پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

شعربازی فروغ فرخزاد و حمید مصدق
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩  

شعربازی  فروغ فرخزاد و حمید مصدق

 

حمید مصدق شاعر عزیز و گرانمایه که شعرهایش را بی نهایت دوست دارم در خرداد 43 شعری با مضمون زیر سرود :

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 فروغ فرخزاد به خواندن این شعر جواب رندانه و زیبایی به این شعر با شعر و سبک و سیاق خودش داد که قابل تامل و دوست داشتنی است .این شعر فروغ است :


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

و در نهایت این دو شعر روح زیبا و سرشار از صفای این دو شاعر درگذشته و نازنین را کمی تا قسمتی برایمان آشکار می کند . خانه مهرشان آباد و برقرار بادا تا ابد تا همیشه ....


کلمات کلیدی: فروغ فرخزاد ،حمید مصدق
 
دیگه دیره
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩  

دیگه دیره

 

«تورج شعبانخانی» آهنگساز خوبی است که هیچوقت قدرخودش را ندانشته است .او حتی می توانست خواننده خوبی هم شود . متاسفانه وقفه ای که در کارموسیقی در دهه های قبل افتاد وقفه ای بلند مدت و چه بسا همیشگی درکار او انداخته و گرهی که حتی با حضور در برنامه های سخیف تلوزویونی ماهواره ای نظیر «ستاره مهاجر» نیز گشوده نشده و نمی شود  که اگر می شد لابد باید برای تهیه کننده برنامه و همسر محترمش «الهام چرخنده»نیز نتیجه مشابهی به بار می آورد .

این روزها خیلی ها حتی اسم تورج شعبانخانی را نیز به یاد ندارند و خیلی از جوان ها ممکن است اسم او را هم نشنیده باشند اما نمی توان کتمان کرد که تورج شعبانخانی یک نام نیک در فضای موسیقی ایران بوده و در تاریخ موسیقی ایران جایگاه شایسته ای دارد.

تورج در این چند سال اخیر تولید موسیقیایی زیادی نداشته .ترانه «دیگه دیره» یکی از حزن انگیزترین و جانانه ترین ترانه هایی است که تورج خودش آهنگسازی کرده و خوانده . اگر توانستید این ترانه را پیداکنید و بشنوید .ترانه ای شنیدنی و حتما دلنشین است . متن ترانه را بخوانید:

 

هنوزم چشــمای تو(2)، مثل شبــای پُرسِتاره ست

هنوزم دیـــــــدن تـــو، برام مثــل عمــــر دوباره ست

هنوزم وقتـی می خندی، دلــم از شادی می لرزه

هنوزم بـــــا تو نشـســــتن، به همه دنیا می ارزه

اما افســـــــــــوس تو را خواســـتن، دیگه دیره(2)

ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره

                         *  *  *

تا گـُـــلی بر سر ایوان تــو پــــژمرد و فـــرو ریخـــت

شبــــنمی غمــــزده از گوشه چشمان من آویخت

دوری بین منــــو تــــو، دوری بــــاغ و تمـاشــاست

دوری بین منــــو تــــو، دوری مـــاهی و دریـــاست

اما افســـــــــــوس تو رو خواســـتن، (دیگه دیره)2

ولی افسوس به نخواستن دلم آروم (نمی گیره)2

                         *  *  *

هنـــوزم چشــمـای تو، مثــل شبــای پُرسِتارَه ست

هنوزم دیـــــــدن تـــو، برام مثــل عمــــر دوباره ست

هنوزم وقتـی می خندی، دلــم از شادی می لرزه

هنوزم بـــــا تو نشـســــتن، به همه دنیا می ارزه

 

 ***** 

خواننده ، آهنگساز و نوازنده : تورج شعبانخانی

شعر ترانه از : فرهاد شیبانی

 

 


 
داستانپاکن
ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩  

داستانپاکن

چندماهی هست که رو یه سری داستان کار می کنم . این بار بر خلاف همیشه که داستان ها رو از همون اول تایپ می کنم و وقایع و حوادث همزمان با تایپ تو ذهنم میاد و می نویسم ،نوشته هام رو کاغذ بود .

بعد از ده سال دوباره برگشتم سراغ کاغذ و مداد . یه تجربه و حال دیگه ایه . شروع کردم به نوشتن داستان کوتاه .

یه چند وقت پیش بود که فهمیدم بعضی دوستان و بچه ها  اصولا حوصله خوندن داستان رو ندارند . یعنی حتی خوندن چند صفحه هم براشون سخته .

«داستانپاکن» اسمی هست من درآوردی که من برای یک سری از داستان های اخیرم گذاشتم . یعنی چی ؟معنیش چیه ؟ من داستان کوتاه کاملی را مقابلم گذاشته ام  و سعی کردم تا جایی که میشود عناصرش را حذف کنم . شخصیت پردازی ها حذف شد .لوکیشن حذف شد و حتی شخصیت ها هم محدود شدند و اونقدربالا و پایین داستان زده شد تا شد یک پاراگراف یا نهایتا دو سه تا دیالوگ یا مونولوگ که احتمالا باید مغز داستان باشد چون  به هرصورتی که سعی کردم حذف نشد . حکایت شکستن گردوی سبز است که پوسته ی سبزینش را می کنی و بعد پوسته چوبینش را و بعد پوست گردوی تازه را و کمی نمک می پاشی و می گذاری در دهان یار و حالا اینجا یار همان خواننده است .

حالا ممکن است خواندن این جور داستان برای خواننده سهل و ممتنع به نظر آید و یا شاید گمان کند اینجور داستان ها در واقع مینیمال هستند ،اما نیستند .داستان مینیمال شروعی دارد و پایانی و این شروع و پایان در چند کلمه محدود توسط نویسنده مدیریت می شود و حال آنکه در این تجربه شخصی که اسمش را «داستانپاکن» گذاشتم گاه فقط ابتدای داستان آمده و گاه میانه اش و گاه نیز پایانش .

خواننده معمولی شاید آن را به نیت مینیمال بخواند و رد شود اما خواننده ظریفتر به گمانم درگیر داستان می شود و وظیفه ای چون حل معمای داستان را بر عهده خواهد گرفت . یعنی چشم هایش را خواهد بست و از طریق همین چند خط و جمله و دیالوگ محدود که گاه یک راوی دارد و گاه مونولوگ است و گاه دیالوگ ،خودش لوکیشن را در ذهن بازسازی می کند و گاه مجبور است اول و آخر داستان را بازسازی کند و گاه فقط پایانش را در هر حال تدبیرو تفسیر و دریافت خواننده است که داستان را می سازد و این به گمانم یکجور همکاری مشترک نویسنده و خواننده می شود . در چنین حالتی ذهن درگیر می شود و اگر اوضاع بر وفق مراد نویسنده پیش رود از پاک کردن همه آنچه که واقعا زمانی نوشته شده اما  خودخواسته از داستانش پاک کرده   لذت خواهد برد چون به این طریق و با این شیوه تعامل شاید خواننده بهتر بتواند به  درونیات نویسنده رسوخ کند . این نظر شخصی من است که می خواهم با شما به اشتراک بگذارم . حالا برای نمونه سه نمونه از این کارها را می گذارم و برای راهنمایی خواننده برای تصویر سازی یکی از نمونه ها را توضیح می دهم . باقیش بات شما و ذهن کنجکاوتان تاچه پیش آید.اما در هر حال نظرتان برایم خیلی مهم است و منتظر خواندن نظرات هستم .

 

 

راهنمای بازسازی ذهنی برای داستان اول(سبیل)

هر کس به سبک و شیوه و با برداشت خود دست به بازسازی مابقی ماجرا می زند . مثلا برداشت من به عنوان یک خواننده(اگر اینجا فر ض کنیم که نویسنده کس دیگری است ) این خواهد بود که داستان در یک لوکیشن داخلی مثل خانه اتفاق می افتد. زن و شوهری در فضایی خصوصی مشغول صحبت هستند.احتمالا زمان وقوع داستان باید اخر شب باشد و اگر این زن و شوهر فرزند یا فرزندانی داشته باشند در فضای گفتگو حضور ندارند و با ید خواب باشند.  فضای گفتگو در ابتدا فضایی صمیمانه است و مرد قصد دارد در این فضا با همسرش شوخی کند . زن در پاسخ به این شوخی کلامی جمله ای گفته که اینجا پاک شده . ما اینجا شاهد یک دیالوگ هستیم که فقط یک طرف آن را می شنویم یا می خوانیم و طرف دیگر مکالمه و فضا را باید بازسازی کنیم . مرد بعد از جمله اول احتمالا حرص زن را درآورده و شوخی را ادامه داده . جمله زن حذف شده اما جمله مرد نشان می دهد که زن از این یادآوری احتمالا عصبانی شده یا لجش درآمده و جمله ای در جواب گفته .

مرد اما روی حرفش پافشاری می کند و زن در جواب سعی می کند موضوع را کتمان کند و در جملات بعدی مرد نشانه هایی دیگری از این حقیقت را به زن ارائه می کندو در جمله آخر مقصد و منظور نهایی خود را آشکار می کند . یه جور حس خاص ،نوستالژی گذشته های دور که فراموش شده و سبیل شاید یک جور سمبل و نماد و استعاره باشد از ان گذشته های شیرین که مرد در ذهنش آن را جستجو می کند و ان شب این حس نوستالژیک را با همسرش به اشتراک گذاشته است . جمله بعدی زن و انتهای داستان نیز اهمیتی ندارد یا اگر داشته باشد خواننده در ذهن بازسازی می کند . مثلا زن با این حس نوستالژیک مرد همذات پنداری می کند یا اینکه سعی می کند درجواب شیطنت مرد این حس او را به تمسخر بگیرد . پایان باز است و هرکسی می تواند در مورد آن تفسیر خودش را داشته باشد مثل آغاز . مغز داستان همین دیالوگ های یک طرفه مرد است در مکالمه با زن .قسمت های نقطه چین بخش های حذف شده است و در نهایت وقتی خواننده با داستان ارتباط بگیرد به شکل نهایی خود فشرده تر نوشته می شود :

 

سبک اول گسترده در نگارش :

 

سبیل

 

............

یادته! اولین بار که دیدمت سبیل داشتی .

...............

 نه کرک نبود .

...............

 من خوب یادمه سبیل بود.

..................

مشکی بود .

.........

بود .

........................

هی نگات می کردم و خنده ام می گرفت .

......................

آخه صورتت سفید بود تو ذوق می زد.

...........................................

کاش رو صورتت یه مدت بند نندازی . من دلم واسه اون سبیلات تنگ شده .

 

 

سبک نهایی فشرده در نگارش:

 

داستان اول - سبیل

یادته! اولین بار که دیدمت سبیل داشتی ... نه کرک نبود ....من خوب یادمه سبیل بود. ...مشکی بود ....بود . ....هی نگات می کردم و خنده ام می گرفت ....آخه صورتت سفید بود تو ذوق می زد. ...کاش رو صورتت یه مدت بند نندازی . من دلم واسه اون سبیلات تنگ شده . ...

 

 

داستان دوم - ناخن

...ببین ! حتی تصور شکستن ناخونهاتم حالمو بد می کنه چه برسه به دیدن این صحنه ..... تو که راضی به اذیت شدن من نیستی ؟.... مگه من مَردت نیستم ؟خوب من نمی خوام ناخونهاتو بلند کنی .....کی گفته لاک به ناخون کوتاه نمیاد؟ ب....بین ! من این دست ها رو با ناخونای کوتاه هم دوست دارم حالا با لاک یا بی لاک .باورن کن !...

 

 

داستان سوم - کجایی

....

«امشب کجایی؟»

«تو خونه . توچی؟»

«من ! خوب معلومه ،تو خوابت !»

.....

 

 

داستان چهارم - خواهرت

....بابا من که خواهرتو هیچ وقت ندیده بودم . هرچی راجع بهش می دونم از تعریف های تو بود . اونقدر ازش حرف زدی و تعریف کردی که ندیده عاشقش شدم ....صبر کن .وایسا حرفمو بزنم . ....به جایی رسید که به هیچ طریقی نمی تونستم فراموشش کنم .مدام فکرش می اومد تو ذهنم. .....الآن سالهاست که عزادارشم .

....نه ! من تو مراسم شرکت نکردم ......خوب راستش تونبودی روم نشد تو مراسم ختم و تشییع شرکت کنم ولی از تو چه پنهون بعد خاکسپاری مرتب می رم سر خاکش . ........نمی دونم حالا فرصت خوبیه واسه این حرف ها یا نه . تازه همدیگرو پیدا کردیم رفیق .

...نه ! من از این موضوع بی خبرم ...... من چیزی درمورد نحوه مرگش نمی دونم . .......ببین من هیچوقت خواهرتو از نزدیک ندیدم .چراباور نمی کنی.

......باورکن میشه ندیده عاشق شد ......خوب من تونستم تو رو نمی دونم ...... نه اصلا خنده دار نیست ......میشه .می بینی که واسه من شد .

......آره واسه خواهرت سیاه پوشم . خیلی وقته سیاه می پوشم ...... آره عزاردار خواهرتم . عزادار عشقم ....... خوب تقصیر تو بود. تو هواییم کردی . من داشتم زندگیمو می کردم ....... باور کن تقصیر تو بود که اونقدر قشنگ ازش تعریف می کردی ...... می دونی من همیشه سلیقه ات رو قبول داشتم ..... یادته می گفتی اگه قرار باشه زن بگیرم یکی مثل خواهرمو می گیرم . من قبولت داشتم رفیق !

 


کلمات کلیدی:
 
آن دختر دانشجوی فلسفه بود!!!
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩  

آن دختر دانشجوی فلسفه بود!!!

 

متن اصلی و ترجمه ترانه "تماشای تلوزیون" یا "تلوزیون دیدن" از «راجر واترز» رو حتما تا به آخر بخونید  .مطمئنم با خوندن این ترانه شما هم می تونید شبیهش رو تو اقلیم ذهنتون بسازید. یه جورایی خیلی خوب و البته تلخ و گزنده میشه با این ترانه همذات پنداری کرد .آشناست انگاری .مگه نه ؟

متن اصلی و ترجمه ترانه را در ادامه مطلب بخوانید .

 

 


کلمات کلیدی: راجر واترز ،پینک فلوید
 
روایت مرگ «صادق چوبک»نقل از «منیرو روانی پور»
ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩  

دو روایت ازمرگ «صادق چوبک»

نقل از «منیرو روانی پور»

چوبک 

صادق چوبک (1377-1295ش) نویسنده،مترجم،نمایشنامه نویس و به همراه صادق هدایت و بزرگ علوی  از پیشروان داستان نویسی ایران بود.

کتاب های «چرا دریاطوفای شد؟» / «خیمه شب بازی» /«سنگ صبور» / «انتری که لوطیش مرده بود» /«چراغ آخر» و «تنگسیر» از جمله آثار اوست . دو روایت درباره مرگ صادق چوبک را میخوانیم .

 

روایت اول – نقل از منیرو روانی پور

صادق‌ چوبک‌ سیزده‌ تیر ۱۳۷۷در شهر برکلی‌ در آمریکا درگذشت‌. منیرو روانی‌ پور ،نویسنده‌ و مترجم‌ درسوگ‌ او می‌نویسد:

 

« در شهر سیاتل‌ آمریکا، ماهی‌ غریبی‌ است‌ به‌ نام‌ «سالمن‌» که‌ اندک‌ زمانی‌ بعد از تولدبه‌ اقیانوس‌ می‌رود تا زندگی‌ کند و چند ماهی‌ پیش‌ از مرگ‌ به‌ زادگاه‌ خود بر می‌گردد. بر می‌گردد تا همانجاکه‌ به‌ دنیا آمده‌ است‌ بمیرد. در بازگشت‌. جریان‌ آب‌ به‌ خلاف‌ حرکت‌ ماهی‌ است‌. گاهی‌ روزها می‌گذرد وماهی‌ یک‌ میلیمتر هم‌ جلو نمی‌اید. من‌ ساعتها در پشت‌ شیشه‌ای‌ در «سیاتل‌» یکی‌ از آنها را زیر نظرگرفته‌ام‌. با چه‌ تقلایی‌، با چه‌ توانی‌، جریان‌ مخالف‌ آب‌ را پس‌ می‌زند.! چه‌ نگاهی‌ دارد این‌ ماهی‌، هرلحظه‌ که‌ پیش‌ می‌رود و هنگامی‌ که‌ فشار آب‌ دوباره‌ او را به‌ عقب‌ می‌راند! نگاه‌ ایرانیان‌ دور از وطن‌همیشه‌ مرا به‌ یاد این‌ ماهی‌ می‌اندازد. حالا می‌توانم‌ بگویم‌ که‌ صادق‌ چوبک‌، در آخرین‌ لحظات‌ زندگی‌،چطور با بهت‌ و حیرت‌ نگاه‌ کرده‌، چطور با امواج‌ مخالف‌ دست‌ به‌ گریبان‌ شده‌ و پیش‌ از اینکه‌ خورشیدزادگاهش‌ را ببیند از نفس‌ افتاده‌. و نمی‌دانم‌ در آن‌ لحظه‌ جمله‌ای‌ را که‌، روزگار نه‌ چندان‌ پیش‌ از این‌، به‌من‌ گفت‌به‌ یاد آورده‌؟ در آن‌ لحظات‌ آن‌ ثانیه‌های‌ آخر: تو فکر می‌کنی‌ من‌ اینجا می‌میرم‌؟ اینجا توی‌این‌ غربت‌…، ماهی‌ سالمن‌ نمی‌خواهد در اقیانوس‌ بمیرد. رودخانه‌ خودش‌ را می‌خواهد، زادگاه‌ خودش‌ را.چه‌ سخنی‌ می‌شود گفت‌ درباره‌ی‌ نویسنده‌ای‌ که‌ کتابهایش‌ بیست‌ سال‌ اجازه‌ چاپ‌ نداشته‌ و تاریخ‌ انتشارقصه‌هایش‌ همه‌ به‌ قبل‌ از انقلاب‌ بر می‌گردد. حالا چوبک‌ هم‌ نیست‌ که‌ می‌گفت‌: وقتی‌ به‌ مرگ‌ فکرمی‌کنم‌ خوابم‌ نمی‌برد. هر شب‌ منتظرم‌ که‌ صبح‌ شود و خورشید را دوباره‌ ببینم‌، صدای‌ قدسی‌ (همسرم‌) رابشنوم‌. گاهی‌ با خودم‌ حرف‌ می‌زنم‌، یعنی‌ من‌ اینجا می‌میرم‌…؟ بعد می‌گوید: بتهوون‌ هم‌ مرد، شکسپیرهم‌ مرد،…اما دلم‌ می‌خواهد قبل‌ از مرگ‌ یکبار هم‌ که‌ شده‌، توی‌ آن‌ گرما و شرجی‌ بوشهر، تکیه‌ بدم‌ به‌نخلی‌ و یک‌ کاسه‌ آب‌ خنک‌ بخورم‌…دختر، هر وقت‌ رفتی‌ ولایت‌، هر جا نشستی‌ یاد من‌ بکن‌،…یاد من‌باش‌ و بعد از فائز می‌خواند:

اگر شاهی‌ بمیرد از وطن‌ دور

 به‌ خواری‌ می‌برندش‌ بر سر گور

صدا توی‌ گلویم‌می‌شکند، وقتی‌ می‌خواهم‌ جوابش‌ را با بیتی‌ از فائز بدهم‌…چطور است‌ از کتاب‌ تنگسیر حرف‌ بزنیم‌صادق‌؟ ـ ها، وقتی‌ نوشتم‌، دادم‌ دست‌ برادرم‌، خواند و گفت‌: آخر من‌ هم‌ بوشهر بودم‌، ولی‌ چطور تو اینا رودیدی‌؟ منیرو، من‌ هم‌ راجع‌ به‌ دریا نوشتم‌. همان‌ قصه‌ی‌ چرا دریا طوفانی‌ شد، اما وقتی‌ کتاب‌ «اهل‌ غرق‌تو را خواندم‌» گفتم‌ نی‌ دختر، چه‌ طور دریا روئی‌ طوری‌ دیده‌؟! گل‌ جا و این‌ قصه‌های‌ جوراجور…؟ این‌صدای‌ اوست‌. صدای‌ مهربان‌ او که‌ همسرش‌ ـ زن‌ یگانه‌ و صبورش‌ را صدا می‌زند: قدسی‌، قدسی‌، به‌منیرو بد نگذره‌…و این‌ صدای‌ من‌ است‌، صدای‌ عزادار جنوبی‌، ای‌ واویلا! چه‌ نهنگی‌ به‌ گل‌آری‌…؟»

 

روایت دوم – نقل از صدرالدین الهی

صدرالدین الهی در سال آخر عمر چوبک در شهر برکلی با او محشور بود که حاصل آن یادداشت های پراکنده اس است درباره خاطرات ،حالات و روحیات چوبک در زمان مرگ بخشی از یادداشت های پراکنده او را می خوانیم :

 «در هفتاد و دو سالگی‌، بی‌پروایی‌های‌ هفده‌ سالگی‌ را دارد،…بیدار ودل‌ آگاه‌، تیزهوش‌ و نکته‌ بین‌ و نکته‌ سنج‌ است‌ و…پیرمرد دلش‌برای‌ خانه‌ی‌ دَروس‌ ، حیاط‌ و باغچه‌ و دفترش‌ تنگ‌ شده‌ و ساعت‌های‌ سختی‌ را درخیال‌ خانه‌ (بوشهر وزادگاهش‌) می‌گذراند، چونان‌ همه‌ی‌ ما، و چرا بر نمی‌گردد؟ از مرگ‌ نمی‌ترسد، اما یک‌ نوع‌ وحشت‌ ازناشناخته‌ در همه‌ی‌ اوقات‌ با او است‌، از این‌ که‌ تنها بماند، از اینکه‌ در جایی‌ باشد که‌ راه‌ بیرون‌ رفتن‌ از آن‌را ندارد، از اینکه‌ آوار بر سرش‌ فرود آید، از اینکه‌…نفسش‌ تنگی‌ کند. از همه‌ی‌ آنهاوحشت‌ دارد می‌گویدزندان‌ بد است‌. جایی‌ که‌ آدم‌ نتواند اختیار حرکت‌ و رفتارش‌ را داشته‌ باشد. شعر «بنی‌ آدم‌ اعضای‌ یک‌پیکرند» را که‌ می‌خواند اشک‌ می‌ریزد و بر جهان‌ بی‌ ترحم‌ نفرین‌ می‌فرستد. شیفته‌ی‌ آزادی‌ و عدالت‌است‌. این‌ را در جانش‌ دارد با همه‌ی‌ دیکتاتورها در جنگ‌ است‌. تعبد را از هر نوع‌، نشانه‌ی‌ ذلت‌ انسان‌می‌داند. گاه‌ با حرارت‌ یک‌ جوان‌ انقلابی‌ فریاد می‌زند… من‌ تمام‌ عمرم‌ با ظلم‌ و ستم‌ جنگیده‌ام‌ و درستایش‌ آزادی‌ نوشته‌ام‌. آزادی‌ جوهر من‌ است‌…»

 ***********

 توضیح اول - منبع :پژوهشگران‌ معاصر ایران‌، جلد شش‌، اتحاد، ص‌ ۷۸۷

توضیح دوم –تعدادی از کتاب های چوبک اکنون اجازه انتشار یافته اند .