پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

مینیمال های غم اندود
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸  

حکایت ها و روایت های سه خطی –سری سوم یا

مینیمال های غم اندود

  

دعا

شکارچی خسته از تکاپوی روز پر هیاهو کوله بار خالی از شکار را روی زمین گذاشت . عرق را از پیشانی پاک کرد . بر روی زمین زانو زد و نشست . لحظه ای به خورشید که در حال غروب بود نگاه کرد و بعد به سجده رفت .

سر را که از روی خاک برداشت رو به آسمان کرد و زیر لب گفت : "خدایا شکرت ! امروز هم چیزی گیرم نیامد .

 

دخترک

من در خواب و رویا و در خیال دنبال دخترکی می گردم که با موهای سیاه و پریشان که شانه به شانه من بایستد و برای اینکه بخواهد مرا ببیند سرش را بلند کند و من به راحتی بتوانم دستانم را حلقه بر گردنش کنم و برای اینکه بتوانم پیشانی اش ببوسم سرم برا خم کنم و برایش قصه ای ساز کنم در این بی وفا روزگار .

 

شرف

اگر شرف داشته باشید که ......دیدم ادامه دادن این جمله بی فایده است در حالیکه من از ناداشته هاشان آگاه بودم.

خدای من این روایت حتی سه خط هم نشد !

 

مریم مقدس

مریم! باور کن ما همانگونه که "مریم مقدس" را بی گناه و پاک و منزه از هر گونه ناپاکی می دانیم و به تقدسش یقین داریم ، پاکی و بی گناهی تو را باور داریم .

ما همگی شهادت به باکرگی ایمان پاک و نابت می دهیم و به اندازه تمام محبت های جاری در این عالم تنفر را تقدیم هر آنکس که درباره مریم ما جز این بیندیشد تقدیم می کنیم . مریم ! صبر داشته باش !

 

شریف

ای ابراهیم ! همچون همنامت در قرنها پیش آزموده شدی به رنج و درد و آتش و بی گناه برای اثبات جرم ناکرده چونان سیاوشان نازنین به آتش زدی .

 به جای "اسماعیل" نداشته ات ،خود را قربان کردی برای اثبات حق و لب به سخن گشودی از این همه ناگفته های دردناک تنها و تنها به خاطر برپا ماندن ستون "انسایت" .

"ابراهیم" جان ! هیچ می داتنستی در لحظه اکنون تو شجاع ترین و شریف ترین ابراهیم این سرزمینی !

 

شبانه 1

شبانه و در خواب دردش گرفت . دوباره تمام عضلاتش گرفت . با مشت بر پاهایش کوبید و عضلات پشت پا را فشار می داد و با دست دیگرش بر سینه می کوفت . احساس کرد در یک انقباض آنی گیر افتاده و تنهایی هم کاری از دستش بر نمی آید . چشم بند را از روی میز برداشت و با دستی که هنوز تواتن داشت بر روی چشم گذاشت و آرام گرفت . نفس به شماره افتاد و دیگر هیچ نفهمید .

 

شبانه 2

روی تخت جایش را عوض می کند . عینکش را از روی صورتش بر می دارد و کتاب را روی میز کنار تخت می گذارد . دستش را می برد طرف قوطی سیگار و سیگاری بر می دارد و با کبریت کنار زیرسیگار آتش می زند . زیر سیگار را بر می دارد و روی سینه اش می گذارد .

سیگار را برای لحظه ای توی زیر سیگاری می گذارد و در حالیکه نگاهش هنوز به سقف است با دستش دنبال چیزی روی میز می گردد . بالاخره چیدایش می کند . رادیوی قدیمی و یادگاری پدربزرگ را با دست به سمت خود می کشد و روی سینه و کنار زیر سیگاری می گذارد و پیچ آن را باز می کند .روی موج کوتاه صدای ترانه ای می آید :

"آی بخفته دل

هر چه بید ای خواب بود

او شیرین خواب چینه آب بود

تب داشتی آی دل

بگو واگو هذیان گو

افسانه و زنجیره جان بود ...

آی بسا کاران

روزگار نقش و نگاران

خواب بود ،سرابه

آی بخفته دل

هر چه بید ای خواب بود

او شیرین خواب چینه آب بود ..."

ترانه تمام شده ،سیگار توی زیرسیگاری روی سینه اش به خاکستر نشسته و رادیو روی شکمش یواش یواش بالا و پایین می رود و او همچنان به سقف نگاه می کند . ملافه روی تخت در دو طرف صورتش کمی نمناک است.

 توضیح – ترانه از محمد نوری

 

شبانه 3

باران سختی می بارد . برف پاک کن با آخرین توان خود در حال کار است .

-         انگاری که شلنگ آب را روی ماشین گرفته اند .

ابن صدای زن بود که با صدایی آرام به همسرش این جمله را گفت . همسرش در حالیکه تمام توجهش به خودرهای جلو بود با دستش عینک را روی بینی جابجا کرد و گفت :هان چی کفتی .با من بودی !

زن لبخندی زد و گفت : "نه چیزی نبود . فکر می کنی بتونیم به موقع برسیم ؟ "

زن این جمله اخیر را با صدای بلند تری گفت . مرد گفت :"می بینی که به موقع حرکت کردیم و راه هم بسته است با این حال من تمام تلاشم رو می کنم چون به تو قول دادم . "

زن نگاهی ریز به شوهرش می اندازد و می گوید :" می دونم . تو قولهات همیشه قول بود . بر خلاف من ! "

توی ترافیک گیر کرده اند و باران هم به شدت می بارد . مرد با دستمال بخار روی شیشه را پاک می کند .زن رو پنجره سمت خودش بیرون را نگاه می کند . چند دقیقه ای به همین منوال می گذرد . بالاخره حوصله اش سر می رود . درب داشپورت را باز می کند و یک نوار کاست بر می دارد و توی ضبط ماشین می گذارد :

"یاد باور و مهتابی شبانا

او شب روی های نهانا

بی قراری و خاموشی

او خط و او نشانا

یاد باور و مهر نمایانا

او اولین شیرین گوانا

هر چی بگفتی مرا یاد آ

شاهد میدل تیلبانا

نوشو نوشو

ایپچرسته رنجه نکن جانا

نوشو نوشو

زندگی بی تو تزیانا"

مرد دستمالی را که تا چند دقیقه پیش با آن بخار روی شیشه را پاک می کرد جلوی صورتش گرفت و هق هق کنان با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن .

زن یکباره دستپاچه شد . سریع ضبط را خاموش کرد و گفت :" چی شد یه دفعه؟ واسه خاطر آهنگ بود ؟این همون آهنگیه که همیشه دوست داشتی .یعنی دوست داشتیم! "

مرد با دستمال بینی اش را محکم فشرد و عینکش را روی دوباره روی چشم گذاشت و گفت :" چیزی نیست . یاد سالهای قبل افتادم  .خاطرات خوبی با هم داشتیم مگه نه ؟ "

زن اشک تو چشماش جمع شد و لبخندی زد :"معلومه که داشتیم . فکر می کنی من فراموش می کنم . "

مرد آرام و آهسته زیرلب جوری که فقط خودش بشنود گفت :"آره ."

زن ادامه داد : "قول دادم که برگردم با دست پر ."

مرد دوباره زیرلب گفت :"مثل همه قول و قرارات ."

باران آرام گرفت . خودروهای حرکت کردند . جاده باز شد . مرد به سمت فرودگاه حرکت کرد . پرواز به موقع پرید .مرد وقت بازگشت از فرودگاه گوشه ای ایستاد .درب ماشین را باز گذاشت و صدای ضبط را بلند کرد و سیگاری را روشن کرد و آرام و ملایم شروع کرد هوای پاکیزه را آلوده کردن !

 توضیح – ترانه از محمد نوری

 


کلمات کلیدی:
 
مینیمال های تر و تازه امروزی
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸  

حکایت ها و روایتهای سه خطی –سری دوم

یا مینیمال های تر و تازه امروزی

 

اسمت ؟

اسمت یادم رفته .هر چه فکر می کنم اسمت رو به خاطر نمیارم فقط می دونم که بارها در حقم بدی کردی و راست راست تو چشمام زل زدی و بهم دروغ گفتی .یک عینک پنسی به چشم می زدی و دوتا از دندونهای  فک بالات سیاه شده بودند و وقتی می خندیدید سمت چپ صورتت یه چاله به عمق یک و نیم میلیمتر می افتاد و خیلی سریع و زود به گریه می افتادی . خیلی عجیبه این همه چیز از تو به یادم مونده اما اسمت ؟!! به خاطرم نمیاد...

 

برگه استشهادیه برای یک گمشده

بدوینوسیله ما خانه های کوچه بن بست "محله خوشبختی" از "شهر خونین" با تمام وجود و در و دیوارمان گواهی می دهیم که مرد ساکن خانه شماره 3 در یکی از شبها هنگامی که از کوچه باغ بقلی عبور می کرد عاشقانه همسرش را بوسید .

ما چندین بار به چشم خود دیدیم که این مرد عصرها وقتی  خسته از کار به خانه بر می گشت از اول کوچه به پنجره ای که همسرش پشت آن به انتظار نشسته بود نگاه می انداخت ،اول لبخند می زد و بعد برایش دست تکان می داد .

ما شهادت می دهیم که  این مرد تقریبا هر روز پفک و شکلات و بیسکوییت و اینجور چیزها می خرید و با خودش به خانه می آورد در حالیکه می دانستیم  این زن و مرد فرزند کوچکی در خانه ندارند .

ما خانه های پهلو به پهلو که سالهاست ساکن این کوچه بن بست ، این محله و این شهریم با تمام وجود و با تمام در و دیوارمان شهادت می دهیم که آن مرد عاشقانه همسرش را دوست داشت .

 

یک دلاری

سیگار از پاکت بیرون می آید و با کبریت سریع گر می گیرد . دودی معلق از زمین به آسمان می پرد .

دستش را می کند توی کتش و با خجالت مشتی پول تاخورده و با کش بسته شده را از جیبش در می آورد .با دست دیگرش دست او را می گیرد و بعد بسته پولها رامی گذارد توی دست او .

-    بگیر عزیز لازمت میشه . مواظب باش سوار تاکسی که میشی پول درشت از جیبت بیرون نیاری . پرسیدم ،کرایه یه کورس تو اونجا حداکثر 5 دلار میشه .کافیه پنج تا از این اسکناس ها رو بشماری و بدی به راننده . در ضمن تو فرودگاه خواستی به باربر انعام بدی یدونه یک دلاری کافیه . قبلا تحقیق کردم یه وقت تو رودروایستی نیفتی هان .اینارو بزار تو جیب پشتیت .

دستانش را روی گونه های او می گذارد و سر کوچکش را محکم بین دو دستش نگه می دارد و وسط پیشانی اش را می بوسد .

سیگار خاموش می شود ، هواپیما می پرد.

 

 

انتظار

خودش رو برده گردش بالای فرحزاد به سمت امام زاده داوود با پای پیاده و قدم زنان .آمده تا با خودش خلوت کنه و فکر کنه .

حالا داره خودشو نصحیت می کنه و سعی داره با کلمات قلمبه و سلمبه به خودش درس های معرفتی بده تا بلکه خودش به دست خودش و تنهایی بتونه خودش رو آدم کنه .

 میگه : پسرجان زمان همه چیز رو حل میکنه . به خودت فرصت بده .زمان چیزی رو نیست که نتونه حل کنه .

بهش جواب میدم :بجز انتظار ...که هر چه زمان بگذره تحملش رو سخت تر می کنه .مگه نه !!!!

بغض تو گلوش گیر میکنه و چند لحظه سکوت میکنه و میگه :بی خیال بابا اصلا تو نصیحت پذیر نیستی . آدم نمیشی !!

 

 

پاک شد

مرد گوشه اتاق ایستاده و دستش را به دیوار تکیه داده و های های می گرید . لابد اتفاق تلخی برایش افتاده که اینچنین گریه می کند و اشک به پهنای صورتش نشسته است . ظاهرا اینجا تنهاست .

 هر کسی از این گریه و دلیل آن تفسیری می تواند داشته باشد .اما گمان نکنم هیچ کس بتواند حدس بزند مرد کنار اتاق دقیقا بالای تلفنی که پیغامگیرش توسط کودک سرتق همسایه یکی دو ساعت پیش پاک شده ،دارد گریه می کند .

ظاهرا در پیغامگیر پیام های مهمی بوده است . آنقدر مهم که اینچنین اشک می ریزد و ظاهرا هیچ کدام ما هم نمی توانیم حالش را درک گنیم مگر اینکه از کیفیت و موضوع پیام ها چیزی می دانستیم که اونم  به لطف بچه سرتق همسایه دیگه میسر نیست . کاش می شد برایش کاری کرد !!

 

زنگ می خورد

تلفن دستی اش زنگ می خورد و صدای آهنگ قدیمی ناگهان او را که در حال گفتگو با چند نفر بود ،دگرگون می کند .

خاطرات سالهای دور و نزدیک ،در حالیکه در ظاهر زبان در دهانش می چرخد و کلماتی را تحویل مخاطبین می دهد ،از مقابل چشمانش می گذرد .

لابد باید خریدی را انجام دهد یا کسی از پشت خط می خواهد حالش را بپرسد و یا برنامه میهمانی امشب را تنظیم کند .

بیشتر غرق در خود می شود .زمان را گم می کند . زود به خودش می آید....

الان من کدوم دوره هستم ! نکنه تو "ابتکار دارما" گیر افتادم .

-         چرا این زنگ رو عوض نمی کنم ؟!!!

 

 

دکتر شفیعی

دکتر شفیعی که رفت دل فرزاد خیلی شکست ....آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند .....

شبها دیگه چایی با دیوان حال نمی ده ....چه فایده دکتر شفیعی که نیست دیگه !!دیگه واسه حلاج هم حالی نمونده بر سردار!

 

 

حنا

- "حنا" جان اگر پیغاممو می شنوی لطفا جواب بده . عزیزم گوشی رو بر می داری ؟ ببین هر وقت اومدی خونه بهم زنگ بزن . امشب می خوام برم مهمونی . روسری سبزتو لازم دارم . راستش روم نمیشه از "سمیرا" قرض بگیرم .بین خودمون باشه فعلا روسری تو مرغوب تره نازنین!رسیدی بهم زنگ بزن ها !!!!

 

 

باران

باران جان سلام . برای رسیدن به موفقیت ما ایرانی ها در یک واقعه جمعی یک "اعتماد ملی " و همگانی توسط مردم ما لازم است . حال حاج آقا خوب است ان شا ا.. .مامان و بابا خوبند . پس کی می باری ؟؟؟!!

 

 

ترانه

باز هم اگر بخوام واست چیز میز بنویسم قاط می زنی و عصبانی میشی . باشه هیچی نمی گم فقط این نوشته رو بده به آهنگساز . واسش یه آهنگ مشتی بزاره .خودم نوشتم . ارزون هم حساب نمی کنم . این "ترانه" رو به قیمت تمام بغض ها و غصه هام می فروشم .می فهمی چی می گم "ترانه" ؟!!!

 

 

هم نسلان

"حناترانه باران را می خواند . این صدای تازه نسل ماست. ..

حنا تنها دختری در مزرعه نیست ....ترانه خواندن ممنوع نیست و باران بالاخره می بارد ....

 

 

 

سوزان

سوزان  سالی یکبار به سرزمین دشمن پرواز می کند و بر کنار گور مردی که سالهاست از خفتنش می گذرد می ایستد و به او ادای احترام می کند و در سکوت و تنهایی با چشمان خیس و تر با صاحب آن گور حرفهایی می زند که ما نمی دانیم چیست و بعد با اولین پرواز به موطن خود باز می گردد.

در بازگشت شما می توانید این ترانه را به او هدیه کنید . با گوش جان خواهد شنید و احتمالا از شما تشکر می کند :

sen ağlama şarkı sözü
Hasret oldu ayrılık oldu
Hüzünlere bölündü saatler
Gördüm akan iki damla yaş
Ayrılık da sevgiyle beraber

Bir şarkı bir şiir gibi
Yaşadım canım acıları
Senden bana hatıra şimdi
Sakladığım sevgili kederler

Bir sır gibi saklarım seni
Bir yemin bir gizli düş gibi
Ben bu yükü taşırım sen git,
Git acılanma....

Sen ağlama dayanamam
Ağlama göz bebeğim sana kıyamam
Al yüreğim senin olsun
Yüreğim bende kalırsa yaşayamam


کلمات کلیدی:
 
"ویران می آیی..تا چه سان روی! "
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸  

برای "شهلا"ی نازنینم

 

"ویران می آیی..تا چه سان روی! "

 

دوباره آمده ای... اما اینبار چه ویران !

وقتی شنیدم دوباره برگشتی لحظه ای برای شنیدن صدایت از پشت خط درنگ نکردم . حدس می زدم پشت آن نوشته ها و گفته ها و حکایت های فیس بوکی این یکی دو ماه غمی پنهان وجود داشت که داشت .

گوشی را که برداشتی خیلی سعی کردی بغضت را فرو بخوری تا بتوانی به تلفن جواب بدهی و شاید اصلا انتظارش را نداشتی که پشت خط من باشم .

اندک اندک سعی کردی گرفتگی صدا و ناراحتی ات را از من پنهان کنی و شاید فکر می کردی حالا که از پشت تلفن نمی توانم چهره ات را ببینم ،این کار راحت باشد و فراموش کرده بودی که این روزها برای پی بردن به غم های آدم ها نیازی به دیدن چهره شان نیست . باور کن حتی نیازی به شنیدن صدایشان نیست ! همه چیز از نوشته ها پیدا بود !

حالا بعد از این همه مدت صدایت را می شنیدم . خواستم خوشامدی بگویم برای دوباره آمدنت و چه دشوار است در این حال و روز و این روزهای تلخ خوشامدگویی به تویی که هم اندازه  من خرابی و پریشان .

هرچند دوطرف تلاش داشتیم پوشیده و پیچیده سخن بگوییم اما این کلمات سمج و فاش ساز که گاه و بی گاه در بین جملات کنترل شده خودش را یهویی جا می دهد نمی گذارند چیزی پنهان بماند .حالا دیگر هردو مان بی آنکه چیزی گفته باشیم از حال و روز یکدیگر خبر داریم .

بهت میگم :"اگر پای پیاده از اینجا که شب را به روز می کنم حرکت کنم در کمتر از چند دقیقه می توانم تو را ببینم."

این را به کنایه گفتم تا نشانی باشد از نزدیکی ولی خوب می دانی تا چند روز پیش که هزاران مایل دورتر بودی نیز چنین نزدیکی بود و من آن موقع هم می توانستم با پای پیاده سوار بر امواج پرسرعت اینترنت (که اینجا نعمت است) تا پشت در خانه ات بیایم .

عزیزم ! نازنینم ! ببخش ....هر چند وقت یکبار به سرم می زند برای کسی از اینجورنامه ها بنویسم و از آخرین نامه برای یک عزیز چند سالی می گذرد و شاید به حکم تقدیر این بار قرعه به نام تو افتاده است تا شاهدی باشی برای من که خودم گواه و شاهد صادق تو هستم .

می فهمی چی می گم یا باز دارم پوشیده و پنهان حرف می زنم؟!

می خواهم شاهد باشی که سزاوار این همه تلخی نبودم ،چنان که تو نیز نبودی . می خواهم شاهد باشی که "تقدیر" سخاوتمندانه سهم من و تو را از تلخی نه یکسان و به اندازه دیگران که پر و پیمان و چرب تر از دیگران کنار گذاشته .

می خواهم با من همراه شوی تا این "تقدیر" لعنتی را پیدا کنیم تا اگر در کالبد مادی است و یقه ای دارد با هم گریبانش را بگیریم و اگر بر بلندای آسمانهاست باهم فریادش بزنیم . شاید صدای بغش آلود تو یا من به تنهایی به آن بلندی ها نرسد و اگر با هم باشیم ذره ای پژواکش رساتر باشد .

 

عزیزم ! خوب که فکر می کنم علی رغم این همه فاصله و این همه تفاوت به یک نقطه مشترک با تو می رسم .و چه تلخ که نام این نقطه مشترک را باید "درد مشترک" بگذاریم .

و این درد آنجا مشترک شده که بی هیچ تقصیری گرفتار ظلم شدیم و تا ابد مظلوم و خوب که در احوال ظالمین به من یا تو دقت می کنم می بینم آنها هم به اندازه خودشان مظلوم هستند .

درد مشترک اینجاست که من یا توی مظلوم نمی توانیم حق ضایع شده مان را از این ظالمان خود مظلوم، بگیریم .

باور کن اینها خودشان مظلوم تر از من یا تو هستند . باید براشان گریست و من می گریم و می گریم و فکر می کنم به پیچیدگی این تقدیر نا سرشت که حالا شده نقطه اشتراک ما با فاصله ای که از چند هزار مایل تا کمتر از سه کیلومتر در نوسان است و این تردید لعنتی که گریبان هر دوتا مان را گرفته و دارد یواش یواش خفه مان می کند .

من می بینم سرخی صورتت را ! تو ببین صورتم را که سیاه می شود !

نازنین! هرچند تلخ اما باور کن عجیب و نادر است چنین حس هایی و کمتر کسانی سعادت یا بهتر است بگویم شانس مواجه شدن با چنین پدیده هایی را دارند و از این منظر هم شاید من یا تو برگزیده هستیم برای چشیدن تام و تمام مزه این "درد مشترک" که گفتم .

حالا حق دارم ازت بپرسم این سئوال رو از زبان "حسین پناهی" نازنین که :

"......کجا ها رفته بودی؟ میخونه یا معبد؟

 - رنج ما قوی تر از مشروبه

میخونه افسونه ...."

و تو اگر طعمی را که گفتم خوب چشیده باشی باید در جوابم بگی :

"....هیچ کجا !

رو شعاع هستی با خودم می گشتم

همه چی برای من ممکن بود... "

 

و دیدی که واقعا همه چی برای تو ،برای من ممکن بود و ممکن شد .

 

نازنین ! حالا برگشتی ! خوبه که اینجایی .

" شهریار" شیرین سخن که وقتی از دیدار "نیما"ی یوش فارغ شد و غم پنهان این شاعر افسانه را خوب فهمید برایش نوشت  :

"نیما غم دل گو تا که غریبانه بگرییم

سر به پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم "

و من نیز چنین می نویسم برای تو و با این نفاوت که نیازی نیست غم دل به من بگویی . فقط کافی است سر به پیش آری .همین !

دوباره برگشته ای به اینجا که لااقل آغوش های بازی هست برای درآغوش گرفتنت و هستند کسانی که هنوز با وجود همه گرفتاری های روزمره از حال و روزت خبری بگیرند وبرایت نگران باشند.

عزیزم! اینجا هنوز شانه هایی هست برای اینکه سر به آنها بسایی و تا می توانی سیر گریه کنی ،اشک تو خیسشان کند و تو با گریه تکیه داده بر این شانه ها بالا و پایین بروی . شک نکن هنوز دستان نوازشگری هست که در این لحظات با مهر بر سرت فرود آید و آرامت کند.

باور کن خوب جایی آمده ای . باور کن که هر چند دیر و بدموقع اما خوب جایی آمده ای . جایی که هنوز هستند کسانی که درد تو را به زبان فارسی می فهمند و به همین زبان با تو همدردی هم می کنند . باور نداری ؟! غنیمت بدانش .شاید مهمترین دلیل باشد برای ماندن یا دوباره به اینجا بازگشتن .

نزدیک بیست سال گذشته از رقص آن پیرمرد نود و چند ساله در "عروسی بی داماد" . یادت میاد ؟ او می چرخید و می رقصید و حالا سالهاست که پیرمرد رفته و ما هر وقت می خواهیم سرخوشی و سرمستی و امید به زندگی را در خودمان تازه کنیم دوباره از توی آرشیو آن فیلم وی اچ اس چند صد بار دیده شده را بیرون می کشیم و می بینیم . پیرمرد می پرسد :"پس کو داماد ؟" و بعد می رقصد .

نازنین ! باید سعی کنیم  بال هامان را بگشاییم و مهیا شویم برای رقصی که در میانه میدان آرزو داشتیم  ....

حالا که آمدی ،حالا که چند روزی اینجایی چه بهتر که تو را به دیدن نقاط دیدنی شهرمان دعوت کنم .

عزیز! اینجا نقاط دیدنی کم از روزگار من و تو ندارند . برای اطلاع باید بگویم اندک اندک نقاط توریستی این شهر در حال تغییر است . مردم اینجا دیگر به دیدن موزه ها و بناهای تاریخی نمی روند . فرصتی باشد تو را می برم به نقاط دیدنی و گریستنی این شهر ! از 257 تا 302. آنجا خوب می توانی شهرمان را سیاحت کنی و جانانه به حال خودت ،من و ماندگان بگریی و حسرت این رفتگان را بخوری .

نازنین این موزه ها بلیط نمی خواهد هزینه اش تنها یک دسته گل است و یک شیشه گلاب !

به گمانم  پنجشنبه روز خوبی باشد ...صورت ماه به من می گوید .....می بینمت و تا لحظه دیدار خدانگهدار .../ف.ح


کلمات کلیدی: حسین پناهی ،فرزاد حسنی
 
حکایت ها و روایتهای سه خطی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸  

حکایت ها و روایتهای سه خطی

 

 

302

باور کنید ما هم کسانی را داشته ایم که چشم به راهمون بوده اند و لابد حالا نگرانند و پدران و مادرانی داشته ایم که لابد وقت تولدمان خوشحال و شاد بوده اند و به وقت ناخوشیمان غمگین .

فکر می کنید واقعا بی کس و کاریم ؟ فکر می کنید دل کسی برای ما تنگ نمیشه ؟ نه به جون عزیزمون قسم که اینطوری نیست . به جون نازنینمون که خیلی هم شیرینه اینطوری نیست . دلمون برای عزیزانمون می سوزه .نمی دونید چقدرخوشحالیم که جای اونها نیستیم . اما ما هنوز هستیم و وجود داریم .به ما سر بزنید .یه خورده دوره .می دونید هنوزراهش هم  آسفالت نشده ..ببخشید دیگه . به هر حال خوشحالمون می کنید . آدرس رو بلدید ؟ یادداشت کنید : .......302

 

ماریا

آی ماریا ! بلند شو .همتی کن ."رابین هود"ت را بردار واز اینجا برو . اینجا کسی محتاج کمک نیست جز خودش .و تو "ماریا" تنها کسی هستی که می توانی کمکش کنی .

وادارش کن به ترک سرزمین و دیار و عادتش بده به غربت نشینی . اینجا کسی "رابین هود" نمی خواهد .

 

جهان

هیچگاه به این فکر نکرده بود که دوستانش در مورد گوش موسیقیایی او چه نظری دارند جایی که در آن از "شجریان" تا "جواد یساری" و از "آناسما" تا "ایگلسیاس" و از "نامجو" تا "ساسی مانکن" را می تواند خوب گوش کند و خوب لذت می برد . حالا دارد "جهان" گوش می کند و لذت می برد :

چشم انتظار توام

شاید از راه برسی

 تو تموم آرزومی

تویی که مقدسی .....  

 

با ما همراه نیست

تخت بقلی آنها نشسته بودم  . کودکی را بغل کرده و در حال نوازشش گاه با او بازی می کند . نگاهم را از او بر می گردانم به سمت مردی که در مقابلش نشسته است و تقریبا دو برابر او سن دارد و دقایقی بعد معلوم می شود که پدرش نیست .

شاید خیلی ها که اونجا نشسته بودند برای او و سرنوشت تلخش دلسوزی می کردند .اما او کاملا راضی بود .این را از آغوش گرفتن کودک و نوع لبخندی که به مردش زد ،می توانستی بفهمی.

این کافی نیست ؟ چرا می خواهیم به بهانه تناسب تقدیر رو زیر سئوال ببریم ؟آخه چرا؟

 

ور می رود

با خودش،با مخش ور می ره. کله اش رو کرده تو مانیتور و گوشش به موسیقی است و به هیچی، خیلی خوب و با دقت فکر می کند . تمام تلاش و همتش این است که ساعت کاریش را به بهترین شکل ممکن به اتمام برساند برای شروع روز بعد .فکر می کنم  غافله  ...نمی فهمه  ..داره باخودش ور میره !

 

به انتظار

نشستی به انتظار که چی بشه؟ دیدی که شاهزاده آرزوها نیامد از سرزمین خیال با اسبی سپید . دیدی که "سیندرلا" نبودی و هیچ کسی واست کفش بلورینی که   اندازه پات بشه نیاورد.

قرار نیست "آبجی خانم "بشی ....لااقل همتی کن و فکری برای این کمان پیوسته ابرو کن !

انتظارهای شیرین تر از  به پایان رسیدن این دم و بازدم هم هست .باور نداری؟

 

 خوشبختی

آی تو که تا یه ماه دیگه با هزار امید و آرزو میری سر خونه و زندگیت مثل این همه آدم دیگه !  تو که نه سر از سیاست در میاری نه از فرهنگ نه از هنر ، نه از تئاتر و سینما ، نه از جامعه شناسی ،ادبیات ،موسیقی و... .

تو که خوب آشپزی بلدی و خیاطی می دونی و کدبانویی و از هر انگشتت یک هنر می باره  !!

یادت باشه به اندازه اتمام دونسته های اون کسی که از همه چی سردرمیاره خوشبختی و به اندازه تمام دردها و رنج های اون از زندگیت لذت خواهی برد . .....زندگی کن ...خوشبخت باشی !

 

نگاه می کند

نگاه می کند به آسمان در نیمه شب تاریک بر بلندای پشت بام در شبی که فکر می کرد ستارگان او را تماشا می کنند و صدا می کند خودش را که در زمان های گذشته گم کرده است  است  و گله می کند با صدایی خفیف تا شاید آسمان صدایش را ببرد به دوردست ها :"گله دارم از تو که دل دو نفر را شکستی ...این را تنها به عنوان هشدار گفتم برای نفر سوم !"

 

ویزا

با خودش میگه :ویزام که برسه میرم از اینجا . می خوام یه سیر و سیاحتی بکنم ببینم بیرون از اینجا چه خبره ...

بعد به خودش نهیب می زنه :تو هنوز نفهمیدی دور و برت چه خبره اونوقت می خوای برای اون سر دنیا ببینی چه خبره ....

 

 

تنها یکبار

به من میگه :"آدم یکبار به دنیا میاد و باید سعی کنه از زندگی لذت ببره .آدم که نباید خودش رو زجر بده ."

:تو راست میگی ...تو سعی کن از زندگیت لذت ببری . به قول نیوتن که میگه ما روی دوش غولها ایستاده ایم تو هم روی شونه های زیادی ایستاده ای...وزنت رو دارم رو دوشم و تو بغضم احساس می کنم ....حالشو ببر ...فراموش نکن که تنها یکبار به دنیا میایی ...پس حال کن !

 

نامه عاشقانه

دستم را گرفته ای و منو مثل احمق ها ، مثل بچه ها از این طرف به اون طرف می کشونی و بالا و پایین میکنی از این طبقه به اون طبقه مجتمع تجاری بزرگ شهرمان ،.من گیج و منگ و متحیرم . حالت تهوع دارم .مزه دهنم تلخه . حس می کنم کیسه صفرام پاره شده و قطره قطره مثل یه سرم توی دهنم می ریزه .

اصرار داری قبل از رفتنت برام کادو بخری و می خری . خواستم حالا دوباره ازت تشکر کنم .

راستی پیرهنم از همان موقع تنگ بود،هیچ وقت تنم نشد .ازش استفاده نکردم جز برای بوییدن ! خداییش کتم قشنگ بود. نمی خواهم کسی مرا اینقدر شیک ببیند . باید رژیم بگیرم تا وزن کم کنم . بهتره شام رو هم مثل صبحانه و ناهار حذف کنم . اینطوری بهتره .مگه نه ؟ کجایی ؟

-         چطور بود ؟ خوبه !

 

 یک عاشقانه دیگر

همیشه هر وقت تصادف کرده ام به خودم هزاربار فحش داده ام و لعنت فرستاده ام که چرا اینقدر احمقانه و سطح پایین تصادف می کنم . اغلب به دیوار و جدول می خورم و حداکثر تصادفم برخوردی کوچک با یک پراید بود .تازه اونهم بدون راننده و کنار یک خیابان خلوت در حال پارک .

تو ماشین داشتم بهت فکر می کردم .

با "کمری" سفید نو و شیک جلو تصادف دلچسب و شیرینی کردم .

زیر چشمم چقدر درد می کند ! باید بلند شم و کمپرس یخ درست کنم ! تا پاشم برم سمت یخچال یه سیگار واسم روشن می کنی ؟!

 

پیرمرد

به خوابم می آید و مدام از من میخواهد برایش چیزی بنویسم به یادگار . از کرده ها و ناکرده هایش و از گفته ها و نگفته هایش . از حکایتهایی که بر سرش رفت . هرچه همت می کنم نمی توانم .

اما حالا بعد از چند سال فکر کردن ایمان دارم آن روز که کلیدش توی حیاط افتاده بود و پشت در مانده بود گربه سیاهی که گاهی به او غذا می داد ، کلید را از توی حیاط برایش آورد .

وقتی این حکایت را به من گفت انتظار نداشت که روزی از گوشه ذهنم به گوشه کاغذ منتقل شود .

حالا مدام می خواهد که از او بنویسم . می نویسم !چشم !

 


کلمات کلیدی: