پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

مریل استریپ بازی در نقش بانوی هنرمند ایرانی را پذیرفت
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩  

مریل استریپ نقش بانوی هنرمند ایرانی را

بازی می کند

 متن کامل را به همراه عکس این بانوی هنرمند را بخوانید از :                      اینجا


 
روزمرگی /نگاهی به گروه موسیقی دنگ شو و فیلم چهل سالگی
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩  

روزمرگی

 

اول –صمد طالقانی و دنگ شو

ساعت پنج صبحه .طبق عادت تلوزیون تو هال با صدای بلند روشنه و من تو اتاق پشت کامپیوتر مشغول چک کردن ایمیل ها هستم .

گوینده یخ و بی مزه برنامه شباهنگ میگه می خواهیم گزارشی رو براتون پخش کنیم از گروه دنگ شو و با صمد طالقانی از اعضای این گروه صحبت کنیم .

صمد طالقانی برایم نام آشنایی است . خیلی سریع در بایگانی ذهنم به خاطرش می آورم .

سال 79 بود به گمانم که در یک دوره ای شرکت کردیم . خیلی از خُل و چِل های امروز ایران در اون دوره با ما هم دوره بودند و حالا اغلب در هفت گوشه دنیا پراکنده اند . دوره اسمی نداشت و مدرسش کسی بود به اسم فرزین که از آمریکا اومده بود . طرف از اون بچه مایه دارهای کلی بورژوا بود که تو دار دنیا یک خواهر ترشیده داشت و کلی پول و واقعا معلوم نبود تو اون سالهای اقامت در آمریکا چی خونده بود ولی هرچی بود پاک قاطی قاطی بود .

یک قیافه عجیب و غریبی داشت و با دیالوگی جالبی حرف می زد  که بعدها در خیلی جاها شیوع پیدا کرد و شد خط و ربط و زبانی جدید . خیلی ها را سال های بعد دیدم که به تقلید از فرزین سعی می کردند با شیوه و لحن او راحت و ساده سخن بگویند .

در این دوره ما حق نداشتیم یادداشت برداریم و چیزی بنویسیم .البته من بعد از کلاس نکاتی را که در ذهن داشتم می نوشتم و می دانم در جایی توی کتابخانه لای کاغذ پاره ها قابل بازیافت است .

فرزین در آخرین جلسه از ما یک تعهد گرفت . تعهد گرفت تمام انچه را آموخته ایم از یاد ببریم و فرض کنیم اصلا چنین دوره ای را نیامده ایم . آن روزها می گفتیم نیگاه کن طرف قاطی داره .یعنی چی نه جزوه ای داد نه گذاشت بنویسیم حالا هم میگه همه چیز رو فراموش کنید .یارو از آمریکا بلند شده اومده اینجا مارو اُسکل خودش کرده .

کسی که کنار دست من می نشست و اتفاقا در بحث ها هم خیلی مشارکت داشت همین صمد طالقانی بود . سیامک خُل و چل دیروز و نسبتا عاقل دیروز به من می گفت که گویا نوه مرحوم طالقانی کبیر(ره)است . صمد با خواهرش در این کلاس ها حاضر بود .

حالا بعد از ده سال صمد را از قاب تلوزیون صدای آمریکا می دیدم . هیچ فرقی نکرده و اصلا پیر نشده بود . معلوم است حسابی به اصولی که فرزین به ما یاد داده بود پایبند مانده .

از گروه دنگ شو قبلا چیزهایی شنیده بودم و می دانستم که پسر علیرضا شجاع نوری هم در این گروه است اما از صمد چیزی نشنیده بودم . در خلال گزارش تصاویری از کارهایشان را دیدم .نوعی موسیقی تلفیقی جالب توجه .

جالب اینکه گروه دنگ شو و صمد آقای ما تایلند و بانکوک را برای زندگی موسیقیایی خود برگزیده اند و آخرین کارشان در ایران ساخت آهنگ تازه ترین فیلم کمال تبریزی بود(فیلم دویدم و دویدم) .تجدید خاطره جالبی بود .

راستی از خل و چل های دیگر آن دوره بگویم . از محمد که چند سالی موقع سال تحویل با آن هیبت و به اتفاق همسرش در لحظه تحویل سال  آخرین دعا را می خواند . از رضا و داستان هایی که از نان شکلاتی می گفت  که دایی جان از سوئیس آورده و ما به او می خندیدیم و بعدها شد همین شیرینی پچپچ خودمان . از سیامک و ماجراهای جالبش . از شهریار و جو گیرشدن هایش . از مریم درویش و نگار....فامیلیش یادم رفت تو تمام دوره همون گوشه رو به ما وای می استاد و به عنوان دستیار فرزین فقط نگاهمان می کرد و ما نفهمیدیم که وظیفه او در دوره واقعا چیست . از مهسا نیکوپایان و برادرش و آن دو خواهر که اسمشان را به خاطر نمی اورم و الان آمریکا باید باشند .از امیر فرمنش که الان آمریکاست و خیلی های دیگر با ماجراهای جالب و شنیدنی . بی خبرم از فرزین . موجود جالبی بود . حالا وقتش است اعتراف کنم که ما خل و چل ها به نوعی بخشی از زندگیمان را مدیون همین فرزین هستیم . فامیلش را اصلا به خاطر نمی آورم .همینقدر که از آن دوره این همه چیز را به خاطر دارم به اندازه کافی از اصول فرزینی سرباز زده و خیانتکار هستم . لعنت به من و سلام به صمد !

 

دوم- چهل سالگی ،ناهید طباطبایی و علیرضا رئیسیان

فیلم چهل سالگی را دیدم . چی فکر می کردیم و چی شد . اولش که شنیدم علیرضا رئیسیان قصد ساختن این فیلم را بر اساس رمان ناهید طباطبایی دارد در دلم به او آفرین گفتم و تحسینش کردم که اینقدر باهوش است و چنین رمانی را برای کار انتخاب کرده اما در عمل دیدم که رئیسیان و نویسنده فیلمنامه گند زده اند به رمان و اصلا انگار متوجه موضوع و منظور نویسنده نبوده اند .

ماجرای اصلی رمان که ناهید طباطبایی نوشته درمورد دغدغه ها و پیچیدگی های ذهن یک زن در آستانه چهل سالگی است .سن چهل سالگی برای زنان یک سن مهم و مهیج است و دروازه ورود به یک اتفاق و پدیده مهم است . پدیده ای فیزیکی که برای زنان خیلی مهم و با اهمین است و به نظرشان با ظهور و بروز این پدیده از زنانگی فاصله می گیرند و به همین دلیل در آستانه چهل سالگی و تا چند سال بعد از آن زنان در یک جنگ و جدال درونی با خود سعی می کنند با یادآوری گذشته در درون به بررسی عملکرد و زندگی شخصی و بخصوص احوال احساسی خود و دستاوردهای عشقیشان بپردازند.

این کار گاه یک بررسی و مطالعه کوتاه و گذراست و گاه مثل گیرکردن سوزن گرامافون زن را از حال طبیعی خارج می کند و گرفتارش می کند .

یک بار به زنی که همکارم بود و در همین حدود سن داشت کتاب چهل سالگی را دادم تا بخواند . وقتی خواند گفت :منظورت چی بود تاز اینکه این کتاب رو به من دادی ؟

گفتم :خواستم زودتر خودت  رو تنظیم کنی . مثل قهرمان کتاب .

حالا رئیسیان این ماجرا را تبدیل کرده به یک داستان پلیسی با حاشیه پردازی های بی ربط و احمقانه . دستگاه کنترل مکالمات ،بازجوکردن شوهر ،رودررونشدن شوهر با رهبر ارکستر و وجود شخصیتی مثل استاد با بازی انتظامی همه تمهیدات نچسب و مخدوش بود که یقینا محصول مشترک رئیسیان و نویسنده فیلمنامه بوده .

یکی دیگر از اتفاقات بد فیلم کوچکتر کردن سن کودک است . در رمان فرزند خانواده تاجایی که یادم هست حدود 17سال دارد و اینجا با کودکی ده ساله و یخ و بی مزه و لوس مواجه هستیم که حرف های عجیب و غریب کاملا زنانه و گنده تر از دهانش می زند که در حالت عادی اگر کودکی جلوی من از این حرفها بزند بی تعارف توی دهنش می زنم!

یک گند دیگر اینکه در یکی از دیالوگ های فیلم لیلا حاتمی در نقش نگار تمدن صریحا می گوید مه سی و پنج ساله است ! من واقعا نمی فهمم این دیالوگ چرا و با چه قصدی نوشته شده در حالی که اسم فیلم و رمان و ماجرا همه درباره یک زن چهل ساله است ؟!!!

به اعتقاد من رمان چهل سالگی قابلیت ساخت یک فیلم رئال اجتماعی درطبقه متوسط را داشت . اگر کسی مثل اصغر فرهادی چنین کاری را دست می گرفت مطمئنا یک کار خارق العاده را شاهد بودیم اما رئیسیان کار را واقعا خراب کرده . درمورد بازی ها هم باید بگویم که همه بازی ها بدون استثنا ضعیف بود . از بازی لیلا حاتمی بگیر تا فروتن و انتظامی . از همه ضعیف تر و بدتر بازی کیان به عنوان رهبر ارکستر بود که خیلی مصنوعی و بسیار بد از کار درآمده بود .

یک نکته جالب و البته نتیجه بررسی فضولانه من :

فیلم به شیوه رج زنی تولید شده ،خوب این چیز عجیبی نیست اما نکته عجیب و جالب و البته طبیعی تغییر فیس و قیافه لیلا حاتمی در طول این فیلم است . دربخش هایی از اواسط تا اواخر فیلم لیلا حاتمی به نحو ملموسی از نظر صورت پف می کند و باز در آخر فیلم دوباره همان لیلا حاتمی همیشگی می شود . به نظر می رسد این تغییر فیزیکی باید ناشی از یک تغییر ساختاری در وجود یک زن باشد . مثلا من احتمال می دهم در این بخش ها لیلا حاتمی کودک دومش را باردار بوده و همین اتفاق فیزیکی می توانست به عنوان یک موهبت برای کارگردان عمل کند اگر به اصل قصد نویسنده رمان پی برده بود . این چهره پف کرده و آن چهره همیشگی لیلا حاتمی در این کار واجد معانی زیادی بود و خیلی به کار می آمد .

راستی کی گفته بود که لیلا حاتمی ،نیکول کیدمن سینمای ایران است ؟ هرکه گفته باید دهنش را گُل گرفت نه گِل !

نازنین بانویی است یگانه لیلای روزگار ما !


 
تک گویی به گمان دیالوگ / مگه نه ؟!
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩  

مگه نه ؟!

 

همین چند وقت پیش بالاخره سریالی را که خیلی از آن تعریف می کردی ،دیدم . قسمت های آخر و لابد تاثیر گذارش بود . تو هم بودی دذر این صحنه های تاثیر گذار.البته با آن گریم مسخره و احمقانه که نمی دانم طراحش که بود و قرار بود تو را مثلا سی سال پیرتر نشان دهد و نداده بود ،همان بودی که بودی با کمی خط و مداد و چیزهای دیگر...راستی گریم یعنی این ؟!!!!

پریشب بازی همیشگی چرخاندن کانالها بود دوباره تو را بر صفحه تلوزیون دیدم . این بار تله فیلم بود . خوبه !فعال تر شده ای !

 چرخیدم و رد شدم تا نیمه های شب دوباره همان فیلم را از شبکه دیگری نشان داد وبا خود گفتم لابد حکمتی است .باید بنشینم و شیوه بازیت را خوب ببینم.  اینبار نشستم و این فیلم بی مزه و لوس را نگاه کردم .

چرا باید همچین فیلمی رو بازی کنی ؟

یادم نبود . یه بار قبل از اینکه این سئوال رو بپرسم به من گفته بودی :"خوب من شغلم اینه ..درآمد من از همین راهه . "

اون موقع هنوز قیافت برام نا آشنا بود . راستش قبل از اینکه بانو معرفیت کنه هنوز تو هیچ پرده و قابی ندیده بودمت اما حالا این چند وقته مدام می بینمت.

راستی گفته بودی از سریال های روتین زیاد خوشت نمیاد و شنیدم که اخیرا مشغول بازی در روتینی برای ماه رمضان هستی . کارگردانش را دوست دارم و امیدوارم کارخوبی شود .به هر حال کارگردان نیز اعتقادی مثل تو دارد :

این شغل ماست !

بگذریم ...خودت چطوری ؟ تمام کارها روی زمین ماند ...بخشی به خاطر باران و بخشی به خاطر آفیش های بی وقت و بدون برنامه و طولانی شدن ضبط ها ...بماند ... حساب من با تو جمعا یک پاراگراف بود که ماند ...این طلب (اگر اسمش را بگذاریم طلب) هم فدای هنر....فدای یک تار موی مادربزرگ نازنینت !

و اگر کارت تبریک قرار بود برایت بفرستم می نوشتم :

به امید روزی که تو نقش را انتخاب کنی و نه نقش تو را ....شاید به زودی دیدمت ...البته اگر تهران بودی و به آمریکای شمالی نپریدی .... کمکم داره باورم میشه این تهرون خیلی کوچیکه ....نمی دونم شهردوم زندگیت تو اون سر دنیا هم به کوچیکی تهرون ماست یا نه ؟من که نرفتم تا حالا .....اما به هر حال این تهروم ما توش بلا روزگالریه ولی می گذره به هر حال  ...مگه نه ؟!...

تو تهرون ما یه روزگار خاصیه ....روزگاری که بی خودی و الکی سفتیم و سختیم و به هیچ عنوان از این اصول سیمانی کوتاه نمی آییم . مگه نه ؟!


کلمات کلیدی:
 
دو حکایت گلشیفته دار
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩  

دو حکایت گلشیفته دار

 گلشیفته فراهانی و امین مهدوی

حکایت اول - شما همسر گلشیفته نیستید ؟

زمان دو سال پیش .

ریشی انبوه دارم و موه هایی بلند . پیراهنی مشکی و شلواری جین پوشیده ام . بی خیال همه چیز و همه کس در یک خلا کامل در فکری عمیق فرورفته ام . به چی فکر می کردم دقیقا یادم نمیاد .هرچه بود فکر عمیقی نبود چون تا لحظه اکنون نتوانسته ام در این دنیای وانفسا تغییری ایجاد کنم . توی لابی یک سالن نشسته ام و منتظر شروع برنامه ای هستم .

ببخشید آقا ؟ببخشید ؟

این صدا مرا از میلیون ها سال نوری که در خیالم پیموده ام می کَند و متوجه نزدیک ترین جاندار اطرافم می کند . سرم را بلند می کنم .

بله !با من بودید ؟

شما همسر خانوم گلشیفته فراهانی نیستید ؟

یک آن میخکوب می شوم .

بله ؟!!!

(بله گفتنم از آن بله های حمیدهامون به پیرمرد آشغالی است از بالای بالکن وقتی که برایش شعر حکیمانه ای می خواند و او را در تردید می گذارد که با چه کسی طرف است:ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن... )

یک دختر و پسر جوان با دسته گلی که لابد برای برنامه تدارک دیده اند بالای سرم ایستاده اند . دخترک دفترچه یادداشت قرمز رنگ و خودکاری سبز به دست دارد .

گفتیم شما همسر گلشیفته فراهانی نیستید .؟

این بار پسر بود که حرف می زد . از زمختی صدایش فهمیدم چون هنوز هم منگ بودم .

من !!! نه!  نخیر خانوم .

آقا تو رو خدا اذیت نکنین . من عکستون رو تو اینترنت دیدم کنار خانوم فراهانی .

نه خانم چه اذیتی . گلشیفته همسری داره از من نازنین تر و حتما انسان تر . اشتباهی گرفتید . من اصلا تو عمرم خانوم فراهانی رو ندیدم .در واقع تا به حال این افتخار رو نداشتم.

دارید مارو اذیت می کنید . همتون اولش آدم رو سرکار می ذارید .خوب شاید لذت می برید .نه آقا مطمئنم . کاری نداریم فقط یه زحمتی داشتیم .

گفتم که اشتباه گرفتید .

فقط می خواستیم ازتون یه امضا بگیریم . نامزد من امضا هنرمندا رو جمع می کنه . دوست داره امضا شما رو هم داشته باشه . قول می دیم به کسی راپورت بودن شما رو تو این برنامه ندیم .

ولی به خدا من همسر خانوم فراهانی نیستم . همسر ایشون امین مهدوی هستن . نمی دونم واقعا چه شباهتی بین من و ایشون پیدا کردید؟

حالا یه امضا بدید دیگه آقای مهدوی ؟

نگاهی به این زوج دیوانه می اندازم . اسم مهدوی را هم انگار برای اولین بار است که می شنوند .

منو دست انداختین ؟

(هردوتا حسابی عصبانی شده اند . نمی فهمم چرا و به چه دلیل .)

نه شما هستین که ما رو دست انداختین .می دونم عادتونه واسه کلاس گذاشتن . خوبه حالا خودتون هنرمند نیستین واقعا حیفه گلشیفته با این شوهر کردنش . براش متاسف شدم . عیب نداره نخواستیم .ولی به همه میگیم!

چی میگید به همه خانوم ؟

میگیم که گلشیفته چه شوهر از خودراضی و مغروری داره .

بده من خانوم دفترچه ات رو .

خیلی ممنون آقای مهدوی !!!!!

 

*******

مردانه ترین اعترافات آدم : امین جان ببخش ! اگه امضا نمی کردم  معلوم نبود این دیوونه ها چی میگفتن راجع به تو . خدا تو و گلشیفته رو واسه هم نگه داره . به امید دیدار !

 

 

حکایت دوم -جدیدترین فیلم گلشیفته

«آقا آخرین فیلم گلشیفته رو دارم . واسه جشنواره کن امسال کاندید شده بدم خدمتتون . »

«ولی خانوم فراهانی امسال فیلمی تو جشنواره نداشتند . »

این جمله را با تعجب به جوان دستفرش پشت چراغ قرمز چهارراه می گویم .

«ایناهاش ببینید . »

این را او با قیافه ای حق به جانب می گوید و دی وی دی را به دستم می دهد. نام فیلم دو فرشته است و روی آن نوشته نامزد بهترین فیلم جشنواره کن و آخرین فیلم گلشیفته فراهانی به کارگردانی محمد حقیقت  . ولی من مطمئنم گلشیفته چنین فیلمی را در یکی دوسال اخیر بازی نکرده . با این حال این فیلم را ندیده ام و دیدنش ضرری ندارد . اسکناس هزارتومانی سبز علامت تسلیم من است و بعد چراغ سبز علامت تسلیم در برابر چرخ روزگار و حرکت .

فیلم را می بینم . حدسم درست بود . فیلم برای سال 81است و از فیلم هایی است که لابد تا به حال روی پرده نیامده و احتمالا محصولی است از خانه فیلم مخملباف .

فیلم در ستایش اصالت موسیقی است و نفی جمود و تحجر .داستان یک خطی احتمالی ،بسیار ضعیف است و تنها نکته مثبت حضور استاد حسن ناهید و گلشیفته در فیلم است . مهران رجبی نیز بازی بسیار ضعیف و غیر قابل تحملی دارد . روی هم رفته برای کسانی که دلشان برای گلشیفته روی پرده تنگ شده است دیدنش خالی از لطف نیست هرچند که در دو سه سکانس کوچک بیشتر بازی ندارد . اما همین دو سه سکانس هم حال آدم را لااقل برای دو سه ساعتی خوب می کند یا بهتر می کند !

 


 
دردانه حاج محمود
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩  

دردانه حاج محمود

نازنین دردانه حاج محمود  

بخشی از آذربایجان را کوی به کوی گز می کنم و حکایت این بخش و مردمانش را کوتاه و باریک می نویسم . حالا رسیده ام به برزن حاج محمود .

از حاج محمود اقبالی که می خواهم بنویسم نمی توانم یاد دُردانه نازنینش نیفتم و از او ننویسم. لابد خیلی دلش می خواست پا به پای من به این سفر می آمد و من می شدم راهنمایش در این سفر به موطنی که حالا درگذر زمان تغییر بسیار کرده و با آنچه در سی و چند سال پیش دیده خیلی فرق کرده است.

این اواخر نمی دانم چطوری ایمیل خصوصی مرا بدست آورده بود یا شاید هم کاملا اتفاقی بوده ،نمی دانم! من شاید دوست دارم جوری باشد که فکر می کنم . آخرین ایمیلش دعوتم می کرد به دیدار در استانبول و من نتوانستم در روزهایی که حال همه خوش بود به دیدار کسی  روم که تا کنون ندیده ام اما از او بسیار شنیده ام .

می خواهم از حاج محمود بنویسم اما زندگیش بیشتر از دو سه خط نمی شود خودش بود واملاک پر شمارش در آذربایجان و گاراژ بزرگش در تهران و کسب و کار و مرگ عادی اش .حالا چه مانده از ان همه املاک و مال و خانمان که همه فروخته شده و به دلار تبدیل شده ولابد پسران ِاصغر زاده لابد در کالیفرنیای شمالی ِینگه دنیا با آن پول ها کسب و کاری پُر رونق راه انداخته اند و از دور هوای دایی نازنینشان را دارند و احترامش هنوز به جاست و برقرار و آنچه به پسرش رسید نیز همه دود شد برای مبارزه با دود و کثافت .گشتم  جز خطی کوتاه در هیچ کجای دنیا نامی از حاج محمود باقی نمانده بود اما از پسرش چرا . و اینجاست که آدمی می گیرد مال نام نیک بر جای نمی گذارد اما هنر ناب چرا !میلیون ها صفحه اینترنتی درباره دردانه حاج محمود نوشته شده که این یک صفحه من دربرابرش هیچ است . من به این دردانه که می رسم می توانم صفحه های زیادی را پرکنم . مانده ام در این کوتاه نویسی با نازنین پسر ِحاج محمود اقبالی چه کنم ؟

چگونه از دردها و رنج های کودکی و نوجوانی و جوانیش ننویسم . چگونه حکایت دلشکستگی هایش را بشنوم و در نوشتن فراموش کنم . مانده ام چه کنم ؟

تو این چند روز نمی نویسم . تو بگو تا بشنوم . می خواهم تو راوی باشی و من کاتب :

    دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

             اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

                  دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

                   تنها مدارا می کنیم ،دنیا عجب جایی شده

                   هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

                              آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

                                     در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

                                              هر روز این تهایی رو فردا تصور می کنم

                                         هم سنگ این روزای من ،تنها شبم تاریک نیست

                                                اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست


 
داستان کوتاه /لیوان
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  

 لیوان

این لیوان ها را خیلی دوست داشت . از این لیوان ها بیرون گیر نمیارید . چه جوری ما گیر آوردیم ؟می دونید راستش لیوان خالی که نبود . توش عسل بود .تو سوپرمارکت که دید خوشش اومد . خوب منم واسش گرفتم . چند بار دیگه هم این کارو کردم تا بالاخره گفت دستم جور شد .

یه وقت فکر نکنید نمی خوام تو این لیوان ها به شما چایی بدم . چرا اتفاقا دلم می خواد . این لیوانا بهترین لیوان های این خونه است اما خوب دستمون دیگه جور نیست . همه اش شکست . حالا همین یک دونه مونده . منم می ترسم یه وقت این یکی یه وقت طوریش بشه . گذاشتمش تو دکور فقط بهش نگاه می کنم .

هان!عسلش ؟!راستش عسل ِِ توی لیوان ها خوب نبود . همشون رو ریختیم تو یک ظرف شیشه ای بزرگ . چند وقت بعد که رفتیم سراغش شکرک بسته بود.نمی دونم شاید هنوز تو کمد باشه . اون کمد بالایی رو می گم .نه ! اون یکی ....اره فکر کنم هموم .

......

 نه آقا ما به خاطر عسلش نخریدیم که . نه اون عسل خور بود ،نه من .گفتم بهتون که این لیوان ها دلش رو برده بود .

نه لطفا اصرار نکنید . خواهش می کنم تو همین فنجون ها چایی تون رو میل بفرمایید . نه لطفا به اون لیوان دست نزنید . خواهش می کنم! هیچ اثر انگشتی روش نمی تونید پیدا کنید . من هر شب تمیزش می کنم . همین پیش پای شما با دستمال تمیزش کردم . مطمئنم روش هیچ چیزی پیدا نمی کنید !

تو رو خدا همین یک لیوان واسم مونده !آقا لطفا مواظب باش . نشکنه یه وقت !


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی
 
دید و بازدیدها /ایرج +پرویز شفیع زاده
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩  

دید و بازدیدها

 

ایرج

چند روز پیش با پدر جان می رفتیم منزل . از قضا همسایه پیر عصا به دست ،در حال قدم زدن در حیاط  منزل مجاور بودند . به پدر جان گفتم می شناسی این پیرمرد را ؟

فرمودند :خیر

گفتم :آقای ایرج هستند . خواننده محبوبتان .

نگاهی به پیرمرد انداختند و با تعجب فرمودند :ایرج که این شکلی نیست!

گفتم :مگر شما ایشان را دیده اید ؟

گفت :نه ولی تو جوونی خیلی دلم می خواست ببینمش . صداش رو خیلی دوست دارم .

گفتم :دلیل اینکه شما تصویر ایرج رو تا به حال ندیدی اینه که صداش رو تو فیلم ها رو قیافه هنرپیشه ها دیدی بعدشم ایشون بیشتر تو رادیو کار می کردند.

باید می رفتم داخل منزل تا چیزی بردارم . پدر را با ایرج تنها گذاشتم . دقایقی بعد وقتی برگشتم دیدم پدر و جناب ایرج خوان مصافحه و دیالوگشان را با رضایت خاطر تمام کرده اند و از همدیگر خداحافظی می کنند .

داخل ماشین از پدر پرسیدم :چی می گفتید با ایرج ؟

گفت :اول ازش پرسیدم شما ایرج هستید ؟

گفتم :واقعا که !حاجی دیگه مارو قبول نداری ؟

گفت :کاره دیگه ..گفتم یهو خواسته باشی باهام شوخی کنی .

گفتم :خوب اون چی گفت؟

گفت :فکر می کنم هنوز ایرج باشم ...

سکوت و لبخند پدر ..بعد از چند دهه از جوانی یک فن(هوادار) توانسته هنرمند محبوبش را از نزدیک ببیند و با او صحبت کند . لذت زاید الوصفی را در چشمانش می دیدم . خیلی فکر کردم که راستی راستی دلیلش چیه ؟پس چرا من با دیدن خیلی از هنرمندان مورد علاقه ام و بعد از چند جلسه همصحبتی و احیانا هم کاسه شدن با اونها و دیدار رفتارشان در محیط خصوصی حس بدی بهم دست میده و در بسیاری موارد دیدار بعدیمان  به قیامت می ماند .

به نظرم رسید شاید این به خاطر این باشه که هنرمندهای عصر پدر هنرمند تر و بامرام تر بودند و هنردوستان آن روزگار نیز شاید خوش سلیقه تر ،چرا که بی جهت کسی را دوست نداشتندو لابد این دوست داشتن بر شانه های آن کسی که دوست داشته می شد آنقدر سنگینی می کرد که نتواند و نخواهد دست به هر کاری خارج از ادب و نزاکت و معرفت بزند .

صدای احسان رو توی ماشین داشتم واسه یادآوری برای پدرجان گذاشتم :

من یه پرنده ام ، آرزو دارم ، تو با من باشی

من یه خونه ی تنگ و تاریک ، کاشکی تو بیای ، چراغم باشی

هر جا که باشم ، هر کی که باشم، تو باید باشی، تا زنده باشم

می میرم اگه از تو جدا شم ، می میرم اگه با تو نباشم

اگه تاریکم ، اگه روشنم ، اگه پاییزم ، اگه بهارم

تو رو دوست دارم ، تو رو دوست دارم،تو رو دوست دارم

با تعجب به من نگاه می کنه و میگه :این آهنگ ایرجه ولی این صدای ایرج نیست .

می خندم و میگم :روزگار عوض شده پدر جان ...روزگار خیلی تار شده عزیز جان!

 

پرویز شفیع زاده

پرویز خان شفیع زاده رو شاید خیلی سخت بشناسید . اسمش زیاد شناخته شده نیست ولی قیافه اش رو حتما تو خیلی از فیلم ها دیده اید . بازیگر پیری که در اغلب نقش ها خوشتیپ و با کت شلوار اتو کشیده و شیک و پیک نقش آدم های پولدار و یا خارجی رو بازی می کنه . خیلی فیلم کار کرده .الان نقدا مریم و میتیل کار ارزشمند آقا فتحعل رو یادم میاد(خودش دوست داری دیگه وگرنه ما اون اویسی رو دوست داریم !)

هنوز یادتون نیومده ؟خوب یه آدرس دیگه می دم ..پرویز شفیع زاده در کلیپ یکی از زیباترین آهنگ های بهنام صفوی بازی کرده ..نقش پیرمردی که با خاطرات همسر تازه درگذشتش زندگی می کرد :

یه روز اومدی مثل موج دریا

بوی پیرهنت مثل خواب و رویا

سایه های ما روی شنای ساحل

پا به پام بی صدا غق تمنا

یه روز اومدی تو سکوت سردم

سربه راه شد این دل دوره گردم

حالا چی شده که می خوای جدا شی

چی شده تو بگو به من چه کردم

حالا باز من و نسیم و موج دریا

می مونیم بدون تو غریب و تنها

به خدا بی تو یه صدف شکسته ام به خدا

خوب حتما یادتون اومد .اون کلیپ رو حمید خان شفیع زاده احتمالا پسر جناب پرویز خان ساخته بود . حمید شفیع زاده رو که حتما همتون می شناسید دیگه؟کلیپ ساز سریالی بسیاری از خواننده ها در شبکه های ماهواره ای مثل ایران موزیک –مهاجر و...که تا قبل از مهاجرت همیشه پرکار بود و بعد از اون سوتی ضایع خیلی اذیت شد. قضیه سوتی چی بود ؟بگم !   ...بگم ! ...

آنطور که شنیده ام آقا برای شهرام صولتی تو دبی کلیپ می سازه و نقش خانوم مقابل شهرام خان صولتی رو اگر گفتید کی رو می زاره ؟ بگم !...بگم !...

عصبانی نشید .باشه می گم .بله ایشون همسرشون رو جلوی شهرام خان در کلیپ

بازی می دهند :

تق تق تتق تتق !

درباز می شود ...

آقا شهرام چهل گیس :

سلام عزیزم سلام عزیزم سلام ...دوست دارم عاشقتم یک کلام ....

و وقتی که به فرودگاه تهران می رسند ...بماند . ولی از حق نگذریم  همیشه دلم می خواست حمید خان رو می دیدم و می گفتم آخه آدم حسابی چقدر هنر برای هنر ،آدم واسه خاطر شهرام صولتی حاظر میشه چنین کاری بکنه ؟واقعا این آدم با این آهنگ زپرتی ارزشش رو داره ؟

 خوب بریم سراغ اصل مطلب . پریشب یه فیلمی می دیدم که این پرویز خان هم توش بازی می کرد . با خودم فکر کردم تو این همه سال گشت و گذار سینمایی هیچوقت این آدم رو ندیدم . از خودم پرسیدم به نظرت تو عالم واقعیت هم اینقدر خوش تیپ و خوش لباس هست ؟

همین دیشب که برای دیدن دوستان به انتهای یک کنسرت رسیدم و از در vip وارد اتاق استراحت خوانندگان گروه ...می شدم ناگهان در سرسرای در همین پرویز خان رو دیدم .چطوری ؟تر و تمیز و مرتب با کت شلوار بیست و کراوات همون لحظه باخودم گفتم کاش دیدار نازنین دیگری را می خواستم از خدا .کاش یک فیلم از آلپاچینو می دیدم !! انگاری در شب اندیشه مستجاب الدعوه به دیدار هر آن کس بودم که در نظرم آمده بود و چرا این کس باید پرویز خان باشد در حیرتم ...بماند ...

چی داشتیم می گفتیم ؟!!

- بنویس !


 
گفتن نیمی از حقیقت
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩  

توضیح – این یادداشت برای نشریه «زمان تحول» نوشته شده بود.

 

گفتن نیمی از حقیقت

 

برنامه هفت با اجرای «فریدون جیرانی» در چند قسمت اخیر سر و صدا و حاشیه های زیادی را در بین اهالی سینما و البته مطبوعات بوجود آورده است .بعد از پخش چند قسمت اول این برنامه، بسیاری از صاحبنظران این دوصنف به اظهار نظر درباره این برنامه و چگونگی اجرای آن پرداخته اند .

این یادداشت قرارنیست به بررسی و موشکافی این برنامه بپردازد و فقط تلاش دارد با این مقدمه نگاهی گذرا به دوقسمت از برنامه هفت داشته باشد که به موضوع «فیلمفارسی» و تولد دوباره و دیگرگونه آن در چند سال اخیر پرداخته بود.

بقیه یادداشت را از ادامه مطلب بخوانید .

 

 


 
پرتقال خونی،حامد بهداد و باقی قضایا
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩  

پرتقال خونی، حامد بهداد و باقی قضایا

شب از نیمه گذشته است و بامداد روز پنجشنبه است . توی ماشین به این فکر می کنم که با بی خوابی امشب چه کنم . از فرط گرمازدگی دیروز ،بی حال سه ساعتی بی هوش افتاده بودم و حتما امشب خوابم نمی آمد .

دلم می خواست یک چیزی بنویسم برای وبلاگ و البته متفاوت از چند پست اخیر . بالاخره باید قانون پراکنده نگاری تو اینجا رعایت بشه دیگه .

تو همین فکرا بودم نزدیک خونه رسیدم .تقریبا صد و پنجاه متری با خونه فاصله داشتم که یهو یک اتوبوس تدارکات سینما نظرم رو جلب کرد . گروهی مشغول فیلمبرداری بودند و منم که بی خواب .

با خودم گفتم سوژه جور شد . همین رو می نویسم واسه این پست .

ماشینم رو پارک کرده و رفتم ببینم چه خبره .از تدارکاتچی می پرسم اسم پروژه چیه .میگه :پرتقال خونی

میگم : کار  ِِسیروس الوند !

میگه :آره .خود آقای الوند اونجا نشسته .

بهش می گم :مگه قرار بود نشینه اونجا.

پشت دوربین که می رسم یه نگاهی پشت سرم می اندازم . حامد بهداد با چند نفر از دوستاش وایستاده .

با خودم می گم سوژه جور شد . خیلی دلم می خواست بازی بهداد رو از نزدیک ببینم .

می دونید بازی بهداد همیشه یه جوریه . به نظر فراتر از نقشی که بهش سپرده شده بازی می کنه و این فراتر از نقش رفتن به نوعی بازی دیگر بازیگران را تحت تاثیر قرار می ده و در نهایت به بازی خودش هم صدمه می زنه . اینو تو چند تا از کارای بهداد کاملا میشه حس کرد . به نظرم بازی بهداد تو هفت دقیقه تا پاییز کنترل شده ترین بازی او بود .تا حد امکان حرکات اضافیش کنترل شده و خیلی کم می بینیم که از نقش فراتر بره و به همین جهت فرصت به عرض اندام دیگر بازیگران هم می رسد . حالا نمی دانم این به خاطر کنترل علیرضا امینی بوده یا سایه سنگین هدیه تهرانی .

بگذریم . تو این سکانس بارون داشتند و با یک تانکر آب ،باران مسخره و احمقانه ای تدارک دیده بودند(لابد بضاعت سینمای ایران همین است دیگر!)

قضیه فیلم رو بهتون بگم اول . البته ماجرا رو نمی خوام زیاد لو بدم ولی چون خلاصه داستان رو تو مجله فیلم تیرماه منتشر کردن به طور مختصر توضیح می دم که یه جورایی قضیه مثلث عشقیه .

مهندس والا(فریبرز عرب نیا)که پولدار هم هست در آستانه جدایی از همسرش با دختر جوانی به نان ترمه(نیوشا ضیغمی) آشنا میشه و در نهایت موضوع عاشقیت به وسط کشیده میشه . حالا این وسط یهویی سر و کله یه جوان عاشق پیشه عکاس پیدا میشه تو ماجرا و حدس می زنید کی باشه ؟خوب معلومه دیگه حامد بهداد ...

تمرکز کردم رو حامد بهداد ببینم چه می کنه . بازیگر نقش مقابلش تو این سکانس نیوشا ضیغمی است.

بین خودمون باشه یه جورایی هم این اولین فیلم نیوشا است که به عنوان سرمایه گذار توش مشارکت داره .

بهداد یه خورده با صدا بردارکار(حسن زاهدی) بحث می کنه و بعد بهش میگه :عمو حسن خیالت راحت عین جنس رو در میارم!

بعد الوند بازیگرا رو جمع می کنه . همه ساکت میشن و بارون مصنوعی شروع می کنه به باریدن .

نیوشا یه 207خوشگل کاربنی به عنوان کادوی تولدش از مهندس والا(عرب نیا )گرفته . ماشین جلوی یک رستوران پارکه . بهداد تو بارون کنار ماشین وایستاده . نیوشا از رستوران میاد بیرون . صدا سرصحنه نیست بعد قراره ضبط بشه . البته ظاهرا یک HFبه نیوشا وصله .

بهداد میره تو حس .اول یه آب پاش می خواد تا خودش رو قبل از رفتن زیر بارون خیس کنه . بعد بارون به دلایل فنی قطع میشه . بلافاصله از منشی صحنه یک آینه می خواد . بعد خودش رو تو آینه می بینه . لابد با خودش داره حال می کنه .

بارون برقرار میشه . دوباره نیوشا از رستوران بیرون میاد .

یه چیزی می گه خوب متوجه دیالوگش نمیشم.به حامد بهداد با این مضمون :

همه چی تموم شده .از خواب بیدار شو!

حامد فقط گوش می کنه و بعد با اون حس و حال اغلب فیلماش خیره به صورت نیوشا می گه :

زیر این بارون مگه می شه خوابید . بیدارم . فکرام رو کردم . می خوام باهات ازدواج کنم . من نه پول دارم نه موقعیت اونو .زورم به خودم  می رسه ،به خواسته هام می رسه . آره یا نه ؟!!

 الوند از این پلان خوشش نمیاد و می گه دوباره می گیریم .نیوشا خیس از بارون مصنوعی با کمی شیطنت و ناراحتی میگه :وای مامان جون !

برای بهداد و نیوشا حوله میارن تا خودشون رو خشک کنند . صحنه دوباره تکرار میشه و این بار نظر اولوند جلب میشه .

حالا بهداد راضی نیست .

رو می کنه به الوند و میگه :میشه یک بار دیگه بگیریم ؟ راه نداره دوباره بگیریم ؟

الوند قبول می کنه دوباره بگیره .کلاری دوربین رو باز می کنه و دوباره نکاتیوها رو توش جایگذاری می کنه . تهیه کننده کمی اخم می کنه ولی به هر حال صحنه دوباره تکرار میشه . بهداد دیالوگ هاش رو یادش رفته . رو به منشی میگه :

سحر اول دیالوگم چی بود ؟

منشی می گه :زیر بارون مگه ...

صحنه تکرار میشه و به نظر من اصلا خوب از کار درنمیاد ولی بهداد معتقده خوب شده .

به نظرم بهداد تو کار دوباره غیر قابل کنترل شده و یه جورایی سایه اش تو کار سنگینی می کنه . الوند فکر می کنم نتونسته باشه خوب کنترلش کنه و همین فکر کنم در نهایت به کار ضربه بزنه و نتیجه اش بشه یه چیزی مثل حس پنهان . البته با یک سکانس نمیشه خوب قضاوت کرد باید در نهای تکل کار رو دید ولی من حس کردم که  بهداد یه جوری رو کار سواره .

یه چیز جالب برام این بود که بهداد وقتی می ر رفت تو حس تا چندین ثانیه بعد از کات گفتن الوند و خاموش شدن چراغ ها تو همون حالت و حس می موند .

و چیز جالب دیگه اینکه وقتی صدا رو دوباره بعد از صحنه ضبط می کردند جلوی میگروفون همون حالتها و میمیک جلوی دوربین رو تکرار می کرد .

بگذریم از این چیزها ...بازی بهداد رو هم از نزدیک دیدیم ! بالاخره تعارف نداریم که تو این سینما فعلا بهداد یک پدیده است و دیدن بازیش لازم و جالبه ولی به نظر من این پدیده باید کنترل بشه . هرکی نتونه کنترلش کنه هم به کارش لطمه می زنه و هم به خود بهداد .

امیدوارم نتیجه کار خوب باشه . الوند چند سالی هست که فیلمی تو سینما نساخته . یک سریال تلوزیونی و چند تله فیلم معمولی نتیجه کار های الوند تو چند سال اخیر بوده و آخرین فیلمش رو هم که لابد یادتونه :"زن دوم"

یادش بخیر تو اون هیاهوی وحشتناک جشنواره تو سال 87برای فیلم درباره الی تو سینما فرهنگ در آخرین سانس وقتی فیلم به جشنواره رسید فیلم را با سیروس الوند که با دستی شکسته و آویزان به گردن اومده بود برای تماشای فیلم و سحر جعفری جوزانی دیدیم و این شب اتفاقی شد برای دوباره دیدن الوند که به هر حال وزنه و اسم و رسمی است در این سینمای روز به روز داغان تر .

تدارکاتچی گروه آخر کار نسکافه ای داد و خوردیم و آمدیم برای نوشتن  آنچه خواندیدو تمام...

 


 
دو فیلم با یک بلیط /نگاهی به رمان مونالیزای منتشر نوشته شاهرخ گیوا
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩  

نگاهی به مونالیزای منتشر

دوفیلم با یک بلیط

طرح جلد مونالیزای منتشر 

پنج بار خواستم مونالیزای منتشر با بخوانم و تا دو صفحه اول پیش رفتم و کتاب را کنار گذاشتم . به نظرم کتاب سخت خوانی بود و می بایست سر فرصت و در آرامش کامل می خواندمش .یک شب بالاخره تصمیم گرفتم از این دوصفحه بگذرم و ببینم این کتاب چی می خواد بگه .

فصل اول را یک ضرب خواندم . بعد هم به فصل های دوم و سوم که رسیدم  حس کردم علی حاتمی با اون شلوار جین رنگ و رو رفته روی تخته سنگ جلوی در لوکیشن خانه تختی نشسته و دارد دیالوگ های پدر تختی را می نویسد تا چند دقیقه دیگر ضبط را شروع کند . حس کردم علی حاتمی آمده . اما نه این علی حاتمی نبود .

لطفا بقیه یادداشت مفصل و خواندنی من(تعریف از خود!!!)درباره رمان مونالیزای منتشر را از ادامه مطلب بخوانید .


 
داستان /شور و شیرین،آرزوها
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩  

شاید فصل آخر

شیرین و شور ، آرزوها

 

تو شیخ بهایی سوارش کردم. می خواستیم بریم خونه یکی از دوستان قدیمی تو شهرزیبا. زنگ در خونه رو که زدم گفت :«بیا تو الان حاضر می شم. »

از پشت آیفون بهش گفتم:«نه همینجا خوبه منتظرت می مونم.»

زیاد معطلم نذاشت . سریع حاضر شد و اومد . در رو که قفل کرد ، سوار شدیم و راه افتادیم. از شیخ بهایی انداختیم تو ملاصدرا که بیفتیم تو چمران جنوب و بعدش هم حکیم غرب و بعدشم مستقیم بکوبیم تا شهرزیبا .

آخر ملاصدرا که رسیدم گفت: «از یه جایی برو که یه قنادی داشته باشه . می خوام یه جعبه شیرینی بخرم. دوست ندارم دست خالی برم خونه شون.»

بهش گفتم: «باشه. ولی طرف خونه اونا قنادی خوب نیست یا حداقل من بلد نیستم بهتره مسیر رو عوض کنیم. یه قنادی خوب سراغ دارم.»

راهنمای راست رو زدم و انداختم تو چمران شمال و تا خروجی نیایش شرق روندم. تا سر نیایش سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت.

ضبط رو روشن کرده بودم و صدای آرام و ملایم موسیقی متن "شیندلر لیست " اونو برده بود تویه حال و هوای دیگه ، سر نیایش از حال و هوایی که توش بود بیرون اومد پرسید :« داریم کجا می ریم؟ »

گفتم: «داریم می ریم سعادت آباد اونجا یه قنادی خوب می شناسم.»

حالا انداخته ام توی نیایش شرق. نگاهی به دو طرف اتوبان می اندازد. سرش روخم می کنه تا بتونه از پنجره دو طرف رو ببینه و بعد با تعجب می گه: «چه آباد شده این طرف ها. خیلی وقته این ورها نیومده بودم.»

خروجی میدان کاج رو که از دور می بینم ،راهنمای راست رو می زنم و آرام و آهسته می پیچم. به میدان که نزدیک می شدیم نوبت به آهنگ کوهن رسیده . با صدای هم خوانان کوهن تو آهنگ Dance me to the end of love هم آواز شده بود: لا لا لا لا .....لا لا لا لا

یهو صدای ضبط را کم کرد و گفت :« این میدون کاجه؟! »

« آره. »

« وای خدای من می دونی چند ساله این میدون رو ندیدم؟ »

بعد کمی آروم تر جوری که شور و اشتیاقش رو پنهون کنه گفت :«می دونی اولین بار که می خواستم رانندگی یاد بگیرم یواشکی ماشین بابا رو بر می داشتم و با دوستم می اومدم این طرف ها واسه تمرین. اون موقع ها اینجا خیلی خلوت بود . حالا هم آباد شده و هم شلوغ.»

دوباره سکوت کرد و با آهنگ هم آواز شد. هیچی نمی گفتم .دوست داشتم تو حال خودش باشه و اگر دوست داشت حرف بزنه . به میدون که رسیدم سمت چپ پیچیدم و مستقیم به سمت میدون شهرداری روندم.

دور میدون شهرداری یه گوشه ای جای پارک پیدا کردم و ماشین رو پارک کردم. نگاهی به من کرد و پرسید :« برای چی وایستادی؟»

 لبخندی زدم و گفتم: «مگه شیرینی نمی خواستی؟ خوب آوردمت تا از یک قنادی خوب  شیرینی بگیری.»

 و بعد با اشاره تابلوی قنادی لادن رو بهش نشون دادم.

تا اون موقع اصلا یادش رفته بود برای چی مسیرمون رو عوض کرده بودیم و اصلا چرا اینجا آمده ایم. من فکر می کنم شاید اصلا یادش رفته بود قراره کجا بریم و و اسه چی اصلا بیرون اومدیم . یه چورایی انگاری گیج می زد .مثل همیشه .تو این یه مورد هیچ فرقی به قبلترها نکرده بود .

در ماشین رو باز کردم تا پیاده شم. دستم را گرفت و گفت :« نه . تو پیاده نشو . خودم می خرم .»

«آخه تو اینجا رو خوب نمی شناسی . بزار من می گیرم و میام.»

«نه خودم باید پولش رو حساب کنم.»

در کیفش را باز کرد و با حالتی عجولانه کیف باز شده را سمت من گرفت و گفت : «نیگا کن پول ایرانی هم دارم. »

سرم روخم کردم به سمت کیفش و محتویات کیفش را خوب دید زدم. یک دسته اسکناس ایرانی، یک کیف آرایش کوچیک، یک عطر، یک سوهان ناخن و یک دستکش، دستم را کردم توی کیف تا ببینم زیر این چیزهایی که می بینم چیه.  پشت دستم زد و گفت : «دیگه قرار نشد فضولی کنی ها!!»

خندیدم .دستم را پس کشیدم و گفتم : «حالا از شوخی گذشته . یه دقیقه بشین الان می خرم میام.»

 ناراحت شد. کیفش رو بست و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. یک لحظه جا خوردم سریع از ماشین پیاده شدم و در حالی که از ماشین دور می شدم کلید قفل مرکزی را زدم .

پشت سرش وارد قنادی شدم. نگاهی به ویترین شیرینی ها انداخت و بعد به پشت سرش. مطمئن بود که من پشت سرش میام . لبخندی به من زد .

«حالا به نظر تو چی بخرم؟از کدوم مدل انتخاب کنم؟»

« نمی دونم . هر چی تو دوست داری؟»

«خوب با هم دیگه نظر می دیم. نصف جعبه رو تو بگو نصفش رو من. باشه؟»

« قبوله!»

نگاهی سریع به ویترین ها انداخت و شیرینی زبان رو انتخاب کرد و از مسئول ویترین خواست که نصف جعبه را براش پر کنه.

« خوب حالا نوبت توئه.»

 نگاه کردم و خیلی سریع دست گذاشتم روی شیرینی خاصی که شبیه شیرینی یزدی بود و «این خوبه!»

«شیرینی"مافین" انتخاب کردی؟ »

«این که همون کیک یزدیه .»

«ما اونجا بهش می گیم"مافین" به نظر من زیاد خوشمزه نیست ولی خوب انتخاب توئه. قبلا توافق کرده بودیم دیگه.»

رو به کارمندی که با جعبه شیرینی تا نیمه پر شده به ما نگاه می کرد و تا این لحظه مکالمه بین ما را گوش داده بود ،کرد و گفت :« آقا بقیه جعبه رو "مافین" بچین.»

جعبه شیرینی که پر شد روی ترازو رفت و بعد قبضی به دستش دادند. کیفش رودر آورد و خواست پولش رو بده. سریع فیش رو ازش گرفتم و گفتم :«بده به من ، باید بریم صندوق حساب کنیم.»

با یک عکس العمل سریع فیش را از چنگم در آورد .

« بده من ، صندوق کجاست؟»

لبخندی زدم و صندوق را نشونش دادم . جلوتر از من به سمت صندوق رفت. کیفش رو باز کرد و اسکناس های به قول خودش ایرونی رو بیرون آورد و خیلی با دقت قبل از اینکه نوبتش شود به اندازه ای که توی قبض نوشته شده بود پول جدا کرد و منتظر ماند تا نوبتش بشه. قبض رو که پرداخت ،شیرینی رو گرفتیم و از قنادی بیرون آمدیم.

قدم زنان تا ماشین گپ زدیم.صحبت میوه شد. پرسیدم : «تو چه میوه ای رو دوست داری؟» «یادت رفته. تو چی؟»

»اول من پرسیدم ولی خوب مثل اینکه تو هم یادت رفته . من سیب رو دوست دارم .»

خندید .

«برای یادآوری من عاشق شاتوت هستم. همین الان که حرفش شد دهنم آب افتاد.»

 خندیدم.

« جدی می گی؟!»

«خوب آره . مگه خنده داره؟!»

« نه. بشین بریم.»

دو تایی سوار شدیم . به سمت میدان بوستان روندم و دور میدون به سمت راست پیچیدم و نزدیک خروجی فرحزاد پایین که رسیدم ،راهنمای سمت چپ رو زدم و پیچیدم.

تانزدیک رستوران درویش رفتم وجلوی درویش متوقف شدم. 10 صبح بود و پرنده پر نمی زد. از ماشین پیاده شدم. با تعجب به من نگاه کرد.

«کجا می ری؟»

« یه لحظه صبر کن .»

به سمت "رستوران شنزار" رفتم .درش بسته بود . کارگرها روی تخت های حیاط خوابیده بودند. دستم رو انداختم پشت میله ها و قفل رو باز کردم و داخل شدم. یکی از کارگرها که بیدار بود و با موبایلش بازی می کرد تا منو دید بلند شد و سلام کرد.

جواب سلامش رو دادم.

« لطیف نیست؟!»

«نه شب ها میاد سر کار .»

« از اون شاتوت های رسیده اش می خوام. »

«الان براتون میارم.»

سریع خودش رو به سمت یخچال رسوند و از یخچال یک سطل شاتوت رسیده رو بیرون آورد و به دست من داد. سطل رو گرفتم و از او خداحافظی کردم و از رستوران خارج شدم و بعد در رو پشت سرم بستم و به سمت ماشین رفتم و در ماشین را باز کردم و با سطل پشت رُل نشستم.

با تعجب به من نگاه کرد .

« این چیه؟»

«مگه دهنت آب نیفتاده بود. بفرما اینم شاتوت اصل فرحزادی!»

«شاتوت تو این فصل. اصلا باورم نمی شه . فکر کنم دیگه وقت شاتوت گذشته باشه.»

«خدا بهت یه فرصت دوباره داده . می تونی شاتوت تازه رو تو این فصل بخوری و لذت ببری . بفرما.»

دستش رو توی سطل کرد و یک شاتوت برداشت و خورد . انگشت شست و اشاره اش قرمز شده بود. بدون معطلی چند تا شاتوت رو پشت سر هم خورد.

نگاهی به من کرد و خندید و گفت : «خوب بعد از اینجا کجا می خواهیم بریم؟»

«دیگه این دفعه مستقیم می ریم همونجا که قرار بود بریم.»

ماشین رو روشن کردم و دور زدم و به سمت میدان بوستان برگشتم. در حالیکه شاتوت می خورد گفت : «خدا انگاری قرار بود امروز یه آرزوی منو برآورده کنه. اگه می دونستم قرار اینجوری بشه ،اگه دست خودم بود ،اگه حق انتخاب داشتم ،خیلی چیزها بود که می تونستم بخوام ازش برآورده کنه.چه می دونم  مثلا می تونستم بگم جوونیم رو بهم برگردونه . می تونستم بهش بگم فرصتی بده تا اشتباهاتم رو جبران کنم. می تونستم جلوی تصمیم های اشتباهم رو بگیرم اینا یعنی همون چیزهایی که هر کسی تو زندگی آرزو داره .»

بغض گلوش رو گرفته بود. شاتوتی را که میان دهان و گلو گیر کرده بود پایین داد و سکوت کرد .نگاهش رو به سمت شیشه برگردوند تا نبینمش.

دستش رو روی سطل گذاشته بود. نزدیک میدان صنعت رسیده بودم. کنار خیابان نگه داشتم. دستش رو گرفتم و گفتم :« منو نیگاه کن. چرا اونور رو می بینی . اونجا به جز دیوار هیچی نیست. اقلا منو نیگاه کن. می تونی از شیشه طرف من همه چی رو خوب ببینی.»

با لبخندی زورکی ادامه دادم :«ببین خدا امروز می خواست یه آرزوت رو برآورده کنه. خوب باید خوشحال باشی. حالا چه فرقی می کنه خدا کدوم آرزوت رو برآورده کنه . به نظر من باید به شکرانه برآورده شدن آرزوت خوشحال باشی و لذت ببری. حالا یه تیکه از اون آرزوت رو بده ببینم چه مزه ایه؟!»

با دست دیگرش که تا به حال زیر چانه تکیه داده بود چشمانش را فشرد و اشک هایش را پاک کرد و از توی سطل یک شاتوت برداشت و به سمت دهنم نزدیک کرد. چشم هام رو بستم و دهنم را باز کردم.

 شاتوت رفت تو دهنم.

«به به ! چه خوشمزه بود. شیرین و شور!! شوریش بخاطر اشکات بود و شیرینی اش بخاطر اینکه آخر فصل شاتوت به آرزوت رسیدی، ولی خوب مهم اینه که بالاخره رسیدی.»

ماشین را گذاشتم توی دنده و حرکت کردم .

«کی پرواز می کنی؟!»

«فردا شب.»

«کی بر می گردی؟»

«نمی دونم . شاید برگردم . شایدم برنگردم.»

«سعی کن واسه فصل بعدی شاتوت حتما اینجا باشی.»

«باشه. بهش فکر می کنم.باید یه چیزهایی رو عوض کنم . دوباره دارم همه چیز رو از اول شروع می کنم . می بینی تقدیر منو ؟!»

افتادیم تو حکیم غرب .تا شهرزیبا چیزی نمونده بود.

 22/7/88 -تهران


کلمات کلیدی:
 
به بهانه تماشای هفت دقیقه تا پاییز / دونخ سیگار و محسن طنابنده
ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩  

آرزوی های دست یافتنی :

دونخ سیگار و محسن طنابنده

 

دوباره باید به مسئول کنترل بلیط اریکه ایرانیان جواب پس بدهم .

-بازم مثل همیشه تنها اومدی ؟

و جواب همیشگی که :«فیلم را باید تنها دید تا خوب فهمیدش .»

و او درحال پاره کردن بلیط لبخند همیشگی را تحویل دهد و بعد وارد لابی شوم و از پله ها به سالن برسم و باز مثل همیشه غلام افغانی را ببینم که پیشدستی می کند و سلام می دهد و من مثل همیشه غرق در افکار خودم متوجه سلامش نمی شوم و در سلام گفتن دوباره اش تازه سرم را بالا می آورم و از چانه و سبیل کلفتش به چشمان محجوب و خجالتی اش می رسم و لبخند به لبم می آید و با گرمی به او سلام می کنم و با هم دست می دهیم  .

داخل سالن می شوم . شماره صندلیم گوش(ردیف9صندلی9) است و جایی نامناسب . آرام و بی خیال ردیف اول قسمت وسط می نشینم . زنی به همراه دخترش به مسئول سالن می گوید که جایش نامناسب است و اجازه می خواهد که جایش را عوض کند . مسئول سالن به او می گوید :«خانم کمی تامل بفرمایید فیلم که شروع شد می تونید هرجا دوست داشتید بنشینید.»

بعد متوجه من می شود که در ردیف ویژه VIP نشسته ام و می گوید :« شما ؟»

و من نمی گذارم جمله اش تمام شود و خیلی جدی می گویم :« من مشغول تامل کردن هستم !!»

و اینجا غلام خودش را به او رسانده و از من درگوشش تعریف کرده و خدا می داند چه گفته که به من می گوید :«تامل لازم نیست قربان .هرجای سالن که دوست دارید بنشینید .خیلی خوش آمدید .»

بگذریم ....برای دیدن هفت دقیقه تا پاییز منتظرم می مانم ...کامل ِ حس و حالم را از ادامه مطلب بخوانید .


 
کاشکی ...کاشکی ...کاشکی
ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩  

کاشکی ...کاشکی ...کاشکی

 

1-حسرت چگونه مردن

دکتر ساعدی‌ که‌ اهل‌ تبریز بود،در روزهای پایانی عمرش در پاریس ، هر گاه‌ که‌ «بایاتی‌»های‌آذربایجان‌ را، که‌ سخت‌ دوست‌ داشت‌، می‌خواند، به‌ مرگ‌ در غربت‌ می‌اندیشید و در وصف‌ حال‌ خودواژه‌ها را این گونه جابجا می‌کرد :

"آی‌ اوجا داغلار

کلگه‌ لی‌ باغلار

من‌ غریب‌ اولسم‌،

منه‌ کیم‌ آغلار؟"

 

ترجمه :

ای کوه های بلند

ای باغ های پرسایه

اگر غریب بمیرم

چه کسی برایم خواهد گریست

 

و البته این‌چند سطر هم  ورد زبانش‌ بودند:

"آچیق‌ گوی‌ پنجره‌ نی‌

گزوم‌ گر سون‌ گلنی‌

نجه‌ قبره‌ گو یالارـ

عشق‌اوسته‌ اوکنی‌."

 

ترجمه :

باز بگذار پنجره‌ را  تا ببینم‌

گذرنده‌ را

چگونه‌در قبر خواهند گذاشت‌،

این‌ کشته‌ی‌ عشق‌ را…

 

2-حسرت دیدار

کاش می شد نمیرم و دکتر شفیعی کدکنی را از نزدیک ببینم .اینجا یا هرکجای دنیا :

"همه‌ ایوان‌ و صحن‌ خانه‌ خاموش‌

همه‌ دیوارها در هم‌ شکسته

‌ به‌ هرطاقش‌ تنیده‌ عنکبوتی‌

به‌ روی‌ سقف‌، گرد غم‌ نشسته‌

چنین‌ ویرانه‌ افتاده‌ ست‌ و بی‌ کس

‌خدایا این‌همان‌ کاشانه‌ ماست‌؟

درین‌ تنهایی‌ بی‌ آشنایش‌

مگر تصویری‌ از افسانه‌ ماست‌؟…

به‌ شب‌ اینجا چراغی‌نیست‌ روشن‌

 به‌ روز اینجا نمانده‌ های‌ و هویی‌

دریغا مانده‌ از آن‌ روزگاران‌، شکسته‌ بر کنار رف‌، سبویی

......"