پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

برایم چراغ بیاور و یک دریچه
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  

برایم چراغ بیاور و یک دریچه

 coral beach

نزدیکِ کورال بیچ coral beach کنارچند تا درخت بزرگ آروم گرفته . تصویرش بالای سرآرامگاه ابدیشه . سه تصویر در سه گوشه داره به تو نگاه می کنه و دقیقا بالای سر مزارش یه چراغ نفتی روشنه . سه روزه که از اینجا رد می شم و هر روز چراغ روشنه . دوستان ساکن اینجا هم می گن هر وقت از اینجا رد می شن این چراغ نفتی بالای سر این مزار روشنه . کسی دقیق درموردش نمی دونه .راستی  این زن کیه ؟کی مرده و چرا بالای سرش چراغ روشنه ؟چه کسی و چه موقع این چراغ نفتی رو بالای سر مزارش روشن می کنه ؟

آدم یاد فروغ می افته ....

اگر به خانه من امدی

ای مهربان

چراغ بیاور و یک دریچه که ....

یاد چند روز پیش افتادم که نیمه های شب به سرم زد برم تجریش و نمی دونم چرا و چطوری سر از ظهیر الدوله درآوردم . از ماشین پیاده شدم و از دیوار فروریخته مجاور آرامگاه ظهیرالدوله بالا رفتم و از دور چراغ و شمعی روشن بالای سرآرامگاه فروغ دیدم سلامی دادم و شعری خواندم برای گوش شنوای فروغ.

حالی بود غیر قابل توصیف.

امشب اگر لب ساحل رفتم  شاید دوباره یه سری به صاحب این مزار زدم . بد نیست زیر نور چراغ نفتی برایش از فروغمان شعری بخوانم  .حتما زبان ما را نمی فهمد ولی به احتمال زیاد حس این شعر رو خوب درک خواهد کرد :

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مزگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟

های هوی زندگی در قعر گور؟

 ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گرکه در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

و...

 

 


کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی
 
در بحرین
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  

در بحرین

 

سکانس اول - تو فرودگاه بحرین نشستم . یه خانواده لهستانی میان کنارم میشینن. یه مرد کچل گنده و یه زن خیلی کوچولو با سه تا بچه قد و نیم قد . یه پسر و دختر عینکی کوچولو حدود 4تا5ساله دارن با یه بچه کوچولو .بچه کوچیکخپه دل آدمو می بره .بهم می خنده و سریع با زبان اشاره جهانی با هم گرم می گیریم . به مامانش می گم میشه یه عکس از گل پسرت بگیریم ؟جواب می ده که :

-yes! Of course.

بعد بچه رو آماده می کنه انگار که قرار یه عکاس معروف از بچش یه پرتره بگیره . بعد از گرفتن عکس ازم تشکر می کنه . چند دقیقه ای هم بچه رو می سپارن دست من و میرن واسه خرید . بچه ها قیافه باحالی داره .

پروازشون زودتر از پرواز منه . باهم خداحافظی می کنم و من و دوست موچکم وداع تلخ و شیرینی را در فرودگاه بحرین تجربه می کنیم .

گل پسر لابد بد شانسه که تو این سن و سال وداع رو تجربه می کنه اونم با کی ؟با من ؟؟؟!!!

به امید دیدار یه جای دیگه این دنیای کوچیک کوچیک عزیز دلم !

 

 فرودگاه بحرین

سکانس دوم – تو فرودگاه بین المللی منامه یک فروشگاه کتاب بود که چند کتاب جالب ایرانی داشت :

  • ترجمه زندگی اولین برنده نوبل زن مسلمان "شیرین عبادی"
  • ترجمه کتاب "لولیتا خوانی در تهران" نوشته" آذر نفیسی"
  • کتابی درمورد رئیس دولت ایران نوشته "کسری ناجی" به انگلیسی
  • کتابی درمورد زندگی بنیانگذار انقلاب ایران

تو کتابفروشی کوچکی با 100عنوان کتاب دیدن این کتاب ها جالب بود . خواستم عکس بگیرم از کتابفروشی ،گفتم یه اجازه ای از مسئولین بگیرم . به سختی و با بدبختی یه جملاتی سرهم کردم به انگلیسی .یارو تو چشمام نگاه کرد و صبر کرد تا جمله ام تموم بشه . بعد آخرش به فارسی گفت :می تونی فیلم بگیری داداش !!

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :خوب مریضی ؟ندیدی خودمو جر دادم تا دوسه تا جمله انگلیسی سرهم کنم.

یادم رفته بود که بحرین زمانی یکی از استان های ایران بود .

راستی چرا بی خیال بحرین شدیم ؟؟؟؟

 تا چند روز دیکه شاید دوباره برگردم بحرین، شایدم برنگردم .نمی دونم همه چی بستگی داره به.....


کلمات کلیدی:
 
نقد کتاب /حاشیه ای بر معجون عشق نوشته یوسف علیخانی
ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  

توضیح – این مطلب پیش از انتشار در این وبلاگ در ماهنامه اقتصاد و زندگی شماره ۴٩مرداد ماه صفحه های 76و77 و نیز در سایت آموت منتشر شده است . همچنین با مقداری تغییر و تلخیص در دو هفته نامه زمان تحول نیز منتشر شده است .

مطلب به نظرم شاید برای خوانندگان جالب باشد . درباره نویسندگان کتاب های عامه پسند و پرفروش است و سعی دارد بی طرفانه وتنها  از زبان خود این نویسندگان  دلیل موفقیت و اقببال مردم نسبت به آثارشان را بررسی کند .

 

 

دستورالعمل تهیه «معجون عشق»

نگاهی به گفتگوی «یوسف علیخانی» با نویسندگان عامه پسند

 

ماهنامه اقتصاد و زندگی شماره مرداد89

یادداشت را بصورت کامل از ادامه مطلب مطالعه فرمایید .


 
لباس ایرانی /طراحی ایرانی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  
کلمات کلیدی:
 
پاکباختگان نفرت / شایستگان محبت
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  

پاکباختگان نفرت / شایستگان محبت

 

پریروز دوست نازنینم رضا رشیدپور در وبلاگش مطلبی در دفاع از فرزاد حسنی نوشته بود (اصل مطلب زیر این نوشته آمده است). خواندم و برایش مطلبی نوشتم . حیفم آمد که اینجا ننویسم و با شما درمیان نگذارم . برای رضا چنین نوشتم :

 

رضای نازنینم سلام

لازم است یا فکر می کنم وظیفه باشد من به عنوان یک وبلاگ نویس از لطف و محبتی که به دوست همکارت کرده ای تشکر کنم .پس اول تشکر به خاطر دفاع از یک همکار،تشکر به خاطر پرهیز از پرده پوشی و تشکر به خاطر صراحت لهجه و تشکر به خاطر تاکید دوباره روی دوستی و محبت و احترام به ارزشهای انسانی .خاطرت هست روزی را که در دفترت ناهار میهمانت بودم . یادت باشد در حال راه اندازی روزنامه بودی و باز اگر یادت باشد بابک نیز آنجا بود و به تو گفتم بابک یک روزنامه نگار حرفه ای است ،اگر می خواهی بصورت حرفه ای وارد این کار شوی باید قواعد حرفه ای گری را دانسته باشی و با حرفه ای هایی چون بابک غفوری آذر حرفه ای رفتار کنی .

از بحث روزنامه که خارج شدیم راجع به دنیای جادویی تصویر حرف زدیم . یادت هست چه گفتم و بعد از شنیدنش چه کردی . من خوب یادم هست .

سربه پایین انداختی ،چند لحظه ای درخود فرورفتی سرت را چند بار به چپ و راست تکان دادی و گفتی: راست می گویی.حق باتوست .

و من چه گفتم که حق را به من دادی ؟

گفتم: رضا !برادر،عزیز !آقای رشیدپور! مجری سابقا مشهور و امروز ممنوع التصویر یا ممنوع الکار! (آن روزها برنامه ات به یکباره و ناگهانی قطع شده بود و فکر کنم نامش مثلث بود)کشور ما کشور تجمیع تناقض ها و پارادوکس هاست و به همین خاطر است که خیلی از چیزهایش به جاهای دیگر شباهت ندارد .

مظفرالدین شاه بود یا ناصرالدین شاه یادم نیست ولی یک جمله تاریخی و معروف دارد با این مضمون :

«همه چیزمان به همه چیزمان می آید .»

در چنین جامعه ای یک مجری تلوزیونی لزوما با یک برنامه زنده تلوزیونی و یک آنتن و میلیون ها بیننده ،محبوب قلوب نمی شود . یعنی ممکن است بشود یا نشود  و اگر شد ممکن است محبوبیتش مقطعی ییا سببی باشد .

برنامه زنده در ایران به نوعی حرکت کردن روی لبه تیغ است و در این حرکت مجری اگر صراحت لهجه داشته باشد در آن واحد دوستان و دشمنان زیادی را از پای گیرنده پیدا می کند و صد البته که در این روزگار وانفسا دشمنان به نسبت دوستان هرچند اگر کمتر باشند ،قدرتمندترند .

بدین ترتیب رضای عزیز برنامه زنده می تواند شهرت را به همراه آورد اما لزوما همیشه محبوبیت به همراه ندارد و اگر باشد تلفیقی است از محبوبیت،نفرت،لذت و .... .

رضا ! یادت باشد بهت گفتم که به احوال خودت دقت کن . اکنون که برنامه ات قطع شده و ممنوع الکار شده ای به نظرت محبوب تر نشده ای از روزگاری که جلوی آنتن بودی ؟

فکر نمی کنی مردم بیشتر از گذشته دوستت دارند؟من فکر می کنم اینگونه است و حالا که نه باکس زنده داری و نه حضوری زنده و نه میلیون ها بیننده فکر می کنی چرا محبوب تر شده ای در حالی که تو همان رضای سابق هستی ؟

اگر باکس لری کینگ را می گرفتند چه اتفاقی می افتاد ؟محبوبیتش در کمتر از چند هفته به طور کامل از بین نمی رفت که می رفت .

پاسخ این سئوال درواقع توجیه کننده یک روال عادی و منطقی در سرزمین پارادوکسیکال یا به قول فارسی را پاسداران ،سرزمین تناقض نماها است .

وقتی دروغ نگویی،وقتی روراست باشی و صادق و وقتی که مردم این صداقت را باورش کنند دیگر مهم نیست جلوی آنتن باشی یا نباشی .

دیگر لازم نیست کولی پشتی به دست به نیت ماه عسل وسط کویر بروی برای تماشای جزر و مد .

تمام ماه های تو شیرین تر از عسل می شود اگر هر روز از دریچه صداقت سخن بگویی رو رفتار کنی .

در چنین شرایطی است که برخلاف همه جای دنیا که وقتی کسی از آنتن و برنامه زنده بیرون آمد و اخراج شد، خیلی زود فراموش می شود و از یاد می رود ،تازه دوران اوج محبوبیت آغاز می شود و البته از اینجا به بعد است که مسئولیتت زیادتر می شود .

رضاجان ! به نظرم الان(آن زمان)باید بیشتر قدر خودت را بدانی و باید با دقت و سنجیده تر از گذشته رفتار کنی که بیشتر و پیشتر زیر ذره بین مردم باریک بین و نکته سنج هستی و محبت مردم به تو افزون تر است .

و فراموش نکن رضا جان که مردم بی خودی و الکی محبتشان را به کسی نثار نمی کنند و تاریخ نشان داده که هربار سهوا و اشتباها نثار محبت کرده اند در کوتاه مدت سبد محبتشان را با شلاق نفرت تعویض کرده اند .

رضا جان خاطرت هست که تایید کردی حرفم را و چه گفتی :

گفتی راست می گویی ،من زمانیکه مثلث شیشه ای را اجرا می کردم وقتی از تلوزیون بیرون می آمدم و در جامعه می گشتم ،مردم که مرا می دیدند با بی تفاوتی و بدون اهمیت از کنارم رد می شدند ،انگار که مرا نمی بینند و این برای من که می دانستم چند میلیون بیننده در تهران دارم عجیب بود؛اما حالا و این روزها(که رضاممنوع الکار شده بود) هرجا می روم با اظهار لطف و محبت مردم مواجه می شوم .

و بعد گفتی :تا مدت ها این تناقض رفتار متعجبم کرده بود و اینک گرفتم دلیلش را .

و حالا رضای عزیز در پایان کلام :

 

«مردم در حافظه تاریخی خود فرزاد را نه با آنتن و نه با ماه عسل ،نه با کوله پشتی و نه با جزر و مد ،که با صداقت و راستگویی و ادب  به خاطر خواهند سپرد .

صراحت لهجه های آنی در یک برنامه زنده برای چند روز و نهایتا چند ماه به یاد می ماند . میهمانان ویژه در یک برنامه تلوزویونی زنده در فرمت تاک شو و سئوال و جواب های مجری با او زود از اذهان پاک می شودو این ذات یک چنین برنامه هایی است.

آنچه می ماند صداقت است و احترام به مردم و از همین روست که امروز محبت و لطف مردم بیشتر از گذشته شامل حال فرزاد می شود و این محبت قطعا بیش از زمانی است که فرزاد ممکن بود ماه عسل را زنده اجرا کند .

دیگر بعد از این با خود فرزاد است که شایستگی و لیاقت خود را برای کسب این انرژی مثبت از حانب مردم (محبت )نشان دهد و در پاسداشت این تحفه بی نظیر و بی بدیل در سرزمین تناقض ها بکوشد .

تحفه امروز فرزاد آسان بدست نیامده ولی اگر غافل شود آسان و زود از دست می رود .

و اما از حسن جوهرچی نوشته بودی و اجرایش . مهم نیست! این ماه عسل نیز می گذرد اما مردم در ذهنشان تصویر حسن جوهرچی با آن چهره نورانی و دوست داشتنی سابق جوری مخدوش و عیب دار می کنند که اصلاحش تا مدت ها طول خواهد کشید و چه بسا میسر نشود .

جوهرچی ریسک بزرگی کرد . قماری کرد که در آن چندین و چند سال سابقه کاری را به وسط و میان آورده و نتیجه اش را میلیون ها نفر از قبل پیش بینی می کنند .

و اینک هشدار بر پاکباختگان ازنفرت و سلام بر شایستگان محبت .واسلام !

 

 

متن رضا رشیدپور درباره ماه عسل

 

سلام . گشایش سفره ی پرستاره ی آسمانی بر شما مبارک

دیروز فرزاد حسنی به من زنگ زد . عصبی به نظر می رسید . دلیلش را پرسیدم . با کمال تعجب گفت که اجازه ی اجرای برنامه در تلویزیون را به او نداده اند ! از تصمیم های لحظه ای و شتاب زده ی مدیران شبکه بسیار دلخور بود . . .

یک هفته ی پیش من به فرزاد زنگ زدم . خوشحال به نظر می رسید . دلیلش را می دانستم . مشغول نوشتن ترانه ی استوا بود . بازگشتش به تلویزیون را تبریک گفتم و از خوشحالی و طراوتش لذت بردم .

تا کی این چرخه ی فرسوده ی تکرار و اشتباه خواهد چرخید ؟ چرا نمی خواهیم باور کنیم که ماه عسل برنامه ی فرزاد حسنی است ؟ برایش زحمت کشیده و خون دل خورده . چرا تلاش موفق او برای جذب میلیون ها بیننده را نادیده می گیریم ؟ زمانی نه چندان دور گفتگو های جالب او با چهره های جوان نقل محافل بود و همین آقایان مدیر به داشتن برنامه ی اینچنینی افتخار می کردند … حالا مگر چه چیزی تغییر کرده که شمشیرهایمان را برای این مجری سرشناس و دوست داشتنی از رو بسته ایم ؟! من مطمئن هستم که فرزاد حسنی هیچ تغییری نکرده . او همان فرزادی است که با خانم آرین گفتگو کرد و مردم با اشتیاق فیلم آن را دست به دست چرخاندند . عجیب است که فراموش کرده اید . بهتر بگویم … عجیب است که خودتان را به فراموشی زده اید . البته می دانم که  یکی از رموز مدیریت در این روزگار فراموشی است !!!

امیدوارم که در این چند ساعت باقی مانده تصمیم آقایان عوض شود و فرزاد حسنی را به خانه اش بازگردانند . او از جنس رسانه است و بی گمان حضورش در قاب تلویزیون تحولی قابل توجه در رخوت رسانه ای ماه های اخیر خواهد بود . بهتر است به جای هزار ساعت سخنرانی در مورد معایب شبکه ی فارسی وان هر روز فقط یک دقیقه تصمیم های منطقی بگیریم … ان شاالله

ضمنا شنیده ام که حسن جوهرچی را کاندیدای اجرای این برنامه کرده اند . حسن را باهوش تر از آن می دانم که چنین اشتباه ویرانگری را مرتکب شود . هرکسی به صندلی ماه عسل تکیه بزند خواهد باخت مگر فرزاد !


 
ناگفته هایی درباره هُمای
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩  

ناگفته هایی درباره هُمای

 

هُمای را حتما همه شما می شناسید و صدای حیرت انگیز و جادویی اش را شنیده اید . صدایی که به هیچ کس شبیه نیست و نوید حضور خواننده ای بزرگ را درعرصه موسیقی سنتی می دهد . کسی که «شهداد روحانی» رهبری ارکسترش را برعهده می گیرد و در تمام طول سال درسراسر جهان کنسرت های متعددی را برگزار می کند . همین اخیرا تور دور آمریکا را به پایان رسانده .

نام حقیقیش «سعید جعفرزاده احمد سرگورایی» است و نام هنریش «پرواز همای» .سبک و سیاق کاریش در انتخاب شعر و ترانه و موسیقی و راه اندازی گروه موسیقی اش به نام مستان به سرعت سر و صدا کرد و امروز یکی از بزرگترین و بین المللی ترین خوانندگان جوان ایرانی است .

برخلاف تصور همه همای با وجود ممنوعیت و محدودیت فعالیت در ایران به خاطر عشق به این آب و خاک همچنان در ایران زندگی می کند و تنها برای اجرای کنسرت به خارج از ایران سفر می کند .

همای متولد 20بهمن 58است و این یعنی اینکه راه درازی را در پیش دارد و سال های شکوفایی و اوج هنر او در راه است . با شنیدن صدای استاد شجریان و آهنگ های نوا و یاد ایام به موسیقی سنتی علاقمند می شود .دیپلم نقاشی دارد و از کنسرواتوار موسیقی فارغ التحصیل شده است .او جوانی پرشور و علاقمند به هنر بود در دوران راهنمایی با طی کردن مسافت زیادی به کلاس های هنری می رود .در دوران دبیرستان عزم خود را جزم می کند تا از روستای کوچکشان به شهر برود و به همین خاطر از روستای شفت گیلان بیرون می زند تا آینده خود را شاید در رشت بیابد .به کمک مدیر هنرستان کمال الملک رشت سریع مراحل رشد و ترقی را طی می کند و در محضر استاد پوررضا تمرین آواز می کند . برای مقطع پیش دانشگاهی به تهران می آید و در کنکور در رشته نمایش دانشگاه آزاد اراک پذیرفته می شود اما بیشتر از یک ترم در این دانشگاه دوام نمی اورد و انصراف می دهد .

در همین دوران دوباره به تهران باز می گردد. به خاطر وضعیت بد اقتصادی تا مدت ها در خیابان دست فروشی می کرد یا در پارک ها از چهره مردم نقاشی می کرد و حتی مقاطعی نیز در ساختمان ها به عنوان کارگر گچکاری و بنایی فعالیت کرده است . از سال 78تا84به همین منوال روزگار همای بزرگ ما ادامه می یابد . آخرین شغل همای در دوران بد اقتصادیش پیک موتوری بود .با تمام زحمات جانفرسا اولین کارش با نام بوسه بر خاک را آماده می کند . برای آماده سازی این آلبوم زیر بار هزینه شش میلیونی تولید می رود و برای تامین این هزینه در حین ضبط و اجرا با موتور خود مسافرکشی می کند و در نهایت این آلبوم را در تالار وحدت به روی صحنه می برد .کنسرت تالار وحدت با استقبال زیادی روبرو می شود . در گام بعدی همای با همسرش روی سی دی این کنسرت یک سرمایه گذاری دو میلیونی انجام می دهند و با توزیع این سی دی همای بین مردم شناخته می شود و در نهایت کنسرت باشکوهی را در نیاوران با حضور بیش از سه هزارنفر برگزار می کند .

این آخرین حضور همای در یک کنسرت ایرانی بوده است .بعد از این برنامه بارها برای دریافت مجوز تلاش می کند اما موفق نمی شود و ترجیح می دهد فعلا در خارج از کشور فعالیت کند .

شنیده ام و می گویند انسان به هرآنچه بخواهد می رسد . یکی از آرزوهای بزرگ کودکی همای دیدن سوسن تسلیمی هنرمند بی بدیل سینما و تئاتر بود که او نیز همچون همای از خطه گیلان برخاسته است .

سرانجام هنر شگفت انگیز و صدای ناب او این آرزو را محقق می کند . در یکی از شب های کنسرت همای در استکهلم کنسرت دو میهمان ویژه دارد .اولی بزرگ بانوی بی بدیل سینما و تئاتر ایران سوسن تسلیمی بوده و دومی علیرضا مجلل بازیگری که با سریال «میرزا کوچک خان » و نقش مقابل سوسن تسلیمی در «شاید وقتی دیگر» در خاطرمان مانده است . یادداشت زیر به قلم خود همای است در وصف شور و حالش از دیدن سوسن تسلیمی . بخوانید و کیف کنید که خواندم و کیف کردم :

سوسن تسلیمی و همای

 

یادداشت همای در توصیف دیدارش با سوسن تسلیمی

«کاش همه هنرمندان مردمی بودنشان فقط یک نام هنرمند نمی بود وکمی هم مثل شما شجاع بودند. »

" اَمَا اَنَا گیمی مُرغانه ، شوما چی گیدی؟!؟!... "

با شنیدن این جمله همه ی ایرانیان تنها به یاد یک نفر میفتند ، ستاره ی درخشان سینمای ایران« سوسن تسلیمی »بازیگر توانای فیلم « باشو ، غریبه ای کوچک » . فیلم های « مادیان» و « شاید وقتی دیگر» و « مرگ یزدگرد» . آن روزها که «باشو غریبه ای کوچک» نمایش داده می شد ، من هم سن و سال همان باشو بودم و عاشق بازیگری و بزرگترین آرزوی من این بود که ای کاش به جای باشو می توانستم آن نقش را بازی کنم . من یک کودک روستایی بودم که با تمام وجودم آن فیلم را می فهمیدم . در مدرسه و جشنواره ی دانش آموزی در مسابقه های تئاتر شرکت می کردم . آرزو داشتم تنها یک بار سوسن تسلیمی را از نزدیک ببینم .او در فیلم باشو غریبه ای کوچک مانند مادران همه ی ما روستایی ها بود. من او را مانند مادرم دوست داشتم. بارها و بارها از خدایم می خواستم تا روزی او را ببینم . من نه تنها عاشق هنرش بودم ، بلکه چهره ی زیبای گیلانی و روح بلند روستاییش را ستایش می کردم. پس از من کسان زیادی را دیدم که مانند من او را ستایش می کردند.

امروز سال ها از دوران نوجوانیم گذشته و من در برابر چشمان کسی آواز خواندم که آرزوی دیدارش را داشتم . کسی که امروز او هم عاشق هنر من گشته بود .... من به آرزویم رسیدم !!

به روزهای نوجوانیم بازگشتم . او را عاشقانه در آغوش گرفتم ، برایش آواز خواندم و نواختم. نمی دانستم کجای دنیا ایستاده ام و در پوست خود نمی گنجیدم. سوسن تسلیمی را در شبی فراموش نشدنی درشهراستکهلم در سوئد دیدم در حالی که هنوز همان مادر روستایی بود و همانگونه به گیلکی با من سخن می گفت و لبخند بر لبانش بود. وقتی بچه های گروه مستان او را در کنار خودشان دیدند ، آنقدر شاد شدند که بیانش نمی توان کرد. فهمیدم که همه ی بچه های گروه هم مانند من عاشق این هنرمند بزرگ هستند . یکی شیفته ی بازیش در فیلم شاید وقتی دیگر بود . یکی عاشق فیلم مرگ یزدگرد و همه چون من آرزوی دیدارش را داشتند. سوسن سال هاست که به کشور سوئد آمده و در صحنه های تئاتر و سینمای اینجا می درخشد. او در اینجا برای خودش دارای آوازه و نامیست که باور نکردنیست. سریال کوچک جنگلی را به یاد می آورید؟ میرزا کوچک خان یادتان هست؟ وقتی کمی نمایش را حرفه ای تر دنبال می کردم ، پی به توانایی بازیگری بی نظیر بردم که او نیز از سرزمین گیلان بود و آرزو داشتم که آموزگار بازیگریم باشد . استاد هایم همیشه بازی او را برایمان مثال می زدند - استاد « علیرضا مجلل » . او نیز مانند سوسن تسلیمی اینجا نام و آوازه ای دارد و به نام میهنمان افتخار می آفریند. من در اینجا میهمان علیرضا مجلل بودم و امروز شیفته ی شخصیتش هم شدم.کسی که سالهاست در اینجا پرچمدار هنر و حامی هنرمندان ایرانیست.

علیرضا مجلل -سوسن تسلیمی و همای

آرزوهایم 

این را برای کسانی می نویسم که آرزوهای بزرگ در سر دارند و سختی های فراوان پیش رو... روزهایی که حتی کرایه ی رفتن به هنرستان از روستا به شهر را نداشتم ؛ راهم را ادامه می دادم و آرزو می کردم. روزهایی که برای ادامه ی درسم در ساختمان های شهر و با کارگران کار می کردم ؛ شب و روز به سختی تمرین می کردم و تنها به هدفم می اندیشیدم. روزهایی که در خیابان های تهران دستفروشی می کردم ، روزهایی که آهنگ ها وسروده هایم را هنگام مسافرکشی با موتور می ساختم...  و نمی دانستم که قرار است اینگونه مردم عاشق کارهای من باشند . نمی دانستم که روزی فرا می رسد که به هر شهری سفر می کنم هزاران نفر در انتظار دیدن کنسرت هایم باشند ....، اما عاشقانه بار سختی ها را به دوش می کشیدم و آرزو می کردم.... . امروز به بسیاری از آرزوهایم رسیده ام ، اما هنوز آرزو می کنم و برای رسیدن به  آنها می جنگم و سختی ها را به جان می خرم. آرزوهایمان خیلی به ما نزدیکند ، اما برای رسیدن به آنها باید تلاش کنیم ... . شاد باشید و بدرود


 
داستانک/بیمارستان
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩  

توضیح- این داستانک رو یه جورای خاصی دوسش دارم . چرا نمیدونم هنوز ....

بیمارستان

امروز بالاخره کلنگ بیمارستانو زمین زدن .آره ،باورکن! خودم شاهد بودم ،کلی مقام و آدم حسابی برای مراسم  اومده بودن . گفتن تا نُه ماه دیگه افتتاح می شه . حالا با خیال راحت می تونیم بچه دار شیم .دیگه نمی خواد از دیررسیدن ماما و تلف شدن بترسی .بیمارستان اتاق عمل و همه چی داره ،حالا آل کیلو چنده .دوران همه ترسات تموم شد. دیگه بیمارستان همین نزدیکمان است .

....مادر نداری که نداری .اصلا خدا رحمتش کنه .پرستارای بیمارستان خوب بهت می رسن .خیالت راحت .اونجا همه چیش مرتبه ، با تمام وسایل و امکانات .خودشون گفتن زود افتتاح میشه .

 خدایا ! شُکرت صبر و انتظار منم به سر رسید دیگه از این ترس و حرف مردم راحت میشم !

 

 


کلمات کلیدی:
 
عروس ایرانی
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩  

عروس ایرانی

 

مدت ها بود که می خواستم در باره این ازدواج های اخیر ایرانی مطلبی بنویسم و هی دست دست می کردم .بی خیال اون مطلب خیلی خیلی جدی و جالب شدم و حالا  مطلب خیلی ساده است . اخیرا ازدواج های جالب توجهی بین دو کشور دوست یعنی ایران و ترکیه صورت گرفته است .

دو تا گل پسر ایرونی دو تا دختر خانوم ترک رو گرفتند . یعنی دو تا دختر ترک شدن عروس ایرانی که در نوع خودش جالب توجه و اگر نه بی نظیر که در این چند سال اخیر نسبتا کم نظیره . البته ازدواج های این جوری تو ایرانی های مقیم ترکیه زیاد داریم ولی بین افراد معروف نداشتیم .

اولی آقاپسر پروین خانوم احمدی نژاد هست که همین چند وقت پیش با دختر یک ناشر ترک ازدواج کرد و از قضا با این خانوم تو ایران آشنا شده بودند . اونورشان مدیر کل خانه انتشارات "اهل بیت" به رسانه های ترکیه ای اطلاع داد که دختر وی و خواهر زاده رییس جمهور ایران در سال 2008 در تهران با یکدیگر آشنا شدند زمانی که معصومه در آنجا مشغول تحصیل بوده است.

پسر پروین احمدی نژاد و همسر ترکش

اما بشنوید از ازدواج دوم که خیلی جالب توجه و پرماجرتر است . عروس این بار کسی است که تقریبا همه می شناسند . خو.اننده موسیقی پاپ و کلاسیک ترکیه سرکار خانوم ابرو گوندش . خواننده سی و چند ساله (دقیقش رو نگم یا بگم ؟! شما رو بین شش و هفت حساب کن ) ابرو گوندش که بالاخره در سال 2010 با رضا ضراب تاجر ثروتمند تبریزی مقیم استانبول ودوست پسر ایرانی اش که از سال 2009 با او آشنا شده بود ازدواج کرد. این ازدواج طی یک مراسم پنهانی و تنها با حضور نزدیکان .

ابرو گوندش درجمع خانواده همسرش در گوهردشت کرج

در استانبول صورت گرفت .ظاهرا بنا به گفته های حاج آقا ضراب بزرگ مخالف این ازدواج بوده و بعد با موافقت و اضرار مادرخانوم آقا رضا بالاخره این وصلت با سفر خانواده داماد از تبریز به استابنول یه جواریی سر می گیره .

 ابرو گوندش در این مدت طولانی که با رضا ضراب بود بالاخره درباره این رابطه صحبت کرد  و خبر ازدواجش با رضا ضراب را شرح داد و گفت من با رضا ضراب یک ساله که هستم و همچنین در بین خانواده مان به رسمیت

ازدواج کردیم و از کسانی که در کنار ما بودند تشکر میکنم . طبق گفته های ابرو او چند هفته پیش بصورت علنی عقد کرده و در روز کنسرتش این خبر را به خبرنگاران اعلام کرده و گفته شاهدین ازدواجشان خانواده شان بوده اند.

عکس هایی که شما تو این صفحه می بینید مربوط به  حضور ابرو در ایران است .ابرو طی سفر چند روز اخیر که به دور از چشم رسانه ها صورت گرفته فعلا در گوهردشت کرج منزل خواهرآقا داماد یعنی رضا ضراب ساکن شده است .

ابرو گوندش با حجاب در رستورانی در تهران

تعبیر و تفسیر درباره این دو ازدواج اتفاقا همزمان را می گذارم به عهده شما ولی جالب اینکه در هر دو مورد دختر گرفتیم از ترکیه و عروس آوردیم به خونه .

این شاید یه مقداری نگران کنه دخترهای ایرانی رو . این اس ام اس لوس رو که چند وقت پیش رو موبایل همه اومد رو که یادتون هست .می گفت دختر چینی بدون مهریه و شیربهاو با قابلیت آشپزی و خانه داری و پخت و پز و بدون کوچکترین اعتراض .

این تیکه آخرش طنز بود و البته لوس و بی مزه . بگذریم .

«چی داشتم می گفتم .بنویس !»

 


کلمات کلیدی: ابرو گوندش ،رضا ضراب
 
چهار داستانک / داستانک های اردیبهشتی
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩  

داستانک های اردیبهشتی

1-هوای تازه

دراز کشیده ایم .می خندی و سیگار روشن را به گوشه لبم نزدیک می کنی .

پک می زنم . خم می شوی به سمتم .

بوی تنت حالم را به هم می زند .هوای تازه می خواهم !

 

2-عطر تن

دراز کشیده ایم . می خندی و سیگار را به گوشه لبم نزدیک می کنی .

پک می زنم .

خم می شوی به سمتم .نیمی از موهایت روی تنم می پاشد . دست دیگرت را درسینه می فشاری سرت را روی سینه ام می گذاری و با دست دیگر هنوز سیگار را نزدیک لبم نگه داشته ای .

«بوی خوبی دارد .»

«عطر تنم یا این سیگار ؟!»

 

3-سیگار رژی

دراز کشیده ایم .می خندی و سیگار روشن را به گوشه لبم نزدیک می کنی .

اخم می کنم و با تندی دستت را پس می زنم .

«نمی کشم !»

«فقط یه پک .می خوام رد لبت روی سیگار باشه .تو فقط یه پک بزن.»

«من که رژ لب نمی زنم . تازه تو تو پک اول اونقدر رد روش گذاشتی که من باید فقط پاکش کنم . نه نمی کشم !»

 

4-غنچه

دراز کشیده ایم .می خندی و سیگار روشن را به گوشه لبم نزدیک می کنی .

می خندم .

«دود نمی خوام .دلم غنچه می خواد . »

پک عمیقی می زنی و بیرون نمی دهی . صورتت را نزدیک تر می آوری و چشم هایت را می بندی .

«عجب غنچه دوداندودی بود . واو...!!»

 


کلمات کلیدی:
 
جسارت در ورود به ادبیات خیانت/نگاهی به رمان به وقت بهشت
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩  

توضیح اول  محمد قوچانی و دار و دسته مطبوعاتی یار و همراهش یا بهتر بگویم حلقه دوستانی چون مهدی یزدانی خرم ،سرگه بارسقیان،رضا معطریان،مریم شبانی ،مریم باقی،ابوالحسن مختاباد، محسن آزرم و....دوباره گرد هم امده اند و در دوره جدیدی از فعالیت مطبوعاتی خود اینک در دو نشریه وزین مهرنامه و نیز نافه طبع و قریحه و قلم خود را به رخ می کشند . این خود جای تبریک بسیار دارد . اینک بخوانید یادداشت مرا در ویزه نامه نقد کتاب مهرنامه مرداد 89 شماره 4به یاد دوران شیرین «شهروند امروز» .

توضیح دوم – این یادداشت در سایت آموت نیز منتشر شده است . لینک از :                      اینجا

اصل یادداشت فرزاد حسنی را در ادامه مطلب بخوانید .

 

نگاهی به رمان به وقت بهشت نوشته نرگس جورابچیان

طرح جلد کتاب به وقت بهشت

جسارت در ورود  به ادبیات خیانت

تصویر یادداشت فرزاد حسنی در مهرنامه مردادماه شماره 4


 
به یاد استاد محمد نوری /پاواروتی ایران هم پرید
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩  

پاواروتی ایران هم پرید

استاد محمدنوری درگذشت

محمد نوری

شروع اینجور متن ها اغلب تکراری و به نظرم چندش آور شده است :

خبر تلخ بود و جانکاه .باورت نمی شد و.....

بی خیال . محمد نوری هم از قفس تن رها شد و پرید تا آسمانی شود . پاواروتی ایران رفت .به نظرم باید در گوشه تلوزیون خطی مشکی می دیدیم . خطی که برای خیلی چیزهای غم آلود دیگر نیز دیده ایم و من امشب ندیدم .

سیل پیام های تسلیت را شنیدم که امده از رئیس مجلس تا معاون اول رئیس دولت و وزیر ارشاد و رئیس سازمان صدا و سیما . دستشان درد نکند ولی چرا رئیس دولت ایران تسلیت نمی گوید ؟فاجعه ای از این جانکاه تر برای هنر موسیقی ایران سراغ دارید ؟مگر نه اینکه هنر جان را جلا می دهد ؟چرا رئیس دفتر فرهنگ دوست رئیس دولت پیام تسلیت نداد .مگر مرگ پاواروتی ایران از نمایشگاه عکس هدیه تهرانی کم اهمیت تر بود .

به نظرم پاواروتی ایرانی را باید فراتر از دعواها و درگیری ها دید .مردی که بیش از پنج دهه درخدمت موسیقی ایران بود . با ترانه هایش بزرگ شدیم ورشد کردیم و عمری زندگی کردیم . حالا به نظرم همه کسانی که در تمام جناح ها مدعی هستند وظیفه دارند با پیام و تسلیتی با بازماندگان محترم استاد و علاقمندان نوری هم دردی کنند .

آقای کروبی ،آقای موسوی ،آقای رضایی و حتی آقای هاشمی رفسنجانی فارغ از همه جنجال ها و کدورت های اخیر در جایی مثل این اتفاق تلخ باید به یک اشتراک تلخ به نام همدردی برسند . همه از ایشان چنین انتظاری دارند .

با «جان مریم» در نوجوانی عاشقیت با مریمی خیالی را تجربه کردیم و با «شالیزار»رفتیم به سرسبزترین های شمال گیلان و با «جیران منه باخ باخ» تا مرکز آذربایجان پریدیم .

با آهنگ سفرهای حامی و کامی که شادروان نادر ابراهیمی سروده بود (ما برای آنکه ایران ایران شود رنج دوران برده ایم ....) و آهنگ جاودان و غرور بر انگیز (ای ایران ایران دور از نام تو ....)که این اواخر در فصل انتخابات و دیگر فصل هایی که قرار بود غیرتمان متبلور شود، زیاد از سیمای ایران می دیدیم و با بسیاری از آهنگ های زیبای نوری نازنین زندگی کردیم .

اکنون نوری رفته است . در نهمین دهه زندگی به دلیل بیماری و کهولت سن تصمیم به پریدن گرفته یا تقدیرش چنین پریدنی بوده است هرچه می خواهید فرض کنید مهم نیست .

 روحش شاد که زیبا شنیدن موسیقی را به ما آموخت و این همه قطعات دلبرانه را بعد از خود نه برای ورثه خانوادگی که برای همه ایرانیان به عنوان ماترکی نفیس و ماندگار باقی گذاشت .

در زندگی اصلی دارم که سعی کرده ام به آن پایبند باشم . آن اصل ساختگی من می گوید :

«اگر حس کردی که شخصی در زندگیت تاثیر مهمی گذاشته و باید او را ببینی به این حس شک نکن بلکه احترام بگذار و باورش کن و در نهایت مطابق این حس عمل کن ! »

محمد نوری از آن شخصیت های موثر روی زندگی من بود و هم از این رو بود که درسال 83به سختی و با تلاش فراوان موفق به دیدار وجود نازنینش شدم . در شبی که با گروهی جوان کنسرتی در تالار وحدت برگزار شده بود موفق به دیدار این نازنین شدم  . دریغ که نفس استاد کوتاه بود و خواندن برایش دشوار . بعد از خواندن هر تک آهنگی به پشت صحنه می رفت تا نفسی تازه کند با این همه برای خوشامد شنوندگان و میهمانانش که یکی از آنها من بودم «جان مریم» را دوبار با وقار و افتخار خواند .

یادم هست آن کنسرت را با نازنینی رفتیم که دیگر نیست و از همین روست که خاطره ملاقات با استاد محمد نوری هیچگاه از ذهن حقیرم پاک نمی شود و اتفاقا از بخش های رشک برانگیز این ذهن نا آرام است .

مدت ها بود که روی موضوع تلفیق ترانه و داستان بصورت جدی فکر می کردم . به نظرم می رسید اگر ترانه ای برای خواننده ماندگار باشد وقتی در دل داستان نرم و سبک بنشیند و درواقع در خدمت داستان باشد خواننده بدون اینکه ترانه را بشنود در دل داستان با خواندن متن ترانه در ذهن ناخودآگاه خود ترانه و موسیقی و صدای خواننده را بازسازی خواهد کرد وبه تجربه جدیدی خواهد رسید .

برای مشق اول دو ترانه از ترانه های محمد نوری را که عاشقانه دوستشان دارم و با هر دو زندگی ها کرده ام را در دو داستان کوتاه وارد کردم . هرچند این دوداستان پیشتر اینجا منتشر شده است اما به احترام محمد نوری دوباره در پی می آید . امیدوارم این دوترانه نازنین را که در داستان ها آمده شنیده باشید کخ اگر شنیده باشید با قهرمان داستان های من کاملا همذات پنداری خواهید کرد :

 

 

داستان اول - شبانه

روی تخت جایش را عوض می کند . عینکش را از روی صورتش بر می دارد و کتاب را روی میز کنار تخت می گذارد . دستش را می برد طرف قوطی سیگار و سیگاری بر می دارد و با کبریت کنار زیرسیگار آتش می زند . زیر سیگار را بر می دارد و روی سینه اش می گذارد .

سیگار را برای لحظه ای توی زیر سیگاری می گذارد و در حالیکه نگاهش هنوز به سقف است با دستش دنبال چیزی روی میز می گردد . بالاخره چیدایش می کند . رادیوی قدیمی و یادگاری پدربزرگ را با دست به سمت خود می کشد و روی سینه و کنار زیر سیگاری می گذارد و پیچ آن را باز می کند .روی موج کوتاه صدای ترانه ای می آید :

"آی بخفته دل

هر چه بید ای خواب بود

او شیرین خواب چینه آب بود

تب داشتی آی دل

بگو واگو هذیان گو

افسانه و زنجیره جان بود ...

آی بسا کاران

روزگار نقش و نگاران

خواب بود ،سرابه

آی بخفته دل

هر چه بید ای خواب بود

او شیرین خواب چینه آب بود ..."

ترانه تمام شده ،سیگار توی زیرسیگاری روی سینه اش به خاکستر نشسته و رادیو روی شکمش یواش یواش بالا و پایین می رود و او همچنان به سقف نگاه می کند . ملافه روی تخت در دو طرف صورتش کمی نمناک است.

توضیح – ترانه از محمد نوری

 

 

 

داستان دوم -هوای آلوده بارانی

باران سختی از چند دقیقه پیش باریدن گرفته. برف پاک کن با آخرین توان خود کار می کند.

-         انگاری که شلنگ آب  روی ماشین گرفتن .

ابن صدای زن بود که با صدایی آرام به همسرش این جمله را گفت .

همسرش در حالیکه تمام توجهش به خودروهای جلو بود ،فرمان را رها کرد و با دست راست عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت :هان چی گفتی .با من بودی؟ !

زن لبخندی زد و گفت : "نه .مهم نیست. فکر می کنی بتونیم به موقع برسیم ؟ "

زن این جمله اخیر را با صدای بلند تری گفت .

مرد گفت :"می بینی وضع راه رو دیگه. فکر کنم راه بسته شده باشه .دیدی که به موقع حرکت کردیم .فکر نمی کردم بارون یهویی اینطوری بباره .با این حال من تمام تلاشم رو می کنم .امید به خدا می رسیم .یادم نرفته بهت قول دادم . "

زن نگاهی ریز به شوهرش می اندازد و می گوید :" می دونم عزیزم . تو قول هات همیشه قول بوده . بر خلاف من ! "

توی ترافیک گیر کرده اند و باران هم به شدت می بارد . مرد با دستمال بخار روی شیشه را پاک می کند و بخاری را روشن می کند و کلید تنظیم بخاری را به سمت راست می چرخاند تا  گرما زودتر بخار روی شیشه را خشک کند .زن رو به پنجره سمت خودش کرده و بیرون را نگاه می کند .شیشه کنارش را بخار گرفته است .سعی می کند برای اینکه اعصابش به هم نریزد خودش را جوری سرگرم کند.با انگشت روی بخار روی شیشه خطی کج می کشد . بعد خط کج دیگری را از سمت دیگر می کشد تا به خط قبلی برخورد کند . حالا شبیه یک پرنده شده که در اوج پرواز می کند.بعد یک کوه و چند خانه را زیر پرنده می کشد . از تصویرهایی که کشیده خنده اش می گیرد . با آستین مانتو هنرنمای خودش را پاک می کند . دوباره حوصله اش سر می رود . در داشپورت را باز می کند و دستش را توی آن می کند و اولین کاستی را که به دستش می رسد بر می دارد و داخل ضبط می گذارد :

"یاد باور و مهتابی شبانا

او شب روی های نهانا

بی قراری و خاموشی

او خط و او نشانا

یاد باور و مهر نمایانا

او اولین شیرین گوانا

هر چی بگفتی مرا یاد آ

شاهد میدل تیلبانا

نوشو نوشو

ایپچرسته رنجه نکن جانا

نوشو نوشو

زندگی بی تو تزیانا"

.

.

.

هر دو در سکوت کامل به ترانه گوش می کردند . تراکم ماشین ها در بزرگراه زیاد شده بود .در این چند دقیقه چند متر بیشتر نتوانسته بودند به جلو حرکت کنند. مرد دستمالی را که تا چند دقیقه پیش با آن بخار روی شیشه را پاک می کرد جلوی صورتش گرفت و هق هق کنان با صدای بلند شروع به گریه کرد .

زن که تو فکر فرو رفته بود با شنیدن صدای همسرش به خودش آمد و دستپاچه شد . سریع ضبط را خاموش کرد و گفت :" چی شد یه دفعه؟ واسه خاطر آهنگ بود ؟ببینم این همون آهنگی نیست که همیشه دوست داشتی ؟!یعنی دوست داشتیم! "

مرد با دستمال بینی اش را محکم فشرد و عینکش را روی دوباره روی چشم گذاشت و گفت :" چیزی نیست . یاد سال های قبل افتادم  .خاطرات خوبی با هم داشتیم مگه نه ؟یادته چقدر این آهنگ رو چقدر تو شمال،شبها که می زدیم تو کوچه باغ های رامسر پیاده روی کنیم ، گوش می دادیم .یادته ؟ "

زن اشک تو چشماش جمع شد و لبخندی زد :"معلومه که یادمه .خاطرات خیلی خوبی باهم  داشتیم . فکر می کنی من فراموش می کنمشون ؟ "

مرد آرام و آهسته زیرلب جوری که فقط خودش بشنود گفت :"آره ."

زن ادامه داد : "قول دادم که برگردم با دست پر ."

مرد دوباره زیرلب گفت :"مثل همه قول و قرارات ."

باران آرام گرفت . خودروها با سرعت بیشتری در بزرگراه شروع به  حرکت کردند . صد متر جلوتر راه باز شد . مرد دنده را عوض کرد و این بار با سرعت بیشتری حرکت کرد و چند صد متر جلوتر وارد خروجی فرودگاه شد. پرواز به موقع بلند شد .

وقت بازگشت از فرودگاه ،باران دوباره شروع به باریدن کرد .دیگر نمی توانست رانندگی کند .کنار اتوبان ،گوشه ای ایستاد .شیشه را پایین کشید و دستش را از ماشین بیرون برد تا خیس شود.بعد صورتش را بیرون آورد تا صورت خیسش با باران خیس تر شود .  ضبط را روشن بود . دوباره روی همان آهنگ بود . صدا را بلند کرد . سیگاری روشن کرد و آرام و ملایم شروع کرد به آلوده کردن هوای بارانی!

توضیح – ترانه از محمد نوری

 


 
به یاد بهروز وثوقی
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩  

به یاد بهروز وثوقی

 

بازار کنسرت گذاری تو دُبی که کاملا کساده . یه عده تازه وارد با همراهی شبکه های تازه تاسیس ماهواره ای هم امسال ریختند تو آنتالیا واسه کنسرت گذاشتن و معلوم نیست کارشون گرفته و اون سود مورد انتظار رو کسب کردن یا خیر ؟

اوضاع تو لس آنجلس هم خیلی بی ریخت است . شاید باورتون نشه ولی باشکوه ترین کنسرت چند ماه اخیر در لس آنجلس کنسرت همین بنیامین خودمان بوده که برای اجرای کنسرت از تهران به لس آنجلس صادر شد .

تو این اوضاع کسادی کنسرت حالا تعدادی از ورشکسته های سابقا مایه دار دور هم جمع شدند و از اسم و رسمی ماندگار بهره می گیرند تا شاید بتوانند کنسرتی با شکوه و عظمت برگزار کنند . بهانه این کنسرت برای جذب مخاطب بزرگداشت بهروز وثوقی است .

صد البته این پروژه صرفا جنبه بیزینسی و اقتصادی دارد و تقریبا یقین دارم هیچکدام از متولیان واقعا به یاد و نام بهروز وثوقی این کنسرت را برگزار نمی کنند اما با هر هدف و نیتی که باشد در این شب از بهروز وثوقی تقدیر خواهد شد و جاوادانه صدای موسیقی ایران ،این هم ولایتی نازنینمان ،دردانه نام آور حاج محمود  با حرم صدای حزن انگیزش سالن و تماشاگران را به حیرت واخواهد داشت و چنین خواهد خواند برای و به یاد بهروز وثوقی .باور کنید این هردو تن (بهروز وثوقی و دردانه حاج محمود)هرگز و هیچگاه تکرار نخواهند شد :

 

   

این روزا  گَوزن رو سر نمی برند

 

می شکنند شاخش رو می فرستند تو باغ

 

این رواز  طاق رو نمی ریزند سرش

 

سر گلشونو می کوبند به طاق

 

آخر نمایشا عوض شده

 

همه نقش همو بازی می کنند

 

اونایی که چشمشون به قدرته

 

هم پیاله هاشونو راضی می کنند

 

نمی دونم اگه برگردیم عقب

 

دل طوقی واسه کی پر می زنه

 

اگه فرمون و یه شب دوره کنند

 

چند تا چا قو پشت قیصر می زنه

 

نمی دونم اگه برگردیم عقب

 
داش آکل به عشق کی سر می کنه

 

اگه رستمو  ببینه روی خاک

 
پشتشو بازم به خنجر می کنه

 

اینروزا دوره ی غیرت کُشیه

 
کی میدونه قیصر اینروزا کجاست

 

بکشیو نکشی می کشنت

اینجا بازار چه ی آق منگلی هاست

 

 


 
برای بهاره و سفر آسمانی اش
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩  

برای بهاره و سفر آسمانی اش

بهاره رهنما 

دیروز صبح قرار بود برم جایی . از ترس اینکه خواب نمانم تا خود صبح بیدار بودم . قرار بود ساعت نه و نیم حرکت کنم .نزدیک هشت و نیم صبح گفتم چشم هام رو روی هم بزارم ،ساعت کوکه و نمی زاره خوابم ببره . چشممام رو که باز کردم ساعت چهار بود.

عصبی و به هم ریخته بودم . به کار صبح نرسیده بودم . ساعت چهار هم قرار بود تئاتر شهر باشم واسه رونمایی کتاب نیما دهقانی عزیز که نمایشنامه ای بود درباره منصور حلاج .

ساعت 5 به مراسم رسیدم وقتی که همه چیز تمام شده بود . به نیما زنگ زدم برای عذرخواهی.نیما داخل سالن اصلی بود اومد بیرون برای اینکه دیداری تازه کنیم و بعد دعوت کرد برای تماشای تئاتری از کشور ایتالیا که این روزها برای جشنواره بین المللی تئاتر عروسکی میهمان ما در تهران هستند .

بعد از تئاتر کمی با نیما راجع به کارهایش حرف زدیم و بعد ناخواسته و غیر منتظره وسط یک کلاس داستان نویسی قرار گرفتم که مدرسش میترا داور بود . نشستم ببینم این کلاس های داستان نویسی و کارگاه های داستان چه جوریاست کلا .

بعد اومدم بیرون یه سری به امیر حیدری زدم . تو M.R.I بود . زیاد اوضاعش خوب نیست .حالش خراب شده بود از اهواز آورده بودنش تهران . براش آرزوی سلامتی کردم و اومدم قهوه خونه سنتی نزدیک تئاتر شهر تا قلیونی بکشم .

از دست خودم و روزگار و همه چیز حسابی کلافه بودم . تو دلم داشتم با خدا صحبت می کردم .به خدا گفتم :

خدایا !  کم رنگی این روزا !  کم می بینمت .

پک اول را به قلیان نزده بودم که صدای موبایل بلند شد . باز هم اس ام اس دارم . لابد از نوع تبلیغاتی . بی اختیار دستم به سمت جیبم رفت  و نگاهی به روی صفحه انداختم .

بهاره رهنما بود . اس ام اس را باز کردم . نوشته بود عازم مکه است و خونه خدا  و قول داده بود برای همه دوستان دعا کند و طلب حلالیت می کرد .

یه هویی تکون خوردم . خدا واسم پررنگ شد . پررنگ و خوش رنگ . کی باور می کنه با یه همچین اس ام اسی از این رو به اون رو بشم و دوباره حالم بیاد سرجاش .حس کردم این یه جور پیام ویژه است واسه یه آدم گله مند که حتما حتما از آسمون ،چه می دونم از اون بالا بالاها رسیده .واسه بهاره تو این سفر آسمانی آروزی سلامتی کردم وطلب دعای ویژه و رساندن سلامم به صاحب آن خانه که میهمانش خواهد بود .

بعد از قهوه خانه چند دقیقه ای را در کتابفروشی نیک گذراندم تا کتاب آخر چیستا یثربی(اسرار انجمن ارواح) را بخرم . تو ویترین دنبال کتابش می گشتم که اون وسط ماه هفت شب چشمک زنان می گفت پس من چی ؟!!

ماه هفت شب گزیده ای از پست های وبلاگی بهاره رهنما در این چند سال اخیر است که به نظرم فقط با جسارت بهاره است که توانسته میهمان کاغذ شود و بصورت مجلد در اختیار خوانندگانی که با کاغذ و جوهر حال می کنند نیز قرار بگیرد . ماه هفت شب را خریدم و سرشبی دو ساعته تمامش کردم .

با خوندن این کتاب و با شناختی که از او دارم یک دوره هفت ساله تحول و دگرگونی این زن رو تونستم کامل ببینم .

تو پست های ابتدایی اش کاملا ساده و بی تعارف تاحدی ضعیف می نویسه و رفته رفته قوت قلمش را در طول این یکی دو سال اخیر به رخ مخاطب می کشد . در تمام این پست ها اما بهاره دغدغه دارد . دغدغه ای از جنس پرسش و نگرانی برای چگونه بودن و چگونه ماندن . پستی که برای سی سالگی اش نوشته از دغدغه هایی شبیه و شاید نزدیک به دغدغه های همه ما در این سن مهم حرف می زند . در یکی از آغازین پست های این کتاب که مربوط به سال 82است نوشته :

به آسمان شک کن ،به بلندایش

به زمین شک کن ،به سرسختیش

به گرمای خورشید

به حضور خودت ،به من

به حضور خدا شک کن

به حقیقت و رویا شک کن

اما به عشق فقط ایمان بیاور

و در خلال این پست های هفت ساله این زن وبلاگ نویس، شور و هیجان ،غم و اندوه و تحولی را شاهدیم که در پشت کلمات تمایل ندارد خودش را پنهان کند که بهاره رهنما در عالم واقعیت از هرگونه پنهان کاری بی زار و به دور است و سعی می کند رک و صریح باشد .

یادم هست همین چند ماه پیش جایزه ای گرفته بود از جشن دنیای تصویر که خیلی خوشحالش کرده بود . پستش دراین باره را حتما خوانده اید . اینقدر شاد بود که به قول خودش ذوق مرگش شده بود و به هیچ عنوان نیز راضی و مایل نبود این ذوق را پنهان کند . به دعوتم برای حضور در مراسمی بعد از آن جایزه لبیک گفته بود . قبل از اینکه وارد سالن شود گفت اون بالا یه جور بگو جایزه گرفتم بزار همه بدونن ذوق مرگم . وقتی اعلام کردیم جایزه گرفته و مردم تشویقش کردند به احترام همه بلند شد و آن دست دردسرساز معروفش را برد بالا و لبخندی زد و دستش را تکان داد و این بار تشویق ها چند برابر شد .

حالا به نظرم این سفر آسمانی و رفتن به میهمانی خدا یکی از جدی ترین پازل های تکمیل کننده تحول روحی این زن پرشور و حرارت است و در سنی مناسب این اتفاق برای حاجیه خانوم اتفاق می افتد (البته اگر پیش از این تجربه اش را نداشته باشد )و لابد و حتما به زودی زود در ماه هفت شب خواهیم خواند از اینکه چگونه این بهاره ما در مردادی از مردادهای تقویم و تاریخ میهمان سفره خدا شد .

بهاره جان !

سفرت به خیر اما

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را

برسان سلام ما را

از خدا بخواه سرسبزی و سرسبزی و سرسبزی و سرسبزی را برای این برهوت خشک و غم زده مان به ارمغان آورد تا هیچگاه و هیچ زمان هیچ بندگگی در حضور این سبزه زار احساس نکند حضورش کم رنگ است !


کلمات کلیدی: بهاره رهنما ،ماه هفت شب
 
داستان /شعر خیس
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  

داستان /شعر خیس

 

فکر کنم اول سیگارش را روشن کرد .اون زمان مطمئنم که ایستاده بود . آخه دفترچه قرمز رنگش را تازه بعد از چند دقیقه جستجو پیدا کرده بود .من پشتم به او بود وتو آشپزخانه سرم به کار.

 به گمانم بعدش هم زیر سیگاری را با همان دستی که دفترچه را گرفته بود برداشته و اومده سمت اتاق و روی تختش دراز کشیده . به خودم اجازه ندادم که توی اتاق برم اما فکر می کنم که لابد تو اتاق زیرسیگاری را روی شکمش گذاشته و بعد پکی به سیگار زده و  آن را توی زیرسیگاری گذاشته .همیشه از این کار لذت می برد .چند بار دیده بودم که توی هال روی کاناپه دراز می کشید و همین کار را می کرد. بعد احتمالا دفترچه شعرش را باز کرده .نگاهی به عکس روی دیوار انداخته . دوباره فکر کرده که عکس انگاری خیره به او لبخند می زد .یکبار به من درباره این حس و حالش گفته بود اما هیچ وقت عکسی را که اینقدر توصیف می کرد  را نشانم نداده بود . می گفت اولین شعرها را برای این عکس می خواند و بعد می دهد برای چاپ تو روزنامه ها و مجلات و هزارجای دیگر که در به در دنبال آن هستند که زودتر چاپش کنند.

 لابد با عکس طوری حرف می زند که انگار کسی روبروی او روی صندلی توی اتاق نشسته است .

 «می دونم .دارم دنبال همونی که دوست داری می گردم .یه دقیقه مهلت بده  »

دفترچه اش را ورق می زند و چشم در شعرهای تازه  می دواند .همیشه هر وقت می خواهد شعر تازه اش را بخواند باید توی شعرهای قبلی را بکاود . دفترچه اش نظم ندارد هر دفعه یک جای آن را باز می کند و شعرجدیدش را هرجا شد می نویسد و به همین خاطر فقط خودش تقدم و تاخر زمانی شعرها را می داند .

چشمهایش برقی می زند .

«خوب پیداش کردم . بخونمش برات نازنین؟!! حالا آروم بشین و فقط گوش کن . »

سیگار را دوباره از روی زیرسیگاری برمی دارد و پکی عمیق به آن می زند و دودش را آرام آرام بیرون میدهد  و دوباره سرجایش می گذارد و شروع به خواندن می کند:

« «

 ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار

آنسوی پنج خندق -پشت چهار دیوار

ای قصه ی تو و من -چون قصه ی شب و روز

پیوسته در پی هم ،اما بدون دیدار

سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است

آن روز آخرین وصل ،وآن وصل آخرین یار

بوسیدی و دوباره...بوسیدی و دوباره 

سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار

با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی 

از بوسه تا که بستی چشم مرا ،به رگبار 

دانسته بودی انگار،کان روز و هرچه با اوست

از عمر ما ندارد،دیگر نصیب و تکرار

آندم که بوسه دادی چشم مرا ،نگفتم

چشمم مبوس ای یار،کاین دوری آورد بار؟ 

                                                   » »

شعرش که تمام می شود دوباره به عکس خیره می شود.

«دوست داشتی ؟»

شاید حس کند  لبخند توی عکس حین خواندن شعر به تدریج محو شد .

«نمی خواستم ناراحتت کنم عزیزم . تو رو خدا قیافه نگیر . بخند . می خوای یه شعر بهتر بخونم . قهر نکن دیگه . »

اینجا حتما سیگارش تمام شده و بوی فیلتر سوخته آزارش داده وزیرسیگاری را از روی شکمش برداشته و روی زمین گذاشته و دفترچه اش را گذاشته روی صورتش.

تخت قیژقیژی کرده .شکمش تکانی خورده و شعرش خیس شده.

کارم تمام شده بود . برای اولین بار به خودم جرئت دادم و وارد اتاقش شدم . دفترچه اش را از روی صورتش برداشتم . خوابیده بود . دفترچه را روی صندلی کنار تخت گذاشتم . کنجکاوانه نگاهی به اتاق انداختم .عکسی روی دیوار نبود. تنها مستطیل کدر و سیاه رنگ روی دیوار روبرو گواهی می داد که روزگاری اینجا و روی این دیوار احتمالا قاب عکسی نصب بوده است .

«پس از کدام عکس حرف می زد ؟!»

عجله دارم . باید زودتر بروم . به آشپزخانه بر می گردم .غذا آماده شده . زیر غذا را خاموش می کنم .ساعت 3کلاس عروض داریم . معلوم نیست کی از خواب بیدار بشه . حتما وقتی بیدار بشه خودش غذاش رو می کشه . خوابیدن بی موقع و شعرخوانی وقت ظهر که تو قراردادمون نبود. دیرم میشه اگه بخوام صبر کنم تا بیدار بشه . وقت ندارم . باید برم .

 

 

****

توضیح- شعر از حسین منزوی


کلمات کلیدی:
 
داستان/پشت چراغ
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩  

پشت چراغ

نگاهم می کنی . نگاهت می کنم . از پشت شیشه

«از پشت شیشه ؟!»

شیشه را پایین می دهی ....شیشه را پایین می دهم .

لبخند می زنی . لبخند می زنم .

سلام می کنی . سلام می کنم .

چراغ سبز می شود .

«خداحافظ »

«خداحافظ »

.....

حرکت می کنی . حرکت می کنم .

می پیچی . می پیچم .

به راست ....به چپ .

 


کلمات کلیدی: