پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

Bir Anka Kuşu gibi giderim یا عکس گرفتن با احمد کایا
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩  

Bir Anka Kuşu gibi giderim

عکس گرفتن با احمد کایا

احمد کایا

دو سه روزی هست که مسیرم کج می شد سمت پرلاشز . یعنی از هر طرف که می رفتم نمی دانم چرا سر از اینجا در می آوردم . فرقی نمی کرد با تاکسی باشم یا مترو .برف چند روز اخیر تو خیابان و پیاده رو تقریبا آب شده، اما همچنان در باغ پرلاشز برف روی زمین مانده و به همین خاطر دو سه روزی مسئولین امکان اجازه بازدید از پرلاشز را نمی دادند .

دیروز با مسئول درب اصلی صحبت کردم .امیدوارم بود که فردا برف ها آب شوند . حالا امروز در یک ظهر نسبتا خنک رسیده بودم به درب جنوب غربی پرلاشز . چه خوب درب باز بود .

زن جوانی جلوی در ایستاده و نقشه پرلاشز را می فروشد . تا مرا می بیند می پرسد :ایرانی هستید ؟

می گویم :بله ولی شما از کجا فهمیدید؟

جواب می دهد : خوب تجربه این سال ها به کمک آدم می آید . می خواهید آرامگاه ایرانی ها را به شما نشان بدهم ؟

می گویم :ممنون . می شناسم قبلا آمده ام  . امروز برای چیز دیگری آمده ام .

حالا کامل به چشم هایش خیره می شود . با چشمان آبی و صورت رنگ پریده لبخندی می زند و می گوید : لابد آمده اید به "ادیت پیاف" سر بزنید؟

می خندم و می گویم : نه از او مهمتر ! ادیت پیاف به دوره من نمی خورد .

با قیافه ای جدی می گوید :آره شما راست می گویید ولی ادیت پیاف صدای جادویی و خوبی دارد. خیلی ها برای دیدنش اینجا می آیند .

لبخندی می زنم و می گویم :می دانم . تعریفشان را خیلی شنیدم ولی امروز واسه یه نفر دیگه اومدم . شما می توانید کمکم کنید ؟

نمی دانم چرا لبخند از روی  لب اینها در بدترین شرایط هم پاک نمی شود .

دوباره لبخند می زند و می گوید :سعی می کنم کمکتان کنم . دقیقا دنبال چه کسی می گردید ؟

خوبه .اینجا وقتی مرده ها را خهم خطاب می کنی از عبارت "چه کسی" استفاده می کنندو نم یگویند دنبال کدام "مرحوم" می گردید . با این باغی هم که من دیدم "مرحوم "غلط می کند مرده بماند در این صفا و هوا و سبزی و طراوت .

نفسی می گیرم و می گویم : احمد کایا !

بعد گمان می کنم شاید اینجا اسمش را جور دیگر تلفظ کنند پس می گویم : احمد کایا یا احمت کایا .

 

سرش را به چپ و راست تکان می دهد و می گوید : نمی شناسمش .

قیافه ام جدی می شود.می گویم :چطور نویسنده های ایرانی را می شناسید ؟ به نظرم برای دیدن احمد کایا هم باید اینجا زیاد بیایند.

می پرسد :کجایی هستند ایشان ؟

می گویم : به شناسنامه ترک است .

و در دلم می گویم انگار این گوشه و وطن برایش کوچک بود . کایا جهان وطن است .

می گوید :نمی شناسم . باید از روی نقشه بگردید و پیدایش کنید .

نقشه ای از او می گیرم و تشکر می کنم و خداحافظی .

از در کوچک سمت جنوب غربی وارد باغ می شوم . دومین بار است که اینجا می آیم .

 دوباره  گیر داده ام به خودم و مغز شروع کرده به پرسیدن درباره سئوال های بی جواب . از خودم می پرسم چه کسی اسم اینجا را گورستان گذاشته ؟و خودم سریع و بی معطلی حواب می دهم ،اینجا که سرشار از زندگی و حیات است و انگاری در یک محله یا شهرک زیبا داری گام بر می داری .فقط فرقش اینجاست که مردمان این شهرک به جای ایستادن روی دوپا دراز کش هستند یا به جای عمودی بودن افقی هستند .همین !

حین راه رفتن به نقشه نگاه می کنم . از بین لیست باید بگردم روی حرف K تا بیابم .

کوله روی پشتم سنگینی می کند . کمی کوله را پشت سرم جابه جا می کنم .نقشه را باز کرده ام و حین راه رفتم از بالا به پایین لیست را نگاه می کنم .

اوایل باغ هستم و سمت جنوب غربی را از شیب کمی که به سمت شمال بیشتر می شود بالا می روم .

جمعیت کمی در باغ آهسته و آرام از گوشه و کنار قدم زنان در حال عبورند. حسابی رفته ام توی نقشه .

-هی!

یک نفر از پشت سر صدایم می زند . می ایستم . نقشه را جمع می کنم و رویم را بر می گردانم .

-منو صدا زدید ؟

به سختی انگلیسی صحبت می کند .

-میشه از من و همسرم عکس بندازید؟

-اوه ! البته . چرا که نه !

بر می گردم و چند قدم آمده را برعکس و رو به سمت سرپایینی می روم تا به آنها برسم .

مردی است چهل و چند ساله با مو های جو گندمی و قدی بلند و زن همراهش از او بلند قدتر و پیرتر ولی با مو های بلوند . هر دو لبخند می زنند و عذرخواهی می کنند به خاطر زحمتی که قرار است بکشم .

دوربین را به من می دهد و طریقه عکس گرفتن را یادم می دهد و می گوید :" لطفا طوری بگیر که این مزار توی کادر باشد ."

و به سمت مزار می رود .

-می پرسم کی خوابیده داخل این مزار ؟

و در حین پرسیدن دوربین را جلوی چشم می گیرم و زوم می کنم روی مزار تا کادر را پیدا کنم .همه چیز در صدم های ثانیه اتفاق افتاد . مطمئنم که به ثانیه نکشید.

سئوالم از مرد هنوز توی فضا غلط می خورد و جواب نگرفته بودم .لابدچند ثانیه ای طول خواهد کشید تا سئوال به گوش این مرد برسد و بخواهد جوابم را بدهد .اما قبل از آن ، از طریق چشمی دوربین پاسخ سئوالم را گرفتم .

باورتان بشود یا نشود این مزار احمد کایا بود .

کادر مورد نظر را پیدا کرده بودم اما دوربین را پایین آوردم و به چشمان مرد خیره شدم .

-arkadash haralisan?

گل از گلش می شکفد . انگاری زبان همدیگر را می فهمیم و دیگر لازم نیست برای صحبت کردن خودمان را زحمت بدهیم .

-      دیار بکر!

و از من می پرسد کجایی هستم و می شنود از آذربایجانم و بلافاصله به نام این بوم نازنین عزیز تری رامی چسبانم:آذربایجان ایران!

خوشحال می شود .دستش را جلو می آورد برای دست دادن و به قول عرب جماعت مصافحه و لبخند می زند و به همان زبان مشترک تازه یافته می پرسد :خوب چرا عکس نمی گیری؟

می گویم : می دانی! امروز فقط به قصد دیدار احمد کایا آمده بودم .

 فکر می کردم پیدا کردنش سخت باشد . آن خانوم مسئول درب پایین  نمی شناختش. باخودم فکر میکردم خیلی طول می کشد پیدا کردنش .حالا دیدن شما خیلی برایم جالب و عجیب بود . نکند شما نشانه باشید یا یک آدرس گویا ؟ حسم می گوید عکسی که در پی اش هستید ،برای من هم پیامی داشت وگرنه به جای من می توانست کس دیگری از اینجا رد شود و حتما هم از من بهتر از شما و مزار مورد نظر ، عکس می انداخت .

همسرش در تمام این مدت فقط نگاهمان می کند و بی آنکه بداند در مورد چه جیزی حرف می زنیم مکالماتمان را گوش می دهد .

-بله جالبه ! تو احمد کایا را می شناسی ؟

-بله . خیلی زیاد و کارهایش را خیلی دوست دارم .

و بعد برای اینکه نشانش دهم شروع کردم به خواندن ترانه giderim:

Artık seninle duramam
Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim
Sen zahmet etme yerinden
Gürültü yapmam derinden
Parmaklarımın üzerinden
Su gibi akar giderim

 

و از نیمه های راه مرد نیز با من همراه می شود . زن بی آنکه چیزی از مکالماتمان سر در بیاورد می فهمد که چه می کنیم و پی چه چیز هستیم . او نیز این ملودی را می شناسد ،لابد ترانه محبوب همسرش را بارها و بارها گوش داده است . از اینجا به بعد او نیز با زبانی که هنوز نمی دانم چیست ،سعی می کند با ما و ملودی مان همراهی کند .

موسیقی زبان مشترک همه ملت هاست .موسیقی مرزها را می شکافد و اصلا موسیقی همیشه نسبت به مرزها و حریم ها بی احترام بوده . موسیقی با پراکندگی پیوند دیرینه دارد و خوب پراکنده می شود در سراسر گیتی ،اگر که باید بشود!  موسیقی زبان رایج جهان وطن هاست .موسیقی زبان اشاره همه گنگ زبانان مانده در سرزمین های بیگانه است .

هوای باغ تمیز و برای خواندن مهیاست . دلم می خواست دوربینی از آن بالای سرم موقعیت من ،این مزار و این دو نفر را ثبت و ضبط می کرد تا بعدها ببینم در یکی از خوش ترین لحظات عمرم از بالا چگونه حالی دارم . جسی داشتم پارادوکسیکال . هیچگاه در گورستانی اینچنین آرامش نداشتم ،همچنان که هیچگاه در هیچ گورستانی در دنیا آمواز نخوانده بودم:

Artık sürersin bir sefa
Ne cismim kaldı ne cefa
Şikayet etmem bu defa
Dişimi sıkar giderim
Bozar mı sandın acılar
Belaya atlar giderim
Kursun gibi mavzer gibi
Dağ gibi patlar giderim
Kaybetsem bile herşeyi

حسابی جو گیر شده ام . دوربین را می گذارم توی جیب و حین خواندن به مزار نزدیک می شوم . دست دوست ترک رامی گیرم و بعد دست همسرش را . گرد مزار می نشینیم و در تمام این لحظات هر دو می خوانیم و زن نیز با ملودی همراهیمان می کند .

دلم می خوست موقعیت احمد را در چنین شرایطی تصور کنم . از آن پایین دراز کش و افقی ما را می بیند ؟ به حماقت ما می خندد یا از سرخوشی ما شاد است ؟از اینجا به بعد ترانه را خوب بلد نیستم . مرد ترک باید همراهی کند که می کند . ظاهرا ترانه را کامل از حفظ است :

Bu aşkı yırtar giderim
Sinsice olmaz gidişim
Kapıyı çarpar giderim
Sana yazdığım şarkıyı
Sazımdan söker giderim
Ben ağlayamam bilirsin
Yüzümü döker giderim

مزار پر از دسته های گل است که در سرمای این دو سه روز یا یخ زده اند و یا در گرمای روزهای قبل خشکیده اند . و آن طرف تر دو سه شمع خاموش و یک کاور پلاستیکی روی مزار است . به کاور نگاه می کنم .پر است از کاغذهای ریز و درشتی که دوستداران احمد کایا در همین حس و حالی که من و این مرد ترک داشتیم به وقت زیارت مزار ،بر بالای سرش نوشته اند و اینجا روی مزار برایش جا گذاشته اند تا اگر احیانا شبی از شب ها از این خانه آرام خسته شد و خواست بیرون بزند برای خواندن ،نگاهی هم به این دست نوشته ها بیندازد .

قطعه آخر ترانه است . آنجا که در جمله آخر دست ها را باید از هم گشودن و دو انگشت دست راست را ایستاده نگه داشتن و دیگر انگشتان را بستن ،تا با انگشتان یک دست، تپانچه ای خیالی درست کنیم و به سمت راست گیجگاه نزدیکش کنیم برای چکاندن تیر آخر و منتظر پاشیدن مغزمان باشیم ...یک حس غریب و البته عجیب !....این مغز ترانه :

Köpeklerimden kuşumdan
Yavrumdan cayar giderim
Senden aldığım ne varsa
Yerine koyar giderim
Ezdirmem sana kendimi
Gövdemi yakar giderim
Bettua etmem üzülme
Kafama sıkar giderim

 

و هر دومان در برابر چشمان متعجب این زن ،بعد از این آخرین جمله تصمیم گرفتیم برای زمانی بمیریم و مُردیم . چند ثانیه یا چند وقت بعد 

دقیقش را نمی دانم ، دوباره متولد شدیم یا شاید هم خودمان را از خاکسترمان باز آفریدیم .

شاهد همین زن است و آنکه این پایین خوابیده و دیگر هیچ، که تا چند ده متری آن اطراف پرندگان هم نخواسته بودند عیش کوک ما را بر هم زنند.تازه آن اطراف آدمیزاد عمودی و زنده هم شده بود کیمیا!

بعد از ترانه خوانی ،کنار مزار نشستیم و از خودش گفت . فوتبالیست بود و سال های زیادی را در باشگاه های هلند توپ زده بود و بعد از پایان دوران حرفه ای ورزش هم همانجا مانده بود و ازدواج کرده بود .

پس این زن با آن زبان عجیبش هلندی بود . چه زن آرام و پرحوصله ای است .همچنان به مکالمه ما گوش می دهد و فقط لبخند می زند .

گفت که از این فرصت استفاده کرده و آمده چند روزی را استراحت کند و خواسته به همسرش نشان دهد که  آنها هم هنرمندانی قابل احترام دارند .

جمله اش را تکمیل کردم : و البته غریب!

آهی کشید و سرش را به پایین انداخت گفت : بله غریب ! راستی چرا باید مزارش اینجا باشد ؟

دستی به پشتش زدم و گفتم : ناراحت نشوی رفیق ! ولی به قول "گولتن هایال اوقلو" همسرش ترکیه لیاقت و شایستگی آن را ندارد که مردی چون کایا در آن دفن شود .

دوباره سرش را پایین انداخت و گفت : آره حق با گولتن است .مانده تا بفهمیم کایا کیست ؟ مانده تا شایستگی حفظ این مزار و جسد را داشته باشیم .

سرم را بردم بالا تا ببینم کایا در این کادر و زاویه دقیقا چه چیز را می بیند و بعد ادامه دادم : و تا آن روز پرلاشز افتخار میزبانی این صدای جاوید را خواهد داشت و این باغ زندگی او را در میان خود آرام و در ناز نگه خواهد داشت .

خنده تلخی کرد و گفت : بله ...تا آن روز .

خنده تلخی کردم و بعد نفسی تازه کردم و  گفتم : پاشو تا ازشما عکس بگیرم . سعی می کنم به احترام کایا بهترین عکس عمرم را بگیرم.

پاشدیم و کادر را بستم زن و مرد و احمد کایا را توی کادر مرتب کردم . زن و مرد هر دو صاف ایستاده بودند و زل زده بودند به دوربین . سرم را از پشت دوربین بیرون آوردم و گفتم : احمد جان کمی درست تر بایست .تو کادر نیستی .

مرد شروع کرد به بلند بلند خندیدن و گفت :راست میگه احمد جان.صاف بایست !

و احمد انگار بازیش گرفته بود با ما .

 احمدبا ما شوخیش گرفته بود

بعد از چند دقیقه از آنها خداحافظی کردم و جدا شدم . تا انتهای باغ رفتم و وقت برگشت دوباره بر مزارش رسیدم . حمد و سوره ای خواندم . در تمام این لحظات یاد ترانه ی Bir Anka Kuşu( مرغ عنقا یا ققنوس ) بودم .

به خودم قول دادم این ترانه را درست و درمان ترجمه کنم . آهنگ عجیب و غریب و سحر انگیزی است . باید حتما بشنوید .

دوباره کنار مزار نشستم و سعی کردم خاطرات سال های گذشته را مرو کنم . من هم مثل خیلی ها بصورت زنده شاهد آن برنامه زنده بودم پر سر و صدای کایا بودم و اصلا از همانجا بود که کایا را شناختم.

.

.

.

سال 1998 بود . برنامه را از تهران بصورت زنده می دیدم . انتخاب بهترین ترانه ترکیه بودو کایا به خاطر ترانه giderim قرار بود جایزه بهترین ترانه را بگیرد . تا نیمه های مراسم همه چیز روال عادی داشت و غوغا از زمان روی سن آمدن کایا شروع شد روی سن آمد و گفت :

"من یک ترانه کردی (کاروان) در آلبوم جدیدم خوانده ام،برای اینکه خواننده ای هستم با ریشه کردی! شک ندارم کمپانی های موسیقی فراوانی در ترکیه مایل به پخش این آلبوم من هستند!ترکیه مشکلی با نام کردستان دارد و من هیچ وقت از بازگو کردن این مشکل برای کسانی که منکر حقیقتند ، خسته نمی شوم."

بعد سر و صدا بالا گرفت و جماعت شروع کردند به فریاد زدن. کایا را از روی صحنه پایین کشیدند و بدون آنکه جایزه اش را بگیرد از سالن بیرون انداختند و بعد از آن "سردار اورتاج" روی صحنه رفت و سعی کرد با خواندن یک سرود ملی فضای سالن را عوض کند.

همین اتفاق مقدمه ای شد برای سیل اتهام بعدی به سوی کایا . فردای آن روز روزنامه حریت تیتر زد : وای بر تو بی شرف!

 و خیلی زود  هم دادگاه جنجالی او برگزار شد و به اتهام های بی اساسی محکوم شد اما به قید وثیقه توسط وکلایش آزاد شد .

چند ماه بعد از این ماجرای جنجالی برای همیشه ترکیه را ترک کرد و به بهانه کنسرتی در پاریس برای همیشه کشورش را از وجود خود محروم کرد و هیچوقت کالبدش نیز به ترکیه نرسید .

.

.

.

 

این روزها به جسد بی جان زیاد فکر می کنم . یه این فکر می کنم که اگر جسدی بازمانده ی جان یک هنرمند باشد تکلیف ما با آن چیست ؟آیا جسد بی جان یک هنرمند بعد از مرگش اهمیت دارد یا نه ؟ خیلی ها معتقدند هنرمند با آثارش خود را جاودانه می کند و بعد از آن کالبدش مهم نیست اما به نظر برخی مثل من  که در زیر خاک نیز دنبال نشانه ها هستند ،کالبد و مزار نیز مهم است .

 

مهم است که هنرمند بعد از ترک کالبد نگران باقیماند ه های زمینی اش نباشد و مسئول این رفع نگرانی نه خانواده هنرمند است و نه دولت ها و حکومت ها ،که در برابر جاودانگی و اصالت هنر ،ناپایدارند و گذرا.

شاید مسئول اصلی طرفدارن و دوستداران هستند که هر کدام به اندازه ای و سهمی از اثر هنرمند لذت برده اند .

اگر این مسئولیت را بین دوستدارن تقسیم کنیم و این مسئولیت را به تکلیفی از جنس تکلیف اجتماعی مبدل کنیم ،دیگر هیچ هنرمندی قبل از مرگ فرصت گرانقدری را که می تواند صرف خلق هنر کند ،برای اندیشیدن به کالبد بی جانش نمی کند .

با گوش های خودم شنیدم از زبان هنرمندان غربت نشین دلهره هاشان را در باره مرگ .

مزار کایا

اما در مورد هنرمندانی چون کایا هنوز هم با نظر همسر عزیزش "گولتن هایال اوقلو" موافقم . هر ملتی باید هنرمندش را فرا و ورای دیدگاه و نظر و مرام و مسلکش و فقط به صرف هنرش قدر دهد و بر صدر نشاند و اگر اینگونه نکندحتما مرتکب خطایی بزرگ و تاریخی می شود . هنرمند جزو سرمایه های ملی یک کشور محسوب می شود و من اتفاقا جسد بی جانش را نیز سرمایه ملی محسوب می کنم .

بیچاه ملتی که سرمایه های ملی اش را اینچنین مفت از دست دهد و خوش به حال ملتی که اینچنین از هنرمندان غریب استقبال می کند و در چنین صلح و صفایی به کالبدشان را به آغوش می کشند .

بر مزار کایا

حرف آخرم ترجمه ترانه Bir Anka Kuşu برای همه دوستدارن کایا :

 Yüzlerce soğuk namlu üzerime çevrildi,
Yüzlerce demir tetik aynı anda gerildi!
Anne, beni söğüdün gölgesinde vurdular,
Öpmeye kıyamadığın oğlun yere serildi.

Üşüştü birer birer çakallar üzerime,
Üşüştü her bir yandan göğsüme, ciğerime.
Anne, beni leş gibi yiyip talan ettiler,
Teşhis edilmek için savurdular önüne.

"Yeryüzündeki acıların
Hepsini, hepsini tattım!"
Heder oldum, ekmeğime tütün kattım!
Beni milyon kere yaktılar üstüste.

Bir Anka kuşu gibi anne,
Kendimi külümden yarattım.

  Geceler tanır beni; konarım göçerim ben.
Geceler tanır beni; kan damlar içerim ben.
Anne, sen beni unut. Karanlığın bağrında
Kırmızılar ekerim, siyahlar biçerim ben.

Suçüstü yakalandım bölüşürken kalbimi,
Suçüstü, kelepçeyle yardılar bileğimi.
Anne, ben diyar diyar umudun savaşçısı,
Bir tutam sevgi için dağladım gözlerimi.

Prometheus'tum, çiviyle çakılırken taşlara
Ciğerimi kartallara yedirdim.
Spartakus'tüm, köleliğin çığlığında.
Aslanlara yem oldum, tükendim.
Kör kuyuların dibinde Yusuf'tum,
Kerbela çölünde Hüseyin.
Zindanlarda Cem Sultan, sehpada Pir Sultan.
Kaçıncı ölmem, kaçıncı dirilmem bu?
"Tanrılardan ateş çaldım,"
Yüzyıllarca turuştum, üstüste yandım.

Bir Anka kuşu gibi anne,
Kendimi külümden yarattım

صدها تفنگ صورتم را نشانه رفتند

صدها ماشه آهنین در آنی کشیده شدند

مادر! مرا درسایه درخت بیدی زدند

فرزندی را ،که بوسیدنش را دلت نمی آمد،برزمین افتاد.

 

شغال ها یک به یک به من حمله کردند

از هر طرف سینه و جگرم را شکافتند

مادر!مرا همچون لاشه ای دریدند

وبا همان وضع پیش رویت انداختند تا مرا شناسایی کنی

 

تمام تلخی های زمین را یک به یک چشیدم .

فنا شدم .

نانم را به توتون آغشته کردم

مرا میلیون ها بار سوزاندند

 

همچون مرغ عنقایی مادر!

خودم را از خاکسترم بازآفریدم.

 

شب ها مرا می شناسند :فرو می آیم و می روم.

شب ها مرا می شناسند : در درونم خون می چکد.

مادرم!مرا فراموش کن

در دل تاریکی،

سرخی می کارم و سیاهی درو می کنم .

 

هنگام ارتکاب به جرم تقسیم قلب،دستگیر شدم

مچ دستم را با دستبندی زخمی کردند

مادر! من کوی به کوی مبارز راه امیدم.

برای اندکی عشق دیدگانم را داغ نهادم .

 

پرومتئوس هستم ،به هنگام میخکوب شدن بر صخره ها

جگرم را خوراک میهمانی عقاب ها می کنم

اسپارتاکوسم ،در فریاد بردگی

خوراک شیران شدم وهیچ شدم

یوسف هستم در قعر چاه ها

وحسین در صحرای کربلا

در زندان ها پادشه جم ام ،در میخانه ها پیر مرشد

این چندمین مرگ و چندمین زنده شدنم هست ؟

با شعله خدایان،

قرن ها در آتش شدم و بارها سوختم

 

همچون مرغ عنقایی مادر!

خودم را از خاکسترم باز آفریدم .

 

توضیح اول :

متن ترجمه را ملیحه عزیز از ترکیه  ،حمید عزیز از بلاروس و علیرضای مهربان از سوریه خوانده اند و هر کدام چیزی را از آن کم و زیاد کرده اند تا روان تر خوانده شود و به کار آید . شاعر "یوسف هایال اوقلو "برادر زن احمد کایا و از شاعران نسل دوم ترک است.

توضیح دوم :

نقل از ویکیپدیا :احمد کایا (۱۹۵۷-۲۰۰۰)، خواننده کردتبار اهل ترکیه بود. او بنیانگذار سبک اعتراض‌خوانی در موسیقی کشور ترکیه‌است٬ او به هر دو زبان نرکی و کردی آواز می‌خواند.

کایا در مجموع ۲۷ آلبوم از ترانه‌هایش به یادگار گذاشته‌است. معروفترین آلبوم او ترانه‌هایم برای کوه‌ها منتشر شده به سال ۹۴ نام دارد که بیش از ۱٫۵ میلیون کاست فروش کرد و جز پر فروشترین آلبومهای تاریخ موسیقی ترکیه‌است. معروفترین اثر او با گریه‌هایمان از همین آلبوم است که موافقان و حتی مخالفانش را به تحسین واداشت. شعر ترانه‌های او در قالب سبک پروتست ارائه شده و بدین سبب او را بنیانگذار سبک پروتست در ترکیه می‌دانند. آنچنان که از لحاظ موزیک او را پایه گذار سبک موسیقی آزاد درترکیه می‌خواند. البته ترانه‌هایی مربوط به فولکولور ترکی شرق ترکیه هم دارد که بسیار به ترکی آذری شبیه و یا حتی همسان هستند. او همچنین آوازهایی با استفاده از شعر و آهنگ به جا مانده از صوفیان قرون میانهٔ ترکیه مانند «پیرسلطان ابدال» اجرا کرده‌است. رک گویی و جرات فراوان از مشخصه‌های بارز کایا بود. خود می‌گفت که همیشه بر لبه پرتگاه گام بر می‌دارد و از این کار نیز هیچ ابائی ندارد.فهرست آلبوم های کایا:

Aglama Bebegim-۱۹۸۵/Acilara Tutunmak-۱۹۸۵/Safak Turkusu-۱۹۸۶/An Gelir-۱۹۸۶/Yorgun Demokrat-۱۹۸۷/Baskaldiriyorum-۱۹۸۸/Resitaller ۱-۱۹۸۹/Iyimser Bir Gul-۱۹۸۹/Resitaller ۲-۱۹۹۰/Sevgi Duvari-۱۹۹۰/Basim Belada-۱۹۹۱/Dokunma Yanarsin-۱۹۹۲/Resitaller ۳-۱۹۹۲/Tedirgin-۱۹۹۳/Sarkilarim Daglara-۱۹۹۴/Beni Bul-۱۹۹۵/Yildizlar ve Yakamozlar-۱۹۹۶/Dosta Dusmana Karsi-۱۹۹۸/Hoscakalin Gozum-۲۰۰۱

 

 


 
کشف و شهود در احوال نویسنده
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩  

 

یک شب میهمان رضا قاسمی بودن

قسمت دوم

 

توضیحات :

اول –متن برای یک پست وبلاگی طولانی است،می دانم. اما اگر دو رمان رضا قاسمی یعنی "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" و "وردی که بره ها می خوانند "را خوانده اید ،خواندنش را توصیه می کنم .

دوم – تمام متن استنباط شخصی من است به عنوان یک خواننده .همین !

سوم – از جمله پست هایی است که از نوشتنش فوق العاده لذت بردم و چون با تعجیل نوشته شده احتمال غلط های تایپی و ویرایشی حتما وجود دارد .

چهارم – نوشته های قرمز برگرفته از رمان "همنوایی.." و نوشت های آبی از رمان "وردی که ..." انتخاب شده است .

چهارم – قسمت اول این پست را در سه پست قبل از این پست بخوانید .

 

کشف و شهود در احوال نویسنده

 

یک شب میهمان رضا قاسمی بودن

قسمت دوم

 

حالا من اینجا بودم ،در سیاره کوچک رضا قاسمی که  به قول خودش همه عمر را در نیمکره شرقی زمین با ساعت نیمکره غربی زندگی کرده بود .

گفته بودند نباید هیچوقت به نویسنده نزدیک شد و در احوالاتش کنکاش کرد .گفته بودند میان خواننده و نویسنده کتاب و اثر برای قضاوت و داوری کافی است و  جز این ضرورتی نیست . گفته بودند نویسنده اثرش را بی هیچ شیله و پیله ای و سخاوتمندانه، روی دایره و مقابل مخاطب می ریزد و بعد از آن، هنر مخاطب و خواننده است که از دایره چه چیزی را بردارد.  

شنیده بودم که اثر نویسنده را باید بدون قضاوت در موردش خواند و اثر ادبی فاصله ای است محجوب و با پرده میان نویسنده و مخاطب و نباید که این فاصله را از میان برداشت .

اما چه کنم که جسارت ،سماجت و اشتیاقم در کشف و شهود نشانه ها آرام و قرار را همیشه از من گرفته . فکر می کردم وقتی سن از سی سال بگذرد حتما تسلیم روزگار می شوم و گوشه ای آرام می گیرم. اما انگاری هنوز این طوفان اشتیاق یاد گرفتن ، دیدن و شنیدن رهایم نکرده و مرا با خود می بردو لابد به همین دلیل است این بسیار سفر بایدها که در مسیرم خود به خود یا حتی بی خود مهیا می شود و چنین است حکایت این کوله پشتی همیشه مهیای سفر در گوشه اتاق  .

 با همه این توضیحات و دلایل قانع کننده برای خودم ، آمده بودم تا این فاصله را از میان بردارم . آمده بودم تا ببینم نویسنده ام در چه فضایی و چگونه می نویسد .آمده بودم تا با دیدن این لوکیشن ،زمان خلق اثر را در ذهنم بازسازی کنم و ببینم نویسنده وقت نوشتن  در چه فضایی تنفس کرده و اثر چگونه و در چه شرایطی متولد شده و این پارادوکس تجمیعی  ِ مادر /قابله ی  ادبی چگونه این کودک  /رمان یا  اثر را در شبی از شب ها تنها و بی کس متولد کرده و در همان شب پا روی حس های مادرانه اش گذاشته و فرزند دلبندش را  به ما خوانندگانش سپرده تا بزرگش کنیم  و بی وقفه  مهیا شده برای باروی و زایمان تازه .

"همنوایی شبانه ارکستر چوبها" امسال پانزده ساله می شود . نوجوانی است که تازه به دوران بلوغ رسیده  و زمان می برد تا بزرگ شود .هنوز مانده تا دوران شکوفایی و رعنایی "همنوایی...." را ببینیم . نسل ما و حتی شاید نسل بعد از ما ،چندین سال بعد که در مرور ادبیات داستانی و رمان معاصر ،دوباره "همنوایی...." را مرور کنند و با کتاب های دیگر منتشر شده در این چند سال اخیر مقایسه کنند ،تازه متوجه جایگاه این رمان و فاصله آن با آثار منتشر شده در چند سال اخیر خواهند شد و حتما مثل من به این نتیجه خواهند رسید که این رمان در ردیف پنج اثر شاخص شش دهه اخیر ،یعنی از دوره انتشار "بوف کور "به بعد و شروع رمان ایرانی ،قرار دارد .

به نظرم اینگونه داخل شدن و سرک کشیدن از جنس فضولی کردن در زندگی خصوصی دیگران نیست ،کشف و شهودی است در شرایط خلقت اثر و ارزیابی می کند نوع خلق اثر را با کیفیت زیستی و فضا و اتمسفری که نویسنده  در آن تنفس /زندگی می کند و این از خوش شانسی من است که نویسنده صبر وحوصله دارد ،مرا به حضور می پذیرد و ساعت ها پاسخگوی سئوالاتم می شود و در مرور تئاتر،سینما ،شعر و ادبیات این سال ها همراهیم می کند .

 

درتوصیف لوکیشن

رضا قاسمی پیش از این نزدیک به 10 سال ،اطراف میدان باستیل زندگی کرده است . باستیل تا حدود 20 سال پیش فضایی نسبتا خوب و آرام داشته اما به تدریج به محلی برای پاتوق توریست ها تبدیل شد و اندک اندک به یک فضای ازدحام بیست و چهار ساعته و مملو از توریست تبدیل شد . حالا باستیل معروف است به جایی که توریست های پاریس گرد، شب ها تا پاسی از شب و گاه تا دم صبح درکافه های آنجا قدم می زنند و به هر طریقی سعی می کنند از پاریس نشینی لذت ببرند .

میدان باستیل

رضا قاسمی می گوید تا زمانی که اطراف باستیل زندگی می کرد تا حد امکان در فضاهای فرهنگی نظیر کنسرت ها و تئاترها حاضر می شد، اما حالا چند سالی است که از آن شلوغی فاصله گرفته است و در حومه زندگی خلوت تری را برگزیده است . به نظر می رسد این خلوت گزیدن و گوشه نشینی نیز حاوی معانی و تفاسیر بسیار است . رضا قاسمی از منظر اجتماعی خودش پاسخگوی دلیل خلوت نشینی می شود اما از منظر دیگر را لابد خودم باید کشف کنم :

«...دنیا عوض شده . دیگه اون آدم ها نیستند . تصور کن بیست سالگی من عصر طلایی سینما بود . ما تو اون زمان منتظر بودیم فیلم جدید آنتونینی بیاد،برگمن بیاد ،فلینی بیاد ،فازولینی بیاد . کلی فیلمساز درجه یک داشتیم . حالا کجاست اون اتفاقات ؟تو تئاتر و موسیقی هم همین فضا است . در نتیجه به نظرم در بیرون چیز شوق انگیزی نمی بینم . حالا اگر من آدمی بودم که به چیز کم یا متوسط قانع بودم مساله تا حدودی حل می شد ولی....»

"همنوایی..." نزدیک میدان باستیل متولد شده . برای دیدن محل تولد اثر محبوبم، لازم بود که این محل و اطراف خانه سابق رضا را ببینم و به همین خاطر فرصت گذاشتم و روزهای بعد آنجا را دیدم .باستیل به نظرم محلی است پارادوکسیکال . محلی که در عین زیبایی ظاهری و شگفتی معماری ،می تواند هراس انگیز هم باشد و چنین است که محیط  ، غربت ، تخیل ، فکر و ادبیات و تعهد به مخاطب درهم آمیخته می شود و همه و همه دست به دست هم می دهند تا نویسنده بتواند اثرش را خلق کند و برای مثال هراس و ترس قطعا ریشه های سنگینی در همین فضا دارد که در تلفیق با فضای زیستی و سرزمین قبلی نویسنده می تواند اینچنین از کار در آید که ما می خوانیم و رضا می تواند گوشه ها و رگه هایی از آن را در وجود قهرمان داستانش نشان دهد . هراس از دیوارهای نازک ،هراس از کسی که پشت در مخفی ایستاده و حتی هراس از صدای چرق چرق چوب ها یا به قول خودش همنوایی چوبها :

«از نور روز هراس داشتم .از تابیدن تیغ آفتاب به فرق سر هراس داشتم . »

برگردیم به موضوع لوکیشن .من اینجا روی آفرینش دو رمانی که اشاره شد تمرکز کرده ام . موقعیت فیزیکی یا لوکیشن  اینجا از دو منظر، امکان تفسیر و تاویل را می دهد . اول محل زندگی نویسنده است که شامل محیط اجتماعی و فیزیکی محاط بر نویسنده و خانه نویسنده است که در این دو رمان خاص حتما تاثیر گذار بوده است ،چراکه خواننده دقیقا متوجه تفاوت فضاهای طراحی شده در هر دو کار می شود . برای مثال در رمان "وردی که ..."ترس ها و هراس ها از فضا کمتر شده است و صدای سکوت در لابله لای متن بیشتر شنیده می شود . اما منظر دوم، فضای داخلی خانه نویسنده و در حقیقت حریم امن خانه است. به نظرم تاثیر این دومی بیشتر از اولی است . در جای جای رمان "همنوایی..." و نیز "وردی که ..."می بینیم راوی داخل خانه است و در همین فضا ذهنش مغشوش می شود ،فانتزی می آفریند ، تخیل می کند و گاه تخیلش آنچنان قدرتی دارد که حریم خانه را می شکافد و تا اوج بالا می رود .

 

موضوع

نکته بعدی که می خواهم در مورد آن بنویسم و به نظر با موضوع لوکیشن نیز در ارتباط تنگاتنگی قرار دارد ،بحث انتخاب سوژه یا موضوع در خلق اثر است . بسیاری از منتقدین از آثاری که نویسنده با الهام از زندگی،یا خاطرات خودش می نویسد انتقاد می کنند و معتقدند نقل حال نویسی هنر نیست .در پاسخ به این منتقدان باید گفت چه مضوعی ملموس تر و بکر تر از احوالیات و خاطرات برای نویسنده می تواند تلنگر اولیه را در خلق موضوع بزند ؟ بعد از این ،هنر نوشتن است که می تواند یک خاطره شخصی یا یک دوره زندگی معمولی نویسنده را بدل به یک اثر ادبی خواندنی کند . مگر رمان "زنگ ها برای که به صدا در می آیند " از "ارنست همینگوی" ،چیزی جز خاطرات شخصی نویسنده است که رنگ و لعاب ادبیات گرفته و در خدمت موضوع، تغییراتی پیدا کرده و شده آنچه که ما خواندیم و لذت بردیم . از ایرانی ها هم اگر بخواهیم مثال بزنیم می توانیم به اغلب کتاب های بانو "گلی ترقی "اشاره کنیم . گلی ترقی بی پروایانه حتی عنوان یکی از کتاب هایش را "خاطرات پراکنده "انتخاب می کند. کتاب را لابد خوانده اید و می دانید چیزی جز مرور خاطرات یک دوره خاص از زندگی نویسنده نیست ،اما حقیقتا می توان از این کتاب به سادگی گذشت و نثر تمیز و حس لطیف مستتر در آن را ندید و نفهمید ؟ می توان آنقدر بی انصاف بود که این اثر را یک کار شیرین و دوست داشتنی و خواندنی ندانست؟ مثال دیگر در این باره شاید "آینه های دردار" هوشنگ گلشیری باشد که در لوکیشنی مثل همین پاریس با همراهی شخصیت خالدار همیشگی آثارش، به مرور خاطرات نوجوانی و آثار ونشانه هایی در گذشته می پردازد و دیدم و خواندیم که چه خواندنی از کار در آمده .

در کارهای رضا قاسمی نیز زندگی شخصی ،احوالات و خاطرات نقش مهمی دارند و این سه رکن در تلفیق با هنرهایی که قاسمی به آنها مزین و به نظرم مدعی است (تئاتر،موسیقی و ادبیات) دستمایه خوبی را به او برای نوشتن در مورد نزدیک ترین چیزها،فضا،شخصیت ها و حتی اشیا داده است . به عبارت دیگر رضا قاسمی ساید لازم نباشد رضا قاسمی برای پیدا کردن سوژه و موضوع مدت ها فکر کند . انباشته خاطرات و شویه خاص زندگی و چندگانگی شخصیت هنریش به او این قابلیت را می دهد که اینگونه و با این کیفیت تا سال های بعد نیز بتواند موضوع خوب داشته باشد و بنویسد .

 

 

چای

چند لحظه بعد از نشستن پیشنهاد یک نوشیدنی گرم را داد . چایش تازه دم بود . چای نوشیدن برای ما ایرانی ها ،حکم نان و نمک خوردن سر سفره را دارد و به نظرم بعد از هر چیز نمک دار ،چای ،حرمت خانه و میزبان را افزون تر می سازد و انتظار برای سرد شدن و بعد از آن لذت خوردنش، حال و هوای محفل را تغییر می دهد و تلطیف می کند . خوردیم و اول کمی از شرح آمدن گفتم و دلیل تاخیر و گم شدن در این کوچه ها پس کوچه های اطراف . فضا برای جستجوگری ذهن آماده بود .

 

منابع  انرژی

از لحظه نشستن حضور دو چیز سنگین را حس می کردم . این حس ها حتما طبیعی نیست و می تواند تخیلی یا زاییده یک ذهن مشوش باشد .

در این منزل کوچک علاوه بر وجود رضا قاسمی ونفس در آن به هم زدن هوا و فضا تا بیرون آمدن کلمه و ساخته شدن جملات و رسیدن به گوش ،دو انرژی پنهان را نیز حس می کردم . سعی کردم در میان حرف زدن و در عین گوش سپردن به حرف ها، این دوچیز را هم پیدا کنم . ساعتی بعد اولی را کشف کردم.انرژی اول،از روی میز شلوغی جلوی پایم می آمد .روی آن میز چیزهای جور و واجور از قندان و زیرسیگار و پاکت سیگار و فندک پخش وپلا بود.منبع انرژی ،در میان همه این چیزهای جور و واجور ،بی آنکه بخواهد توجهی را جلب کند ،آرام گوشه ای نشسته بود . به قول خود رضا قاسمی هر درخت توتی،هزاران نغمه مانده در گلو و فریاد نشده است و اینجا نه خود درخت توت که محصولش بود ،یعنی اصل جنس .نغمه های نمانده در گلو  بود که در عین سکوت دلبر می کرد . سه تار دل انگیر رضا قاسمی منبع اول انرژی بود .

 

سه تارش نزده دل را برد.کسی چه می داند شاید این چهلمین و آخرین سه تار بود.آنکه نوایش از همه آهنگین تر بوده و دقیقا صدایی را می داد که رضا در میان  نوشته هایش می جسته و برای رسیدن به آن رمانی خلق کرده و من در میان این نوشتن یقین دارم که رنج و مرارت ساختن چهل سه تار را به جان خریده است . سه تاری که در غربت علاوه بر رفیق شفیق ،عصای دست و سرمایه رضا شده است برای گذران روزگار .

خودش اینگونه درمورد رفیق با من سخن می گوید و بعد در میان کتاب "وردی که بره ها می خوانند" غور و جستجو کردم و عین همین دیالوگی را که از زبانش شنیدم  را نیز همانجا خواندم :

«پایم که رسیده بود به زمین پاریس،هنوز نیامده،شش تایی شاگرد ثبت نام کرده بودند برای کلاس . و من که همه اش با چهار هزار فرانک راه افتاده بودم ،وقتی دیدم  همان روز اول سه هزار فرانک گذاشتند کف دستم برای شهریه یک ماه شاگردان ،چنان احساس پادشاهی کردم که میزبانم را میهمان کردم به شامی شاهانه در یکی از رستوران های کارتیه لاتن . »

سه تار یکی از عناصر و اشیای مهم در اطراف نویسنده است و حضورش آنچنان سنگین و تاثیر گذار است که  سوژه می شود برای خلق رمان و از دل این انس و الفت نویسنده و سازش رمان "وردی که بره ها می خوانند" خلق می شود .

 

تئاتر

از تئاتر این سال ها برایش سخن گفتم و سعی کردم در این مجال کوتاه با مدد جستن از حافظه تا جایی که به یاد می آورم، شرحی کوتاه و موجز از فضای تئاتری این چند سال اخیر را برایش بازگو کنم . از همکاران قدیمش گفتم و به او خوش باد گفتم که حتی اگر همه شرایط مهیا بود و همه چیز آنگونه می شد که می خواستی در تمام این سال ها نمی توانستی بیشتر از سه یا چهار کار را روی صحنه ببری .

و او از تئاتری که او در پی آن بود و حتما می توانست چیز دیگر و جوردیگری و متفاوت با آنچه در ایران می بینیم باشد، سخن گفت .از "بیژن صفاری" سخن گفت که سرپرست گارگاه نمایش بود و سی و پنح سال تاثیر زیادی در دید او به تئاتر گذاشت و او را با کارهای "آنتونن آرتو"  آشنا کرد و می گویدکه برایش جالب است که تئاتری ها در این چند سال اخیر دوباره روی آورده اند به ترجمه آثار آرتور .

می گوید :«صفاری فقط تَرَکی را در ذهن ما ایجاد کرد که تئاتر می تواند چیزی دیگری غیر از اینی که هست هم باشد و همین شد یک سئوال که حقیقتا تئاتر چه چیز دیگری می تواند باشد ؟چون همزمان با خواندن کارهای آرتور می خواندیم افرادی مثل "گروتوفسکی" در تئاتر از آرتور عبور کرده اند و بنابراین حرف های آرتور برای ما نسبی می شد و فقط جنبه تحریک کننده اش که ذهنمان را از خمودگی در می آورد و طرح پرسش می کرد ،اهمیت پیدا می کرد و همین شد که ذهن ما پرسگر شد و جستجو گر .»

بحث روزگار تئاتریش شد طی این سال ها . رضا قاسمی از تئاتر گفت و نمایشنامه نویسی و کارهایی که روی صحنه برده و کارهایی که نتوانسته هیچوقت اجرا کند .از "معمای ماهیار معمار" آخرین کارش در ایران گفت که 32 شب در سالن اصلی تئاتر شهر روی صحنه رفت و هر شب با استقبال بالای مخاطبین روبرو شدو ازهمکارانش در این کار ،مرحوم "هادی اسلامی" و "پرویز پورحسینی " و دیگران به نیکی یاد کرد و بعد از علاقه و شیفتگی اش به صحنه گفت و سرنوشت این شیفتگی که این روزها در وجودش مرده و با صراحت ادامه داد که دیگر هیچوقت،هیچگاه و تحت هر شرایطی به صحنه تئاتر باز نمی گردد چون دیگر تاب و و حوصله کار جمعی و مدیریت کردن یک گروه را ندارد .

نوشتم رضا قاسمی از آن هنرمندان خاص است که هنرش در چند شاخه و بصورت همزمان به سطح کیفی قابل قبولی رسیده است . رضا نمایشنامه می نویسد ،تئاتر روی صحنه می برد ،سه تار را در بالاترین سطح می نوازد و سرانجام رمان می نویسد .

می گوید این آخری یعنی ادبیان و رمان نوشتن ،بیش از همه ارضایش می کند و برای رسیدن به اینجا و ماندن در فضای رمان نویسی است که حاضر شده تئاتر را قربانی کند و حالا این اواخر حتی در تردید است برای رها شدن از بند موسیقی به نفع ادبیات .

 

 

موسیقی

طرح ها و ایده های خوبی برای موسیقی دارد . در این مدت دو سی دی موسیقی را در فرانسه عرضه کرده است و کنسرت هایی را نیز به روی صحنه برده یا به عنوان نوازنده با گروه های مشهور و معتبر ایرانی همکاری کرده است. اما گویی حلاوت ادبیات خیلی بیشتر از دیگر هنرها است و آن زمان که من او را دیدم داشت بر نفس موسیقیایی غلبه می کرد و احتمالا در روزهای سخت تصمیم گیری با او برخورد کرده بودم . می گفت که قصد دارد موسیقی را نیز به تدریج کنار بگذارد و یا حضورش را کمرنگ کند و بیشتر از پیش به ادبیات بپردازد .

خوبی رضا قاسمی این است که در هر حوزه ای وارد شده ،آن رابه کمال رسانده و پخته و شسته و رُفته تقدیم مخاطب کرده و در همه حال شعور مخاطبی را که هزاران مایل از او فاصله دارد به بازی نگرفته است .

نگاه کنید به سابقه تئاتری و نیز موسیقیایی او که  هر چه بوده تا اوج کیفیت رفته و در تمام کارهایش این اعتقاد به "کیفیت"اثر ،مشهود و ملموس است .  

 

شعر

جالب است که او در این میان  این هنرها که پیشتر سخن گفتیم کمی هم وارد حوزه شعر شده است . خودش می گوید که سلیقه شعریش با دیگران خیلی متفاوت است و شاعرانی که او می پسندد اغلب شاعران ناشناس و گمنام در کوی و بوم م هستند که حالا به تدریج در گذر زمان اندک اندک سایه  حضورشان بر مخاطب ایرانی گسترده می شود .برای توضیح سلیقه شعریش  از "بیژن الهی" نازنین که چندی پیش رخت بر بست و پرید مثال می زند و و افسوس می خورد که آنگونه که باید شناخته نشد و حالا لابد بعد از مرگش کشف و شهود شعری بیژن آغاز خواهد شد .

 

  ادبیات

ادبیات برای رضا قاسمی مهم است،مثل همه چیزهایی که در طول این سال ها به سمتشان رفته و اما در مقام قیاس از همه آنها مهم تر .شاید برای همین است که در "همنوایی...." می نویسد :

«ترس از ادبیات قوی تر است تا ترس از  روز داوری»

از او می پرسم چرا به زبان بیگانه ننوشته و می گوید :

«مساله من با مخاطب ایرانی است .»

با وجود همه سختی ها و البته فرصت ها ،هنوز هم برای مخاطب ایرانی می نویسد و موقع نوشتن به مخاطب ایرانی فکر می کند و می افزاید، مهم نیست کتابش منتشر شود یا نه . مهم این است که کتاب به دست اهلش برسد و او دین خود را به مخاطب ایرانی ادا کند والا باور ندارد که به مخاطب بیگانه مدیون باشد و شاید از همین روست که در تمام کارها از فضا و لوکیشن و شخصیت های شهری که زندگی می کند وام می گیرد اما سر آخر شخصیت اول رمانش مردی است مهاجر ،سفر کرده از ایران و در جستجوی گمشده یانشانه ای از آن آب و خاک.

اما به راستی چرا اینگونه است ؟ چرا با وجود نزدیک به ربع قرن زندگی در غربت همچنان ایرانی تخیل می کند ، ایرانی می نویسد و به مخاطب ایرانی می اندیشد ؟ به گمانم شاید این همه از پرسه زدن در گذشته اش باشد . گذشته ای که با وجود ترک دیار همچنان او را همراهی کرده و از او جدا نشده و با او به یک همزیستی رسیده .در سطور بالا در باب "لوکیشن" و "موضوع" به این مساله پرداختم .

 

مهاجرت

از قصد آمدن گفت و شرح این همه سال ها را آنچنان فشرده و کپسولی میهمانِ گوشم کرد که تجزیه و تحلیل حرف هاش ماند برای بعد تر (که اکنون است که می نویسم ) و حالا که فکر می کنم می بینم همانطور که خودش در "همنوایی..." نوشته روال عادی زندگی برای رضا قاسمی اینگونه است که :«همه چیز به روال عادی خود بر نگردد

بحث مهاجرت بود و کندن .با صبر و حوصله زیاد گذاشت تا حرفم را بزنم تا در لحظه های راستی، از معامله اش با روزگار بپرسم .قبول دارم که سئوال جسورانه ای است.اینکه در بازی روزگار از رسیدن به اینجا که در لحظه اکنون نشسته، چه حسی دارد و او پاسخ می گوید :«از آمدنم پشیمان نیستم .موقعی که دیدم امکان ادامه کار تئاتر برایم میسر نیست گفتم رضا بلند شو برو چند سالی را بیاموز. رفتم و تحصیل نیز کردم .کسی شاید نداند که من دکترای تئاتر دارم . آمدم و آموختم ولی دیدم اوضاع طوری مهیا نیست که بر گردم و بنابراین ماندم . »

 و بعد از شرایط زندگیش در ایران گفت و از شغلش و همه چیزهایی که با مهاجرت یک سر ترکشان کرد و به اینجا آمد چون به قول خودش می دانست در جستجوی چیست  . قبول داشت که خیلی چیزها را از دست داده و شاید اگر کیفیت این دو نوع زندگی را در ترازوی قیاس می گذاشتی کفه به سمت پاریس سنگینی نکند، اما معتقد بود که بالاخره باید برای رسیدن به آنجا که مطلوب است و خواسته باید هزینه داد .

 بعد من کنجکاوانه تر از او می پرسم که این همه هزینه به این زندگی می ارزید ؟ او بی آنکه معطل کندگفت البته که می ارزید .از نیما یاد می کندکه می گفت :

«باید ازچیزی کاست تا به چیزی افزود »

و به نظر من که تا پیش از این خواننده رضا قاسمی بودم ،می ارزید نویسنده رنج و زحمت اینگونه زیستن را به جان بخرد تا نتیجه اش بشود«همنوایی ...»یا «وردی که بره ها می خوانند» و یا «چاه بابل» .

اما من/ما و در حقیقت خواننده ، در لحظه های سخت زندگی نویسنده ودر وقت خلق اثر نبوده و ندیده،این همه سختی روزگار را که با او چه کرده و چه می کند .

 فکر می کنید برای چند درصد خواننده ها کیفیت گذران روزگار نویسنده محبوبشان به وقت خلق  مهم باشد ؟نمی دانم چگونه توضیح دهم . به جای توضیح حال و هوایم اکتفا می کنم به این پاراگراف رضا در "همنوایی...." :

«شاید بشود آدم ها را فهمید اما موقعیت هایی است که قابل فهم نیستند .چون در اساس تراژیک اند و حالا من باید هم غم خودم رامی خوردم هم غم او را . »

 

 گذشته

رضا قاسمی در "همنوایی..." نوشته :

«این گذشته است که شب می خزد زیر شمدت .پشت می کنی و می بینی روبروی توست . سر در بالش فرو می کنی و می بینی میان بالش توست . مثل سایه است و از آن بدتر.سایه ،نور که نباشد ،دیگر نیست .اما گذشته در خموشی و ظلمت با توست . و من که نمی توانم نبودن خودم را رقم بزنم و من که چهارمیخ  ِ اقتدار ِ سوزان  ِ گذشته ام ،حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم .»

برای ایرانی معاصر گذشته هیچگاه شیرین نبوده و در خوشبینانه ترین حالت طعم گذشته "گَس" بوده و بیشتر از همه اما طعم محبوب ما "تلخ".این تلخی در ایرانی روشنفکر و بخصوص روشنفکر معاصر بیشتر رخ کرده و گذشته خودش شده یک چیز مجادله انگیز . گذشته برای روشنفکر ایرانی (یا نویسنده یا هنرمند) از یک طرف وقتی با اکنون مقایسه شده حسرت را به همراه داشته و از طرف دیگر وقتی از اکنون عبور کرده  و خواسته توشه ای باشد برای آینده یا چه می دانم چراغ راهی شود برای طی طریق فردا به نظر چیزی پوچ و بی ارزش شده و تبدیل شده به یک کابوس .

کابوسی که ایرانی گمان می کند فقط  به هنگام خوابیدن در وطن می بیند و با ترک وطن لااقل آسوده و درآرامش خواهد خوابید اما رضا قاسمی در کشف و شهودش به جعلی بودن این باور نیز رسیده است .

در رمان "وردی که بره ها می خوانند" می نویسد :

«انسان شهرش را عوض می کند ،کشورش را عوض می کند و کابوس ها را نه . فرقی هم نمی کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام یک از ایستگاه های جهان پیاده شده باشی .این تنها جامه دانی است که وقتی باز می کنی لبالب است از همان کابوس.»

و حالا با ترک خانه و دیار فقط کابوس را با خود همراه می بیند و از رویا پروراندن برای رویا یا معلق ماندن میان کابوس و رویای آرمانی می نویسد :

«دیوی که دور تا دور زمینی را برید که رستم روی آن خوابیده بود ،وقتی بردش به هوا ،دست کم از او پرسید :«به کجا پرتت کنم ؟به کوه یا دریا؟» و رستم که می دانست اگر بگوید دریا ،پرتش می کند به کوه ،گفت :«به کوه».درزمانه بی رویا ،پرتت می کنند اما بی سئوال . »

و رضا به من آموخت که حکایت ایرانی جماعت در همه جای دنیا همین است که هست .حکایتِ همین معلق ماندن میان کابوس و رویا  . مهم نیست کجای این دنیای خاکی باشیم . حکایت ما ،داستان شال نیم متری "هلنا" است که هی بافته می شود و هی باز می شود . رضا یادم داد که من نیز بی آنکه در طمع پاسخ برآیم ،فقط  سعی کنم این «چرا»را بارها و بارها بپرسم . شاید نسل های بعد از ما بتوانند برای این پرسش پاسخی بیابند :

«می بینی هلنا ؟یک شال نیم متری هست که هر کجا بروم رهایم نمی کند . من برای رویای آن سه تار جادویی همه درهای مملکتم را از جا درآوردم .حالا کسانی پیدا شده اند که برای رویای دیگری می خواهند همه برج های جهان را از جا بکنند. جایی امن تر از دنیای کودکی هم هست ؟»

در حین صحبت سیگار پشت سیگار دود می کند . با این خالق دود انگاری پیوند عمیقی یافته است در طول این سال ها . صحبت دوباره بر می گردد به موسیقی .

 

رفتن تو کار شام

شام

از "گل صد برگ" می گوید و چگونگی خلقش و بعد می رسد به دنیای موسیقی امروز .از سکوت "اسفندیار منفرد زاده"می گوید و توضیح می دهد که چرا شروع دوباره اسفندیار را بعد از سی و یک سال خوب می فهمد . از جستجویش برای صدای تازه می گوید و تلاشی که هیچگاه جز در خیال نمی کند، چون بیشتر می خواهد به ادبیات بپردازد .

-         یواش یواش من برم تو کار شام !

صحبت گل انداخته و من نیز چانه ام گرم شده .سرخوشم ...سرخوشم...حس کسی را دارم که در مسابقه بیست سئوالی با محدودیت زمانی شرکت کرده . سئوالات زیاد بود و مجال اندک .

بساط پخت و پزش شبیه بساط من بود درگوشه ای دیگر از دنیا. همه چیز شبیه همه چیز است .

در آشپزخانه کوچکش مقدمات شام را فراهم کرد . حین کار از موسیقی های جدید سخن گفت . از «وای وای واوای وای وای» گفت و بلند خندید از یادآوریش .

از سینما صحبت می کنیم . از سلیقه سینمایی اش می گوید و از اصالتی که در کارهای "کیارستمی" می بیند و در کار دیگران کمتر و یا اصلا .

 

درجستجوی عشق و احساس

باز از خودش می گوید و حس و حال های درونی اش.

یک اعلامیه درون متنی - باید به عنوان یک خواننده به اطلاعتان برسانم اگر کمی دقیق باشید در خلال گفتگوهایی از این دست ،به تدریج و آرام آرام می توانید از لایه های مختلف شخصیت نویسنده پرده بردارید و با خلق و خو و درونیات او بیشتر آشنا شوید .پایان اعلامیه !

بگذارید برایتان یک مثال ساده بزنم . رضا قاسمی در نگاه اول شاید مردی عبوس و خشک به نظر برسد و نوشته هایش عاری از احساس و عاطفه به نظر آید، اما تعجب خواهید کرد اگر بگویم عاشقانه ترین و احساسی ترین جمله ای را که قهرمانی در یک رمان می تواند درباره محبوب و معشوقش بگوید را من در رمان "وردی که بره ها می خوانند" ،خواندم . ببینید از دل این کلمات خشک و سفت و سخت چگونه می توان عاشقانه دل انگیزی را استخراج کرد :

«سیگار را گذاشتم کنار . به خاطر ریه های او ،نه به خاطر ریه های خودم .شش ماه تمام سیگار نکشیدم . »

رضا مرتب سیگار پشت سیگار می کشید و من می دیدم با چه لذتی سیگار می کشد . تصور نرسیدن سیگار و نکشیدن برای او باید خیلی سخت باشد .در چند پاراگراف بعد از آن شاهکار عاشقانه، می نویسد :

«کسی که دو پاکت سیگار می کشد ،کسی که تمام شب بیدار است . تصورش هم عذاب آور است بی سیگار ماندن تا خود صبح . »

و همین جمله اخیر ،حس عاشقانه اش را که در اوج بود تا عرش بالا می برد .

"کیفیت" و "موقعیت" همواره دو شاخص مهم در ارزیابی "حس" و "عشق" بوده اند . برای من که در موقعیت های مشابه بوده ام ،تفسیر و تاویل عاشقانه ای زیبا از این دو مونولوگ میسر ، ممکنو محتمل است تا برای خواننده دیگر چگونه باشد .

 

منبع دوم

منبع انرژی دوم را چندین روز بعد از آن دیدار کشف کردم . این انرژی در تمام آن فضای محدود ریشه دار بود . اسمش را نمی دانم "عشق" بگذارم یا "احساس" . چیزی در این فضای محدود ،در میان این دیوارهای نازک و در کنار این راهروی هراس آور وجود دارد که به رضا برای نوشتن انرژی می دهد . گمشده ای که آنقدر به رضا نزدیک شده و در اطراف او پخش و پراکنده است که شاید خود او نیز نمی بیندش .

ساعت ها روی این موضوع فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که راز این انرژی دوم ساده تر از انرژی اول بود . چرا همان زمان متوجه نشدم ؟ به گمانم این انرژی ،حس های عجیب و غریب نویسنده بوده . مهم نیست که این حس ها را در خیال یا در واقعیت تجربه کرده  .مهم این است که وجود داشته  و اتفاق افتاده و چون این حس جوری عکس العمل یا واکنش بوده لابد باید عمل یا کنشی نیز وجود داشته باشد .

آنچه باعث تکثیر ،تداوم و پراکنده شدن و البته استمرار این حس شده فقدان همان" عمل" یا "کنش" است.این فقدان در "همنوایی..."  فقدان  "میم الف ر " می شود و در رمان "وردی که بره ها می خوانند" فقدان "سین" ...یک نبودن .

بعد از این مهم نیست که به کشف و شهود بیشتری برآیی . بگذار مطابق خواست نویسنده باور کنیم که "م الف ر" خودش را جلوی قطار انداخته و نه در رودخانه و مه نیست که در پایان رمان نمی فهمیم که سر آخر چه بر سر "سین" آمد.

شاید لازم باشد این سطور را نیز سرسری بخوانیم بی آنکه در جستجوی نشانه ای در آنها بر آییم  :

«رعنا هم مثل هر زن دیگری قربانی بی گناهی بود که به دردهای من افزوده بود . فقط به این دلیل که در سر قرارم با او به جستجوی کس دیگری بودم . دختری که در رودخانه گم شده بود . »

از توضیح بیشتر در این باره عاجزم .به خاطر محدودیت دایره لغات . کاش یک مترجم داشتم که می توانست آنچه در ذهنم می گذرد را با بهترین واژه های ممکن جلوی چشم بیاورد . ای بابا!! .

به قول رضا :

«بعضی چیزها هست که بهتر است آدم نگوید . »

از عاشقانه هایش نوشتم .حالا از حس نوشته هایش بنویسم . در انتهای رمان "وردی که ..." توضیح می دهد درباره چگونگی نوشتن رمان و پست هایی از وبلاگ آن روزهایش را نیز می آورد . دریکی از پست ها که چند روز بعد از مرگ مادرش نوشته و به نظر در حد یک پست معمول وبلاگی می رسد، پرده از حس های عاطفی عمیقی بر می دارد که در زیر کلمات خشک ،در ذهن مخاطب  از نویسنده دقیقا عکس  آن چیزی را ترسیم می کند که می خوانیم (یعنی بی خیالی ):

«همه اش دلم می خواهد بخوابم . از دیشب تا به حال هی بلند شده ام و هی دوباره خوابیده ام . نمی دانم شاید خواب هم شکلی است از گریه . به قول لویی فره : با گذشت زمان همه چیز می رود پی کارش . »

 

حرف آخر

نمی دانم رضا قاسمی بعد از خواندن این نوشته چه عکس العملی خواهد داشت . گفتگوی من با او مفصل تر از این ها بود و در دو کیفیت شخصی و خبر نگاری .در این مجال نخواستم گفتگویی ازجنس رسمی را منتشر کنم که اگر روزی منتشر شود باید قبل از آن خوانده باشد  . اینجا خواستم برداشت های کاملا شخصیم را از نویسنده ای که درآن گوشه دنیا نشسته و برای من(مخاطب ایرانی) می نویسد ،بیاورم . برداشت هایی که خودم در صحت و درستیش تردید ندارم .

ختم کلام از خودش در انتهای رمان "وردی که بره ها می خوانند" :

«نویسنده کمتر از هر کسی آگاه است که چه نوشته است . چون هرگز قادر نیست به تمامی از اثرش فاصله بگیرد و بادیدی بیگانه به آن نگاه کند . هر بیگانه ای هم البته صالح نیست برای قضاوت . »

قضاوت نکردم . هر آنچه بود استنباط بود . همین و همین .

ساعاتی بعد از صرف شام در انتهای شبی از شب های سرد پاریس به سمت منزل روانه شدم. برای برگشت بلیط اتوبوسی داد و یادم داد که سوار چه خطی شوم تا به آخرین قطار مترو برسم .

نمی دانم چطور و چگونه اتفاق افتاد اما افتاد . به قول خودش :

«همه چیز همیشه خیلی پیش تر از آن شروع می شود که فکرش را بکنی . »

ختم کلام با شعری از "بیژن الهی " که با مطلب همخوانی یا یک جور همنوایی دارد .شاید! :

و تنها
اگر بدانی چه قدر تاریک شده ست ،
می باید
تا همه ی روشنای از دست رفته شوی ،
بی آنکه چیزی از تاریکی
برتوانی داشت .
                            .....

 نفسش گرم و سرش پرشور و قلمش روان باد .

  


 
نامه فرزاد حسنی به قاتل سعادت آباد
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩  

نامه فرزاد حسنی به قاتل سعادت آباد :

 

نامه به مردی که هیچوقت نامه نداشت

یا

 نامه به مردی از سرزمین انار

یا

نامه ای که با طناب پست می شود

 

مهدی جان سلام !

پسر با خودت چیکار کردی کردی ؟ عکس های روز دادگاهت را نگاه می کردم و تعجب کردم از دیدن چهره ات . اینهمه مو را چگونه در این مدت سفید کردی ؟

اول بار را که از شهرستان آمده بودی تهران ، اتفاقی دیدمت. داشتی با موبایلت مار بازی می کردی . وارد که شدم ایستادی و سلام کردی .

پسر عموت گفت: این هم تحفه ما از سرزمین انار .

گفتم :مبارک باشد . ان شاا... انار باران شد تهران ما .

به نظر بچه سر به زیر و آرامی می آمدی اما در ته چهره ات کمی شیطنت و خشونت را نمی شد ندید . شاید کمی آرامش نیاز داشتی و من نمی دانم از این همه جا چرا آمده بودی به این تهران آلوده تا آرامش بازیابی و از این همه محل که گذر لوطی ها بوده گذرت افتاده بود به سعادت آباد .لابد شنیده بودی مردمان خوشبخت و سعادت مند همه اینجا جمعند و آمده بودی از غافله عقب نمانی.

مهدی جان ! یادت هست چند ماه بعد از آمدنت دوباره وارد شدم به فضایی که تو هم آنجا بودی . صورتت زخمی و درب و داغان بود . سرت را پایین انداخته بودی و تا مرا دیدی از جای خودت بلند شدی .

گفتم :چه کردی با خودت مرد اناری . قرار نبود انار را بترکانی .

خنده تلخی کردی و گفتی :نمی خواستم ترکید ولی ترکوندم ها مهندس.

گفتم :د ِندیگه . نشد پسر جان .

دگر بار کجا دیدمت ؟ آهان یادم آمد بعد از آن تصادف معروف و واژگون شدن عجیب آن پژو از گذر ناهمگون بلواری در سعادت آباد . به گمانم بعد از بردن جسد آن دخترک و آن مرگ عجیبش رسیده بودی .

نگاهت کرده بودم و  گفته بودم آمدی چه چیز را ببینی ؟ و هیچ نگفته بودی.

باز دوباره در آن واژگونی و آوار سعادت آباد پیدایت شد یا من تو را در کادر نگاهم درمیان آن همه مشتاقان یافتن زنده یا مرده خوب تر و بهتر دیدم ،نمی دانم . در رفت و آمد ارواح کارگران تو هم مثل هزاران چشم مشتاق دیگر آنجا  دنبال مرگ و زندگی می گشتی و عاقبت چون دیگران که تا به آخر ایستادند مرگ هفده نفر را دیدی  .

کاش همان جا می فهمیدی که سعادت آباد ما هر چه هست همه رنگ است و البته ننگ که اگر اینگونه نبود چرا باید این همه بلا در آن رخ دهد ؟ کاش راهت را همانجا گرفته بودی و برگشته بودی به شهر انار بارانتان . کاری نداشت که ،می آمدی آزادی و برمی گشتی به ولایت . تو چکار داشتی اینجا ؟در بین خروارها خاکی که کارگران مظلوم را بلعیدند دنبال چه بودی ؟

و بار دیگر مسیر کوتاهی را همسفر بودیم در این دیار خوشبختان ،سعادت آباد .

یادت هست ؟ توی بلوار دعوای عجیبی سر گرفته بود . جمع الوات در مدرن ترین نقطه شهر گرد هم آمده بودند و عربده کشان در دو سوی ماشین هاشان داشتند خودشان را برای پیکار آماده می کردند ،تو گویی که می خواهند وارد کولوزیوم شوند و انگار نه انگار که اینجا بلواری در سعادت آباد است و نه روم باستان ،که جنگاورانش ابتدا خودشان را برای نبرد تجهیز می کردند و در برابر هزاران چشم تماشاگر کنجکاو از تماشای مرگ ،به میانه میدان می آمدند تا خونی بریزد و دل یا دل هایی شاد شود .

گفتم :این ها چه می کنند ؟

گفت : دعواست دیگه مهندس جان ! این چیزها طبیعیه .

گفتم :کجاش طبیعیه . اینا با این چیزها میزنن دخل خودشونو میارن که .

گفتی : ول کن مهندس . رد شو بریم . بی خیال شو .

بی خیال نشدم . کناری نگه داشتم . از ماشین پیاده شدی . نگاهی به گلادیاتورهای میدان انداختی و گفتی :مهندس خطرناکه . نرو جلو .

آمدم پشت ماشین . صندوق عقب را باز کردم  و بطری پلاستیکی آب معدنی را بیرون آوردم و با همان بطری وارد کارزارشان شدم .

به میان دو سوی جبهه رسیدم . بازار فحش داغ بود . چشم گرداندم تا فرمانده عملیاتشان را شناسایی کنم و یافتمشان. آن یکی که جوانتر بود و خشمگین انتخاب اولم بود . نگاهم را دوختم به نگاهش و نزدیکترش شدم . تا خواست حرفی بزند آرام دست گذاشتم روی دهانش و گفتم :هیس . زشته برادر جان .اینجا زن و بچه ایستاده اند .

بگفت :تو دیگه چی می گی ؟

گفتم :من هیچی نمی گم .واستون آب آوردم .

بعد آب را به سویش دراز کردم . نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با کمی تردید آب را گرفت .

گفتم : یه ذره آب بخور.

انگاری صحنه آماده نبرد برای لحظه ای متوقف شد و مر جوان و من تنها متحرکان جمع بودیم . روح ماتریکسی به جمع جلول کرده بود یا هری پاتری آن هم از جنس سینمای سه بعدی !!! چه می دانم !!!!

باتردید بطری را به دهانش نزدیک کرد و خورد . بطری را گرفتم و به سمت فرمانده دیگر بردم .

-شما هم بخورید .

او نیز چنین کرد .

حالا وقت موعظه بود . سخن کوتاه کردم که :آروم تر شدید نه ؟حالا اگر دلتان خواست می توانید به دعوایتان ادامه بدهید. ولی کمی فکر کنید به نیم ساعت بعدش که ممکن است خونی ریخته شود و سر و دستی شکسته شود و صورتی و شکمی خراش بردارد . ببینید به تاوان عقوبتش می ارزد بسم الله ..آبتان را خورده اید و مهیاترید وگرنه ختم کنید و برید دنبال بدبختیتان .

بطری را گرفتم و بی اینکه منتظر اتفاقی باشم برگشتم سراغ ماشین . در صندوق عقب را باز کردم و بطری را انداختم تو ماشین و گفتم :بشین آقا مهدی بریم؟

نشستی و از آینه ماشین متفرق شدن جمع را دیدی و گفتی :مهندس چی دادی به خوردشان .

-آب بود .

-نه جان مهندس چی بود ؟ آرامش بخش بود ؟سحر و جادو بود ؟

-آب بود جان مهدی . عصبانی بودند آرامترشان کرد.

-نمی دانستم آب آروم می کنه .

-آروم می کنه .عقلم میاره سرجاش . تو وقت عصبانیت کافیه یه قلوپ بری بالا .تو همین مکث آب خوردن و قورت دادن شاید ذهنت مجال پیدا می کنه نفس بکشه و سلول های خاکستریت فکر کنن.

گفتی :سلول های چی چی ؟

گفت :بی خیال آقا مهدی .

بعد از آن کمتر دیدمت .شاید یکی دوبار اما از دور و نزدیک شنیدم از احوالاتت و گفتند در دامی افتادی که رها شدن از آن در توانت نیست ولی چه می توانست کرد برای تو که تصمیم گرفته بودی با قاطعیت در این سعادت آباد نکبت بمانی و ماندن را دوره کنی .

و ....

ماندی تا آن اتفاق مهم را رقم بزنی و سرنوشتمان را جلوی چشمانمان بیاوری !

ماندی تا از درون فرو بریزیمان !

ماندی تا بفهمانی که در این گوشه مدرن شهر هنوز خیلی ها هستند که باید کلاهشان را بالاتر بگذارند !

ماندی و کاری کردی کارستان تا همه بدانند وقتی فریاد از سر ناسور ِ صوربیرون بزند نتیجه می شود آن چه همه دیدند .

مهدی چه کردی ؟

شنیدم و خواندم که گفتی و نوشته بودند که حالت عادی نداشتی و توهم زده بودی . نبودم ،ندیدم ولی کاش بودم آن روز تا در میان همه معتادان به تکنولوژی که با لذت از تو و اتفاقی که خلق کرده بودی فیلم می گرفتند تا خوراک بلوتوث بازی شبشان را تکمیل کنند ،کاری کنم دیگر گونه .

حیف که نبودم تا از آن بطری آب حیات ،تو  هم ذره ای نوش جان کنی .بطری همان آب همیشگی بود و فرقش این بار با قبلی آن بود که از دل کوهستان قطره قطره جمع شده بود . عمو جان می گفت آب بهشت است که هر ساله به میزان محدودی از دل کوه های سربه فلک کشیده آذربایجان بیرون می ریزد . چند ماه پیش که قصد آذربایجان کرده بودم ، سوغات سفرم کرده بود و از آن موقع بطری در ماشین بود و احتمالا اثر هر جرعه اش در آرام کردن بیشتر از پیش شده بود و به قول تو شده بود آرامبخش یا چه می دانم سحر و جادو یا هر کوفتی که تو بگویی .ولی هرچه بود و هرچه هست ،حتما اثر گذار می بود.

صد حیف که نبودم آن روز که اگر بودم ایمان داشته باش می آمدم جلو و دشنه سلاخی را از دستت می گرفتم . چیزی برای تعویض و معامله داشتم که نمی توانستی از آن بگذری . آب حیات بود و بهشت و افسوس که قسمت نشد جرعه ای از آن را با دشنه خونینت معامله کنم .

شک نکن که بین آن همه اگر بودم می آمدم جلو ،دست می گذاشتم بر دهانت تا شاید جلوی چند کلمه رکیک را که اینجا و توی همین محل یاد گرفته بودی یا لابد معنیشان را فهمیده بودی ،بگیرم . بعد هم دشنه سلاخی را از تو می گرفتم .

می گویند حال عادی نداشتی و ممکن بود به همه حمله کنی . نبودم که اگر بودم نشان می دادم که در انسان در حیوانی ترین لحظات هم رگه هایی عجیب از انسانیت را می تواند نشان دهد و مطمئن بودم که می توانستم جلوی اتفاق تلخ بعدی را بگیرم .توهم زده بودی که زده بودی ...رنگ خون دیده بودی و شاید با رنگ انار اشتباه گرفته بودی .  

نمی خواهم بر اشتباهی که کرده ای سرپوش بگذارم و نمی خواهم از ماجرای کثیفی که خواسته یا ناخواسته درمیانش گرفتار آمدی بگویم . در همه حال فریاد می زنم که حق نداشتی به دعوا و به سلاخی و خون ریزی و عربده کشی و از آن طرف نیز آنقدر انصاف دارم که بگویم در بخشی از این ویرانی تو این شهرآلوده و این محله نیز شاید مقصر بودند .

مهدی جان !باور کن در میان این همه مقصران بی آبرو، تو آبرو دارتری . تو جان گرفته ای و در مقابل جان می دهی . جان در برابر جان و این یعنی عین عدالت . اما سهم آن دیگران که نشستند و تماشا کردند و فیلم گرفتند و جان دادن و جان گرفتن را به نظاره نشستند ،از عدالت چه می شود ؟

شنیده ام فردا یکشنبه بر بالای دار می روی و وقتی رفتی همه چیز تمام می شود . روحت از شهر آلوده و این محله شوم رخت می کشد و می رود و بعد ما می مانیم و همه پلیدی هایمان .

و برای اینکه با پلیدی هایمان بمانیم نباید تو باشی . تو باید از صحنه روزگار حذف شوی چرا که علامت و نشانه ای هستی برای روزی که این اهل محل ایستادند و تماشا کردند . روزی که ارزش های انسانی و اخلاق نه با زور که با خواست و توافق جمعی بخشی از همین اجتماع به راحتی زیر پا گذاشته شد .

گمان نکن بیهوده در این دنیا زیستی و ناکام از دنیا می روی که مرگت گواه بزرگی خواهد بود از سستی و پلیدی و کریه بودن ما . سالروز سلاخی کردنت یا سالروز مرگت را باید "سالروز بالا گذاشتن کلاه" نامگذاری کنیم یا چه می دانم "سالروز شهوت برای تماشا" . تو فردا می پری و نمی مانی تا حضیض این جمع را ببینی . همین قدر بدان که اگر این دود که شهرمان را دربرگرفته خفه مان نکند ،این همه ناراستی و کژی و سستی و فروریختن از مقام انسان ،آنچنان دماری از روزگار ما در خواهد آورد که آن موقع خدای تعالی را شکر می کنی که به لطف طناب و حکم قاضی جستی و نماندی تا در این گنداب غرق شوی . به گمانم طناب هم مرامی دارد و در موقع مرگ شرافت دارد و اصالت به مرگ تدریجی ما .

دیدم که دستت را در دادگاه جلوی صورتت گرفته ای .لابد خواستی که دیگران را نبینی .

و بگویم که اگر من جای قاضی بودم و امکان قضاوت داشتم و قدرت انجام خارق العاده ها ،حکم می دادم برای لحظه ای همه ی آن شاهدان را بر دار کنند و تو تنها نظاره کنی فروماندن نفس و خر خر کردن های این قی کنندگان انسانیت را . بعد هم حکم می کردم در همان حال به تو موبایل بلوتوث داری بدهند تا اگر دلت می خواهد از ایشان فیلم بگیری . بگیری و قبل از رفتن و پریدن با خودت به آن دنیا ببری و به آنها که سال ها پیش از این رخت سفر بربسته اند رفته اند نشان دهی که آن بالا روی زمین چگونه موجوداتی زیست می کنند و بعد از مرگشان تبار و نسلشان  روی زمین چه غلطی می کنند و بفهمند مرام و معرفت و فروخوردن خشم و مردانگی حکایت طنزی است که با یک پیامک رد و بدل می شود .(اول برایشان معنای پیامک را توضیح بده .)  

شنیدم آن روز که برای بازسازی صحنه قتل آمده بودی یکی از رفقای جالب سعادت آبادیت به اشتباه فکر کرده بود می خواهند بر دارت کنند و به دوستان زنگ زده بود که :"آی بچه ها پاشید بریم بالامیدون می خوان مهدی رو دار بزنن ،تماشا کنیم یه ذره سرگرم بشیم ."

حالا تو از این رفیق جانت بگیر و برو بالا ببین با چه آدم هایی دمخور بودی و فردا اگر بردارکردنت، در سعادت آباد انجام شود ،از صحنه بر دار کردن حسنک وزیر نیز بیشتر تماشاگر خواهی داشت و فرقشان با قبل این است که همه علاقمندند برای خودشان فیلمی اختصاصی از طریق موبایل هاشان بگیرند تا بعد به دیگران نشان دهند .

حسنک وزیر بر تو رشک ورزد !!!

 شک نکن فردا روز بر صحنه دار کردنت غالبا همان ها می آیند که روز حادثه نیز بودند . آنجا روی سرشان کلاه هایی نامرئی می بینی . یعنی برای خودشان نامرئی است و برای تو مرئی . خواهی دید که همه کلاه هاشان را بالای بالا گذاشته اند . همان ها روسیاه ترهای جمع اند والا همه کسانی که فردا برای تماشای جان دادنت می آیند روسیاه هستند .

آمده اند گرد هم تا تو را رهسپار خانه ابدیت کنند .تا از تو و کردارت اسم و رسمی بر جای نماند تا مگر سال ها بعد احیانا یکی خِرشان را بگیرد که شما آنجا بودید و تماشاکردید ؟غافلند روسیاهان که با ثبت و ضبط همین اسباب بازی های مدرن ،تاریخ حضیضشان را خودشان بصورت جمعی ثبت و ضبط کردند .

پس اصلا گمان نکن که بیهوده می روی . زندگی برای تو "کیمیا"نبود و برای این همه "کیمیا"است و خواهیم دید این کیمیای زندگی چه خواهد کرد با تک تک آن جمع و همه آنهایی که از دیدن تصویر خون ریزی تو لذت بردند یا حتی تعجب کردند . البته حساب آنها که از دیدن این صحنه ها تکان اساسی خوردند و گریستند و سئوال کردند که راستی راستی به کجای این شب تیره فرو می رویم ،جداست .

بگذریم . سخن کوتاه می کنم .دلم می خواست برای تو که می دانم هیچوقت نامه نداشتی نامه ای بنویسم ،به کسی که ازسرزمین انار آمده بود و کاش در همان کوی و دیار می ماند و این همه حقارت و رذالت را به چشم نمی دید و اینچنین مرگی را خود به دست خویشتن رقم نمی زد .وقت بر دار رفتنت نیستم و بنابراین نامه هیچوقت به دستت نخواهد رسید . شاید وقت بر دار شدن، طناب قاصدم باشد برای رساندن این نامه . می گویند کسی که بر دار می رود دوجور تقدیر مرگ دارد . اول اینکه طناب راه گلویش را سفت و سخت می کند و بردار رفته، از نبودن هوا جان می دهد و در چنین حالتی که دست و پایش نیز بسته است جان کندنی سخت خواهد داشت و گاه چند دقیقه به طول می انجامد و دوم اینکه در یک آن بصل النخاع و رگ حیاتش پاره می شود و در آنی بی درد تمام می کند .

اما در هر دو حال به وقت مرگ و زمان رفتن به زیر خاک با خود گردنبندی را به عنوان سرمایه همراه می برد . گردنبندی به رنگ انار تازه رسیده و از جنس لخته خون بر گردنش نقش و جان می گیرد و تا فروخفتن در خاک رهایش نمی کند .گمان نکن که مشتاق مرگ تو هستم نه ! اول از خدای تعالی برای بخششت طلب آمرزش می کنم و امیدوارم ردی و نشانی بر روح و دل خانواده مقتول اندازد تا شاید از خونت درگذرند که اگر اینچنین شود نامه ام به دستت می رسد و می خوانی و اگر اینچنین نشد ، برای آمرزشت و ساده جان کندن و جان دادنت در بالای دار ،دعا می کنم .شاید تقدیر تو نیز اینچنین بود که در سعادت آباد ،سعادتمند شوی . تا بر سر آن دیگران چه آید .آن موقع احتمالا در آسمان ها نظاره گر خواهی بود حضیض عمیق و نه خفیفمان را ...به زودی زود ....کاش اینگونه نمی شد ! کاش برای تکان دادنمان ،اتفاقی به اندازه برخورد یک شهاب سنگ در این مرز و بوم می افتاد تا باور کنیم که انسان فقط موجودی که روی دوپا راه می رود نیست!

 

فرانسه – شهرستان استراسبورگ

تکمیل شد برای روز قبل از مرگ مهدی


کلمات کلیدی:
 
رنج و فراموشی/هدایت و گمراهی
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩  

رنج و فراموشی/هدایت و گمراهی

برمزار هدایت

 

پاریس – روزی نسبتا سرد و ابری

کنار مزار صادق هدایت و بوف کور سیاه و بدترکیبی که روی سنگ قبرش نشسته و مدام توی چشم هایت زل می زند، نشسته ام و بساطی گشوده ام .

این بوف چه می خواهد ؟ انگاری شبیه گربه "شرک "می خواهد مظلومیتش را به رخ بکشد ،اما سنگ جوری تصویرش را حک کرده که نه می تواند دروغ بگوید و نه به دروغ نقشی دگر بازی کند برای فریفتنت. این بوف اصالت خاص خودش را دارد .انگاری  سرنوشت محتومش این است که با همان هیبت و قیافه تا ابد به تو و این آسمان خیره شود و به رهگذرانی که باز و از پی من نیز به اینجا خواهند آمد  .

 از بالای سرش عکسی می گیرم تا نور فلش کمی چشمان نادیده اش را ملتهب کند اما خم به ابرو نمی آورد و با آواهایی که برای من ناشناخته است می پرسد :

«"گربه ی شرک " دیگر چیست ؟ندیده ام چنین گربه ای را .»

کو ؟کجاست «هوشنگ گلشیری» که چندین سال پیش از من دقیقا همینجا کنار همین سنگ و روی همین زمین نشسته بود و در باره این سنگ قبر نوشته بود :

" شنیده ام  اول یک گربه سیاه می آید سر این سنگ می نشیند و مثل اینکه گلویش زخم باشد ناله می کند ،بعد از این اطراف هر چه گربه هست جمع می شوند روی آن یکی سنگ و همینطور تا صبح می نشینند ،چشم دوخته به این نقش جغد یا اسم او ."

بوف بی واکنش که فقط چشم به تو می دوزد و به آسمان چرا باید اینجا و روی این سنگ حک شده باشد و اینچنین تا ابد نگهبان عمو صادق .

سِری است در این بوف صورت سنگی . در میان سکوت و آرامش سحر انگیز پرلاشز با تمام توان برای گشودن این سِر تلاش کردم و تنها یک دو سه حرفی را به نوا شنیدم . صدا آنقدر آرام بود که فقط توان شکستن سکوت را داشت و باید آنقدر دقت می کردی تا درمیان این همه سکوت آوای بوفی خسته را بتوانی تشخیص دهی که آرام و آهسته و برای چند میلیونیومین بارداشت زیارتنامه آرامگاه عمو صادق را نه برای تو که برای خودش می خواند :

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید».

 

 بر سر گور هدایت ،گمراهانه اینها را نوشته ام که می خوانی :

 

چو تیره شود مرد را روزگار

همه آن کند کش نیاید به کار

حسی عجیب دارم .شاید چیزی میان افسردگی جدید و قدیم ...چگونه می توان توصیفش کرد یک خلا بینابینی برای کندن از درد و رنج قدیمی و آماده شدن برای پذیرش دردی تازه تر .

قابل توصیف نیست . کلمات به کارم نمی آید . دایره لغاتم محدود است . انگاری برای توصیفش کلمه کم دارم . کاش می شد با زبانی و کلامی توصیفش کرد .

مثل این می ماند که با زخم کهنه آزاردهنده ای همزیستی پیدا کرده ای و حالا زخم تازه ای برای نوازش سراغت آمده ...زخمی که قبل از نواختنت قصد و نیتش را می دانی .

زخم هایی که تاکنون مرا برای میهمانی سرخوشانه شان برگزینده ا ند بیش از آنکه بر جسمم نشینند بر جانم نشسته اند...انگاری آنجا بیشتر خوش می گذرد ...این نوع زخم ها خصوصیت خاص خودشان را دارند .ماهیتشان  اینگونه  است همچون کژدم که نیش زدن چیزی از سرشت و طبیعتش شده و نه تقصیرش ،خودشان راه را بلند هستند ،می آیند و یک سره بر مغز جان فرو می ریزند .و جوری می آیند که انگاری بر سفره  میهمانی با شکوهی نشسته اند و حالا حالا ها هم قصد کندن از میزبان را ندارند .

حالا این زخم  برای تسلا و افزون کردن تحملم ،مرا نوازش می دهد ...

مگر انسان تحمل چند زخم  همزمان را دارد ؟

گاهی وقت ها فکر می کنم زخم پشت زخم بالاخره باید تاکنون کارگر می افتاد و چرا نشد در شگفتم !!!

..زخم زدی ...نفهمیدی..... اما زدی ...با این همه گله ای نیست ...همه آنچه  اینجا تا توی مغز استخوان و ذهنم می گذرد ،  آرزوی صفای توست ...می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن در برابر رنج است ...اما مگر می تواند فراموشت کرد ؟مگر می توان رنج نکشید ؟


 
یک شب میهمان «رضا قاسمی» بودن
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩  

یک شب میهمان «رضا قاسمی» بودن

قسمت اول

برای طرفداران پر و پا قرص «همنوایی شبانه ارکستر چوبها»

 

پیش درآمد

تصور کن شب فردا شب شام را دعوتی به یک میهمانی نسبتا با شکوه روی یک کروز درحال حرکت روی رودخانه سن و در حین صرف شام از مسیر سن پاریس را در شب قرار است دوره کنی .

چه چیزی از این بهتر و جالب تر برای یک تازه وارد به جمع پاریس نشینان . ظهر است و هوا ابری و نسبتا سرد . پرده را کنار می زنم تا کمی نور به داخل اتاق بریزد و پنجره را باز می کنم تا هوای اتاق عوض شود . سرما و گرما در یک حرکت کنوکسیونی سریع که احتمالا خاص پاریس است ،جای خود را عوض می کنند . حالا دیگر دمای 19درجه ای اتاق مثل بیرون شده است و این یعنی سیستم نامنظم داخل اتاق که من نشز شامل آن هستم ،به ناچار مقهور سیستمی منظم و البته حاکم درآمده است !

چند روز از آمدنم به این شهر گذشته و من هنوز نتوانسته ام کسانی را که مشتاق به دیدارشان بوده ام را ببینم . پنجره را باز می گذارم و به سمت تختخواب بر می گردم . و دراز می کشم .

ساعت دو است و احتمالا اگر ساعت کلیسای "سن پل" قرار به نواختنش را هنوز به هم نزده باشد ،باید دو باری را تا کنون نواخته باشد و اکنون آقای نویسنده باید اندک اندک بیدار شده باشد یا تاکنون از خواب بیدار شده است .

من حال شب بیداران را خوب و کامل درک می کنم و می دانم تلفن بی موقع و نامناسب تا چه حد کفرشان را در می آورد و دگرگونشان می کند . با محاسبات من اکنون بهترین زمان ممکن است .

قبل از تصمیم به تماس همه آنهایی که مرا و آقای نویسنده را می شناختند احتمالا در دل به حماقت و البته سماجت من خندیده بودند و البته با زبان روشن و آشکار هم به من گفته بودند آقای نویسنده حوصله دیدار و گپ و گفت را ندارد و بعید است حتی تلفن را جواب بدهد چه برسد که بخواهد تو را ببیند .

همیشه و در تمام طول عمر هرگاه که اطرافیان انگیزه هایم را کم کرده اند و اندکی نیز مزه تمسخر به آن افزوده اند، انرژی های مثبتم چند برابر شده و به درستی تصمیمی که گرفته ام بیشتر ایمان پیداکرده ام و در نهایت به اینکه تصمیمم باید عملی شود، یقین پیدا کرده ام . گوشی به دست روی تخت در حالیکه کمی هم سرمازده شده بودم دوباره دچار چنین حسی شده بودم . در چنین لحظه هایی تا جاییکه یاد گرفته بودم تردید بزرگترین دشمن و آفتم بود و زمان در لحظه اکنون بزرگترین سرمایه .شماره را گرفتم و منتظر شدم به اتفاق پشت خط ،بی هیچ تردیدی و با یقین بسیار . زنگ دوم گوشی را برداشت .

-آقای قاسمی .

-بله

-فرزاد هستم . فرزاد حسنی .

-سلام . خوب هستید .

-خوبم و مشتاق دیدار .

-آره ..مریمِ..... توی فیس بوک برایم گفته بود از آمدنتان .

- خوب سعادت چگونه یارمان خواهد شد ؟

- فردا مناسبه . ساعت شش می تونیم یه قرار بزاریم .

-بسیار خوب چه جوری باید بیام ؟

-کجای پاریس ساکن هستید .

- پاریس 8 .

-خوب نزدیکترین ایستگاه مترو به شما رو بلدید؟

-بله خط چهار – آبی رنگ .

-خوبه . شما باید برسید به خط یک . ایستگاه ..... .

-بله. پیداش می کنم .

- بعد از اینکه به ایستگاه رسیدید از پله ها بالا می رید و می رسید به ایستگاه اتوبوس . اونجا خط شماره ....سوار میشید و چهار یا پنج ایستگاه بعد در ایستگاه .....پیاده می شید . بعد به سمت چراغ قرمز حرکت می کنید و بیست متر بعد از چراغ می پیچید تو کوچه .....نزدیک به انتهای کوچه پلاک ....  . در معمولا بازه و اگه بسته بود دستگیره رو بپیچونید باز میشه .

- بسیار خوب . همه را نوشتم به امید دیدار تا فردا .

اتفاق اول افتاده بود و تا اتفاق بعدی بیست و هشت ساعت دیگر باقی مانده بود .

بلند شدم اول پنجره را بستم و بعد نشستم پشت میز تحریر و نقشه پاریس را گشودم تا خط یک را از میان این طرح مار و پله ای پیدا کنم. خوب !خدا را شکر، راه رفتن به این ایستگاه را بلد بودم .

 

وقت دیدار

ساعت پنج ،شال و کلاه می کنم و کوله را به پشت می اندازم و راه می افتم . در پاریس فرقی نمی کند کجا قرار دارید کافی است یک ساعت قبل از قرار ملاقات بیرون بزنید و مطمئن باشید به موقع به قرار می رسید . سیستم گسترده مترو اینجا نقش بزرگی در خوش قولی وعده کنندگان ایفا می کند .

انتخاب وقتی معنا و مفهوم دارد که بین حداقل دو چیز ، بخواهی یکی را برگزینی و زمانی مفهوم جدی تر پیدا می کند که این دو مفهوم دارای ارزش یکسان یا تقریبا یکسانی باشند .

انتخاب من در این شب سرد زمستانی یک سرش میهمانی باشکوهی بود در کروز بر روی راین و سر دیگرش قرار با آقای نویسنده . هر جور حساب می کردم این دومی ارزش و مقدارش با اولی قابل قیاس نبود و جایی برای شک و تردید نمی گذاشت .

طبق نقشه راه متروها وارد خط چهار شدم . از دستگاه هوشمند بلیطی خریدم و سوار مترو شدم . چند ایستگاه بعد خط را عوض کردم تا سوار خط یک شوم . در ایستگاه مورد نظر پیاده شدم و سریع خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم و پرسان پرسان خط مورد نظر را یافتم . حالا چه جوری باید بلیط بگیرم ؟نمی دانم .

سوار اتوبوس می شوم و کسی نمی پرسد آقا بلیط داده ای و یا نه و من هم سعی می کنم قیافه مشکوکی به خود نگیرم تا شک و تردید دیگران را برنینگیزم که اینجا در پاریس دارم به سرمالیات دهندگان اینجا 7/1یورو(به قول اینها اُقُو) کلاه می گذارم و مسیری را مجانی طی می کنم .

به یک نفر در جمع اطمینان می کنم و می سپارم وقتی به ایستگاه رسیدیم خبرم کند . می گوید او نیز همان ایستگاه پیاده می شود . هوا کاملا تاریک شده و سرما بیشتر از قبل .

به ایستگاه می رسیم و من پیاده می شوم و به دنبال چراغ قرمز . نشانه ها درست است و کامل . خیابان اصلی به شکل زیبایی چراغانی شده است .

کمی زود رسیده ام و سعی می کنم چند دقیقه ای توی این محل قدم بزنم . یک سمت خیابان انگاری راسته سلمانی ها و آرایشگران است .جالب است نزدیک به ده یازده مغازه آرایشگاه کنار هم مشغول کارند و در ان خانم ها و آقایان آرایشگر مشغول به کار روی موهای آقایان و خانم ها .

سمت دیگر هم مغازه های مختلف دیگر . کوچه مورد نظر را پیدا نمی کنم . بافت اینجا نسبت به مرکز پاریس کمی نوتر به نظر می آید و شبیه تهران خودمان است .اسم کوچه ها را نگاه می کنم . حتما گم شده ام . محاسبات من نشان می دهد خیلی بیشتر از بیست متر از چراغ قرمز عبور کرده ام و بنابراین اگر یکی از کوچه های دست چپ را بگیرم و تا انتهای آن بروم و بعد برعکس مسیری را که آمده ام طی کنم احتمالا می رسم به انتهای کوچه مورد نظر . محاسباتم غلط از کار در می آید چون اینجا کوچه ها اشکال منظم ندارند و تقاطع ها به شکل به علاوه نیست .

ناچار می شوم آدرس را از اندک رهگذران بپرسم . سه نفر ابتدایی نمی دانند .به راهم ادامه می دهم . پیرزنی در سمت چپم مقابل فضای بزرگ سبزی که از برف سپید شده ایستاده است . به سمتش می روم و آدرس را می پرسم . تا آن لحظه متوجه سگش نمی شوم . سگش را صدا می کند .

-گابیگ ! گابیک !

نکند این همان «ماتیلد» خودمان باشد .چه جالب همسر مرحوم «اریک فرانسوا اشمیتم را هم دیدیم .  مرا باش که از چه کسی آدرس می پرسم . این بنده خدا لابد خودش هم راه خودش را گم کرده . شاید این «گابیک» بتواند کاری کند اما باید مواظب باشم که مرا با درختان یا دیوارهای ساختمان اشتباه نگیرد و برای تعیین قلمرواش روی من علامتگذاری نکند . پیروزن سعی می کند چیزهایی را به یاد آورد اما نمی تواند .از او تشکر می کنم و سعی می کنم قبل از اینکه «گابیک» به من نزدیک شود ،دور شوم .

در انتهای کوچه بالاخره کسی پیدا می شود که اسم کوچه را بلد است و راه را نشانم می دهد و من با بیست دقیقه تاخیر مقابل ساختمان شماره ...هستم .

مقابل در ورودی ساختمان برای چند لحظه ای می ایستم . به در خیره می شوم . باز است . کمی عقب عقب می آیم و ساختمان قدیمی را دید می زنم . اغلب چراغ ها خاموش هستند . طبقه ها را می شمارم . چند طبقه باشد خوب است ؟شش طبقه . وارد راه پله می شوم و از پله های مدور و نیم گرد بالا می روم . چراغ ها راه پله روشن است . تا طبقه چهارم بالا رفته ام .سر و صدای ساکنین اتاق ها و واحدها توی راهرو می پیچد و من ترکیبی از صداهای عربی ،فرانسوی و به گمانم هندی و انگلیسی و شاید روسی را می شونم .

با محاسبات من «میلوش» چند سالی  است که به کشورش بازگشته است و آن پیرزن نیز نباید «ماتیلد» باشد . مگر عمر نوح دارد پیرزن . پس اگر اینگونه است چرا اسم آن سگ گابیگ بود ؟ توی همین فکر ها وسط راه پله چهارم چراغ ها خاموش می شود و وهمی سنگین مرا که همیشه از تاریکی راه پله ها در حال بالا وپایین رفتن می ترسیدم، فرا می گیرد . در چنین مواقعی اغلب پله ها و جای آن را اشتباه می کردم و بعد از آن خدا می دانست چه اتفاقی می توانست بیفتد . به سختی موبایلم را پیدا می کنم و چراغ کم سویش را روشن می کنم تا خودم را به طبقه آخر برسانم و دنبال کلید چراغ راه پله بگردم . پس کجاست این کلید لعنتی ؟ با کلی دردسر پیدایش می کنم .

من حالا طبقه آخر ساختمان هستم . اما راستی آقای نویسنده ساکن کدام واحد است ؟ اصولا او به من نگفت در چه طبقه ای ساکن است . پس من چرا ناخوداگاه و بی اختیار این شش طبقه را بالا آمده بودم . حدس ناخودآگاهانه ای می گفت باید ساکن طبقه ششم باشد اما چگونه می توانستم تمام درها را بزنم ؟ توی فرانسه کسی کاری به کار همسایه اش ندارد و اینجوری آدرس پرسیدن درست نیست .اینها را می دانستم .

دوباره پله های رفته را بازگشتم و مقابل در اصلی برگشتم و اینبار شماره تلفنش را گرفتم .

-من مقابل ساختمان هستم . شما ساکن چه طبقه ای هستید ؟

-طبقه آخر . بیایید بالا .من الان در را باز می کنم.

امان از این ناخودآگاه که با انسان چه می کند . دوباره مسیر آمده را عرق ریزان بالا می روم و سعی می کنم طوری بالا بروم که میان راه چراغ راه پله خاموش نشود .

محاسباتم درست از آب درنمی آید و من تا به آخرین پاگرد طبقه آخر می رسم، چراغ ها دوباره خاموش می شوند . اما نور کم سویی از گوشه سمت چپ طوری بیرون می زند که بتوانم این چند پله آخر را ببینم . بالا می روم. هیبت تاریک مردی را می بینم که نوری اندک از پشتش به راهرو می زند . نور آنقدر کم است که حتی نمی تواند سایه درست کند .

شک می کنم . صدایش می زنم .

- آقای قاسمی !

- سلام.

عبارات و کلمات آشنای ایرانی و حتی عربی داخل شده در زبان پارسی ،درچنین مواقع وهم انگیزی در کشور و دیار غریب، چه شیرین است وشنیدنی .

در را بیشتر می گشاید .حالا مقابل هم هستیم . کنار می رود و داخل می شوم . دست می دهم  و روبوسی می کنیم . من اکنون مقابل «رضا قاسمی» هستم .

تعارف می کند به داخل و از راهروی کوچک خانه وارد هال می شوم و با چند قدم کوتاه روی کاناپه ولو می شوم . کمی حواسم را جمع می کنم به اطراف .به نظرم رسید صدای پایم در همین چند قدم کوچک غیر عادی و بیشتر از اندازه بود .

به کف هال نگاه کردم . چوبی بود . به نظرم اسکلت ساختمان چوبی بود و به احتمال زیاد سقف طبقات که در عین حال می تواند کف طبقه بعدی نیز باشد از جنس چوب بود . حالا معنا و مفهوم «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» به راحتی قابل درک بود . نشستیم و ابتدا از علت تاخیر گفتم  و توضیح دادم که چگونه طبقات را بالا آمدم و برگشتم .

 گفت :متوجه صدایی در راه پله شدم . پس شما بودید!