پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

میدون سرو
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸  
کلمات کلیدی:
 
سفرنامه مازندران
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸  

توضیح – یک سفر کاملا معمولی و بدون هیچگونه نکته خاصی بود ...نوشتم برای ثبت در خاطرات . همین ....حوصله ندارید خوندنش را اصلا توصیه نمی کنم .

 

 

سفرنامه مازندران

 

اومدم مازندران . خودم و خودم دوتایی اومدیم یه گشتی تو این دیار بزنیم ببینیم چه خبره . می خوام خوب و حسابی بگردم توش .

صبح زود راه میفتم . تا سر سه راه تهرانپارس می رم و بعد میفتم تو جاده جاجرود و در نهایت فیروز کوه رو انتخاب می کنم برای طی کردن مسیر ....

 

نان و نمک و رفاقت

رسیدم به قائمشهر ...برای دومین بار این شهر رو می بینم . تا شهر لعنتی کمی باقی است .

تصمیم می گیرم کمی استراحت کنم . به قهوه خانه ای می روم تا یک استکان چایی بخورم . خوشمزه است ...چای دوم و بعد چای سوم و بعد قلیان ..توی خیابان نشسته ام .آسمان ابری به یکباره آفتابی می شود و گرما تا مغز استخوانم فرو می رود .

به خود می گویم امروز گویا روز من نیست انگار....هر جا که می رفتم آفتاب بود و تا اتراق می کردم سایه میشد و اینبار عکس شده است .

سرآخر به قهوه دار می گم : عزیز جان دستت درد نکنه . چقدر شد ؟

میگه : مهمان مایی !

میگم :عزیزی .چقدر شد ؟

میگه :هر چی دوست داری !

میگم :خوب یعنی چقدر ؟بی تعارف !

میگه :هر چی دوست داری !

با خودم میگم باز گیر این آدم هایی افتادم که با تعارف سر آدم رو می برن . یک دو هزارتومونی از جیبم درمیارم و بهش میدم . میگیره .ازش خداحافظی میکنم .

میگه : کجا عمو ؟

میگم :ببخشید . کم بود ؟

متعجبانه نگاهم میکنه و میگه : نه بابا ! خیلی زیاد بود . صبر کن

کشو دخل رو نیکشه بیرون و کلی زیر رو روش میکنه و آخر سر 900 تومن بهم پس میده .

میگم :اشتباه نگردی عزیز ؟

میگه :نه درست حساب کردم .

میگم :راضی هستی ؟

میگه :خدا بهت برکت بده .

میگم :یا علی مدد .

و بیرون میام .

چند قدم دور نشدم که از پشت صدام میکنه و دنبالم میاد .

میگم : چیه عزیز ؟

میگه :میشه چند لحظه صبر کنی .

میگم :واسه چی ؟

میگه : عزیزی .زیاد وقتت رو نمی گیرم . فقط بشین .

میشینم .

چند لحظه بعد می بینم کبابی را از روی اجاق برداشته رو روی نان می گذارد و می آورد .

با تعجب میگم :عزیز من که غذا نخواستم .

لبخندی میزنه و میگه : میهمانی برادر . دستم را رد نکن .

با هم همسفره می شویم و نمک گیرش . این شروع خوبی است برای رفاقت های ماندگار . توی این دیار رفیقی پیدا کردم . چرا و چگونه اصلا نفهمیدم .

 

شهر لعنتی

چه خوب که فقط از این شهر رد می شوم و چه خوب که هتلم خارج از این شهر است و ریخت این شهر را نمی بینم . زمانی دیدن این شهر جزو آرزوهای خوب دوران کودکی بود .وقتی که با خانواده به دریا می آمدیم . اما حالا ....

زود و تند از جاده کمربندی از کنارش رد میشم . یه نگاه هم بهش نمی کنم .

ای شهر تو گناهی نداری ..گناه از ناپاکانی است که روزگاری در این شهر تنفس می کردند .هوایش ناپاک است ...

 

فرح آباد

مانده ام در عجب بعضی از تابلوها که سمت و سویش را نشان می دهد نوشته :"خزر آباد" و بعضی نوشته "فرح آباد " شده ماجرای "باختران" و "کرمانشاه"

حلاصه رفتیم به سمتی که تابلو نشانمان می داد و چه وضعیتی ناجوری داشت این ساحل زیبایی که ما در خاطراتمان سراغ داشتیم . وضعی اسفناک و جمعیتی که از هر گوشه و کنار با چادری و یک زیرانداز تا کنار آب اتراق کرده بودند و همانجا غذا می پختند و همانجا ظرفهاشان را می شستند و دراز به دراز کنار هم می خوابیدند و لابد همانجا ....هم می کردند .هر جا که می خواستیم قدم بزنیم باید قدم هامان را از روی یک نفر که خوابیده یا دراز کشیده بر می داشتیم . 

من نمی دانم اینطوری سفر کردن چه لذتی دارد . نمی فهمم .

 

بهشهر

پاشدم یهویی هوس کردم برم یه سر به بهشهر بزنم . قرار بود دوستی را آجا ببینم . آنقدر خوشنام بود که خیلی سریع با چند پرس و جوی ساده تونستم پیداش کنم .

قبل از اینکه گپی بخواهیم بزنیم میهمانمان کرد به یک فالوده و بستنی .

چنین طعمی را تجربه نکرده بودم . پیشنهاد میکنم به این دیار که رفتید این خوردنی را از دست ندهید .

 

نکا

در مسیر برگشت این دیار را خوب می بینم .همانند غریبه ای از مرکز شهر رد می شوم . حس غریبانه ای به آدم دست می دهد .

 

بابل

شهری است بزرگ و نسبتا پرجمعیت در خطه مازندران ....

 

آمل

 موقعیت استراتژکی را از نظر تجاری دارد . تا به حال به این موضوع توجه نکرده بودم .

 

محمود آباد

مسیر را عمدا دور کردم تا این شهر را هم خوب تماشا کنم . به گمانم حالا بیشتر شهر غریبه ها می شود . به زودی چهره این شهر تغییرات اساسی خواهد گرد و تعداد مهاجرین شاید از بومیان بیشتر شود .

 

سرخرود و فریدونکنار

این دوتا را در سفر سال قبل خوب دیده بودم بنابراین تا چند کیلومتریشان بیشتر نرفتم . راه را به سمت نور و چمستان طی کردم و نگاهی به آن حوالی انداختم و برگشتم .

 

جاده هراز

چه جوری و چطوری رو نفهمیدم اما یهویی از جاده هراز سردرآوردم . عجب جاده خسته کننده ای ..ساعتها آرام آرام و گاه میلیمتری حرکت کردن حوصله آدم را سر می برد .

 


کلمات کلیدی:
 
یادنامه شهاب یا سفر به خاطرات
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸  

یادنامه شهاب یا سفر به خاطرات

این شهاب ما

اشاره یا مقدمه چه می دونم !

شاید اگر حس و حال خوبی بود سفرنامه دوم را می نوشتم که این بار به جاهای بیشتری سفر کردم وشهرهای زیادتری را دیدم اما چند چیز باعث شد نوشتن سفرنامه مازندران را فعلا فراموش کنم و در مورد تو بنویسم . دیدن تصویرت در تلوزیون با آن وضع رنجور و اخمی که در صورت داشتی و صحنه هایی که به دوربین نگاه می کردی و انگاری منو از پشت این جعبه سیاه مخاطب قرار می دادی .برای یک لحظه یاد خاطرات سالهای دور و نزدیک افتادم . فکر کردم باز هم می خواهی مثل همیشه به اولین کسی که دم دستت میرسه غر بزنی .اما نه آن نگاه و آن وضعیتی که من دیدم مجالی برای غر زدن نمی داد .

 خاطرات فهرست وار از ذهنم گذشت و مرور کردم خاطرات تلخ و شیرین این همه سال را و عجیب نیست که در یادآورد همه خاطرات خوش این پست به یاد تو و برای تو نوشته شده باشد . متاسفانه از روزی که تو را دیدم تا به امروز به اینترنت دسترسی نداشتم . مرتب در سفر بودم . شهر به شهر و کوی به کوی و حالا هم که این نوشته را می نویسم و تو لابد نمی توانی بخوانی باز هم در سفرم . دیروز بر بلندای شهری که الان در آن اقامت دارم به منظره شهر نگاه می کردم .تمام شهر زیر پایم بود و کمی تا قسمتی از دیدن این منظره داشتم لذت می بردم اما به یکباره یاد تو و تصویر تو در ذهنم نقش بست و این عیش کوتاه را تلخ کرد .لازم است خاطرات را مرور کنم ...

اول - غر زدن

این که همیشه و همه جا عادت و کارت بود ولی برای من که اولین بار بود با تو داشتم یه کار مشترک می کردم نا آشنا بود .هشت سال پیش بود شاید . قرار بود یه جشنواره کوچولو برگزار کنیم برای مردم با کمترین هزینه و قرار بود دکور صحنه را من درست کنم . پول نداشتیم چاره چی بود با کمی پارچه سفید و چسب جوب و مقداری ماسه و کمی تور ماهیگیری می خواستم یک دکور شبیه خانه ساحلی بسازم . یک روزی وقتم را گذاشته بودم روی این کار و فرادا روز جشن بود . اومدی و کار را تمام نشده دیدی و کلی غر زدی که گند زدم به کار و آبرومون میره و از این حرفها .

"مهرک" اومد و کار رو دید و گفت اونجورا هم که تو میگی کار خراب نشده و آخر و عاقبت با کمک "مهرک" دکور رو نهایی کردیم . خیلی شیک و زیبا شده بود شبیه یک خونه ساحلی تو جنوب کشور .وقتی برگشتی خسته و کلافه رو زمین نشسته بودم . اومدی سمتم و یه آب میوه بهم تعارف کردی و گفتی : نه اونطورها هم که فکر می کردم گند نزدی . خوبه ..دستت درد نکنه "فرزاد جون ".

و این "جون گفتنت بعد از غر زدن های مکرر مرهمی بود انگار و گره گشا .

 دوم - سید جواد یحیوی

داشتیم یه برنامه شاد برگزار می کردیم برای بچه ها و خانواده ها . یادته دنبال مجری می گشتیم . فهرستی از مجری ها رو گذاشتم جلوت .نگاه کردی و گفتی خوبه . چقدر میگرن ؟ قیمت هر کدومشون رو بهت گفتم . کمی فکر کردی و گفتی : برو سراغ "جواد یحیوی" .

اون روزها سید جواد بخاطر برنامه طعم آفتاب از تلوزیون اخراج شده بود و بیکار بود . "شهاب" بهم گفت : بزار یه چیزی به اون برسه اوضاعش زیاد خوب نیست .تازه قیمتش هم مناسبه .

کار که تموم شد یه روز با جواد یحیوی تو حوزه هنری قرار گذاشتم و رفتم که دستمزدش رو بدم . خیلی کم بود شاید حدود یک چهارم قیمت معمول سایر مجری ها . گفتم ببخشید دیگه کمه . گفت :اصلا این حرفها چیه . بخاطر شهاب این رو هم نباید می گرفتم .

سوم - بیمارستان و اثبات

خوابیدی بیمارستان تا پات رو دوباره عمل کنن . اومدم دیدنت قبل بعد از عمل هنوز به هوش نیومدی . با "علی" و "مهرک" پشت اتاق ریکاوری هستیم میارنت با یک کلاه مسخره تو سرت . اولش "مهرک" به خنده میفته و بعدش من . تصور کن یه لحظه یه چیزی بود شبیه کلاه حمام .

حیف اون موقع ها هنوز موبایلها دوربین دار نشده بودند .

داشتی بهوش می اومدی . کسی باید شب رو پیشت می موند . "علی" کار داشت و مهرک هم نمی تونست بخاطره "سپهر" بمونه . داوطلب شدم بمونم پیشت . شب تو خواب و بیداری صدات رو شنیدم فکر کردم درد داری یا چیزی می خوای اومدم کنار تختت . ظاهرا خواب بودی . هه ! تو خواب داشتی غر می زدی . بیدارت کردم و بهت آب دادم .فکر کنم وقت داروهات هم بود . بهت گفتم : "شهاب" خواب بد می دیدی ؟ گفت نه ! چطور ؟ گفتم :آخه داشتی تو خواب حرف می زدی . گفت : چی می گفنتم ؟ گفتم : غر می زدی به یه نفر . به سختی خندید و گفت : خوب چیزی نبود طبیعیه .

چهارم - شهاب کو پس ؟

رفتیم همایش . جمع قدیمی ها و دوستان همه جمعه . "مهرک" رو او اولهای مراسم می بینم .منو می بینه و صدام می کنه که بیا برات جا نگه داشتم . بهش می گم "شهاب" کو پس ؟ با دست به یه سمت سالن اشاره می کنه و می گه :اون طرف سالن رو نمی بینی داره برق می زنه . لبخندی می زنم و می گم : خوب دیدمش .خیالم راحت شد .

پنجم - سفر به یزد

اتفاقی تو پرواز به یزد همسفر شدیم . می بینمت با "سپهر" می خواهی پیاده شی . "سپهر" دیگه حالا حسابی بزرگ شده و راه میره . می گم :به به این "سپهر "خان هم که دیگه بزرگ شده و اون شروع می کنه به سرفه کردن . می گم چیه گلوش ناراحته . "شهاب" می خنده و می گه : نه بابا داره اظهار وجود می کنه . این روش سپهره .

 سپهر روش مخصوص به خود دارد

ششم -١١سپتامبر

سی روز از ١١ سپتامبر و اون حادثه گذشته .می خواستم یه کاری بکنیم . فکری به ذهنم می رسه . باهات مطرح می کنم. یه نامه بنویسیم به جوون های آمریکایی و با اونها همدیدی کنیم و بهشون بگیم با خشونت تو هرجای دنیا مخالفیم و چون تجربه جنگ رو داشتیم می فهمیم که بازمانده قربانیها چه حس و حالی دارن .

"شهاب" میگه عالیه .معطل نکن و سریع نامه رو آماده کن . نامه رو یک شبه می نویسم و می برم پیشش می خونه و کمی اصلاحش میکنه و میده برای ترجمه به زبان انگلیسی و دقیقا تو روز مورد نظر یعنی چهل روز بعد از حادثه می زاریمش تو اینترنت .

نامه تو رسانه های خارج از کشور سر و صدا به پا میکنه و تو تعدادی از نشریات داخل و خارج بخش هایی از اون رو چاپ می کنن .

 

 هفتم - در حضور ژوله

رفتم سر کار "سریال باغ مظفر " تو قلهک ،اولش یه جلسه باهاشون گذاشتیم "مهران مدیری" بود و "پیمان قاسم خانی" و "خشایار الوند" . طرح داستان سه اپیزودی رو گفتم .خوششون اومد و کلی خندیدن و موافقت شد کار انجام بشه . اما تو روز ضبط دیدم پیمان داستان رو کلا عوض کرده و داده به یه نویسنده دیگه . بهش گفتم چرا این کار رو کردی ؟گفت اصل داستان همون چیزیه که تو می خوای ولی تو جزئیات من باید تصمیم بگیرم . گفتم ولی خودت می دونی متن من از متن فعلی این نویسنده قوی تر بود . عصبانی میشه و میگه : دیر اومدی و زود می خوای بری ؟

دیدم نمیشه با پیمان به نتیجه رسید . باید بخش هایی از سناریو را به خاطر برنامه ای که تو ذهنم داشتم تغییر می دادم .

رفتم تو اتاق نویسنده ها . "مهراب قاسم خانی" گوشی آی پاد تو گوشش بود و در حال گوش کردن به موسیقی داشت می نوشت . کوچکترین توجهی به من نکرد و به قول معروف وقعی به من ننهاد ! به ناچار من نیز چنین کردم . گوشه دیگر اتاق" امیر مهدی ژوله" نشسته بود . رفتم پیشش سلام کردم . لبخندی زد و بلند شد و خوش و بش کرد . دیدم داره رو اپیزود دوم برای فردا کار می کنه . جلوش متن رو برداشتم و خوندم . بعد گفتم : من از دوستای "شهاب" هستم .می شناسیش که ؟ گفت آره بابا . خوب حالش چطوره ؟

بعد تو متن "ژوله" یه تغییراتی دادم . هیچی نگفت .

آخر کار گفت :می دونی هیچکی اجازه نداره متن من رو قبل از ضبط بخونه مگر پیمان و مهران و حتی اونها هم نمیان تو متن من خط بزنن . تو اولین کسی هستی که داری این کار رو می کنی . بخاطر شهابه که چیزی بهت نگفتم .

گفتم :دمت گرم . کار ما رو راه بنداز

یه نفر میاد دنبالم که پاشو "مهران مدیری" کارت داره . میرم پیشش . منو می بره یه گوشه . ظاهرا عصبانیه . میگه : ببین تو کار کارگردان که دخالت می کنی . با سرپرست نویسنده ها که دعوا می کنی . تو متن هم که دست می بری . می خوای محل دوربین رو هم تو تعیین کن و خودت کار رو انجام بده .

عصبانی بود . گفتم :نه بابا !

گفت : یه خواهشی ازت دارم . هر کاری داری و هر خواسته ای بود فقط به خودم بگو . باشه !

هشتم -نگاه می کنی

حالا دوباره تصویرت تو ذهنم نقش بسته پای داغونتو گذاشتی روی اون یکی پات و با چهره ای درهم رفته اون ردیف جلو نشستی و حتی حال غر زدن هم نداری . خسته ای و فقط نگاه می کنی . فکری شدم از نگاهت . نگاه تو برام پرمعنا تره یا نگاه سپهر که امروز به تو ،به من و به همه ما داره نگاه میکنه و ببین که چه جوری نگاه داره می کنه . پشت آن چهره کودکانه و شنگ حرفهای بسیار داره . باید صبر کنیم ...باید صبر کنیم ....یه روزی برامون معنی اون نگاه ها رو می گه ...زیاد دور نیست "شهاب" !

سپهر نگاهمان می کند

خودت خوب می دونی که نگاه کردن به سپهر همیشگی است و لذت بخش و شهاب گذراست

....به سپهر آبی نگاه می کنیم ...ندایی شیرین با خود دارد .

شهاب جان! تا بیایی منتظریم و با خاطرات خوشت سر می کنیم .نگران نباش اینجا به قول مظفرالدین شاه هنوز همه چیزمان به همه چیزمان می آید !!

 


کلمات کلیدی:
 
سفرنامه کرمانشاه
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸  

سفرنامه کرمانشاه

 

1-برای خودم

 

دیشب خواب دیدم که بچه دارم ....

یهو از خواب پریدم ...دیدم کلی غصه دارم ...

 

2- کرمانشاه و یاد کیانوش

رفته بودم کرمانشاه ....هر جای شهر که  می رفتم تصویرش را بر در و دیوار زده بودند . پنجشنبه گذشته مراسم چهلمین روز درگذشتش بود .دقیقا در همان ساعتی که پرواز فوکر 100قرار بود به سمت تهران حرکت کند اما به دلیل نقص فنی با دو ساعت تاخیر و با کلی نذر و دعا و آیه پرید .

دل آدم از دیدن تصویرش ریش می شد . پیاده بخش های زیادی از شهر را گز کردم . تک و تنها و غریبانه و هر جا می رفتم در روی دیوار و درها تصویرش بود .

زیر تصویر نوشته بود :

"کیانوش آسا دانشجوی نخبه ترم آخر کارشناسی ارشد علم و صنعت "

بی اختیار اولین چیزی که در فکرم نقش بست تصویر مادر کیانوش بود .

 

3-"رستگار" جوانرود

از کرمانشاه رفتم جوانرود در نزدیکی کرمانشاه .نفر اول کنکور علوم تجربی و زبان خارجی امسال  اهل این شهر بود و "رستگار" نام داشت .

مردم این شهر کوچک تصاویر "رستگار" را که حالا افتخار این شهر کوئچک محسوب می شود با لباس کردی بر در و دیوار زنده بودند . تقریبا اغلب مغازه ها تصاویری از "رستگار" را پشت شیشه نصب کرده بودند .

راستی در این ولایت چه خبر است ؟ در آن شهر تصویر مردگان و در این شهر تصویر زندگان را بر در و دیوار زده اند .رفته و مانده ای که در یک نقطه اشتراک داشتند :

خلاقیت و استعداد

4- روانسر و یاد "فردین"

از کرمانشاه رفتم روانسر با آن سراب معروف و مردمان پهلوان دوستش . تصاویر "فردین" را در قامت پهلوان و کشتی گیر در تعدادی از مغازه ها نصب کرده بودندریالتصاویری از زمانی که او در قامت کشتی گیر مقام دوم جهانی را کسب کرده بود  . اینها هم ازشیفتگان  این بخش زندگی "فردین" هستند و چه جالب که خدا بیامرز با ویژگی هایی که داشت برای هر طیفی دلیلی برای هواخواهی و دوست داشته شدن ساخته و پرداخته ....دوست داشته شدن یک نعمت  است و دوست داشته شدن توسط همه یک موهبت  

 

5- "مرصاد" پارادوکس تلخ هم میهنی

از "کرمانشاه" رفتم "اسلام آباد غرب" و پیش از رسیدن به این دیار از تنگه ای گذشتم نام آشنا در تاریخ این دیارکه حالا بعد از ان واقعه تارخی اسمش را گذاشته اند  : تنگه مرصاد

لحظه ای درنگ کردم و و در میانه این تنگه ایستادم . تنگه از اطراف با تپه های مرتفعی محاصره شده بود و تنها یک راه عبور از میانه تنگه می گذشت .

روزگاری نه چندان دور ،شاید حدود بیست و یکسال پیش در همین روزها در این تنگه جنگی در گرفت .

تصاویر شهدای این جنگ در مسیر جاده در تنگه نصب بود .

نمی دانستم چه حسی باید داشته باشم در مورد  کشته شدگانی که با خیال جنبش آزادی بخش و فروغی جاویدان اسلحه به دست گرفته بودند و با توپ و تانک خیال فتح این سرزمین را در واپسین روزهای جنگ و در حالی که کشور تازه چند روزی از این جنگ خانماسوز رهایی یافته بود ،در بدترین شرایط ،به این دیار حمله بردند .

و اینک بعد از دو دهه از پایان تلخ آن همه خیالات واهی باز هم کشته می شوند برای هیچ و پوچ .

در دشتی که من ایستاده بودم هزاران انسان فارغ از هر نوع مرام و مسلک کشته شده بود و این برای من که با هر نوع کشت و کشتاری مخالفم دل آزار بود .

یک طرف کشته شدگان مدافعان میهنم بودند که تصاویرشان را می دیدم و طرف دیگر نیز هم میهنان متجاوز به میهنم که نه از مرامشان اثری باقی ماند و نه حتی نشانی از کالبد و پیکر بی جانشان و این شاید هزینه ای است که برای عقیده سست و ناراستی که کسان دیگر به جای آنها اندیشیده بودند پرداخته شد،هزینه ای که  بسیار زیاد و گزاف بود .

پارادوکس تلخی بود : هم میهن مدافع مام میهن در برابر هم میهن متجاوز ....

عکسهایی از تنگه گرفتم برای اینکه هر وقت نگاهشان کردم کامم تلخ شود از این سفر ....

اگر این همه را نمی دیدم سفر به کرمانشاه در فرصت مناسب و شاید در بهار می تواند سفری دل انگیز و زیبا و مفرح باشد .

از لحظه دیدن تصاویر کیانوش سرزدن به بیستونی که این همه دوست داشتم ببینمش و دریابم حاصل کار فرهاد تیشه به دست و نیز کتیبه داریوش و غار تازه کشف شده قوری قلعه را فراموش کردم .

باشد برای سفر بعدی در فرصتی دیگر اگر عمری باقی بود .....

  

6-برای ...

 دست در دست باد

فراخ شانه و

قلب شکافته

در جستجوی حریم نیافته

که باد برده است

برادر تو کجایی ؟؟

 توضیح –  شعر از سحر


کلمات کلیدی: فردین ،مرصاد ،بیستون ،کیانوش آسا
 
"الله اکبر"
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  

"الله اکبر"

و چه شیرین است تکرار این جمله با هر صدایی :زمزمه ،نجوا ،فریاد و یا خروش و غریو

و تو خواهرم  "ستاره " با تکرارش هم نوا می شوی با من و این همه که ایمان داریم به آنچه بر زبان می آوریم . چه فرقی می کند تو آن گوشه دنیا توی "لندن" باشی و ما کجا ....

و "علی" و "عارفه" عزیز در یکی از محله های شمال شرقی کو الالامپور دل نگران عزیزانتان با هم زمزمه کنید :" الله اکبر "

و تو "مهرک" عزیز یگانه فرزندت را در آغوش بگیر و سخت و محکم بفشارش جوری که صدای قلبت را بشنود و آنوقت زمزمه کن برای "سپهر" : "الله اکبر "و یقین داشته باش دوری پدر را کمتر احساس می کند .

و تو نازنین که پس از سالهای سال در گوشه ای از استکهلم یافتمت :"تک و تنها و پیر و فرسوده "تو نیز در تنهایی خود با من زمزمه کن این نجوا را در شهر مردمان سخت و سرد و عبوس ..ایمان داشته باش آرام تر می شوی  از پیش ،آنقدر که بتوانی دوباره قلم مو را بر بوم فرود اوری یا سازت را دوباره کوک کنی  

و تو عزیزی که در گوشه ای از خاور دور پارچه های سبز را به هم می دوزی تا عریض و عریض تر شود ،نمی دانم که یاد من هستی یا نه ،گوشه پارچه بنویس ،یادت باشد حتما بنویس :"الله اکبر"  و بخوان با من ،مثل گذشته ها باهم و هم نوا

و تو نازنینی که شاید بعد از گذشت این همه سالها  شاید و شاید تنها یک خاطره محو از من به یاد داشته باشی ولی هم اندازه من نگرانی با زبان خودت و آنگونه که می توانی در گوشه "بورلی هیلز" به دوستانت بگو از "سر" این جمله و معنی و برایشان بخوان با هر زبانی و به هر کلامی .... و بگو معنی این عبارت این است که :"خدا بزرگ است "یا "GOD is great"

و تو "نیمای" عزیز که برایم می نویسی در گوشه خلوتی از یکی از کافه های پاریس هر وقت که لبی تر می کنی یاد من می افتی (و هنوز در تعجبم از دلیل تداعی یاد من در چنین لحظه ای ) ،لطفی کن و هر وقت خواستی به یاد من بیفتی پاکیزه و منزه رو به بلندای آسمان در غروب دل انگیز پاریس فریاد کوتاهی بزن و بگو :"الله اکبر"

و تو  "شهلا "جان در خلوت و تنهایی خود در بالای "کوه های آلپ" یا در شمال شهر "میلان"، در حومه "سن سیرو"هر وقت که به نداشته ها و دست نیافته هایت اندیشیدی به یاد آور این جمله را و قبول کن به یادگار و هدیه از من که : :"الله اکبر"

و تو "توکا" نازنین رفیق تازه یافته ام ، تو "ترانه "ای که spotlight این نسل سوم پرشور و غوغا هستی ، تو  "ویولت "عزیزکه با تلاش ستودنی زندگی را به زانو در آورده ای ،تو "امیر رضا" که اینک فرصت داری دوباره و بعد از سالها دوری از صحنه ،پهلوانی ها را تکرار کنی ،تو دکتر "سمیه "در گوشه ای که یک پنجره دارد هر وقت خواستی قدم های دودر سه متر بزنی  ،تو "محمد علی " تپل باحال و دوست داشتنی دنیای مجازی همه و همه با هم و با جمع دوستان از شمال خراسان ،عزیز آبادانی ، بزرگ دشتستانی ...هر وقت دلتان گرفت و خواستید لحظه ای و دقیقه ای از این جمع انسانی پربکشید و با خود خلوت کنید درنگ نکنید و یک صدا با هم و یا بی هم بخوانید و بدانید که  :"الله اکبر" ...چرا نباید ایمان به باریتعالی را ابراز نکنیم ،یکباره و ده باره و صدباره می گوییم که بزرگ است و بزرگ و عزیز است و محبوب ....

این روزها هر وقت دلم می گیرد یاد این جمله طوفانی یاد این عبارت ماروا انسانی می افتم و دلم صاف می شود ،قرص و محکم می شود .

شماها که اینک رخ در نقاب خاک کشیده اید ،یادمان نرفته هنوز خنده هاتان را ،دلبری تان را ،مرام و معرفتتان را و لبخند و آن نگاه جاودانتان را .....

یادمان هست هنوز که روزی در این شهر و دیار صدای خنده تان طنین زندگی بود و مایه نشاط و طراوت .

به یاد همه دوستان عزیزان و نازنین پراکنده در هر گوشه دنیا و یا مانده در این "خاک نجیب "و یا پر کشیده به آسمان  و یا جامانده بین دیوارهای ستبر و محکم بلند می شویم و قامت می بندیم به نماز عشق :

قد قامت صلات ...."الله اکبر"


کلمات کلیدی: