پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تنها نگذاریمشان
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸  

تنها نگذاریمشان

به بهانه این پروازهای اخیر

 

نیکو خردمند این نازنین بانوی سینما و تئاتر ایران ساعاتی پیش از جمع ما پرکشید .....محمود شاهرخی شاعر و ادیب گرانمایه  و جمشید لایق بازیگر پیشکسوت تئاتر و سینما و امیر قویدل کارگردان پیشکسوت سینما همین چند روز پیش و قبل تر از آن هم مهدی سحابی مترجم و روزنامه نگار ،نقاش و مجسمه ساز پیشکسوت که فردا خود را مهیای بدرقه اش به خانه ابدی می کنیم ،و زودتر از اینها پرویز مشکاتیان کبیر -که گویی برای عروج تعجیل نا به هنگامی داشت -از جمع ما پرکشید .

و این پیام مرگ در جمع اهل هنر چند وقتی است که بدجوری طنین انداز شده است .

نگرانم!!

 .....تعدادی از دوستان هنرمندم در بستر بیماری هستند ...برای سلامتشان دعا می کنم و پیگیر وضعیت سلامتشان هستم .

به یاد داشته باشیم که قدر هنر هنرمند را  تنها روی صحنه و روی پرده و روی کاغذ نمی توان به جا آورد و ارج نهاد .

لازم نیست برای گرامیداشت یادشان صبر کنیم تا پربکشند و مراسمی برگزار شود تا از کمالاتشان بگوییم . نیازی نیست تا سالگرد وفاتشان صبر کنیم ،که این هم اندک اندک فراموش می شود .

همین چند روز پیش بود که سالگرد درگذشت بزرگ مرد نمایشنامه نویسی ایران بیژن مفید بود . نه یادی دیدم و نه یادمانی . انگاری که یادبودهای سالمرگ هم اندک اندک فراموش می شوند .

فکر می کنم برای هنرمند جماعت در لحظات سخت و تلخ بیماری و مهیا شدن برای سفر هم باید همراهشان بود . اینان که عمری با هر اثر خود در تلخ و شیرین روزگار همراهمان بودند زمان تلخی و گرفتاری به همراه نیاز دارند .من خود سختی روزگار را بر جبین و چهره خیلی هاشان قبل از رفتن از نزدیک دیده ام .

فارغ از هنرشان گوشت و پوست و استخوانی هستند همچون دیگران ولی به سبب روح لطیفشان نسبت به دیگران در روزهای تلخ بیماری و یا وداع همیشگی محتاج تر هستند به محبت و همراهی .

یادمان باشد در اینگونه مواقع فراموششان نکنیم .

 اشک و زاری و تاسف بعد از مرگ هنر نیست ...معمول است و رایج ...هنر ایفای نقش قبل از پرواز است ...البته اگر طرفدار واقعی هنر هستید ....سعی کنیم ثابت کنیم بعد از این ...اگر سفری در پیش باشد که هست ...برای همه ما ...

 


 
عاشقانه فرزاد حسنی برای یک خودرو
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸  

 

عاشقانه فرزاد حسنی برای یک خودرو

 

خداحافظ همین حالا !

 

نازنینم سلام !

امروز که این نامه را می نویسم کیلومترها از من دورتری .بسیار بی حوصله هستم و یقین دارم که این کلمات و جملات در چنین حال و هوای پریشانی نمی تواند بازگوی تمام احساساتم باشد اما خوب امروز باید این چیزها را می نوشتم و به همین خاطر پیشاپیش به خاطر پریشانی و ناهماهنگی جملات از تو عذرخواهی می کنم .

می دانم که از دست من گله داری و من در برابر گله ی تو چیزی جز شرمندگی ندارم .

می دانم که وداعی درکار نبود و موقع رفتن حتی با یکدیگر خداحافظی هم نکردیم و من تنهای تنها تو را رها کردم بدون اینکه از قبل آماده و مهیای رفتن باشی و یا خداحافظی کرده باشیم  .

خواستم بدانی که این خواست من بود که طاقت وداع را نداشتم . نخواستم در آخرین لحظه روی ماهت را ببینم و با تو وداع کنم .ترسیدم به ما بخندند و تمسخرمان کنند یا ترسیدم در برابر چشم های نازنین تو مسخ شوم و از تصمیمی که باید زودتر از این می گرفتم منصرف شوم و برای همین زمانی که رفتی به بهانه ای از تهران خارج شدم تا بعدها اگر دوباره همدیگر را دیدیم عذر و بهانه ای داشته باشم برای خداحافظی نکردن .

عزیزم اکنون که این نامه را می نویسم مطمئن هستم که سالم به مقصد رسیده ای و از دیروز زندگی جدیدی را آغاز کرده ای و مطمئن باش این زندگی از همزیستی با من بهتر و زیباتر وشگفت انگیز تر خواهد بود .

آخر تا کی می توانستی با این روح سرگردان  کوی به کوی و منزل به منزل همراه شوی و تنها آزار ببینی .

نه فراموش نکرده ام ،یادم نرفته ،ما با یکدیگر خاطرات خوش بسیار داشته ایم .

اولین بار با تو حرکت را آموختم و تو اولین مرکب راهوار بودی که کندن و جدا شدن از جمعیت را یادم دادی .

یادم نمی رود که با تو نازنین چه سفرها کردیم ، چه خطرها کردیم .یادت هست یکهویی و بی مقدمه دوتایی تصمیم می گرفتیم و می زدیم به دل کوه و بیابان و جنگل . یادته تا کجاها رفتیم دوتایی ..به قول حسین پناهی تو شعاع هستی برای خودمون می چرخیدیم و می گشتیم ..تو تمام فصل های سال .

یادته تو اون زمستون برفی و سرد توی اون جاده های پربرف دورافتاده گیرافتاده بودیم و نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. راه را گم کرده بودیم و کسی خبر نداشت کجاییم . نه موبایل آنتن می داد نه حتی کسی اون دور و بر بود .فقط من بودم و تو .

یادته دور و برمون پر از برف بود کم مونده بود که چپ کنی . سر خورده بودیم به سمت دره و در آخرین لحظه با تلاش تو ،با مرام تو بودکه موندم .

در آخرین لحظاتی که من چشمم را بسته بودم و مهیای سفر بودم به یکباره بین زمین و آسمان خیلی آرام به زمین برگشتم .وقتی چشم هایم را باز کردم و فهمیدم که هنوز زنده هستم و نفس می کشم اولین کاری که کردم این بود که تو را بوسیدم .اونجاتو ناجی من شده بودی وبعدش از شیشه مقابلم دو اسب را دیدم که ما دو تا را با آن چشم های درشتشان تماشا می کردند .نفهمیدم اینها اسب اهلی بودند یاوحشی ؟ باورم نمی شد در چنین فضا و طبیعتی اسب هم وجود داشته باشد .  توی اون سرمای سخت این اسب ها از کجا پیدایشان شده بود و اینجا چی می خواستن؟راستی راستی واسه نجات ما اومده بودن ؟داغون شده بودی بعد از اون تلاش . پیاده شدم ببینم چی سرت اومده .دیدم درب و داغونی و باید راست و ریستت کنم اما مگه سرما اجازه می داد کاری کنم . دستام یخ کرده بود . یادت می آید که این اسب های عجیب توی این جاده خاکی دورافتاده در زمستان سخت حایل ما شدند تا برف و سرما به سمت ما نیاید و من با گرمای تن و یالشان دست هایم را گرم کردم و به زحمت توانستم لاستیک ترکیده را عوض کنم و بعد این اسب ها راه افتادند و راه را نشانمان دادند تا به جاده اصلی برسیم .

اولش فکر می کردم همه این حادثه خواب و خیال بود و همه اش توهم بود .اما خوب تو تنها شاهدم بودی . رد زبان های دو اسب و حُرم نفس هاشان روی تو نشان این بود که من خواب نبوده ام و این واقعیت بوده .

یادت هست برای اولین بار که سوارت شدم با تو چه می کردم . ببخش بلد نبودم . من چه می دانستم که وقتی سرعت به 30 رسید باید از دنده یک به دنده دو گذاشت تا صدای زوزه دیفرانسیل بخوابد .

از کجا می دانستم وقتی 50 را رد کردم باید برم تو دنده 3 تا تو آسوده تر شوی . باور کن نمی دانستم و با آزار تو بود که این چیزها را آموختم .

من قبل از تو اگر چه چندین سال بود که مجوز رانندگی داشتم اما سوار بر هیچ مرکبی نشده بودم.

مرا ببخش که بارها برای پارک کردن خودرو در پارکینگ بدن نازنینت را به در و دیوار کوبیدم و زخمی کردم .

مرا ببخش اگر در این سه سال پنج بار آینه های نازنینت را شکستم . ببخش مرا که از روی هر بلندی و سراشیبی به اطمینان تو بدون تامل و با سرعت عبور کردم و جلوبندیت را بارهادرب و داغون کردم .

عزیزم امروز که این ها را می نویسم از کرده خود پشیمانم و به تاوان تمامی این اشتباهاتم بود که تصمیم گرفتم تو را رها کنم تا بعد از این با کسی زندگی کنی که قدر تو  را بداند و بهتر و شایسته تر از من با تو رفتار کند .

دیگر طاقت نداشتم که سکوت تو را در برابر این همه رنج و عذابی که خودم باعثش بودم ببینم و به همین خاطر در عین اینکه عاشقانه دوستت داشتم و می خواستم پیشم باشی گذاشتم و خواستم که بروی .

نازنین از تو توقع دارم که تمام آزار و اذیت هایم را به حساب نادانی و بی تجربگی بگذاری و در مقابل این همه آزار و اذیتم سعی کنی ذره ای هم به اتفاق های خوب بینمان  فکر کنی . می دانم که این توقع زیادی است.

خودت خوب می دانی که بارها به جبران اشتباهاتم و به بهانه آزارهایی که ناخواسته و از روی حماقت به تو وارد کردم خوراکت رابنزین سوپر کردم تا غذای خوب نوش جان کنی  و این کاری است که به ندرت صاحبان و همدمان خودروهایی نظیر تو می کنند .

همیشه به موقع روغن و فیلتر روغن و هوایت را تعویض کردم تا مبادا نفس تنگی کنی یا سیستمت روان کار نکند .همه این کارها را دقیق و سر موقع انجام می دادم و خودت خوب می دانی که در تمام این مدت برخلاف همه هم نوعانت روغن توتال اصل میل کردی تا اقلا توی این چیزهایی که از دستم بر می آمد در حقت جفا نکرده باشم و کم نگذاشته باشم .

یادت هست وقتی بردمت برای معاینه فنی تمام عیب و ایرادهایت را رفع کردم تا پاک و ردیف شوی و با افتخار از این آزمون سربلند بیرون بیایی، که آمدی . حتما فراموش نکرده ای که دادم برایت دوتا چراغ سفید روشن قوی بیندازند تا شب ها بتوانی جلوی پایت را خوب ببینی و با من کم دقت کمتر توی چاله و چوله بیفتی .

یادت نرفته که با همین قد و قواره و رنگ و قیافه که هزار دوست و دشمن به تو ایراد می گرفتند در یکی دو فیلم سینمایی هم بازی کردی .

عزیزم! یادت نرفته که چه شخصیت های پر مغز و محتوایی را میهمان کردی و سوارت شده اند و مسیری را با ایشان طی کردیم. حتماهمیشه و همه جا باعث افتخارت خواهد بود به مقصد رساندن این افراد . می دانک که یادت نخواهد رفت با هم و به همت تو به دیدن چه افراد وشخصیت ها و چه دوستان نازنینی رفتیم برای دیدار تازه کردن و دید و بازدیدو یادگرفتن.

حتما فراموش نخواهی کرد تمسخر دوستان را در مورد خودت و دفاع جانانه من از تو را که: نه نگید در باره این عزیز و نازنینم .

رقص و سماع های آهنگینمان را در جاده های دوردست یا خوب باید به خاطرت مانده باشد . خوابیدن توی بیابان و جنگل و در دل کوه را وقتی از همه چیز و همه کس دوتایی بریدیم را یادت نخواهد رفت .

می دانم که روزهای تلخ و تاریک با من بودن را فراموش نخواهی کرد اما از تو می خواهم که اندک روزهای شیرین و با نشاطمان را هم از یاد نبری . از تو می خواهم که به حُرمت تمام لحظات خوب بینمان خاطرات تلخ را فراموش کنی . می دانم که این جراحت ها تا ابد در تن و جانت باقی خواهد ماند و من در این آخرین روزها هرکاری هم که کردم نمی توانم جبران این آسیب ها را کنم .

منت نمی گذارم ولی این روزهای آخر که می دانستم از پیشم می روی خواستم نو نوارت کنم . این روزهای آخر برایت باطری صبای نو گرفتم تا خوب با یک چرخش سوئیچ بتوانی راه بیفتی ، اگزوزت را کامل عوض کردم تا دودت در مسیر و قبل از کاتالیزور بیرون نیاید و صدایت ناخوش نشود و شهر را کمتر آلوده کنی .

یادت باشه دیسک و صفحه ات را همین چند وقت پیش تو ایام انتخابات عوض کردم تا خوب با یک فشار آرام دنده بتوانی حرکت کنی و ببخش اگر برنجی دنده را عوض نکردم تا همچنان در دنده معکوس چهار به سه آزار ببینی اما به صاحب بعدیت سپردم در اولین فرصت این کار را انجام دهد .

لنت ترمزهای عقب و جلوت را هم که کامل عوض کردم تا بعد از این هر وقت اراده ای برای توقف بود بدون درنگ به عمل تبدیل شود .

نازنین !وقتی شنیدم که قرار است با همسفر جدیدت به شهری دوردست بروی( که بعید است گذرم به آن طرف ها بیفتد) فهمیدم که دوباره وداع تلخی را تجربه خواهم کرد و برای فرار از این تجربه بود که آن روز از تهران گریختم تا اینجا نباشم و رفتنت را نبینم .

وقتی که برگشتم دیگر همه چیز تمام شده بود . تو رفته بودی و من مانده بودم با پای پیاده و گردنبند فیروزه چوبی که همیشه به آینه ات می بستم و به هنگام حرکت گاه گاه دستی به آن می کشیدم . این تنها یادگار باقی مانده از توست که همیشه پیش من باقی خواهد ماند .

باور کن تو برای من همچون یک دوست و هم نفس زنده بودی و هستی . یقین دارم که تو برای من با تمام ماشین های دنیا فرق داشتی . تو مرا می فهمیدی . با غم من غمگین می شدی و یا شادیم پرنشاط و راهوار .

من اینها را خوب می فهمیدم . به قول سوته دلان و به خلاف گفته مجید ظروفچی تو واسم اولین و آخرین بودی  . باور کن بعد از این هر ماشینی داشته باشم فقط وسیله ای است برای حرکت . تو برای من مثل همون فلسفه  داستان رابرت پیرسیگ بودی ...من با تو حکایت ها داشتم که هیچ وقت فراموش نمی کنم .

برای من بعد از این هیچ ماشینی طعم سواری تو را نخواهد داد .خوشحالم که رهایی و یقین دارم بعد از من اوضاعت بهتر خواهد بود . امیدوارم مرکب عشق باشی و محبت برای جابجایی مردمان آن سرزمین در روزهای خوب و خوش و عشاق را به منزل هاشان برسانی صحیح و سالم تا مهیا شوند برای هم نفسی  .

سعی کن بعد از این دیگر به من و روزهای باهم بودنمان فکر نکنی . فکر کن نسیمی بود گذرا . شرمنده که این نسیم سه ساله زخم های بدی بر تنت جا گذاشت و تن و روحت را زخمی کرد و اما بعد ....خداحافظ همین حالا!

.

.

.

.

نوع  خودرو : سواری – پلاک شخصی

نوع سیتم :پژو رو آ

مدل :1385

رنگ :نوک مدادی سالید

کارکرد : 52 هزار کیلومتر

دارای معاینه فنی – بیمه کامل 12ماه – باطری نو – دیسک و صفحه نو – اگزوز نو – لنت ترمز عقب و جلو نو و تازه تعویض – فیلترروغن ،فیلتر هوا و فیلتر اتاق تازه تعویض  

وضعیت بدنه : زدگی دور و بر و خش  دارد

وضعیت روحی : بعد از این مطلوب


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی ،حسین پناهی
 
یادداشتی برای نمایش "رمولوس کبیر"
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  

این چند روز گذشته

 +

یادداشتی برای نمایش "رمولوس کبیر"

این چند روز گذشته دوباره مسافرتی پیش آمد و این طرف ها نبودم . این بار مقصد جزیره بود . برای چندمین بار ناخواسته مسیرم خورده بود به جزیره .

پرواز با تاخیری چند ساعته تقریبا نیمه های شب به جزیره رسید و من خسته و کوفته و داغون مثل همه مواقعی که هر وقت خستهتر می شم ،خواب از سرم پرید و به ناچار رفتم سراغ داروی همیشگی :یعنی کتاب.

کتابی را همراه خودم آورده بودم از "داریوش مهرجویی" به نام "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی " یک ضرب شصت صفحه رو رفتم جلو تا بالاخره خوابم گرفت . تو این شصت صفحه بخاطر متن و نوع نوشتن اثر ،با حالتی از بهت و تعجب می خوندم و جلو می رفتم. از مهرجویی انتظارم بالاتر بود . به نظرم تو این نوشته لحن و نوع نوشتن یه جورایی به دل نمی شینه . تا اینجای کار که حدود 150 صفحه ای خوندم نو نگارش و لحن و دیالوگها بهم نچسبیده  . حالا جلوتر برم تاببینم چی می شه .

تو جزیره از طرف مهرک واسم اس ام اس اومد تا توی یک مراسم دعا شرکت کنم . ظاهرا دوستان جمع بودند تا با دعا خوانی برای آزادی عزیزان دعا کنند .

جواب دادم که مسافرم و اونجا نیستم و گفتم اگر خدا دعای یک مسافر را قبول کند از همینجا و همزمان با شما دعا می کنم و نوشتم :

خدایا رها کن ،ما را از غم و آنها را از حبس .آمین !

جزیره آرامش خاصی را به آدم می دهد . انگاری از همه چیز و همه کس کنده شده ای و به هیچ چیز و هیچ جا وابستگی نداری . اینجا مردمان سعی می کنند جور دیگر زندگی می کنند .منظورم از جور دیگر زندگی کردن یعنی نوعی زندگی متفاوت با مردم داخل کشور حالا فرقی نمی کند در کسب و کار ، وصال محبوب زمینی یا ازلی و... . اینجا ساعت بیدار شدن و خوابیدن و کارکردن همه داخل کشور متفاوت است . هر چند فضا یک جورایی متاثر از تکنولوژی روز و حتی پیشرفته تر از داخل کشور است ،اما درجزیره جاهایی هست که اگر کمی از این فضای به شدت مدرن فاصله بگیری می توانی به اصالت انسانی و طبیعت بیشتر نزدیک شوی .بومی های جزیره هنوز اصالت خود را دارند . باید در حاشیه های جزیره بگردی تا پیدایشان کنی و به میانشان بروی و گوش به موسیقی شان بسپاری .

هوای جزیره بهاری و شب ها سرشار از آرامش بود و این همه مزیت های منحصر به فردی را برای تفکر و اندیشه فراهم می آورد . اندیشه ای فراتز از زندگی روزمره و زندگی غرغه ما به مادیات

به نظرم وقتی اینجا می آیی باید هرچه فکر و خیال در سر داری و تمام گرفتاری و بدبختی های روزگار را در همان فرودگاه و یا توی هواپیما جا بزاری و وقتی پیاده می شوی سراپا تصمیم باشی برای لذت بردن از حال و هوای جزیره .

این دیگر انتخاب یا اختیار توست که از خرید در جزیره لذت ببری یا از طبیعت و هوای آن ، یا از ساحل زیبا و دیگر نقاط دیدنی و تاریخی اش .

بگذریم .....

چند وقتی هست که برگشته ام . دیروز نشتسته بودم سر کارنوشته های اخیر و داشتم تعدادی از نوشته ها را ویرایش و بازنویسی می کردم که به دعوت دوستی برای دیدن دوست دیگر تشویق و ترغیب شدم به رفتن و کندن از حال و هوای خودم .

مسیر مرکز شهر بود و برای رفتن نمی شد با خودرو رفت . توی خیابان موتور سیکلتی کرایه کردم و با این قیافه پریشان تو حال و هوای بارونی تهران دیروز رفتیم تو دل مرکز شهر. باد ما را با خود می برد و موهای همیشه آشفته ام با هر نسیم و باد ،آشفته تر از پیش شده بود .

تو مسیر دست ها را باز کرده بودم ، انگاری که بخواهم پرواز را از روی زمین و بین ماشین های بزرگ و کوچک و توی این خیابان های دود گرفته تجربه کنم .

جالب بود . این موتور سواری هم لذت و تفریحی است که کمتر پیش می آید تجربه اش کنی .

دوست نازنینمان را بعد از چند سال دیدیم و به وقت برگشت به اصرار این دوست فعلا همیشه همراهمان مسیرمان تغییر کرد به سمت تئاتر شهر و یکهویی نمی دانم چی شد که سه تا بلیط خریدیم برای نمایش "رمولوس کبیر" و رفتیم تو .

وقت برگشت دوستمان پرسید نظرت چی بود در مورد این تئاتر به ایشان گفتم نظرم را در وبلاگ می نویسم .بخونش .

پوزخندی از سر تمسخر و استهزا زد و گفت :باز مسخره بازی رو شروع کردی .تا کی می خواهی به این خودشیفتگیت ادامه بدی .

 

این نوشته تقدیم به این دوست عزیزمان آقای دکتر س.ا.م درباره "رمولوس کبیر"

 

رمولوس کبیر

 

کارگردان و دراماتورژ: نادر برهانی مرند

روملوس کبیر

مشاور کارگردان : کورش نریمانی
نویسنده: فردریش دورنمات
مترجم نمایشنامه: حمید سمندریان

طراح صحنه : رضا شاپورزاده

طراح لباس : پریدخت عابدین نژاد

طراح چهره پردازی :سارا اسکندری

آهنگساز : امیر حسین ندایی

سالن اصلی تئاتر شهر، مهر و آبان ۸۸
۱۲۰ دقیقه، ۸۰۰۰ تومان

بازیگران :

سیامک صفری(رمولوس) –علا محسنی (ماما)سهراب سلیمی(آشیلس)مهرداد ضیایی(تولیوس) –فرزین محدث(آپولیون)-ریما رامین فر(ژولیا)-افسانه ماهیان(رِا)-داریوش موفق(مارس)-محمود جعفری(سنو)سینارازانی(سولفوریدوس)-بهرامافشاری(فسفوریدوس)-مهدی سلطانی (سزار روپوف) –علی عامل هاشمی (آجودان)-قاسم محبی(قاصد) –رحیم نوروزی(امیلیان) –هوتن شکیبا(آشپز)-هادی عامل(قاصد)-اشکان هورسان(برادرزاده) و پیام دهکردی(ادوآکر)

 

شروع داستان 

داستان  در یک بیست و چهار ساعت اتفاق می افتد .شروع ماجرا از آغازین دقایق بامداد است یعنی زمانی که مرغ های کاخ امپراطوری رم یا دقیق تر بگوییم مرغ های رمولوس کبیر در حال تخم گذاشتن هستند .

رمولوس امپراطور رم علاقه عجیب و خاصی به پرورش مرغ و تخم های آنها دارد و در طول مدت زمامداری خود تقریبا تمام کارهای کشورداری را رها کرده و با مرغ های خود مشغول است . طراحی مرغ های مصنوعی در ابتدای نمایش جالب اما به نظرم نوع نورپردازی ضعیف بود .

با شروع صبح و روشن شدن هوا در ابتدا صدای شیهه اسبی و صدای سوار آن را می شنویم که ظاهرا با تاخت از راه دور به طرف کاخ در حال حرکت است . نوع صدا گذاری در این فضا به نظر ضعیف است و این احتمالا باید به نوع سیستم صوتی سالن هم مرتبط باشد . در نهایت می فهمیم که صدای اسب و سوار مربوط به قاصدی است که به عنوان آخرین بازمانده از حمله ژرمانها حامل پیام مهمی از فرمانده سپاه رم در برابر ژرمانها است که قبل از اسارت برای امپراطور رم نگاشته است .

پیک با دیدن پیشکار رمولوس با اصرار از او می خواهد که به او اجازه دهد تا رمولوس را ببیند و پیام مهم خود را به او برساند اما پیشکار به او می گوید که برای دیدن امپراطور باید قوانین و تشریفات معمول اداری را رعایت کند و این کار چند روزی طول می کشد . در نهایت قاصد با جمله ای جالب این پرده را به پایان می رساند :" رم به خاطر حماقت یک پیشکار سقوط خواهد کرد . "

واما در بخش های بعدی و همزمان با پیشرفت داستان می بینیم که پیشکار چیزی شبیه "باسکر "اسب در داستان قلعه حیوانات "جرج اورول "است و به چیزی جز انجام درست و صحیح کارهایی که به او سپرده شده نمی اندیشد . برای او فرقی نمی کند کار درست یا غلط باشد . مهم این است که درست انجام شود . او تا به آخر هم به رمولوس کبیر وفادار می ماند و تنها به خواست اوست که به پیشنهاد کاری تاجر شلوار فروش در آخرین لحظات سقوط رم در حالیکه همه رمولوس را تنها گذاشته اند ،پاسخ مثبت می دهد .

حالا رمولوس امپراطور رم را می بینیم که سرمیز صبحانه آماده برای  خوردن صبحانه است و به تدریج اعضای خانواده هم سر میز صبحانه حاضر می شوند . در این حین شاهد دیالوگ های رمولوس در باره مرغ ها و تخم هاشان هستیم .ظاهرا رمولوس نام امپراطورهای سابق رم را روی مرغ هایش گذاشته است و بنابراین بازی کلامی تخم داشتن مرغ ها با توجه به دو معنی بودن این کلمه برای تماشاگر جالب می نماید و این اولین بخش از این طنز تلخ است که تماشاگر را می خنداند .

افسانه ماهیان در رمولوس کبیر

اصل ماجرا چیست ؟

با پیشرفت داستان و اطلاع از حمله ژرمانها و سقوط رم شرقی و پناهنده شدن سنو امپراطور رم شرقی به رمولوس به امید کمک گرفتن از رم غربی برای حمله به ژرمانها و بی تفاوتی رمولوس به درخواست سنو ، به تدریج تماشاگر نتیجه می گیرد که او امپراطور بی کفایتی است که به هیچ عنوان درباره امور مملکت خود تدبیری ندارد و برای مقابله با سپاه ژرمانها پیچ فکری ندارد .

رمولوس که روستا زاده ای عامی بوده(این را یکی دوباردر گفتگو با همسرش و ادوآکر بر زبان می آورد) و بر حسب اتفاق به تاج و تخت پادشاهی رسیده است ظاهرا با دیالوگ ها و رفتار احمقانه اش امپراطوری ظعیف و بی تدبیر نشان می دهد . دورنمات در "رمولوس کبیر" تلاش کرده در یک بستر کمدی ، عمیق ترین مفاهیم فلسفی و انسانی را مطرح کند؛ در "رمولوس" شاهد طرح مساله اجرای عدالت در بستر یک کمدی هستیم .ظاهرا تماشاگر با توجه به رفتار و عملکرد امپراطور به این نتیجه می رسد که این نمایشنامه یک نمایشنامه طنز و کمدی است و برای خندیدن به این فضا آمده است اما در باطن واقعیت چیز دیگری است و نویسنده نمایشنامه حقیقت دیگری را در سر داردو  این حقیقت واقعیت ، هنگامی که خیلی از جاها با کمدی همراه می شود صرف خنداندن مخاطب ملاک نیست ، بلکه به فکر فرو بردن او هدف اصلی است و باید آنقدر زیرکانه عمل کرد که وقتی همه ی خندیدن ها تمام شد مجالی را برای اندیشه قرار داد تا به هسته اثر بتوان رسید .این نمایشنامه در عین حال که در سیر داستانی خود پیش می برد ، در کنار آن خنده را هم برای مخاطب به ارمغان می آورد ،ولی باید توجه داشت که مفهوم اصلی فلسفی خود را (که اجرای عدالت است) به شکل ماهرانه ای در خود جای داده است . رمولوس در این نمایشنامه ظاهرا در مقام امپراطور رم ظاهر شده است اما می بینیم که به هیچ عنوان علاقه ای به قدرت و جایگاه خود ندارد و خودخواسته علاقمند به نابودی این امپراطوری است که به قول خودش روی جمجمه های غریبه و آشنا بنا شده است . نکته و کلید اصلی ماجرای رمولوس تصمیم روشنفکرانه وی در تلاش برای دست یابی به حکومت آزاد است . تصمیمی که به نظر رمولوس تنهابا فروپاشی امپروطوری رم محقق می شود .اما اصولا این تصمیم در تضاد با جایگاه اوست ، همین مساله یکی از ارکان مفهومی و بنیادین اثر یعنی اجرای عدالت است.نکته کلیدی تصمیم رمولوس در مورد کشورش را می توان در دیالوگ های او با دخترش و نیز دیالوگ های او با امیلیان نامزد دخترش جست و جو کرد .رمولوس چنین کشور و میهنی را که در سایه قدرت و فساد و دیکتاتوری بوجود آمده شایسته دوست داشتن  و فداکاری نمی داند و به همین دلیل به دخترش توصیه می کند که معشوقش را به میهن ترجیح دهد و لازم نیست بخاطر چنین میهنی از خود گذشتگی کند . رمولوس حتی در برابر پیشنهاد تاجر شلوارفروش برای پرداخت مبلغی به ژرمانها برای جلوگیری از حمله آنها تنها در ازای اجباری کردن پوشیدن شلوار و اجازه ازدواج تاجر با دخترش ، با وجود اصرار همه حتی همسرش(برای قبول پیشنهاد) مقاومت می کند .به اعتقاد او عشق و پیوند میان دخترش و نامزد او بسیار گرانبها تر و ارزشمند تر از حفظ این حکومت و پایه های مستحکم آن در بستر خون است .او که از زمان به حکومت رسیدن هیچ گونه نامه ای را نپذیرفته و در هیچگونه از امور کشور داری دخالتی نداشته و حتی کمتر از کاخ خود بیرون آمده ظاهرا "بهلول "وار همه چیز را زیر نظر داشته است . در جایی می گوید :

"لازم نیست من از قصرم بیرون بیایم . می توان همه چیز را تجسم کنم ."

 به نظر تماشاگران با توجه به حال و هوای امروز جامعه برخی دیالوگ های رمولوس بسیار تر و تازه و امروزی می آید و ببه همین دلیل به هنگام شنیدن آن خیلی سریع و با سرعت واکنش مشان می دادند و در حین اجرا به تشویق می پرداختند . یکی از جملات تاریخی رمولوس چنین بود :

" وقتی که میهن تصمیم به قتل مردم می گیرد خود به خود اسمش می شه دولت "

یا در جای دیگری به امیلیان می گوید :

"عدالت چیز وحشتناکیه .هر وقت جام ها به افتخار عدالت به هم می خورند نمی دانم چرا اتفاقی می افتد . "

رمولوس در گفتگو با ادوآکر و به هنگام فتح کاخ خود را مهیای پذیرش تقدیر و آماده مرگ نشان می دهد . او که تا دقایقی پیش خبر مرگ همسر و دختر و نامزدش را شنیده است با تصور اینکه تا ساعاتی دیگر مرگ را در آغوش خواهد کشید ،خونسردی خود را حفظ می کند و منتظر سقوط کامل رم می ماند و می گوید :

" کسی که به مرگ نزدیکه برای مرده ها گریه نمی کنه . "

در گفتگو با ادوآکر بعد از فتح رم با تعجب می بیند که نظراتشان چقدر به هم شبیه است و ظاهرا ادوآکر نیز همچون او روستا زاده است که به صورت اتفاقی به حکومت رسیده و همانند رمولوس از شرایط خود ناراضی است و چون او علاقه خاصی به پرورش و نگهداری مرغ دارد .

ظاهرا رمولوس از ادوآکر خردمند تر می نماید و به همین دلیل می بینیم که او ضمن پذیرش ضمنی این موضوع برادرزاده اش را مجبور به تعظیم در برابر رمولوس می کند و در نهایت این رمولوس است که جلوی تصمیم عجولانه ادوآکر را برای کشتن برادرزاده اش می گیرد و از او می خواهد که همچون او تسلیم سرنوشت شود چرا که با کشتن برادرزاده اش چیزی به دست نخواهد آورد و تنها برادرزاده اش را در نظر مردم قهرمان می سازد :

"مردم همیشه به دنبال قهرمان پروری هستند .تو نمی تونی اونها رو عوض کنی "

در نهایت رمولوس به آنچه که در ذهنش ترسیم کرده یعنی سقوط امپراطوری رم و فروپاشی پایه های ظلم و ستم ،به دست تقدیری که در وقوعش خود نقش مستقیم داشته،می رسد .تنها چیز غیر قابل پیش بینی برای رمولوس زنده ماندن او بعد از فتح رم است .ادوآکر از کشتن رمولوس منصرف می شود و به او اجازه زنده ماندن می دهد و این چیزی است که تمام افکار و برنامه های ذهنی رمولوس مهیای مرگ را به هم می ریزد . در صحنه آخر رمولوس درمانده کاخ را ترک می کند و آدواکر در حالیکه تاج پادشاهی رم را بر سر دارد با اکراه و نارضایتی به استقبال تقدیر ( یعنی کشته شدن به دست برادرزاده قدرت طلبش در آینده نه چندان دور) می رود .تقدیری که کاملا از آن مطلع است اما برای وقوع آن نه علاقمند است و نه کاری نکرده است.ادوآکر نشان می دهد  همانند رمولوس برای اجرای عدالت حاضر به گذشتن از همه چیز خود نیست .

 

سیامک صفری در نقش رمولوس کبیر

شباهت های "رمولوس کبیر" و "ملاقات بانوی سالخورده"

در"ملاقات بانوی سالخورده" شاهد اجرای عدالت در شهر" گولن" به وسیله بانوی سالخورده با پایان دادن به زندگی "آلفرد ایل" و تسویه حساب به قیمت یک جفت کفش برای هر یک از ساکنان گولن هستیم  و در "رومولوس کبیر" شاهد همین مهم هستیم اما امپراطوری روم (و بلکه جهان) به جای شهر گولن خواهد بود امپراطور رومولوس به جای آلفرد ایل . شاید قیمت یک جفت کفش نوی زرد رنگ هم با یک شلوار زرد رنگ برابر باشد !!!نکته مهم اینجاست ، درست است که شباهت های بسیاری در مفهوم فلسفی دو اثر وجود . مرگ ایل در "ملاقات بانوی سالخورده " توانست دست های تک تک ساکنان گولن را در ازای یک جفت کفش به خون آلوده کند ، اما در" رومولوس کبیر " اگرچه ساکنان روم شلوار بر تن کردند و ماجراهای بسیاری رخ داد و روم فتح شد اما با ورود "ادوآکر " می بینیم در آخر رومولوس زنده می ماند و حتی دقایقی را این دو بر سر پرورش مرغ هایشان با هم گرم می گیرند .

پیشرفت برای دست یابی به عدالت در نمایش "رومولوس" از نمایش "ملاقات بانوی سالخورده" بیشتر است . این مفهوم فلسفی و انسانی ممکن است که تا آخر جهان به طور کامل رخ ندهد اما گونه ای از این عدالت را با طعم تئاتری دورنمات به یک پشتوانه فراواقعی در "ملاقات بانوی سالخورده" می بینیم و گونه دیگر این عدالت را در رومولوس با سبکی کمدی شاهد هستیم . این قدرت دورنمات را نشان می دهد که توانسته به هر نحوی دغدغه خود را در متنهایش نشان دهد .

 

 جالب ،دعوت از نمایندگان مجلس

با توجه به استقبال کم نظیر مردم، هنرمندان و اصحاب رسانه از نمایش "رومولوس کبیر" نوشته فریدریش دورنمات از نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی نیز برای دیدن این نمایش دعوت شده است.همچنین گروه نمایش "رومولوس کبیر" به زودی پذیرای نمایندگان عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی خواهد بود.این دعوت به منظور آشنایی هرچه بیشتر اعضای محترم مجلس شورای اسلامی با هنر نمایش و تشویق و نیز تشویق و  ترغیب اهالی تئاتر صورت گرفته است.فکر کنم شنیدن برخی دیالوگ های نمایش برای این قشر از جامعه جالب باشه .

------------------------------

تئاتر رمولوس کبیر از نگاه دیگران

رحیم عبدالرحیم‌زاده -منتقد

 "رمولوس کبیر" جدیدترین تجربه کارگردانی نادر برهانی‌مرند بر چند جاذبه عمده استوار است. جذابیت‌هایی که حداقل در ظاهر باعث پوشاندن نقاط ضعف کار و رضایت خاطر تماشاگر می‌شود. عمده‌ترین جذابیت اثر به نمایشنامه آن مربوط می‌شود. نمایشنامه کمتر خوانده شده دورنمات که به نوعی با اجرای برهانی‌مرند احیا می‌شود و مخاطب ایرانی را یک بار دیگر با طنز هولناک، صریح و گزنده دورنمات روبه‌رو می‌سازد، اثری که جزء کمدی‌های اولیه وی به حساب می‌آید و در واقع نخستین نمایشنامه‌ای بود که دورنمات به واسطه آن به سبک خاص و طنزگونه خود دست یافت. عمده جذابیت‌های این نمایشنامه را می‌توان به شخصیت‌پردازی بدیع، چرخش‌های به یک باره و شوکه کننده و مفاهیم عمیق و ضدفاشیستی آن مرتبط دانست.

    
هرمز هدایت، کارگردان و بازیگر

انتخاب نمایشنامه، انتخاب بسیار خوبی بود. اجرا و بازی ها هم خیلی خوب بود. اما همه چیز در حد متعالی نبود. بیشتر از این که بخواهم درباره دلیل 3 ستاره دادن به این اثر حرف بزنم، ترجیح می دهم درباره این که چرا 4 ستاره ندادم، بگویم. این که بازنویسی و نگرش گروه اجرایی به اجرا و جنبه های اجرایی آن، نقصان داشت و می توانست بهتر از این باشد؛ اما در مجموع من یک تئاتر خوب دیدم.

 

محمدرضا خاکی، کارگردان و مدرس دانشگاه

اجرای خوبی بود. من شخصا به عنوان یک تماشاگر با کار ارتباط برقرار کردم و معتقدم کارگردانی و اجرای رومولوس کبیر به اندازه ای بود که توانست با تماشاگر داخل سالن ارتباط خوبی برقرار کند. اگر گروه اجرایی سعی می کرد سلیقه تماشاگر خاص را هم جلب کند، اثر ماندگارتری بود.

 

علی اصغر دشتی، کارگردان تئاتر

انتخاب نمایشنامه دلیل اصلی خوب بودن این تئاتر است، چرا که مناسبات و روابط شخصیت ها و از همه مهم تر، شخصیت پردازی قهرمان نمایش در متن قوی تاثیرگذار است. تاثیرگذاری این متن به حدی است که با تمام فضاهای غلط لودگی که وارد اجرای آن شد، باز هم روی تماشاگر اثر می گذارد. از طرف دیگر، ما شاهد بازی هنرپیشه ای روی صحنه هستیم (سیامک صفری) که یک تنه بار سنگین اجرا را روی دوش می کشد.

 

مهدی یاورمنش، روزنامه نگار

فریدریش دورنمات در نمایشنامه رومولوس کبیر، دغدغه های انسان میانه قرن بیستم را در آن مطرح می سازد. این کار را یک بار دیگر نادر برهانی مرند با متن دورنمات می کند و با توجه به مسائل روز جامعه اش، در آن تغییراتی را به وجود می آورد. این کار اگرچه در جذب مخاطب عام تاثیر مثبت داشته، اما از آنجا که تراژدی کمدی رومولوس کبیر را به یک طنز صحنه ای تبدیل کرده، مانعی در برابر انتقال مضمون و موضوع نمایشنامه به وجود آورده است.