پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

هدیه های حقیقی از دنیای مجازی
ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩  

هدیه های حقیقی از دنیای مجازی

دیروز عصر از دوستی وبلاگی در آلمان یک کتاب و یک مجموعه نفیس از موسیقی کلاسیک جهان به دستم رسید . کتاب رمانی است تاریخی که بعد از خواندنش حتما درباره اش خواهم نوشت و مجموعه موسیقی شامل 16سی دی از موسیقیدانان برجسته ای مثل باخ –بتهوون و...است .مدت  ها بود دنبال چنین مجموعه ای می گشتم و تا به حال نیافته بودم . از غیب کسی گویا به مراد دل رساندمان .دست این دوست نادیده درد نکند و لابد باید خیلی برای چنین مجموعه ای پرداخته باشد و چگونه جبران باید بکنم هنوز نمی دانم !

هفته پیش هم از یکی دیگر  از دوستان عزیز وبلاگی یک هدیه دریافت کردم . بسته را که باز کردم یک کتاب بود و قلم و کلی روزنامه مچاله شده . خواستم جعبه را دور بیندازم که دیدم ای دل غافل زیر این روزنامه های مچاله شده یک دستگاه دوربین عکاسی دیجیتال و تمامی متعلقاتش وجود داره .یک هدیه غیر قابل انتظار از یک دوست وبلاگی و عجب و عجیب آنکه به این یکی نیز خیلی احتیاج بود و تصمیم داشتم تو همین روزها بخرم  . باورش سخت است که این ارتباط های مجازی گاه به دوستی هایی حقیقی و ارزشمند تبدیل می شود.

راستش خوشحالم که از این طریق دوستان خوبی در سراسر ایران و جهان پیدا کرده ام . در این مدت دعوت های بسیار زیادی از دوستان داخل کشور برای سفر  به استان های مختلف داشتم و تماس های مکرر برای اینکه سری به آنها بزنم و درباره منطقه زندگیشان بنویسم .

دوستان خارج از کشور هم که همیشه لطفشان شامل حالم بوده و از طریق وبلاگ جویای احوالم هستند  . حالا دیگر مطمئنم اگر روزی گذرم به خارج از این مام میهن افتاد دوستانی دارم برای اینکه بتوانم در کافه ای با آنها قهوه ای بنوشیم و برایشان از ایران بگویم :

ستاره از لندن در انگلستان  ،فرناز ازآمستردام  هلند ،دانیل از استکهلم در سوئد ،فرشید از پافوس قبرس ،علیرضا از هامبورگ آلمان ،ستار و نوری از لندن انگستان ،ملیحه از استابنول ترکیه ،شهلا از میلان ایتالیا ،سیمین از تورنتو کانادا ،دوست خوب بی نامم از پاراگوئه ،دوست خوب بی نامم از بوداپست مجارستان ،دوست نازنین بی نام از کاراکاس ونزوئلا

و خیلی از دوستان نازنینی که نامشان را نمی دانم یا الان به خاطرم نیست و از دور و نزدیک و حتی سرزمین های عجیب و غریبی مثل کنیا ،سیرالئون ،نپال ،بوتان و....به اینجا می آیند و مرا می خوانند و خودشان نمی دانند که روح زندگی را ناخودآگاه و ناخواسته در من تقویت می کنند .همه شان را دوست دارم .

خداوند پدر و مادر مبتکر وبلاگ را بیامرزد و قرین رحمت خود کند .آمین!


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی
 
به یاد ِ ِ ِ
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩  

به یاد ِِِ  ِ  ِ

 

1-به یاد دکتر شفیعی کدکنی  

این شعر دکتر را با بغض و حسرت بخوانیم .همه با هم بخوانیم لطفا باهم و برای هم :

«طفلی به نام شادی دیری ست گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر»


2-

به یادکریستینا روزتی( Christina Rosetti)

به گمانم این روزها کمتر صدای ندایی از مردی برمی خیزد .:«آسمان دگری خواهم و ماه دگری..... »

 به حرمت این عاطفه ی مدام
تاجی از عشق ساخته ام
با واژه هایی که
شاعرند
تاجی از شعر

توضیح - مترجم مهرداد شهابی

 

3-به یاد فردوسی نامی 

سئوال من این است به گمانم ...شاید ....چرا هیچکس برای «سهراب» به خون غلتیده به دست رستم عیان نمی گرید؟ رستمی دگر باید برای خون گریستن بر قتل فرزند وبرای مکر و نیرنگی که روا داشت.

 خطایی در کار نبود!
بی هیچ نیاز به نوشدارویی!
حتی بی آن شال سبز بر شانه ات
آشکار بودی سهراب!

با آن سرود سبز
که از گلوی تو جاری بود
از آن یقیین بزرگ
در چشمان نجیب تو !
از آن شور آزادی....

 


 
زنده باد نوستالژی/یادداشتی برای کتاب آویشن قشنگ نیست -حامد اسماعیلیون
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩  

آویشن.قشنگ نیست ؟!

زنده باد نوستالژی !

 

تصور کن !

تصور کنید با یوسف رفته اید نمایشگاه کتاب تهران و آخر وقت، زمانی که ساعت از هشت شب هم گذشته دنبال کتابی می گردید که از آن تعریف زیادی شنیده اید ویوسف بارها به شما گفته نخوندیش ...حیف ! 

تصور کنید ساعت هشت و نیم شب غرفه نشر ثالث را پیدا می کنید و پشت غرفه کی باشه خوبه ؟ محمد حسینی (نویسنده آبی تر از گناه و یکی از همین روزها ماریا )خسته از کار روزانه روی تک صندلی توی غرفه نشسته و مشغول خیالبافیه .

بهش می گید :آقا یه آویشن لطفا!

و با خستگی به شما جواب می ده:فردا ان شا ا... .الآن دیگه تعطیل کردیم . صندوق هم بسته شده .

و شما اصرار می کنید که از راه دور آمدید و فردا نمی تونید بیایید نمایشگاه و او با کمی اکراه خانمی را که توی پستو مشغول کار کردن و مرتب کردن کتابها است را صدا می کند و می گوید : خانوم .یه دونه آویشن بیارین لطفا !

حالا از محمد حسینی تشکر می کنید و می خواهید پول کتاب را بدهید و او می گوید: صندوق رو بستیم نمی تونم بگیرم . قابلی ندارد .هدیه باشد .

خوشحال می شوید از این هدیه ناخواسته و از توی ساکتان کتابی را از که از محمد حسینی خریده اید (یکی از همین روزها ماریا)را در می آورید و جلوی او می گیرید تا به یادگار برایتان چیزی بنویسد و حسینی از اینکه او را شناخته ایم خوشحال می شود و اسمتان را می پرسد و در کتاب برایتان چیزی می نویسد . حالا شما مالک قانونی یک جلد کتاب آویشتن قشنگ نیست نوشته حامد اسماعیلیون هستید .

 

متن کامل یادداشت مرا برای این کتاب  نازنین و دلنشین را در ادامه مطلب بخوانید .


 
همیشه می توان طلا را مس کرد!
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩  

همیشه می توان طلا را مس کرد!

نگاهی به فیلم طلا و مس

طلاو مس 

نوشتن در مورد فیلمی که این همه درباره اش نوشته اند و اتفاقا اکثرشان در تعریف و تمجید از فیلم بوده چه سودی می تواند داشته باشد ؟

معمولا یادداشت و نقد در مورد فیلم هایی که کمتر دیده می شوند و یا کمتر توانسته اند مخاطب جلب کنند برایم جذاب تر است اما با این مقدمه چرا تصمیم دارم درباره طلا و مس بنویسم ؟

این یادداشت به یاد این سه تن نوشته شده :

  • نگار جواهریان
  • سحر دولتشاهی
  •  بهروز شعیبی

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید .....


 
نگاهی به نمایش پورفسور بوبوس به کارگردانی آتیلاپسیانی
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩  

توضیح– پورفسور بوبوس 5شنبه و جمعه این هفته دو اجرا در روز درساعت های 17و 20 دارد . اگر توانستید قبل از پایان نمایش (آخر خردادماه)به تماشای آن بنشینید.

*****

چرا مردم برای پورفسور بوبوس دست می زنند ؟!!!!

نگاهی به نمایش پورفسور بوبوس

«سالهاست که سم پاشی ها،دروغ ها و تهمت های بعضی از همکاران نسبت به گروه تئاتر بازی ،من را در مسیر خود ثابت قدم تر کرده است . باید از این فرصت برای تشکر از آنها استفاده کنم. »

این اولین جمله ای است که روی بروشور تئاتر پورفسور بوبوس خودنمایی می کند . موضوع وقتی جالب تر می شود که می فهمیم روای این جمله آتیلا پسیانی است . به این ترتیب پسیانی انگاری از پیش و جلوتر جنجال ها و نقدهای آتی درباره این تئاتر را پیش بینی کرده است و با این جمله خواسته است به نوعی جوابی از پیش آماده برای منتقدان خود داشته باشد .

پیشنهاد و البته توصیه می کنم یادداشت مفصل مرا درباره پورفسور بوبوس بابازی رضا کیانیان ، هانیه توسلی،بابک حمیدیان و آتیلاپسیانی را درادامه مطلب بخوانید .


 
بازگشت گلشیفته فراهانی به ایران
ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩  

بازگشت گلشیفته فراهانی به ایران

برخی اخبار غیررسمی و تایید نشده حکایت از بازگشت گلشیفته فرهانی نازنین بانوی بازیگر نسل سومی به ایران دارد .خبری که در صحت آن تا این لحظه تردید جدی دارم .

بقیه مطلب را د ر ادامه مطلب بخوانید.


 
یادداشتی برای نمایش«خدا درآلتونا حرف می زند»
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩  

زنده باد شکست ...

یادداشتی برای نمایش«خدا درآلتونا حرف می زند»

بهزاد فراهانی و حمید رضا هدایتی

 

نمایش خدا در آلتونا حرف می زند را بطور کاملا اتفاقی با یکی از دوستان خوبم اواخر اردیبهشت ماه به تماشا نشستم . اینکه می گویم اتفاقی یعنی اینکه قرار بود تئاتر دیگری را ببینیم که میسر نشد و چه خوب که این تئاتر را دیدم .

الان که این متن منتشر می شود به گمانم دیگر اجرا نداشته باشد . نمایش با متنی ایرانی و در لوکیشنی خارج از ایران .

در ابتدای ورود به جایگاه تماشاگران روی پرده با تصویر حرکت در مسیر ریل مواجه می شویم . انگاری که جای لوکوموتیو ران نشسته ایم و روی این تصویر متحرک تصویر یک ساعت که روی دوازده و سی سه دقیقه متوقف مانده را می بینیم . تا زمان استقرار تماشاگران در جای خود این صحنه را شاهدیم تا ماجرا شروع شود .

بقیه نوشته را از ادامه مطلب بخوانید .


 
شاخ /نگاهی به آخرین کتاب پیمان هوشمند زاده
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩  

شاخ

نگاهی به آخرین کتاب پیمان هوشمند زاده

شاخ-پیمان هوشمند زاده  

 

کبریت را روشن می کنم
همه چیز هست
خاموش می کنم
نیست .
نور
چطور به فکرش رسید
!!

خدا را می گویم

 

پیمان هوشمند زاده را اولین بار کی و چطوری شناختم ؟جوابش ساده است از توی وبلاگش و با پستی که در همین بالا خواندید. من چه می دانستم پیمان هوشمند زاده کیست و چیست اما از نوع نگاه و فانتزی های عجیب و غریب و حتما بسیار متفاوت با من خوشم امد .

بعدها فهمیدم که صاحب وبلاگ چخوف منو دیدی یا ندیدی ، عکاس است و گاه گاه چیزهایی می نویسد .

کتاب «هاکردن»اش راوقتی که گرفت و به چاپ های بعدی رسید خریدم و خواندم . از اینکه جسارت کرده و کتابی در این حجم چاپ کرده خوشم آمد اما راستش از کتاب «هاکردن» که در حقیقت چند داستان کوتاه به هم پیوسته بود خوشم نیامد .

با این توصیف کتاب «شاخ» را گرفته ام که بخوانم . چرا ؟چون کاندید «جایزه روزی روزگاری» شده است . خوب اینجور چیزها تو تبلیغ یک کتاب می تواند خیلی موثر باشد .

بقیه این یادداشت را در ادامه مطلب بخوانید .یادداشتی احتمالا خواندنی در معرفی کتاب  «شاخ».


 
نامه ملیحه عزیزپور در مورد ترجمه اشعارش
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩  

نامه ملیحه عزیزپور در مورد ترجمه اشعارش

ملیحه عزیزپور ترجمه های دو پست قبلم را از اشعارش خوانده و در دو نامه برایم چند خطی نوشته و در مورد اشعارش توضیحاتی ارائه داده و درباره ترجمه اظهار نظر کرده است و تا انجا که اطلاع دارم ترجمه ها از نظرش تاییئ شده و در سایتش منتشر گردیده است. با کسب اجازه از او این نامه ها را برایتان می گذارم . بخش هایی از نامه به تشخیص حذف شده و به جای آن چند نقطه گذاشته شده است .

 (1)

selam ferzad bey

ne qeder sevindindim

kepenek kimi qondunuz qurbetime

men…..yem. Mecbur…….

şeir beledir daaa  .bir şeirimi 4 il boyunda yazdım

 bu kibçanı da 3 saat süresinde

bilirem düşünceleriniz gozeldir ferzad hesenli

sag ol varlıgın üçünhormetle

 hormetle melihe

 

 (2)

selam ferzad bey

bağışlayın mende ereb fontu yoxdu

mejbur halda latin fontu ile yazıram

menim üçün çox sevindirijidir sizinle yazışmaq

veblogunuza baş vurdum

şeirlerin tercümesi de gözel olmuş

çox sagolun

ne yaxşı ki varsınız

derin hormetle melihe

 


 
می رویم ....این بار برای بازگشت به خویشتن
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩  

می رویم ....

این بار برای بازگشت به خویشتن

 

نزدیک دو بامداد است و تا چند دقیقه دیگر سفری را آغاز می کنیم . این بار مقصد آذربایجان نازنین است و همسفرم پدر که می خواهد مرا به قول خودش به موطنمان ببرد تا بدانم ازکدامین سرزمین برخاسته ام .

من با او همراه می شوم تا آذربایجان بهاری را ببینم و هر آنچه را می گوید و می خواهد برای این چند روز ببینم و بشنوم .

قصد دیگرم از این سفر شاید  دیدن یک مزار است . مزاری که بیش از پنجاه سال از مرگ مالکش می گذرد و برای من آنکسی که در سینه این مزار خفته است موجودی غریب و البته جالب است.

حسین ابرار بیش از 50 سال است که کشته شده است و اهل موطنم درباره  کشته شدن او نظراتی کاملا متناقض و پاردوکس دارند .

نیمی از شهر او را شهید می خوانند و نیم دیگر خائن . این به نظرم می تواند موضوع و ایده خوبی باشد برای یک رمان تاریخی بلند .می خواهم درباره او کمی تحقیق کنم .حسین ابرار افسر نظامی و فرمانده یک ژاندارمری در زمان قائله پیشه وری بوده که در برابر نیروهای فرقه دموکرات می ایستد و برای حفظ ژاندارمری تحت امرش تا آخرین نفس مبارزه می کند و سرانجام خود و همرزمانش در این مبارزه کشته می شوند . ظاهرا غریب بوده و مال جای دیگری جز آذربایجان بوده اما در دامان آذربایجان برای همیشه آرام می گیرد .این قصه چند خطی تمام آن چیزی است که از او سالها پیش شنیده ام . حالا من درگیر این تناقض بین این دو مفهوم خائن و شهید هستم و برای پرس و جو می روم . می دانم که افراد کمی از دوران او زنده مانده اند و جوانترها اطلاعات زیادی از او ندارند ولی فهمیده ام که برای پرسشهای خود باید جوابی پیدا کریا لااقل برای یافتن پاسخ اندکی سعی کرد .  

تا ببینیم چه می شود . ...این وبلاگ چند روزی به روز نخواهد شد .اگر عمری باقی بود و برگشتم نوشته های زیادی آماده انتشار است از کتاب و موسیقی و فیلم و تئاتر ...به امید دیدار


کلمات کلیدی:
 
ترجمه چند شعر ترکی از ملیحه عزیز پور
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩  

ترجمه چند شعر ترکی از

 ملیحه عزیز پور

 

زبان ترکی زبان شیرین و پرمحتوایی است این را به این خاطر که زبان مادریم هست نمی گویم .

ترکی ویژگی هایی دارد که گاهی مواقع ترجمه کردنش به فارسی نیز دشوار است . گاه یک واژه معنایی در حد یک جمله دارد و نیز چنین است در مورد برخی آواها و صداها که کار یک جمله را برایت می کند .

زبات ترکی در کشورما با رسم الخط عربی نوشته می شود و در کشور آذربایجان با رسم الخط لاتین .

خواندن هر دو این دو نوع رسم الخط برای من دشواراست . تازگی ها مشغول خواندن شعر ترکی با رسم الخط عربی هستم و سعی می کنم ترکی خواندنم را تقویت کنم و چه خوش شانس بودم که مجموعه شعر «ملیحه عزیز پور» با عنوان «گوی گؤزلو تانری» از مجلدات و ضمائم نشریه دانشجویی «یاشماق» به دستم رسید .

قبل از خواندن این مجموعه گمان نمی کردم که در زبان ترکی نیز اینچنین فارغ از آهنگ و وزن و قافیه چنین شعرهایی هم سروده می شود .

من از خواندن این مجموعه شعر لذت بردم .

روایت است که ملیحه عزیز پور این مجموعه شعر را در یک شب سروده است و باز روایت است که این مجموعه به یاد یا برای کسی بوده است .با خواندن این مجموعه تصور سرودنش در یک شب بسیار دشوار است اما گویا چنین بوده است .

به هر حال تا جایی که خبر دارم ملیحه عزیزپور یا در شرف مهاجرت است یا اینکه تا الان از ایران خارج شده و اینک در سوی دیگر کره خاکی و آمریکای شمالی است .

هر کجا هست خوش باشد و به او سلام و درود می فرستم .

می دانم که این متن را می خواند .

این مجموع شعر در 64صفحه و به قیمت 700تومان در سال86در تهران منتشر شده است .

چند شعر از این مجموعه را که بیشتر به دلم نشست به فارسی برگردانده ام . شاید این ترجمه حرفه ای نباشد .بیشتر دلی است تا حرفه ای ولی من دوستشان دارم .

بدم نمی آید و علاقمندم اگر عمری باشد و وقتی کل مجموعه را به فارسی برگردانم .

اصل متن شعر و ترجمه آنها را از ادامه مطلب بخوانید . توصیه جدی به خواندنشان می کنم.


 
مفتخریم آقا عباس !
ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩  

مفتخریم آقا عباس !

بله ....به به ...چه خوشحالیم ....داریم حال می کنیم آقا عباس از این خبرهای خوش .

ظاهرا فیلم «رونوشت برابر اصل» ساخته عباس کیارستمی در جشنواره کنم جزو امیدها و شانس های برنده شدن و کسب عنوان نخل طلا است .

اگر به هر دلیلی این اتفاق نیفتد حتما ژولیت بینوش  ِنازنین جایزه بهترین بازیگری را برای این فیلم کسب خواهد کرد.

این پیش بینی اغلب کارشناسان است .روزنامه شرق یک ویژه نامه 4صفحه ای در ستایش کیارستمی با یادداشت هایی جالب از خیلی از چهره های شاخص غیر سینمایی منتشر کرده بود که در نوع خود جالب بود .

مصاحبه مفصل تصویری کیارستمی در حاشیه جشنواره کن را دیدم و حتما همه شما هم دیدید.مصاحبه واجد معانی بسیاری بود و اگر بخواهم درباره حرف هایش بنویسم یقینا خیلی طولانی خواهد بود و جایش هم این وبلاک محقر نیست.  این پیرمرد(به گواهی شناسنامه اش ) که به نظرم هیچوقت پیر نمی شود پشت آن عینک همیشه آفتابی انگاری چیز درخشانی را از ما پنهان می کند .

کم حرف می زند و بیشتر عمل می کند .درست در نقطه مقابل ِ ....بگذریم .

کیارستمی اگر این نخل را ببرد یقینا بزرگترین وپرافتخارترین کارگردان سینمای ایران در دنیا لقب خواهد گرفت .

او اینک یک فیلم با بازیگری جهانی یعنی ژولیت بینوش (برنده جایزه اسکار) ساخته است . ژولیت را دوباره به ایران دعوت کرده و آنقدر میهمان نواز بوده که هر جا می نشیند از خاطرات خوش سفر به ایران و مزه خوب دیزی و چلوکبابش می گوید و میهمان نوازی ایرانی جماعت .

فیلمی به نام شیرین در ستایش بازیگری ساخته و همه بازیگران زن ایران در همه ادوار تاریخ را در برابر یک کادر بسته قرار داده و از انها خواسته در کسری از ثانیه هنر بازیگریشان را به نمایش بگذارند و خیلی نو اوری های دیگر در فیلمسازی و حتی ادبیات و عکاسی کرده و بی توجه به مشوقان و منتقدان و دشمنان همواره و همیشه راه خودش را رفته .

عباس کیارستمی را در اکران خصوصی فیلم من ترانه 15سال دارم به گمانم حدود 8سال پیش دیدم . تصویرش در مصاحبه امروز با آن تصویر ذهنیم هیچ فرقی نکرده . این مرد انگاری پیر نمی شود و البته به نظرم حق هم دارد . من هم اگر با ژولیت بینوش کار مشترک می کردم پیر که نمی شدم هیچ جوان هم می شود ،یه جورایی حرکت متعالی داشتم به سبک بنجامین باتنی ...

 شانس ملاقات و دیدن ژولیت بینوش را در ایران نداشتم و چه حیف !

به هر حال این نوشته در ستایش موفقیت نوشته شده ...موفقیت یک ایرانی در آن سوی دنیا که قطعا اندکی غرور از دست رفته مان را دوباره احیا می کند .

خدا کند موفق شود آقا عباس !

خدا کند غذا بخورد و دوباره درکنار خانواده پناه گیرد جعفر!

خدا کند پاینده بماند هنر !

خداکند دوباره مغرور شود ایرانی جماعت به مایه های فخری که دارد یا خواهد داشت !

 

 

**********

امروز سه شنبه چهارم خرداد

خوشبختانه پیش بینی های اغلب  دوستان و صاحبنظران و کارشناسان درست از آب درآمد و ژولیت بینوش نخل طلای بهترین بازیگر جشنواره کن را کسب کرد و این افتخار را به سبد افتخارات خودش و البته سینمای ایران افزود . حالا دیگر ژولیت هم جزوی از افتخارات سینمای ایران ماست .

ژولیت بینوش را برای بازی های جاندارش در تمام فیلم هایی که از او دیده ام بخصوص سه گانه کشیلوفسکی فراموش نمی کنم .

در فیلم آبی بود ،به گمانم ،که همسر یک موزیسین معروف بود و در سانحه رانندگی همسر و فرزندش را از دست می دهد و بعد از این سانحه تصمیم می گیرد در انزوایی خودخواسته زندگی کند و به تدریج متوجه زوایای پنهانی از زندگی همسر فقیدش می شود .

من عاشق اون لحظه های نشتسنش تو کافی شاپ بودم . یک قهوه و یک بستنی سفارش می داد و بعد اونارو میکس می کرد و می خورد.خوردن دوچیز با حالت های مختلف سرد و گرم ،دو چیز پارادوکس .و بعد از خوردنش می رفت شنا .

یک جور زندگی درانزوای خودخواسته با برنامه ای که خودت می توانی هر جوری می خواهی تنظیمش کنی!

بگذریم .....

ژولیت تبریک !موفق باشی !

 Félicitations Juliette! Bonne chance!