پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

نقل حال
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  

نقل حال

 

اول – عشق سال های وبا Love in the time of cholera

فیلم باحالی دیدم با نام عشق در زمان وبا  یا با عنوان مشهورتری که تو ایران می شناسیم عشق سال های وبا فیلمی بر اسسا رمان معروف گابریل گارسیا مارکز . کلی لذت بردم . البته فکر کنم از وسطش دیدم و شاید یک ربع از فیلم رو از دست دادم اما از همون جا تا اخر کار منو میخکوب و مجذوب کرد . درباب عشق بود از زاویه ای دیگر که بر اساس یک رمان ساخته شده بود .

بطور خلاصه فیلم درباره مردی  است که عاشق دختری جوان و زیبا می‌شود ولی خواستگاری پولدارتر عشق او را می‌ریابد و او 50 سال آتی زندگیش را صرف رسیدن به مقام و ثروت می‌کند تا شاید در این راه بتواند دختر رویاهایش را بدست آورد و در این میان با زنان زیادی آشنا می‌شود ولی هیچکدام در عین زیبایی و ثروت نمی‌توانند برای او جایگزین عشق اول او شوند.

قضیه عاشقیت فیلرونتینا آریزا است به فیرینا که به خاطر فقر او سر نمی گیرد .من چند دقیقه از فیلم را ندیدم . فیلم را از آنجا دیدم که آریزا در فقدان محبوب زار زار گریه می کرد . مادرش او را در بغل گرفته بود و دلداریش می داد و می گفت باید فراموشش کنی و بعد به او گفت شاید لازم باشه با کس دیگری آشنا شوی تا فکرش از سرت بپرد .

مادرش را در آغوش گرفت و گفت :نمی تونم . هیچ وقت نمی تونم .

و بعد از این جدایی شروع کرد به تغییر در نزدگیش . با بیوه ای ارتباط گرفت و تصمیم گرفت برای خود شغلی دست و پا کند تا ثروتمند شود .

مدتی دبیری می کرد و نامه نگاری . برای بی سوادان و کم سوادان نامه های عاشقانه می نوشت و یا نامه هایشان را می خواند و جواب می داد .

به تدریج تصمیم گرفت خاطراتش را در هم خوابگی با زنان بنویسد و دفترچه ای را برای این منظور گشود و شروع به نوشتن کرد . نوشتن این دفترچه نزدیک به 50سال طول کشید.

او با قیافه عجیب و غریبش در برقراری ارتباط با زنان و دختران تبحر خاص و عجیبی داشت و در طول 50سال عدد هم خوابگیش به 622 نفر می رسد اما در تمام طول این سال ها علی رغم اینکه به پول و ثروت می رسد و همه چیز دارد احساس فقدان چیزی را دارد که هنوز تعلق خاطر به آن را در تمام وجودش حس می کند . از اینکه با هر کسی که می خواهد به راحتی ارتباط برقرار می کند راضی نیست و در تمام طول زندگیش بخاطر اینکه نتوانسته بود با محبوبش ارتباط برقرار کند ناخرسند است .

سرانجام معشوقش که ازدواج کرده بود و برای خود همسر و فرزندی داشت بیوه می شود و او دقیقا بعد از 51سال و 9ماه و چهارروز از آخرین دیداری که قسم خورده بود صبر خواهد کرد برای وصال ،به دیدار محبوب می رود . جالب اینکه این روز دقیقا روز مرگ همسر معشوق اوست و او بخاطر ابراز عشق در چنین روزی او را از خانه بیرون می اندازد اما او نا امید نمی شود و با نامه های فراوان سرانجام او را به دوباره دیدن مجاب می کند .

سرانجام بعد از 53سال او به خواست قلبی خود می رسد و معشوق را به دست می آورد. آخرین جمله اش این است که:

« من همه چیز دارم .من عاشقم و اصلا احساس پیری نمی کنم . »

در نامه هایش برای معشوق جملات جالبی می نویسد :

«زندگی واقعی نیست مگر در جهان مادی ....ـ»

«به عشق به عنوان ایمان نگاه کن نه به عنوان ابزاری برای چیز دیگر ...»

«عشق الف تا ی زندگیه .پس حتما واسه خودش می تونه تو زندگی هدف باشه . »

زن در جواب نامه ها برای آریزا می نویسد :

«ماچیز مشترکی جز خاطرات گذشته نداریم که مه اش تهوهم بود »

و مرد در جوابش می نویسد :« برای من اما نه !»

این فیلم رو حتما ببینید .

بازیگر اصلی این فیلم خاویر باردم بازیگر اسپانیش معروف است . موسیقی متن را آنتونی پینتو ساخته و خواننده آن شکیرا است .انصافا شکیرا خوب خوانده و موسیقی درخدمت تصویر است . کارگردان این فیلم «مایکل نیول» کارگردان انگلیسی اسن و فیلمنامه «عشق در زمان وبا» را «رونالد هاروود»، فیلمنامه نویس برنده اسکار برای فیلم مشهور «پیانیست» به عهده دارد.

از دیگر بازیگران فیلم  می توانم به گلوریا ،بنجامین برایت ،هکتور الیزوندو و لورا هالینگ اشاره کنم .

این فیلم دیدنی است ..درستایش عشق و در ستایش وصال و البته انتظار برای وصل ، ناامیدی از هجران و امیدوار بودن به ناممکن ها .

 

دوم – Goodbye lover

دو هفته پیش فیلمی دیدم با عنوان بالا . مربوط به سال 1999میلادی است . فیلمی چرت و پرت بود،برای لحظاتی که قاطی پاتعی هستی البته فیلم خوبیه ها ... بماند .می دونید برام چیش جالب بود . بازی جالب Ellen DeGeneres که نقش یک بازپرس پلیس رو بازی می کرد . او در این نقش نقش زنی رو داشت در قالب مردونه ،با پوششی مردانه و کثیف و البته با رفتاری خلاف ادب .خیلی جالب بود که از این رفتار به هیچ عنوان خجالت نمی کشید و در رفتارش هم به هیچ عنوان تظارهر نمی کرد . در اخر فیلم وقتی با یک کلک به ثروت میلیونی می رسد خودش را از کار بازنشته می کند و با ظاهری زنانه و آرایشی عجیب سوار ماشین کروکی دوست تازه اش می شود و به تعطیلات می رود .

الن(Ellen)یک شو تلوزیونی معروف هم دارد .با اینکه یک زن است اما برا ی کسی کخ اولین بار اونو می بینه رفتارش خیلی از مواقع مردونه به نظر می رسید . چند باری که شوهای تلوزوینیش رو برا یاولین بار دیدم و در موردش هیچگونه اطلاعاتی نداشتم با خودم گفتم که این یه چیزیش میشه و ظاهرا بله یک چیزیش می شد .

باری...... جالبی این فیلم فقط در بازی  الن بود به نظرم  .

یه جایی تو فیلم همکارش از او که مدام در حال غر زدن درباره کارش هست می پرسه :

«اگه از این شغل بدت میاد خوب واسه چی اومدی تو این شغل .»

الن می خنده و با آرامش میگه :

«خوبیه این شغل اینه که گاهی مواقع توش میشه با گلوله یه نفر رو زد!»

این فیلم رو پیدا کنید و ببینید .

 

 

سوم - ارغوان رضایی

این ارغوان رضایی بالاخره بعد از مدت ها امسال دوباره حسابی گل کرده شده مایه افتخار . امسال این سومین باره که قهرمان میشه .

تو گرند اسلم مادرید تونست  در فینال ونوس ویلیامز معروف رو شکست بده و جایزه 620هزار یورویی رو بگیره .نوش جونش .

بچه خوبیه . می دونم که پدرش واسه موفقیت ارغوان زندگیشو گذاشته و برای به اینجا رسیدنش خیلی تلاش کرده .

ارغوان رو چند وقت پیش تو ایران دیدم . اومده بود به گمونم کنفرانس یا همایش نخبگان خارج از کشور .راکت تنیس معروفش رو هم هدیه داد به رئیس دولت. شاید وقتش رسیده باشه ایشون به ارغوان واسه موفقیتشون تبریک بگن .فکر کنم لازمه .

ارغوان کار بزرگی کرده .. همه جا میگن فرانسوی ایرانی تباره ولی یادمون نره  در دو مقطع به کمکمون اومده وبرای تیم ملی بانوان ایران بازی کرده و مدال آور بوده .

کاش می شد با نام ایران تو مسابقات شرکت کنه ونه اونجوری که ما می خواهیم .اونجوری که هست .

ارعوان به نظرم علی رغم موفقیت های زیادش مشاورین خوبی دور برش نداره و گاهی وقت ها کارهای عجیب و دور از محاسبات عقلی می کنه . نمونه اش ....بماند ولی دختر خوب و دوست داشتنیه و در هر حال افتخار ایرانی جماعت ِِ این روزها کم افتخار .....

 

چهارم-ترافیک

سرعت موضوعات منتظر مانده برای نوشته شدن توی مخم از سرعت تایپ زیادتر شده . خیلی چیزها باید بنویسم که تو نوبت مانده و گاه به جای انها چیزهای دیگری بی نوبت و بی مقدمه میاد تو ذهنم و میشه یه پست تو اینجا . واقعا اسم این وبلاگ رو حق گذاشتم که پراکنده نویسی واقعی همینه . .فعلا برای یادآوری خودم اینجا می نویسمشون :

- یادداشتی برای تئاتر خدا درآلتونا حرف می زند

- یادداشتی برای کتاب شاخ نوشته پیمان هوشمند زاده

- یادداشتی برای کتاب آویشن قشنگ نیست! نوشته حامد اسماعیلیون

- یادداشتی برای کتاب معجون عشق نوشته یوسف عالیخانی

- یادداشتی برای فیلم های up in the air  و فیلم  julie and julia

- چند ترجمه از شعرهای ملیحه عزیز پور (قرار است از ترکی به فارسی برگردانم )و معرفی مجموعه شعرش با عنوان «گوی گؤزلو تانری »

علاوه بر اینها چند داستانک نوشته شده و آماده است که وقت نمی شود بزارم بخوانید و نظرتون رو بگیرم . تا به حال با این همه تراکم موضوع مواجه نشده بودم . به اینها بیفزاید دلبستگی های نوشتاری معمول و مرسوم همیشگی را که همچنان به کندی پیش می رود .

 


 
این شمیم بهار کجاست ؟
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  

این «شمیم بهار» کجاست ؟!

نیمه آشکاری که نشانی نهان را می دهد

 

اشاره

چهارشنبه ٢٩اردیبهشت در دفتر انتشارات افراز جلسه ای برای بررسی آثار ونوشته های شمیم بهار و شخصیت وی برگزار شد. در این جلسه دوستان خوبی چون مرتضی کربلایی لو ،شاهرخ گیوا،دکتر نفیسی ،پوریا فلاح ،یوسف انصاری و آقای تبریزی و.. حضور داشند و هر کدام برای دقایقی درباره شمیم بهار صحبت کردند . من کارهای شمیم بهار را چندان نخوانده ام .صحبت های من با تمرکز بر فردیت شمیم بهار و طرح چند سئوال در باره شمیم بهار و تحلیلم درباره بودن یا نبودن او در دنیای ادبیات و هنر و سینمای معاصر بود . ...آنچه می خوانید خلاصه صحبت ها و نظراتم  در این جلسه بود .

 

********

«شمیم بهار» برای کسانی که خیلی جدی ادبیات و سینمای ایران و فضای نقد این هر دو را دنبال می کنند به نوعی به یک معما تبدیل شده . معمایی با پازل های مهم و مشخصی که رد و نشانی از او را به دست می دهد هنوز ظاهرا حل ناشدنی باقی مانده است .شما در هیچ جایی درباره او مطلب چندانی پیدا نمی کنید .می گویند اینترنت امروزه همه اطلاعات را در اختیارتان قرار می دهد .گشتم ،شما هم بگردید اگر به غیر از دو صفحه مطلب چیز بیشتری درباره بهار توانستید پیدا کنید !

 امروزه پیدا کردن اندک نوشته های او نیز دشوار و اغلب ناممکن است .

می گویند و از نوع نوشته ها و رفتارش به نظر می رسد که شاید در مقطعی از زندگیش تحت تاثیر سالینجر قرار گرفته است و این گوشه گیری و بریدن از فضای روشنفکری و در انزوای اختیاری فرو روفتن را گویی به طریقه ای سالینجر وار پی گرفته است .

شمیم بهار از سال 42شروع به فعالیت می کند و آخرین کار او در سال 52منتشر  می شود و بعد به یکباره از فضای کاری حرفه ای دور که نه، غیب و پنهان می شود .

شمیم بهار داستان نوشته ،اهل نقد سینمایی است و دبیر تحریریه نشریه بوده و بنابراین روزنامه نگار نیز محسوب می شود . در نشریه با کسانی چون جلال آل احمد مصاحبه کرده است و نقدهایی برای فیلم های سینمایی نوشته است و از او تنها 7داستان در نشریه ای که در آن کار می کرده منتشر شده است و دیگر هیچ .

از سال 52این انسان خودخواسته انگاری از صفحه روزگار ادبی و اجتماعی و سینمایی ما محو می شود و بعد از این هیچ کسی رد و نشانی از او نمی تواند بگیرد .

تنها معدود کسانی چون آیدین آغداشلو  و شاید این اواخر زویا پیرزاد(آنهم به واسطه شاید) باشند که در این چند سال از او و اوضاع او خبر داشته باشند .

اما تحلیل من از ماجرای ناپدید شدن شمیم بهار چیست ؟

معلوم نیست این تحلیل تا چه حد درست و نزدیک به واقعیت باشد ولی خوب این هم نوعی تحلیل است درباره یک پنهان ز دیده ها .....

به گمانم شمیم بهار باید تحت تاثیر سالینجر قرار گرفته باشد . انزوای او بعد از نزدیک به دوازده سال از انزوای اختیاری سالینجر اتفاق افتاده است و بهار به دلایل مختلفی که ما از آن بی خبریم از این تاریخ به نوعی محفل گریز می شود و از محافل ادبی و روشنفکری عصر خود فاصله می گیرد و سپس قطع رابطه می کند و ارتباط خود را به ارتباطات محدود و انفرادی با دوستانی چون آیدین آغداشلو محدود می کند .

تصور من بر این است که در این مقطع زمانی که بهار انزوای اختیاری را برای خود برگزیده درگیر مسائلی درحوزه زندگی شخصیش می شود که به نوعی روی کیفیت کارهای آتی او تاثیر می گذارد . قرائن نشان می دهد بهار از قشر متسط به بالا و احتمالا مرفه جامعه برخاسته بنابراین بعدی است که در این مقطع غم نان داشته باشد و چه بسا در حوزه های شخصی تر گرفتار آمده و فاصله را برگزیده که این آخری کاملا محتمل است .

گمان می کنم شمیم بهار برای مقطعی چند ساله در دهه 50هیچ فعالیتی را انجام نمی دهد و حتی اثری را نمی نویسد . بعد از این مقطع شاید تصمیم به بازگشت به صحنه و نوشتن دوباره می گیرد اما به هزار و یک دلیل نمی تواند شکوفایی نوشتاری آثار قبلی خود را حداقل در حوزه داستان تکرار کند .

تصورم بر این است که شمیم بهار قربانی وقفه گذاری خودخواسته اش در نوشتن می شود و بعد از این علی رغم تلاشی که می کند نمی تواند اثری در حد و اندازه هفت داستان قبلیش بیافریند و به همین دلیل است که انزوای اختیاری محدود او به انزوایی به طول چند دهه می انجامد .

به هر تقدیر علی رغم صحبت های آیدین آغداشلو در جایزه روزی روزگاری که نقل به مضمون از صحبت هایش بر می آید که بهار نوشته های زیاد منتشر نشده ای دارد من گمان می کنم اگر هم نوشته هایی از او باقی باشد از نظر خودش ارزش انتشار نداشته است و به میزان اندکی هم احتمال را می گذارم بر اینکه نوشته هایش در شرایط زمانی مورد نظر او برای ارائه اثر به لحاظ محتوایی قابل چاپ نبوده (مثلا در اوایل دهه 60). مگر می شود که کسی اثری ارزشمند و قابل انتشار داشته باشد اما خود خواسته آن را از دید دیگران مخفی کند .

اما از سوی دیگر معتقدم انزوای بهار از زندگی اجتماعی همچون انزوای سالینجر نبوده است . بهار همچون سالینجر به یک ویلای پرت و دورافتاده در بالای یک تپه بلند در ایالتی کوچک پناه نبرده است . احتمالا در همین تهران خودمان یا یکی از شهرهای نزدیک به آن و با اسم واقعی خودش زندگی می کند ،از کنارمان می گذرد و کارهایی هم در حوزه نوشتاری انجام می دهد و درمیان مردم هست و وجود دارد.

چرا این را می گویم ؟چون معتقدم بهار برای اثبات خارج شدن از انزوا  به ما کُد داده است . کتاب «چراغ ها را من خاموش می کنم» اولین کار «زویا پیرزاد» که بسیار مطرح شد توسط شمیم بهار ویراستاری شده و آنطور که می گویند ویرایش اساسی نیز شده است .

چه سنخیت و شباهتی بین سبک کاری بهار و پیرزاد وجود دارد؟چرا بهار ویرایش این کار را پذیرفته است ؟ آیا تنها برای انجام یک کار برای کسب درآمد از زاویه غم نان بوده (که به احتمال زیاد نبوده)؟ آیا این اتفاق نمی توانست پوشیده و پنهان و در خفا و بصورت رازی میان نویسنده و ویراستار باقی بماند و خبرش به جایی درز نکند ؟

به گمانم این یک جور کد و آدرس دادن  است از جانب خود او و یا غیر مستقیم دوستان و نزدیکانش شاید برای اثبات اینکه شمیم بهار بین ما هست و همچنان کار و فعالیت می کند . تصورم بر این است که بهار در ویراستاری فعال است و حتما نقد سینما و تئاتر می نویسد و احتمال اندک می دهم که داستان هایی نیز از او منتشر شده باشد اما همه اینها با اسمی دیگر جز شمیم بهار و یا بدون نام صورت گرفته است .

به نظرم شمیم بهار تصمیم گرفته است اسم و رسمی را که با آن هفت داستان و چند نقد و کار مطبوعاتی برای خود کسب کرده بود برای همیشه دست نیافتنی و بدون خدشه باقی بگذارد و اگر هم کاری کرد در فضا و با نامی دیگر باشد .

به هر تقدیر شمیم بهار در ادبیات ایران نامی چندان مطرح نیست اما با همین آثار اندک و محدود در زمره نام های ماندگار در تاریخ ادبیات و بویژه داتان کوتاه باقی خواهد ماند .بسیاری از نویسندگان کارهای محدود او را در داستان کوتاه می ستایند و از فرم و ساختار بدیع و نوآورانه او در این چند داستان صحبت می کنند و بسیاری از منقتدین فعلی سینمای ایران نیز او را منتقدی بزرگ می خوانند که سینما را خوب می فهمد .

 

++++++

نقد زیر کامل ترین یادداشتی بود که برای کارهای شمیم بهار پیدا کردم و برای اطلاعتان درباره او اینجا می گذارم .

 

نقد را از ادامه مطلب بخوانید .

 


 
چهار تک نگاری خارج از برنامه
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

چهار تک نگاری خارج از برنامه

 

توضیح-قرار بود مطلب دیگری امروز اینجا منتشر شود ولی نمی دانم چرا یهویی این مطالب زیر به ذهنم خطور کرد و خیلی سریع نوشتمشان و بعدش از خوندنشون لذت بردم . به این میگن خودشیفتگی ِحاد.وقتی یه نویسنده از نوشته خودش لذت ببره حتما به درجه بالایی از خودشیفتگی رسیده و احتمالا نیاز به درمان داره. من الان این حس رو دارم . می خوام شما رو هم تو حس خودم شریک کنم. اگه دوست داشتین بخونید و گرنه رد شید و یا منتظر پست بعدی باشید(می بینید همه کلام شد علائم خودشیفتگی .ولی خوب میشم !)

 

بوسه در کوچه باغ ما !

بعد از مدت ها مادرم آمده اینجا و آخر شب وقت وقتی فکر می کنم می خواهد بخوابد و تصمیم دارم برای دقایقی از خانه خارج شوم و در خیابان قدم بزنم از من می خواهد که پستهای وبلاگیم را برایش باز کنم تا بخواند .

می گویم:« آخر این پست ها به چه دردت می خورد مادرجان!»

 و جواب می دهد همه دوستان و آشنایانم خوانده اند ،خوب من هم می خواهم بخوانم ،مگه تو اینترنت نگذاشتی همه بخوانند خوب منم یکی از همه هستم دیگه . حرف حساب می زند که جواب ندارد .

اصرار می کند و من هم آرشیو وبلاگ را برایش می گشایم تا بنشیند و این پراکنده نگاری ها را بخواند و احتمالا طعم دهانش در این عبور و مرور از شیرینی به تلخی حسابی گس شود از خواندن این همه مطالب بی ربط در کنار هم که شما دوستان و خوانندگان از سرلطف اغلب فقط تحمل می کنید .

مادر پشت کامپیوتر نشست و من از خانه زدم بیرون .در را که باز کردم دیدم پرایدی مقابل خانه توقف کرده و دختر و پسر جوانی ....بله مشغول معاشقه و روبوسی در حد تیم ملی هستند.

مرا که دیدند کمی تا قسمتی ترسیدند و هول کردند . با خونسردی عجیبی که بعدش برایم تعجب برانگیز بود گفتم :«به کارتون مشغول باشید . شما اولین نفرایی نیستین که برای اهداف عالی پا به این کوچه می گذارین . فکر کنم سی و ششمین زوج مهربان هستید که مهر تان را همراه آوردید تا تو این کوچه بن بست جابذارید.»

البته همه این ها را دقیقا نگفتم .چیزی با این مضمون بود .

با تعجب نگاهم کردند و هیچ نگفتند . بنابراین نقش آنها از من دشوار تر بود .من با مونولوگ می توانستم بخشی از شخصیت را نشان دهم اما انها تنها با حالات و سکناتشان باید به نقش جان می دادند که البته چند ثانیه قبلش دیدم با آن بوسه ها لابد به نقش جان داده بودند .

القصه ...وقت بیرون آمدن از کادر بود . از اینجا به بعد تصویر خودم را در لانگ شات با تراولینگ می بینم که از کوچه /یا کادر خارج می شوم.

سرم را پایین انداختم و به سمت بلوار حرکت کردم و تو دلم این را گفتم :این کوچه بن بست ظاهرا برای همه کوچه باغ است الی ساکنینش ...ظاهرا هرکس که از کمبود امکانات دررنج و عذاب است ،اگر کوچه ما را بشناسد به وقت نیاز سرکی به اینجا می زند ...می بینم گاهی وقت ها هوای این کوچه یک جورای خاصی گرمه ها....این کوچه پر از انرژی های برجای مانده از آمدگان و روندگان است . در قدم به قدم این کوچه کوچک بوسه هایی متراکم و احتمالا خاطره انگیز رد و بدل شده که انگاری انرژیش  همچنان در این جو و اتمسفر باقی مانده که اگر اینگونه نبود دمای این کوچه هم چون دیگر کوچه ها ثابت بود .مگه نه ؟

کاش همه کوچه ها بی هیچ اضطرابی گرم باشند ....

بی خیال .....قدم می زنیم .....دوباره مثل همیشه می رویم .

 

 

در تبختر شهر نشینی

مُلای ده ِ پدری که حالا برای خودش شهری شده و مردمانش را اگر بگویی دهاتی انگاری که فحش ناموسشان می دهی، زنگ زده به مادرم که حالم خوب نیست و بیمارم و برای درمان پول نیاز دارم و کسی را از راه دور به یاری فراخوانده.

در حیرتم از این جماعت که اینچنین مُلای پیر و دوست داشتنی شان را به وقت نیاز تنها گذاشته اند. مُلایی که به وقت تولد در گوششان اذان گفته است و به وقت موت همگی در آغوش او جان داده اند و به دعا و تلقین او درآرامش کامل در گور خفته اند و خانواده درگذشته خیالشان راحت بوده که چون تلقین را او داده پس به یقین از بار گناهانش در شب اول قبر کاسته خواهد شد .

او که عمری را در عاشورا و تاسوعا در رثای ارباب حسینش فریاد برآورده و آنقدر مرثیه خوانده تا حنجره را از دست دهد، اینک در این شهر کمک و یاوری نمی بیند و چون از جنس عباس های فیلم آژانس شیشه ای بوده از هیچ کسی هیچوقت توقعی نداشته :

«حاجی ما حتی دفترچه بیمه هم نِدارُم.»

و حالا ببین شدت بیماری به کجا رسیده که اینچنین شرمگنانه زنگ می زند .به کسری از ثانیه نگذشته جماعت پایتخت نشین همان ده یا شهر امروزی که از او خاطرات خوب دارند مهیای کمک می شوند و مبلغی فراهم می شود و من مامور ارسالش می شوم .

برای مُلایی که تصویرش را خوب به خاطر ندارم و اگر دیده باشمش احتمالا درکودکی بوده مبلغ را می فرستم تا خرج درمانش کند تا برای اندک مدتی شاید مردمان این ده دیروز و شهر امروز سرخوش باشند که هوز هم مُلا دارند و با شرم همچنان بیگانه بمانند و در مستی شهرنشینی چند ساله همچنان در فضا سیر کنند.

 

 

 

فقط زندگی کن

در گردش کانال ها چند لحظه روی یک شبکه توقف کرده ام .

 نمی دانم یه چیزی ،یه حسی می گه چند سکانس این فیلم رو ببین چند لحظه این عوض کردن کانال ها رو به تاخیر بینداز .

مردی خنجر به دست می خواهد همسرش را بکشد . قبل از اقدام به کشتن خیره به چشمان او می گوید : «من هیچوقت نفهمیدم بالاخره تو انسانی یا شیطان .اما اینو بدون که همیشه و در همه حال دوستت داشتم و بعد از این هم خواهم داشت .»

زن به حرف های مرد گوش می دهد . چشم در برابر چشم و در یک لحظه خنجر به پهلو یا شاید قلب زن فرو می رود .

زن به همسرش نگاه می کند و در لحظات آخر می گوید :«فقط به من قول بده .قول بده اگه منو دوست داری ،اگه خاطرم برات عزیزه بعد از این فقط زندگی کن.باشه !فقط زندگی کن !»

و می میرد .

کانال را عوض کردم .

 

سوسن و جمیله

من صدای سوسن را دوست دارم و از رقص جمیله خوشم می آید . خجالت نمی کشم از گفتنش . چند بار این برنامه سوسن را که بیست و چند سال پیش از خودش حرف زده بود رو دیدم . می گفت با همه بدبختی و بی کسی وقتی میرم روی سن بی نیازترین میشم انگاری . یه جورایی مردونه و لوطی مسلک حرف می زد . این روزها فکر کنم نزدیک ششمین سامرگش باشیم . بنده خدا این آخریا تو پارکینگ خونه یه نفر در لس آنجلس زندگی می کرد و در تنهایی و به سختی پرکشید .

خدایش بیامرزاد .....

اما از این همه بار سفر  ِ سوسن و رقص باب کرم جمیله را دوست دارم . در یک کولاژ اتفاقی تیک صویر و موسیقی تلفیقی به ذهنم آمد تصویر جمیله را که بابا کرم می رقصد اما صدای موسیقی روی تصویر آهنگ سفر سوسن است . یه چیز عجیب و غریب میشه . می تونی تصور کنی ؟

«بستی تو تا بار سفر از خونه ما

خاموش و سرده بی تو این کاشونه ما

رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل

جای تو غم شد همدم و همخونه ما

هر جا میرم یادت همیشه

هرگز ازم جدا نمیشه

هر چند که این سفر کوتاهه

اما دلم رضا نمیشه

تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش

که دل امیدوارم به خیال او نشسته

شبی از درد فراغش رو به میخانه نمودم

دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته

فقط ارزوم همیشنه که تو از سفر بیایی

نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی»


 
درستایش فانتزی خیال ...یاداشتی برای تئاتر مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  

درستایش فانتزی خیال

یادداشت مفصل فرزاد حسنی برای تئاتر

 «مکاشفه در باب یک میهمانی خاموش»

رضا حداد 

پیش درآمد ظاهرا بی ربط

شاید این پیش درآمد و مقدمه کمی از متن فاصله داشته باشد و بیشتر به حاشیه بپردازد اما به گمانم ضروری است نوشته شود و به همین دلیل می نویسم .

رضا حداد را چند سالی است که می شناسم . من به عنوان کارشناس تبلیغات از طرف کارفرمایی بزرگ  با رضا حداد و گروهش دو سال همکاری موفق در حوزه تیزر سازی داشتیم . دوسالی که معتقدم برای آن کارفرما هیچوقت بعد از آن تکرار نشد .

در طول این دوسال اغلب در مواقع اضطراری که لازم بود کنداکتوری فوری تنظیم شود یا متنی برای زیرنویس آماده کنیم و یا تیزری را با اصلاحاتی روی آنتن بفرستیم (که باید حتما فرستاده می شد )،آخرهای شب که همه کارمندانش رفته بودند تلفنی با یکدیگر کارها را هماهنگ می کردیم . چندین مورد از اینجور اتفاقات افتاد و من برای او آقای حسنی بودم شاید (یک نماینده از طرف کارفرمایی بزرگ )و او برای من آقای حداد بود (مدیر یک شرکت تبلیغاتی) که فقط و فقط از طریق تلفن با هم کارها را هماهنگ می کردیم،بدون هیچ دیدار و ملاقاتی.

بعد از آن دوسال طلایی برای کاری دیگر با او قرار گذاشتم و به دفترش رفتم و این ملاقات بعد از آن دوبار دیگر نیز تکرار شد . برای اولین بار قد و قامت و هیبت رضا حداد را از نزدیک می دیدم .

در دفتر شیک و پیکش با عینکی ته استکانی و شلواری جین و پیراهنی روی شلوار مقابل آدم جوری می نشست که تو گمان می کردی کوچکترین اعتنایی به آدم ندارد و به عمد اینگونه رفتار را انجام می دهد که فریاد بزند:" بابا باهات حال نمی کنم یا از تو خوشم نمی یاد .اصلا واسه چی اومدی اینجا؟! ."بعد در حالی که پیشخدمت نوشیدنی می آورد با دست اغلب به او اشاره می کرد که نوشیدنی نمی خورد و ظرف میوه روی میز را به خودش نزدیک می کرد و با دقت شروع می کرد به خوردن میوه های مختلف چیده شده توی ظرف و نیم ساعت بعد به من یا مایی که نزدش رفتیم رو می کرد و به ظرف نیمه خالی اشاره می کرد که :میوه نمی خورید ؟!

این دو دیدار شنیداری و حضوری را به این خاطر نوشتم که برسم به اینجا که من در این هر دو نوع دیدار چیزی از حس و حال درونی این آدم به ظاهر مغرور و بی اعتنا کشف نکردم و به همین دلیل رضا حداد بعد از آن برای من فقط در قامت یک همکاردرجه یک در حوزه تبلیغات باقی ماند و نه یک رفیق .

ماند و ماند .....اواخر بهمن سال گذشته با کتاب سرزمین گوجه های سبز نوشته هرتامولر برنده نوبل ادبیات سال گذشته ، رفته بودم دیدن لیلی رشیدی .وقتی دلیل این هدیه را پرسید گفتم که خاطره بازم و این هدیه به خاطر نوستالژی زی زی گولو است که یادمان داد درست و شمرده حرف بزنیم و هرچه باشد تو مقام والای مادرخانومی زی زی گولو را داری .

گفت که تئاتری را کار می کنند با شکل و ساختاری جدید و از من دعوت کرد حتما به دیدن این تئاتر بیایم و بعد که دانست گاه گاه چیزکی برای تئاتر هم می نویسم با تاکید بیشتری تشویق به آمدن و دیدن و نوشتن برای این تئاتر کرد .

سال گذشته به هزار و یک دلیل نتوانستم این تئاتر را ببینم و وقتی شنیدم برای فروردین و اردیبهشت تمدید می شود خوشحال شدم .

اواخر سال قبل فهمیدم که تئاتری که لیلی رشیدی توی آن کار می کند کارگردانش همین رضا حدادی است که ذکرش رفت و من تا به آن زمان نمی دانستم تئاتر خوانده و تجربه کارگردانی تئاتر هم دارد!

در سال جدید دوبار برای تهیه بلیط اقدام کردم و گفتند که بلیط ها تا آخر 31 اردیبهشت فروخته شده و بلیط موجود نیست . حالا من خجالتی نه رویم می شود به لیلی رشیدی زنگ بزنم و نه به خود رضا حداد .

ماند .....

ساعت 9 شب روز چهارشنبه 22اردیبهشت از طرف یکی از دوستان خبری به من رسید که قرار است ساعت 10در تماشاخانه ایرانشهر از استاد حمید سمندریان تقدیر شود و سالنی به نام او با حضور خودش افتتاح شود . نزدیک همان سالن بودم ،پس فرصت را غنیمت شمردم برای دیدن این استاد فرزانه و رفتم .

اولین نفری را که در سرسرای ورودی دیدم کسی نبود جز رضا حداد که حالا عینک ته استکانی را عوض کرده و به مقدار قابل توجهی وزن کم کرده بود اما با همان شلوار جین و پیراهن روی شلوار آمده بود برای حضور در مراسم .

سلام کردم و علیک گفت و شناخت .بهش تبریک گفتم برای موفقیت تئاترش و نشانه آوردم برای موفق بودن کار که دوبار برای تهیه بلیط اقدام کردم و میسر نشد .

گفت:تماس می گرفتی خوب!

 و به یکی از همکاران مسئول بلیط سپرد برای هفته آینده هماهنگ کند به دیدن تئاترش بروم .

سالن افتتاح شد و برای افتتاح آن دکتر محمد هادی ایازی به نمایندگی از طرف دکتر قالیباف شهردار تهران در کنار استاد حضور یافت . به هنگام ورود استاد سمندریان به تماشاخانه حسن معجونی و بازیگران "به خاطر یک مشت روبل" با دسته گل های رز سرخ از استاد استقبال کردند .

رضا کیانیان خسته از اجرای تئاتر "پورفسور بوبوس" خودش را سریع رسانده بود برای مراسم.مراسم میهمان دیگری هم داشت که من بعد از یازده سال دوباره دیدمش .پارسا پیروزفر یکی از بازیگران محبوب و مودب و دوست داشتنی است. آخرین بار در اکران ویژه فیلم شیدا سال 77دیده بودمش . بدون کوچکترین تغییر و آثار و نشانه های گذر زمان در چهره اش سُر و مُر و گُنده وسط تهرانِ شایعه ساز آمده بود تا در این مراسم حاضر شود . نادر برهانی مرند و محمد یعقوبی دو دیگر کارگردان نامی و نیز تمامی بازیگران تئاتر مکاشفه نیز حضور داشتند و استاد سمندریان قیچی را به روبان صورتی زد و سالن افتتاح شد و چند کلامی هم حرف زد و مراسم تمام شد .

تازه فهمیدم که بعد از مراسم تئاتر مکاشفه اکران می شود و همه این جماعت  بلیط دارند جز من .نمی شد دیدن این تئاتر با استاد سمندریان را از دست داد و تا هفته دیگر به انتظار نشست . در ضمن نمی شد به رضا حداد رو انداخت که حتما فکر دیگری می کرد .پس به ناچار از یکی ازروش های قدیمی استفاده کردم برای تماشای این تئاتر .

به عنوان آخرین نفر وارد سالن شدم و با همکاری یکی از عوامل صحنه در جای خوب و محاط بر صحنه مستقر شدم .

خوب این همه را گفتم که برسم به اینجا که تازه زاویه هایی پنهان از شخصیت رضا حداد از اینجا به بعد برایم نمایان شد و من به دنبال خط و ربطی در تمام مدتی که او را می شناختم می گشتم تا آنچه را می دیدم با رفتارش مطابقت دهم .

به اینجا رسیدم که به قول تیتراژ و دموی کارتون کلانتر این رضا حداد پشت اون عینک ته استکانیش و تو مخش کلی فانتزی داره . فانتزی های بزرگ و تخیلات قوی . پس هر چه از اینجا به بعد می نویسم در ستایش فانتزی خیال است ...فانتزی خیال رضا حداد و فانتزی خیال آتیلا پسیانی و ....

از اینجا به بعد رضا حداد برای من رضا است و من نیز اگر بخواهد برای او فرزاد . ظاهرا هر دو در سرزمین های خیالهای شخصی  کلی مایملک و دارایی داریم و کلی فئودالیم برای خودمان !

 

متن اصلی یاددداشت برای این تئاتر را از ادامه مطلب بخوانید .


 
پرونده مفصل فرزاد حسنی برای غزاله علیزاده
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  

پرونده مفصل فرزاد حسنی

برای «غزاله علیزاده»

 

 این زبان دل‌افسردگان است
نه زبان پی نام خیزان
گوی در دل نگیرد کسش، هیچ
ما که در این جهانیم، سوزان
حرف خود را بگیریم، دنبال

                                       (نیما یوشیج)

 

اشاره

غزاله علیزاده برای من یعنی زنی ناشناخته یا کم شناخته مانده در دنیای معاصر کنونی که با مدد جستن از این همه ابزارهای اطلاع رسانی مدعی است چیزی را از کسی یا درباره کسی پوشیده و پیچیده نمی گذارد .در همین حوالی زندگی کرده .چون من سال های مدیدی از عمرش را در مشهد گذرانده .در زمان مرگش هفده ساله بودم و امروزکه  14سال از سالمرگش می گذرد سی و یک ساله هستم و به ساعت غزاله 19سال تا مرگ فاصله دارم !

فیلم پگاه آهنگرانی را درباره غزاله علیزاده دیده اید(محاکات عزاله علیزاده ) . در بخش هایی از فیلم تصویر واقعی غزاله را چند ماه قبل از مرگش تصویر کرده است . ظاهرا این فیلم ها به نحوی به دست پگاه رسیده اند .

در این فیلم ما تصویر غزاله را در منزل و بیرون از آن در خیابان می بینیم . زنی که چهارده سال از مرگش گذشته است جوری لباس می پوشد که شاید امروز مد باشد . جوری حرف می زند و از چیزهایی می گوید که امروز هم تازگی دارد . به نظرم غزاله کمی از نسل خود جلوتر حرکت می کرد و به همین جهت خودخواسته در همسویی با تقدیرش به یکباره به زندگیش توقف داد تا دیگران یعنی هم نسلان منتقدش در گذر زمان به او برسند .

اینک در گذر این همه سال از مرگ او بخش هایی ناگشوده از دفتر غزاله تازه کشف می شود . مدتی است قصد دارم در مورد غزاله یک کاری انجام دهم . مقطع سنی مورد نظرم زمان دانشجویی اوست و دوستان هم دوره اش .شاید عجیب باشد برایتان که غزاله علیزاده و مرتضی آوینی دوستان نزدیک و هم دوره های دانشگاهی باشند . این بخش از روایت در زندگی این هر دو تنها به صورت اشاره ای گذرا نوشته شده و دیگر ادامه نیافته است . هر بار که چیزی در این مورد نوشته می شود خانواده آوینی و موسسه روایت فتح به شدت واکنش نشان می دهند و گویی دوست ندارند این بخش از زندگی او گشوده شود و خانواده علیزاده نیز در سکوت و سکون همیشگی هیچ نمی گویند . شاید روزی فرصتی دست دهد در این باره بنویسم که ننوشته می دانم نوشته جانداری خواهد شد .

پرونده ای در یادبود سالمرگ غزاله تدارک دیده ام و سعی کرده ام تا جایی که می شود بخش هایی از زوایای شخصیت غزاله را به شما نشان دهم . نمی دانم تا چه حد موفق بوده ام اما سعی خود را کرده ام . بنا به اصل ایجاز در فضای نت و وبلاگ تا جایی که شده پرونده را کوتاه تر کرده ام .بعصی جاها جملاتی را به رنگ قرمز یا سبز های لایت کرده ام . اینها جملاتی بوده از غزاله یا دیگران درباره غزاله که خوشم آمده و خواستم به اینصورت نظرم را بدانید .یادداشتکی هم نوشته ام بر کار پگاه آهنگرانی عزیز با دست مریزاد به کارش .

پرونده مفصل من درباره غزاله علیزاده را درلینک زیر بخوانید و قبل از خواندن بدانید عناوین مطالب چنین است :

 

·         زندگی غزاله علیزاده

·         فعالیت ادبی غزاله علیزاده

·         نظرات دیگران درباره غزاله علیزاده

·         مصاحبه «گردون»  با غزاله علیزاده

·         غزاله علیزاده در مصاحبه‌ای با رادیو فرانسه

·         آخرین نوشتار غزاله علیزاده

·         درباب «محاکات غزاله علیزاده »از پگاه آهنگرانی

·         سخنرانی  دکتر رضا براهنی در سوگ غزاله علیزاده

·         شعر رضا براهنی در سوگ غزاله علیزاده

·         درباره داستان «غزاله » نوشته ناهید توسلی

·         جملات معروف غزاله علیزاده

لینک مطلب -پرونده مفصل غزاله علیزاده -


 
تولدت مبارک اردیبهشتی ِخیالم!
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

تولدت مبارک اردیبهشتی ِخیالم!

این پست تو این شب برای خیال تو نوشته شده و مال هیچ کسی جز تو نیست. خیالی که روز به روز قوی تر و قوی تر از پیش می شه .همه نقص و کاستی ها توش کنده و چیده می شه و از تو موجودی می سازه بی آلایش و منزه و یگانه ای دوست داشتنی و خواستنی و نازنین .همانکه همیشه و هر جایی می توانی خطابش کنی :عزیزم! گلم ! نازنینم !

حالا توی ذهنم مثل گذشته های دور اما فراموش نشدنی شده ای :«مثل کودکی .»

 

این پست کمی طولانی است و به گونه ای متفاوت از پست های قبلی . شاید خسته تان کند پس اگر بی حوصله هستید به سراغش نروید و اگر حوصله خواندن یک مغازله یک طرفه ی گاه خروشان و گاه آرام را دارید مابقی را از ادامه مطلب بخوانید .


کلمات کلیدی: حسین پناهی
 
دربابِ......
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  

دربابِ.....

 ١-دربابِ فرزاد….

توی پارک دانشجو نزدیک به پایه ای که تا همین چند روز پیش مجسمه ای روی آن سوار بود ایستاده ام .کسی از پشت به شانه هایم می زند . بر می گردم و می بینمش .فرزاد است . بی هیچ توضیحی اول روبوسی می کنیم. سلام می کند و پاسخ می دهم . بی مقدمه می گوید :«خدا لعنتت کنه فرزاد! خدا تو رو بکشه فرزاد ! خدا بگم چیکارت کنه !»

می خندم و می گم :«آخه چرا ؟!»

آخه چرا؟!!

شونه می اندازه بالا و می گه :«هیچی .همینطوری .واسه اینکه دور هم باشیم . لااقل بیار ببینیم چیه .بخونیمش . »

می گم :«کجا بودی این مدت ؟ »

می گه :«شمال بودم .کدوم یکی می ری ؟ پورفسور بوبوس ؟.»

می گم :نه دارم میرم «خدا در آلتونا حرف می زند» .

دوستش رو صدا می کنه . خانومی میاد جلو و سلام می کنه .

به من اشاره می کنه و می گه :«ایشون آقای فرزاد حسنی هستند . »

با تعجب به دوتاییمون نگاه می کنه . بهش سلام می کنم . تئاتری که من میخوام ببینم یک ربع زودتر شروع میشه . ازش خداحافظی می کنم .

بهم می گه :«قربونت . به فرنود سلام برسون . »

می گم :باشه حتما .

(بعد تو دلم می گم اگه دیدمش حتما ،فعلا که تو بیشتر از من فرنود رو می بینی . فرنود حالا شده برادر مشترک ما دو تا .مگه نه ؟!)

یادم باشه به وقتش درباب فرزاد یه چیز مفصل بنویسم .

 

2-درباب مجسمه های غیب شده :شرممان باد!

دیروز رفته بودم تئاتر شهر .جای خالی مجسمه شهریار شده بود موزه ای که خیل علاقمندان را به خود جلب کرده بود .خیلی ها آمده بودند تا با پایه مجسمه عکس بگیرند .هنوز مجمسه کمال الملک در کنار پایه مجسمه شهریار باقی بود .خیلی ها با این مجسمه هم عکس می گرفتند و به نوعی با آن پیش از مفقود شدن احتمالی وداع می کردند .

حرصم گرفته بود .چند روزی بود که می خواستم درباب مجسمه های مفقود شده چیزی بنویسم .

ابتدا که شنیدم مجسمه های باقرخان و ستارخان و شهریار مفقود شده گمان کردم عده ای به دنبال تحریک آذری ها هستند . اما دیدم این فقدان پیکره ها به شهید دادمان هم رسید .پس حکایت دیگری است این ماجرا ...

در این اوج خشم مینا اکبری نازنین به دادم رسید و کارم را ساده تر کرد و خشمم را تا حد زیادی فرونشاند .یادداشت مینا اکبری در شرق روزسه شنبه 14اردیبشت همان بود که من نیز در ذهنم بود پس همان را اینجا می آورم و خودم را از نوشتن معاف می کنم که اگر بنویسم به مراتب از نوشته مینا خشن تر خواهد بود :

«سرقت های پی در پی مجسمه های شهری در تهران بیش از آنکه هشداری امنیتی باشد ،سرباز کردن زخمی فرهنگی است که در روزمرگی جاری به فراموشی سپرده شده است . 10مجسمه سنگین برنزی که حاصل کار هنرمندان ایرانی و بازآفرینی شخصیت های فرهنگی و تاریخی ممتاز یا مفاهیم عمیق فرهنگی بوده است ،به سرقت می رود . بر اساس آنچه مسئولان می گویند این سرقت ها هیچ شاهدی نداشته و سارقان با فراغت بال با فرز و پتک و جرثقیل این مجسمه های سنگین را ازجاکنده و با خود برده اند . این نکته که هیچ عابری و هیچ رهگذری یا هیچ راننده ای یا هیچ شهروند از خواب مانده ای شاهد این سرقت ها نبوده که حرف کذایی است .

تهران هیچ وقت نمی خوابد و چشم های این دودزده پهناور همیشه باز است .نکته دردناک این است که برای شهروندان بودن یا نبودن این مجسمه ها اهمیتی نداشته که دربرابر جابه جایی آنها توسط افراد ناشناس درمیانه شب آن هم به روشی که حاصلی جز تخریب مجسمه ندارد، از خود واکنشی نشان بدهند .سارقان فهمیده اند که مردم حساسیتی نشان نمی دهند و.... .بدون شک اگر سارقان به ویترین یک بقالی که در آن جز پفک و لواشک چیزی نیست دست بزنند همه محل بسیج شده ،تلفن ها به پلیس زده شده و حتی برخی افراد با سارقان درگیر هم می شوند اما برای بردن مجسمه باقرخان کسی حتی توجه هم نمی کند .

چند روز دیگر نمایشگاه کتاب افتتاح می شود و مردم به غرفه ها هجوم می آورند .صف های طویل برای خرید کتاب شکل می گیرد .آدم از تماشای غوغای عمومی برای کلمه و معنا سرشار از شوق می شود .اما یک سئوال در نمایشگاه امسال را در ذهنتان مرور کنید :از خیل فرهنگ دوست آیا یکی ندید که چگونه مجسمه های تهران یکی پس از دیگری از دست رفت ؟»

نمی دانم چرا بی خودی یاد این جمله مخملباف می افتم در باره مجسم های بودا :بودا تخریب نشد .از شرم فرو ریخت !

و نمی دانم چرا شرمگینم و رو به شما می خواهم به قرن بیست و یکم و هزاره سوم هویت بخشم و جانش دهم و به سویش نگاه کنم و خیره به چشمانش به نشانه عذرخواهی از طرف خودم و از طرف همه شما ،فریاد بزنم :شرمم باد .شرممان باد از روزگار !

 

3-درباب کتاب حسن رضازاده

شنیدم حسین رضازاده در آستانه نمایشگاه تهران اظهار تمایل کرده به نوشتن کتاب خاطراتش و دنبال نویسنده ای برای این کار می گردد . اگر بخواهد من می توانم این کار را برعهده بگیرم و از همینجا آمادگی خودرا اعلام می کنم چون گمان نمی کنم کار زیاد سختی باشد. حسین رضا زاده به گمانم یک سالی از من کوچکتر باشد .خوب هم سن و سال و هم زبان هم هستیم . تازه من می توانم بصورت آن لاین این کتاب را به زبان های ترکی و ترکی استانبولی هم ترجمه کنم . اما اگر بنویسم کل کتاب همین است که درپی می آید :

«حسین رضا زاده کسی بود که در نزد این ملت و این آب و خاک تا نزدیکی های مقام پهلوانی رسید اما در تاریخ نام او جز به عنوان یک قهرمان با چند مدال باقی نخواهد ماند . او کسی بود که در مقاطعی احساس غرور و فخر را در ایرانی جماعت ولو برای دقایقی برانگیخت و باعث خوشحالی جمعی  این جماعت سرخورده شد و در مقابل در مقاطعی دیگر از تاریخ نیز خود به دست خودش همه آن سرخوشی ها را خودخواهانه از اغلب جماعت سرخوشش گرفت .

او از زمانی که فکر کردن را از خود سلب کرد و به دیگران سپرد، شد همین که می بینید .یک قهرمان معمولی با کلی حرف و حدیث و شایعه مقابل و پشت سرش . حالا حافظه تاریخی این ملت دیگر حسین رضازاده را به خاطر اینکه تابعیت کشورهای دیگر را نپذیرفت تا از ایران برود و برای کشورهای دیگر وزنه بزند ،تحسین نمی کند یا حداقل کمتر تحسین می کند و یا این موضوع را اصلا به یاد نمی آورد .

او هنرمندانه خیل تحسین ها و تشویق ها را در کمتر از چند سال به چیزی عکس آن بدل کرد .»پایان کتاب

 

4-در بابِ «ببخش اما فراموش نکن ....»

Maybe see you later
Maybe catch you then
Now it's complicated again
Psychalogical defense

I hope my heart's resistant
You critical desease
If you pull my cover you will
Be infecting me

Forgive but not forget
Let's start over, let's regret
Let's forgive we never tried
Let's start the fight inside(2)

Every one keeps falling [down]
Everywhere you go
Every one is nothing
Every one is lying on the floor
[Hey! Wake up!]

But I like it like it
But I like it love it
But I like it liking to me
Do you like in me?

Forgive but not forget
Let's start over, let's regret
Let's forgive we never tried
Let's start the fight inside(2)

[Hold me now]
Hold me
Hold me now
Hold me
Hold me now

Forgive but not forget
Let's start over, let's regret
Let's forgive we never tried
Let's start the fight inside(3)


 
درود به کارلا برونی از تهران+بهاره رهنما:کاملا هوشیارم
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

توضیح درباره یک شایعه

شایعه شده" بهاره رهنما" رفته تو حالت کما .متن گفتگوی من با بهاره را در این مورد از اینجا بخونید :     بهاره رهنما :کاملا هوشیارم! 

****************************

درود به کارلا برونی از تهران

ویرم گرفته ! آره دوباره ویرم گرفته .

حالا به موسیقی فرانسوی علاقمند شدم . در یکی از خیابان های شمال غرب تهران وارد فروشگاه بزرگی می شوم و آخرین سی دی یا آخرین آلبوم موسیقی کارلا برونی را می خواهم . فروشنده لبخندی می زند و با احترام به سمت قفسه سی دی ها می رود و سی دی را برایم می آورد .موقع پرداخت درخواست فاکتور می کنم . روی فاکتور اینجوری نوشته :

سد Carla bruni

اینجا ایران است و اصلا مهم نیست روابط سیاسی ما با فرانسه چطور است و مهم نیست که رئیس جمهور فرانسه و ما چقدر با هم کَل کَل دارند . مهم این است که سی دی کارلا برونی برای خرید موجود است و شما می توانید بدون توجه به سیاست ،تصمیم بگیرید تا از کارلا خانوم لذت ببرید .البته  شاید گاهی مواقع با شنیدن نام کارلا برونی احساس چندش کنید. در یک مورد به شما حق می دهم . آنجایی که تصویر سارکوزی کوتوله را وقتی سرش را روی پاهای برونی تکیه داده و او آرام و با طمانینه دارد نیکلای را نوازش می کند به دهنتان خطور می کند . صحنه ای چندش آور است ! در چنین مواقعی آدم واقعا راجع به کارلا چی فکر می کنه ؟!

 

معرفی آخرین آلبوم کارلا

تصویر روی جلد آلبوم کارلابرونی

آخرین آلبوم کارلا در سال 2008میلادی به بازار آمد . این آلبوم "گویی هیچ چیزی نبود" (Comme si de rien n`etait)نام دارد . کارلا برونی همسر "نیکلا سارکوزی" رئیس جمهور فرانسه آلبوم جدید خود را به اعضای هیئت دولت فرانسه نیز هدیه کرده است. این آلبوم یکی ازپرفروش ترین آلبوم های فرانسه بشمارمیرود.اگر به دنبال یک موسیقی آرام و ملایم هستید شنیدن این آلبوم رو به شما توصیه می کنم . در ضمن برای تقویت زبان فرانسه هم می تونه خوب باشه چون خیلی آرام و شمرده شمرده می خونه . بد نیست متن ترانه های این آلبوم رو گیر بیارید و موقع خوندن کارلا ترانه رو با صدا مقابله کنید .

من از ترانه تراک دهم این آلبوم به نام Déranger Les Pierres خیلی خوشم اومد . یه هویی ویرم گرفت ترانه رو ترجمه کنم. خوب می دونید که از فرانسه به فارسی ترجمه کردن سخته و کار راحتی نیست . این ترانه رو به سختی و با کمک فراوان دوست نازنین یاسین ترجمه کردم (البته صادقانه بگم بیشترش کار یاسینه)

شعر پرمایه و محتواییه . فکر کنم شما هم اگه این آلبوم رو گوش کنید با من هم عقیده بشید .

 Déranger Les Pierres

je veux mes yeux dans vos yeux
je veux ma voix dans votre oreille
je veux les mains fraiches du vent

je veux encore le mal d'aimer


le mal de tout ce qui émerveille
je veux encore brûler doucement

marcher à 2 pas du soleil


et je veux déranger les pierres
changer le visage de mes nuits

faire la peau à ton mystère

et le temps,j'en fais mon affaire


je veux t'ouvrir dans ma bouche

je veux tes épaules qui tremblent
je veux m'échouer tendrement


sur un paradis perdu
je veux retrouver mon double

je veux l'origine du trouble

je veux caresser l'inconnu


je veux mourir un dimanche
au premier frisson du printemps

sous le grand soleil de satan


je veux mourir sans frayeur
mon dieu,dans un sommeil de plomb

je veux mourir les yeux ouverts

aller au ciel,comme un mendiant

 آزار سنگ‌ها

می خواهم چشم‌هام را در چشم‌هات

می خواهم صدایم را در گوشت

می ‌خواهم دست‌هامان هوا را تازه کند

هنوز می ‌خواهم عاشق اهریمن باشم

 

اهریمنی که به هر صورت شگفت‌زده‌ام می ‌کند‌

هنوز می خواهم آرام بسوزم

دو گام از خورشید فاصله بگیر

 

و می ‌خواهم سنگ‌ها را بیازارم

چهره‌ی شب‌هام را برهم بزنم

پوستم را به راز تو بدل کنم

و زمان، کار و بار من خواهد شد

 

می ‌خواهم دهانت در من گشوده شود

شانه‌های  لرزانت را می ‌خواهم

می ‌خواهم آرام فروبغلتم

 

 در بهشتی گم شده‌ام

جفتم را می خواهم

نخستین گناه را می ‌خواهم

می ‌خواهم ناشناخته‌ای را نوازش کنم

 

می ‌خواهم یکشنبه‌ای بمیرم

در نخستین هیجان بهاری

زیر خورشید درخشان ابلیس

 

می خواهم بی ‌هراس بمیرم

خدای من، در خوابی عمیق

می ‌خواهم با چشمانی باز بمیرم

و مثل گدایی به آسمان بروم

 

 اینجا تهرانه ....توش هر اتفاقی ممکنه بیفته ...هر کاری شدنیه ...هر چیزی رو می شه خرید ....هر کاری می شه کرد حتی می شه از اینجا به کارلا برونی درود فرستاد و به خاطر آلبوم جدیدش به او تبریک گفت .باور کنید!تازه خیلی کارای دیگه هم می شه کرد که من الان یادم نمیاد.

 

**********

کارلا برونی شناسی

کارلا گیلبرتا برونی تدچی (به فرانسوی: Carla Gilberta Bruni Tedeschi) خواننده، آهنگساز، مدل ایتالیایی و همسر نیکلا سارکوزی (رئیس جمهور فعلی فرانسه) و بانوی اول فرانسه‌ است.کارلا برونی در ۲۳ دسامبر 1968 در تورین ایتالیا به دنیا آمد. وی فرزند ی، هنرپیشه و پیانیست، و فرزندخوانده آلبرتو برونی تدچی، آهنگساز اپرا و کارخانه دار است. پدرواقعی کارلا برونی، موریتزیو رومرت نام دارد که برای مدتی طولانی معشوق مادر وی بوده است. خواهر کارلا، ولری برونی تدچی، هنرپیشه و فیلمساز است. برادر وی، ویرجینیو، دریانورد و عکاس، در سال 2006 در اثر بیماری ایدز درگذشته است.کارلا برونی از سال 1975 و با قدرت گرفتن بریگاد سرخ در ایتالیا همراه با والدینش در فرانسه اقامت گزید. از آنجا که پدر و مادر وی هر دو موزیسین بودند کارلا را برای یادگیری موسیقی تشویق کردند. وی پیانو و گیتار می نوازد. پس از پایان تحصیل در سوئیس به پاریس بازگشت تا هنر و معماری بخواند. اما در سن ۱۹ سالگی دانشکده معماری را ترک کرد تا به عنوان یک مدل به صورت تمام وقت به این حرفه بپردازد.در دهه ۱۹۹۰ کارلا برونی در میان ۲۰ تن از معروفترین و موفقترین مانکن های دنیا قرار داشت. از سال 2000 وارد دنیای موسیقی شد و تاکنون سه آلبوم موسیقی در سالهای 2002، 2007 و 2008 منتشر کرده‌ و در سال 2004 برنده جایزه مهم ویکتوار دولا موزیک شده است. پیش از این وی مدتی معشوقه فیلسوف معروف  ژان پل انتوون و سپس پسر او، استاد فرانسوی فلسفه، رافائل انتوون بود و در ۲۰۰۱ (میلادی) پس از آنکه پسرش به دنیا آمد از وی جدا شد. در سال 1997، کارلا برونی از دنیای مد بیرون آمد و زندگی خود را با موسیقی ادامه داد. نیکولا سارکوزی و کارلا برونی برای اولین بار که در آخرین تعطیلات سال ۲۰۰۷ (میلادی) در کنار هم در اورو دیزنی ظاهر شدند. سارکوزی و برونی در ۲ فوریه ۲۰۰۸ در کاخ الیزه با یکدیگر ازدواج کردند.(اطلاعات از ویکیپدیا)


 
یک شب با یوسف
ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  

یک شب با یوسف

یوسف هم یکی از میلیون ها شهروند ایرانی است و در این شهری که روزها جمعیتش به سیزده میلیون می رسد و شب موقع خفتن شهر هشت میلیونی می شود زندگی می کند .

خانه اش را دخمه می نامد و هر چه به او می گویم که سال ها بعد اگر این خانه باقی بماند مستند سازی که بخواهد راجع به او فیلم بسازد از همین خانه و اتاق که او دخمه می خواندش آغاز خواهد کرد ،باور نمی کند .

برای رسیدن به خانه اش باید از یک کوچه باریک 90سانتی عبور کنی و قبل از عبورباید یوسف خودش پیش قراول کاروان باشد و با چراغ موبایل راه را برایت روشن کند تا به در برسی و بعد در را بگشاید و از حیاط بگذری و راه پله ها را طی کنی تا برسی به طبقه آخر و دخمه یِ یوسف . چیزی شبیه به خانه علی سنتوری است اما کمی تا قسمتی کوچکتر با یک بالکن کوچک .

رسیده و نرسیده بساط عیش ما تُرک ها را فراهم می کند . اول کتری برقی را پرآب می کند و بعد چای خشک شهرزاد را توی قوری می ریزد و لباس از تنش می کند و چشم بر کتری می دوزد تا زودتر به جوش آید و پک اول را بالا برود . این شروع ماجرا است و تا شب صبح شود شمردم و دیم که 13لیوان چای بالا رفت و هربار از قبل شنگول تر شد .

نشستیم و از کارهایش برایم گفت . اول خواست تا صفحاتی از رمانی را که مشغول نوشتنش هست و فکر می کند شاید بیرون آمدنش 5سالی طول بگشد را برایم خواند . از آیدا و عاطفه دو شخصیت اصلی رمانش گفت و 50صفحه اول رمان را خواند . به نظرم فوق العاده بود و اگر بجنبد و زودتر راهی بازارش کند کاری خواهد شد کارستان .به من گفت اولین نفری هستم که این نوشته ها را می خوانم و از زبانش می شنوم حکایت این رمان را ...وه! چه خوش سعادتم من!

بعد رفت سراغ کاری که دو سه سالی هست وقتش را گرفته . یوسف روی کتاب شناختنامه غلامحسین ساعدی کار می کند . موضوع به ساعدی که می رسد با انرژی و حرارت زیاد و خاصی حرف می زند . دو سه سالی است که مشغول است و به هر کجا که می شده سر زده تا از دکتر ساعدی رد و نشانی بیابد . به پسرخوانده اش سر زده ،خط و ربطی از معشوق قدیمی و هرگز نرسیده به وصال دکتر گرفته و پیگیر نامه های دکتر به او بوده .

از بَدری همسر یا همخانه دکتر ساعدی در دو سال آخر زندگیش در پاریس خط و نشان گرفته و تعدادی از نامه های پراکنده او را یافته از برادرش تا هرکسی که می توانست اطلاعاتی درباره او داشته باشد را پیگیر بوده . از بهرام بیضایی و مجابی و خیلی از کسان دیگر درباره او مصاحبه کرده و خلاصه همه کارها را انجام داده و رسیده به مرحله نهایی و منتظر مقدمه کتاب است که دوست دارد به قلم رضا براهنی نوشته شود و او هی امروز و فردا می کند .

به او می گویم حیف است چنین کتاب معظمی را لنگ یک مقدمه کرده ای براهنی نشد یکی دیگر .می گوید نمی شود ،مقدمه را باید کسی بنویسد که ساعدی را خوب می شناسد .

می گویم بلند شو زنگ بزنیم به براهنی و پیگیری کنیم . به اصرار من زنگ می زند . پیش از زنگ زدن می گویم :«دانیشانان سورا گوشینی وئر من دئه بیر چف احوال الئیم براهنین »(بعد اینکه صحبت هات تموم شد گوشی رو بده به من تا با براهنی یک احوالپرسی بکنم)

باورش می شود و می گوید :«یاخچی ..گوی اول ایشیمه یولا سالیم» (باشه ...بزار اول کارمو راه بندازم )

تلفن زنگ می زند و از آنور خط همسر رضا برانی گوشی را برمی دارد . ساناز صحتی پشت خط می گوید که براهنی از منزل بیرون رفته و تا آخر شب بر نمی گردد و این یعنی اینکه باید تا 11 صبح فردا منتظر باشیم .

از ساناز صحتی خداحافظی می کند و گوشی را می گذارد و می گوید :نه این بار هم نشد .

به شوخی اما با حالتی جدی می گویم :«می خواهی مقدمه را من بنویسم .باور کن خیلی عالی از کار در میاد ها!»

عصابانی می شود و غیظ می کند و رگ گردنش متورم می شود و می گوید :«آخی سن ساعدیدین نه بیلیسن؟!» (یعنی آخه تو از ساعدی چی می فهمی )

می خندم و می گم:«اوزوم جه چی بیلیرم» (به اندازه خودم که می فهمم)

بیشتر از این نباید اذیتش کرد . روی کارش خیلی حساس است .

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

بحثمان می کشد به بحث نوشتن و فلسفه آن . از تعهد نویسنده به مخاطب صحبت می کند و اینکه نویسنده برای هر کلمه ای که می نویسد در مقابل خواننده و مخاطب مسئول است و به همین خاطر نباید نوشتن را سرسری گرفت و یک نوشته را باید قبل از انتشار چندین و چند بار بازنویسی کرد تا نویسنده قادر باشد برای هر کلمه نوشته اش در مقابل منتقد حرفی برای گفتن داشته باشد .

راستی یادم رفت بگویم که یوسف یک منتقد تمام عیار کتاب است و تقریبا در اغلب نقدهایش نویسنده را با استدلال هایی عجیب و غریب و کاه محکم وقاطع می کوبد .

به او می گویم حالا کتابت بیاد بیرون ببینیم چه می کنی در برابر منتقدین . می گه :«همین دیگه .من فرصت اشتباده و ایراد ندارم .»

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

حالا که شنگول است کمی از ساعدی می پرسم و او با لذت جواب می دهد . بعد بحث ادبیات ایران را به میان می کشم و صحبت می رسد به زن در ادبیات ما و او از ادبیاتِ زن ستیز ما سخن می گوید و ادامه می دهد که این زن ستیزی در همه آثار ماندگار ما نیز وجود دارد .زن اثیری بوف کور مصداق بارز زن ستیزی هدایت است . در دیگر نوشته ها نیز همین طور است . زن همیشه در حاشیه بوده و نویسنده اغلب زن ستیز بوده .

از او می پرسم :«خوب خود زنان چه کرده اند ؟»

 می گوید :«تقریبا هیچ . زنان حتی عرضه نداشته اند از زنانگی های خودشان بنویسند . آنچه زنان داستان نویس ما درباره زن نوشته اند چیزی بیشتر و فراتر از نوشته های مردان نیست در صورتیکه زنان می توانستند گره از پیچیدگی های زنانه بگشایند و درمقابل این مردان زن ستیز از زن امروز بنویسند .»

 بعد گفت با یکی از زنان نویسنده معروف صحبت می کردم و به او گفتم :«تو در این رمانت چه چیزی درباره زن نوشته ای که من نمی دانم و یا نمی توانم بنویسم .»

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

بعد صحبت می کشد به رضا براهنی و او از براهنی به عنوان نادر نویسنده ای اسم می برد که در ادبیاتش اصلا زن ستیز نبوده و زن جایگاه والایی در نزد او داشته است.

از او می پرسم :«ساناز صحتی شاید دلیل این امر باشد . فکر نمی کنی وجود و حلول او در زندگی براهنی باعث این مهم شده است ؟ »

یوسف وجد آمده از این سئوال می گوید :«حتما همینطور بوده است . خوب می دانی که ساناز زن با سوادی است .استاد دانشگاه ،مترجم و اهل هنر و البته بسیار زیبا . شک نکن که تاثیر داشته حضورش .»

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

حالا داریم نویسندگان جوان را مرور می کنیم . نقل حالشان و احوالشان و چگونگی نوشتنشان را :

از پیمان اسماعیلی سخن می گوییم و هر دومان  سمفونی برف و مه  را تحسین می کنیم .

از مرتضی کربلایی لو صحبت می کند وکله شقی هایش . و بعد به یوسف علیخانی می رسد که در سه اثر اخیرش در روستای کودکی یعنی «میلک» محصور مانده و گویا در رمان های بعدی نیز از این موقعیت جغرافیایی فراتر نخواهد رفت .

از کار امیر حسین خورشید فر صحبت می کند و کتابش که هر دو دوست داریم (زندگی مطابق خواسته تو پیش می رود)صحبت به نویسنده محبوب و رفیقش شاهرخ گیوا می کشد و می گوید که او اگر به خود برسد و قدر خود بداند در این ادبیات ماندگار خواهد شد و توصیه می کند به خواندن رمانش که در جایزه مهرگان نیز تحسین شد(مونالیزای منتشر)....

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

بر می گردیم به گذشته ها و زندگی خود را مرور می کنیم و اینکه چه شد که حالا اینجا نشسته ایم و داریم با یک لیوان چای به فضا می رویم . از آمدنش به تهران می گوید و اینکه چرا این همه سختی را به جان خریده تا به آنچه در زندگی از همه چیز بیشتر دوست دارد (یعنی نوشتن) برسد .

جا به جا برایم از والتر بنیامین نقل قول می کند و اینگونه سختی های زندگی را فدای نوشتن می کند و سعی می کند برای هر کدامشان معنایی عمیق پیدا کند .

به من می رسد و از من می خواهد همه چیز را فراموش کنم و فقط به فردا بیندیشم . به او می گویم سخت است .من از آن جماعت خاطره باز هستم . سخت با فراموشی کنار می آیم و به راحتی نمی توانم گذشته های خوب را فراموش کنم و عجیب آنکه در کنار همه خوبی ها تلخی ها هم با آن عجین شده و پیوسته است .حالا من از صادق زیبا کلام نقل قول می کنم و می گویم من و زیبا کلام تنها یک نقطه اشتراک داریم و آن نقطه همینجاست که او در کتابش آورده :

"شاید من  یک جورهایی مصداق انسان هایی هستم که همیشه در گذشته شان فرورفته اند و یا با گذشته شان زندگی می کنند . آدم هایی که سر و ته زندگی شان خلاصه می شود در مشتی قاب عکس های کهنه و انبوهی از خاطرات رنگ و رو رفته گذشته . خاطراتی نیمه محو ، نیمه مبهم ،نیمه تاریک ،نیمه واقعی ، که در کنار پنجره ی دیوار بلند میان رویا وواقعیت هایشان تلنبار شده اند. آدم هایی که شخصیت های جالب زندگی اشان یا در سینه ی قبرستان خفته اند ،یا دیگر نیستند ،یا رفته اند و یا آن که بدتر از همه اساسا معلوم نیست که از اول وجود داشته اند یا نه ؟آدم هایی که به تعبیری با یادها و آدم هایی که نیستند زندگی می کنند و فقط صداهای گذشته را می شنوند . آدم هایی که به تعبیر "فروغ" که گفت :" تنها صداست که می ماند"،برایشان فقط صداهاست که باقی مانده ،صداهای مبهم گذشته هایشان . "

به او می گویم:«درد این است یوسف .»

 و او دوباره از محبوب نقل قول هایش یعنی والتر بنیامین مدد می گیرد و می گوید :

«والتر بنیامین» نظریه پرداز بزرگ آلمان درباره تاریخ نظریه هایی جالب دارد. بنیامین تاریخ را باری سنگین می داند که مردم به دوش گرفته اند و سنگین به راه خود ادامه می دهند. او اعتقاد دارد باید این بار سنگین را که باعث ویرانی ما می شود از دوش برداریم و سبک رو به جلو حرکت کنیم .»

و بعد به من می گوید :«ول کن این گذشته و این خاطرات را . گذشته را بنویس و تمام کن و به آینده نگاه کن . »

یوسف چای می ریزد و می خوریم .

به او می گویم :«تو ول کن این حرف ها رو من حالم خرابه .»

می گوید :« دِ اصل قضیه همینجاست .باید حالت خراب باشه تا بتونی بنویسی . اگر همه چی ردیف باشه و رو براه کدوم آدم عاقلی میاد سراغ نوشتن و ادبیات ؟ من ،تو و بقیه اونایی که دغدغه نوشتن دارن می دونی واسه چی می نویسیم ؟ماها آدم های بدبختی هستیم که جز با نوشتن نمی تونیم دردها و رنج هامون رو تسکین بدیم . باید با صبر و حوصله زبون به کام بگیریم و دردها را تحمل کنیم و سر فرصت همه شون رو بنویسیم . می دونی کی به آرامش می رسیم؟وقتی که همشونو اونجوری که دوست داریم نوشتیم . وقتی که نوشتیم همه دردها از ما زدوده میشه .شک نکن که پاک میشیم و این دردها انگاری از ما کنده میشه .شک نکن . »

نزدیک ساعت هفت صبحه . خودش را روی زمین ولو می کند و می گوید :آقزیم گورودی(دهنم خشک شد )

یوسف می گوید :حالا چایی بریز تا بخوریم .

کتری را به برق می زنم .چای شهرزاد را توی قوری می ریزم و روی زمین دراز می کشم . دوتایی چشم می دوزیم به کتری تا زودتر به جوش آید و ما زودتر به فضا برویم . راستی چرا با این همه چایی خوردن امشب دستشوییم نگرفت؟!


 
پاسخ مسعود بهنود در نقد کتاب کوزه ی بشکسته
ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  

پاسخ مسعود بهنود به یادداشت فرزاد حسنی

در نقد کتاب کوزه ی بشکسته

 

همانطور که پیش بینی می کردم مسعود بهنود یادداشتم را درباره آخرین رمانش کوزه ی بشکسته ( که زمستان گذشته در ایران منتشر شد) خوانده و البته خوب هم خوانده .

از سر لطف و صدق و صفا برایم یادداشتی نوشت و به پرسش هایم درباره کتاب پاسخ داد .با اجازه خودش بخشی از یادداشتش را اینجا می آورم .به امید نوشته های شیرین تر و خواندنی تر از بهنود و رهایی از پرسش ها درباره سرانجام کتاب کوزه بشکسته !

 

 

«آقا فرزاد

نقد شما را خواندم .... ممنون از شما . من کاری نمی کنم جز آن که قصه های کودکی ام را تصویر می کنممحبت و دل پاک از شماست .چند بار دیگر نقد شما را می خوانم و حتما در بازنگری  کتاب به نظر خواهم داشت.

فقط یک نکته بود که شاید از نظرت فوت شد .....راست گفتی کتاب دو قطعه شد. اما نه در شرایط عادی. بلکه در شرایطی که همه می دانیم.

                                                            خدا یارتان-بهنود» 

 

 

**************

بی ربط - به یک یادداشت جالب در مورد ترانه سوسن خانم برخورد کردم که می تونید از اینجا بخونید : 

تفسیر فلسفی ترانه سوسن خانوم


 
سه تک نگاری :نادره / منوچهر نیستانی/Dido
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

سه تک نگاری :

نادره / منوچهر نیستانی/Dido

 

به یاد حمیده خیر آبادی (نادره)

حمیده خیرآبادی(نادره)

اختتامیه جشنواره چندم فیلم فجر بود ....باید فکر کنم ...می بینی تاریخ ها و زمان ها زود از یاد آم می رود اما ادم ها و خاطره ها نه ؟

فکر کنم سال 81بود و جشنواره بیست و یکم فیلم فجر ،من آنجا بودم ...ترانه علیدوستی را برای اولین بار آنجا دیدم . دخترکی کم سن و سال بود به گمانم تازه شهر زیبا را کار کرده بود یا بعد از کار من ترانه 15سال دارم بود .بهمن مفید هم برای اولین بار به یک اختتامیه فیلم فجر آمده بود و لابد دلیلش بزرگداشت همکارسال های دورش در سینما بود .

الهام چرخنده با آن قد رشید به همراه همسرش فرشید نوابی آمده بودند .جمع همه جمع بود .

 تالار وحدت است ....مراسم پایان گرفته است . پرویز پرستویی محجوب و آرام در میان خیل دوستدارانش متواضعانه و سر به زیر عبور می کند .

مراسم آن سال بزرگداشت دو هنرمند بود :حمیده خیرآبادی و سعید پورصمیمی

توی لابی سالن ایستادم وقهوه ام را آرام آرام مزمزه می کنم.

سعید پورصمیمی و حمیده خیرآبادی (نادره)از درشرقی سالن خارج می شوند . نادره به سختی و کند راه می رود . سعید پورصمیمی سعی می کند راه رفتنش را با او تنظیم کند .

مانتویی کرم پوشیده و کیفی قهوه ای رنگ در دست داره و مدام لبخند می زند . پورصمیمی سرش را پایین انداخته .حس می کند که نادره به سختی راه می رود . می خواهد کمکش کند ...می خواهد دستش را بگیرد ..اما نمی تواند ..جمع اجازه این کار را نمی دهد ....و سرانجام تدبیری شیرین می کند . دستش را به سمت کیف نادره دراز می کند و کیف را محکم نگه می دارد . نادره نیز بخشی از وزنش را به کیف منتقل می کند تا سبک تر و راحت تر گام بردارد . انگاری به کیف ،به سعید پورصمیمی ،به دوست و همکارش تکیه می کند .

من پشت سرشان هستم . تصویر سینمایی غریبی است .دو بازیگر با کوله باری از تجربه در خزان عمر انگاری که دست در دست هم آرام و آهسته قدم بر می دارند . کسی آن شب کیف مابینشان را ندید.همه باورشان شد که نادره و پورصمیمی دست در دست یکدیگر قدم بر می دارند . طرفداران و دوستداران و عکاسان زیادی آن شب از این راه رفتن عکس گرفتند . کاش عکسی از آن روز و آن صحنه باقی باشد !....خدا رحمت کند نادره را که به آموخت لبخند همیشه و همه جا و در هر حالی می تواند شیرین باشد و خدا حفظ کند سعید پورصمیمی بزرگ را ...

مهم نیست که تشیع پیکرش غریبانه بود و در جایی جدا از هنرمندان دوست و همکارش به خاک سپرده شد .مهم هم نیست که خیلی از دوستان و همکارانش در تشییع پیکرش حاضر نشدند . مهم این است که انقدر کار و تصویر از خودش برجای گذاشته است که تا سال های سال می تواند برای لبخند زدن تذکر جدی باشد برایمان ...

***

حمیده خیرآبادی

حمیده خیرآبادی در سال 1302 در رشت متولد شد و تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد. فعالیت هنری را با ایفای نقش در تئاتر در سال 1336 شروع کرد و بازیگری در سینما را با فیلم «میهن پرست» (1332) آغاز نمود. کارنامه بازیگری وی از نظر تعداد، نوعی رکورد محسوب می شود. او در بیش از دویست فیلم سینمایی و بیست مجموعه تلویزیونی حضور داشته و سه بار نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل از جشنواره فیلم فجر شده است.

 

توکا و پدر شاعرش

منوچهر نیستانی

با توکا صحبت کردم و خوشحالیم را از اینکه بالاخره تصمیم به جمع آوری آثار پدر و انتشارش گرفته، ابراز کردم . منوچهر نیستانی شاعری است با ویژگی های خاص . نزدیک به سه دهه از مرگش می گذرد .حیف است که مجموعه اشعارش جمع نشود . همت توکا لازم بود که محقق شد و از این به بعد می ماند تلاش دوستان خوبم در افراز ...امیدوارم کاری خوب و با کیفیت و در خور شان منوچهر نیستانی در بیاید ..بد نیست میهمانتان کنم به شعری از منوچهر نیستانی :

 

موسیقی کناره ی هامون

 

گل های هیرمند که می رویند ،

                   موسیقی کناره ی هامون را

                             - با بادهای آمده از دور – خوانده اند

با پاهای خسته زخلخال ،دختران

و بازوان ،سیه و برهنه

از راه می رسند،

اسپند دودکرده به مجمر :

«هامون درود

وان بازوی ستبرِبلندت

هی های هیرمندت!»

من دخترانِ ساحلِ ِهامون را

بسیار دیده ام

در چشم هایشان

انگار آهوان ،به تماشای نوبهار.

موسیقی کرانه ی هامون

دنیای دیگری است

هر آهوی ستاره ی مسحور

چشمش به دوردست

                                        -به صحرای دیگری ست

***

 

منوچهر نیستانی

منوچهر نیستانی در سال 1315 در کرمان زاده شد و در سال 1360 در تهران بر اثر سکته قلبی درگذشت.وی علاوه بر سرودن شعر، دست اندرکار پژوهش های ادبی بود و به ترجمه نیز دست می زد. از دفترهای شعر او، جوانه، خراب، دیروز،... معروف است. برگزیده اشعاری دارد که نامش دو با مانع است و در 1369 منتشر شده است.مانا و توکا نیستانی طراحان و کاریکاتوریست های معروف ایرانی فرزندان منوچهر نیستانی هستند .

 

 

Dido ….White flag

 

Dido

ترانه White flag از دیدو(دایدو) رو زیاد گوش کرده بودم اما کلیپش را ندیده بودم . کلیپی بسیار جالب دارد .

از کنار هم می گذریم ...آهسته و آرام ...گاه همدیگر را نمی بینیم و گاه انگاری خودمان را به ندیدن می زنیم . ...گاه تردید می کنیم در ابزار عشق ... گاه در خفا دوستت دارم را بارها و بارها برای تصویر و یادش تکرار می کنیم در حالیکه در حضورش ناتوانیم از این کار ....کلیپی جالب و تماشایی است .یکی از موارد استثنایی است که تصویر و موسیقی به هم می آیند و هردو دلنشینند.


"White Flag"
I know you think that I shouldn't still love you,
Or tell you that.
But if I didn't say it, well I'd still have felt it
where's the sense in that?

I promise I'm not trying to make your life harder
Or return to where we were

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I know I left too much mess and
destruction to come back again
And I caused nothing but trouble
I understand if you can't talk to me again
And if you live by the rules of "it's over"
then I'm sure that that makes sense

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

And when we meet
Which I'm sure we will
All that was there
Will be there still
I'll let it pass
And hold my tongue
And you will think
That I've moved on....

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be(3)

 

Dido

دیدو(دایدو) متولد 1971در لندن انگلستان است .پدرش یک شاعر فرانسوی و مادرش یک ناشر ایرلندی است . وقتی که امینم خواننده معروف رپ آمریکایی از آهنگ متشکرم  thank you او در آهنگ پرفروش stan استفاده کرد او یک شبه به اوج شهرت رسید .

آهنگ پرچم سفید از دومین آلبوم اوست که با نام زندگی برای کرایه Life for rent))در سال 2003منتشر شد و این آهنگ در آن خیلی سر و صدا کرد و معروف شد.