پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

شجاعت چیه ؟
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩  

شجاعت چیه ؟

 

قصه ای که می خوام واستون بگم  جدید نیست . مربوط به سال ها پیشه .

جونم واستون بگه سال ها پیش تو یه عصر و زمان دیگه تو  یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟''

معلم موقع تصحیح اوراق که البته در مورد انشا شامل خوندن و نظر دادن در باره مطلب میشه به برگه جالبه برخورد کرد .

محصلی در باره موضوع انشا فقط یک جمله نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !

 برگه ی آن محصل در ان مقطع تحصیلی در بین  دست به دست بین دبیران و معلمان تهران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند فکر می کنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

.

.

.

.    .     .      .      .      .      .    .  .   دکتر علی  شریعتی


کلمات کلیدی: دکتر علی شریعتی
 
نگاهی به قهوه تلخ /دعا برای سلامتی اکبر عبدی
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  

نگاهی به قهوه تلخ /دعا برای سلامتی اکبر عبدی

 

1-مدارکش موجوده

"قهوه تلخ" بعد از کش و قوس بسیار به بازار آمد و امروز تو هرگوشه و کنار می تونید پکیج اولش رو بخرید .

به گفته "علی لک پوریان" مدیر تولید این سریال در هفته اول بیش از پانصد هزارنسخه فروش کرده .

حتما درشروع این سریال صحبت های "مهران مدیری" رو شنیدید و از راهکارهای ابداعی گلیان تصویر رو برای جلوگیری از تکثیر این سریال مطلع شدید .

اختصاص شش دستگاه آپارتمان با تمام وسائل(که هیچ وقت درمورد مکان و موقعیت آن صحبت نمی شود) و صدها و هزارها جوایز دیگر (که درموردشان توضیح دقیقی داده نمی شود) از جمله تدابیری است که برای جلوگیری از تکثیر غیر قانونی این سریال اتخاذ شده  و من به شخصه امیدوارم این راهکار موثر بیفتد .

از نظر اقتصادی هم به نظرم با توجه به اینکه برادران گلیان خود توزیع کننده سریال هستند درامدی بسیار بیشتر از درامد مورد انتظار در تلوزویون را کسب خواهند کرد .

درصورت فروش یک میلیون نسخه ای پکیج اول که شامل سه قسمت از این سریال است با محاسبات من حدود هشتصد و پنجاه تا نهصد میلیون تومان عاید سرمایه گذاران خواهد شد(که البته هزینه تولید از آن کسر می شود) و اگر همین روند در پکیج های بعدی نیز اتفاق بیفتد (یعنی مردم با سریال ارتباط برقرار کنند) تقریبا حول و حوش چننی رقمی حاصل می شود .

نوش جان همه عوامل و دست اندرکاران که احتمالا برای این سریال رقم قابل توجهی را نیز هزینه کرده اند و البته پول خنداندن مردم را با رضایت کامل از خودشان می گیرند . 2500تومان حتی برای تحریک شدن و ایجاد انگیزه برای وقوع یک لبخند ،هزینه ای ناچیز است . من از سه قسمت اول در یک پلان کوچک کلی خندیدم و راضی و اکنون از این معامله کاملا راضی هستم تا شما چه نظری داشته باشید .

سه قسمت اول را دیدم . به نظرم موضوع سریال تکراری است و برای اینکه داستان به ریتم و روال معمول کارهای "مهران مدیری" بیفتد هنوز راه درازی درپیش داریم .

تنها جایی که ذوق و سلیقه و قریحه شخص "امیر مهدی ژوله" را کامل و بارز درقالب دیالوگ دیدم و پشت این دیالوگ باحال و مامزه حضور امیر امهدی را حس کردم در قسمت سوم سریال بود :

نیما زند وکیلی اولین بار وقتی دربرابر مستنطق قرار می گیرد خود را بصورت دقیق معرفی می کند و دلایل منطقی حضور خود در کاخ را توضیح می دهد اما با واکنش شدید مستنطق مواجه می شود .

بعد از چندین و چند بار آمد و شد به اتاق استنطاق و شکنجه در اتاق شکنجه (که ما تصاویرش را نمی بینیم )، مستنطق دوباره می خواهد که او خود را معرفی کند . نیما با قیافه ای درهم و برهم رو به مستنطق می گوید : «من آقا محمد خان قاجارم . مدارک و شواهدشم کاملا موجوده و همراهمه .میخواهید ارائه کنم ؟»

گرفتید منظور چی بود دیگه ؟ !!!

اگر در ادامه شاهد اینجور شوخی های ظریف و باریک باشیم باید دست مریزاد گفت به دو نویسنده نازنین مجموعه و مهران مدیری و دیگر همکارانش . به انتظار می نشینیم تا ببینیم چه پیش می آید و بحث مفصل را می گذارم برای بعد تر که بیشتر با مجموعه آشنا شدم.

 

 

2-عمو اکبر رعایت کن !

اکبر عبدی و علی حاتمی پشت صحنه فیلم جاودان "مادر"

پریروز عصر  اخبار نگران کننده ای از اکبر عبدی نازنین رسید . خبر تلخ و ناگوار بود و باورش دشوار. بلافاصله به موبایلش زنگ زدم که رفت روی پیغامگیر. تلفن دوست و یار همیشه همراهش هم روی پیغامگیر بود و تلفن منزلش نیز مرتب اشغال .

 نگرانیم بیشتر شد . دعا می کردم خبر نادرست باشد و اتفاقی نیفتاده باشد اما هرچه کردم دلم آرام نگرفت و نزدیک سرشب بالاخره راهی بیمارستان آتیه شدم . وقتی با سوپروایزربخشش صحبت کردم و فهمیدم خدارو شکر حالش نسبتا مناسبه و هنوز جان در تن باصفایش در جولان است خیالم راحت شد . امکان ملاقات وجود نداشت و همینکه از سلامتیش اطمینان حاصل کردم زدم بیرون .

شب برای سلامتیش دعا کردم. عمو اکبر خودش رو حسابی باخته .همزمان داره با چند بیماری دست و پنجه نرم می کنه و این جنگ . جدال حسابی کلافه اش کرده .

تو این یکی دو روز یاد مکالمات شیرین بینمان می افتم که اگر خدای نکرده زبانم لال اتفاقی برایش می افتاد شما در این پست آنها را می خواندید و خداکند که هیچوقت اتفاقی برای نازنین عمو اکب رنیفتد و شما نیز نخوانید .

 امیدوارم دوباره بازگردد و بعد از این  بیشتر قدر و منزلت خود را بداند و این باره نه به خاطر خودش که به خاطر دوستدارانش توصیه های پزشکی را دقیق و کامل رعایت کند .

 دلم برای حرف زدن با عمو اکبر تنگ شده که به یاد ندارم در این سه چهار سال اخیر جز با زبان شیرین آذری با زبان دیگری با او حرف زده باشم و شما ندیدید و نشنیدید که چه شیرین و قشنگ حرف می زند .

عمو اکبر سال 89 به قدر کافی و به کفایت برای ما سال تلخی بوده است تو تلخ ترش نکن و با سلامتی خود لااقل اندکی کاممان را شیرین کن تا طاقتمان برای مزمزه کردن تلخی بیشتر شود .

آذری


 
هرچند دیر ،اما برای شیوا
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  

هرچند دیر ،اما برای شیوا

 

 

شیواترین پیام،

تصویر توست

که

 سرشار از ناگفته هاست ؛

آنجا که در تردید یا هراس،

نتوان برایت

حتی

شعری سرود :

«حزن انگیز باشد یا سرشار از حماسه ؟!! »

من اما

ناتوان مدعی بی ادعا،

 تنها ،

فقط ،

برپا ،

کلاه برداشته از سر،

 همه آن تصویر را خوب می بینم : "زن "

و سرخوشم ،

هنوز ،

 در دو سوی این میله ها ،

این دیوارهای ضخیم ،

سبزی ،سبزم

هستی،هستم !!

                              ف.ح

 

خدا را شکر که شیوا فعلا می تواند فارغ از این میله ها و دیوارها دوباره پریدن را آغاز کند . کافی است بال و پر شکسته اش اندکی ترمیم یابد که او پرواز در اوج را خوب آموخته  است .

همیشه گفته ام :

این دختر را باید جدی گرفت که جدی است و به باورش هرچه که هست ،ایمان دارد و حاضر است برای باورش هزینه کند .

در این وانفسای روزگار که دخترانش فریفته رنگ و تصنع هستند و اندیشیدن را با سرخوشی به راحتی معاوضه می کنند ،به چنین اندک دخترانی باید افتخار کرد .

قبول که دخترانمان آگاه تر از گذشته اند اما کجا هستند و کو از خیل این همه دخترانی که اغلب دانشگاه ها را پر کرده اند و تحصیل کرده اند کسی مثل او .

همیشه گفته ام اگر 15یا 20 دختر به استواری و راسخی او داشتیم ده یا بیست سال آینده زنان و دختران این مرز و بوم تضمین می شد که این ها کمکی بودند مهم برای اینکه  لااقل با خودشان ،فردیتشان و زن بودنشان بیشتر آشنا شوند و درباب حقوق زن از لغت و کلمه هایی مثل «فمینیسم» ملغمه ای خود تفسیر شده نسازند و بعد از ساختن باورش نکنند.

این دختر را باید جدی گرفت و وقتی جدیش گرفتیش، سیگار کشیدنش را از سر حرص یا سرخوشی یا برای آرامش یافتن چند لحظه ای ،کارکردنش را برای ساختن پناهگاهی برای کودکان بی پناه و فریادش را برای بازستاندن آنچه باور دارد حقش هست و دیگر خواسته ها و مهم تر از آن باورهایش  را نیز جدی می گیری .

 

 


کلمات کلیدی:
 
هدیه روز سینما:افشای پارانوییدی بودن «محسن مخملباف»
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  

هدیه روز سینما:

افشای پارانوئیدی بودن «محسن مخملباف »

محسن مخملباف، فاطمه مشکینی، سمیرا مخملباف و میثم مخملباف 

روز دوشنبه 22شهریور ماه ساعت 17و سی دقیقه سایت تابناک به نقل از بولتن نیوز در خبری که لینک تان با رنگ قرمز منتشر  شده بود، مطلبی با عنوان " گزارشی از وضعیت روانی کارگردان پارانوئیدی"منتشر کرد . طبیعتا رنگ قرمز و نیز تیتر مطلب کشش و جذابیتی را برای خواننده ایجاد می کند تا با بازکردن صفحه این لینک ،مطلب را بخواند.

مطلب را باز کردم و تا به آخر خواندم و در زیر این یادداشت شما هم می توانید کاملش را بخوانید . مطلبی بود در مورد اختلالات روانی و شخصی محسن مخملباف و اطلاعاتی در مورد زندگی خصوصی زندگی وی .

نکته جالب اینکه این مطلب یک روز بعد از روز سینما در سایت تابناک منتشر شده و احتمالا در سایت بولتن نیوز در روز سینما منتشر شده است و به نوعی می توان این مطلب را هدیه اصحاب خبر به اصحاب سینما تعبیر و تفسیر کرد .

از آنجا که به واسطه موقعیت شغلی و کاری در میانه اصحاب سینما و خبر هستم و به نوعی بیشتر وامدار اصحاب خبر هستم لازم دانستم به اندازه و سهم خودم درباره این مطلب شرم آور مطلبی را بنویسم :

بقیه مطلب و نیز مطلب سایت تابناک را در ادامه مطلب بخوانید .


 
حکایت یک ترانه/طوفان ها
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩  

حکایت یک ترانه/طوفان ها

ابرو گوندش در ایران

عروس ایرانی ما در مدتی که نبودم ظاهرا خیلی سر و صدا به پا کرده . درمدت نبودنم خیلی حرف و حدیث و اخبار این بار نه در کشور خودش که در ایران  ایجاد کرده . هنر و فضای هنری در کشور همسایه جوری است که وقتی از یک هنرمند یا آرتیست یه مدت خبری نباشه خودش یه جورایی یه کاری می کنه که دوباره در کانون توجه قرار بگیره و بیاد صدر اخبار.

حالا این عروس خانوم همزمان دو کشور را تحت شعاع سفر و اقامت خودش قرار داده و کلی حرف تو این مدت درباره اش بوده وظاهرا یکی از آخرین و جالبترین هاش هم  حضور در میهمانی افطاری درخانه اسفندیار خان مشایی معروف بوده .

خبرگزاری فارس اولین سایتی بود که در این مورد نوشت و مدعی شد عکس های این میهمانی را نیز دراختیار دارداما بنا به دلایلی از چاپ آن معذور است .

درسفر با دوستی ترک به نام "بُرهان "آشنا شدم . عشق هلند داشت و دوست داشت سرانجام روزی در هلند زندگی کند . بعد از گپ و گفتی کوتاه سریع رفیق شدیم و سر صحبت باز شد .

بهش گفتم :«دیگه ما با هم راستی راستی فامیل شدیم .»

برگشت و گفت :«چه جوری ؟»

گفتم :«چه جوری نداره که برهان جان . ازتون دختر گرفتیم دیگه . »

گفت :«منظورت کیه ؟»

گفتم :«بابا" ابرو"شما شده عروس ما ایرانی ها .الان تو تهرانه و دیشب هم تو یه مهمانی جالب و عجیب واسه ما ایرانی ها افطار با همسر گرامیش مهمان بوده .»

جالبه بگم برهان برگشت چی گفت !!!!!

نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت :«این ازدواج رو زیاد جدی نگیر. دفعه چهارمشه . یادته یه زمانی با اون فوتبالیسته ازدواج کرده بود. این جور ازدواج ها معمولا یا تجاریه یا برای سرو صدا و هیاهو و زیاد ماندگار نیست . »

بهش گفتم :«اگه منظورت "اوچه "بازکن اسبق فنرباغچه است که اون ازدواج نبود . یه زمانی با هم رفیق بودن و تو یه کلیپ هم واسه "ابرو"بازی کرد. اما درمورد ماندگاری ازدواج زود قضاوت نکن . به قول مجید ظروفچی سوته دلان علی حاتمی نازنینمان شاید "ابرو"شما برگشته باشه به داماد ایرانی گفته باشه : "درسته که اولی نبودی ،ولی بدون که آخریش هستی !!!"

بعد بهش گفتم مگه همین ابرو شما آهنگ طوفان ها (Firtinalar)رو نخونده بود. چه می دونی شاید اینبار با یه تحول یا براثر گذر زمان و بزرگ شدن عقل و یا اعتماد به تدبیر و درایت این دفعه به متن ترانه اعتقاد داشته باشه . راستی کسی چه می دونه برهان . شاید اینبار یه این پسر ایرانی به آرامشی که به دنبالش بوده و تو اون سه یا چهارتای قبلی پیدا نکرده رسیده هان برهان ؟باب بچه که نیست .هست برهان ؟سی و شش سالشه دیگه .مگه نه ؟!!!

برهان نگاه می کرد و فقط می شنید. بعد چند لحظه سکوت گفت : خوب اطلاعات داری ها. راستی تو هم ترانه Firtinalar رو دوست داری ؟

گفتم :«خوب آره . هرچند از صدای خش دار وکلفت ابرو زیاد خوشم نمیاد اما خداییش از نظر متن و ترانه و بعضا موسیقی خیلی قویه . »

نگاهی بهم کرد و گفت : «بخونیمش با هم ؟!»

خنده کوتاهی کردم و گفتم :«بخونیم آرکاداش !!! »

و خوندیم ،کنار اسکله یا یه قوطی پپسی . نوشیدنی دوست داشتی همیشگی من !!

  حالا این ترانه و این هم ترجمه اش به سبک خاص خودم . به نظرم رسید ترجمه لفظ به لفظ و کلمه به کلمه دقیق شاید کمی خواننده رو گم و گیج و گمراه کنه . به نظرم ترانه باید اونجوری که مورد نظر ترانه سرا و خواننده بوده به زبان دیگه ترجمه بشه و حالا این هم ترجمه من . شاید فرصتی دست داد ترانه های دیگری رو هم به فارسی برگردوندم .

این ترانه یکی از ترانه های زیبا و دوست داشتنی و ماندگار عروس ایرانی ماست .بخونید و اگر گیرش آوردید حتما گوش کنید.

 

توضیح – ترانه Firtinalar (طوفان ها) از آلبوم "Ben Daha Büyümedim" (من هنوز بزرگ نشدم)و در حقیقت معروفترین ترانه این آلبوم و یکی از مهمترین و معروفترین ترانه های کل دوران فعالیت موسیقیایی ابرو است که در سال 1995منتشر شده و سومین آلبوم رسمی ابرو گوندش بعد از آلبوم های "Tanrı Misafiri" (مسافر خدا) و "Tatlı Bela" (بلای شیرین یا عشق شیرین)

 

 

Firtinalar

"bir dost gibi davran bana
herkes bizi oyle bilsin
bugun burada butun yasanan
sakli gizli surup gitsin (x2)
firtinalar koparsa kopsun
suruklesin ikimizi
arzular cildirtsin bizi
raziyim sonuna senle olsun (x2)
ben sana oylesi taptim inan
boylesi aska yasak tanimam
deliler gibiyim anla biraz
aklimi yolda biraktim inan"

 

 

طوفان ها

مرا مثل یک دوست و همراه بپذیر

طوری که دیگران نیز باورکنند

تا همه کسانی که امروز و اینجا حاضرند

بدرخفا و پنهان راهشان را درپیش گیرند و بروند

اگر قرار است طوفان هایی بینمان به پا شود ، بشود

چه بسا هردوی ما را  هم به ویرانی کشد ،

و آرزوها یمان ما را درهم اندازد ،

اما درنهایت من به باتو بودن راضی ام

باور کن من تو را اینگونه می پرستم ،

وابراز چنین عشقی را ممنوع نمی دانم

مثل  سرگشتگانم ،کمی درکم کن

عقلم را در این راه ازکف داده ام ،باور کن

 

 


 
سلام ایران!!!!!
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩  

سلام ایران !!!!!

 

 

حکایت همچنان باقی است

امشب شب آخر اقامتم در اینجاست . دوستان میهمانی جالبی به افتخار ما در یکی از رستوران های سنتی در نزدیکی کُنیا برگزار کرده اند . هوا خوب است .زیرسایه درخت و نورکم چراغ ها نشسته ایم . کمی آن طرف تر دو زن و شوهر آلمانی با سگ بزرگی کنار بار نشسته اند . به خودم جرئت می دهم تا برای شستن دست هایم از کنار سگ بگذرم . بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به من بدهد سرش را برمی گرداند و زیر پای زن آلمانی دراز می کشد .

نیکُل امشب میزبان ماست . دوست خوب جوانی که در این سرزمین توانسته آرزوهای کوچک وبزرگش را محقق کند . نیکل می گوید:

« اینجا سرزمینی است که می توانی آرزوهایت را آنطور که دوست داری محقق کنی . کسی نمی تواند جلوی تو را بگیرد .اینجا کسی کاری به کار تو ندارد و تو هم کاری به کار کسی نداری .این منطق زیستن در اینجاست . »

سی و چهارسال سن دارد اما قیافه اش بیشتر از این را نشان می دهد . پدرش کشاورزی روستایی است . از سیزده سالگی شروع به کار کرده و حالا در سی و چهارسالگی یکی از افراد معتبر و با نفوذ و البته ثروتمند این شهر و دیار شده .

پیش خدمت ها روی میز بطری های آب معدنی را می چینند . جالب است اولین باره که آب معدنی تولید این کشور را روی میز می بینم .

بعد جلوی هرکداممان دیسی از خیار پوست کنده و زیتون قرمز و کمی نان می گذارند . ده دقیقه بعد ظرفی ماست و خیار و ظرفی کشک جلوی ما می گذارند .

کمی تعجب می کنم . بقیه میهمانان با دقت و آرامش مشغول خوردن محتویات ظرف ها هستند .

تصور می کنم امشب باید غذای گیاهی بخوریم . در همین تصورات هستم که ظرفی هویج و کرفس ترش جلوی ما می گذارند و بعد از آن ظرفی لبو .

چاره ای نیست . باید خورد. 

مشغول می شوم . نان و کشک هم می چسبد . تا به حال در ایران  امتحان نکرده بودم .

ظرف ها خالی می شد و پیشخدمت هایی که دور برمان مرتب می گشتند هردفعه ظرف های خالی را با ظرفی پر از خوردنی های گیاهی حایگزین می کردند . این بار سیب زمینی سرخ کرده آوردند .

خوب حالا یه چیزی شد برای تعریف .

وقتی حجم قالب توجهی از ظرفیت معمولم را با نان و کشک و ماست و خیار پر کردن تازه فهمیدم ماجرا چیست . اینجا منویی سنتی به نام «مِزه» دارند که در واقع همان مزه خودمان است . قضیه از این قرار است که شما در طول سه ساعتی که پشت میز شام می نشینید می توانید همه غذاهای رستوران را مزه مزه کنید . ابتدای منو از انواع پیش غذاها شروع می شود و با پیش غذا به استقبال مزه کردن غذاهای اصلی می روید . تنوع غذا به حدی است که شما بیشتر از یک تکه کوچک از هرغذا را نمی توانید مزه کنید چون در غیر اینصورت زود سیر می شوید . یکی از آداب و رسوم این نوع غذا خوردن این است که باید تا آخر کار همراه و هم پیمان دیگران در خوردن باشی .

حالا تصور کنید برای منی که نمی دانستم ماجرا چیست چقدر سخت بود با این همه نان و ماست و کشکی که خورده بودم تا به آخر ماجرا پیش بروم و 15نوع غذا را مزمزه کنم.

نیکل

حین غذا خوردن نیکُل از زندگیش می گوید . خانه ای شبیه به کاخ در باغی بزرگ دریکی از روستاهای اطراف اینجا دارد . از پیشخدمت فیلیپینی خانه اش می گوید و ماجراهای خنده دارش .

تعریف می کند روزی دیدم اتاق نشیمن کثیف است و پیشخدمت تمیزش نکرده .باخودم گفتم بزار شروع کنم به تمیز کردن تا ببینم چه عکس العملی نشون میده . جارو رو برداشتم و شروع کردم به کار . نیم ساعت گذشت و مشغول کار بودم و او زل زده بود به من و نگاهم می کرد . دیدم نه بابا طرف تو باغ نیست .

 بهش گفتم :دوست داری به من کمک کنی ؟

پیشخدمت فیلیپینی نگاهی انداخت و با جدیت گفت : yes ser

باز از پیشخدمت تعریف می کرد و می گفت یه بار دیدم صدای شیر آب باز میاد . پیشخدمت تو حیاط مشغول جاروز زدن بود. شروع کردم به گشتن ببینم کدوم شیر آب بازه .خلاصه همه خونه و اتاق ها و آشپزخونه رو زیر پا گذاشتم و پیدا نکردم . برگشتم تو حیاط و رفتم طرفش و دیدم شیرآب حیاط بازه .

بهش گفتم :مگه ندیدی که دارم دنبال شیر آب باز می گردم چرا هیچی نگفتی .

پیش خدمت نگاهی اندداخت و گفت :ولی شما به من چیزی نگفتید .

نیکل عصبانی میشه و میگه :ندیدی دارم می گردم .

پیشخدمت با جدیت میگه :چرا قربان ولی شما از من چیزی نپرسیدید .

خلاصه این چیزها رو می گفت و می خندید و مثلا مارا می خنداند . حس کردم وقتشه یه دو سه تا از جک های قابل ترجمه ایرانی رو براش تعریف کنیم. با کمک دوستم دو سه تا جک معمولی رو براش تعریف کردیم . باور نمی کنید از خنده داشت روده بر می شد. تازه فهمیدم ما ایرانی ها آدم های شوخ طبع و بسیار بامزه هستیم . اگر یه روز بنشینیم و جک های خودمون رو ترجمه کنیم تو این کشورها به شدت ازش استقبال میشه . اینا معنی واقعی خنده و روده برشدن رو خوب نمی دونن .

 

 

شب آخر

شب آخر است . خسته از میهمانی شبانه به خانه برگشته ایم . تلوزیون را روشن می کنم و کانال های ایرانی را جستجو می کنم . از روی کانالها رد میشم . یهو برمی گردم عقب . یه چیزی نگهم می داره .یه ملودی خوب و گوشنواز.  

یه دختر سبزه و زشت با موهایی کوتاه وگلی قرمز بزرگ و بی ریخت  در گوشه سرش و با پیراهنی آبی و شلواری سیاه، چتری سفید به دست گرفته . همه چیزش تکمیله . قیافه و ریخت و هیکلش همه چی تمومه دیگه . می گم ببین طرف چه جسارت و شجاعتی داره اومده خواننده بشه .

موسیقی شروع میشه و دخترک شروع می کنه به راه رفتن و خوندن :

تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی
دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی، همه ی آرزوهامی
می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی همه ی آرزوهامو واسه ی چشم قشنگ تو پروندم، رفتش
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که جوونیمو واسه چشم عجیب تو سوزوندم، رفتش
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی
دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی
می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی
...

اسمش «مهرنوش» است . اگه چشماتونو ببندین و فقط صداشو و موسیقیشو بشنوید غوغا کرده . ترانه دلنشین و قشنگیه به نظرم ازاون هایی است که مدتها تو یاد می مونه . حالا فکر می کنید ترانه سرای واقعیش کی باشه ؟!!!!!!!!!!

به کار شب آخر ما و حکایتی که بر من گذاشت میاد .بماند !!!!

اگر دوست داشتیدترانه چشمات ازمهرنوش را از اینجا دانلود کنید از:  اینجا     

 

خداحافظ دریا

وقت رفتن هوس می کنم برای آخرین بار کورال بیچ را ببینم . کنار آن توقف می کنم تا با آب سه رنگش خداحافظی کنم . گاه رفتن سررسیده .باید که برگردم به سرمنزل اول و کسی چه می داند دیدار دوباره اش میسر است یا نه .

دریا را تا انتهایی ترین نقطه دیدم، نگاه می کردم و به این می اندیشیدم که :

«بگذار سرنوشت هر راهی می خواهد برود

ما راهمان جداست

بگذار ابرها تا می توانند ببارند

ما چترمان خداست »

 

 خداحافظ دریا -کورال بیچ

خدایا برمی گردم در حالیکه هنوز هم زیاده خواهم . دل خوش میخواهم  . می دهی خدا ؟!!!!!

سلام ایران!!! ....


کلمات کلیدی:
 
بیگانه در وطن !
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  

بیگانه در وطن !

شصت و چند سال دارد . با پایی شکسته و راه رفتنی سنگین که نشانی روشن از زخم روزگار است بر پیکرش .

تنهای تنها زندگی می کند . می گوید تمام دنیا را گشته و دربین کشورهای این دنیای کوچک فقط استرالیا را ندیده .

ایران ما را هم یکبار دیده . آرزو می کند که روزی استرالیا را باهم ببینیم . حالا او میزبان من در سفر به چند شهر زیبا شده .

یکی دو شب قبل به من گفت :تو میهمان ما هستی . بگو  چه چیزی می خواهی تا برایت فراهم کنیم .»

به چشم هایم خیره شد و منتظر بود . منظورش را اول نگرفتم ولی بعد از این که آرام و شمرده حرف زد متوجه شدم.

با خودم فکر کردم حالا که اینجا و تو این کشور این همه تحویلم می گیرند از این انسان های شریف و دوست داشتنی چه خواهشی می توان کرد؟

گفتم : «دو چیز می خواهم . »

گفت :«بگو . میهمان هستی . »

گفتم :« اول اینکه یکی دو شهر زیبای این کشورتان را که دوست دارم، نشانم بده و دوم اینکه مرا به رستوران یا قهوه خانه ای ببر که قلیان داشته باشد . »

خندید و گفت :«همین !»

گفتم :«همین .»

گفت : اینجا به قلیان می گویند «نارگیله» ولی ما نداریم . من تو کشورهای عربی دیده ام ولی اینجا نداریم ولی اگر  واقعا این را می خواهی برایت فراهم می کنم .

قرارمان صبح ساعت نه و نیم بود . پاجروی شرکت را برده بود سرویس و بعد کارواش و باکش را پرکرده بود و آمده بود دنبالمان .

سفر شروع شد .توی اتوبان که انداخت به هرآبادی و دیاری که می رسید در باره آن منطقه توضیح می داد . امیدوارم بود در پایتخت کشورشان بتواند قهوه خانه ای با قلیان پیدا  کند . دو ساعت بعد توی پایتختشان بودیم و چرخی در شهر زدیم .

نتوانست رستوران را پیدا کند . گفت :متاسفانه اینجا نیست ولی باید در کشور همسایه باشد .

دوست همراهم پررویی کرد و گفت :« میشه بریم کشور همسایه رو ببینیم ؟»

تاملی کرد و سرعتش را کاست و بعد از چند لحظه سکوت گفت :«آره میشه ؟دوست دارید ببینید؟»

با خوشحالی گفتیم :«چرا که نه ؟حتما !»

از شهر خارج شدیم و به سمت مرز رفتیم .

گفت :«برای عبور باید ویزا بگیرید . پاسپورت همراهتان دارید ؟»

داشتیم و گفتیم داریم .

مرز در کنترل نیروهای سازمان ملل است .بعد از جنگ غم انگیز چند دهه قبل نیروهای سازمان ملل کنترل مرز را در اختیار گرفته اند .  هرچه به مرز نزدیک تر می شویم حال و روزش دگرگون تر می شود . حس می کنم چیزی آزارش می دهد اما چیزی نمی گوید و سعی می کند با لبخند درونش را از ما پنهان کند .

لب مرز کنسولگری کشور همسایه برخلاف تصورم ازما استقبال گرمی می کند . اینجا به راحتی می توانم با زبانشان حرف بزنم . خیلی تحویل می گیرند و در کمتر از دو دقیقه کارمان را راه می اندازند و به او و ما ویزایی 30روزه می دهند .ظاهرا هم زبانی در دادن ویزا خیلی موثر واقع شده بود.  

از مرز عبور می کنیم و وارد یک فضای جدید می شویم . آهسته و آرام می راند و درحین رانندگی چشم به اطراف می گرداند .

پریشانی اش بیشتر شده . از او می پرسم :«چیزی شده ؟»

می گوید :«نه . می دونید اینجا سرزمین منه .»

با تعجب می گویم :«جدی می گی ؟»

آهی می کشد و می گوید :«آره . سی و شش سال پیش ازش فرار کردم . خودم و همه خانواده ام . بعد از او ن جنگ لعنتی آواره شدیم . »

حالا فهمیدم دلیل این پریشان حالی چیست . کمتر از بیست دقیقه به شهری رسیدیم که درآنجا به دنیا آمده بود.از خیابان های عریض شهر عبور می کرد و جا به جا از سرعتش کم می کرد و گاه می ایستاد .

ساختمانی را نشانمان داد و گفت :«این خانه داییم بود . بعد درکوچه بالاتر خانه خاله و مادربزرگ و بعد خانه پدری اش را نشانمان داد. »

چند خیابان آن طرف تر مدرسه دوران کودکی اش را دیدیم و بعد به ساحل رسیدیم .

از ماشین که پیاده شدیم خیلی سریع با مردمان این کوی و دیار ارتباط برقرار کردیم . وقتی فهمیدند ایرانی هستیم خیلی تحویلمان گرفتند و چون به زبانشان مسلط بودیم زود راه و چاه کار را یاد گرفتیم .اولین و مهمترین چیز این بود که بفهمیم واحد پولشان درتبدیل یه یورو چقدر می شود تا سرمان کلاه نرود .

برخلاف آنچه شنیده بودم با ما صادق بودند . کنار بندرگاه آهسته و آرام قدم برمی داشتیم .گاه کسی خود را به ما می رساند و پیشنهادهای عجیب و غریب می داد و ضمن عرض ارادت می پرسید چه کمکی ازدستش برمی آید .

از آنها آدرس قهوه خانه ای که قلیان داشته باشد را پرسدیم . با تعجب نگاهی عجیب و غریب به من کردند و حس کردم که در دلشان گفتند این احمق را ببین در سرزمین کازینوها و ...خانه ها و ...ها دنبال چه چیزی می گردد. بالاحره بعد از اینکه تعجب فروکش کرد آدرس را دادند . باید تا انتهایی ترین نقطه بندرگاه یم رفتیم . آنجا دو سه تا قهوه خانه بود .

بالاخره پیرمرد بعد از طی این همه راه و مسیر و پای گذاشتن به سرزمینی که این همه از آن خاطرات تلخ داشت ما را به مقصد رسانده بود و لابد برای عمل به قولش بهایی سنگین پرداخته بود .

قلیانی کشیدیم و رفتیم کنار بندرگاه تا چیزی بخوریم .ما شاد و خندان با مردم اینجا گرم گرفته بودیم و درباره همه چیز و علایق مشترک حرف می زدیم اما او درسرزمین خودش، غریبانه کنار اسکله تنها ایستاده بود و در سکوتی که لابد سرشار از ناگفته ها بود فقط به دوردست ها خیره شده بود .

حس و حال عجیبی داشت . کمی که فکر کردم دیدم تجمیع این همه حس و حال های پارادوکس قطعا بهمش ریخته . تصور کن در سرزمین خودت غریب و بیگانه باشی و برای ورود به سرزمین خودت مجبور باشی ویزا بگیری .

می دانم اگر به خاطر ما نبود هیچ وقت قصد چنین سفر تلخی را نمی کرد . به خاطر قولی که به ما داده بود ،به خاطر یک قلیان کشیدن ده دقیقه ای این همه راه آمده بود و مجبور شده بود به یکباره انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین گذشته را ناخواسته مرور کند .

درسرزمینی که حالا و بعد از چند دهه دیگر درآنجا بیگانه بود و برای ورود به آن باید ویزا می گرفت .به چهره اش خیره شدم و یاد جمله دکتر شریعتی افتادم:

 

«خدایا !

تو قلب بیگانه را می شناسی
زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای
»

 

دوربین را آماده کردم و درحالی که از خود بی خود به دوردست ها خیره شده بوده  عکسی از او گرفتم .

عکس را در مانیتور دوربین چک کردم تا از کیفیت آن مطمئن شوم و این بار همراه با دیدن عکس این جمله دکتر شریعتی به یادم آدم که :

 

«توانا ترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند!
شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد...
»

 

و این عکس مترجم قهاری است که همه چیز را از درونیات یک بیگانه در وطن برای من و شما ترجمه می کند!!!!


کلمات کلیدی:
 
با کاترینا دود می کنیم !
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩  

با کاترینا دود می کنیم !

کاترینا 

این کاترینا است . «ت» را الکی به  «ر» نچسبانید . یک کسره هم زیرش دارد پس می شود کاتِرینا . دورگه یونانی و آلمانی است .یه کمی زیاد حرف می زند ولی خیلی باحال و دوست داشتنی و به قول خودش «لاب لاب لاب لاب لاب »یعنی یک ریز حرف می زند .

سی و پنج سال سن دارد اما بیشتر از سنش نشان می دهد.دودختربچه خوشگل و دوست داشتنی ،سه سگ و شوهری یونانی  با ریشی مشکی و عینکی ته استکانی و یک خانه روستایی و یک ماشین شاسی بلند کل مایملک و دارایی او از این دنیای کوچک است . به قول خودش درحد خودش خیلی داره : I am rich woman!

می گوید شوهرش چندماهی بیکاربوده و او یک تنه جور خانواده را به دوش کشیده و چرخ زندگی را به قول خودش با یک حقوق  one salary  چرخانده .

چند روزی است که همسرش در یک کافه شغل کوچکی را دست و پا کرده است واین باعث خوشحالی اوست .

دودختربچه اش را بزرگترین سگشان نگهداری می کند و کاترینا می گوید از هر پرستاری مطمئن تر است و بعد عکس سگشان را نشان می دهد .

امروز با او آشنا شده ایم.در اولین دیدار و اولین دیالوگ های رد و بدل شده بینمان باصراحت لهجه خاصی می گویدکه با تمام وجود احساس خوشبختی می کند .

حالا اینجا و در این شهر بخشی از این سرزمین را او نشانمان می دهد .درطول سفر عقب ماشینش نشسته ام . درهای ماشین قفل است و کاترینا می گوید قفل کودک داره :parental lock .

هربار که از ماشین پیاده می شویم مجبور است دررا برایم باز کند و هر بار به شوخی می گویم : please open the door mami!

و او می خندد و می گوید : ok dear my big baby !

گشت و گذار که تمام می شود بر می گردیم به محل کارش . خسته شده . از ما می پرسد نوشیدنی می خورید ؟فکر بد نکنید .منظورش از نوشیدنی ،نوشیدنی محلی اینجاست . باخجالت می گویم چرا که نه .

دو دقیقه دیگر نوشیدنی محلی اینجا را برایمان می آورد . «فراپه»نوشدنی جالب و باحال مردمان این دیار است . زرپ و زرپ فراپه می خورند . فراپه قهوه ای است که با دستگاهی عجیب و غریب و خاص درست می شود و با یخ زیاد در لیوان بزرگ می خورند .

فراپه را که می خوریم کنار دست ما می نشیند ، به کیف دستی اش خیره می شود ، به ما نگاه می کند و می گوید :«خسته شدیم هان ! وقتشه یه چیزی دود کنیم .»

بعد مشتاقانه دست می برد به سمت کیف کوچک دستی اش و من می مانم که چه چیزی را از توی این کیف کوچک دستی که از کف یک دست هم کوچکتر است ،بیرون می کشد برای دود کردن .

یک کیف کوچکتر و یک قطعه ای پلاستیکی که بعدا می فهمیم کاغذ پیچ است، از کیفش بیرون می کشد . نگاهی می اندازد به ما و می گوید :«شما هم می کشید ؟»

با تعجب می گویم: «این چیه ؟»

می خندد و می گوید :« به ! مثل اینکه سیگار دست ساز کاترینا رو تا به حال نکشیده اید ؟ اگه کسی به این کشور بیاد و سیگاردست ساز کاتریبنا رو نکشه چیزی از این سفر نفهمیده . »

البته ظاهرا منظورش اینه که نصف عمرمان بر فناست . بعد دوباره نگاهمان می کند و چیزی می گوید که خوب نمی فهمم ولی حدس می زنم که معنی اش این است :«بچاقم داداش؟!»

و جواب می دهیم :«بله.»

با دقت شروع می کند به ریختن تنباکو و پیچیدن سیگاری کاغذی و کوچک .حاصل کار چیزی شبیه سیگار اشنو ویژه های قدیمی خودمان می شود . اولی را به من تعارف می کند .می گیرم و صبر می کنم تا سیگار بقیه هم درست شود . فندک را به سمتم می آورد سیگار که روشن می شود می خواهم به رسم داش مشتی های خودمان انگشتی به پشت دستش بزنم ولی گمان می کنم شاید اینجا این کار ضایع باشد .

سیگار دست سازش را می کشیم . دود را بیرون می فرستیم . راست می گوید خفن است و نتیجه هنرمندی کاترینا چیزی در کیفیت همان اشنو ویژه های خودمان است که سالهاست تولید نمی شود و حالا نوستالژی پدربرزرگ ها و مادربزرگ ها و سیگارکش های قدیمی و قهار است .

وقت کشیدن از زندگی می گوید . از مصیبت ها و بدبختی هایش . از خانه بدوشی هایش از آلمان تا یونان و دوران نوجوانی و جوانی .

بدبختی را با چنان حلاوت و شیرینی تعریف می کند که اگر اندکی زبان حالیت نشود فکر می کنی طرف داره از عشق و حال هایش درزندگی برایت تعریف می کند و افسوس می خوری که چرا منظورش را نمی فهمی .

بنده خدا تو زندگیش تا قبل از ازدواج یک چیز مثبت نداشته اما حالا با تمام وجود حس می کند که خوشبخت است و چیزی در زندگی کم و کسر ندارد .

در یک روستا در حومه شهر زندگی می کند و با دو فرزندش زندگی آرامی دارد .درطول بیست و چهارساعت به خاطر شغل و کارش ساعات کمی را در کنار خانواده سپری می کند ولی از همین ساعات اساسی لذت می برد .

بعد شروع به نصیحت کردن همراهان می کند در باب شیرینیِ زندگی و حلاوت نهفته درآن و حماقت های ما که اصالت زندگی را خوب و دقیق نمی فهمیم و نمی بینیم .

بعد به جمله تاریخی من می رسد که:« تلخ نیز زیباست

آنقدر شمرده و دقیق حرف می زند که تقریبا تمام حرف هایش را متوجه می شوم . بعد از تمام شدن صحبت هایش می گوید :«برنداری اینار و بنویسی ها . »

می گویم :«حتما می نویسم .تو موضوع پست جدیدم هستی .برو برگرد ندارد.»

می خندد و می گوید :«هرچی دوست داری بنویس . خیالی نیست .»

می گویم :«حالا مثل یه بچه خوب وایسا کنار دیوار یه عکس ازت بگیرم واسه وبلاگ .»

میگه :«باشه . خوب بگیری ها.»

عکس بالا عکس کاترینا در حال ژست گرفتن مقابل دوربین است و پایینی عکسی است که کاترینا را در حال ساختن سیگاردست ساز نشان می دهد .

باقی حکایت زندگی تلخ اما شیرینش بماند به وقتی دیگر و قراری که با خودم درباره حکایتش گذاشته ام .

آخرش گفتم :«به نظرم بازیگر خوبی می شود . »

با قاطعیت و خیلی محکم گفت :«آره !خودم می دونم . همه می گن !»

کاترینا سیگاردست ساز می چاقد

آنچنان که من دیدم و شنیدم به گمانم این آهنگ حمید طالب زاده در مورد کاترینای ما واقعا  بصورت بالعکس مصداق دارد و اوست که باید این ترانه را برای همسرش بخواند .یادتان هست نوشته بودم کاش این آهنگ چاره ساز بود برای کینت وینسلت و سام مندس و نشد . کجا هستند  که ببیندد کاترینا چگونه اینچنین عاشقانه و عاقلانه و عامدانه و عامیانه از دوست داشتن و علاقه به همسر و فرزندانش نرم و لطیف و راحت حرف می زند .

همه چی آرومه ،تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه ،غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه ،من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دلبستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم ،همه چی آرومه

تشنه چشماتم ،منو سیرابم کن

منو با لالایی ،دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

همه چی آرومه ،من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

همه چی آرومه ،تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

 

 

 

 


 
رهگذرانی خواهند آمد
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩  

رهگذرانی خواهند آمد

از جاده کنار ساحل می گذریم تا خط باریک شیب داری را طی کنیم و این اطراف را خوب بینیم . دوست نازنین ما که اینجا ساکن است می گوید تا ده سال آینده اینجا مارینایی بزرگ ساخته می شود و شهرکی با تکنولوژی بالا یا «های تک» و خانه های چند ده میلیون دلاری .

خانه های برای زندگی در قرن جدید و ساکنینی خوش و احتمالا خوش مشرب و دلخوش .

می گویند خیلی از هنرمندان و ورزشکاران و اهل موسیقی به زودی به اینجا می آیند .

«جرج مایکل» که روزگاری محبوب ایرانی ها بوده و اخیر«التون جان» اینجا آمده اند . همین چند روز پیش به خانه جرج مایکل رفتیم که خانه نبود . تصور دیدن جرج مایکل در این شهر و دیار کمی عجیب می نماید ولی به نظرم خواستن توانستن است و مردمان این شهر و دیار آنچه را در ذهن و دموهای گرافیکی ساخته اند روزگاری به واقعیت بدل می کنند تا به دست خود تغییری در شهر و دیارشان دهند و آنچنان که شایسته اند زندگی کنند:

«اِنَ الله لایُغَیِرُ ما بِقَوم حَتی یُغَیِرُ ما بِااَنفُسهم . »

دوستمان را گذاشته این و دوباره از خط ساحلی عبور می کنیم . سواحل زیبا را دید می زنیم و آب سه رنگ را می بینیم . آب قسمت های جلو زلال و شفاف است و اندکی عقب تر آبی آسمانی و دوردست هایش چیزی بین سبز و آبی .

حین عبور «محسن نامجو»گوش دادن می چسبد . نگاهت به دوردست های مدیترانه خیره می شود ،گرمای تن و جانت با گرمای هوا آمیخته می شود و در عمق ترانه فرو می روی تا اینجا هم خرق عادت باشی ،نوبر باشی ،متفاوت باشی چه می دانم مثلا انتلکتوئل باشی . در قلب خوشی و سرخوشی همه مردمان اینجا غمی بزرگ تورا فرابگیرد و سئوالی لابد مهم و پراهمیت :«ای ساربان کجا می روی ؟»

 

ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری
در بستن، پیمان ما، تنها گواه ما، شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی
بیاد یاری، خوشا قطره اشکی
بسوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بباران بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشفم گریزانی
غمم را زچشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی زشاخه غم
گل هستی را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری


کلمات کلیدی:
 
سه روایت مدیترانه ای
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩  

سه  روایت مدیترانه ای

 

روایت اول – زلف بر باد مده

 

کودکِ زیبای انگلیسی تو هوای مدیترانه ای اینجا گرمش شده .پنکه سقفی جواب نمی دهد .به میهماندار نپالی مان می گویم وسیله ای برای خنک شدن خودمان ،دلمان و شاید روحمان بیاورد .

لبخندی می زند و می گوید :ok

بعد از چند دقیقه یک پنکه خیلی قدیمی را از انبار پشت کلاب آورد و روشن کرد.

امروز اینجا یه جشنی به افتخار یه سری ایرانی برپا شده وجای خوشحالیه یکی از اونها منم. چند تا ایرانی کنار چند تا انگلیسی و لهستانی و خانواده ای رومانیایی دور هم نشسته ایم و نهار می خوریم .مرتب می پرسند نوشیدنی چی می خورید و من با پررویی تمام می گویم :

Please 2 pepsi

و هر بار که این سئوال را می پرسند جواب همان است :بالاخره حرف مرد یکی است ،خصوصا که ترک هم باشد!!

پپسی تو این هوا می چسبه .

کوچولوی انگلیسی از چند دقیقه قبل نهار دلمو برده بود . مدام می آمد و می رفت .

می دونی پدرسوخته انگاری یه عروسک بود . از اون عروسک بزرگ های توی اسباب بازی فروشی روبروی پارک ملت. فقط فرقش  با اون عروسک ها این بود که این عروسک نفس می کشید و مرتب پلک می زد و تو پلک زدنش یهویی دل آدمو می برد . آدم با خودش فکر می کرد یعنی میشه دوباره این چشم های آبی قشنگ باز نشه و من نبینمشون .

کاش می شد آدم یه دونه از این عروسک های چشم آبی بخره واسه دختر نداشته اش !!

این عکس رو وقتی کوچولو برای خنک شدن رفته بود کنار پنکه گرفتم .

موقع عکس گرفتن یاد محسن نامجو بودم :

زلف بر باد مده ،تا ندهی بر باااااااااااد دل

 

 

روایت دوم – تشابه حکایت ها

شان دوستِ انگلیسی من است . اهل دل و کلا اهل حال . با ماشین شاسی بلند و قوی هیکلش همه این اطراف رو به من نشون داده .

منو تا خونه بزرگترین و معروفترین جادوگر جهان هم برد و من مثل پاپاراتزی ها از خونه عجیب و غریبش یواشکی عکس انداختم و لابد اگر بفهمد به زودی زود تو همین منطقه طلسم می شوم و به سنگ تبدیل می شم .

شان هنوز ایران رو ندیده ولی به دعوت من شاید به زودی به ایران بیاد . آدم شوخ و بی خیال و کمی خنگ و گیج .ازاون گیج های دوست داشتنی و بی خیال دنیا .

بعد از اینکه دلامون با هم ارتباط گرفت حس کردم زبون و لهجه غلیظش رو خوب و روان می فهمم و اونم اززبان دست و پاشکسته من سردرمیاره.

تو کلابی که از هر گوشه دنیا دست تقدیر تعدادی و از جمله مارو کنار هم نشونده و لابد هرکدوم به نظر خودمون حکایت عجیب و غریبی داریم و رازهای مگویی در دلمان سنگینی می کند ،ازش می خوام از خودش بگه .

میگه :نه نمی تونم .

می گم: چرا .

می گه: تو نامردی می ری داستانم رو می نویسی .

می گم :تو بگو قول می دم ننویسم شان بعد از کلی قول و قرار و promise قبول می کنه از خودش حرف بزنه .

جدی میشه و رو به دوربین از زندگی خودش می گه .

 وااااااا ! باورم نمیشه که شان دو تا بچه بزرگ داره . پس کجان بچه هاش ؟زنش کجاست ؟

شان میگه اولش همه چیز من مرتب بود . یعنی اصلا عالی بود بعدش .............................................................................................................................................................................................................

 داستانی تلخ و گزنده با جزئیاتی مناسب یک رمان یا حداقل یک داستان غم انگیز . بعد از تمام شدن حکایتش بغضم گرفت . خندید و گفت :«قول دادی ننویسی ها !»

همان شب توی یکی از مجلل ترین هتل های این کشور دوباره مهمان شان بودیم .

بعد از شام بچه ها پیشنهاد کردند کمی قدم بزنیم .از درپشتی هتل زدیم بیرون و تا لب ساحل رفتیم .کنار رستوران دریایی از پلکان که پایین آمدیم منو برد وسط یک دایره سنگی و گفت دست بزن .

دست که می زدی صدای دست زدن می پیچید و شان قاه قاه می خندید . بعد رفتیم توی رستوران ساحلی . خواننده ای به زبان لاتین با موسیقی دلنوازی می خواند.از رستوران بیرون زدیم و پیشنهاد کرد تا کنار ساحل برویم و قایق صاحب هتل را نشانمان بدهد .

حین رفتن از پلکان هنوز تو فکر حکایتش بودم و با خودم کلنجار می رفتم .  بهش گفتم :

Shan I write a short story a bout you but I donˈt write your story.

 خندید و گفت :

How?

می گویم :

This is my problem

می خندد و می گوید :

Ok ! no problem my friend .

حالا دارم تمرین می کنم بدون گفتن اسرار زندگی شان یک مینیمال بنویسم . شاید اینجوری بنویسم :

اولش فکر می کردم که فقط یه مرد شوخ و شنگ انگلیسی  رو یه جایی تو این دنیا دیدم که ظاهرا بی خیال دنیا و همه چیزه. اما نه، یه جای کارش می لنگید . تازه فهمیدم واسه خودش اسدا...میرزایی است تو داستان  دایی جان ناپلئون  ما ایرونی ها.

کدوم نویسنده یا منتقد بود که می گفت همه داستان های عالم صد روایت بیشتر نیست و هرچه همه می گن و می نویسن تکرار همین صد روایتهراست می گفت بنده خدا .

 شان همو اسدا..میرازی خودمونه !!

 

 

روایت سوم –خبرم کن تابیام  

داریم از کنار خیابون رد می شیم . کنار ساحل هاربر یا کورایل بیچ نمی دونم . آهسته و آرام قدم می زنیم و حرف می زنیم .

از دور مارا زیر نظر گرفته . از نزدیکش که رد می شیم آرام و آهسته درحالیکه به ماخیره نگاه می کند می گوید :«مخلصیم . سلام داداش .»

گل از گلم می شکفد انگاری آدم فضایی دیدم . واااا .یه ایرانی !!!

می گم :«سلام . مخلصیم . »

می گه :«ببخشید دیدم فارسی حرف می زدید یهویی دلم رفت . حیفم آماومدد یه ذره باهاتون فارسی حرف نزنم . »

 دستی به مهر و دوستی و محبت دادیم . دست سفت و محکمی داشت . نگاهی به هیبتش کردم .درشت هیکل و با گوش هایی شکسته که حکایت از رسم و مرامی داشت که شایددرگذشته گمش کرده یا جا گذاشته .

«مازنی هستی پهلوان ؟»

لبخند می زند و می گوید :«سواد کوهی هستم . »

«چه مدته غربت نشینی ؟»

«هفده سالی میشه .»

«قربون مرامت داداش.کشتی گیر بودی قبلا؟»

«آره داداش یه زمانی واسه خودمون اسم و رسمی داشتیم .»

کمی که حرف زدیم آخیشی گفت .انگاری حجمی از کلمات فارسی حبس شده در وجودش را خالی کرد تا سبک بشه. چه می دونم  راحت بشه .

 معلوم نیست بعد از ما ایرانی دیگری را کی و چه موقع پیدا کنه واسه  حرف زدن و درد و دل کردن . وقت خداحافظی کارت ویزیت خودش را می دهد تا اگر کاری داشتیم بهش زنگ بزنیم .

گفت:« داداش هروقت تو دردسر افتادید خبرم کنید !!»


کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی