پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

یادداشتی برکتاب" کوزه ی بشکسته "مسعود بهنود
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩  

یادداشتی برکتاب" کوزه ی بشکسته "مسعود بهنود

به تیزی شمشیر

کوزه بشکسته -مسعود بهنود

مقدمه

من مسعود بهنود و نثر شیوا و روانش را دوست دارم .به این ترتیب این اعتراف نامه علنی شاید راه را بر نقد درست کار بهنود در این رمان ببندد اما من نهایت سعیم را می کنم در این یادداشت این دوست داشتن را تا حد امکان کنار بگذارم .

می دانم که بهنود این یادداشت را خواهد خواند و به همین دلیل شاید مناسب باشد نظر من  به عنوان یک خواننده ،یک علاقمند به آثارش را بدون هرگونه پوشیده گویی و پنهانکاری بخواند .بهتر است حداقل در این یادداشت تعارف را کنار بگذارم که می دانم بهنود این را از تعریف و تمجید بی خود بیشتر و بهتر می پسندد.

 

آیا ترلوژی بهنود تکمیل می شود ؟

کوزه بشکسته در ادامه آثار قبلی بهنود یعنی امینه وخانوم نوشته شده و به این ترتیب آدم تصور می کند که تریلوژی بهنود دررمان نویسی اش با این کتاب  احتمالا پایان خواهد گرفت .

بهنود در سه رمان آخرش یک زن را به عنوان شخصیت اصلی و محوری خود قرارداده است . در کتاب سه زن که بیشتر روایت تاریخی(البته از منظر بهنود)است نیز به سه زن در گذر تاریخ پرداخته است .

قرار است تصور کنیم که این سه رمان غیر واقعی و ریشه در خیال بهنود دارد و بهنود تنها از بستر تاریخ برای روایت خود بهره جسته است اما در بسیاری از جاها نشانه ها و رویدادهای تاریخی اشاره شده طوری درکتاب چیدمان شده و کنار هم قرار گرفته که خواننده خود به خود جای شخصیت و قهرمان اصلی بهنود را در تاریخ خالی می کند و برای او هویتی واقعی متصور می شود . به این ترتیب خواننده بعد از خواندن بخش هایی از هر سه رمان باور می کند که امینه ،خانوم و آلیس در تاریخ وجود داشته اند و ناظر و روای واقعی این حوادث( با ریزترین جزئیاتی که بهنود نوشته) هستند و انگاری این روایت ها را برای بهنود تعریف کرده اند و او همچون روزنامه نگاری امانتدار تنها روایتگر بوده است .

در مورد امینه چون روایت درباره شخصیتی است که ریشه درتاریخ گذشته و شروع عصر قجر دارد، شاید بتوان تاویل کرد که او از روی روایت ها و یادداشت ها و حکایت های برجای مانده چنین نوشته است اما در خانوم و کوزه بشکسته شخصیت ها در دسترس هستند .

زیاد نوشتم ...برسیم به کوزه بشکسته ...چند سال پیش شنیده بودم که بهنود در حال مصاحبه و گفتگو با زنی است که حرف های ناگفته ای از تاریخ ایران را دارد .شنیده بودم که این زن در بستر بیماری است و بهنود در تعجیل است تا تمامی حرف های او را پیش از مرگش ثبت و ضبط کند . حالا  نمی دانم این پیرزن همان آلیس رمان کوزه بشکسته است یا خیر ؟اگر شنیده چند سال پیش صحت داشته باشد چه بسا همان آلیس باشد .

بهنود در کوزه بشکسته از نظر روایت تاریخی یک پرش مشخص داشته است .او در این رمان بر خلاف دو رمان قبلی از عصر قجر گذشته و این بار عصر پهلوی را برای روایت خود برگزیده است .

داستان به اواخر حکومت رضا شاه(پهلوی اول )باز می گردد و در نهایت در پایان با سرعت و شتابی عجیب بدون گذر از بستر تاریخ به زمان حال (پایان قرن بیستم میلادی)می رسد .

بهنود در روایت چند سال آخر حکومت پهلوی اول و نیز سال های ابتدایی حکومت محمد رضا شاه(پهلوی دوم )نهایت چیره دستی را از خود نشان می دهد .

همینطور ماجرای سفر  تحصیلی ولیعهد رضا شاه به سوئیس و شرایط و اوضاع محل تحصیل او را با ذکر جزئیاتی دقیق بصورت باورپذیری ،پرداخته است .

ولیعهد به همراه سه نفر از طرف رضا شاه به سوئیس اعزام می شوند . یکی از آنها حسین فردوست است و دو دیگر دو فرزند (مهرپور و هوشنگ)تیمورتاش وزیردربار خوش پوش و خوش مشرب و خوش تیپ رضا شاه است که عاقبت به کینه او گرفتار می شود .

هوشنگ تیمورتاش درنیمه های سفر مسیرش را جدا می کند و برای تحصیل به آلمان می رود و آن دیگری یعنی مهرپورتیمورتاش همچون فردوست و ولیعهد برای تحصیل در سوئیس اقامت پیدا می کنند .

پیش از این خاطرات فردوست را خوانده بودم و با اینکه فیلم اعترافات او در کودکی من از تلوزیون ایران پخش شده بود ،اما هنوز هم تصاویر آن را خوب به خاطر دارم . روایت بهنود از زندگی فردوست (پسر ژاندارم غلامحسین و نرگس خانوم)تقریبا با خاطرات فردوست هماهنگی و مطابقت دارد .از این منظر شاید بهنود برای روایت خود در باره این شخصیت منبع مناسبی داشته است یا نوشتارش با منابع موجود و در دسترس ما همخوانی دارد .

در مورد ولیعهد نیز منابع و مستندات زیادی وجود دارد .نقطه تاریک ماجرا که قرار است بهنود برایمان روشنش کند نفرسوم و چهارم  این ماجرا یعنی مهرپور تیمورتاش و آلیس است . ازفرزند دوم تیمورتاش درتاریخ جز چند خط محدود به چیزی برخورد نمی کنم .

مهرپور هیچوقت فعالیت سیاسی چندانی نداشته اما ظاهرا با مرگی مشکوک و به دلایلی سیاسی از بین می رود .

احتمالا جرم او خوش تیپی بوده است .چنین مجرمانی در طول تاریخ کم ندارم و اغلب نیز به شویه ای مشابه به مجازات رسیده اند ! اشرف پهلوی در خاطرات خود به روشنی از علاقه بی حد و حصرش به مهرپور سخن می گوید . ظاهرا در مقطعی از تاریخ بعد از سقوط رضاشاه و تغییر وضعیت (رهایی خانواده تیمورتاش از حبس و تبعید ) قرار بوده این دو با یکدیگر ازدواج کنند و احتمالا یکی از دلایل شکست حصر و تبعید خانواده تیمورتاش همین اشرف پهلوی بوده است .

در میان ماجراهای تاریخی که هرعلاقمند به تاریخ (مثل من کرم ِتاریخ) تقریبا تا حدودی می داند و خوانده است،مسعود بهنود، آلیس را وارد ماجرا می کند و او را به نوعی با تاریخ ما پیوند می زند :

«آلیس با چشمانی دریایی ،سپیدرو،با موهایی به رنگ طلا،همان است که قصه سه پسر ایرانی بی حضورش رنگ نمی گیرد ،شکل نمی پذیرد،از عشق خالی می ماند و از مهر و کین پاک نمی شود .»(از متن کتاب)

آلیس دختر کلنل گلن وایت از نظامیان با سابقه انگلیسی در جنگ هند و لیدی شارلوت است که در قصر هارتسمن کو متولد می شود . آلیس تقریبا با دیگر شخصیت های ماجرای بهنود یعنی حسین فردوست ،محمد رضا پهلوی و مهرپور تیمورتاش هم سن و سال است و احتمالا در یک مقطع تاریخی معشوقه آشکار و پنهان این هر سه بوده است .

ولیعهد به همراه فردوست دردوران تحصیل در مقطعی از اقامت خود در سوئیس میهمان لیدی شارلوت هستند که بعد از مرگ ژنرال گلن وایت در یک سانحه اقامت در سوئیس را برگزیده بودند و پذیرای ولیعهد شدند :

«معلوم نیست چطور در آن تابستان خانه ای که همچنان پلاک نام ژنرال گلن وایت بر ستون راست درآن بود برای سکونت ولیعهد انتخاب شد.آیا وزیردربار به پیشنهاد کسی این خانه را برای سکونت ولیعهد برگزید یا انتخابی بود که سرپرست ولیعهد یا یکی از کارمندان سفارت ایران در سوئیس انجام دادند ؟»(از متن کتاب)

تا همینجا نخوانده و نانوشته از بهنود می خوانیم و می فهمیم که لیدی شارلوت با تیمورتاش وزیردربار روابطی غیر معمول و تاحدودی غریب و پر از سئوال دارند .

اعتماد مهرپوردرروزهای حبس پدر به آلیس و لیدی شارلوت و سپردن تمامی اسناد پدر (با توصیه پدر)به این خانواده حکایت از همین اعتماد دارد .این امانتداری نیز به یکباره توجه و علاقه آلیس جوان را از ولیعهد به سمت مهرپور متمایل می کند و از این به بعد حکایت عاشقی از سوئیس و انگلستان تا روستای جنگلی در شمال ایران جایی که خانواد تیمورتاش بعد از مرگ او تا 7سال در تبعید و حصر خانگی بودند ادامه پیدا می کند .

و درنهایت این معشوق با این عشق عجیب و غریب راهی برای شکستن این حصر قبل از سقوط رضا شاه پیدا می کند و بعد از هفت سال به صورتی عجیب و با تسلط کامل به زبان پارسی(با لهجه هراتی)به یکباره از ایران و آن روستا سر درمی آورد و عاشقش را نجات می دهد و بعد از چند روز هم به شیوه مسلمانان  با او ازدواج می کند و برای خود نام کبری را انتخاب می کند .

بعد از سقوط رضا شاه و تغییر فضا ولیعهد علاقمندی خود را برای باز کردن عرصه برای فعالیت خانواده تیمورتاش نشان می دهد ،علاقه ای که احتمالا به اصرار اشرف صورت می گیرد .

بعد از این به هردلیلی که بهنود خوب نتوانسته درباره آن توضیح بدهد مهرپور که حالا می تواند در عرصه سیاست ایران نقش آفرینی کند به همراه آلیس از دو مسیر متفاوت از ایران خارج می شوند .

مهرپور در سفری عجیب (که باز بهنود جزئیات بیشتری از آن را نمی نویسدو تنها اصرار دوست دوران تحصیل او را موثر می داند) به آلمان نازی درآستانه سقوط جنگ جهانی دوم می رود و تا کاخ رایش سوم نیز راه پیدا می کند .

به هنگام ورود به انگلستان دستگیر می شود و چندین ماه به خاطر سفر به آلمان دستگیر وزندانی می شود و در زندان دست به خودکشی می زند تا اینکه در نهایت از زندان آزاد می شود و به معشوق می رسد و زندگی آرام و بی سر و صدایی را در کنار آلیس همسرش و لیدی شارلوت بیمار و رنجور پی می گیرد .

مهرپور به ناگهان تصمیم به سفر به ایران می گیرد و در حادثه ای مشکوک کشته می شود و پرونده زندگیش بسته می شود در حالیکه آلیس از مهرپور باردار است و در انتظار تولد فرزندی است .

از اینجا به بعد کینه و خشم آلیس را در بستر تاریخ شاهدیم . کینه ای از جنس کینه ایران تیمورتاش که تا دستگیری پزشک احمدی و عاملان قتل پدرش ادامه پیدا کرد نیست .

حالا روای ماجرا که با آلیس پیرزنی هشتاد و چند ساله در سال 1998دیدار کرده است تلاش می کند از ماجرای عشقی آلیس و کینه او رمز گشایی کند و در نهایت با تمام تلاشی که دارد در رمزگشایی به هیچ نتیجه ای نمی رسد . ظاهرا آلیس در سال 2001می میرد و راوی تنها کشف می کند که پرستار و دستیار همراه آلیس کسی نیست جز دخترش (دختر مهرپور و آلیس).

آلیس کینه دارد و در فکر انتقام است . انتقامی شاید از جنس انتقام ایران تیمورتاش اما اینجای کار کتاب ناتمام باقی می ماند و خواننده لابد با خواندن این آخرین پاراگراف می فهمد که هنوز باید منتظر بماند :

«و این خود نه یک قصه که قصه های دیگری است .اسب بور(مهرپور)زودتر از همه رفت اما آلیس این سرنوشت را نپذیرفت .هرگز نپذیرفت که مهرپور به حادثه ای طبیعی با لختگی خون رفته است .....و این دیگر قصه نیست ،ماجرایی است که آلیس را با سرزمین سرورالسلطنه بسته نگاه داشت .و آن خود قصه ای دیگرست .تا اینجا قصه کوزه بشکسته بود که از شکستگی اش گل ها دمید ......قصه دیگر ،کتاب دیگر حکایت آلیس است با پرنس(محد رضا شاه) و همزاد(فردوست)که می پنداشت خرمی از او ستانده بودند.»(از متن کتاب)

پس ماجرا پایان پیدا نکرده و باید به انتظار کتابی در تکمیل این کتاب نشست که تا اینجا خواننده جز توصیفات زندگی تحصیلی ولیعهد و ماجرای آن و نیز ماجرای تغییر حکومت و استعفای رضا شاه و بر تخت نشستن ولیعهد چیزی دستگیرش نمی شود .

ناچارم بگویم پس می گویم :بهنود عالی می نویسد ،شیوا و بلیغ تاریخ را از منظر خود روایت می کند .خواننده وقتی کتاب را به دست می گیرد دوست ندارد آن را روی زمین بگذارد اما کتاب در فصل پایانی به ناگهان سکته می کند ! این اتفاق برای من در کتاب خانوم نیز افتاد . من خانوم را یک نفس و در سه روز خواندم اصلا انتظار سکته آخر کتاب را نداشتم .فصل آخر خیلی سریع و تند فقط با نیت زود به پایان رسیدن انگاری جمع و جور شده بود .

در خواندن کوزه بشکسته با تجربه ای که از خانوم داشتم برای خواندن و زود به پایان رساندن تعجیل نکردم .حدس می زدم اتفاق مشابهی در آخر کتاب بیفتد که افتاد .

نویسنده از ماجرای چهار نفر که به هم مرتبط هستند سخن می گوید چهارنفری که یک سرش آلیس است و سه سرش سه عاشق : مربعی عشقی که سه ضلعش به یک گوشه از این مربع تمایل دارند .

در نهایت چیزی از پایان این حکایت دستگیرت نمی شود . آیا بهنود به عمد ماجرا را به پایان برده ؟آیا کتاب دیگری در تکمیل این کتاب به بازار خواهد داد ؟اگر چنین است چرا همین کتاب را تکمیل نکرده است ؟این همه تعجیل برای انتشار این کتاب به چه جهت بوده است .

کتاب سکته دارد . پایان بندی کتاب خود شروع کتاب دیگر است . این تکنیک و حربه در کتاب های مختلفی پیش از این جواب داده اما در تمام کتاب های دنباله دار نویسنده جوری کتاب را به پایان می رساند که خواننده با خوانده کتاب به یک نتیجه روشن برسد و چه بسا اگر مایل نبود جلد بعدی کتاب را هم نخواند .

در سینما نیز موارد دنباله دار از چنین تکنیک و استراتژی استفاده می کنند .

بهنود اما خواننده را در پایان ماجرا لنگ می گذارد :

 این حکایت عشق آلیس و مهرپور است ؟

اگر چنین است دلیل این عاشقی و روابط عاشقانه لنگ می زند .

این حکایت کینه و انتقام آلیس همسر مرده است ؟

اگر چنین است ما چیزی و نشانه ای از کینه او نمی بینیم . چندین بار در جای جای کتاب کینه ایران تیمورتاش را می بینیم و می خوانیم و عمق کینه اش را حس می کنیم اما در مورد آلیس خیر.

این حکایت عشق عروس و مادر شوهر است ؟

روابط سرور السلطنه (همسر تیمورتاش و مادرمهرپور)با آلیس به خوبی پرداخت نشده است . به یکباره آلیس به پیشنهاد او حاضر می شود به عقد شرعی و اسلامی مهرپور درآید و همیشه با احترام از او یاد می کند و حتی اسم دخترش را از نام او برمی گزیند . اینجا توصیف ناقص و نارساست .

حکایت در مورد همزاد(فردوست)و روابط او با ولیعهد است ؟

در تمام این کتاب همزاد در سکوت و انزوا است و هیچ چیزی از او جز یک شخصیت مرموز و عجیب و همیشه در سکوت نمی بینیم.

حکایت در مورد عاشقی پنهان در پس ماجرا (یعنی اشرف پهلوی است)؟

ما تا به آخر نمی فهمیم .حتی از عشق میان مهرپور و اشرف نیز اطلاع درست و دقیقی پیدا نمی کنیم .

حکایت کنترل استعمار انگلیس بر همه چیز است و از این منظر شخصیتی چون سرآلبرت در داستان ظاهر می شود و از مدرسه با کودکان همراهی می کند و به وقت گرفتاری مهرپور جوان در زندان نیز به کیباره در قامت مامور ارشد اطلاعات باعث نجات او می شود ؟

اگر بهنود به وعده ای که در پایان کتاب داده است عمل نکند باید برای پایان بندی کتابش حتما یک فکر اساسی کند . یا کتاب پایان پذیرفته یا ادامه دار است . اگر ادامه دار باشد باید پایان کتاب بر همین اساس به شیوه ای منظقی تغییر کند و اگر نه کتاب دیگری درکار نباشد به نظرم باید فصل آخر کاملا بازنویسی شود .

 

بحث های فنی

1-بخش مکالمات هراتی که توسط دوست خوبم ستار سعیدی نوشته شده خوب از کاردرآمده .من این لهجه را خوب می شناسم . شنیدن جملات آلیس با لهجه هراتی کاملا باور پذیر و ساختار جملات نیز کاملا درست بود .

2-کتاب توسط خزر معصومی (احتمالا خزرمعصومی بازیگر باغ های کندلوس و به رنگ ارغوان )بازخوانی شده . مفهوم بازخوانده هنوز برای من روشن نشده .منظور ویراستار است ؟ادیتور است ؟یا کسی که فقط فایل را کنترل کرده است ؟ کتاب حتما به ویرایش نیاز دارد و از نظر تایپی نیز غلط های زیادی در متن چاپ مشاهده می شود .به نظرم خزر معصومی عزیز باید دوباره زحمت بازخوانی را بکشد و ناشر یا نویسنده در مورد بازخوانده توضیحات بیشتری به خواننده بدهند!

 

شناسنامه کوزه بشکسته :

نویسنده :مسعود بهنود

مکالمات هراتی :ستار سعیدی

بازخوانده :خزر معصومی

ناشر:نشر علم

چاپ اول:زمستان88

تیراژ:4400نسخه

 

برای مسعود بهنودنازنین  : همه این ها را گفتم ....اما من هنوز عاشق نثر شیوا و بلیغ بهنودم ."دربند اما سبزش" هیچوقت از خاطرم نمی رود ....

استاد ببخش مرا ..به قول خودت در کتاب با یا بدون شمشیر به سراغت آمدم ...سعی کردم با اندیشه ای به تیزی شمشیر باشد ...به امید دیدار و خدا نگهدار

****

توضیحات تکمیلی یا بازخوانی تاریخ :

رابطه اشرف و مهرپورتیمورتاش

اشرف پهلوی در کتاب «من و برادرم» ص ۱۰۹ آورده‌است: بر اثر تبعید پدرم، خانواده تیمورتاش و دوست دیرین من مهرپور توانستند به تهران بازگردند. من برای اولین بار با مهرپور، برادر او هوشنگ و تنی چند از دوستان آنان زندگی اجتماعی جدیدی را که خارج از خانواده سلطنتی بود، آغاز کردم. کارهایی که ما می‌کردیم، از قبیل گوش دادن به موسیقی، رقص و... همه بر اساس ضوابط غربی مناسب و مطلوب شناخته می‌شد و از چارچوب اخلاق و آداب و رسوم ایرانی هم گاه گاه می‌شد قدمی فراتر نهاد. ».اصرار اشرف برای جدایی از علی قوام و رابطه جدید او با مهرپور تیمورتاش موجب شد تا شایعه ازدواج قریب الوقوع آنان بر سر زبان‌ها بیفتد و محمدرضا پهلوی که از مکنونات قلبی خواهر دوقلویش آگاهی داشت، برای زمینه سازی این وصلت دست به کار شد و فرزندان عبدالحسین تیمورتاش را به دربار فراخواند و رفت و آمد با آنها را از سر گرفت و حتی تصمیم گرفت که با ارجاع یک شغل مهم به مهرپور تیمورتاش فضا را برای این ازدواج آماده تر سازد.

 

مرگ عجیب مهرپورتیمورتاش

اشرف پهلوی در کتاب «من و برادرم» ص ۱۱۲ می‌نویسد: «در یکی از شب‌ها هنگامی که من و دوستانم در خانه خواهرم دور هم جمع شده بودیم و در انتظار آمدن مهرپور بودیم، صدای زنگ تلفن بلند شد. مهرپور بود. او گفت که از بیمارستان تلفن می‌کنم، من تصادف اتومبیل داشته‌ام، اما چیز مهمی نیست. برداشت ما از این کلمات این بود که زخم‌های مهرپور جزیی است و بدین جهت چند روز بعد هنگامی که برای رفتن به بیمارستان آماده شده بودیم تا بهبودی او را جشن بگیریم و او را همراه خود به منزل بیاوریم باز صدای زنگ تلفن بلند شد. این بار اطلاع پیدا کردیم که مهرپور ناگهان به علت لخته شدن خون درگذشته‌است».

 اشرف بعد از مرگ مهرپورتیمورتاش

با مرگ مهرپور تیمورتاش، اشرف پهلوی به طرف برادر او هوشنگ تیمورتاش می رود و به او دل می بازد و دراین راه تا آنجا پیش می رود که حاضر به چشمپوشی از امتیازات درباری می شود و تصمیم می گیرد تا با او فرار کند: «غم مشترک من و هوشنگ به علت مرگ مهرپور، بود. ما دو تن را به طور عجیبی به هم نزدیک کرد. آرام با هم حرف می زدیم. از گذشته ها یاد می کردیم و حرف هایی را که معمولاً مردم برای تسلی و تسکین خود و دیگران می گویند، به یکدیگر می گفتیم. مدت زیادی نگذشت که احساس کردم حالت هوشنگ عوض شده است. یک روز قبل از اینکه لب به سخن بگشاید، دانستم که می خواهد بگوید که دوستم دارد. . . ». اشرف ماجرای دلبستگی خود به هوشنگ تیمورتاش را با برادرش محمدرضا در میان می گذارد. اما او با این وصلت مخالفت می کند و زمانی که اشرف این مخالفت را به اطلاعش می رساند، هوشنگ می گوید: «پس به نظر من فقط یک راه از پیش داریم. برای من اهمیت ندارد که برادرت چه می گوید و یا نظر خانواده ات چیست. من می خواهم با تو ازدواج کنم و ما می توانیم با هم فرار کنیم». اشرف این پیشنهاد را می پذیرد و به خانه خواهرش همدم السلطنه می رود و قرار می گذارند تا هوشنگ به آنجا برود و با یکدیگر فرار کنند. اما هوشنگ از ترس محمدرضا به سر قرار حاضر نمی شود.

 

کینه از جنس ایران تیمورتاش :

مسعود بهنود» در کتاب سه زن (شرح زندگی « مریم فیروز»، «اشرف پهلوی» و «ایران تیمورتاش») یادآور می شود: یگانه دختر عبدالحسین تیمورتاش برخلاف پسرانش، علیرغم اصرارهای «محمدرضا پهلوی» در جهت دلجویی از آنها، نه تنها رغبتی برای حضور مجدد در دربار از خود نشان نداد که حتی برادرانش را نیز به بی غیرتی متهم و آنها را سرزنش می نمود. پس از سرنگونی «رضاخان» و فرار پزشک احمدی، «ایران تیمورتاش» در جهت گرفتن انتقام خون پدرش به صورت ناشناس به بغداد رفت و جلاد رضاخان، معروف به پزشک احمدی - که در این شهر به شغل رمالی و دعا نویسی مشغول بود - را پیدا کرد، سرانجام نیز با ممارست بسیار از طریق سفارت ایران در بغداد، «پزشک احمدی» را به ایران آورده و به محاکمه کشاند.


 
دیدار با نوری الجراح
ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩  

دیدار با نوری الجراح

شاعر مشهور جهان عرب

 تصویر نقاشی شده نور یالجراح روی جلد کتابش در ایران

پنجشنبه شب خیلی اتفاقی و غیر منتظره فرصتی دست داد تا نوری الجراح شاعر معروف جهان عرب را ببینم . نوری که برای سفری چند روزه از انگلستان به ایران آمده  پنجشنبه شب در مراسم رونمایی سه کتاب منتشر شده اش در ایران یعنی کتابهای باغ های هملت،باغ ایرانی و کودکی ِ مرگ شرکت کرده بود .

این کتاب ها توسط ناشر اختصاصی و انحصاری کارهای او در ایران یعنی انتشارات افراز به مناسبت سفر او به ایران و در نوروز89منتشر شده است .

من به پایان مراسم رسیدم جایی که همه میهمانان رفته بودند و او در فروشگاه جدید افراز با چند نفر مشغول صحبت بود .

وقتی رسیدیم ناشر مرا به او معرفی کرد .وقتی فهمید در محیط وبلاگ می نویسم چند دقیقه ای در مورد وضعیت وبلاگ نویسی درجهان امروز صحبت کرد و بعد وقتی از حال و فضای وبلاگم پرسید و فهمید اینجا از چه چیزهایی می نویسم ،صحبت کشید به سینمای ایران .

به من گفت که قهرمانان سینمای ایران را می شناسد کسانی چون محسن مخملباف و عباس کیارستمی که تاکنون جوایز متعددی را در جشنواره های جهانی کسب کرده اند .

بحث که به اینجا کشید گفتم سینماگران ما از دو منظر قهرمان هستند .اگر از نظر سینمایی بخواهی حساب کنی قهرمانان امروز سینمای ایران کسانی چون اصغر فرهادی و مانی حقیقی هستند و از این منظر به گمانم عصر قهرمانی چون کیارستمی و مخملباف تمام شده است اما اگر از اون لحاظ بخواهی صحبت کنی(!)قهرمان سینمای ما شاید جعفر پناهی باشد .

بعد صحبت از کتابخوانی در جهان عرب شد .او که سال هاست در لندن زندگی می کند گفت متاسفانه مطالعه در جهان عرب اندک است ،تقریبا سینمایی وجود ندارد .

از من پرسید تا به حال شعرهایش را خوانده ام یا نه و به او گفتم که در جهان عرب تنها شعرهای نزارقبانی را خوانده ام اما اسم او را بارهای شنیده بودم و علاقمند به خواندن شعرهایش بودم .

نوری الجراح از معدود نویسندگانی بود که در کمال تواضع و فروتنی با مخاطب برخورد می کند . وقتی بعد از بحث و گفتگوی نیم ساعته مان از نتیجه حاصل از این گفتگو راضی شد و اطلاعاتی در مورد تئاتر و سینمای ایران و نیز وبلاگ های ایرانی گرفت و متقابلا اطلاعاتی درباره ادبیات و شعر عرب به من داد گفت از دیدار با شما خوشوقت شدم و من نیز متقابلا همین را گفتم و بعد کتاب هایش را به یادگار برایم امضا کرد .

درطول مدت مکالمه مان دخترکوچش با این بامدادِ یاسین دوست خوبمان مرتب در حال بازیگوشی بودند و همسر جوان نوری الجراح نیز گوشه ای آرام و ساکت نشسته بود و به حرف های همسرش گوش می داد .

دو سه نفر از دوستان مسلط به زبان عربی نیز در برقراری ارتباط بین ما کمک حال بودند که یکشان همین مترجم آثار او در ایران حمزه کوتی نازنین بود .

تقدیم نامه نوری الجراح به فرزاد حسنی روی جلد کتابش

به هرحال چاپ آثار او را در ایران به فال نیک می گیریم . شناختن ادبیات کشورهای همسایه ارزشمند است و در این میان آشنایی با ادبیات و شعر عرب که همیشه و در طول تاریخ غنی و پربار بوده می تواند برای علاقمندان به شعر و شاعری ارزشمند باشد .

اما یکی از شعرهای نوری الجراح را که از خواندنش لذت بردم را در اینجا می آورم :

 

پایان ها

 

اگر می دانستم که همواره در پایانم

و اینکه زردِخندان در درخت

چیزی جز خزانی مشغول نیست.

اگر می دانستم

اگر می توانستم که بدانم

آیا اکنون اینجا بودم

و این کودک با پرتقال به سمت دریچه

می رفت و می آمد

با برفی بر انگشت هایش

 

                        ***

اگر می دانستم

اگر آرزو داشتم که بدانم

آیا از راه می رسیدم و جامه هایم را عوض می کردم

و بر روی برگ دراز می کشیدم

و می مردم و در سینه ی تو دفن می شدم

به جای عروج کردن از دریچه

و درهوای شب آیا

شنا می کردم؟

 

 

درباره نوری الجراح

نوری الجراح شاعر معاصر سوری متولد 1956است و نزدیک به سه دهه است که به کار شعر می پردازد . او از شاعران «الحداثه الثالثه» به شمار می رود .شاهرانی چون عباس بیضون،بسام حجاز،امجد ناصر ،زاهر الغافری،سرکون بولص،صلاح فائق،شاکر لعیبی،ولید خازندار،حسین مردان و نوری الجراح از شاعران نسل سوم شعر معاصر عرب به شمار می روند .

شعر نوری الجراح همانگونه که خودش اذعان می کند از یتیمی سرچشمه می گیرد .یعنی این شعر در جایی غیر از وطن و مام میهن نوشته می شود و در جایی خوانده می شود که خواننده با فرهنگ دیگری آشنایی کمتری دارد .

نوری الجراح سال های سال است که ساکن لندن است و سالها در کشورهای مختلفی چون قبرس ،امارات و انگلستان زیسته است .

شعر برای او سرچشمه ی باختن و همزمان سرچشمه جمال مطلق است .

بعد از شروع جنگ داخلی لبنان شاعران به کاویدن درون و ذات گمشده خود پرداختند .عصر قهرمان اجتماعی به پایان رسید و جای خود را به دغدغه های درونی و پرسش های هستی شناسانه داد تا آنجا که شعر به عاملی برای خودکشی تبدیل شد و هر شعری که شاعر می نویسد آن شعر او را به مرگ تهدید می کند .به همین دلیل نیمی از شعر معاصر عرب خصوصا شعر دهه ی هشتاد شعر مرگ است .

***

توضیح -از یکشنبه روزنامه شرق تولددوباره اش را جشم می گیرد و به احتمال زیاد در طی چند روز آتی نوری الجراح مصاحبه ای را با این روزنامه انجام خواهند داد . اگر می خواهید بیشتر از او بدانید شرق را بخوانید!


 
وقتی همه کناه کارند.......
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩  

وقتی همه گناه کارند...

یادداشتی برای روبان سفید

به احترام میشایل هانکه

 

 

مقدمه

هرچند مدت زیادی از اکران فیلم گذشته ولی من تا قبل از عید فرصت دیدن این فیلم رو نداشتم . فیلم رو تو تعطیلات عید از یک دستفروش کنار خیابون خریدم و تماشا کردنش هم سه روز طول کشید . چون در حین دیدن فیلم کتاب هم می خوندم روز سوم بعد از تموم شدن فیلم یکباره مبهوت شدم . قبلا هم برای من چنین اتفاقی افتاده بود . شب های روشنِ فرزاد موتمن را در جشنواره در حالت خواب و بیداری دیدم و آخر فیلم تازه حواسم جمع شد و فهمیدم که این فیلم یک اتفاق بزرگ بوده که من از دست داده ام . با تماشای دوباره و این بار دقیق تر فهمیدم جنس مرغوبی است .

*****

روبان سفید‌ اثر میشایل هانکه، کارگردان اتریشی است که با لنزی سیاه و سفید دنیای رنگی را به تصویر کشیده است. محل وقوع ماجرای فیلم روستایی دورافتاده درآلمان و زمان آن سال 1913یعنی یک سال قبل از وقوع جنگ جهانی اول است و ظاهرا موضوعی بسیار ساده و بی اهمیت دستمایه قرار گرفته است . موضوع اصلی  زندگی کاملا معمولی مردمانی در یک روستای کوچک پروتستانی در زمانی نزدیک به زمان وقوع جنگ جهانی اول است .فیلم که با مونولوگ یک صدای پیر و خسته و فرتوت برای ما در عین تصویر شدن ،روایت نیز می شود از نگاه معلمی که زمانی در آن روستا به تدریس مشغول بوده ماجرا و اتفاقاتی را برایمان تعریف می کند . راوی فیلم،-معلم روستا - کاراکتر مرکزی آن است.زندگی در این  روستا بر اساس تقابل زمانی و شرایط آن زمان  بر بنیان ارباب و رعیتی بنا شده است ودر چنین جامعه ای همه تلاش می کنند از جایگاه خود در اجتماع مطلع باشندو تنها به وظایفی که برعهده دارند عمل کنند .یکی از ویژگی های این نوع جامعه طبقانی به حداقل رسیدن عواطف انسانی است . آدم‌های بی‌عاطفه در چنین جامعه‌ای، زبانی جز ضرب و شتم ندارنداین خشونت در مورد بچه ها بسیار بارز است . آنها حتی بخاطر کوچکترین خطای سرزده تنبیهی سخت ،هم بصورت فیزیکی و هم روحی روانی می شوند .زنان هم به شیوه‌های مشابهی مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرند و همیشه در زیر سایه سنگین جامعه‌ی مردسالار ، به سختی زندگی می کنند ونفس می‌کشند. در چنین شرایطی که روال معمول زندگی در این روستا تلقی می شود ،زندگی مردم در آن دهکده دستخوش جریاناتی می‌شود. دکترروستا، که سوار بر اسب در حال بازگشت به خانه است، بر اثر برخورد با  ریسمانی که عمدا در مسیر او بسته شده است بر زمین می افتد و به شدت آسیب می بیند و شدت جراحاتش به اندازه ای است که او را ماه ها در بیمارستان بستری می‌کنند.بعد از این واقعه چند اتفاق دیگر نیز آرامش معمول روستا را به هم می زند .  کودک ارباب روستا و بعد از آن کودک عقب افتاده قابله که درآخر فیلم می فهمیم فرزنده نامشروع دکتر بوده توسط افراد ناشناسی مورد تهاجم و کتک قرار می‌گیرند. یا  انبار غله‌ دستخوش شعله‌های آتش می‌شود.و مزرعه کلم به هنگام جشن از بین می رود و زنی نیز دراثر یک سانحه از بین می رود . در ذهن مردم روستا تنها یک سئوال جدی و اساسی شکل می گیرد که چه کسی پشت این ماجراهاست؟

معلم بعد از مدت ها کنکاش و استدلال و استنتاج مقصران واقعی این حادثه را کشف می کند و می فهمد که آنها کسی نیستند جز بچه‌ها که در خرابکاری‌ها  نقش مستقیم داشته‌اند . ظاهرا آنها این کارها را به انتقام بدرفتاری و تنبیه خود ویا به انتقام از والدینشان که زندگی متحجرانه و حبس و محدودیت را به زور به آنها تحمیل کرده اند،انجام داده اند . در واقع می توان گفت که فیلم مکاشفه‌ای در روحیات انسانی و نقد و تقبیح خشونت است.داستان روبان‌سفید کمی قبل از آغاز جنگ جهانی اول شروع می‌شود. هانکه نشانه‌های این فاجعه‌ بزرگ جهانی را در دل جامعه کوچک اما تمثیلی اش نشان می دهد . تصاویر فیلم ابتدا به صورت رنگی فیلمبرداری شده و سپس رنگ آنها گرفته شده و  درنهایت فیلم سیاه وسفید متفاوتی از کار درآمده که به شکلی عجیب با حال و هوا و فضای ماجرا و داستان همخوانی دارد. آیشوالد روستای دور افتاده‌ در این مکاجرا و حکایت در واقع پیکره جامعه انسانی نشان می دهد و نیزکودکانی که قربانی خشونت می ‌شوند و هنگامی که بزرگ شدند خود منادی آن خشونت‌اند.روستایی که هانکه در روبان سفید به تصویر کشیده تمثیلی از یک جامعه استبدادی است.

بیایید نگاهی به شخصیت های داستان بپردازیم :

  • بارون، اربابی است که به تحقیر، خشونت و استثمار اهالی روستا می‌پردازد؛
  • کشیش روستا  کودکان شخصا تنبیه می کند و آنها را مجبور می‌کند روبان سفیدی به دستان خود ببندند تا پاکی و تزکیه روح را فراموش نکنند.
  • همسر ارباب(بارون) در نبود او به او خیانت می کند .
  • دکتر روستا با دخترش روابط ناشایستی دارد ضمن اینکه از قابله روستا دارای فرزند نامشروع است و با قابله بدرفتاری می کند .
  • همسر زنی که مرده با خشونت شدید با فرزندش برخورد می کند .
  • بچه ها عامل اصلی خشونت و حوادث روستا هستند .

تقریبا تمام شخصیت های فیلم به نوعی آلوده به گناه هستند . من تنها سه شخصیت را دیدم که نشانی از گناه در وجودشان نبود .

 اول- روای فیلم معلم روستا .

دوم -کودک کوچک پدرروحانی ده که با ترس و لرز برای نگهداری پرنده ای زخمی و کوچک از او اجازه می گیرد و در پایان فیلم وقتی که پدر روحانی پرنده محبوبش را از دست داده ،پرنده اش را که حالا سالم شده دوباره با ترس و لرز به او تقدیم می کند(یا مجبور می شود تقدیم کند)

و سوم -نامزد معلم که همیشه در ترسو لرز برای از دست دادن چیزی است که گمان می کند همه حتی معلم می خواهند در جایی از او بگیرند والبته سرانجام نیز بخاطر وقوع جنگ به وصال معلم نمی رسد .

تمام شخصیت ها در این فیلم به نوعی با گناه در هم آمیخته اند و اندک کسانی که از این فضا به دور هستند نیز در چنین فضایی تحمل نمی شوند و در نهایت راه نجات و رستگاری خود را در خروج از این روستا می یابند .در این روستا هر خانواده‌ای برای خود  رازی دارد. دختر یکی از آنان مورد هتک‌حرمت توسط پدر خویش قرار می‌گیرد(دختر دکتر روستا) و دیگری با رفتاری خشن بازخواست می‌شود و بعد ماجرای آزاردادن  پسر قابله روستا پیش می‌آید.به قول یکی از دوستان : روبان سفید،  نوار باریکی است که روی یک مفهوم بزرگ گره می‌خورد. همانطور که هانکه به‌درستی دریافته ریشه پیدایش فاشیسم را در جامعه و به‌خصوص در شخصیت‌های ملی آلمان آن زمان باید کاوید.منتقد لس آنجلس تایمز در نقدی پیرامون این فیلم به تاثیرپذیری هانکه از روبرتو روسلینی اشاره می‌کند و می‌نویسد: هانکه که هرگز شیفتگی‌اش به روسلینی را انکار نکرده، در فیلم تازه‌اش تاثیراتی از «آلمان سال صفر» پذیرفته است. او همچنین از وقایعی که منجر به آغاز جنگ جهانی اول شد نیز به عنوان کلیدواژه در ترسیم تفکرات سینمایی‌اش بهره می‌گیرد. هانکه مانند دیگر آثارش پرسشی را مطرح می‌کند و می‌کوشد با پرداختن به ابعاد متفاوت و مختلف موضوع به آن پاسخ بگوید؛ حیرانی پسر جوانی که از توالی فساد مستاصل شده و می‌پرسد:«چطور شد که به اینجا رسیدیم؟»روبان سفید، آخرین ساخته میشل هانکه قصد دارد با این پیش‌درآمد،  جواب این سؤال را بدهد. برای توضیح یک سال زودتر  از وقوع فاجعه را انتخاب کرده سال 1913،  و معما‌هایی که به‌طور مستمر و با بیرحمی توسط یک تبهکار ناشناس در روستایی در آلمان اتفاق می‌افتد؛ ماجرایی که منطبق با مزاج هانکه و سختگیری‌های او در دیدگاه‌های اخلاقی است. تأکید فیلمساز بر رفتارها و واکنش‌های کارکترها ریشه در نگاهی اخلاقی دارد.  یک مشت آدم خوب که در محاصره انسان‌های بد قرار گرفته‌اند.  اتفاق‌هایی زنجیره‌ای که به هم مرتبط هستند و مبین دغدغه همیشگی کارگردان درباره موضوع پیدایش فاشیسم به‌شمار می‌آیند.

 ******

 

  بیشتر درباره فیلم :

 روبان سفید ( Das weiße Band) -درام -محصول٢٠٠٩- این فیلم برنده جایزه نخل طلای شصت و دومین دوره جشنواره کن شد.همچنین این فیلم برنده جایزه گلدن گلوپ بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۹ شد. روبان سفید به عنوان نمایندهٔ رسمی آلمان برای شرکت در ۸۲امین مراسم جایزه اسکار معرفی شد. این تصمیم آکادمی فیلم آلمان موجب ناراحتی مقامات اتریشی شد. رییس کمیسیون فیلم اتریش در واکنش به این اقدام اعلام کرد، این فیلم تنها باید از سوی اتریش به آکادمی اسکار معرفی می‌شد.

تهیه کننده :اشتفان آرنت –ویت هایدوشکا

نویسنده : میشایل هانکه

فیلم‌برداری:کریستیان برگر

مدت زمان :150دقیقه

محصول مشترک :آلمان –اتریش –فرانسه و ایتالیا

زبان فیلم :آلمانی


 
برای جهانی که رفت(یادبود جهان قشقایی)
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩  

برای جهانی که رفت و دیگر نخواهد آمد

 

فروردین تلخی است برای دنیای هنر و تلخ ترین حادثه اش گویا دیروز اتفاق افتاد و خبرش را همین چند ساعت پیش شنیدم .بعداز رضا کرم رضایی ،محمود بنفشه خواه و کیومرث ملک مطیعی این بار جهان رفت ،آن هم در غربت .

جهان(جهانگیر)قشقایی هنرمند و خواننده شیرازی ساکن لس آنجلس در سن 55سالگی ساعت 21 شب 22 فروردین، در اثر ایست قلبی در شهر لس آنجلس از دنیا رفت .

خبر کوتاه است و تکراری .مگر بارها و بارها این جور خبرها را نشنیده ایم که شنیده ایم .

اما این یکی برای من تلخ تر و دردناک تر بود که جهان را با آن سبیل کلاسیک و قیافه ویژه اش نوعی خاص و غریب دوست داشتم . رابطه ام با خوانندگان مقیم لس آنجلس که سا لهاست دیگر زبان مادری را به سختی به یاد می آورند زیاد جالب نیست و در طول این سال ها با تعداد اندکی از آنها ارتباط برقرار می کنم و موسیقیشان را می فهمم .یکی از این اندک خواننده های لس آنجلس نشین که دوستش داشتم جهان بود . به خاطر سادگی و روانی خواندن و شیوایی و دلنشینی ترانه هایی که برای خواندن انتخاب می کرد . ترانه هایی که گاه از وزن و قافیه قوی و پرمایه ای برخوردار نبودند اما همیشه با صدای او به دل می نشست .

بعضی ها جوری می خوانند که بی خودی به دل می نشیند . جهان از این دسته خوانندگان بود .

چند وقت پیش ایران بود . چندین بار تلاش کرده بود برای همیشه به ایران برگردد و مجوز بگیرد و کارش را اینجا ادامه بدهد .

خیلی دوست داشتم می دیدمش .زمستان درگیری فراوانی داشتم و نفهمیدم کی آمد و کی رفت . مدتی در تهران و بعد در شیراز بود و فرصت دیدار با جهانی که دوستش داشتم هیچ وقت فراهم نشد . دیدار ماند به قیامت .

جهان شاید در موسیقی سنتی و پاپ ما از نظر هنری جایگاه والا و بزرگی نداشته باشد ،اما شک نکنید ترانه هایش برای همیشه دلنشین و دوست داشتنی و شیوا باقی خواهد ماند .این هنرِ دلی کار کردن است .خدایش بیامرزاد ..کاش می شد در ایران و زادگاهش به آرامش می رسید . غربت خاک بیگانه برای جهان غربت نشین ما سنگین است .کاش می شد !

این هم متن چند ترانه ای که با آنها خاطرات زیادی داشته ام ،این چند ترانه اندک ترانه های لس آنجلسی بود که توی سی دی ماشین می گذاشتم و بارها و بارها در راه های پرپیچ و خم چالوس به آن ها گوش جان سپرده ام ب . به احترامش تمام قد می ایستیم و این چهار ترانه را با تمام وجود گوش می کنیم .این بهترین پاسداشت برای یک هنرمند غربت نشین ودر غربت رفته است .

 

(1)

وای از سفر

وقتی دل غریب و تنهاست ،بی کس و دربه دره

دورتو پر می زنه ،از همه جا بی خبره

اشکم از آب زلال چشمه ها تازه تره

نازنینم،نازنینم

این چه وقت سفره

مقتی می گی همین روزا می خوام برم به یک سفر

اسم سفر رو میاری دق می کنم از این سفر

یه جور برو نبینمت

می میره دل،میفته خونم گردنت

کی اونجا پیشوازت میاد ،الهی پیشمرگت بشم

کی اونجا قربونت می شه ،الی قربونت بشم

به حرمت عاشقیا ،لحظه ی دلواپسیا

به برکت سفره عشق ،اون شور و دلبستکیا

بزار بازم فدات بشم ،الهی من فدات بشم

وای از سفر وای از سفر ...........آخ از سفر !

 

(2)

پُر شعر

تو چشم تو یه حادثه است

که از ستاره سرتره

نجابتی تو چشماته که آبرومو می خره

خاطره هام مال خودم ،تموم شعرم مال تو

اگه بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو

واسه چشمات پرشعرم ،تو دلیل قصه هامی

هر نفس همنفس تو ،مثل غم توی صدامی

نازکَم از تو نوشتم ،گل من ،ترانه ای تو

مثل تنهایی عاشق ،پرعاشقانه ای تو

منو ببر به شهر عشق ،گلایه هاتو خط بزن تا آرزوی آخرین

اگه پر از مصیبتی ،غماتو هدیه کن به من، تا آبرومو می خری

یه نیمه جون زخمیم بیابیا نفس بده ،نفس تویی ،هوا تویی

داغ چشاتو واکنو و ستاره ها مو پس بده ،که مالک صدام تویی

واسه چشمات پرشعرم ،تو دلیل قصه هامی

هر نفس همنفس تو ،مثل غم توی صدامی

نازکم از تو نوشتم ،گل من ترانه ای تو

مثل تنهایی عاشق ،پرعاشقانه ای تو

 

(3)

بی تو

بی تو ترانه پُرگریه است ،خیلی سخته از تو خوندن

بی تو درمونده و خسته ،زخمی از تاب و تب موندن و رفتن

ای غم دنیا مثل رویا توی چشمای تو پنهون

بی تو نفس دیده ی زندون، نذر تو عاشقی این دلِ داغون

آرزویی که ندارم ،به جز از نور نگاهت به شب من

نفسه من بی تو می گیره ،چشم من مونده به راهت تو شب من

انتظاری که کشیدم همه با اشک تو کابوس شب من

شب من بی تو می میره ،شده چشمای تو فانوس شب من

تو رو به دنیا نمی دم ،بسه هر چی سختی دیدم

ای تو از همه خودی تر، با تو از قفس پریدم

بی صدا به پات شکستم ،دل به چشمای تو بستم

خط بزن تنهاییامو ،که به پای تو نشستم

 

(4)

شهر قصه

کجای قصه ای خاتون ؟تو نیستی خونمون سرده

تو این روزهای تنهایی ،دلم با غصه سر کرده

نمی خوام اشکام آروم شه ،دلم از غصه بی زاره

نزار دستای این پاییز منو از ریشه برداره

تو رفتی بی تو اما سر نمیشه ،گلِ اشکای من پرپرنمیشه

نگو این فاصله آخر نمیشه ،ببین دیگه از این بدتر نمیشه

تو عشقو یاد من دادی ،منو از من جدا کردی

حالا دوری ولی باید به شهر قصه برگردی

تمام حرف من اینه بدون تو نمی مونم

اگه دلگیری از حرفام ،من از حرفام پشیمونم

تو رفتی بی تو اما سر نمیشه ،گلِ اشکای من پرپرنمیشه

نگو این فاصله آخر نمیشه ،ببین دیگه از این بدتر نمیشه

 


 
اینجا یک نفر هنوز هم نفس می کشد ...
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  

اینجا یک نفر هنوز هم نفس می کشد ...

 

(1)

نازنین سلام!

با لبخندی شیرین و نگاهی کج، آنکسی را که در پرلاشز خفته نگاه می کنی و من تو را که اینچنین بزرگ شده ای !

من پرندگانی مثل تو را خوب می شناسم !

کم پیش می آید جایی آرام بنشینند ...

کاش صدایی بودم روی تصویرت که آرام و شمرده می خواند : «در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند .»

راستی راستی که ژست نیست ...از معدود دفعاتی است که خودِ خودت را بی تعارف و بی تکلف و بی حضورت خوب دیدم . باید برای  دست مریزاد گفتن بر شانه های این عکاس ضربه زد ....خوب افتاده ای !....خوب انداخته پدرسوخته !

نوشتم چون یقین دارم نمی خوانیش ...هیچوقت .......

 

 

(2)

فرزاد فرومند زنگ زده ،میگه صدات چرا گرفته .بهش می گم آره یه خورده دچار دپریشن شدم .کم کم داره عمیق میشه .خودمم دارم حس می کنم ......آخر تماس میگه :مواظب خودت باش . میگم :سعی می کنم . باید تا اخر کار دووم بیارم .

می گه :می فهمم حالتو .خداحافظ

 

(3)

دم در منو دید.از ماشین پیاده شد . سلامی کرد و سال نو رو تبریک گفت و ادامه داد:«آخشام اوستو بیرباش بیزه ورجنان .بیزده بردا تچیخ .اوتوراخ ارخین بیردانیشاخ . بیلیرم آخشام جژ جلسن اوئه .»

فارسی بهش می گم :«پسر خوب من خیلی وقت ها اصلا از خونه بیرون نمی رم که بخوام دیروقت بیرون بیام .»

لبخندی میزنه و میگه :پس جزلیرم ها!

می خندم و می گم:جوزوم اوستی .یاخچی !

 

(4)

آخ شهرزاد من تو کجایی ؟ تو قول داده بودی ...امشب شب هزار و یکم است ...نه داستانی دارم و نه کسی که مقتولم باشد ....فکر می کنم دیگر عرضه هیچ قتلی را ندارم .باید بازنشسته شوم !

 

(5)

همه از مسافرت عید برگشتند خونشون تو کی میای ..حوصلم سررفت ...می خوام ببینمت .دیدنت حالمو خوب می کنه .روبراه میشم ...با تو از خیام بیشتر خوشم میاد !

 

(6)

شب ها هات چاکلت مخصوص دست ساز خودم رو می خورم با غصه .هردوتاش تلخند و زیبا !

 

 

(7)

مرسی سحر .از لطفت .از تشویق هات و از احوالپرسیت .زنگ زدم رفت رو پیغام گیر مثل تماسی که تو گرفته بودی ....فعلا گویا پیغام های ضبط شده از من و تو قویترند!

 

 

 


کلمات کلیدی: فرزاد فرومند
 
حمید طالب زاده هم نتوانست برای کیت و سام کاری کند !
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩  

حمید طالب زاده هم نتوانست

برای کیت و سام کاری کند !

 

ساعت نزدیک پنج صبحه .قرار است درباره آخرین کتاب مسعود بهنود یعنی «کوزه بشکسته» یک مطلب بنویسم . قرار است درباره «روبان سفید»ساخته میشل هانکه وبرنده نخل طلای 2009کن بنویسم . طرح اولیه مطلب را هم آماده کرده ام . قرار است درباره فیلم جولی و جولیا و شاهکار هنر بازیگری مریل استریپ نازنین بنویسم و نیز درباره فیلم up in the air وجرج کلونی بنویسم . مثلا سعی کرده ام به کارهام تو وبلاگ نظم و ترتیب بدم اما یهویی یه خبر سوخته برنامه منو به هم میزنه .

 

 

فلاش بک

مهدی و میلاد زنگ زدن که پاشو بیا چند تا جوون می خوان یه کنسرت خیریه بزارن .ببین کارهاشون رو می پسندی یا نه .

رفتم کنسرت .خوب دقت می کنم می بینم اغلب کارها رو قبلا تو ماشین دوستان و رفقا شنیدم . جماعتی از خواننده های فعلا بلک لیستی در ظرف دو سه ساعت روی سن می روند و مردم با آنها همکلام می شوند .

ظاهرا همه این جمعیت 800نفری این آهنگ ها را شنیده اند . یکی میره بالا و آهنگی می خونه که تو این فضای تلخ و عجیب و غریب به دلم میشینه . ترانه ای شیرین و دوست داشتنی .برام اصلا مهم نیست که  شین ها رو با حالتی خاص تلفظ می کنه اینجا دیگه نمی خوام دقت کنم و همه چیز رو از زاویه تخصصی مورد بررسی قرار بدم . سعی می کنم از آهنگ لذت ببرم. از این درباره این آهنگ یه چیزهایی از بهاره هم شنیده بودم . به نظرم فارغ از بحث تکنیکی و موسیقیایی و نیز نحوه خوندن خواننده ،این ترانه در این برهه تاریخی به عنوان یک کالت درحافظه ها باقی خواهد ماند .   

بعد کنسرت با خواننده اش آشنا می شم: حمید طالب زاده

باهاش خوش و بشی می کنم و گپی می زنیم و برایش آرزوی موفقیت می کنم و اظهار امیدواری برای همکاری به زودی زود. شب که به خونه برمی گردیم تصویر کلیپ هاش رو تو شبکه های اونورآبی می بینم .امیدوارم بتونه روزی با خیال راحت تو همین ایران خودمون روی صحنه بره .

بعدش بود یا قبلش که حمید خندان نازینن که واسه آهنگ سراومد زمستون دوسش دارم روی صحنه دو تا از آهنگ های شاهکار ویگن رو خوند .یکیش آهنگ سفر ویگن بود و دیگری دریای چشمات .

نمی دونم چرا ولی آدم حمید خندان رو یه جور دیگه ای دوست داره .

حالا این وسط حس و حال منو ببین ……

احمقانه است اما تو لحظه هایی که از آهنگ حمید طالب زاده لذت می بردم به یک زوج فکر می کردم :«کیت وینسلت و سام مندس».زوج هنرمند محبوب این سال های من .

فکر می کردم اگر سام مندس فارسی بلد بود می تونست این آهنگ رو آروم واسه کیت وینسلت نازنین زمزمه کنه :

همه چی آرومه ،تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه ،غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه ،من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دلبستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم ،همه چی آرومه

تشنه چشماتم ،منو سیرابم کن

منو با لالایی ،دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

همه چی آرومه ،من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

همه چی آرومه ،تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

 

 

برگشتیم به زمان حال زمان حال

ساعت نزدیک 5صبح اتفاقی می رم تو سایت ایران و انگلستان و خبر تلخ رو می خونم . کینت وینسلت و سام مندس درآخرین روزهای سال شمسی برای جدایی توافق کردند .

اصل خبر :

«کیت 34ساله و سم 44ساله در سال 2003 ازدواج کردند و یک پسر 6ساله دارند، البته کیت یک دختر 9ساله از ازدواج اولش نیز دارد.وینسلت و مندس هر دو متولد شهر ردینگ انگلستان هستند و هر دو برنده جایزه اسکار نیز می‌باشند. وکیل مشترک آنها اعلام کرده است که آنها برای جدایی به توافق کامل رسیده‌اند و درمورد زندگی آینده فرزندان‌شان نیز متعهد خواهند بود.»

کیت وینسلت و سام مندس 

بیا اینم از زوج هنری ما .....

من عاشق مسیر انقلابیِِ سام مندس بودم . نزدیک یک ساله که درباره این فیلم مشغول یک کار تحلیلی و نقد جامع هستم . همه جا گفتم و می گم که مسیر انقلابی با بازیگری جز کیت وینسلت و دی کاپریور این چیزی که ما دیدیم نمی شد و جسارت و شجاعت سام مندس برای ساختن چنین فیلمی و استفاده از همسرش در این فیلم ستودنی است .

همیشه و تو هر محفلی از ضایع شدن حق سام مندس برای گرفتن اسکار بخاطر این فیلم دفاع کرده ام و گفته ام که دی کاپریو و وینسلت و مندس باید هر سه تایی به خاطر این فیلم اسکار می گرفتن .  

ظاهرا این نیز بگذرد .مسخره نکنید . نخندید . فروپاشی یک زندگی دردناکه فرقی نمی کنه کجا باشه و کدوم زندگی .

اگر انگلیسیم روون بود همین الان شماره کیت وینسلت عزیز رو می گرفتم و قانعش می کردم برگرده سرخونه و زندگیش و لااقل کمی به بچه هاش فکر کنه .

اونوقت حتما این آهنگ حمید طالب زاده عزیزم را هم برایش ترجمه می کردم و می گفتم که در مورد او و سام چه فکرها که نمی کردم .

بهش می گفتم:« منو باش که دعوتت رو برای مسافرت به انگلستان قبول کرده بودم و خودم رو برای خوردن کیک شکلاتی های خونگیت وقتی که با سام در مورد مسیر انقلابی بحث وجدل می کنیم آماده کرده بودم.»

تو این یک ماهی که از هم بی خبر بودیم ببین چه اتفاقاتی افتاد .لعنت به من که انگلیسیم خوب نیست .لعنت به من که تلفن هام رو دیر به دیر جواب می دم . لعنت به من که اینترنت نداشتم . لعنت به من که همه چیم آروم نیست ....

کاش می شد/می تونستم برای کیت و سام کاری کنم .این صادقانه ترین حس یک طرفدار در مورد آرتیست های محبوبشه .

باور کن کیت!

باور کن سام !

پوستر فیلم مسیر انقلابی

کتاب تا زمانی که تکلیف شما معلوم نشه همینطوری به امان خدا رها میشه . این یک تهدیده کاملا جدیه .

اگه بچه های خوبی باشید و اختلافات رو کنار بزارید اونوقت تو این بهار خوب و دوست داشتنی به افتخار شما دو تا رفیق گل براتون این ترانه رو می خونم که حمید خندان آخرین بار تو کشور ما اجرا کرد :

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون (۲)

کوهها لاله زارن، لاله‌ها بیدارن

تو کوه ها دارن گل گل گل آفتابو می کارن (۲)

توی کوهستون، دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه‌اش جان جان جان (۲)

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون (۲)

لبش خنده نور ،دلش شعله شور

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور (۲)

توی کوهستون، دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه‌اش جان جان جان (۲)

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره (۲)

 

******

توضیح – این متن در کمتر از 15دقیقه نوشته شده پس غلط تایپی و محتوایی توش محتمله ...


 
شرافت /لذت /حسرت
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  

شرافت /لذت /حسرت

 

شرافت

در طول زندگی اتفاقاتی می افتد که ممکن است آبرو و حیثیت شما را بر باد دهد .این سخت و دردناک است ولی به نظر من خیلی مهم نیست . آبرو یک قرارداد اجتماعی است .از بین رفتن آبرو و بدست آوردن مجددش محتمل و شدنی است .اما در مورد شرافت قضیه فرق می کند . شرافت یک حقیقت قلبی و شخصی است که نگهداریش سخت و دشوار است و زمانی که از کف رفت فکر نمی کنم دیگر باز گردد.

 

لذت

خاکستر روشن سیگار روی آسفالت خیابان تقدیری جز خاموشی ندارد . لازم نیست پا رویش بگذاری .بگذار تا آخرین لحظه از گداختنش لذت ببرد .

 

حسرت

زندگی بالا و پایین زیاد داره .همیشه وقتی اون بالاها هستی دچار فراموشی می شی و وقتی که اون پایین ها هستی حافظت تازه به کار می افته . این رسم روزگاره .تو هر دو حالت یادت باشه خدا داره نگاهمون می کنه !


کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی
 
چرا تا کنون مانده ام
ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  

چرا تاکنون درمانده ام /مانده ام ؟!

دو شعر

 

1-خشک سال

نمای دهکده آیینه تهی دستی ست :

درختِ خشک کجی همچو دست مفلوجی،

شده ست بیهُده از آستین جوی برون.

نه خرمنی و نه گاوآهنی ،نه مزرعه ای ،

نه آشیانه مرغی،نه گله ای به چرا

شده ست قامت برج بلند قریه نگون.

نگاه بی گُنه کودکان خسته کوی

چو مرغ بی بال و پری

                    که در قفس مرده ست

قیافه ها همه در خشک سالی جاوید

به رنگ خاربُنان کویر افسرده ست.

چه چشمه ها

که درآن سوی دشت ها جاری ست

چه گله ها که در آن سو چَرد به هرقدمی

خدای را به چه امید این گروه نَژند

نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی؟

مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست؟

نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟

کدام رشته بدین مشت خاک شان بسته است ؟

دکتر شفیعی کدکنی- دهکده رغیجه(تربت حیدریه)- مرداد 43

 

زیبا کرباسی

2-آهواره ی 46

حالا دیگر حقیقت را‌ ‌می‌دانم

این کاج سر سبز شاهد است

من و او با فصل‌ها غریبه‌ایم

سبز می‌مانیم!

                                                       زیبا کرباسی  –لندن- 1999

 

توضیح -این پست تقدیم به اقلیما


کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی ،زببا کرباسی