یه کادویی چیزی واسش بگیرم و بفرستم . لعنت به این فاصله ها  .

انبوهی از پرسشهای مختلف از ذهنش اومد بیرون و ریخت تو دایره:"خوب چه جوری تبریک بگم ؟ چی بنویسم واسش ؟ باید یه جوری بنویسم که جالب باشه و خوندنی وتحت تاثیرش قرار بده . راستی یادم باشه یه پیامک کوتاه یا ایمیل هم واسش بفرستم ."

بعد از پرسشهای مختلف باز ذهنش درگیرش کرد :" پسر یه نیگاه تو آینه به خودت بکن ! ببین چه وضعی پیدا کردی ! حداقل از سن و سالت خجالت بکش . این جور کارها ماله جوونک های بیست –بیست و پنج ساله است که می خوان به نامزد یا دوست دختر یا همسرشون تبریک بگن . دیگه از تو گذشته این حرفها . پیر شدی واسه اینجور جنگولک بازی ها . خودت هم می دونی نه قلمت میشکه واسه نوشتن نه حوصله و توان و تمرکز داری واسه خلق مطلب . "

غر زدنش دوباره شروع میشه : "ای لعنت به این ذهن مشغول که همیشه سعی داره منو ناکام کنه ! آی ذهن حسابی! درسته حرفت .می دونم درگیرم و گرفتارم و تمرکز ندارم ولی ...می خوام بگم این همه مدت با من همراهی و منو می شناسی و می دونی از همه بیشتر فعلا با تو درگیرم و بیشتر خر تو رو می گیرم ،بیشتر از همه  باهات گلاویز میشم و بهت غر می زنم و ازت گله و شکایت می کنم و سرت داد می زنم و گاهی حتی باهات قهر می کنم . می دونم ...همه اینا رو می دونم اما تو هنوز خیلی از چیزها رو در مورد من نمی دونی . حتما می پرسی چی رو نمی دونم ؟ اگر بخوام بهت صادقانه جواب بدم باید بگم خیلی چیزها رو .

هنوز منو نشناختی ...به همین راحتی فکر کردی من تموم شدم ؟حروم شدم ؟

نه عزیز ، درسته جفت  پاهام شکسته و بلند شدن خیلی سخته  ..درسته دارم تو آب دست و پا می زنم و شنا بلد نیستم ..درسته که وسط آتیش گرفتار شدم و احتمال نجات خیلی کمه ...ولی ..ولی تلاشم رو می کنم . نا امید نمی شم ."

.

.

برای اینکه وسط مجادله کلامیش با ذهنش مثالی هم برای تصدیق حرفش بیاره زد تو فاز روشنفکری و یه چیزی رو به ذهنش یادآوری کرد :

"    فیلم "میلک" رو یادته ؟ باهم نشستیم دیدیم ...همون که "شان پن" بازی می کرد ؟ راجع به زندگی "هاروی میلک" ! همون که "شان پن" بخاطرش اسکار گرفت ؟

یادت نیومد ؟ بابا همون که راجع به هم ...بازی  مردها بود . یادت اومد ؟ آهان حالا خوب شد.

یادته چقدر از دیدنش چندشمون می شد و چند بار دوتایی تصمیم مشترک گرفتیم فیلم رو نبینیم ؟ ولی دیدیم ،تا آخرش .می دونی کجای این فیلم واسه من جالب بود ؟ یه سکانس بی نظیر داشت اونجا که شهردار(دن وایت) شروع میکنه به توهین کردن به "میلک" و بعد بهش میگه خانواده می تونه جمعیت درست کنه وشما ها هیچیتون به آدم شبیه نیست و درست زندگی نمی کنید .شما می تونید بچه دار بشید ؟ "میلک" با آرامش بهش میگه :"نه ولی سعیمون رو می کنیم ."  یادت اومد اون سکانس رو ؟ چی ازش برداشت کردی ؟

معلومه هیچی!..... دیگه نمی خواد بهم جواب بدی . با اوجود اینکه دوتایی موقع دیدن فیلم چندشمون شد ولی تا آخرش رفتیم و واسه من این یه سکانس خیلی با ارزش بود . ببین شدت روح امیدواری بشر تا کجا می تونه باشه ! و تو این همه مثل و حکایت و روایت و شعر و دو بیتی و داستان و رمان و یادداشت و خاطره و ...در مورد امیدوار بودن و امیدوار ماندن حالا تو این ساعات بامداد این یه سکانس از یه همچین فیلمی رو به عنوان مثال به یادت میارم. خیلی تاثیر گذار بود .

اینارو حالا واسه چی گفتم ؟ گفتم که بفهمی هنوز تموم نشدم . هنوز امیدم رو از دست ندادم و هنوز خودمم . رنگ روم رفته ، موهام سفید شده ،دندونام خراب شده ، گرد پیری رو سر و تنم نشسته و خوب حسش می کنم ولی یه چیزهایی هنوز تو وجودم جوونه ...من اونا رو هم خوب حسش میکنم و واسه همین می خوام از بخش جوون وجودم کمک بگیرم واسه تبریک گفتن تولدش .

می خوام بهترین و صمیمانه ترین و دلپذیرترین حرفها رو براش بنویسم تو آغاز این بامداد بهاری فارغ از همه چیز و همه کس ....

حالا بی خیال شو و دست از سرم بردار . تو نوشتن این نامه بهت اصلا نیاز ندارم . دیگه با ذهن کاری ندارم . ولی شک نکن موقع نوشتنش تنها نیستم . با نیمه همیشه غایبم- روحم -امشب همراهیم . نمی دونم چقدر طول میکشه و نوشتنش کی تموم میشه ولی می دونم که محشره و زیبا . می دونم که اینطوری شروع میشه که:

"این فصل را با من بخوان ،باقی فسانه است

این فصل را بسیار خواندم  ،عاشقانه است

.

.

دانى که در غربت سخنها عاشقانه است

این قصه را با من بخوان، باقى فسانه است

.

.

مختار را خود فهم کن از این معانى

هجرت کن از کنعان به مصر کامرانى

.

.

....عزیزم تولدت مبارک ،قلبت گرم و مطمئن ، روحت پر از آرامش ، جسمت سلامت ، و روزهات پر از حضور مهربان خدا ...

 و اما بعد ....     "

.

.

.

....پاشو از اینجا برو ...اشکاتو پاک کن ای ذهن پردغدغه ..اینارو نگفتم که تحت تاثیر قرار بگیری و بغض کنی ...گفتم که منو بیشتر بشناسی ...پاشو برو بزار تو حال خودم باشم و دیگه هم سراغ من نیا، حداقل تا صبح که روز از نو شروع میشه ...آفرین برو ذهن زیبا ...

جلسه اش رو با روحی جوان ،لطیف و امیدوار  شروع کرد ...تبریک تولد باید به بهترین شکل ممکن نوشته شود . شاید این آخرین و زیباترین همکاری سحرانگیز مشترکشان باشدو این اخرین جلسه کاری  ...کسی چه می داند .....تولدش مبارک !    قلب


کلمات کلیدی: میلک ،شان پن ،فرزاد حسنی
 
"بام تهران" یا "پارک پرواز "
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  
 
پنج داستان کاملا کوتاه که می تونه کاملا بلند باشه ...اما!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  

پنج داستان کاملا کوتاه که می تونه کاملا بلند باشه ...اما !

 

شارژ و درخواست

دیشب  دیروقت خوابیدم .صدای زنگ درب آپارتمان یهویی خوابم رو می پرونه  . به سختی از جام بلند میشم و میرم در رو باز می کنم . دخترک پشت دره . لبخندی میزنه و سلام میکنه .

اومده شارژ واحدشون رو پرداخت کنه .

میگه :ببخشید میشه شوفاژ ها رو هم خاموش کنید ؟

لبخندی میزنم بهش و میگم :چشم عزیزم . حتما .امروز خاموششون می کنم .

نگاهی به قیافش می اندازم . لبخندی میزنه . آخ اگر حجب و حیا و خجالت  می ذاشت خم می شدم و زانو می زدم رو زمین و بغلش می کردم و های های گریه می کردم :به حال خودم . به حال خودش ...به حال شما !

پیرهن صورتی قشنگش انگاری جون میداد واسه خیس شدن .

نتونستم جوابشو بدم که چرا تا به حال شوفاژ رو خاموش نکردم . بهش نگفتم که نگران بودم تغییر مداوم دمای هوا تو این روزهای بهاری ممکن بود دمای خونه شون رو پایین بیاره و اونا شب تو خواب سرما بخورن .

بهش نگفتم که مطمئن نیستم شبها روتون رو پس می زنید یا نه و کسی هست که روتون رو کامل بکشه .

بهش نگفتم  اگر هوا گرمه من هم که شوفاژم  خراب نیست دوس دارم مثل اونا گرما رو حس کنم و تو احساس گرمایی که دارن شریک باشم .  ولی تا به حال با خودم می گفتم بزار هوا به یه ثباتی برسه یه وقت  بچه ها سرما نخورن .این شوفاژ خراب هم شاید حکمتی باشه .

بهش نگفتم که واقعا نمی دونم چکار می تونم براشون بکنم . بهش نگفتم که به خدا بلد نیستم غذا بپزم وگرنه براتون غذاهای خوب خوب می پختم . بهش نگفتم که به خدا شاد نیستم وگرنه حتما حتما لحظه های شادم رو باهاتون قسمت می کردم . بهش نگفتم که .....بهش نگفتم که چی رو از دست داده و از الان تا اخر دنیا هم که بگرده و بچرخه نمی تونه بدستش بیاره ..... از "بنونی " خواهش کردم کمی باهاشون ارتباط بگیره . هر چی باشه اون بهتر از من اینکار رو بلده . شاید اون بتونه کاری واسشون بکنه .

درد و غم خودم واسم کمه انگار ... باور کن بعضی روزها بیشتر از خودم به فکر اونام . غذا خوردن ؟ کسی هست به درساشون برسه ؟ مشقهاشون رو نوشتن ؟ حوصله شون تنهایی سر نره یه وقت ؟ و....

شوفاژ از امروز خاموش شد .

 

فرودگاه لعنتی

پاشدم رفتم این فرودگاه لعنتی . همون که اگر تو راهی(سر هم بخونید) داشته باشی باید بری طبقه پایینش و اگر بخواهی بپری یا شاهد پریدن کسی باشی باید برای بالاش . شبه . نمی دونم چرا اینجام ولی یه حسی به من میگه که باید اینجا باشی .

تو طبقه پایین دوستان و آشنایان و فامیل جمع هستند تا عزیز سفر کرده شان را ببینند و تو طبقه بالا همونا جمع شدن شاهد پر کشیدم عزیزشون باشن.

من اینجا چه غلطی می کنم . مسافر دارم که بخواد از راه برسه ؟ خودم مسافرم ؟ مسافر دارم که میخواد بپره ؟نمی دونم . فقط یه چیزی یه حسی به من گفت باید اونجا باشم و بودم و کامل به انتظار نشستم : تو طبقه پایین واسه اومدنش و تو طبقه بالا واسه سالم پریدنش .

تو طبقه پایین بغض کردم بخاطر شاید دیدنش و تو طبقه بالا همچنین واسه پرگشودنش .

کسی حضورم را حس نکرد نه افراد عادی و نه حتی مسافر باهوش و ویژه پرواز لندن – تهران که ساعت سه و بیست دقیقه بامداد  خسته و کوفته از گیت ورودی گذشت و با یک کیف کوچک تنها از در خارج شد .

من تو این فرودگاه لعنتی تنها بودم . هیچکی تو این دو طبقه حواسش به من نیست . خوبه  اصلا دیده نشدم .چه خوب ! چند ماه دیگه باید دوباره پا بزارم تو این فرودگاه لعنتی . شاید این بار برای پریدن ....هوای تازه نیاز دارم تو اسمونها دنبالش می گردم و فقط طیاره های این فرودگاه لعنتی میتونن منو به اوج آسمون ببرن .

-گفتی فقط ؟!

: من گفتم ؟! نه راه های دیگه ای هم هست برای پریدن به آسمون ! شاید اونارو امتحان کنم !

 

همون کافی شاپ

تو یه کافی شاپ مقابل هم نشستن و خیلی راحت میگن و می خندن . دختره با چشمهای سیاه قشنگش خیره شده به پسره و با نگاهش داره پسره رو می بره تو فضا . با چشاش می خنده . با چه چشاش انرژی میده .

پسره می خنده .دختره می گه :قربونت  تو بشم من یکی درسته ! و پسره فقط می خنده . دختره دوباره یه نگاه می اندازه به پسره و میگه :جون ! قربون اون خنده های شیرینت . آخ که چقدر دلم می خواد اون لپات بگیرم و بکنم .

پسره می خنده .قاه قاه قاه .....و دختره خیلی جدی با لذت خیره شده به پسره و میگه :الهی دورت بگردم .

* * * *

حالا تو همین کافی شاپ در دو زمان متفاوت همین دختر و پسر رو می بینیم . نشستن پشت همون میز اما تنها . پسره ساکت و آروم نشسته  و دختره هم چشاش اون سوی همیشگی رو  نداره . خیره شده به میز و آروم آروم قهوه اش رو هم میزنه ...قهوه ای رو که همیشه تلخ می خورد .

-         چی رو هم می زنی ؟تو که توش شکر نریختی ؟

پسره وقتی شکر رو تو قهوه می ریزه و شروع میکنه به هم زدن یاد این جمله همیشگی خودش میفته که به دختره می گفت .

سخته تنهایی قهوه خوردن برادر و خواهر تو این کافی شاپ ...حکایت اینا شده مثل حکایت قلیون کشیدن من !

توضیح – این داستان تقدیم به "شبنم طلوعی" نازنین و عزیز

  

چند خط احمقانه

بالاخره به خودم جرئت دادم و برای اولین بار تو عمرم براش نوشتم .می دونم سختشه خوندن این نوشته و شاید هم چیزی ازش سردرنیاره چون اونقدر احمقانه و پر از غلط و مسخره نوشته شده که مایه شرمساریه به نظر خودم  .ولی چه میشه کرد که در حال حاضر در محدوده نوشتن این حداکثر توان منه با محدودیت هایی که اون داره .

 بالاخره خیالم راحت شد که خوبه و ردیفه و اوضاعش میزونه . خدا رو شکر که این روزها  در دایره حکومت ذهنم هم چیز و همه کس ردیفند الا خودم .

انتظاری ندارم برای دریافت پاسخ این چند خط احمقانه . دارم ؟ ندارم ! 

 

 دوسش دارم ...حالشو می گیرم

پا شدیم رفتیم یه جایی واسه یه کاری . حرف تو حرف اومد اسم یه نفر مطرح شد و ما ذکر خیرش رو گفتیم و کمی تا قسمتی تمجید کردیم از او و "استاد "خطابش کردیم ، علی رغم اینکه نه می شناختیمش و نه تا به حال دیده بودیمش .

یهویی وسط حرف های ما نمی دونم از کجای این دنیا سر و کلش پیدا شد و اومد داخل اتاق . سلام و احوالپرسی و گپ و گفتی کردیم در حوزه مطبوعات و همین و همین .

دو هفته ای می گذره از این ماجرا طرف زنگ زده به فرنود که برادرت –یعنی بنده – پشت سر ما چنین گفته و چنان و گله از این همه حرف های ناروایی که من در حق او زده ام و جفاها که در حقش روا داشته ام (چه موزون دراومد این تیکه اش)

حالا فرنود زنگ زده به من که چی گفتی پشت سر فلانی ؟گفتم: هیچی ذکر خیر کردیم و بعد که آمد کمی حرف زدیم درباره مسائل روز و مطبوعات و مجلات  . داخل جلسه چند نفر دیگر هم هستند شاهد ماجرا .تازه من که این بابا رو تو عمرم ندیدم و اصلا نمی شناسمش چی می تونم پشت سرش بگم ؟

فهمیدم که طرف  فرنود رو وارد یه بازی قدیمی تخریبی کرده برای رسیدن به یه هدف خاص ،روش قدیمی و تقریبا منسوخ شده .

فعلا تا اطلاع ثانوی گرفتن حال شخص اخیر از اولویت های کاری بنده است . اصلا هم مهم نیست مشهوره و چهره است و شناخته شده .

طاقت ندارم حرص خوردن فرنود رو ببینم . ولی دمش گرم .این طرف رو می گم . من که حالشو اساسی می گیرم ، ولی باعث شد بفهمم چقدر دوسش دارم و نمی تونم حتی یه ذره دگرگون حال ببینمش یا صداشو پریشان احوال بشنوم ...... :فرنود رو می گم !