پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

وداع با برنامه ریزی قبلی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸  

توضیح : داستان این پست تقدیم به "پریازانی "های عزیز به پاس همه محبت و صدق و صفاشان . رو در رو به ایشان :

"هر جِیه که دِلِوِبی خُوشو پیروز بی ، دِِلِوَ شاد وَ لِوِوَ خندان بَه"

.

.

.

وداع با برنامه ریزی قبلی

 

نصف شونه تخم مرغ رو نایلون پیچ کردن و دادن دستم که بیارم خونه و هر وقت دستم که بیارم خونه و هر وقت دستم به هیچ غذایی نرسید یا غذا گیرم نیومد دو تا شو بردارم و روی کمی روغن داغ شده روی تابه بندازم تا خوب جلز و ولز کنه اونوقت کمی نمک روش بپاشم و صبر کنم تا آماده بشه. و بعد بریزم توی این شکم صاب مرده. این از اون کارایی هست که این روزا واسم عذابه.

حالا می خوام در رو باز کنم. نیم شونه تخم مرغ تو دستمه و نمی تونم کلید رو از توی جیبم در بیارم . نیم شونه رو می زارم روی ماشین همسایه کنار در و کلید رو بر می دارم و در رو باز می کنم و بعد برش می دارم و وارد ساختمون می شم و از پله ها سریع می رم بالا.

در آپارتمان رو باز می کنم . چراغ کوچیکه رو روشن می کنم . تخم مرغها رو می زارم روی جا کفشی، سریع نگاهی به کل خونه می اندازم.

ملافه روی کاناپه تخت خواب شو رو درست می کنم و بعد پتو را روش می کشم و مرتبش می کنم. آشغال ها رو می ریزم تو نایلون و در ش رو می بندم و می زارم بیرون آپارتمان.

جعبه کوچک شیرینی کنار کانتر آشپزخونه نظرم رو جلب می کنه . دیروز از قنادی "ناتالی" سهروردی گرفتم . پنج تا شیرینی رو احمق واسم گذاشته توی جعبه. دلم می خواست بزاره واسم تو پاکت کاغذی مثل قدیم ها ولی روم نشد بهش بگم.

توی جعبه سه تا و نصفی شیرینی مونده بود. اول اون نصفی رو که پای سیب بود خوردم و بعد یه بشقاب از تو جا ظرفی برداشتم و گذاشتم رو کانتر و شیرینی ها رو با دقت توش چیدم . دو تا شیرینی "مافین" دارم و یک دونه "پای سیب" یکی از "مافین" ها شکلاتیه و یکیش معمولیه . تو فکرم وقتی اومدن چطوری انتخاب کنند کدومش رو بر دارند.

قوری رو از روی کتری برمی دارم و چایی چند روز مانده توش رو می ریزم توی ظرف آشغال داخل ظرفشویی و بعد با آب می شورمش، آب توی چای ساز رو پر می کنم و دکمه اش رو می زنم بالا تا آب گرم آماده بشه، الان چایی رو دم نمی کنم. شاید دلشون بخواد قهوه بخورن چایی که زود دم میشه. بزار ببینم یک کمی چایی عراقی داشتم ار اون کله مورچه ایی ها که زود دم میاد. فکر کنم توی این کابینت بالایی گذاشتم.

کمد رو باز می کنم. آره پیداش کردم . نایلون چایی رو می یارم بیرون و کنار قوری می زارم، قهوه و نسکافه هم تو این کابینت پایینی هست. خوب حالا چی کم دارم؟ فکر نکنم چیزی کم باشه، با این وضعیت و امکانات فعلی فکر کنم بتونم پذیرایی خوبی انجام بدم. البته در حد توانم!!

خوب اونا که نمی دونن حتی درست کردن یک چای یا قهوه برای من چقدر سخته . مدتهاست که با آشپزخانه قهرم و کمتر پیش میاد اون طرف ها پیدام بشه . بیشتر مواقع شب ها واسه آب خوردن سراغ یخچال می رم . اجاق گاز حتی ماهی یه دفعه هم روشن نمیشه. اینجا دو تا وسیله بیشترین کاربری رو واسم داره اول "مایکروویو" واسه گرم کردن غذایی که از بیرون میاد و من معمولا اونو نصف می کنم و نصفش رو می خورم و باقیش رو میزارم واسه فردا.

دستگاه مفید دیگه توی آشپزخونه همین چایی سازه که واسم ظرف دو سه دقیقه آب جوش آماده می کنه و زحمت منو تو چایی درست کردن کم کرده، مدتهاست که حس و حال درست کردن چای دمی رو ندارم و از چایی کیسه ای استفاده می کنم. اما جلو مهمون که نمیشه چایی کیسه ای گذاشت. میشه ؟!

اگه چایی خواستن سریع کتری رو از آب جوش چایی ساز پر می کنم . بعد دو سه تا پیمانه از این چایی عراقی می ریزم تو قوری و باقیمانده آب جوش رو می ریزم توش و می زارم رو کتری فکر کنم ظرف چهار پنج دقیقه دم بشه.

- پسر چه کار راحتی! ببین واسه  این یه کار کوچیک چقدر سخت می گرفتی. این که کاری نداره. هر وقت حال کردی چایی بخوری یه چند دقیقه ای به خودت زحمت بده و چایی رو دم کن. اینطوری . نیگا کن!!

از این جور نصیحت ها به خودم زیاد کرده ام ولی فایده ای نداشته. آدم نشدم دیگه. می رم سمت جا کفشی و نیم شونه تخم مرغ رو که فراموش کرده بودم بر می دارم و می برم سمت آشپزخانه و می زارم رو کانتر و نایلونش رو به سختی باز می کنم، بعد در یخچال رو باز می کنم و تخم مرغ های محلی رو می چینم تو یخچال.

رو به تخم مرغ ها می گم : ببینم چند هفته طول می کشه تا سراغتون بیام!

خوب حالا کاری ندارم جر انتظار . چطوره یه خورده موزیک گوش کنم. تلویزیون و دستگاه DVD Player رو با هم روشن می کنم.

- چی گوش کنم حالا؟!

مدتهاست که تو خونه موسیقی گوش نکردم. با خودم می گم چشم هام رو می بندم و شانسی یه سی دی برمی دارم هر چی بود همون رو گوش می کنم و همین کار رو هم می کنم.

اولین سی دی رو می زارم توی دستگاه. می رم تو اتاق کار و چند ورق کاغذ و خودکار آبی بیکم رو بر می دارم و یه روزنامه واسه زیر دستی از روی جاکفشی برمی دارم و می یام می شینم روی کاناپه به انتظار.

هنوز اولین جملات رو تو ذهنم آماده نکردم که روی کاغذ پیادشون کنم، صدای دلنشین آهنگ حواسم رو پرت می کنه. عجب آهنگی ، صدای خدا بیامرز "بیژن مفید"ه

- چه آهنگی اومد امشب پسر!! انگاری که فال گرفته شده برام.

می رم تو حال و هوای خودم و گوش می کنم:

"نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

هر چی من بهش نصیحت می کنم

که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه"

- خودکار تو دستم سنگینی می کنه می زارم رو کاغذها و دو تا دستم رو به هم قفل می کنم-

"می گه یا اسم آدم دل نمیشه

یا اگر شد، دیگه عاقل نمیشه

بهش می گم: جون دلم

این همه دل توی دنیاست چرا

یک کدوم مثل دل خراب صاب مرده ی من

پاپی زن های خوشگل نمیشه"

- اینجا سرم رو تکون می دم با صدای ساز چپ و راست، چپ و راست و چپ و راست -

"چرا از این همه دل

یک کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست

یک کدوم صبح تا غروب

تو کوچه ول نمیشه"

- صدای ساز حالی به حالیم می کنه. می رم چپ و راست، چپ و راست، سرم رو تکون می دم، حال کردن که می گن همینه پسر!! -

"می گه یک دل مگه از پولاده

که تو این دورو زمونه چششو هم بزاره

هیچ چیزی نبینه

یا اگر چیزی دید خم به ابروش نیاره

می گم آخه بابا جون

اون دل پولادی دست کم دنبال کیف خودشه

می گه از اشک چشش

زیر پاش گل نمیشه

می گه از سکه میشه قلب باشه

می گه از سکه میشه قلب باشه

اما هر چی قلب شد، دل نمیشه

نه دیگه ، نه دیگه، نه دیگه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه"

جمله آخر رو با صدای "بیژن مفید" هم صدا میشم. حالا راحت تر می تونم کاغذ رو با این خودکار رنگی کنم، شروع می کنم به نوشتن. تا برسند، وقت کافی دارم.

می خوام تو این فاصله یه داستان بنویسم. امروز روز خداحافظی و وداع من و اونهاست . صبح که می خواستم از خونه بیرون برم یه کتاب و دو تا سی دی موسیقی رو که کادو پیچ کرده بودم دم در بهشون دادم برای یادگاری. گفتم شاید تا برسم رفته باشند اما گفتند که امشب میان بهم سر بزنند واسه خداحافظی.

توی کتاب واسشون چند خطی نوشته بودم. مهمترین جمله ای که از اون متن یادم مونده اینه :

" افسوس که تو بد دوره ای به پست هم خوردیم."

دوستان خوب و نازنینی هستند. تو این چند ماه همسایگی چند باری که همدیگر و دیده بودیم حرفهای خوبی بینمان رد و بدل شده بود و تو اون اوضاع و احوال خراب و داغون دیدنشون دم در یا تو راه پله یا حتی تو اینترنت و چند دقیقه گپ زدن با هاشون برای من یه جورایی تغییر و تحول بود تا چند دقیقه ای هم که شده از خودم فاصله بگیرم.

واسشون نوشتم بد دوره ای به پست هم خوردیم، اگر دو سال پیش باهاشون اینجا آشنا شده بودیم حتما جور دیگه ای راجع به من فکر می کردند. حتما باور نمی کردند چقدر قر تو این کمر چسبیده به این جسم عبوس نهفته است و این پریشان و ویران که هر روز از این پله ها بالا و پایین می رود تا همین چند وقت پیش نقل و نمک این ساختمون بود واسه خنداندن و تازه کردن دل ها و سر و سامون دادن به مهمونی های شبانه باور نمی کردند که همسایه های ساختمون های چپ و راست از مهمونی های شبانه که همش خنده بود و جیغ و داد و فریاد شاکی بودند و چشم دیدن ما رو نداشتند.

نه باور نمی کردند، تو دوره بی حالیم آمدند و حالا هم دارند می رند از اینجا و اینکه راجع به من چی فکر می کنند واسم مهم نیست . مهم برام اینه که من دقیقا این چیزی نبودم که تو این مدت از من دیدن.

باید یه فکری بکنم واسه خودم. باید از لابه لای این کاغذها، این خاطرات ، این تصویرها و این فیلم ها خودم را پیدا کنم. خودم رو بدجوری تو گذشته گم کرده ام . دارم می رم به پیشواز آینده اما از گذشته هیچی ندارم. هیچ اثری از خودم نمونده، خودم رو یادم رفته.

تو فکرم که ، حالا میان و چند دقیقه ای می شینند و بعد با این این همسایه عبوس خداحافظی می کنند و می روند اما خوب من که خوب می دانم این چند ماه همسایگی می تونست و هنوز هم می تونه به دوستی عمیق و شادی بخشی تبدیل بشه باید همتی کنم. باید خودم رو زودتر پیدا کنم. باید سعی کنم آدرس جدید شون رو بگیرم و بهشون سر بزنم، نباید یه این راحتی این دوستان خوب رو از دست بدم. باید گذشته رو پیدا کنم.

صدای در میاد. هول میشم. تمرکز می کنم همه چی مرتبه. کاغذ ها رو می زارم روی میز و بلند میشم و می رم سراغ در :

خوش آمدید، بفرمایید!!

 


کلمات کلیدی: بیژن مفید
 
برخی ناگفته های اصغر فرهادی در تکمیل پرونده "درباره الی"
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸  

برخی ناگفته های اصغر فرهادی

در تکمیل پرونده "درباره الی"

اصغر فرهادی درشت صحنه در حال توضیح دادن به گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی

یکشنبه 19 مهرماه میهمان انجمن متخصصان روانشناسی بودم . در این جلسه جالب برای اولین بار این انجمن از یک کارگردان برای بررسی یک فیلم دعوت کرده بود و متولیان می خواستند یک فیلم را از منظر روانشناسی بررسی و تحلیل کنند و برای اولین بار فیلمی جالب توجه را انتخاب کرده بودند :"درباره الی"

"اصغر فرهادی" به دعوت این انجمن در جمع حاضر بود تا ضمن ارائه نظرات و تحلیل خود در مورد این فیلم به سئوال های متخصصین روانشناسی نیز پاسخ بگوید .

چند دقیقه ای زودتر به مراسم رسیدم و فرصتی کوتاه پیش آمد تا دقایقی را با "اصغر فرهادی" بحث و گفتگو کنیم .

بهمن ماه سال گذشته یادداشتی در باره این فیلم نوشته بودم .در این یادداشت بیش از آنکه بر جنبه های هنری فیلم پرداخته شود ، روی موضوع و محتوای طرح شده یعنی اخلاق و قضاوت تمرکز داشت .

قبل از آغاز صحبت ها یادداشت را که با خودم همراه آورده بودم به فرهادی دادم . کاغذها را گرفت و با دقت وروق زد و چند صفحه اول را خواند و گفت :"من این یادداشت را قبلا خوانده ام . "

بعد وقتی اسم سایتم را پرسید و برایش آدرس وبلاگم را نوشتم گفت که چندین بار به این وبلاگ سر زده و یادداشت های سینمایی آن و بخصوص این یادداشت را کامل خوانده و ادامه داد که تصور می کرد این وبلاگ مال شخص دیگری باشد و البته این یادداشت را هم کس دیگری نوشته باشد .به او گفتم که یادداشت در همان مقطع در چند سایت سینمایی و وبلاگ اصغر فرهادی و گلشیفته فراهانی که توسط دوستداران این دو اداره می شود نیز منتشر شده است . به هر حال وقتی کارت ویزیت و آدرس وبلاگ را گرفت و مطمئن شد در خصوص این فیلم صحبت کردیم .

 ادامه مطلب را از لینک زیر بخونید.


 
این هووهای هر دو عاشق ،هر دو رفیق
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

این هووهای هر دو عاشق ،هر دو رفیق

به ترتیب از راست به چپ فرح اصولی،خسرو سینایی،گیزلاوارگا

 اشاره اول

تقریبا شک و تردید نیست که من یکی از دوستداران و طرفداران پر و پاقرص  "خسرو سینایی" و فیلم های خاص او بخصوص فیلم "یار درخانه " و"عروس آتش" هستم .به نظرم فیلم "یار درخانه "فیلم خاصی بود که تنها یکبار از تلوزون ایران پخش شد و هرچند در زمان پخش این فیلم سن و سال کمی داشتم اما هنوز تمام این فیلم رو تو ذهنم ثبت و ضبط شده دارم و خیلی به این فیلم علاقه مند هستم . چند سال پیش فرصتی دست داد و با ایشان در خانه هنرمندان ملاقات و گپ و گفت طولانی داشتیم در مورد فیلم "عروس آتش" . می گفت که دخترش ظاهرا در مناطق جنوب –فکر کنم – در رشته پزشکی درس می خوانده  و از نزدیک شاهد چنین اتفاقاتی در زندگی عشیره ای مردم آن مناطق بوده و به همین دلیل شکل گیری این داستان رو مدیون دخترش می دونست . وقتی ازش در مورد  فیلم یار درخانه پرسیدم صحبتش رو با دیگران قطع کرد و با تعجب پرسید :مگه تو این فیلم رو دیدی ؟ این فیلم که جایی پخش نشده .

گفتم :بله دیدم.چندین سال پیش یکبار تو تلوزون پخش شد  و برای من خیلی جالب و تاثیر گذار بود و خیلی هم دوستش دارم چون به موضوع مهاجرت لهستانی ها به ایران و اون ماجرا خیلی علاقمندم و شما تنها کسی هستی که در باره این موضوع فیلم ساخته اید و به این موضوع هم علاقه خاصی دارید . . کلی در باره مهاجرت لهستانی ها به ایران و ماجرای مهاجرت گپ زدیم و من هم که مهیا و آماده اینجور بحث ها و گفتگوها هستم با اشتیاق با ایشان در این خصوص صحبت کردم . تلاش و کوشش سینایی در پرداختن به این جمعیت انسانی مهاجر کهخ در جنگ جهانی دوم مجبور به مهاجرت به کشورمان شده اند در سال گذشته منجر به توجه جدی دولت لهستان به تلاش های سینایی در این خصوص شد .یکی دیگر از فیلم های جالب سینایی در مورد موضوع مهاجرت لهستانی ها به ایران فیلم "مرثیه گمشده" است .مرثیه گمشده (The Lost Elegy) عنوان فیلمی مستند ساخته خسرو سینایی محصول سال ۱۳۶۲ ایران است. این فیلم درباره مهاجرت هزاران لهستانی به ایران در طی سال‌های جنگ جهانی دوم در سال‌های ۱۹۴۱ و ۱۹۴۲ است. بنا بر برخی اسناد، تعداد مهاجران حدود ۳۰۰ هزار نفر بوده است.سینایی برای ساخت این فیلم، عکس‌های باقیمانده از جنگ جهانی دوم را به‌کار برده و همچنین با افرادی که آن دوره را به یاد دارند، گفتگو کرده است.مرثیه گمشده در ۱۳ اکتبر ۲۰۰۷ برای نخستین بار در دانشگاه علوم انسانی لهستان به نمایش درآمد و از سینایی تجلیل شد. یک سال پس از آن در ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۸، در مراسم اختتامیه جشنواره گیدنیای لهستان، صلیب لیاقت جمهوری لهستان از سوی" لخ کاشینسکی"، رئیس جمهور این کشور به سینایی اهدا شد. این نشان افتخار به خاطر تلاش فراوان سینایی برای معرفی تاریخ ملت لهستان به وی اعطا شد.یکی دیگر از فیلم های جالب توجه سینایی فیلم "گفتگو با سایه" است که در مورد زندگی "صادق هدایت" ساخته شده و خود بحث جدایی را می طلبد که اگر عمری باقی باشد و حوصله کافی مفصل در مورد این فیلم و صادق هدایت و زندگی خصوصی اش می نویسم .

اشاره دوم

یکی از نکات جالب در زندگی خصوصی سینایی بزرگ همزیستی جالب او با دو همسر است . با توجه به خصوصیت فردی و تحصیلات و موقعیت فردی او به عنوان یک روشنفکر اجتماعی و فرهنگی زندگی کردن با دو همسر کمی عجیب و غریب می نماید . برای من این موضوع همیشه جالب توجه بود و علاقه داشتم در این خصوص چیزی بنویسم . نکته جالب اینکه هر دو همسر سینای از اساتید و نقاشان به نام و صاحب سبک هستند که تابلوهایشان در نمایشگاه ها و گالری های داخل و خارج از کشور با استقبال بسیار زیاد مواجه می شوند. شاید در عالم  پرهیاهو و پر از فراز و نشیب هنرمندان این سیک زندگی خاص این سه هنرمند در کنار یکدیگر کمی عجیب و غریب باشد.به نظرم این نوع زندگی خصوصی هر چه هست منحصر به فرد و یگانه است چه در عالم هنر ایران و حتی در جهان نمی توان نمونه مشابهی در در دنیای امرووز برای این شیوه زندگی سه هنرمند در کنار یکدیگر،پیدا کرد.  اما فرح اصولی همسر دوم سینایی از کیفیت و شرایط این نوع زندگی سخن می گوید و نقاط تاریک ذهنمان را در این مورد روشن می کند :

فرح اصولی در سال 1332 در زنجان متولد شد، وی دیپلم نقاشی از هنرستان زیبای دختران و لیسانس گرافیک دانشکده هنرهای زیبا است،شرکت در نمایشگاهای انفرادی،گروهی و گروه دنا،سابقه تدریس و دبیر نمایشگاه و دو سالانه از فعالیت های اصولی به شمار می رود.فرح اصولی، عقیده دارد که تصویر‌سازی قصه‌های قرآنی، نسل آینده را با مفاهیم عمیق آن آشنا می‌کند و خاطر نشان می‌سازد: "درقرآن قصه‌های آموزنده‌ای وجود دارد که می‌توان بر اساس آنها به تصویر‌گری پرداخت و به این وسیله نسل آینده را با مفاهیم عمیق این کتاب آسمانی پیوند داد".
این هنرمند تصویر‌گر می‌افزاید: "معتقد هستم اگر هنرمندی بخواهد راستگو باشد، هنرش امری معنوی خواهد بود، زیرا آثارش باید از خاستگاهی باطنی آغاز شود و سفر درونی هنرمند برای خلق اثر نمی‌تواند امری عادی و این جهانی باشد. در این سفر، معنویت نقش اصلی را بازی می‌کند و اگر به این نکته توجه شود، اثر هنری خلق شده، با ارزش خواهد شد. در اعصار کهن، هنرمند نگارگر به دنبال نقش یک واقعیت قدم برنمی‌داشت بلکه با درهم‌ریختن پرسپکتیو و شفاف‌کردن حایل‌ها، فضایی می‌آفرید که خارج از زمان و مکان مادی بود و دنیای دیگری را نشان می‌داد."
فرح اصولی بیشتر به عنوان هنرمند و کمتر به عنوان همسر دوم کارگردانی صاحب نام شاخته شده است .
مثلث زندگی "فرح اصولی"، که دو راس دیگرش "خسرو سینایی" و "گیزلا وارگا" هستند، 20 سال است این پرسش را در ذهن بسیاری برانگیخته است که چگونه یک مرد روشنفکر فیلم‌ساز می‌تواند دو همسر روشنفکر نقاش داشته باشد، هر سه با هم زندگی کنند و هر سه راضی باشند؟ و آیا طرحی را که درانداخته‌اند برای زندگی دیگران هم توصیه می‌کنند؟ متنی که می‌خوانید خلاصه گزیده‌ ایست از مصاحبة 7صفحه‌ای با فرح اصولی که در شماره 38 (آبان76) مجله زنان به چاپ رسیده است.

  - خانم اصولی چند سال دارید و چند سال است ازدواج کرده‌اید؟
43 ساله هستمدر 24 سالگی ازدواج کردم و دو فرزند 11و 9 ساله دارم.

-   خانم اصولی از آشنایی با همسر و ازدواجتان بگویید.

اول بگویم که شوهر من همسر دیگری به نام گیزلا وارگا دارد. ایشان نقاش هستند و بسیار ارجمند و تاثیرهای بسیار مثبتی بر من داشته‌اند. من 13سال از شوهرم و 9سال از گیزلا کوچک‌ترم و در دوره‌ای با آن‌ها آشنا شدم که تازه فارغ‌التحصیل شده بودم. خیلی چیزها را از این دو نفر، که شخصیت و سواد چشمگیری دارند، یاد گرفته‌ام و متقابلاً تاثیراتی هم بر آن‌ها گداشته‌ام. آشنایی ما از ساختن یک فیلم انیمیشن شروع شد. آن‌جا هر سه با هم آشنا شدیم و من به یک اندازه تحت تاثیر شوهرم و گیزلا قرار گرفتم.

-احتمالاً شیوه زندگی شما تبعاتی هم به دنبال داشته، لطفا برایمان از واکنش‌های بیرونی بگویید.

بله این قضیه پیامدهای فراوانی داشته. مثلا مطبوعاتی‌ها زندگی ما را منفی و متحجرانه می‌دانند. این موضع‌گیری‌ها هم در نشریات دولتی و هم خصوصی وجود دارد. هر کدام از این دو گروه نگاه خاص خود را به زندگی ما سه نفر دارد. ما را از خود می‌دانند. در حالی که توجه زیاد به زندگی خصوصی هنرمند و بایکوت‌کردن او رفتار ناپخته‌ای است. اولین نشانه روشنفکری ظرفیت داشتن است. باید به زندگی، اثر هنری یا تفکر فرد با دید بازی نگاه و بعد رد یا قبولش کنیم. باید به یاد داشته باشیم که آدم‌ها حق حیات و انتخاب دارند. این واکنش‌ها از طرف کسانی که ادعای روشنفکری هم دارد خیلی عجیب است اما متاسفانه در مورد ما وجود دارد. یک بار پسرم را پیش پزشکی بردم گفت: "گلویش چرک کرده اما طبیعی است. هنرمندها معمولا به بچه‌هایشان توجه نمی‌کنند." من بینهایت رنجیدم چون توجهی که من و امثال من به بچه‌ها داریم با یک محاسبه ساده دو برابر بقیه است.

-واکنش گیزلا در مورد ازدواجتان چه بود و این موضوع چه قدر برایتان اهمیت داشت؟

اصلاً این ازدواج پیشنهاد گیزلا بود. ما سه نفر در آن لحظه بدون این‌که به جنسیت فکر کنیم به عاطفه‌ای که بین هر سه ما ایجاد شده بود بها دادیم. در این زندگی به یقین هیچ کسالتی وجود نداشت اما زحمت و سختی‌های زیادی وجود داشت. چیزی که دیگران در مورد ارتباط من و گیزلا خیال می‌کنند این است که رقیب عشقی داشتن تجربه سختی است ولی من می‌گویم چیزی که در این زندگی تجربه کرده‌ام نکته‌ای ظریف‌تر اما سخت‌تر از این تحلیل‌های ساده است. قضیه بیشتر به امتحانی دائمی و هر روزه شبیه است، امتحانی که باید در دل خودمان بدهیم و اگر آدم در دل خودش هم بخواهد دروغ بگوید، زندگی‌اش خیلی راحت تبدیل به جهنم می‌شود. اصل این است که بتوانیم همه چیز را ببخشیم.

-ارتباط بین زن و مرد و اصلاً ازدواج بر اساس قانونی غریزی و تملک‌جویانه است. معمولاً در مقوله زناشویی سخاوت نمی‌گنجد واین باور به مشارکت گذاشتن عشق را سخت می‌کند.

ببینید انحصارطلبی یک شکل عشق است و بخشیدن و بزرگواری شکلی دیگر. وقتی زنی می‌فهمد که شوهرش با زنی رابطه دارد خیلی ضربه می‌خورد اما در این گونه موارد زنان معمولاً بیش از آن که به مسئله روابط جنسی آن دو فکر کنند، نگران عاشق‌شدن شوهرانشان به رقیبند. این مقوله در کتاب جنس دوم سیمون دوبوار هم وجود دارد. خیلی از زنانی که در چنین موقعیتی قرار می‌گیرند، برای تسکین خودشان می‌گویند: "ارتباط جدید شوهرم عشق نیست، ارتباطی است که دیر یا زود تمام می‌شود." اتفاقا وقتی فرد سختی‌های زیادی را در رابطه با کسی تحمل کرده و لحظات باارزشی را از اوج تا سقوط داشته، از مرزهایی عبور کرده و از انحصارطلبی‌ها گذشته، طبیعی است که وابستگی‌اش شدیدتر می‌شود چون بهای پرداخت شده زیادتر بوده است. در عین حال نمی‌توانم بگویم که آدم چه طور در آنِ واحد می‌تواند دو نفر را دوست داشته باشد.

-خانم اصولی به نظر می‌آید که شما مصراً طرح زندگیتان را برای دیگران پیشنهاد نمی‌کنید؟

بله من حقیقتاً با صدای بلند اعلام می‌کنم که زندگی‌ام شبیه هیچ کدام از مواردی نیست که در اطراف اتفاق می‌افتد. ما در یک خانه زندگی می‌کنیم. در یک آتلیه کار می‌کنیم. همه مسائل‌مان به هم وصل است. من اصلاً ازدواج‌های دردناک مجدد را که کاملاً به زندگی شخصی‌ام بی‌شباهت‌اند، رد می‌کنم چون به حق انتخاب اعتقاد دارم و تحمیل را به راحتی نمی‌پذیرم. خود ما شاید اگر دو سال زودتر یا ده سال دیرتر با هم آشنا می‌شدیم، این زندگی شکل نمی‌گرفت. یا اگر یکی از اعضای مثلث چیزی غیر از این بود، چنین ترکیبی حاصل نمی‌شد. من که حاضر نبودم با مرد دیگری در چنین زندگی‌ای شریک شوم و این همه بها بپردازم. تازه عشق همه ماجرا نیست، وقتی قدم در راه گذاشتید تازه اول امتحان پس‌دادن است. این ریاضت‌ها در حوصله همه نیست.

------------------------------------

وقتی آقای کارگردان برای هووها فیلم می سازد

گفت:« سلام».
گفتم:« سلام»
با او به ایران آمدم
آمدم و نقاش شدم.»
آکاردئونیست، "خسرو سینایی" است و نقاش، "گیزلا".

"گیزلا "در فیلم مستندی که « آکاردئونیست» کارگردانی کرده است، از خود و نقاشی هایش می گوید. این فیلم را،به خانه‌ی هنرمندان آوردند تا مکمل فیلم« میان سایه نور» باشد که درباره "فرح اصولی" و نفاشی های اوست.
"میان سایه و نور" هم ساخته خسرو سینایی است. در فیلم گیزلا، "سمیرا سینایی"،‌ نقش مادر را با مرور خاطرات وی و سیر تحول کارهایش، ایفا می کند.
گیزلای فیلم، از کودکی اش می گوید و پدرش که خواننده اپرا بوده است. او کودکی اش را به یاد می آورد و مجارستان، کشورش را، که جنگ آن را ویران کرده بود.
نوجوانی اش را به یاد می آورد که پدرش او را به وین برده و گفته بود:

" آزاد باش و هنرمند باش، خداحافظ"

گیزلا می گوید:
" آکاردئونیست آمد و گفت:« سلام».
گفتم:« سلام»
با او ایران آمدم
آمدم و نقاش شدم
با تابلو هایی که شهرم و کودکی ام را در خود داشت.
پنجره ای روشن شد
پنجره ای ایرانی
"
او با نقش های ایرانی آشنا شده و به آن دل می بندد.
گیزلا، از آشنایی خود با فرح اصولی هم چنین یاد می کند:
" و تو آمدی، آینه در دستت
و من در آینه، تو را دیدم
و تو در آینه مرا دیدی
و زندگی را دیدی.

زندگی دیواری سنگین بود و ما بر دیوار
تصاویری رنگین
"
گیزلا از شعر و شاعران می آموزد.
«
پنجره روشن ماند و من آموختم
از خیام، مولانا، حافظ.
خیام را باور کردم
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز...»

و
«
ره آسمان درون است
پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد
غم نردبان نماند

او دوباره از نقش ها ونقاشی ها می گوید:
«
بر بال های عشق، به تاریخ پرواز کردم.
تاریخ نقشی بر سنگ بود
و زندگی پرواز سنجاقکی کوچک، شکفتن یک گل، ‌تلاش یک ماهی در تور
آوازی مرا می خواند
قرن ها پیشتر، در شرق
دختری گندمگون زیبا و سرکش آواز می خواند
بوی عطری می آید
شاید که مادر ازلی، عطر گلی جادویی را در بوییده باشد
و من هنوز عطر گل های جادویی را بر نقش عاشقان تاریخ می بویم

گیزلا از پس پنجره اش به باران نگاه می کند و می گوید:
«
در شب بی باران نگاهم بارانی است.
باران دیگر سرخ نیست
رنگ عشق نیست
دیگر سبز نیست
رنگ بهار نیست
باران، باران است
رنگ زندگی است
»
اما آنچه از فرح اصولی بر پرده نمایش داده شد، تنها شرحی بود بر آثارش با شعری از "محمد ابراهیم جعفری". فرح اصولی کار می کند و نقاشی می کشد و «خیر» و « شر» را به بند می کشد.
«
میان آمدن و رفتن فاصله ای است
فاصله ای که زندگی است
میان خیر و شر،
میان تاریکی و نور
فاصله ای است
»
«خیر» و « شر» نقاش در فیلم،‌از نقاشی هایش بیرون می آیند. نقش خیر را « سمیرا سینایی» ایفا می کند و شر را « محسن حسینی» و شعری بر زمینه فیلم می گوید:
«
چه پر شور است دیدن
از بطن نور خیر،
از دل تاریکی شر
»
اصولی به در هم تنیدگی « خیر» و « شر» می اندیشد و می گوید:
«
خیر چه آسان دچار وسوسه می شود
دل می بازد
و چه آسان شر
جوهر خیر را می آلاید...
پشیمانی خیر
پیروزی شر
»
اصولی می اندیشد، نقش می زند، رنگ می کند و می گوید:
«
میان آمدن و رفتن فاصله ای است
در دل سایه و نور
فاصله ای نزدیک و نور
فاصله ای نزدیک و دور
».

منبع :پندار

.................................

توضیح اول- الان خانم فرح اصولی  55 ساله هستند .12سال از این مصاحبه گذشته است.

توضیح دوم - بیشتر درباره خسرو سینایی:

"خسرو سینایی اصفهانی" (زادهٔ ۹ دی ۱۳۱۹ در ساری) کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس ایرانی است. آثار او معمولا بر پایه مستندهای اجتماعی استوار هستند. سینایی در سال ۱۳۸۷ موفق به دریافت نشان ویژه کشور لهستان از سوی رییس‌جمهور این کشور شد. او این نشان را به خاطر ساخت فیلم مستند مرثیه گمشده که روایت‌گر مهاجرت هزاران لهستانی به ایران در سال‌های ۱۹۴۱ و ۱۹۴۱ است، دریافت کرد.خسرو سینایی فارغ‌التحصیل کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی از آکادمی هنرهای نمایشی و رشته تئوری موسیقی از کنسرواتوار وین است.‌ سینایی از سال ۱۳۴۶ در وزارت فرهنگ و هنر و از سال ۱۳۵۲ در تلویزیون شروع به کار کرد. او فعالیت سینمایی خود را در سال ۱۳۵۸ با کارگردانی فیلم «زنده باد» آغاز کرد.سینایی افزون بر نویسندگی و کارگردانی، ساخت موسیقی و تدوین برخی از آثارش را نیز بر عهده داشته است. او در سال ۱۳۸۴ فیلم کوتاه «فرش، اسب، ترکمن» از مجموعه فرش ایرانی را کارگردانی کرد.

فیلم‌شناسی

کویر خون (۱۳۸۵) مثل یک قصه (۱۳۸۵) گفتگو با سایه (۱۳۸۴) فرش، اسب، ترکمن (۱۳۸۴) عروس آتش (۱۳۷۸) کوچه پاییز (۱۳۷۶) در کوچه‌های عشق (۱۳۶۹) یار در خانه و (۱۳۶۶) مرثیه گمشده (۱۳۶۲) هیولای درون (۱۳۶۲) زنده باد (۱۳۵۸)

جایزه‌ها

·   سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه در هجدهمین دوره جشنواره فیلم فجر، برای فیلم «عروس آتش» (۱۳۷۸)

·   لوح زرین بهترین کارگردانی در دومین دوره جشنواره فیلم فجر، برای فیلم «هیولای درون» (۱۳۶۲)

منبع : ویکیپدیا

 


 
دو داستان موازی :"اکسیژن" ، "آخ باران!!"
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  
 
چهارشنبه و پنجشنبه فرزاد حسنی
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸  

این پست تقدیم به مادربزرگ نازنینم و "نیکو خردمند" عزیز به امید سلامتی دوباره هردوتا شان

توضیح – این پست کمی طولانی است بخش چهارشنبه اش شخصی است ولی بخش پنجشنبه شاید عمومی تر باشد

 

چهارشنبه و پنجشنبه فرزاد حسنی

 نازنین مادربزرگم

اول - چهارشنبه

عصر چهارشنبه است .از یک جلسه مزخرف و خسته کننده تازه بیرون آمده ام و حالا باید به جایی بروم که خاطرات ناخوش زیاد از این مکان دارم .چاره ای نیست باید رفت و خاطرات بد را برای ساعتی فراموش کرد .

مسیر را به سرعت برق طی می کنم تا زودتر خودم را به بیمارستان پارسیان برسانم . اینجا توی این بیمارستان نازنین عزیزی بستری است که وجود نازنین و بی مثالش را با تمام خوشی های عالم هم عوض نمی کنم . بوی تنش را از هزاران هزار عطر بیشتر دوست دارم و می پسندم و آغوش پر مهرش را امن ترین جای جهان می دانم .

مادربزرگ گل ،نازنینم وعزیزم اینجا بستری است . کسالتی دارد و حالا در بخش مراقبتهای ویژه است .

با چه حالی به این بیمارستان وارد شدم بماند . پیش از این دو بار با حالی نزار و خراب به اینجا آمده بودم . یکبار در نیمه های شب برای کمک کردن به یک بیمار و بار دوم در اولین ساعت درگذشت عمو خسرو شکیبایی نازنین که مات و مبهوت برای از دست دادن "حمید هامونمان "بودم و نمی دانستم حالا جواب "علی عابدینی" را چه باید داد .

ماشین را گوشه ای پارک می کنم و سریع خودم را به درب ورودی می رسانم . از کنار آسانسور از راه پله ها بالا می روم و به طبقه دوم بخش مراقبتهای ویژه می رسم . درب بخش بسته است و شما نمی توانید یکهویی وارد شوید و باید یکی یکی به دیدن مریض بروید و اینجا پر است از فرزندان و نوه های مادربزرگ نازنینم . صبر می کنم تا نوبت به من برسد و وارد شوم و تا وارد می شوم و روی تخت می بینمش می گویم : باشوا دولانیم ،نجورسن ؟! (یعنی :دورت بگردم چطوری ؟)

روی تخت دراز کشیده و سرم به دستش آویزان است و می گوید : وارام دای (یعنی :هستم دیگه ؟)

می خندم و پیشانی سفید و نازش را نوازش می کنم و دستش را در دست می گیرم و سرانگشتان کشیده و کوچکش را نوازش می کنم و غرق تماشایش می شوم .

نگران است .برای اولین بار در عمرش به بیمارستان آمده و قرار است شب را اینجا بماند و بخاطر ویژگی های این بخش کسی نمی تواند همراه او بماند و این برای او سخت است .

به من می گوید : صوبحه چیمین اویاخ گالازیام .بردا چیم یاتا بیلر !!!(یعنی : تا صبح بیدار می مونم .آخه اینجا کی میتونه بخوابه !)

بهش میگم : باشوا دولانیم .بله یاتارسان شی اوزون دا بیلمسن . ایندی جوررسن .آخشام جلزیم باش ورام سنه .اگر یاتا بیلمسون حتما بیر فیچر الیریخ اوندا . ایندیدن اوزو اذیت المه جولوم .(یعنی : دورت بگردم ! همچی اینجا راحت بخوابی که خودت هم حس نکنی .جالا می بینی . در ضمن شب میام بهت یه سری می زنم . اگر نتونسته بودی بخوابی اون موقع یه فکری می کنیم . از حالا واسه شب خودت رو اذیت نکن گلم !)

نگاهی به اطرافش می اندازم . تخت کناری اش بیماری روی تخت نشسته و زنی با عینک سیاه بر چشم کنارش ایستاده .

به نظرم چهره اش آشنا است . صورتی لاغر و تکیده و بدنی نحیف دارد و با دو شلنگی که به بینی اش متصل است به سختی نفس می کشید و عینک ته استکانی قدیمی کوچکی را به چشم زده بود و موهای سپیدش پریشان بود . خوبتر که خیره می شوم می شناسمش :"نیکو خردمند"بود بازیگر محبوب من در "خانه خلوت" صباغزاده در "دزدان مادر بزرگ" صباغزاد ه ودر تمام فیلم هایی که نقش مادر "خسرو شکیبایی" را بازی می کردمثل "پیشنهاد 50میلیونی " و "صبحانه ای برای دو نفر" .صدای پر از آرامشش را و نیز صورت مهربانش را همیشه دوست داشتم و حالا بازی روزگار را ببین من باید این نازنین را اینجا روی تخت بیمارستانی که توش عمو خسرو از دستمان رفت و کنار تخت مادربزرگ در چنین حال نزاری می بینم .

خانمی که پهلوش ایستاده بود و عینک سیاه بزرگی به چشم زده بود هم "آهو خردمند" خواهرش بود .

نیکو خردمند در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان پارسیان تهران

با خودم لحظه ای فکر کردم مگر همین دو سه روز پیش نبود که تو جشن خانه سینما از "نیکو خردمند "تقدیر شد و جایزه اش را "رویا تیموریان " داد حالا اینجا تو بخش مراقبتهای ویژه چیکار میکنه ؟

میرم کنارش . سلام می کنم و با لبخند میگم :حالتون چطوره خانوم . به به!! چه سعادتی شد دیدنتون و بعد به "آهو" نگاه می کنم و سلام می کنم . "نیکو بانو" نگاهی می کند به من و به سختی لبخند می زند و آرام جوری که به سختی صدایش را بتوان شنید می گوید :"خوبم .ممنون ."

بهش می گم :"من اومدم به مادربزرگم سر بزنم . اینجا روی تخت کناری شما خوابیده خوشحال شدم دیدمتون و امیدوارم زود خوب بشید . شب هم قراره بیام اینجا اگر چیزی احتیاج دارید بگید براتون بیارم ؟ "

به سختی لبخندش را تکرار می کند و می گوید :"نه عزیزم ! مرسی ."

وقت من تمام شده و باید از اتاق خارج شوم تا نوبت به دیگران هم برسد . موقع رفتن به مادربزرگ توضیح می دهم که بیمار کناری کیست . رو به او می کند و می گوید : باجی سلام .نجسوز ! (یعنی :خواهر سلام .چطورید شما ؟) و نیکو خردمند با تعجب به او نگاه می کند و لبخند می زند .

موقع رفتن به سرپرستار بخش می گویم :"اینجا کسی هست که آذری بلد باشد مادربزرگ من راحت نمی تواند فارسی حرف بزند ."

می گوید :"نگران نباش اغلب ما خوشبختانه اینجا آذری هستیم. "

بهش میگم :"من شب میخوام بیام اینجا . مادربزرگم اولین بار بیمارستان میمونه و حالا که همراه هم نمی زارید پیشش بمونه باید بیام ببینم چیزی احتیاج نداشته باشه . "

میگه : "نمیتونی بیایی ممنوعه ورود به بیمارستان .

 میگم :"اگر اومدم تو بیمارستان شما میزاری بیام تو بخش ."

 میگه :"اگر تونستی بیایی تو یه فکر می کنیم برات ."

گویا به حراست بیمارستان اعتقاد زیادی دارد و احتمال ورود را تقریبا صفر می داند .

شب ساعت 10 دوباره برگشته ام به بیمارستان .درب اصلی بسته است . از طریق اورزانس وارد می شود و از لابی می گذرم و خیلی سریع خودم را به طبقه دوم می رسانم .انگار غیب شده ام .هیچکی منو ندید !

درب شیشه ای را فشار دادم و وارد بخش شدم . چراغ ها خاموش شده بود .

پرستار شب آروم به من گفت :" اینجا چیکار می کنی ؟ "

انگشت اشاره را روی نوک بینی گرفتم و گفتم :"هیس ! اومدم به مادربزرگم سر بزنم . الان میرم . "

می خنده و میگه :"چه جوری اومدی ؟ "

میگم : "بماند . حالا میزاری کارمون رو بکونیم یا نه ؟راستی دکترش اومد بالا سرش . مشکلی نداشت . "

میگه :"مادربزرگت کدومشونه ؟ میگم :معلومه اونکه از همشون خوشگل تره ! "

می خنده و نگاهی به پرونده اش می اندازه و میگه :" خوبه وضعش بد نیست . "

می رم بالای سرش . به خواب عمیقی فرو رفته بود و خیلی نرم و آرام خر و پف می کرد . دستش را گرفتم و گوشم را آوردم نزدیک دهانش . دلم می خواست صدای خر و پفش را گوش کنم تو این لحظه این صدا برای من از هر نغمه ای خوش آهنگ تر بود . خیالم راحت شد . نگاهی به تخت بغل کردم . "نیکو بانو" هم به خواب عمیقی رفته بود . بالای سرش رفتم او هم داشت خر و پف نازک و کوچکی می کرد . تا به حال چنین خواب نازک و آرامی را ندیده بودم .

خیالم که راحت شد از بخش خارج شدم و دوباره همان مسیر را برگشتم و تا یک ساعت بعد باید جواب تلفنهای رسیده را می دادم که :"رفتی ؟چطور بود حالش ؟ "

برگشتم خونه تا شب را با "ایراندخت "خریده شده از اول هفته و هنوز تو نوبت خواندن مانده سر کنم .

 

دوم  - پنجشنبه

 

یک از دو – مادربزرگ ها

از سمت آرژانتین می اندازم تو آفریقا و بعد خروجی همت غرب و در نهایت چمران شمال تا سریع خودم رو برسونم بیمارستان . ساعت چهارو نیمه و وقت چندانی تا ساعت پایان ملاقات نمونده . وقتی می رسم فقط 15 دقیقه وقت دارم و به سرعت از پله ها بالا می روم . خوشبختانه نازنینم از بخش مراقبتهای ویژه به بخش منتقل شده . به اتاقش که می رسم میبینم همه بیرون ایستاده اند . می پرسم :چرا اینجا ؟ و می گویند : پزشک در حال معاینه است .

از فرصت استفاده می کنم تا کار پزشک تمام شود می روم بخش مراقبتهای ویژه سری بزنم به "نیکو خردمند" . سلامی می کنم .دوباره لبخند می زند .

می گویم :"دیشب بهتون سرزدم خیلی خوب و آرام خوابیده بودید ." 

آرام می گوید :"جدی ! ولی شب قبل نتونسته بودم بخوابم .راستی مادربزرگ چطورن ؟"

 میگم :"خوبن .تو همین بخش کناری منتقل شدن . ان شا ا..شما هم به زودی منتقل میشید . راستی شما چیزی احتیاج نداری .کتاب براتون بیارم ؟دیوان حافظ ؟ رادیو ؟ موسیقی خوان بیارم گوش کنید ؟"

اشک هایش آرام آرام از دو سوی چشمش که پشت عینک ته استکانی مخفی بود جاری شد . با همان حال لبخند آرامی زد و گفت :" نه .واقعا حوصله اش رو ندارم . ممنون . "

دوباره می خندم و میگم :"باشه پس میزاریم واسه وقتی مرخص شدید اون موقع که روبراه شدید براتون میارم باشه ؟ "

آرام به من نگاه می کنه و لبخند میزنه و میگه : "باشه ! "

بر می گردم تو بخش تا از این چند دقیقه استفاده کنم . مادربزرگ را که می بینم منو به سمت خودش می خواد.اولین نوه که باشی و سال اول عمرت رو هم پیش مادربزرگ زندگی کرده باشی یه وابستگی عجیب غریبی پیدا می کنید به هم .اونوقته که دیگه واسش حکم نوه رو نداری فقط .

میگم :آخشام جلدیم باش وردیم . اله یاتمیشتون .(یعنی :شب اومدم بالا سرت اینقدر راحت خوابیده بودی )

می خنده و میگه : دوقوردان (یعنی :راستی راستی ؟!)

وبعد دستم را فشار می دهد و انگاری که بخواهد چیزی را یواشکی بگوید نگاهم می کند .گوشم را می برم جلوی دهانش .می گوید :بیرجور السیدون منی صاباح بردان آپاراسوز .(یعنی :یک کاری می کردی منو فردا از اینجا ببرید )

میگم : باشوا دولانیم گیدسن فعلا استراحت اله .چشم .(یعنی :دورت بگردم . دوباره برمیگردی خونه . فعلا استراحت کم .باشه چشم !)

ساعت 5 است . باید بروم خانه هنرمندان . ساعت شش و نیم اونجا با "بهنام" و "اقلیما" قرار داریم . باخودم فکر می کنم زود است الان حرکت کنم ولی بیشتر که فکر می کنم می بینم الان راه بیفتم خیالم راحته سر موقع می رسم و تازه اگر زودتر هم رسیدم سری به "نشر ثالث" می زنم زیر پل کریمخان.

 

 

دو از دو – دیدار با احسان نراقی در تهران !!!

خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم رسیدم سر ایرانشهر . هنوز یک ساعت و ده دقیقه تا زمان قرار در خانه هنرمندان وقت دارم  . ماشین را گوشه ای پارک می کنم تا سری به "نشر ثالث" بزنم .

وارد می شوم و برای دقایقی همه چیز را فراموش می کنم و غرق در دنیای خودم با ولع به کتابها نگاه می کنم .

شروع می کنم بالا و پایین کتابها را دید زدن . اینجا تنها جایی است که دید زدن حلال و آزاد است !

بعضی کتابها را برمی دارم و ورق می زنم و نگاهی به مقدمه اشان می اندازم . وارد بخش تاریخ ایران می شوم . پیرمرد قوی هیکلی از کنارم رد می شود و با کتابدار مشغول صحبت است .

موضوع صحبت در مورد کتاب "خاطرات علی امینی" است .

می گوید : "علی امینی در روزهای آخر انقلاب در کتابش از من نقل قولهای زیادی داشته . من مذاکراتی را با شاه و با او داشتم در روزهای آخر ."

نگاهم را برمی گردانم تا این بار خوب ببینم صاحب صدا را . پیرمردی بلند قامت را می بینم با ریش هایی کم پشت و موهایی سفید .

(چقدر شبیه "دکتر احسان نراقی" است . ولی از نظر چهره تفاوت های زیادی با او دارد .) این جمله ای است که در ذهنم نقش می بندد.

آخرین باری که او را دیدم به هفت سال پیش بر می گردد .به نظرم تابستان 80 بود. اما این پیرمرد به آن قبلی شباهتی ندارد .

در احوالات پیرمرد بیشتر دقت می کنم. از کتابدار راجع به کتابهای تازه منتشر شده می پرسد و در باره هر کتاب که او معرفی می کند حرفهایی برای گفتن دارد . با طعنه به کتابدار می گوید :"چقدر کتابهای فراماسونری زیاد شده !! "

بله دیگر جای شک و تردید نیست ،ا احسان نراقی است اما نسبت به دفعه قبلی که من دیدم بسیار پیرو فرتوت و شکسته تر شده . به سختی راه می رود و گام هایش روی زمین کشیده می شود و خیلی آرام و با فاصله حرف می زند .برای دیدن هر کتاب عینک را از روی صورتش برمی داشت و روی یک گوشش آویزان می کرد . تا به حال ندیده بودم کسی اینجوری عینک رو از روی صورت بردارد . کسانی که نزدیک را نمی توانند ببینند و موقع خواندن عینک را از روی صورت برمی دارند یا آن را بالای سر می برند یا از دو گوش آویزان می کنند و زیر چانه نگهش می دارند تا کارشان تمام شود ، حالا او عینک را از یک گوش آویزان می کرد و مابقی عینک توی فضای زیر چانه و گوش در سمت چپش معلق بود .

از کتابدار راجع به فروش کتابهای خودش می پرسد بعد از بین آن همه کتاب دو نسخه از کتابهای خودش را می خرد و از کتابدار تشکر می کند . اینجا نگاهامان تازه یکی می شود . سلام می کنم به او . به سمت صندوق می آید و پول را حساب می کند . بعد از یک قلم زرد رنگ خوشش می آید واز متصدی فروش قیمتش را می پرسد و بر می دارد و دوباره به سمت صندوق باز می گردد . متصدی صندوق می گوید :" میشه لطفا اون 500 تومنی رو که الان بهتون دادم برگردونید؟"

نمی شنود. متصدی منتظر می ماند و او نمی داند که منتظر چیست . دوباره جمله اش را تکرار می کند و دوباره او نمی شنود . گوشهایش سنگین شده است .

کت و شلوار نامرتبی به تن دارد . از صندوق که می زند بیرون با هم از درب "نشر ثالث" خارج می شویم . جلو می روم و سلام گرمی می کنم به او :" دکتر شما کجا و اینجا کجا ؟برای یک لحظه فکر کردم که من تو پاریس هستم !! "

لبخند زد و گفت :"پریشب اومدم تهران ."

می خواستم سر صحبت را با او باز کنم و از نظراتش بشنوم بنابراین مجبور شدم کد بدهم در باره دیدار هشت سال پیش که ان هم اتفاقی صورت گرفته بود . یادش آمد .رفتم سر اصل مطلب می دانستم کم حوصله است و احتمالا زیاد ایستادن برایش سخت است .

گفتم : دکتر اوضاع را چطور می بینید ؟

گفت : شما دیشب سخنرانی سازمان ملل رو دیدید همه بلند شدند .

گفتم : نه دکتر قرار بود یک پخش بشه . تاخیر داشت منم خواب موندم .

گفت : باید می دیدید.

گفتم :دکتر به کجا می رویم . سرانجام چی میشه .

گفت : این داستان سر دراز دارد و به زودی زود تموم نمیشه .

گفتم :فکر می کنید تا کی این وضعیت ادامه داشته باشه ؟

گفت : نباید به زمان فکر کرد . باید به نتیجه فکر کرد .

گفتم :دکتر تو این مدت خیلی دنبال یک تحلیل جامعه شناختی روان و دقیق از اوضاع امروز گشتم اما نه از داخلی ها و نه از خارجی ها هیچ تحلیلی درستی ندیدم . به نظر شما چرا جامعه شناسان ما از تحلیل بازموندن و نمی تونن تحلیل درستی از شرایط ارائه بدن . البته به اونایی که داخل ایران هستند حق می دهم اما اونهایی که خارج از ایران هستند چی .اونا که آزادتر هستند و فضای کار دارند .اما تنها چیزهایی که تو این مدت من ازشون دیدم مشتی شعار و حرفهای خالی از تحلیل جامع بوده

گفت :داخلی ها رو که خودت گفتی از حال و روزشون اما از خارجی ها مثلا کی منظورته ؟

گفتم :چه می دونم مثلا عباس میلانی ،مثلا ماشا ا..آجودانی و مثلا خود شما .

گفت :ببین پسر خوب میلانی و آجودانی و امثال اونها سی سال است که از ایران دور هستند و هر چقدر هم که تحلیل داشته باشند ، به خاطر دور بودن از این حال و فضا شرایط ایران امروز رو خوب نمی تونند درک کنند . شاید به نوعی من بخاطر رفت و آمد زیادم به ایران به شناخت بیشتری از شرایط اینجا رسیده باشم و این وظیفه من باشد .

گفتم :خوب چرا به وظیفتون عمل نمی کنید ؟

گفت : صبر لازم است . منتظرم اوضاع کمی آرام بشود دارم چیزهایی را می نویسم .

می گویم : اینجا جوانان خیلی افسرده و ناامید هستند و بعضی خیلی پریشان و حتی به فکر رفتن هستند .

می گوید : این داستان سر دراز دارد ونباید ناامید شد .اون جوونهایی که فکر می کنند با داد و قال و فریاد و سنگ خیلی سریع می تونن به هدفشون تو این شرایط برسن ببخشید خیلی احمق و بی شعور هستند . جوونها باید آگاهی پیدا کنند و مطالعه کنند تا بتونن مسیر رو هموار کنند فقط با فریاد و شعار که نمیشه کاری کرد . در ضمن اونهایی که مایوس شدن بزار از ایران برند . اینجا موندن کار آدم مایوس نیست .آینده ایران مال جوونهایی با امید و نشاطی است که اینجا میمونن و می خونن و آگاهانه برای هدفشون تلاش می کنند و از گذر زمان هم ناراحت و دلسرد نمی شن.

می گویم :ولی دکتر شما تازه اومدی یک دو سه روزی بمون ببین اینجا چه خبره و مردم حالشون چطوره ؟

دندانهایش را به هم فشرد و دستش را بالا آورد و محکم دو سیلی به صورتم زد .

اول تعجب کردم و برق از چشمانم پرید . دو ثانیه نکشید . بعدش گفت : صبر ! صبر ! صبر ! امید !

گفت : می دونی تو اروپا چقدر زحمت کشیدن تا بتونند به دموکراسی برسند .

گفتم :می دونم ولی اون مال چند صد سال پیشه .

گفت : پیچیدگی اوضاع ما مثل همون چند صد سال پیش اروپا است و چه بسا بیش از اون موقع هم باید زحمت کشید و بردباری نشون داد . راستی تو از کتابهای من چیزی خوندی ؟

گفتم :آره کتاب "از کاخ شاه تازندان اوین " رو خوندم  .

گفت :همین !

گفتم :متاسفانه آره ولی اینور اونور مقالات و یادداشتهاتون رو هم خوندم .

گفت :تو دوره خاتمی که فضا کمی بازتر بود خیلی از کتابهای من چاپ شد . خیلی تحلیل ها از وضع موجود ارائه داده بودم . کاش فرصتی بود جوان ترها می خواندند اونها رو .

گفتم : پس خوشبینی به اوضاع دکتر !

لبخندی زد و اینبار سه سیلی محکم به گوشم زد و گفت : صبر ! صبر ! صبر ! امید ! امید ! امید !

از هم خداحافظی کردیم و من خط رفتنش را در کنار پل کریمخان دنبال کردم . پاهایش را روی زمین می کشید و قدم های کوچم برمی داشت  و مردم بدون توجه به او به سرعت از کنارش رد می شدند.

احسان نراقی در حال عبور از خیابان -تهران

دستم را به صورتم گرفتم و کمی صورت را نوازش دادم . یعنی من صبرم کم است ؟

دکتر رفت و من یادم رفت از حال و روز دو نفر از او بپرسم :اول خسرو گلسرخی و شایعه زنده بودنش و اقامتش در پاریس و دوم .....

 

 

سوم از دوم -  غیر منتظره با بهناز جعفری !!!!!

اون بالا مالاها نوشتم دیشب رفتم خونه سراغ مجله "ایراندخت" نخوانده و مانده از شنبه . تصویر روی جلد مربوط بود به "بهناز جعفری" و "امیر آقایی" .

دیشب مصاحبه "بهناز جعفری" را می خواندم .نوشته بود شش سال است از سینما دور است و کسی به او کاری پیشنهاد نمی کند و دلیل این موضوع را به نبودن در باند و دسته و گروه و از همه مهمتر بخاطر چهره خشنش دانسته بود .

همان دیشب به این موضوع فکر می کردم .بهناز را هفت سال پیش تو جشنواره فیلم فجر دیده بودم .

راستش تا قبل از دیدن او من هم چنین تصوری از او داشتم . فکر می کردم چهره بی روح و خشن و زشتی دارد .

اما تو جشنواره یکهو که برابر هم قرار گرفتیم باورم نشد که این "بهناز جعفری" باشد . تصویر واقعی اش با تصویر روی پرده اش خیلی تفاوت داشت . بعدها  وقتی هم که فهمیدن از نوادگان "ستارخان "کبیر است علاقه ام به او بیشتر هم شد .

حالا ساعت 8 شب است . با "بهنام" و "اقلیما" توی کافه نشسته ایم .چایی را خورده ایم و بعد شام گیاهی را زده ایم و حالا انتهای بحثمان است . کسی از پشت سرم عبور می کند و می خواهد کنار من بنشیند و می پرسد اشکالی ندارد که کیف بهنام را که روی صندلی کناری است بردارد .

بهنام می گوید ایرادی ندارد و کیف را بر می دارد . سه مرد درمقابل من می نشینند و صاحب صدا کنار من .

رویم را بر می گردانم به سمت صاحب صدا : بهناز جعفری !!!!!!

بهناز جعفری که فکر می کند چهره خشنی دارد

عجب تله پاتی عجیبی ! از دیشب تا امشب . خیلی جالب بود دیدنش . دوباره یاد مصاحبه اش افتادم :چهره خودش را نامناسب و خشن می داند .

به نظرم خیلی نسبت به خودش کم لطفی می کنه و یا متواضعانه برخورد میکنه .

اگر این سه مرد همراهش نبودند به او می گفتم : "چرا فکر می کند چهره اش خشن و خشک است . "

و بعد نظر می دادم : به نظرم از خیلی از همکارانت زیباتر و مستعد تر هم هستی ! اما امان از دست این باند بازی ها !!

اما خوب اینارو که نگفتم بهش . میون صحبتهاشون دویدم و گفتم :ببخشید یه لحظه یه چیزی بگم .

خندید و گفت :"بفرمایید . راستی کیفتون رو بدید بزرام اینجا رو این صندلی کناری ."

گفتم :"نه دیگه داریم می ریم . می خواستم بگم اگر براتون سخت نیست یه سری به یکی از همکارای قدیمیتون بزنید که ناخوشه . واسه روحیش خیلی خوبه . تنهاست و نیاز به همدم و ملاقات کننده داره . "

گفت :کی رو میگید ؟

گفتم :"نیکو خردمند . تو بخش مراقبتهای ویژه است . به عنوان یک همکار بد نیست بهش سر بزنید . فکر می کنم لازمه شما و بعضی از همکارانش این کار رو تو این روزها انجام بدید . روزهای سختیه واسش"

گفت : می دونید الان این روزها  سرکارم و امروز رو فقط آف بودم ولی چه خوب که به من گفتی .حالا کدوم بیمارستانه؟

گفتم :پارسیان ،طبقه دوم بخش مراقبتهای ویژه

گفت :چند سال پیش خونه خانم خردمند رفته بودم . حتما می رم دیدنشون . راستی بیمارستنان پارسیان کجاست ؟

گفتم : دور میدون فرهنگ تو سعادت آباد .

گفت : مرسی از اینکه گفتید . حتما میرم .

گفتم : خداحافظ و به امید دیدار.

لبخندی زد و گفت : به امید دیدار.

 

توضیحات --------------

توضیح اول بیشتر در باره نیکو خردمند

نیکو خردمند بازیگر ایرانی سینما و تلویزیون است.نیکو خردمند دارای مدرک تحصیلی دیپلم و فارغ التحصیل کارگردانی در رویال تاتر سلطنتی است. فعالیت‌های او از سال ۱۳۳۷ با گویندگی در رادیوشروع شد . وی گویندگی فیلم را در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد و گوینده نقش‌های کلودیا کاردیناله ، آوا گاردنر ، الیزابت تیلور ، فخری خوروش ، ایرن و کتایون و ... بوده‌است . او گوینده نمایش‌های رادیویی برنامه دوم رادیو از سال ۱۳۴۲ تا سال ۱۳۴۷و همچنین مجری برنامه معرفی تاتر در تلویزیون در سال ۱۳۵۱ بود . فعالیت سینمایی او با بازی در فیلم "پرده آخر" (واروژ کریم مسیحی) در سال ۱۳۶۹ شروع شد .برخی از فیلم های او : خاک آشنا (۱۳۸۶)  راننده تاکسی (۱۳۸۵) پرونده هاوانا (۱۳۸۴)  پیشنهاد 50 میلیونی (۱۳۸۴) چند می گیری گریه کنی (۱۳۸۴) کافه ستاره (۱۳۸۳) صبحانه ای برای دونفر (۱۳۸۲) قلب های ناآرام (۱۳۸۱) کاغذ بی خط (۱۳۸۰) ازدواج غیابی (۱۳۷۹) دختری بنام تندر (۱۳۷۹) هزاران زن مثل من (۱۳۷۹) همسر دلخواه من (۱۳۷۹) تو را دوست دارم (۱۳۷۸) شراره (۱۳۷۸)  روانی (۱۳۷۶)  هفت سنگ (۱۳۷۶)  قاصدک (۱۳۷۵)  سفر پرماجرا (۱۳۷۴) غزال (۱۳۷۴) روزهای خوب زندگی (۱۳۷۳) نگاهی دیگر (۱۳۷۳) راز گل شب بو (۱۳۷۲) زینت (۱۳۷۲) بازیچه (۱۳۷۱)خانه خلوت (۱۳۷۰) مسافران (۱۳۷۰) پرده آخر (۱۳۶۹) حکایت آن مرد خوشبخت (۱۳۶۹)

 

توضیح دوم بیشتر درباره احسان نراقی

احسان نراقی متولد 1305 نویسنده، و جامعه‌شناس ایرانی، تنها معاون ایرانی یونسکو بود. او از نوادگان ملا احمد نراقی و ملامهدی فاضل نراقی می‌باشد.نراقی پس از بازگشت به کشور ابتدا در دانشگاه تهران مشغول به کار گردید و همزمان با کمک دکتر غلامحسین صدیقی و دکتر علی‌اکبر سیاسی موفق شد موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی را بنیانگذاری نموده و مدت 12 سال مدیریت آنرا بر عهده داشته باشد. او که از منسوبان فرح دیبا"بود  سالها به عنوان مشاور فرح دیبا فعالیت می نمود. او در اواخر رژیم پهلوی هشت نشست خصوصی نیز با محمدرضا پهلوی داشت و به مشاوره او پرداخت. عمده ترین مسئولیتهای وی پیش از انقلاب اسلامی ایران به این شرح بوده است :مدیریت «موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی» ،تصدی «اداره جوانان» سازمان آموزش علمی و فرهنگی ملل متحد «یونسکو» ،ریاست «موسسه تحقیقات و برنامه‌ریزی علمی و آموزشی کشور»

به گفته وی او همواره برای سران نظام پهلوی مشاوری منتقد بوده است. دکتر حسن حبیبی، ابوالحسن بنی‌صدر و صادق قطب‌زاده معروفترین شاگردان وی بوده‌اند. با وقوع انقلاب اسلامی ایران، نراقی جمعا سه بار دستگیر، زندانی و پس از احراز بیگناهی آزاد گردید. از آن پس او همواره به عنوان تنها ایرانی که به معاونت سازمان یونسکو رسیده است شناخته می‌شود. او طی سالهای اخیر مصاحبه‌های گوناگونی با نشریات داخلی داشته و سخنرانی‌هایی نیز در دانشگاه‌های کشور انجام داده است. وی بارها بطور آزادانه به ایران سفر نموده است(منبع ویکیپدیا)

 

توضیح سومبیشتر در باره بهناز جعفری

متولد: 1353 دارای مدرک تحصیلی: فارغ التحصیل رشته ادبیات نمایشی از دانشگاه آزاد اسلامی

در نقش کوتاهی در فیلم « روسری آبی » (1373) ظاهر شد اما دیگر از او خبری نبود تا اینکه با بازی در نقش اول فیلم « عشق طاهر » (1378) بار دیگر به سینما‌ آمد. بازی متفاوت او در فیلم های « آب و آتش » و « نگین »  نشان از توانایی های او دارد.او برای بازی کوتاهش در فیلم « خانه ای روی آب »، از بیستمین جشنواره  بین المللی فیلم فجر، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مکمل زن را گرفت.