پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

برای مادر آنگ و بقیه فک و فامیلم
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩  

برای مادر آنگ و بقیه فک و فامیلم

 

«محسن مخملباف» در شروع مقاله« فروغ خواهر ما بود»  می نویسد :

سلمان هراتی»، شاعر آسمان‏های سبز، هرگاه از شمال به دیدن ما اهالی حوزه هنری می‏آمد، یک کیسه پرتقال به همراه داشت. یک بار از همه آن بارها، دست خالی آمد. دوستان بر او خرده گرفتند که "لحظه‏هامان پرتقالی نیست." او گفت: " امروز می‏خواهم به یک گناه اعتراف کنم. این بار از شمال آمدم، فقط به قصد این که بروم سر خاک فروغ و یک فاتحه ست و سیر بخوانم و پرتقال‏ها را هم همان جا خیرات کردم." دیگری گفت: " من تو را بخشیدم، چون خودم هم مخفیانه گناهکارم. چرا که هر وقت روزه بوده‏ام، با فاتحه‏ای برای فروغ افطار کرده‏ام." من گفتم: " گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنکه هست گیرند. من هم از زمره خطاکارانم و اگر دست خودم بود، بار دیگر که به دنیا می‏آمدم، با خدا شرط می‏کردم که برادرم صادق هدایت باشد، خواهرم فروغ فرخ‏زاد، پسر خاله‏ام، دکتر شریعتی و پسر عمه‏ام، اخوان ثالث؛ که اگر کسی خواست به قصد قربت فحشی نثار کسان متعددی کند، به یک فامیل یک جا فحش بدهد و کارش راحت باشد."

و حالا من می نویسم :

بی آنکه با خدا شرطی کنم ، بی آنکه بخواهم گذشته خود را تغییر دهم و در بازگشتی دیگر به این دنیا، فامیلم را از به اختیار خودم انتخاب کنم ،به همین فامیل حی و حاضرم در این دنیا می بالم و قربان صفای وجودشان می روم .

برای من درحوزه هر آنچه خدای تعالی در وجود انسان ارزش و زینت دانسته(حال می خواهدگفتار نیک باشد ،پندار نیک و یا کردار نیک فرقی نمی کند )،مرزهای فیزیکی و جغرافیایی بی معنی می شوند و اینچنین فارغ ازسدها وفاصله هامی توانم برایتان ازمادرم سخن  بگویم و برای اولین بار درباره او صحبت  کنم که سال هاست در خاور دور زیست می کند و تا لحظه اکنون از دیدارش محروم مانده ام .

 

مادرم «آنگ سان سوچی»  است . بیست سالی می شد به جرم زیبای آزادی خواهی دربند و حصر بود و سال های سال است که دلتنگ دیدار و درآغوش کشیدنش هستم . سال هاست مادر را ندیده ام و بین من و او فاصله افتاده است .

راستی، مادرم فرزندان زیادی دارد .در سراسر عالم و از هر رنگ و نژاد و به همین نسبت من نیز برادران و خواهران بسیار از این مادر استوار.گاه گاه در روزی از روزهای تقویمی ،مثل سالروز تولدش یا سالروز به حصر کشیدنش یا روز مادر ،ما برادران و خواهران در سراسر دنیا با یک تله پاتی جمعی ،که سالهاست سنت این خانواده شده ،یادی از مادر می کردیم و می کنیم و حالا از امسال روز آزادی مادر نیز به روزهای دیگر یادمان مادر اضافه خواهد شد .

فرزندان مادر آنگ -خواهران من

 فامیل ما ،در گوشه و کنار دنیا پراکنده است . ما اهل سرزمین جهانیم و فامیل من در شهر دنیا و در محله های مختلف آسیا،اروپا ،آفریقا و حتی آمریکا زندگی می کنند .  پدربزرگم «نلسون ماندلا»ی کبیر است که آفریقای جنوبی  به نفس گرم اوست که می تواند هنوز به خود ببالد و مادربزرگم را خدایش بیامرزاد ،نازنینی بود دوست داشتنی .مادربزرگم «مادرترزا» بود که همین چند سال پیش به رحمت خدا رفت و وقت رفتنش همه سخت گریستیم و نمی دانستیم در نبودش جهان چگونه می تواند قامت راست کند . جد بزرگم دکتر بود،به او خیلی افتخار می کنم . همه شما جد بزرگم را می شناسید ،دکتر «مارتین لوترکینگ» را می گویم .در راه عقیده و اندیشه اش شهید شد .عموی بزرگم را هیچوقت ندیدم .آذری زبان بود و به واسطه شجاعت و رشادتش «خان»صدایش می کردند .اسم عموجانم «ستارخان» است .عموی دیگرم چیزی از زبان آذری نمی دانست ولی در عوض تا دلتان بخواهد شعرهای زیبای اسپانیایی سروده است . همه شما لااقل چند شعری از عموی مرا شنیده اید . عمو فدریکو را می گویم . «فدریکو گارسیا لورکا» عموی من است و برادر کوچکتر «ستارخان».خداوند هردوتایشان را رحمت کند .افسوس که سنم قد نداد ببینمشان . خداوند جد بزرگم را هم رحمت کند و پدربزرگم را در پناه خودش همچنان حفظ کند تا جهان همچنان به وجود و حضور و نفس گرم اوتاد آزادیش ببالد .

خداوند آزادی مادرم را مستدام و پیوسته بدارد تا فرزندانش در هر گوشه دنیا به بیرون از حصر بودنش ،دلخوش باشند و آرزو کنند روزی آنچه را مادر می خواهد وبرایش این همه سال رنج و عذاب کشید، محقق شود . شاید خیلی از فرزندان مادر آنگ نتوانند روزی مادر را ببینند ،برای من اما دیدن مادر یکی از اتفاقات مهم زندگیم خواهد بود . تازه فهمیده ام که جهان از آنچه ما فکر می کنیم کوچکتر است و واقعا می وشد کوله باری یا کوله پشتی بست و برای دیدن آنچه باید دید و فهمیدن آنچه باید دانست و حس کردن آنچه باید حس کرد ،سفر کرد .کسی چه می داند شاید چند صباح دیگر مادر ریزجثه ،اما بزرگ اندیشم را از نزدیک دیدم . شاید ....

 

 *****

 پیوست یک – زندگینامه مادرم آنگ

مادر در روز ۱۹ ژوئن ۱۹۴۵ در شهر رانگون پایتخت برمه دیده به جهان گشود و نام «اُنگ سان سو چی» را بر او نهادند.این نام برهم نهاده‌ای از نام پدر «اُنگ سان» و «چی» از مادرش و «سو» از روز تولد و مادر بزرگش می‌باشد. پدرش یکی از ژنرال‌های پرآوازه و یک قهرمان ملی بشمار می‌رفت. درجنگ جهانی دوم با مهاجمان ژاپنی جنگید و در کسب استقلال برمه نقش ارزنده ای را ایفا کرد.آنگ سان نخست به فراگیری فلسفه و پس از آن سیاست واقتصاد در دانشگاه آکسفورد پرداخت .در سال ۱۹۸۸ تظاهرات گسترده دانشجویان هواخواه دموکراسی در برمه به مخالفت با شورای نظامی حاکم که از سال ۱۹۶۲ بر ملت فرمانروائی می‌کرد، فراگیر می‌شود. برای سرکوب تظاهرات،سربازان برمه‌ای خشونتی توجیه ناپذیر از خود نشان دادند.پس از آن کشتار، آنگ سان سو چی برای هدایت جنبش مخالفان به برمه باز می‌گردد. پیام «اتحاد، نظم ،عشق» او تمامی ملت را در بر می‌گیرد و اتحادیه ملی دموکراسی (مردم سالاری) او شتاب روز افزونی در تمامی برمه هواخواهان بسیار پیدا می‌کند. در ژوئن سال ۱۹۸۹ بعد از چند هفته رخدادهای میدان «تیان آنمن» شورای نظامی حاکم بر برمه اُنگ سان سو چی و دیگر رهبران دموکراسی را در خانه بازداشت کرد. شورای نظامی در سال ۱۹۹۰ برای ایستادگی در برابر فشار زیاد سیاسی ، اجازه انتخابات ملی را می‌دهد . با وجود تنگناهای آشکار و پنهانی که نیروهای نظامی برپا داشته بودند، اتحادیه ملی دموکراسی اُنگ سان سو چی نزدیک به ۸۰ ٪ کرسی‌های مجلس انتخابی را به دست می‌آورد. اُنگ سان سو چی نخستین ، نخست وزیر برگزیده مردم می‌شود. اما همانگونه که پیش بینی پذیر بود ، نیروهای نظامی از پذیرش نتیجه انتخابات سر باز می‌زدند، و قدرت را با نام «انجمن اعاده نظم و قانون ایالتی» (سلوریک) در دست می گیرد.بازداشت خانگی آنگ هر چند به زیان جنبش آزادیخواهی بود و وی را از هر سو در تنگنا قرار داد، ولی او ایستادگی واستقامت ونفی خشونت را شعار خویش و هواخواهانش قرار داده است.از اینرو بود که ۱۴ اکتبر ۱۹۹۱ کمیته نوبل این زن آزاد اندیش وآزاده را به عنوان برنده جایزه صلح به جهانیان معرفی می‌کند. و در دسامبر پسر ۱۸ ساله‌اش الکس اریس از سوی او جایزه را دریافت می‌کند چرا که در آن زمان مادرش هنوز در خانه خود در برمه تحت نظر نظامیان است.الکس این جایزه را به تمامی مردم برمه تقدیم می‌کند، و در سخنرانی خویش می‌گوید:«این جایزه مال آنهاست و پیروزی نهایی در پیکاری دراز مدت صلح ، آزادی و دموکراسی را به برمه باز خواهد گرداند.»

 

پیوست دو – یکی از شعرهای دوست داشتنی عمو فدریکو

در مدرسه

آموزگار: کدام دختر است که شو می‌کند به باد؟

 

کودک: دختر همهٔ هوس‌ها.

 

آموزگار: باد، به‌اش

چشم روشنی چه می‌دهد؟

 

کودک: دستهٔ ورق‌های بازی

و گردبادهای طلائی را.

 

آموزگار: دختر در عوض

به او چه می‌دهد؟

 

کودک: دِلکِ بی‌شیله پیله‌اش را.

 

آموزگار: دخترک اسمش چیست؟

کودک: اسمش دیگر از اسرار است!

 


 
خوشا به حالِ.....
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩  

خوشا به حالِ.....

چند روز پیش موعظه ای خواندم که به شدت تحت تاثیرم قرار داد .موعظه در ابتدای کتاب «مرد بی وطن» شامل آخرین پراکنده نگاری های «کورت ونه گات» نوشته شده بود و درنگاه اول شاید زیاد با متن داخل کتاب هماهنگی نداشته باشد اما ناشر به خاطر اهمیت این موعظه در متن کتاب آن را در ابتدای کتاب نقل کرده . در لابلای متن به اهمین این موعظه به تدریج پی می بریم . ظرافت و لطافت خاصی در این نوشته ها یافتم و توصیه می کنم به خواندنشان . کتاب را نشر کاروان در سال 86منتشر کرده است و از نظر کیفیت در سطحی بالا است و مطالب اگرچه پراکنده و بی رباط است اما سراسر نکته است و ظائف . باری به هر حال آنچه می خوانید آغاز این کتاب است :

«خوشا به حال مسکینان در روح ،زیرا ملکوت آسمان از ایشان است .

خوشا به حال ماتمیان ،زیرا ایشان تسلی خواهند یافت .

خوشا به حال حلیمان ،زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد .

خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت ، زیرا ایشان سیر خواهند شد .

خوشا به حال رحم کنندگان ،زیرا بر ایشان رحم کرده خواهد شد .

خوشا به حال پاکدلان ،زیرا ایشان خدا را خواهند دید .

خوشا به حال صلح کنندگان ،زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد .

 خوشا به حال زحمت کشان برای عدالت،زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است

انجیل متا ،باب 5 ،آیات 3تا10


کلمات کلیدی: کورت ونه گات ،مرد بی وطن
 
آزادی...
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩  

آزادی...

ای شادی ِ آزادی !

روزی که تو بازآیی

 با این دل ِ غم پرور

من با تو چه خواهم کرد ؟

 *  *

غم هامان سنگین است

دل هامان خونین است

 از سر تا پامان خون می بارد

 *  *

 ما سر تا پا زخمی

 ما سر تا پا خونین

 ما سر تا پا دردیم

 ما این دل ِ عاشق رادر راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم

 می گفتم :

«روزی که تو بازآیی ،

 من قلب ِ جوانم راچون پرچم ِ پیروزی بر خواهم داشت .

 وین بیرق ِ خونین را بر بام ِ بلند ِ تو  خواهم افراشت.»

می گفتم :

«روزی که تو باز آیی ،

این خون ِ شکوفان راچون دسته گل ِ سرخی در پای تو خواهم ریخت.

وین حلقه ی بازو رادر گردن ِ مغرورت خواهم آویخت»

 *  *

 ای آزادی !

بنگر ! آزادی !

 *  * 

این فرش که در پای تو گسترده ست

 از خون است

 این حلقه ی گل خون است

 گل خون است ...ای آزادی !

 از ره ِ خون می آیی

 اما می آیی و من در دل می لرزم :

(این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟)

(این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟)

ای آزادی ! آیا با زنجیرمی آیی ؟

 

****

توضیح:

شاعر :هوشنگ ابتهاج

آواز :استاد محمدرضا(سیاوش)شجریان


کلمات کلیدی: شجریان ،ابتهاج
 
خدا
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩  

باورش سخته

ولی،

 خدا،

واقعا بهم خندیده

.....

قشنگه !

خنده اش رو دوست دارم .


کلمات کلیدی:
 
ختم به خیر شد ،دلی نشکست
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩  

ختم به خیر شد ،دلی نشکست

مهرنوش  

خوشبختانه موضوع ختم به خیر شد و مهرنوش عزیزعذرخواهی را پذیرفت و حداقل در دنیای بعدی با او حساب و کتابی از جنس دل شکستن ندارم و از این بابت بسیار خوشحالم. متن زیر نامه مهرنوش است در پاسخ به پست قبلی .با اجازه خودش می آورم . خوشحالم که خودم در حضور شما خوانندگان عزیز فرهنگ اقرار به اشتباه و عذرخواهی را تمرین کردم . باشد که همیشه اینگونه باشد .برای مهرنوش و پسرک نازنین در راهش که کمتر از یک ماه دیگر متولد می شود آرزوی سلامتی و سعادت و سرخوشی دارم .

 

نامه مهرنوش برای فرزاد حسنی

سلام فرزاد عزیز!

فکر نمی کردم چیزی در مورد گفته هایم بنویسید، باورش سخت بود که کسی که آنگونه می نویسد اینگونه هم فکر کند، راستش آنشب که مطلبتان را خواندم خوابم نبرد، نه به خاطر خودم که به خاطر حرمت قلم و اندیشه که شکسته شده بود، به خاطر آنکه همه ی مطالبتان رگه های عمیقی از اندیشه داشت و نمی خواستم باور کنم که مردی از مردهای سرزمینم که اهل نوشتن است، که خدا را بارها صدا می زند، که همه چیز را دقیق می بیند، که جسارت زنهای سرزمینش را می ستاید، که از شجاعت می نویسد،اینگونه... بگذریم.

فرزاد عزیز!

 هر 2 کاری که احتمالن از من شنیده اید(ترانه های نرو و چشمهات) و البته کارهایی که در آینده خواهی شنید، در ایران انجام شده و فقط موزیک ویدیو ها اینجا ضبط شده، من اینجا کسی را نمی شناختم و سیروس کردونی تنها کسی بود که از همان ابتدا مشتاق ساخت ویدیوهای من بود، می دانید اینجا پول خیلی حرف می زند و البته شهرت، که من هیچ کدامشان را به قدر دندان آنها نداشتم، بگذریم از اینکه اگر ایشان کار مرا به دست نمی گرفت من به این زودی با ترانه ی دوم اینگونه شناخته نمی شدم، می پذیرم که نقاط ضعف هم داشت ولی تجربه اول بهای خود را دارد .

و اما در مورد خودم، من بیشتر عمرم را در ایران سپری کردم و شرایط بزرگ شدنم با دخترانی که اینجا بزرگ می شوند فرق دارد سخت است که جور دیگری باشید و از شما بخواهند جلوی دوربین جور دیگری عمل کنید من هنر پیشه نیستم، مثل خانم «گوگوش» نمی توانم عمل کنم، من از سرزمینی    می آیم و از دوره ای که خندیدن دختران دال بر لکاته بودنشان بود و من اینگونه شکل گرفته ام  و تغییرش برایم سخت است.

 

دومین مطلبی که دوست دارم اینجا بنویسم این است که من زمان ضبط دو موزیک ویدیویی که تاکنون پخش شده 3 ماه بود که فرزندم را باردار بودم و تغییرات فیزیکی این دوران قابل کنترل نیست.از مادرتان بپرسید حتما به شما خواهد گفت که چقدر سخت می گذرد، فکر کنید بعد از هر برداشت حالتان بد شود و دچار ضعف شوید آنقدر که هنگام ضبط دست و پایتان بلرزد و کارگردان مدام فریاد بکشد که با انرژی ادامه بده، این آخرین برداشت است، تکان بخور، بخند، برو  ومجبور باشید لباسی بپوشید که به نظر برسد به طور طبیعی پف می کند، دامن بلند نمی شود پوشید چون ممکن است با آن کفش ها زمین بخورید و جان کودکتان به خطر بیفتد و قرار است نقش یک دختری را بازی کنید که خیلی خیلی ساده است و به چیزهایی شبیه گل گنده ی .

بگذریم و در آخر و در آخر خدا را سپاس که مردان ایرانم را به خصلت شجاعت اعتراف به غفلت مزین کرده است.اندیشه و قلمتان پایدار باد.

مهرنوش – اکتبر 2010


 
عذرخواهی رسمی فرزاد حسنی از مهرنوش
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩  

عذرخواهی رسمی فرزاد حسنی از مهرنوش

چند وقت پیش در آخرین پست سفر به اروپا مطلب مفصلی نوشته بودم که یک بخشش مربوط به مهرنوش عزیز بود. اصل مطالب را با شرمساری تمام دوباره می آورم و در ادامه نامه و توضیحات مهرنوش را می توانید بخوانید .

"شب آخر

شب آخر است . خسته از میهمانی شبانه به خانه برگشته ایم . تلوزیون را روشن می کنم و کانال های ایرانی را جستجو می کنم . از روی کانال ها رد میشم . یهو برمی گردم عقب . یه چیزی نگهم می داره .یه ملودی خوب و گوشنواز. 

یه دختر سبزه و زشت با موهایی کوتاه وگلی قرمز بزرگ و بی ریخت در گوشه سرش و با پیراهنی آبی و شلواری سیاه، چتری سفید به دست گرفته . همه چیزش تکمیله . قیافه و ریخت و هیکلش همه چی تمومه دیگه . می گم ببین طرف چه جسارت و شجاعتی داره اومده خواننده بشه .

موسیقی شروع میشه و دخترک شروع می کنه به راه رفتن و خوندن :

تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی
دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی، همه ی آرزوهامی
می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی همه ی آرزوهامو واسه ی چشم قشنگ تو پروندم، رفتش
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که جوونیمو واسه چشم عجیب تو سوزوندم، رفتش
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی
دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی
می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی
...

اسمش «مهرنوش» است . اگه چشماتونو ببندین و فقط صداشو و موسیقیشو بشنوید غوغا کرده . ترانه دلنشین و قشنگیه به نظرم ازاون هایی است که مدتها تو یاد می مونه . حالا فکر می کنید ترانه سرای واقعیش کی باشه ؟!!!!!!!!!!

به کار شب آخر ما و حکایتی که بر من گذاشت میاد .بماند !!!!    "

 

مطلب مهرنوش

روز گذشته کامنتی از مهرنوش درمورد این مطلب دریافت کردم که خیلی ناراحت و شرمسارم کرد . طبق معمول ابتدا در صحت و سقم راقم و نویسنده مطلب شک کردم اما بعد از تحقیق متوجه شدم نویسنده  مهرنوش است و از قضا از دوستان خوب وبلاگ نویس و فعال در فضای وب نیز هست و حالا در عالم موسیقی نیز هنرنمایی می کند.متن کامنت مهرنوش را بخوانید :

"سلام آقای حسنی
چه اتفاق جالبی بود که سر از اینجا در آوردم. اسم من مهرنوش است. همان دخترک سیاه و زشتی که با اعتماد به نفس، جسارت و شجاعتی که شما را به حیرت واداشته آمده و آواز می خواند. راستش درست نفهمیدم منظور شما از جسارت و شجاعت چه بود یعنی همه ی شما در طراحی چهره هایتان نقش داشتید و من کوتاهی کرده ام؟ یا اینکه دختری شبیه من احساس نباید داشته باشد؟نبایدبخواند؟نبایدعاشق باشد؟

در مورد لباس و چیزهای دیگری که شما را آزار داده است انتظار داشتم شما که اهل مطبوعات هستید بدانید که تمام تصمیمات با کارگردان است  نه من.خوب با این حساب از جانب خدا به خاطر چهره ام ازتان عذر خواهی می کنم. کسی تا بحال به من نگفته بود که دارم در دنیای پری رویان زندگی می کنم وگرنه حتمن جسارت نمی کردم که آواز بخوانم ."

 

اعتراف

«فرزاد حسنی» که تلاش کرده است در این سه سال اخیر کمتر آزارش به جانداران و مخلوقات خداوند  حتی اشیا عالم برسد، به راحتی و با همین چند خط نوشته که شما را نیز در خواندنش سهیم کرده دل انسانی را شکسته و از این بابت بسیار متاسف است و در همین فضای اشتراکی از مهرنوش عذرخواهی می کند و صمیمانه آرزو می کند مهرنوش عذرخواهیش را در این دنیا بپذیرد و حلالش کند و حساب را به فردا روز قیامت وامگذارد. در عین حال همچنان به کلیپ ساخته شده و بازی مهرنوش در این کلیپ ایرادهای جدی و اساسی وارد می داند که به قول مهرنوش شاید به کارگردان مرتبط باشد،اما کتمان نیز نمی کند که بخش هایی از کلیپ بسیار زیبا و درخشان است . در مورد این ترانه  نیز اعتراف می کنم که در این مدت بارها و بارها به آن گوش فرا داده ام و به گمانم با همه ویژگی ها و ترکیب نقاط قوت و کاستیش، ترانه ای دل انگیز و ماندگار خواهد بود ودر حافظه موسیقیایی ایرانی جماعت جزو معدود آهنگ های تولیدی لس آنجلسی است که در یادها باقی خواهد ماند .به یقین بخش قابل توجهی از این ماندگاری به خاطر صدای مهرنوش و متن ترانه است و حتما قیافه هیچ تاثیری در این امر نخواهد داشت . احتمالا به هنگام نوشتن حال خوشی نداشته ام که چیزهای بی ربط را به هم ربط داده ام وگرنه الان و در لحظه اکنون و در عین هوشیاری اذعان می کنم که هنر ازهرکه سرزند راهنرمندش می خوانند و هنرمند بالفطره و بالقوه و اساسا زیبا است و زیباپسند و به این ترتیب صورت ظاهر در پشت صورت هنر مخفی و البته بی اهمیت باقی می ماند .دیگر اینکه باز هم حق با مهرنوش است و کمتر کسی را داریم که از قیافه و ظاهرش کاملا راضی باشد و خوشش بیاید(خودشیفتگان را فاکتور می گیریم) و نکته آخر اینکه به تجربه دریافته ام که خداوند باریتعالی به یکباره و همیشه همه چیز را به انسان نمی دهد و انسان همیشه ترکیبی است از نقاط قوت و ضعف و در این سه دهه از عمرم کسی را ندیده ام که کامل کامل باشد و یک جای کارش نلنگد و این را به حساب تدبیر الهی می گذارم که حتما ناظر برماست و ظرفیت هرکدام ما را می داند و براساس آن نسبت به ما لطف و عنایت داشته و دارد . به گمانم این توضیحات و عذرخواهی رسمی برای رساندن منظور کافی باشد .ختم کلام .

وبه احترام مهرنوش در انتهای پست بخوانید یکی از شعرهای مهرنوش را که زیبا یافتمش به وقت خواندن :

کنار می آیم

          با همه چیز...

چون زنان روسپی

         با همه کس...

به من بگو

کنار اینهمه بی تو بودن

                                چرا؟

                                   با تو کنار نمی آیم...


 
تولد /پیوند /مرگ
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩  

تولد /پیوند /مرگ

چهارشنبه 21 مهرماه

روز جالب ،عجیب ،تاریخی و البته خسته کننده ای است.

 مراسم تولد67 سالگی سید محمد خاتمی

تولد

چهارشنبه 21 مهرماه تولد «سید محمد خاتمی» بود . رئیس جمهور هشت ساله جمهوری اسلامی ایران 67ساله شد . جشن تولدش همچون رویه چند سال اخیر با ابتکار «سید محمود دعایی» و «فریدون عموزاده خلیلی» برگزار می شد . یکی از دوستان به دعوت یکی از دوستان دیگر در این مراسم حاضر شده بود و برای ما که موفق به حضور نشدیم از ماجرا و حواشی تعریف کرد و ما نیز حیفمان آمد ننویسیم و یادی از او نکنیم  . به خاطر دلایل زیادی از جمله موضوعی که در بخش پیوند می نویسم امکان حضور در این جشن تولد را نداشتم وگرنه دعوت یا عدم دعوت به اینچنین مراسمی کوچکترین اهمیتی نداشت . مراسم در ظهر روز چهارشنبه درجماران و در دفتر سید محمد خاتمی برگزار شد . روایت است که سید محمود دعایی مدیرمسئول روزنامه اطلاعات کیکی جالب برای این مراسم تدارک دیده بود و باز روایت است که در این مراسم شمعی جالب و چند طبقه بر روی کیکی نصب شده بود و در چند نوبت شمع های مختلفی روی کیکی چیده شد و روایت شده که سید نازنین ما با دیدن این کارها تنها به یک جمله اکتفا کرده که :«بابا ول کنید این قرتی بازی ها را .»

روایت است که سید در این یک سال و نیم خیلی پیر و شکسته شده . دوست داشتم در این جشن تولد حاضر بودم و تولدش را تبریک می گفتم . تولد مردی که هشت سال رئیس جمهورمان بود و درهمه حال رسم ادب را در سخن ترک نگفت. هیچوقت حرف بیهوده و مزخرف (نه به معنای آراسته )نزد و سعی کرد قبل از هر جمله لااقل چندثانیه ای فکر کند. مردی که لبخند از لبش( جز معدود دفعاتی و آن هم با بغض و اشک)جدا نشد و این لبخند همیشه باورپذیر بود. مردی که راحت و رک می توانستی از محافظه کاری و سستی و ضعف درکار او و زیردستانش انتقاد کنی ،یادداشت بنویسی و مقاله بنویسی و هیچ کس هم نمی توانست از تو بازخواست کند و حتی اگر کمی سمج تر بودی می توانستی  مطالبه جواب نیز بکنی .مردی که روز آخری که با دولت و حکومت خداحافظی می کرد به راحتی می توانستی با او و همه اعضای دولتش شوخی کنی و وزیر کشورش تا دم تر سالن به رسم میهمان نوازی تو را بدرقه می کرد .

حالا هرچند دیر ولی :«تولدت مبارک سید محمد خاتمی عزیز ،متین و مودب !»

 

پیوند

چهارشنبه 21 مهرماه سرآغاز پیوندی بود مبارک برای پسرخاله جان . قرار بود بعد از 5سال عشقولانه بازی هایی که بخشیش غیررسمی و بخشی دیگرش رسمی بود در چنین روزی خط بطلانی بکشند بر همه عاشقانه هایی که در معمولا در بهترین ساعات عمرشان تجربه کرده بودندو حالا و از این به بعد تمام اوقاتشان را با یکدیگر به اشتراک بگذارند و تعهد بسپارند در خوشی و ناخوشی و تا وقت مرگ از یکدیگر چدا نشوند  و خود را مهیای دست و پنجه نرم کردن با واقعیت ها کنند . می دانستم که واقعیت های آتی  آنقدر تلخ و آزار دهنده خواهد بود که در آینده بخش زیادی از رمق و توان پسرخاله جان را خواهد ربود و به همین خاطر تلاشم بر این بود که رمق و توان این تازه داماد  در روز عروسی تا حد امکان گرفته نشود و قوتش برای آینده دشوار و البته واقعی ذخیره شود . بخش قابل توجهی از مدیریت مراسم را برعهده گرفتم تا کارها طبق روال و برنامه از پیش تعیین شده و مطلوبم جلو برود که خدا رو شکر رفت و ما نیز چهارمین زوج را به خانه بخت فرستادیم. خدا قوت دهد چهلمین زوج را هم ببینیم. القصه ماجرای این پیوند کمی تا قسمتی خسته ام کرد . بعد از مدت ها به قول دوستان کار فکری کردن ،عجیب در ورطه کار یدی افتادم .امید که خوش باشند و پایدار و عشوقلانه هاشان بعد از ازدواج و رفتن زیر یک سقف نیز همچنان استوار باشد و کیفیت روزهای اول را حفظ کند.

 

مرضیه

مرگ

چهارشنبه 21 مهرماه حکم مرگ «مرضیه» زده می شود . خواننده ای که با جاودانه های بسیارش در تاریخ موسیقی ما ثبت است دوامش . قطعات زیادی خواند که خیلی از آن به حافظه تاریخی و موسیقیایی این ملت پیوست و با یاد و خاطره ملت گره خورده و تا ابد نیز به گمانم این گره سفت و سخت گشوده نخواهد شد .لاجرم مرگ ِبا تعجیل و خوش انصاف در این چهارشنبه امانش نداد و او را نیز همچون دیگر هنرمندان رفته در این سال نحس و نکبت به آغوش خود کشید . مرضیه در سال های آخر عمر وارد فعالیت ها و حوزه هایی شد که با هنر و موقعیت شغلیش فاصله بسیار داشت و از این منظر در مقاطعی بسیاری سوابق هنریش را زیر سئوال برد . حضور در جمع شورای ملی مقاومت یا یک همچین چیزی در پاریس و همکاری با سازمان مجاهدین (که به نظرم منافقین واقعا عنوان شایسته تری است ) از جمله نقاط تاریک و خاکستری پرونده کاری مرضیه است که در کمترین حالت ممکن یک آرامگاه و مزار معمول و درخورش در قطعه هنرمندان را از او دریغ کرد . از این منظر شاید بتوان گفت خوشا به حال «دلکش» هم سلک و رفیق و رقیب او که به وقت مرگ آنچنان که شایسته و بایسته بود به درگاه مرگ هدایت شد .البته بماند که به وقت حیات با دلکش و مرضیه و مانند ایشان چه ها کردند و چه بر سرشان رفت. اما هنر همچنان پابرجاست وموسیقی همچنان نیوشای گوش وآرامش بخش روان بوده و خواهد بود. حالا به احترام مرضیه ی هنرمند و نه مرضیه ی سیاسی تمام قد می ایستیم و کلاه از سر برمی داریم و این دو ترانه را که با پاییز رنگ رنگ نیز حال و هوایش جور در می آید ،در سکوت محض ،فقط گوش می کنیم.یادش گرامی و روحش شاد :

 برگ خزان

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود

چو زگلشن رو کرده نهان در ره گذرش باد خزان چون پیک بلا بود

ای برگ ستمدیده پائیزی آخر تو زگلشن ز چه بگریزی

روزی تو هم آغوش گلی بودی دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق شیدا دلداده رسوا گویمت چرا فسرده ام

در گل نه صفائی در خود نه وفائی جز ستم ز دل نبرده ام

آه بار غمت را در دل نشاندم در ره او من جان بفشانم

تا شود نو گل گلشن دیده شود رفت آن گل من از دست

با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خار ستم چون پیکر بی جان

 

ساغرم شکسته

خاطرات عمر رفته در نظرگاه ام نشسته

در سپهر لاجوردی آتش آه ام نشسته

ای خدای بی نصیبان طاقتم ده،طاقتم ده

قبله گاه ما غریبان طاقتم ده،طاقتم ده

ساغرم شکسته ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
حکایت از که کنم؟
شکایت از چه کنم؟
که خود به دست خود آتش بر دل ِ خون شده ی ِ نگران زده ام

بر موج غم نشسته منم
در زورق شکسته منم ،ای ناخدای عالم

تا نام من رقم زده شد
یک باره مُهر غم زده شد
بر سرنوشت آدم
تو تشنه کامم کُشتی ، در سراب ناکامی ها ، ای بلای نافرجامی ها
نبرده لب بر جامی ، می کِشم به دوش ت حسرت ، بار مستی و بد نامی ها

تا نام من رقم زده شد
یک باره مُهر غم زده شد
بر سرنوشت آدم

ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی


کلمات کلیدی: خاتمی ،مرضیه