پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

انا للَّه و انا الیه راجعون
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  

انا للَّه و انا الیه راجعون

ارتحال جانسوز عالم ربانی ، عارف صمدانی، مرجع عالیقدر، بقیّة‌ ‌السلف‌ الصالح ، شیخ‌الفقهاء ، مرحوم آیت ‌الله‌ العظمی حسینعلی منتظری (قدس سره الشریف) را در آستانه عاشورا و تاسوعای حسینی به تمام شیعیان و مسلمین جهان تسلیت می گویم . 

فرزاد حسنی


کلمات کلیدی:
 
وقتی که مسافری
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸  

توضیح تشخیص با خودتونه .شاید این هفتگانه جاهاییش به دردتون بخوره و شاید هم نه . به قول رضا خطاط هزاردستان :"نقل حالی بود ،قلمی شد ."همین !

 

یک هفتگانه به دردبخور یا به درد نخور

.

.

وقتی که مسافری

 

شده وقتی که مسافری و سفری در پیش داری یهویی انبوهی از کارها بریزه سرت و یا تصمیم بگیری تو فرصت محدود چند ساعته تا زمان سفر یه سری کارها رو بکنی ؟

تو یه همچین مواقعی تمام تلاشت رو می کنی که بتونی تموم کارهات رو ردیف کنی و به همه چیز قبل از رفتن سر و سامون بدی . خصوصا اگر سفر طولانی مدت باشه دیگه کار سخت تر هم می شه .باید چند تا چیز رو برای روزهای آتی هم هماهنگ کنی تا همه چیز مطابق میل تو پیش برود –که البته بیشتر مواقع اینطور نمی شود -  

حالا تو این چند ساعت محدود یک سری اتفاق ها هم پیش می افته که ناچاری کارهای دیگه ای رو هم انجام بدی .

برای من قبل از سفر به گلستان و ترکمن صحرا چنین اتفاقی افتاد .

صبح زود تعجیل داشتم برای رسیدن به یک جلسه کاری که از اول می توانستم نتیجه اش را حدس بزنم ولی به ناچار تا به آخرش را فقط شنیدم و سکوت کردم و ای بسا بسیار بسیار تحمل کردم .

نشستن در برابر کسی که می داند که نمی داند و باز می داند که تو می دانی او نمی داند و با تمام وقاحت می خواهد ثابت کند که می داند ،حتی از تو بیشتر و بهتر،خیلی دشوار است . امیدوارم برای هیچ کس حضور درچنین جلساتی اتفاق نیفتد .

سریع بعد از جلسه یک سری هماهنگی ها را انجام می دهم و به دوستان سفارش های لازم را می کنم و می پرم سوار ماشین می شم و خودم رو می رسونم به دفتر .

کیف و وسائل را می گذارم و دوربین عکاسی را برای عکاسی در سفر از دوستم تحویل می گیرم و راند اول کاری را شروع می کنم .

باید قبل از سفر به دیدن کسی بروم و شاید برای آخرین بار ملاقاتش کنم .

 

١- حلالم کن

تا بیمارستان مدائن از شمال شهر مسیر زیادی است و پیمودن این مسافت با خودرو شخصی تقریبا غیر ممکن است و رفتن با تاکسی و آژانس هم اگر با این چند ساعت وقت محدود بخواهم بروم و بیایم، صرف نمی کند و زمان زیادی را می گیرد .

ساعت ملاقات 3تا 4 است و من در ساعت 3 تنها یک ساعت وقت دارم . خودم را به آفریقای جنوب می رسانم و برای یک موتور سوار دست تکان می دهم . نگه می دارد و سوارم می کند .

پشت ترک می نشینم و دستهایم را می گشایم یعنی مثلا دارم پرواز می کنم . سرمای زمستانِ زود رسیده به تمام صورتم می دود و موهای پریشانم را باد سرد پریشان تر می کند .

تا به بیمارستان برسم صورتم کرخت و سرخ شده است و موهها به هر دست نوازشی که به سر و رویشان می کشم به حالت اولیه باز نمی گردند .

از پله ها دوتا یکی بالا می روم و خودم را به بخش آی سی یو می رسانم .

اینجا پیرمردی بستری است که برای من موجود خاصی است .پیرمردی اینجاست که  ناخواسته محکوم است به بیشتر زنده ماندن و حالا شاید برخلاف میل باطنی ا او را آورده اند اینجا تا با عمل جراحی قلب باز چند مدتی را بیشتر در این هوای کثیف تنفس کند .

تقریبا همه متفق القول هستند که پیرمرد در زندگی فردی خود انسان شریفی نبوده و جمع کارهای زشت و نازیبایش بر کارهای خوبش همیشه چربیده و به تقاص همین کارهای نازیبایش بوده که سال ها پیش یگانه فرزند پسرش را در یک تصادف عجیب و غریب از دست داده است .

و حالا من که به نظر او شبیه ترین فرد به پسر از دست داده اش هستم ،بعد از چندین سال به دیدارش رفته ام.مرا که می بیند به صورتم خیره می شود و انگار از چشم هایم چیزی می خواند . به دستگاه کنترل کننده خیره می شوم . ضربانش 67 است . اسمم را می گویم.

اسمم را زیر لب زمزمه می کند : فرزاد ....فرزاد...تو فرزادی ؟

می گویم :بله .

نیم خیز می شود و با دستش گردنم را می گیرد و به سمت خود نزدیک می کند و اول گونه ها و بعد پیشانی ام را می بوسد و در همین فرآیند چند ثانیه ای در مقابل مانیتور می بینم که ضربان قلب ناکارش تا 87 بالا می رود.

چند دقیقه ای کنارش می نشینم و گپی می زنیم و برایش کمپوتی باز می کنم تا چیزی بخورد و بعد می گویم مسافرم و باید بروم .

دستم را محکم می فشارد و می گوید : حلالم کن .

و بعد بلافاصله پیشانی ام را دوباره می بوسد . نمی خواهم و دوست ندارم درچنی وضع و حالی اشکش را ببینم و رفتن را به ماندن ترجیح می دهم .وقت رفتن نخواستم از او بپرسم که به خاطر چه ظلمی باید او را حلال کنم ؟

آخر این پیرمردی که خیلی ها ظالمش می نامند، در حق من هیچ وقت بدی نکرده .در تمام این سال ها هرچه بوده خوبی بوده و مهربانی و در همه عمرم هیچ خاطره تلخی از او را به یاد نداشته ام .

از این جهت شاید برای من این پیرمرد تفسیری جدا از تفسیر دیگران داشته باشد .به احتمال زیاد این آخرین دیدارم با او بود و خواستم اگر از چهره من تصور و تجسمی از پسرش را به یاد می آورد ،بیاورد و شاید این چهره قوت قلبی باشد برای بیشتر ماندن و پالایش شدن روحی او در این دنیای مادی و مهیا تر شدن برای سفر نهایی .

و در راه برگشت خوب که به این جمله فکر کردم-حلالم کن!-  موضوع را فهمیدم .من در زهن او شاید مدیوم(واسطه روحی) شده بودم برای صحبت کردن پیرمرد با روح آرام پسر جوانش و او از من نه بلکه از پسرکش حلالیت می طلبد .  

با همان موتور سیکلت پرواز کنان برمی گردم به شمال شهر تا سریع خودم را به خیابان نیلوفر برسانم.

 

توضیح - پیرمرد دو روز بعد وقتی در مسافرت بودم تمام کرد و قلبش برای همیشه از حرکت باز ایستاد .تمام!

 

 

٢- وقتی آقای مجری بغض می کند

مسجد الرضای نیلوفر مجلس ختم مادر ایرج طهماسب عزیز است . قرار کاری به همین دلیل لغو شده است و وظیفه ایجاب می کند برای تسلیت گویی در چنین مراسمی حاضر باشم . در ترافیک شلوغ اتوبان حکیم خودم را به نیلوفر و مقابل مسجد می رسانم و با آبتین که دم در منتظر من ایستاده داخل مسجد می شویم .

ایرج و ناصر طهماسب مقابل مسجد ایستاده اند و از میهمانان تشکر می کنند .

به سمت ایرج می روم و تسلیت می کنم . بغضی می کند و به زحمت بغضش را فرو می خورد و تشکر می کند . ناصر اما ستبر و محکم با چشمانی مصمم انگاری تلاش دارد غم مرگ مادر را در درون بریزد و با وسواسی عجیب تلاش می کند کسی نتواند از قیافه اش به غم درونش پی ببرد .

ایرج طهماست به هزار و یک دلیل برای من عزیز و نازنین است و از این هزار و یک دلیل یکیش شاید نوستالژی کودکی ها مان و فانتزی خیال زیبابین و زیبا پسندش باشد .

دستش را محکم در دستم فشردم و به نشانه تسلی بر شانه اش زدم . طاقت گریه و بغض آقای مجری خندان و دوست داشتنی را نداشتم .

داخل سالن شدم . حمید جبلی با آن سبیل های نازنین تاب دار ردیف آخر نشسته بود . سلامی کردم و پاسخ داد و به سختی لبخندی زد . به سمت ردیف های جلوتر رفتم تا بنشینم چشمم به چشم های محمد رحمانیان افتاد . لبخندی زد و دست تکان داد . سلام کردم و از فاصله چند متری برایش دست تکان دادم و لبخند زدم .

چند ثانیه ای خیره به چهره اش شدم . خدای من این مرد با این قامت و قیافه چقدر برایم آشنا است . با این سرعتی که ریش ها و موهها رو به سفیدی است ،این مرد گویی تجسم عیانی از میانسالی خودِ خود من است .

عجله دارم .نمی توانم تا پایان مجلس بمانم . بیست دقیقه می نشینم و بعد از خواندن فاتحه و طلب آمرزش برای مادرِ بهشتی ایرج و ناصر بلند می شوم که بروم .

پشت سرم روی رخشان و زیبا سیمایی را می بینم .سلام می کنم .جواب می دهد و نیم خیر می شود :"ابراهیم حاتمی کیا" است .

تو هفته قبل خیلی دنبالش گشته بودم و حالا به قول "رحیم شهریاری" :"ابراهیم! ...من سنی هاردا گوردیم...من سنی هاردا گوردیم "

ظاهرا این روزها اراده بر دیدن هر کس که باشد زودِ زود اتفاق می افتد اما مکانش را من تعیین نمی کنم . دلم نمی خواست اولین دیدارم با ابراهیم حاتمی کیا در چنین فضایی باشد .

از سالن که بیرون آمدم یهویی یه حسی به من گفت با عزیزی تماس بگیرم که یقین داشتم در این مراسم و در سالن مقابل است . تماس گرفتم و درست حدس زده بودم . به او گفتم که فکر کردم شاید توی این مراسم باشد و ببینیم همدیگر را . گفت: "آره حتما ببینیم همدیگرو:

 و ادامه داد که:" بیرون منتظر باش الان میام . "

دم در مسجد ایستاده بودم .چند دقیقه ای بعد در حالی که داشت با گوشی کسی را می گرفت آمد . به سمتش رفتم و سلام کردم .نگاهش را از گوشی گرفت و به من خیره شد و گفت :سلام .داشتم تو رو می گرفتم .

و بدون فاصله گفت :"پیر شدی پسر . قیافت عوض شده .موهات بلند شده . چطوری ؟خوبی ؟ "

گفتم :"دلم براتون تنگ شده بود . خیلی دلم می خواست ببینمتون اما نه اینجا ."

گفت :"منم همینطور .مرسی ."

چند دقیقه ای با این بزرگ بانوی نازنین گپ زدم و دیدار مفصل ماند به وقت بهتر ."مرضیه برومند "برای من به یقین یکی از مفاخر زنان معاصر ایرانی است که افتخار آشنایی و هم صحبتی با او را داشته ودارم . ای کاش روزی فرصتی باشد تا یادداشت کاملی درباره خدمات او به ادبیان و فرهنگ ایران زمین بنویسم . یقینا در حد یک کتاب خواهد بود .

 

 

٣-دنیای کوچک ماوبلاگ نویس ها

حالا بدو بود باید بروم انقلاب . باید برای یکی از دوستان کتابی را تهیه کنم که به او قول داده ام و برای خودم هم کتابی از نمایشنامه های چیستا یثربی عزیز بگیرم . مقصد انتشارات پارت است در خیابان فخر رازی –اگر اشتباه نکنم – ماشین را نگه می دارم و وارد مغازه می شوم و راهنما می گوید آنچه می خواهی را در طبقه بالا جستجو کن .

به طبقه بالا می رسم و کتاب ها را سریع انتخاب می کنم و پیش متصدی طبقه بالا برمی گردم . قبل از من گویا ارباب رجوع دارد . پسری با موههای به هم ریخته پشت به من ایستاده و با او حرف می زند .

رویش را بر می گرداند و چشم در چشم می شویم : نیما دهقانی

-بله خودم هستم .

: فرزاد هستم ! فرزاد حسنی.

-   اوه .بله ...خیلی خوشبختم .

:منم همینطور .

و بعد با نیما دقایقی کوتاه حرف می زنیم از مشکل و درد مشترکی که من و او هر دو به آن دچار هستیم و از این بابت که نقطه اشتراکی را با هم داریم خوشحال می شویم . تلفنی رد و بدل می شود برای روز دیداری شاید و برای هم آروزی موفقیت و کاستن از حجم دردهامان می کنیم .و این بیت شعر شهریار شیرین سخن خطاب به نیما یوشیج از طرف من تقدیم به "نیمادهقانی" با درد مشترکمان که فقط او می داند و من :

نیما ،غم دل گو تا که غریبانه بگرییم

سر به پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم

 

۴-حال اقلیما

سریع خودم را به ماشین می سانم و آتیش می کنم به سمت شمال غرب . تو راه زنگ می زنم تا حال اقلیما را بپرسم . در دسترس نیست . با مامانش صحبت می کنم . ظاهرا این چند روز بعد از عمل نتوانسته بود خوب بخوابد و حالا برای لحظاتی خواب به چشمانش برگشته بود و خوابیده بود .برایش آرزوی سلامتی می کنم و با مادرش خداحافظی می کنم و دوباره گاز رو می گیرم به سمت بالا .

 

۵-دوباره رحیم

آخر شب است و با رحیم  و تهیه کنندگان قرار گذاشته ایم در کافی شاپی برای بررسی اوضاع کنسرت جمعه و جمع بندی در باره نواقص و کمبودها و کاستی های کار .

تهیه کننده می پرسد :به نظر تو بزرگترین مشکل کار چی بود ؟

رحیم بدون لحظه ای فکر می گوید : فرزاد زیاد کاغذ می داد دستم!

تهیه کننده می خندد و می گوید : خوب وظیفه او این بود . شما باید هر چند دقیقه یکبار در حین اجرا به کارگردان برنامه نگاه کنی و با او هماهنگ باشی . یک سری چیزها اینجا پایین صحنه هست که شما اون بالا نمی بینی و وظیفه کارگردان وما است که باید به آن سر و سامان بدهیم .

جلسه را با بررسی جزئیات بیشتر ادامه می دهیم و برای آینده هم کمی تا قسمتی حرف می زنیم و رحیم برای رفتن تعجیل می کند و چون میهمان در خانه دارد زودتر می رود .

باقی حرفها می ماند به بعد از مسافرت من و او .هر دو در یک فاصله زمانی مشخص در مسافرت هستیم .

 

۶-آخر شب، طلب را باید داد

آخر شب ساعت از نیمه بامداد گذشته است ،خودم را به رستوران یکی از دوستان می رسانم و بدهی قبلی به او را می پردازم . می گوید :عجله ای نبود .

می گویم :شاید همدیگر را ندیدیم . آدم وقتی با فوکر یا توپولوف پرواز می کنه باید قبل سفر همه کارهاش رو انجام بده و دینش را ادا کنه .  

با بچه ها خداحافظی می کنم . یکیشان با حنده می گوید :اگر زنده ماندی سوقاتی یادت نره .

 

٧-و حالا

وسط ترکمن صحرا این نوشته را جمع و جور کردم برای نوشتن .سفرنامه این سرزمین زیبا و سحر انگیز بماند برای وقتی دیگر .همینطوری هم خیلی از نازنین دوستانم  می گویند طولانی می نویسی و خسته کننده .راستی اینجا عجیب یادآور نادر ابراهیمی است .نامش اینجا آشناست . اسمش را که می آوری عجیب تحویلت می گیرند !

---------------------------------

بی ربط یک شعر

هر 10 سال یکبار چیزی شبیه شعر به ذهنم می آید .دلیلش را نمی دانم چرا و هنوز کشف نکرده ام دقیقا از کجا به ذهنم خطور می کند .

این آخرین تراوشات است :

تو ،

با سایه هایی که به چشمت می زنی،

حال مرا بر هم می زنی

                      ....

                    حال مرا به هم می زنی

                                                       تو،

 

 


 
کلی کیف کردم از کیف کردنشان!
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸  

کلی کیف کردم از کیف کردنشان!

یادداشتکی بر کنسرت آذری گروه آراز و

رحیم شهریاری

 

خدارو شکر که کنسرت به خوبی و خوشی برگزار شد . این کنسرت خوشبختانه بزرگترین کنسرت از نظر تعداد تماشاگر در مقیاس کاملا حرفه ای در طول چند ماه اخیر بود.

خوب می دونید که این روزها بزرگترین سالن استاندارد برای برگزاری کنسرت مرکز همایش های برج میلاد است با ظرفیت حداکثری 1450 نفر .

کنسرت ما برای اولین بار بعد از چند سال در سالن میلاد نمایشگاه بین المللی تهران برگزار شد .سالنی که در شرایط فعلی جزو یکی از بهترین سالن های موجود از نظر سیستم صوتی و نور و نیز ظرفیت پذیرش تماشاگر است و متاسفانه چندین سال است که در آن کنسرتی برگزار نمی شد .

نمی خواهم از بدبختی ها و گرفتاری های گرفتن مجوزهای لازم بگم . با توجه به علاقه خاصی که به موسیقی آذری دارم می خواستم برنامه ای آبرومند و درشان آذری ها برگزار کنیم و به همین دلیل سختی های راه دشوار در اختیار گرفتن سالن میلاد را به همراه دوستان به جان خریدیم . مشکل اصلی آنجا بود که در بین برنامه و چند روز قبل از اجرا مدیریت نمایشگاه های بین المللی تغییر پیدا کرد و برای در احختیار گرفتن سالن در عین اینکه از قبل تایید لازم اخذ شده بود و طبق همان تایید هماهنگی برای مجوز صورت گرفته بود ، با دشواری هایی مواجه شدیم .

در نهایت با پیگیری های زیاد و با مساعدت مدیریت جدید نمایشگاه اجازه برگزاری برنامه برای یک اجرا داده شد (درحالیکه ما مجوز دو اجرا را داشتیم ) حالا مجوز کی داده شد :صبح روز سه شنبه و ما تا روز جمعه فرصت داشتیم تبلیغ کنیم و بلیط بفروشیم و از این حرف ها .

تو این فرصت اندک کاری کردیم کارستان آقا بیا و ببین . طراحی کار صبح روزدو شنبه از 6صبح تا 9 طول کشیده بود و کار قبل از نهایی شدن مجوز برای چاپ رفته بود . دیگه نمی شد ریسک کرد و باید دل را به دریا می زدیم که زدیم .  سه شنیبه روزنامه برای صفحه آخر جا نداد صفحه اول رو رفتیم  وبرای دو روزبعد هم آگهی رزرو کردیم .

یک سری مدیاهای جدید تبلیغاتی هم بکارگرفتیم که بماند توضیحش برای بعد .

در نهایت فروش بیش از 1650 بلیط برای سالنی که 1850 نفر ظرفیت مفید قابل استفاده داشت در طول حدود دو روز یک شاهکار بود به نظرم که به لطف خدا میسر شد و تازه عده زیادی هم تا دم سالن و ساعاتی قبل از اجرا بریا تهیه بلیط آمده بودندکه نداشتیم بدیم .

خدا رو شکر برنامه خوب پیش رفت و به خوبی برگزار شد و جمعیتی در حدود 1900 نفر تماشاگران و میهمانان ویژه برنامه را دیدند و لذت بردند .

و از همه مهمتر برایم این بود که رحیم شهریاری و گروه آراز نیز از این اجرا راضی بودند و رحیم در سرخوشی عجیبی که آن شب داشت گارمون به دست تکنوازی دلبرانه ای را کرد و خودش و جمعیت را برای چند دقیقه ای از فرش به عرش برد و هر آنچه مردم می خواستند خواند و جمع را به شور آورد .

.

.

دوستان و عزیزانی که دوست داشتم را در این جمع گرم و صمیمی دور هم دیدم و هم از لذت بردنشان کیف کردم . به گمانم دوستان فارس و آذری همه از برنامه یک اندازه لذت بردند این را باید بگذاریم به حساب هنرمندی "رحیم شهریاری" و لطف خدا به ما .

عزیزان و دوستان خوب میهمانم در این برنامه :کم و کاستی را به حساب ضعف ما بگذارید و وقت اندک و ناهماهنگی های معمول مراسم های ایرانی . سعی کردیم برنامه به موقع شروع شود که شد و این برای کنسرت های ایرانی یک اتفاق مبارک بود . برنامه راس ساعت مقرر شروع شد و با 10 دقیقه تایم اضافه تر از حد پیش بینی شده پایان گرفت .

 

 

نیامده ها

به" توکا نیستانی "عزیز دوست خوبم زنگ زدم تا دعوتش کنم . خیلی دوست داشت بیاید اما برای روز جمعه میهمان داشت و نشد .

به "اکبر عبدی "نازنین زنگ زدم در بیمارستان بود و پایش در گچ نتوانست .به" کریم باقری "زنگ زدیم در دسترس نبود و ظاهرا خارج از تهران و یا ایران بود و" علی دایی"هم که این روزها پیدا کردنش سخت است .

به "مهندس هاشمی" رئیس کمیسیون صنایع مجلس زنگ زدم گویا در سفر اتریش بود و نتوانستم پیدایش کنم .

همین بس که اگر این عزیزان هم در برنامه بودند جمعمان جمع بود و محفلمان گرم...... به این ها اضافه کنید دو نفری را که من می خواستم باشند و پیدایشان نکردم :"رضا ناجی" و "ابراهیم حاتمی کیا"

.

.

از دوستان عزیزی که لطف کردند و به دعوت من به این کنسرت آمدند تشکر .

کلی کیف کردم از کیف کردنشان .روح پریشانم کمی تا قسمتی زنده تر شد .

جزئیات بماند برای بعدها ...تجربه خوبی بود .

 

----------------------------------------

مرتبط – لینک گزارش خبرگزاری آنا :بزرگترین و شادترین کنسرت سال با ویژگی های متفاوت 

مرتبط – لینک گزارش خبرگزاری شهر درباره کنسرت گروه آراز از: اینجا

مرتبط – لینک خبر خبرگزاری آنا در باره کنسرت گروه آراز


 
حاشیه ای بر اولین کنسرت فریدون آسرایی
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸  

حاشیه ای بر اولین

کنسرت فریدون آسرایی

 

امشب 15 آذرماه "فریدون آسرایی" خواننده آن طرف آبی یا لس انجلس نشین سابق برای اولین بار در ایران روی استیج رفت و کنسرت زنده ای برگزار کرد .

قرار بود این کنسرت در دو روز و چهار سانس برگزار شود که با توجه به مسائل مختلف یک شب اجرا لغو شد و اجرا تنها در یک شب و برای دو سانس صورت گرفت .

اگر بخواهیم صادقانه در مورد دلایل لغو کنسرت شب دوم صحبت کنم باید بگویم که به دلایل مختلف از بلیط فروشی این کنسرت استقبال نشد .

در شرایطی که این روزها تب کنسرت گذاری در تهران بالا گرفته و این همه کنسرت های جور و واجور را شاهد هستیم انتظار این بود که از کنسرت فریدون استقبال بی نظیری شود .

فریدون بعد از بازگشت به ایران کاست "گل هیاهو" که در ایران به خوشگل عاشق معروف شد را به بازار ارائه داد که در زمان خودش با استقبال بی اندازه ای مواجه شد . او که فعالیت موسیقی خود را از کانادا و همزمان با خوانندگانی چون هنگامه و کامران و هومن شروع کرده بود در تصمیم عجیب و جالب، جزو اولین گروه خوانندگان خارج نشین بود که تصمیم به بازگشت گرفت .تصمیمی که این روزها غول های موسیقی پاپ لس آنجلس نشین را نیز برای بازگشت وسوسه می کند .

خوانندگان بزرگی اخیرا سودای بازگشت به کشور و فعالیت در حوزه موسیقی داخلی را در سر می پرورانند .

حداقل در دو مورد اسامی بزرگ و مهمی را شنیده ام که به زودی زود شاهد حضور آنها در ایران و شاید در چند ماه اتی شاهد اجرای زنده آنها در کشور خواهیم بود .

بنابراین در این مورد باید فریدون را پیشگامی بدانیم برای بازگشت به فضای موسیقی کشور و حاضر شدن به فعالیت در چارچوب قوانین فعلی کشور .

 

مزایای فریدون

فریدون از دنیای موسیقی خارج از کشور وارد عرصه شده است . مردم با یک سری کارهای او از قبل آشنایی دارند و چند کار مشترک او را با هنگامه هنوز به خاطر دارند . اولین کاستش در بدو ورود با استقبال بی نظیر مواجه می شود و کاست دوم او توسط انتشارات سروش منتشر می شود که استقبال آنچنانی از آن نمی شود .

بعد از آن مدتی را دوباره ترک وطن می کند و با کاست ریمیکس خود مجددا باز می گردد و حالا بعد از یکبار اجرای نصفه و نیمه در کیش برای اولین بار می خواهد در برابر مخاطبین حرفه ای خود در تهران به روی صحنه برود .

به نظر می رسد همه چیز برای موفقیت مهیا است اما اجرای امشب نشان داد یک جای کار می لنگد و مدیای فریدون که می توانست یک فرصت مناسب برای گردش مالی در حوزه موسیقی باشد یک شبه حیف و سوخت شد .

همه چیز ظاهرا درست است . بهترین سالن موجود برای برنامه در اختیار فریدون قرار می گیرد . سه آهنگساز و تنظیم کننده معروف مثل بهروز صفاریان ،پدرام کشتکار و امیر علیزاده درکنسرت او را همراهی می کنند و تبلیغات مناسبی را در روزنامه ها و فضاهای فرهنگی و سایت های اینترنتی به راه می اندازند اما برنامه موفق نمی شود.

اما به راستی دلایل این عدم موفقیت چیست ؟

برای این سئوال دو پاسخ می توان ارائه کرد . پاسخ اول به برنامه ریزی اجرا برمی گردد که این ایراد را می توان به کنسرت گذار نسبت داد .

تحقیقات و بررسی بنده نشان می دهد که قشر حرفه ای تماشاچی کنسرت در تهران حدود 50 هزار نفر هستند که در برنامه های مختلف حضور می یابند .

این کنسرت در زمانی برگزار شد که اغلب خوانندگان حرفه ای تر اجرای صحنه ای پیش از آن اجرا داشته اند و یا در روزهای آتی خواهند داشت و بنابراین در سبد بودجه ای این قشر 50 هزارنفری مقدار کمی برای هزینه کردن برای فریدون در اولین تجربه باقی می ماند .

به نظر من اگر برنامه اول فریدون در اواخر اسفند و با برنامه ریزی مناسب و طی سه روز و هر روز یک اجرا ،برگزار می شد موفقیت بیشتری حاصل می شد .

اما پاسخ دومی که می توان ارائه داد به خود فریدون و نحوه اجرا بر می گردد.

برای من عجیب بود که این خواننده پیش از این در خارج از کشور چکونه اجرا داشته است .او با چهره ای بسیار مضطرب و عصبی روی صحنه حاضر شد و تقریبا بیش از 50 درصد اجرا را در صحنه پشت به مردم و رو به اعضای گروه خود اجرا کرد و در زمان هایی هم که رو به مردم می ایستاد از نگاه کردن به چهره مخاطبین خود طفره می رفت .

فریدون به هیچ عنوان شو من خوبی در صحنه نیست و چون از قبل تنظیم نکرده است که روی صحنه چه حرف هایی را بگوید و یا چگونه خود را در برابر واکنش های احتمالی مردم آماده کند با مشکلات عجیبی مواجه می شود .

طراحی صحنه کنسرت برای اولین بار با دیواره های LED صورت گرفته بود که تجربه جدیدی در عرصه صحنه آرایی بود .

صدا برادار برنامه قرار بود به اصرار فریدون از اسپانیا برای صدابرداری به ایران بیاید که ظاهرا در آخرین لحظات این موضوع کنسل شده و در این برنامه نیز همچون سایر کنسرت ها شاهد ضعف های زیادی در صدا برداری بودیم .و مه ساز سالن نیز برای تماشاگران و ریه هاشان تاحدی آزاردهنده بود . نورپردازی برنامه نیز تعریف چندانی نداشت .

نوع میمیک صورت و نیز کنش و واکنش های فریدون به هنگام اجرا ی صحنه ای با توجه به سختی های اجرا برای خواننده ایرانی در صحنه تقریبا غیر قابل تحمل بود .

می دانید که خواننده ایرانی نباید روی صحنه از کادری که حداکثر به اندازه دست گرفتن میکروفون است خارج شود . نباید حرکات خاص انجام دهد و نباید مثلا بشکن و یا هر کار غیر قابل پیش بینی انجام دهد .

یکبار فریدون با فراموش کردن این موضوع تا مرز بشکن زدن پیش رفت که ممکن است برایش مشکلاتی را به همراه بیاورد و حرف هایی را زد که به نظر ناپخته و ناهماهنگ بود و می تواند برای بهانه جویان و گیردهندگان دستاویز خوبی باشد .

فریدون در این برنامه بخش زیادی از کاست گل هیاهو و دو ترانه از کاست"از تو دورم" و سه ترانه از ترانه های خارج از کشور خود را که مجوز اجرا داشت را اجرا کرد .

ترانه های خارج از کشورش با استقبال زیادی مواجه شد . ترانه ای که برای وطن خوانده بود و ظاهرا قبلا با هنگامه اجرا کرده بود با استقبال زیادی مواجه شد و تقریبا همه به همخوانی با او پرداختند .

ترانه خوشگل عاشق که خیلی ها علاقمند به شنیدن آن بودند به با موخره جالبی توسط فریدون همراه شد .

فریدون ساده دل ما در انتهای اجرای اول این ترانه گفت که این ترانه به یاد عشق اولش "مریم" ساخته شده و بعد گفت که این "مریم"الان نیست و هرکجا هست خوش باشد و پایدار و برای لحظاتی حتی اشک در چشمانش جمع شد .

فکر می کنم در فضای فعلی موسیقی این کار یک خواننده ،خرق عادت باشد . به یاد ندارم تاکنون در اجرایی خواننده ای جرات اسم بردن از معشوق زمینی آن هم با اسم کوچک را به خود داده بود .

البته این حس فریدون برای من قابل احترام بود و این رورواستی و صداقتش تحسین برانگیز .

یکی دیگر از نکات جالب برنامه فریدون همراهی برنامه با حرکات نمایشی گروهی بود به سرپرستی فرزانه کابلی استاد حرکات موزون و بالرین معروف ایران .

این گروه در تعدادی از آهنگ ها جلوی استیج حرکات نمایشی را اجرا می کردند . با توجه به اینکه گروه نمایش جلوی گروه موسیقی برنامه اجرا می کرد در برخی از ترانه ها اصلا خواننده دیده نمی شد امااین نوآوری که در موسیقی پاپ برای اولین برا اتفاق می افتاد در نوع خود جالب توجه بود .

پیش از این در سمفونی "این فصل را با من بخوان" از "مجید انتظامی" شاهد تلفیق موسیقی و حرکات و نمایش بودیم اما اجرای این گروه نمایشی دختر و پسر به سرپرستی فرزانه کابلی چیزی شبیه حرکات موزون هماهنگ بود .

نکته جالب اینکه در این حرکات موزون عامدانه حرکات دختر خانم ها کُند و نرم تنظیم شده بود اما در برخی موارد که سرعت دختر خانم ها به پسرها می رسید می شد در پشت اجرا حضور مغز متفکری چون فرزانه کابلی را به خوبی حس کرد .

ظاهرا دخترهای انتخاب شده برای صحنه از نظر جثه ریز اندام و با قیافه ای بسیار معمولی انتخاب شده بودند که بعدا حاشیه ای بوجود نیاید .

به نظر می رسد هوشمندی کابلی در چنین اجراهایی بیش از اینها باشد و این انتخاب دخترهای صحنه کاملا عامدانه و هوشمندانه صورت گرفته بود .

در اجرای ترانه "بوی سیب" یکی از شاهکارهای فریدون که مربوط به شهدا و جانبازان بود بعد از ورود گروه حرکات موزون به صحنه ناگهان زنی بلند قامت و خوش هیکل با پلاک هایی جنگی در دست وارد صحنه شد و با آمدنش عطری از یاس واقعی  روی صحنه پیچید .

دسته  گلهای بی زبون   / گمشده های بی نشون

یه ریزه خاکسترشون  /  دو حلقه انگشترشون

یه تیکه استخون سرد  

 یه شاخه گل ،یه بال و پر /یه دکمه پیرهنشون ،یه ذره خاک تنشون

تابوت های یک اندازه  / تو هرکدوم یه سربازه

بادکه شیون می زنه  / ابره که بر سر می زنه  

تابوت ها خیس آب می شن  / دست گلها خراب می شن

می پیچه تو شهر و دهات / عطر سلام و صلوات

آی مادرای مهربون  /  بچه هاتون ،بچه هاتون

دسته گلهایی که دادین  / به جبهه ها فرستادین

حالا باتابوت اومدن  /  با بوی باروت اومدن

سر ندارن ،پاندارن   / شوق تماشا ندارن

مادرا از خدا می خوان   /  با گریه و دعا می خوان

تابوتاشونو باز کنن  / بچه هاشونو ناز کنن

اما یه بوی عجیب میاد  / بو کنی ،بوی سیب میاد  

 

تماشاگران در کمتر از سی ثانیه متوجه شدند که این زن چادر سپید کسی نیست جز فرزانه کابلی معروف ترین استاد حرکات موزون (همان رقص باله ).

فرزانه کابلی در نقش مادر یک شهید یا جانباز حرکات جالبی را بصورت موزون ارائه داد و در نهایت با تشویق زیاد تماشاگران از صحنه خارج شد .

فریدون در انتهای برنامه به معرفی اعضای گروه پرداخت و در در حالی که مردم در حال ترک سالن بودند سورپرایز برنامه را رو کرد و گفت یک آهنگ را به عنوان آهنگ آخر ارائه خواهد کرد .

سورپرایز او تکرار آهنگ خوشگل عاشق بود .در ابتدای اجرای برنامه گروه حرکات موزون از گوشه سمت راست سالن و درب وسط سالن وارد راهرو شدند و با گل های لاله شب تاب وارد جمع شده و از میان مردم عبور کردند و بعد روی صحنه رفتند .

در میان گروه زنی قد بلند این بار با دامنی سفید و بلند و مانتویی مشکی خودنمایی می کرد . فرزانه کابلی با گروهش در وسط گروه با دو گل لاله بردست روی صحنه رفتند و در حین خواندن فریدون با آهنگ او همنوا شدند و با لبخند برای چند ثانیه یک حرکت جمعی مشترک با محوریت فرزانه کابلی را اجرا کردند که در حال و هوا و فضای فعلی ایران یک شاهکار بود .

به نظرم این تلفیق نوآورانه اگر تداوم هوشمندانه تری پیدا کند می تواند به نتیجه خوبی بینجامد .

----------------------------------------------------

نکته اول – امشب میهمان یکی از تهیه کنندگان و کنسرت گذاران بودیم و چون میهمان ویژه بودیم خوشبختانه در ردیف اول نشستیم و صندلی من بهترین صندلی محاط به صحنه بود و از این رو ریزه کاری های برنامه را به راحتی می توانستم ببینم و تجزیه و تحلیل کنم .

حیف که حال و حوصله نیست که دقیق تر به تمام زوایا بپردازم و این نوشته نیز محصول یک بی خوابی از خستگی مفرط است .

نکته دوم - فریدون آسرایی را به خاطر کاست گل هیاهو دوست دارم و برای تعدادی از آهنگ های او(بخصوص بوی سیب ) احترام خاصی قائل هستم و دوست دارم واقعا موفق شود . به نظرم باید علاوه بر فعالیت موسیقیایی حتما یک دوره فرم و حرکات بدن و نیز دیالوگ با مخاطب و کنش و واکنش در صحنه را نزد یکی از اساتید فن بگذراند .

نکته سوم - دیدن فرزانه کابلی که به نوعی نوستالژی کودکی من بود(مادر علی کوچولو) قرار بود پیش از اینها صورت گیرد .قرار بود به دعوت خانم رهنما در تئاتری که چند وقت پیش به کارگردانی هادی مرزبان اجرا شد (هملت با سالاد فصل) ایشان را ببینم که به خاطر مشکلاتی از جمله بیماری بهروز بقایی و مشکلات روزهای آخر اجرای آن نمایش و گرفتاری های کاری من  این دیدار میسر نشد .

خوشحالم که کابلی را در حال و هوایی که دوست داشت و به آن عشق می ورزید دیدم . این زن در حرفه خود شاهکار است و صبور .اجرای امشب شاید بخشی از دستاوردهای او طی سی سال سکوت در این هنر باشد که توانسته است به نمایش درآید .

توضیح - این یادداشت از دید یک بیننده تقریبا حرفه ای موسیقی ایرانی که در اجراهای صحنه ای کمی بیش از حد دقت می کند و احیانا به ریزه کاری هایی هم گاهی دقت می کند نوشته شده و تنها برای ذهن پرسشگر خودش نوشته شده و بس .

نکته قبل آخر – امشب در ردیف اول صندلی 20 جای یک عزیز نازنین خالی بود .هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .  

نکته آخر - امیدوارم روز دانشجو به حادثه بدی منجر نشود تا کاممان از این که هست تلخ تر نشود .  


 
این محمود خان ما
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  

این محمود خان ما

صبح که  بلند شدم ، بعد از مدت ها تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم دنبال دکتر و دوتایی بریم سراغ  گرفتاری ها اول برم یه سر به محمود خان بزنم .

محمود خان دوست و رفیق چندین ساله و هم محلی بامرام من است . تو تمام این چند سال اخیر نه از من اسمم را پرسیده و نه رسمم را و نه کسب و کارم را و بدون اینکه بخواهد از من چیزی بداند هر بار که برای کاری میهمانش شده ام با رویی گشاده و مهربان پذیرایم شده و کارم را راه انداخته .همیشه تو مغازه کوچیکش منو کنار خودش نشونده و ساعنی گپ زده ایم و به یک استکان چای مهمانم کرده  .

در تمام این چند سال اخیر برای اینکه کمتر هزینه کنم مسئول وصله و پینه کردن های لباس هایم بوده و هر بار که لباس نویی می خرم (به خاطر عدم تناسب سایزم با سایزهای موجود در بازار )این محمود خان بوده که به دادم رسیده است .

بعد از دو سه سال یکی دو شلوار خریده بودم که دم پایش بلند بود و نیاز داشت که سایز  و اندازه شود .

سی چهل روز بود که وقت نکرده بودم برم پیشش برای درست کردن شلوارها ،دیشب قبل از خواب با خودم تصمیم گرفتم هر طور شده صبح اول وقت برم پیشش و یه چایی باهاش بخورم وشلوارهارو بسپارم بهش .

نمی دانم چه حکمتی است هر وقت که به سمت مغازه محمود خان حرکت می کنم و هرچی به مغازه اش نزدیک تر می شم احساس می کنم حال و روزم بهتر می شود و امروز صبح هم چنین حالی داشتم .

وارد پاساژ شدم و بی اختیار تا ته پاساژ ،که مغازه محمود خان گوشه سمت راستش هست، دویدم .

جلوی مغازه خشکم زد . اعلامیه ترحیم محمود خان بود . با همان لبخند همیشگی به من نگاه می کرد انگاری و می خواست بگه : "دیر اومدی رفیق ...حالا بگرد و پیدا کن کسی که واست شلوار اندازه کنه ...هه ! واسه لباسات دکتری کنه ! "

خیره به چشماش دقیقا این جملات رو و بعد صدای قاه قاه خنده شیرینش رو شنیدم .یک لحظه سرم را تکان دادم و خواستم تمرکز کنم . با خودم فکر کردم باز فانتزی خیال آمده سراغم و این بار محمود خان رو هم آورده تو بازی .

رفتم داخل مغازه. شاگردش بود . سلام کردم و گفتم :محمود خان کجاست ؟

گفت :مگر نمی بینی عکسش رو پشت شیشه . رفته .

بغض کرد و ادامه داد:هفتاد روزه که رفته .چطور خبر نداری . مگه رفیقش نبودی ؟

جا خوردم و به خودم اومدم و گفتم :چرا بودم ولی کسی به من خبر نداده بود . تو این مدت هم زیاد مسافرت بودم و خیلی گرفتار، اصلا گذرم نیفتاده بود اینورها . تازه دوست مشترک هم نداشتیم که بهم خبر بده.

دوباره صدای محمود خان رو شنیدم که می گفت : "حالا بی خیال پسر! به این کره خر بگو یه استکان چایی واست بریزه . راستی کارت یادت نره ."

گفتم :آهان . باشه .خوب ...

شاگردمحمود خان گفت : با من بودید ؟

گفتم :نه .به محمود خان بودم .

با تعجب به من نگاه کرد . شلوارها را بهش دادم تا سایز کنه . به رسم همیشگی (قبل از اینکه محمود خان بگه) از کنار چرخ اول یک کاغذ کوچیک برداشتم و روش یک کلمه ای که دوست داشتم نوشتم و با سوزن به سلوارها وصلش کردم .

این شیوه اش بود همیشه . می گفت :"هر چی دلت می خواد بنویس و بزار روی لباس،این علامته لباسته برای وقت پس گرفتن تا گم نشه و درست تحویلش بگیری ."

وقتی می رفتی لباست رو بگیری می خندید و می گفت :"اسم رمز ."

و من اسم رمزها را می گفتم : "فروغ" ، "سحرخیز" ، "رها" ، "قضاوت" ، "تنها تنها"، "ری را" و......

این ها تمام اسم رمزهای من بود برای بردن لباس های سایز شده یا وصله پینه شده ....روی کاغذ نوشتم : "صداقت"

و به شلوارها وصل کردم و با شاگردش خداحافظی کردم و سریع از مغازه خارج شدم .

صداش رو شنیدم :" وایسا کجا می ری پسر ؟ حرف آخر رو بگو ؟ این 70 روزه فکر می کنه این اعلامیه واسه چی اینجا چسبونده شده ؟"

برگشتم و بهش بگاه کردم و گفتم :واسه چی ؟

گفت :"واسه اینکه حال کرده بودم یه بار دیگه روی ماهت رو ببینم و واسم حرف بزنی ..دارم می رم هان .آخرین حرفت روبگو"

گفتم :حالا که اینجوریه می گم ....:

"محمود خان تو واسه من از هر محمود دیگه ای عزیز تر بودی ، تو گوشه این پاساژ کوچیک آزارت به هیچکی نرسید و سرت به کار خودت بود . ابزارت فقط یه نخ بود و سوزن و چرخ خیاطی قدیمی و و صابون که واسه علامت زدن استفاده می کردی .

محمود خان باور کن از هر محمود دیگه ای مفید تر بودی و صادق تر . شلواری رو که نمی شد وصله پینه کرد می گفتی نمی شه ...الکی امید نمی دادی بهم . کاری رو که نمی تونستی بکنی می گفتی نمی تونم و با جرئت هم می گفتی .چیزی رو که بلد نبودی می گفتی بلد نیستم .با قاطعیت تو چشام زل می زدی و می گفتی بلد نیستم ،نمی دونم .

محمود خان دروغ تو ذاتت نبود . تو مرامت نبود .محمود خان باحال بودی ."

بغضم گرفته بود . صاف زل زدم تو چشاش و گفتم :بازم بگم محمود خان !

دوباره ریز خندید و گفت :"خیلی باحالی .نه بسه دیگه . می دونی امروز آخرین روزه که اینجام . اعلامیه رو که بکنن منم می رم . خوشحال شدم دیدمت پسر . دیدار به قیامت . "

با بغض گفتم: کی بشه ببینمت . امیدوارم به زودی زود باشه محمود خان .

گفت : میای تو هم عجله نکن !

 

----------------------------------------

توضیح اول – این یک داستان با درون مایه واقعی است . محمود خانی واقعا هست که رفته .

توضیح دوم – پست تقدیم به محمود خان مرحوم ،به خاطر همه صفا و خنده های ریز صادقانه اش !


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی
 
یادداشت کوچکی بر "آذری غریب "اولین اثر داستانی دکتر صادق زیبا کلام
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  

یادداشت کوچکی بر "آذری غریب "

اولین اثر داستانی دکتر صادق زیبا کلام

 

 

گاهی وقت ها شما گول یک اسم را می خورید و به هنگام خرید کتاب شیفته ناخودآگاه یک کتاب می شوید . خصوصا اگر نویسنده برایتان نام آشنا و معروف باشد، برای خریدن درنگ نمی کنید .

برای من هم چنین اتفاقی دو سه روز پیش افتاد . به کتابفروشی محبوبم رفته بودم و دوست راهنما و کتابدارم شهابعزیز آنجا نبود تا مثل همیشه در مورد کتاب ها توضیحاتی بدهد و مرا قبل از خرید راغب و یا منصرف کند و دقیقا به همین دلیل بود که گول خوردم و کتابی طوسی رنگ با طرح جلدی عجیب و غریب و یک نوار قرمز را خریدم که روی نوار پیچیده به دور کتاب نوشته شده بود:

"نخستین اثر داستانی صادق زیبا کلام "

در صفحه اول کتاب زیر عنوان نویسنده آمده است به اهتمام "نصیر عباد پور "

و بعد برای یک کتاب داستان 47 صفحه ای در ابتدا آقای عبادپور بعد از چند صفحه فهرست و روی جلد و پشت جلد که خودش 5تا 6 صفحه شده ،یک مقدمه 6صفحه ای نوشته و پس از آن نویسنده یعنی زیباکلام  هم یک توضیح 5 صفحه ای را آورده و در نهایت به اصل داستان می رسیم با حدود 26 صفحه .

اما حکایت یک ماجرای دو خطی است که کش آمدنش تا همین 47 صفحه هم با این سبک و سیاقی که دکتر و شاگردش تلاش کرده اند ،جای تقدیر و تشکر دارد .

اصل ماجرا و حکایت چیست؟

پاسخ :حکایت مرگ ناگهانی یکی از شاگردان خوب دکتر زیباکلام در دانشگاه علوم سیاسی به نام "افضل یزدان پناه"است و شرح دلبستگی دکتر به او و آینده موفقی که او برای افضل پیش بینی می کرده و به تحقق نپیوست . 

من آنچه را که زیبا کلام در درون مایه داستان می خواست بیان کند گرفتم اما در تعجبم که چگونه زیبا کلام با این قلم و نوشتار این چنین درون مایه ای را به ضعیف ترین شکل ممکن بیان کرده است .

فکر می کنم اگر کمی وقت و دقت صرف می شد این موضوع می توانست به یک اثر تراژدی انسانی در حوزه معاصر ایران تبدیل شود و صد حیف که زیبا کلام با این کتاب فرصت سوزی کرد .  

به نظرم می رسد به احتمال قوی این اولین اثر داستانی زیباکلام فی نفسه و به قول خودشان فی الواقع، به آخرین اثر داستانی شان خواهد شد  .

زیبا کلام در مقدمه خودش بارها به این موضوع اشاره کرده که اصولا داستان نویس نیست و به خاطر اصرارهای مکرر شاگردش عبادپور ،که دوست افضل بود ،حاضر به چاپ این کتاب شده است .

به نظرم این نمونه می تواند یک مثال خیلی خوب و شیوا باشد از ورودهای ناموفق به عرصه های جدید و ناشناخته توسط کسانی که در حرفه و فعالیت خود تا حدود زیادی سرشناس هستند و احتمال می دهند این سرشناسی را در سایر حوزه ها نیز بتوانند تکرار و تجربه کنند .

.

.

تنها نقطه قوت این کتاب به نظرم این یک پاراگراف مهم زیبا کلام است :

"شاید من و عبادپور یک جورهایی مصداق انسان هایی هستیم که همیشه در گذشته شان فرورفته اند و یا با گذشته شان زندگی می کنند . آدم هایی که سر و ته زندگی شان خلاصه می شود در مشتی قاب عکس های کهنه و انبوهی از خاطرات رنگ و رو رفته گذشته . خاطراتی نیمه محو ، نیمه مبهم ،نیمه تاریک ،نیمه واقعی ، که در کنار پنجره ی دیوار بلند میان رویا وواقعیت هایشان تلنبار شده اند. آدم هایی که شخصیت های جالب زندگی اشان یا در سینه ی قبرستان خفته اند ،یا دیگر نیستند ،یا رفته اند و یا آن که بدتر از همه اساسا معلوم نیست که از اول وجود داشته اند یا نه ؟آدم هایی که به تعبیری با یادها و آدم هایی که نیستند زندگی می کنند و فقط صداهای گذشته را می شنوند . آدم هایی که به تعبیر "فروغ" که گفت :" تنها صداست که می ماند"،برایشان فقط صداهاست که باقی مانده ،صداهای مبهم گذشته هایشان . "

.

.

.

بر این مقدمه زیبا و دل انگیز دکتر صادق زیباکلام سر تعظیم فرود می آورم و با آن همذات پنداری عجیب و غریبی را حس می کنم .

حس می کنم با خواندن همین یک پاراگراف میزان نارضایتی ام از خرید این کتاب تا حدود بسیار زیادی کاهش پیداکرده و از این جهت احساس خوبی دارم .

به امید دیدار مجدد زیباکلام در یک فضای غیر رسمی مثل یک باغچه رد فرحزاد به صرف قلیان مشترک و بحث و گفتگویی مفصل در باب داستان و نه سیاست !….این روزها کمتر آن طرف ها می بینمش ….چرا ؟

توضیح -آذری غریب پدیدآورنده: صادق زیبا کلام، نصیر عبادپور (به اهتمام) ناشر: بیدگل - 14 دی، 1387. قیمت: 12000 ریال.


 
پریشان خاطری با سیب
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

توضیح - امروز 7آذرحالم خوب بود و ردیف .پنج پست و پنج تصویر به سبک و سیاقی جدید یکجا نوشته و منتشر شد و از حاشیه (ذهنم) به متن (اینجا)آمد. لطفا سر فرصت هر پنج تاش رو بخونید و نظر بدید .این یکی از پنج پست هست .

 

پریشان خاطری با سیب

 

هی می چرخند و می گردند و مدام وول می خورند در ذهنم و می خواهند گاهی بیرون بریزند . خارج از اختیار و بدون اینکه کوچکترین نقشی در کنترلش داشته باشم ،

هی می آیند و می روند . مثل یک نور گذرا ،یک شهاب ، یا سو سو ی ضعیف از دور که مدام به تو نزدیک می شود و نورش زیاد تر می شود و بعد باز از تو فاصله می گیرد ،آنقدر که نتوانی حتی آن سو سوی اولیه را ببینی ....خاطرات را می گویم .

 

 

سیب

سیب قرمز خوش رنگ کوچک را در دست گرفته بودم و قبل از پوست کندن خوب بوییده بودم و حالا تکه ای از آن را در دهانم گذاشته بودم و با چشمان بسته سعی می کردم کاملا از این فرآیند فیزیکی لذتی وافر و فراتر از دنیای مادی ببرم .

من این سیب خوردن را از کی و کجا دوست داشتم ؟ خوشمزه ترین سیب را کجا خورده بودم ؟ ذهنم رفت سراغ بایگانی خاطرات و تا پرونده این سئوال و پاسخ آن را بیرون بکشد چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید .

.

.

.

داداش در بیمارستان است .11 سال سن دارم .آپاندیسش ترکیده و حالش روبراه نیست و باید حداقل 10 روزی را در بیمارستان بستری باشد و مامان نیز همراهش .

تو این موقعیت مامان که نگران غذا و خورد و خوراک اون یکی فرزندشه (یعنی من ) به ناچار تو شهری که کسی رو نمی شناختیم و نداشتیم می سپاره به حاج خانم و حاج آقا .

از مدرسه که می اومدم یکراست می رفتم درخونه شون که چند خونه با ما فاصله داشت و زنگ در رو می زدم و حاج خانم در رو باز می کرد و با لبخند شرینی می گفت :اومدی عزیزم ! خسته نباشی پسرم !

و بعد کیفم را می گرفت و می گفت گشت میز بنشینم .

بعد حاج آقا می آمد و پشت میز می نشست و حاج خانم برای کشیدن غذا می رفت توی آشپزخانه .

نمی دونم به کی و کدوم یک از بچه های خانواده شون شباهت داشتم ،یا شاید شبیه کودکی کسی بودم که براشون خیلی عزیز بود . بی نهایت منو دوست داشتن .

بعد از خوردن غذا همیشه یک سبد سیب قرمز سر میز می گذاشتند و حاج آقا خودش برای همه سیب پوست می گرفت .

تعجب می کردم . تا حالا جایی ندیده بودم کسی بعد از خوردن غذا میوه بخوره .

می گفت :چشماتو ببند و سعی کن از خوردنش لذت ببری .

بعد با تاکید می گفت : پسرم الان وقتشه ها ! یه زمانی می رسه که همین لذت ها میاد به کمکت .

.

.

.

17سال بعد کیلومترها دورتر از آن خانه و کاشانه دورادور از حالشان خبر می گرفتم .

 شنیده بودم که خانواده شان دچار مشکلاتی است و یگانه پسرشان به خاطر کدورت هایی از آنها دور افتاده است و تقریبا کسی از او خبری ندارد و سال ها می شود که کسی او را ندیده است .

.

.

.

رفته بودم چابهار ،طولانی ترین مسیر هوایی کشور و در جنوب شرقی ترین نقطه کشور ، از آنجا ماشینی گرفتم تا بروم "کوه های بدلند" یا مریخی و مسیر خلیج گواتر را که چند کیلومتری با چابهار فاصله داشت ببینم . باورش عجیب بود که در این مسیر بیابانی بعد از اون منطقه ای که شبیه ژوراسیک پارک بود و فکر می کردی که یک استودیو برای ساخت فیلم در این صحرا بنا شده تا دقایقی بعد عوامل ژوراسیک پارک روی صحنه بروند ، یک خودرو سواری شاسی بلند را دیدم که با سرعت از جاده بالا می آمد و در جهت مخالف ما حرکت می کرد .لحظه ای به خودرو خیره شدم . معطل نکردم . از ماشین پیاده شدم و به سمت ماشین دویدم . ماشین با سرعت به طرفم می آمد و در آخرین ثانیه ها با ترمزی پر سر و صدا جلوی پایم توقف کرد . راننده با عصبانیت چیزهای به لهجه بلوچی می گفت که نفهمیدم . به سمت سرنشین کنار راننده رفتم و گفتم : پیمان ! اینجا چیکار می کنی ؟

نگاهم کرد ،خیره شده و گفت : فرزاد !

از ماشین پیاده شد و در آن بیابان دورافتاده لحظاتی سخت یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم . بعد از هفده سال توی این بیابان همدیگر را می دیدیم . من تغییرات زیادی کرده بودم ولی او هیچ اغییری نکرده بود  . همونطور و با همون قیافه و بدون هیچ اثری از رنگ پیری .

این پسر گمشده حاج آقا و حاج خانم بود و حالا من تنها کسی بودم که بعد از سال ها او را دیده و از او خبر دارد .

به چابهار که برگشتیم با هندی کم همراهم تصاویری از او گرفتم . ساعت ها گپ و گفتگو داشتیم اما نخواستم وارد داستان اختلافات و این هجرت غریبش بشوم .

تا زمان خروج از منطقه همراهیم کرد و بعد آدرس و شماره هامان را مبادله کردیم و بعد تمام.

.

.

.

چند ماه بعد ،حالا من در یک جایی مشغول کار هستم و حاج آقا قرار است برای کمک گرفتن برای رفع یک مشکل اداری پیش من بیاید .

پیر شده ، مرا که می بیند اشک در چشمانش جمع می شود و در آغوشم می گیرد و سخت مرا به خود می فشارد و گریه می کند .

در همان حال می گوید :تو بوی پیمان را می دهی ،انگاری پیمانم را می بوسم .

از آغوشم بازش می کنم ،پیشانی اش را می بوسم و راهماییش می کنم تا روی مبل بنشیند . برایش یک لیوان چای می ریزم و پرونده اش را می گیرم و می گویم :حاج آقا یک لحظه بشینید الان برمی گردم .

ظرف نیم ساعت چند طبقه بالا و پایین می شوم تا مشکل حل شود و با دست پر بر می گردم .

چایی را خورده و به گوشه ای خیره مانده ،آرام و پریشان نشسته بود . انگاری هیچ کس او را نمی دیده و او نیز اینچنین .

پرونده را به دستش دادم .تشکر کرد و بلند شد برود . وقت رفتن گفتم :حاج آقا صبر کنید . سراغ میز کارم رفتم و آنچه را می خواستم از کشو برداشتم و سمتش رفتم . دستش را در دستم گرفتم و سیب قرمزی را در دستش گذاشتم و گفتم : حاج آقا هنوز جمله ات یادم نرفته .رسیدی خونه چشماتو ببند و سعی کن از خوردنش لذت ببری و غم رو فراموش کنی .

درآغوشم گرفت و بوسید . در آخرین لحظه پاکت سی دی را به او دادم . این سی دی آخرین فیلم ها و تصاویر از فرزندش بود که سال ها است او را ندیده و از او بی خبر مانده بود .

وقتی فهمید چیست حالش دگرگون شد . پاکت را گرفت و بوسید.

گفتم :حاج آقا میاد .حتما میاد

نگاهی به من انداخت و رویش را برگرداند و آرام و آهسته از گوشه دیوار رفت .وقت رفت توجه کسی را جلب نکرد و اصلا کسی متوجه نشد پیر مردی که از کنارش رد می شود زمانی یکی از فرماندهان ارشد جنگ بوده و سال ها برای این مرز و کیان جنگیده و حالا بی هیچ چشمداشتی در انزوا روزگار سپری شده مردمان سالخورده را مرور می کند و در تب پسری که دارد و ندارد می سوزد .

 


کلمات کلیدی:
 
دوباره دیدن
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

توضیح - امروز 7آذرحالم خوب بود و ردیف .پنج پست و پنج تصویر به سبک و سیاقی جدید یکجا نوشته و منتشر شد و از حاشیه (ذهنم) به متن (اینجا)آمد. لطفا سر فرصت هر پنج تاش رو بخونید و نظر بدید .این یکی از پنج پست هست .

دوباره دیدن

بعد از دو سال بیرون از همه داستان ها و روایت ها و خط و ربط ها و تلخی ها که لابد برای هرکداممان اتفاق افتاده و قرار نیست آن را برای یکدیگر بازگو کنیم ،در یک فضای کاملا ایزوله شده از انرژی های مثبت ،تصمیم گرفتیم یکدیگر را ببینیم و این تصمیم را بعد از چندین و چند بار تغییر زمان بالاخره عملی کردیم .

و در دقایق اول این فاصله زمانی دو ساله را اصلا حس نکردم . انگاری همین دیروز بود که درباره حماقت های یک آدم می گفتیم و می خندیدیم و حالا بعد از دو سال اولین دیالوگمان بر می گردد به همان حماقت ها و این می شود فصل مشترکمان برای فراموشی فاصله های اتفاق افتاده و گذر زمان و آب شدن یخ ها .

چندین بار در طی این ساعت های دیدار به این فکر می کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده مگر گذر زمان که شاید روی پیشانی یا مویمان خط و اثرش را گذاشته و دیگر هیچ . من همان آدم دو سال پیشم و آنها نیز اینچنین .

فقط به گمانم این وسط یک سری چیزها ...یک سری تلخی ها ناخواسته چنین عیش مارا به هم زد .

عیشی که با دیالوگ شروع می شد و با آن نیز تمام و نوشیدنی اش یک استکان چای بود و موضوع دیالوگش از فلسفه داروین تا سری جواهرات زمرد نشان فلان خانم همکار قدیمیمان  و پرونده هسته ای ایران در شورای امنیت و کنسرت فلان خواننده و بیانیه شماره 15 و حماقت آن نازنین دوست مشترک احمق و آنچه در این سی سال گشته و آنچه در پی داریم و فلان تئاتر و تغییر دیالوگ ها در تئاتر و فلان RED CARPRET ایرانی و....و...و...توش یافت می شد و گاهی خنده بر لبمان می آورد و گاه به تفکرمان وا می داشت و لحظاتی هم آهی از نهادمان به زور بیرون می کشاند که صمیمانه به هوا تقدیمش می کردیم تا ریه ها برای هوای تازه تر جا داشته باشند و هوایی بهتر و پاکتر را به درون ببریم و در حالیکه ریه ها را از آه خالی کرده ایم پر از اکسیژنشان کنیم و گاهی با خمیازه ای نیتروژن های اضافی را هم از آن بزداییم تا اصل اصل شویم .

اینها مختصر و مفید حکایت یک ملاقات با دوست قدیمی بعد از حدود دو سال است.چه زود گذشت زمان در این دو سال و چه رکود و سکونی داشت زمان در این ملاقات .


کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی
 
لرزان دیدن بهمن مفید
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

توضیح - امروز 7آذرحالم خوب بود و ردیف .پنج پست و پنج تصویر به سبک و سیاقی جدید یکجا نوشته و منتشر شد و از حاشیه (ذهنم) به متن (اینجا)آمد. لطفا سر فرصت هر پنج تاش رو بخونید و نظر بدید .این یکی از پنج پست هست .

 

لرزان دیدن بهمن مفید

پیرمردی روی صفحه تلوزیون ظاهر می شود و با لبخند سلام می کند و با دستان لرزان شیشه ای را مقابل دوربین می گیرد و بعد به دستانش خیره می شود و می گوید :دست های من هم می لرزد ،خوب دیگه پیریه و سن و سال کاریش نمی شه کرد .

این بخشی از یک تیزر تلوزیونی هست که این روزها بارها و بارها از شبکه های مختلف پخش می شه و موضوعش درباره ترک اعتیاد و سیگاره و بازیگرش "بهمن مفید" .

بازیگری دوست داشتنی که هنوز با فیلم قیصر در ذهنمان محکم و استوار نقش بسته . هر بار که این تیزر را می بینم و دستان لرزانش را جلو دوربین ممی گیرد حالم بد می شود .

باورم می شود که گذر جدی است و واقعی .

اختتامیه بیست و یکم یا دوم فیلم فجر بود گمانم ..چه سالی بود ؟؟...نمی دانم دقیقا ولی می دانم سالی بودکه فیلم "فرش باد" کمال تبریزی فیلم منتخب تماشاگران شده بود . در مراسم اختتامیه در تالار وحدت در ردیف سوم از آخر جایی برایم تدارک دیده بودند . "حسین پاکدل" به معرفی برنامه و برندگان سیمرغ بلورین پرداخت . مشغول صحنه و خیره به آنجا بودم .

قبل از اینکه کار گروه موسیقی چهل دف شروع شود برای لحظه ای به دور و برم نگاهی انداختم . دقیقا کنار دستم کسی نشسته بود که انتظارش را نداشتم و اصلا تصور نمی کردم که ایران باشد و در چنین مراسمی حاضر شود :خود خود بهمن مفید بود .

خسته و درب و داغون .

خوش و بشی کردیم . زیاد نتوانست در سالن دوام بیاورد و از سالن بیرون زد تا سیگاری بگیراند .

وحالا خوشحالم که از ترک سیگار سخن می گوید .

بهمن مفید به دو دلیل برایم عزیز است . اول به خاطر نسبت برادری با بیژن مفید کبیر و همکاری در برخی کارها با ایشان و دوم به خاطر دیالوگ ماندگارش در قیصر :

"قصش درازه، من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد ،علی فرصت. آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامونم بود. کریم آق منگل بابا، میشناسیش. آره، از ما نه، از اونا آره، که بریم دوا خوری. تو نمیری، به موت قسم ما اصلا تو نخش نبودیم. آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایه دربند اومدیم پایین. یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجورو، رو تخت نشسته بودیم داشتیم می خوردیم. اولیو رفتیم بالا به سلامتی رفقا لول لول شدیم. دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع پاتیل پاتیل شدیم. سومی رو، اومدیم بریم بالا، آ شیخ خلیل نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا، گفت به سلامتی میتی. تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم. این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی ضامن داراومد بیرون. رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن. پریدم تو هتل. اومدم دم کوچه مهران بقل این نرقه فروشیه. اومدم پایین یه پسره هیکل میزونه، اینجوریه، زد تو سینم افتادم تو جوب. گفتم هتته. گفت عفت. یکی گذاشت تو گوشم. گفتم نامردا. دومیش زد از اولیش قایمتر زد. دست تو جیبم که برم و بیام چشام باز دیدم مریض خونه روسام. حالا ما به همه گفتیم زدیم شومام بگین زده. آره، خوبیت نداره، واردین که"

 


 
از مادر دیدن ،از مادر شنیدن
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

توضیح - امروز 7آذرحالم خوب بود و ردیف .پنج پست و پنج تصویر به سبک و سیاقی جدید یکجا نوشته و منتشر شد و از حاشیه (ذهنم) به متن (اینجا)آمد. لطفا سر فرصت هر پنج تاش رو بخونید و نظر بدید .این یکی از پنج پست هست .

از مادر دیدن ،از مادر شنیدن

شاید بالای 12 یا 13 بار این فیلم علی حاتمی کبیر را دیده ام . بعد از دو سه بار اول هر بار که به این دیالوگ رقیه چهره آزاد عزیز که رسیده ام اگر تنهای تنها باشم زار زار گریسته ام  و به پهنای صورتم اشک ریخته ام . اینقدر دلنشین و باورپذیر است جملات و بیان که احساس می کنم من هم یکی از فرزندانش هستم و البته از همه آنها کم طاقت تر و احساسی تر :

"سر شام گریه نکنید، غذا رو به مردم زهرنکنین. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم. راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف.آبروداری کنین بچه ها،نه با اسراف. سفره از صفای میزبان خرم می شه،نه از مرصع پلو. حرمت زنیت مادرتون رو حفظ کنین. محمدابراهیم،خیلی ریز نکن مادر،اون وقت می گن خورشتشون فقط لپه داره و پیاز داغ..."

(مادر - علی حاتمی )

 


کلمات کلیدی: علی حاتمی ،مادر
 
کنعان دیدن
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

توضیح - امروز 7آذرحالم خوب بود و ردیف .پنج پست و پنج تصویر به سبک و سیاقی جدید یکجا نوشته و منتشر شد و از حاشیه (ذهنم) به متن (اینجا)آمد. لطفا سر فرصت هر پنج تاش رو بخونید و نظر بدید .این یکی از پنج پست هست .

 

کنعان دیدن

بی دلیل و بی اختیار و همزمان با کتاب خوانی وغرق شدن در خاطرات و بدون توجه به صفحه نمایشگر دو بار به فاصله بیست ساعت کنعان را دیدم . سعادتی بود .بدون اینکه بخواهم  و حواسم باشد بیشتر در خط و رنگ و پی فیلم فرو رفتم و آخر سر در اعتقاد خودم بر اینکه کنعان یکی از پنج فیلم فوق العاده سی سال اخیر است راسخ تر شدم .

مثلا دارم کتاب می خوانم و مطالعه می کنم و روی این کار تمرکز دارم ،در حالیکه حواسم جای دیگری بود و حتی سعی می کردم نگاهم را از نمایشگربدزدم و دیالوگ ها را نشنوم ،دو صحنه تکان دهنده تازه کشف کردم :

علی رضوان رفته لواسان کمک مینا که ماشینش تو راه مونده و حالا به این بهانه رفته خونه مرتضی تا با مینا صحبت کنه . پشت میز می نشینه . مینا حرف رو می کشونه به گرفتن پذیرش دانشگاه تورنتو .

بعد رو به علی می گه : پذیرشم رو دیدی –یا می خوای ببینی –

علی با خوشرویی می گه :آره .بیار ببینم .

مینا با ذوق میره دنبال مدارکش .

دوربین به علی نزدیک می شه . علی خیره به رد حرکت مینا آهی می کشه و سرش رو به سمت میز خم می کنه و در خودش فرو میره و تا مینا برسه سریع خودش رو جمع و جور می کنه .

صحنه عجیب و وحشتناکیه .کشف و شهودی بود این صحنه انگاری . پاکباخته ما به عشق حضور در مسیر و حالا در حاشیه معشوق نفس می کشیده و حالا دارداین نقش در حاشیه بودن را هم از دست می دهد . اینجا فهمیدم علی رضوان حالش از مرتضی خیلی خراب تر و داغون تره .

صحنه دیگر گفتگوی آذر و علی در وانت است . علی می گه من و مینا از شاگردهای مرتضی بودیم . من دو سال از مینا جلوتر بودم . بعد ادامه می ده مرتضی استاد ما بود . دو سال بعد مرتضی مخ مینا رو زد . بعدش من از دانشگاه اومدم بیرون .

آذر می گه : چرا ؟

وانت از توی خیابانی با درخت های بلند عبور می کند . علی در حین رانندگی نگاهی به درخت ها می کند و در سکوت بغضی را فرو می خورد و به دوربین در سمت مخالف آذر لحظه ای و ثانیه ای خیره می شود و به مسیر ادامه می دهد و آذر دیگر هیچ نمی پرسد.

از متن به حاشیه رفتن و حالا از حاشیه نیز واماندن ....عجیب است و غریب....

یادداشت جامع من در باره فیلم کنعان با عنوان :"چرا کنعان را دوست دارم ؟"را اگر دوست داشتید بخونید از ................اینجا


 
تجسم خاطرات
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  

تجسم خاطرات

 

خواننده نازنین دوران جوانیهایمان ،همان که می نشستیم پای سی دی هایش و تصویر و موسیقیش را با هم می خواستیم و می دیدیم و می شنیدیم و لذت می بردیم،همان که وقتی سازش (گارمون)را به دست می گرفت و چشمانش را می بست و با پنجه هایش می زد ، به صدای موسیقی خودش به وجد می آمد و ما را به شور می رساند ، سال ها بعد از آن روزگار شیرین حالا با من غریبه ندیده و نشناخته به صرف یک تلفن معمولی قراری گذاشته است .

-روبروی مجتمع تجاری میلاد نور خوبه ؟-اینارو فارسی گفتم-

:آره خوبه ...اونجا رو بلدم .-اینجارو فارسی جواب دادبالهجه-

تازه از سفر آمریکا برگشته و هنوز شب و روز را خوب تشخیص نمی دهد و ساعت بیولوژیکیش گویا تنظیم نشده . 

خیلی سریع یکدیگر را پیدا می کنیم و تازه می فهمد که هم زبانیو و از اینجا به بعد احساس راحتی بیشتری می کند .به پیشنهاد او برای گفتگو تو ماشینش می شینیم .می گوید ترجیح می دهد در جمع نباشیم و اینجا راحت تر است .

چند دقیقه ای همکلام می شویم و دست می دهیم و توافق می کنیم برای یک همکاری جدید .

می گویم :تمام .

می گوید :تمام . وقتی چی دانشدیخ گوتاردی دای .-یعنی وقتی حرف زدیم یعنی تمام -

این روزها از اینجور آدم ها خیلی کم می بینم و یا بهتره بگم اصلا نمی بینم .فکر می کنم اینجور آدم ها رو باید جدی گرفت، کسی که واسه حرفش اینقدر ارزش قائل هست، موجود ارزشمند و قابل احترامیه .

اگر بخواهم از ناکسان در لباس هنر که بخاطر ریالی و خط و ربطی پای روی همه قول و قرارهاشان می گذارند نام ببرم متاسفانه بخش مهی از جامعه هنری امروز ما را شامل می شود . کسانی که از شنیدن اسمشان و کارهای ناشایست و زشتشان انگشت حیرت به دهان می گیرید .بخشی که در پشت چهره محبوب و موجهشان دنیای از تاریکی و خباثت و تعفن نهفته است . کافی است اندکی به آنها نزدیک شوی ...بوی گند دنیای درونشان خیلی سریع آزارت می دهد .

اگر یک نشریه زرد داشتیم و اندکی حوصله بیشتر برای پول ساختن ،لابد ماجرای هر کدامشان سوژه داغی می شد برای فروش هفتگی ...بگذریم .

واسه همینه که معتقدم  در این روزگار این اندک هنرمندان ِ مرد را باید غنیمت دانست .

.

.

.

سه چهار روز بعد از این ماجرا حالا انگاری دوستان نزدیکی هستیم که سال هاست همدیگر را می شناسیم . زنگ که می زند با اون لهجه شیرینش صحبت می کند :

-سلام فرزاد جان !

و من جواب می دهم :"ای جان .باشوا دولانیم .نجسن بالا ."

و دیشب اولین باب همکاری گشوده شد . در شبی پاییزی اولین برنامه مشترک را اجرا کردیم و او به احترام رفاقتمان آنچه را می خواستم خواند .

روی صحنه به من که در ردیف اول نشسته بودم خیره شد و آهنگ محبوبم را که اصلا در کُنداکتور برنامه نبود خواند .چه شیرینمی خواند و در هر جمله لبخندی شیرین بر لبش می نشست. 

.

.

.

یادش بخیر هر وقت که در محیط کار سال های دور و نزدیک ،دوستان را خسته و کسل می دیدم و در خود ناگهان بلند می شدم و مقدمه این ترانه نازنین را برایشان می خواندم و بعد صدای خواننده نازنینم را بلند می کردم . لذت جمعی بود برای ما این دکلمه اول تا رسیدن به ریتم شاد دلنشین اصلی ترانه : 

هانی او یار وفادار چی بیزه یار اولسین،یاراولسین  

دیل مجروحمیزا دیلبر غمخوار اولسن ...

به من خیره شده بود و می خواند . دقایقی قبل از روی صحنه رفتن به او گفتم از خاطرات سال های قبل و او در سکوت فقط شنونده بود و حالا اینگونه بالای صحنه برنامه را عوض کرده بود  ویک راست و مستقیم رفته بود سراغ آهنگی که با آن خاطرات فراموش نشدنی داشتم .

میهمانان خارجی مراسم از هنر شگفت انگیزش در ایجاد شور و شوق به وجد آمده بودند و از ایرانی جماعت بیشتر تشویق می کردند .

و سر آخر به نام ایران از مردم خواست برخیزند و برای ایران و تکه نازنین این کهن بوم و بر یعنی آذربایجان خواند آن نوای حماسی را :

 یاشا .....یاشا......یاشا......

بعد از برنامه پایین که آمد اول از همه روی هم را بوسیدیم .به احترام هنرش و وجدی که در وجودم ایجاد کرده بود در آغوش کشیدمش  و تشکر کردم .

و در شب سرد پاییزی ،خسته از اجرای صحنه ، نگران رسیدن دوستان گروه به مقصد بود .وقتی از جمع دوستان گروهش خیالش جمع شد . پرونده جداگانه ای برای نگرانی درباره من گشود . وقتی فهمید من هم بی مشکل به مقصد خواهم رسید خیالش راحت شد .

و این کلام آخر نازنین رفیق تازه یافته قدیمی ام بود :

زنجلشریخ یاخچی ....سنه گوربان عزیز.....

به گمانم موفقیت های بزرگ تری در پیش است . اگر بخواهد و همراه شویم .


کلمات کلیدی: