پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

این فقط یک نامه است
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩  

این فقط یک نامه است :

برای «نگین ِپاریس»

 

نازنین سلام!

اینکه چطور و چگونه اتفاق «دیدار»صورت گرفت بماند . فقط همین را می دانم که باید یکدیگر را می دیدم که دیدیم و باید انرژی های مثبتمان را با یکدیگر قسمت می کردیم که کردیم و تو دیدی که چه عادلانه و منصفانه نشستیم و قسمتش کردیم .

باید سخن را کوتاه کنم که اگر نکنم می دانم این قلم بی محابا می تازد و پیش می رود و نمی توانم از رفتن بازدارمش .

قرار گذاشته شده بود و من در میدان domensil با تاخیر امتداد خط مترو را می پاییدم که کی می آید این ماشینِ اتصال و دیدار، تا جلدی بپرم توش و برسم به جایی که خط را عوض کنم و سوار خط .... بشوم .

بین راه برایت پیام فرستادم که با تاخیر می رسم و جواب دادی :«خیالی نیست . تعجیل نکن .هرموقع رسیدی فقط یک پیام کوتاه ارسال کن .من همین نزدیکی ها هستم .»

رسیدم و وارد کافه شدم و نشستم . کمی نفس تازه کردم و برایت پیام فرستادم که اتراق کرده ام در قرارگاه.

پیشخدمت سریع به سراغم آمد که سفارش بگیرد . گفتم منتظرم به دیداری که دقایقی کوتاه بعد اتفاق خواهد افتاد و خوش باد که افتاد .

کنار پنجره مشرف به خیابان،پشت یک میز نشسته بودم . نگاهم را دوخته بودم به خیابان و داشتم باخیالم بازی می کردم و تا بیایی فکر می کردم از کدام راه خواهی آمد و چطور مرا در بین این همه باز می شناسی .

زود آمدی . از امتداد پیاده روی روبرویی آرام گام برداشتنت را دیدم . آرام و آهسته با کوله باری برپشت و شالی بر گردن و پالتویی بلند می آمدی . از دور هیچ رد و نشانه ای برای شناختنت نبود جز حرکت دست ها ! از دست هایت شناختمت . راستی می دانی که نوع حرکات دستت منحصر به فرد و خاص خودت هست ؟ وقتی آن طرف خیابان کوله ات را پشت سر جابجا می کردی تو را در بین همه رهگذران شناختم .

آرام و آهسته در بین همه رهگذرانی که به سادگی و آسان از کنارت رد می شدند ،بی آنکه توجهشان را جلب کنی ، آمدی این طرف خیابان و نگاهت را گرداندی سمت کافه .لحظه ای ایستادی و بعد وارد شدی .

ظاهرا کار دشواری نبود شناختن من در بین جمع . نمی دانستم که از قبل همه مشتریان پای ثابت این کافه را می شناسی .

آمدی و سریع به منِ ناوارد گوشزد کردی جایی که نشسته ام برای صرف نهار است و باید جایمان را عوض کنیم که کردیم . نشستیم .تو سفارش دادی و کمی بعدترش صحبت گل انداخت .

سخت نبود یادآوری اینکه از کجا آشنا بودیم و هستیم . اینکه از یک نسلیم و هر دومان به وفور درد مشترک داریم ،برای آشنایی کافی بود .

کمی از کارهایت گفتی و کمی از کارهایم شنیدی و بعد سوغاتی هایت را دادم و همانگونه که انتظار داشتم آخرینش تو را حالی به حالی کرد .لواشک ترش فرحزادی را دوست داشتی . می دانستم و دانستنش زیاد سخت نیست . لواشک را که دیدی گل از گلت شکفت .به تو گفتم که "لطیفِ افغان" این سوغات را همراه با دعای خیر و مهر و محبتی زیاد برایت فرستاده . ورق لواشک را آرام و آهسته درآغوش گرفتی و رفتی توی فضا .می دانم که در آن چند ثانیه کوتاه، که چشم بستی و هیچ نگفتی ،تا خود فرحزاد و کوچه آبشار و دره را سیر کردی و زود برگشتی به اینجا :قلب پاریس .

از خودت گفتی و من شنیدم . گفتی که بزرگتر شده ای و به چیزهای بزرگ فکر می کنی. گفتی چراغی را برای همیشه خاموش کرده ای و به آن دیگر فکر نمی کنی.

گفتم :«خاموشی موقتش خوب است . به چراغ روشن فردایی که می آید حتما فکر کن ،که می آید ،چون ما می خواهیم . تنها باید برای روشنایش تلاش کنیم . چراغ سوخت می خواهد و انرژی . تو و من و این همه دیگران همه نسل ،هر یک به سهم و قد و توانمان ،باید برای روشنا کاری کنیم . »

از قهرت با چراغ گفتی و شنیدی از من که :«نازنین! کسی با چراغش قهر نمی کند . شاید بتوان مدتی بی نورش زندگی کرد و چشم به تاریکی عادت می کند، اما همیشه نه ،نمی توان . »

گفتی که افق را یافته ای و می دانی که تا چندی پیش از این چشم اندازت کوچک بوده و حالا می خواهی در افقی بالاتر پرواز کنی . گفتی آمده ای اینجا تا خود را برای پرواز مهیا و مجهز کنی . گفتی که آنقدر می مانی تا پرواز در اوج را یاد بگیری و بپری .

گفتم :«چه خوب !پریدنت و در اوج دیدنت آروزی همه ماست . »

برایت از احوال پرندگان ضعیف و ریزپرواز شهرمان گفتم و خبر دادم که باکی نیست که در شهرمان نیستی . آنجا همه پرندگانی که تو می شناختی همه کوتاه می پرند پس آسوده باش که چیزی را از دست نداده ای .

قهوه ها که رسید مهلت ندادی و من نفهمیدم کی و چگونه در کسری اتز ثانیه پولش را از کدام جیبت درآوری و حساب کردی و مهلت ندادی که واکنشی نشان دهم .

«راستی اینجا اول پول قهوه را می دهد و بعد می خورند ؟»

بهت گفتم:«این کارها چیست ،بنا به فرهنگ ایرانی جماعت من باید حساب می کردم .»

خندیدی و گفتی :«تو اینجا مهمانی .»

جرعه ای از قهوه را که خوردیم کمی گرم شدیم و من خواستم برایت کمی ادای پدربزرگ ها را دربیاورم که درآوردم .

گفتم که از این فرصت تلخ چگونه استفاده کن و خودت را مهیا کن . گفتم بخوان و بخوان و بخوان و گفتی که می خوانم تا جایی که وقت یاری دهد و امکانش باشد . از من سراغ کتاب های تازه منتشر شده را گرفتی . گزارشی از تازه ها را به تو دادم . مشتاق خواندنشان بودی . گفتم برایت می فرستم و قَسمت دادم به نسلی که من و تو از آن هستیم ،خوب بخوانی و بدانی . بهت گفتم که خواسته یا ناخواسته بخش زیادی از بار سنگین این نسل را به دوش می کشی و فرصت های زیادی داری وقتی خواندی،وقتی دانستی و وقتی خوب آگاه شدی از حرف دل ما جوری سخن بگویی که همه بفهمند و همه بدانند ما از کجا آمده ایم و راستی راستی چه می خواستیم . تو باید خبر ما را و سلام ما را به شکوفه ها و به باران برسانی . نازنین! رسالت سنگینی داری ، حواست باشد !

مجال کوتاه بود و باید از این فرصت بهترین استفاده را می کردیم . کمی موسیقی گوش دادیم واز موسیقی صحبت کردیم و بعد از هنری که هر دو شیفته آن هستیم .

یادت باشد کمی از کارهای اخیرم سخن گفتم و درباره جزئیات آن گپ زدیم .بعد دوباره پدربزرگ شدم برای تو و گفتم :«نبینم نا امید شوی که امید ما خداست .»

بالا را نشان دادم و گفتم نگاه کن خدا آن بالا است و بعد پایین را و بعد ترش همه جا را و دست گذاشتم به رگ گردنت و گفتم : «و شاید هم اینجا است . »

خدا در همه حال تو را حافظ و پشتیبان باد !

نازنین در ین چند روز اخیر خیلی از دوستان مشترک و دیگران را دیده ام و صحبت ها و دلتنگی هاشان را گوش داده ام و بغض های فروخورده و یا بیرون ریخته شان را به چشم دیده ام .تو در میان همه سعی کردی تا آخرین لحظه بغض نکنی و مدام از امید سخن گفتی و به تایید صحبتم گفتی که می دانی خدا همیشه همراه و پشتیبانت خواهد بود .

می دانم که این شیوه زندگی وگذران برای تو سخت تر و دشوار تر است . اینجا شاید به سادگی و آسانی از کنارت رد می شوند بی آنکه درجستجوی هیچ نشانه ای از شرقیِ قیافه ات باشند و تو در این خیابان های سنگ فرش شده بر خلاف آنجا که شهرمان بود ،راستی غریبانه قدم بر می داری .

نازنین !سخت است اما مهم نیست .

شنیده ام که پاریس نگین های قیمتی و کمیاب و خاص دارد و بسیاری به این شهر می آیند و تا نگین انگشترشان را در پاریس انتخاب کنند . می گویند نگین های پاریسی بیشتر و بهتر از هر جای دیگر صیقل می خورند و شفافیتشان بالاتر است و به همین دلیل کمیاب و گرانبها هستند .

خبر داشتی ؟می دانستی ؟به گمانم نه . پس خبر نداری نازنین! حالا از من بشنو :

خبر نداری که تو نگینِ پاریس هستی. زمان می برد تا صیقل بخوری و از این شفافیت و زلالی که داری شفاف تر و رخشنده تر شوی و آنقدر گرانمایه که بی تا و همتا ویگانه شوی . آن وقت است که رهاورد انگشتری ذی قیمتی خواهی شد به اسم ایران . خواهی نخواهی این انگشتر نگین می خواهد و زیبنده اش نگین درخشان و بی همتاست .

نگین پاریس! به من قول بده تا زمانی که بر این انگشتری بنشینی  و آرام بگیری ،قوی باشی و بخوانی و از اینکه هستی آگاه تر و دانا تر شوی و خوبِ خوب صیقل بخوری .این صیقل های روزگار همه برای درخشان تر شدن توست . باور کن تقدیر تو اینچنین است . من از پیشانی ات خواندم نگین جان!  

یادت نرود به من قول دادی . تُویِ زن به من قول مردانه دادی و دست هات را به شیوه خاص خودت به سمت پایین انداختی و گفتی :«قول !»

گاه رفتن که رسید حرف آخر را گفتی . به "لطیف" و فرحزاد سلام و درود فرستادی و گفتی که مواظب هستی اینجا توی غربت، غربتی نشوی .

قبل از خداحافظی بغض را در گلویت و اشک نریخته را در چشمت دیدم . می دانستم که آنفدر غرور داری که نمی خواهی نه بغضت را ببینم و نه اشکت را . پس در آغوشت گرفتم و  این بار مادروار ،تو رابه خودم فشردم و بوسیدمت .بعد به پشتت زدم و گفتم :«یادت باشه قول دادی!»

می خواستیم برویم که گفتی :«من می رم اما تو بشین . حیفه زود بری . کمی تو این فضا باش . حتما واست خوبه .»

گفتی که سمت چپمان فلان فیلسوف است و سمت راستمان فلان عکاس و آن طرف تر فلان نقاش و اینورتر فلان نویسنده و ... .

پذیرفتم که از پشت شیشه شاهد رفتنت باشم و بمانم . کوله ات را به دوش انداختی و و برای آخرین بار دست تکان دادی رفتی .من از پشت شیشه ،امتداد رفتنت را نگاه کردم . از سمت چپ خیابان آهسته و آرام از میان رهگذرانی که تو را نمی شناختند عبور کردی و از کادر نگاهم خارج شدی .

عصر به من زنگ زدی و گفتی یادت باشد همه چیز و همه گپ ها بین خودمان باشد . و گفتم حتما .

گفتی :«خواستی از من بنویسی بنویس که دخترکی است تنها اما همیشه امیدوار .»

نازنین حرف زیاد دارم و می دانم که نامه را باید بالاخره درجایی به پایان برسانم تا تو را با خواندنش خسته نکنم .حیف است با این چند سطر خسته شوی . پس بی آنکه مایل باشم و بخواهم به پایان می برم این چند سطر را با کلام آخرم :

نگین پاریسی ! پاریس هنوز نمی داند مفتخر به چه نگینی است . می خواهد، اما نمی داند . دور نیست و می بینم زمانی را که پاریس به وجودت افتخار خواهد کرد و اینچنین از خیابان نتوانستنت را برای عبور . آن وقت اگر اوضاع همین باشد که هست (خدا نکند!) تهران،شهرمان، باید کلاهش را بالاتر و بالاتر بگذارد .

به امید دیدار – پاریس دسامبر 2010

 


کلمات کلیدی:
 
بی خیال
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩  

بی خیال

نازنین سلام !

سفر بی خطر

 

 "نمی دانم چه می خواهم بگویم
 زبانم در دهان باز بسته ست
 در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
 گَهی می سوزدم گه می نوازد"

می دونم که سعی می کنی فکر نکنی به خیلی چیزها ...یعنی خودت گفتی و من دیدم که داری تمام سعیت رو میکنی...گفتی که فعلا باید همه چراغ ها رو خاموش کرد .چه خوب !خاموشی هم بد چیزی نیست ..تو تاریکی ،خیال و موسیقی می چسبه و دیدن رد شهابی که شاید چند سال پیش از این شهر عبور کرده و شاید هفتاد و چند سال دیگر باید برای دیدنش بی تاب باشیم ،راستی راستی زیباست..پس نقدا گوش کنیم به این یکی ...به قول خودت بی خیال همه چی ...آره بی خیال ...چی ار این بهتر مگه نه ؟!!!!!!!!!

یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد   

   هیچ کس دورو برت نیست همه رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه ات سفید شد ای مرد بی اساس   

      جشن تولد تو باز مجلس عزاست

بریدی از وفا....

قوز پشتت بیشتر شد ،شونه هات افتاده تر   

   پیرامونتو ببین با دقت ،میسوزن خشک و تر

میسوزن خشک و تر

اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی

اینکه لنگ در هوایی و صبحونت شده سیگار و چایی

 اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی

اینکه لنگ در هوایی و صبحونت شده سیگار و چایی

ای عرش کبریایی چی پس تو سرت؟

کی با ما راه میایی ،جون مادرت؟!...

 


کلمات کلیدی:
 
دلت را جا بگذار /نگذار
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩  

 

دلت را جانگذار /بگذار

چه کسی بود ؟چه زمانی گفت؟ و افسوس بسیار دیر به یاد نصیحتش افتادم .یادم نیست چه موقع اما بهم گفت :

"پاریس که رفتی هر غلطی دلت خواست بکن ....فقط ...فقط ......"

بعد بغضش ترکید و ادامه داد:

"فقط دلت را جانگذار ."

خوشبختانه بود یا بدبختانه ،نصیحت مزخرفش دیر یادم آمد .

 چه خوب است فراموشکاری تاریخی بشر،البته گاهی!

 دلم را جاگذاشتم وکار از کار گذشت .حالاخیالم راحت است که دیگر جایش امنِ امن است .

بغض دارم .بغضی از جنس لحظه تلخ یا شیرین دیدار ....به گمانم وقت دیدار است .

نگفته بودم دنیا کوچک است؛که هست . نگفته بودم دوستان و مرافقان را می توان یه راحتی یافت اگر اراده باشد برای دیدار .

حالا شما ایمان بیاورید که بوده و هست :

" لحظه دیدار نزدیک است ."

حالا بگذارید نصیحت آخر را اول کار من به بکنم.نترسید ملال آور نیست :

«پاریس که آمدید حتما دلتان را جابگذارید .دل را می خواهید چکار ؟بگذارید دلتان اینجا آسوده ،آرام بگیرد .لااقل هوای اینجا آلوده نیست و برای دلتان هیچ ضرری ندارد. پاریس که آمدید به شما آدرس می دهم که دقیقا دلتان را کجا و چه ساعتی رها کنید و جابگذارید.اینجا هیچ لی گوشه خیابان رها و وامانده نمی ماند .مطمئن باشید گم نمی شود و راهش را پیدا می کند . » 


کلمات کلیدی:
 
لابد باید بشود که می شود
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩  

 

لابد باید بشود که می شود

لابد باید بشود که می شود .درمیان این همه شلوغ پلوغی دنیای این روزای من، رفیق شفیق گرمابه و گلستان سال های دور زنگ می زند که چهار روز دیگر مراسم عروسی دارم و پاشو بیا تا خاطرات گذشته رو زنده کنیم ،دوره کنیم .

و تو برای لحظه ای از حال کنده می شوی و به گذشته پرتاب .دست به گوشی می بری تا خانم فرزانه را بگیری و مثل همیشه برایت بلیط سفرهای غیر منتظره را ردیف کند . وقتی می بینی بلیط برای ساعت و وقتی که می خواهی مهیا است از تردید رفتن فارغ می شوی . لابد وقت سفر فرا رسیده است .

خانم فرزانه دوبار تاکید می کند که:« آقای حسنی پروازش توپولوفه بگیرم ؟»

و من دوبار تاکید می کنم که:« بگیر دختر جان!» باید رفت ،بی هیچ اضطرابی و با هر اضطراری.

به مشهد که می رسم با دسته گلی خوشبو به استقبال ما زائرین می آیند . راننده ام آقای بینا نامی است . این ها همه نشانه است لابد و گویا :"دسته گل آغازین و حالا نام این راننده مودب و موقر . "

راننده مقصد را می پرسد . از من می شوند که :« اول بریم حرم .»

 از بهترین مسیر و در کمتر از چند دقیقه مرا به مقصد می رساند تا به دیدار رفیق عزیز درغربت آرام گرفته نائل شوم . شش سال است که کلاهم این دور و برها نیفتاده بود و چه کم سعادتم من و کلاه سوراخ سوراخم . از بازرسی که رد می شوم چشمم  به گل دسته زرد رنگ بارگاه رفیق می افتد.راننده گفته بود زود زیارت کن و برگرد تا به موقع مرا برساند.

به صحن اصلی که رسیدم فراموش کردم از چه دری آمده ام و راننده کجا منتظر است و اصولا رابطه من با جهان اطراف چیست و دقیقا در کجای پدیده خلقت قرار دارم . تاب و توانم در برابر این تمرکز انرژی برای لحظه ای از دست رفت .ناخودآگاه چشمانم پر شد و اشکی گرم بی صدا بر صورتم نشست و باقی باشد برای خودم و خودش ....

قربون کبوترای حرمت ....

نزدیک سالن که شدم رفقا زنگ زدند که کجایی ؟ظاهرا رفیق شفیق منتظر بود تا سر عقدش برسیم که رسیدیم و تبریکی و درآغوش گرفتنی و بعد هم عکسی به یادگار .

پازل مشهد با زیارت امام غریب و تنهای مشهد الرضا و دیدار دوستان تکمیل شد. حالا دیگر در این کوی و برزن فکر و خیالی ندارم .چه خوب که قبل از رفتن از ایران یک بار دیگر «مشهدالرضا» را دیدم و چه خوب که در این سفر کوتاه لحظات همه شاد بود و لذت بخش . لابد باید بشود که می شود و من نیز فقط با لحظات همراه می شوم .

شادمانه از پیوند دوست قدیمی بعد از مراسم عقد،دست به دست هم می دهیم و با اینکه هنوز هم از حرکات موزون چیزی نمی دانیم(و به گمانم هیچوقت در این یک مورد چیزی نخواهیم شد) می رقصیم و می رقصیم و می خندیم و می خندیم . یکی از میان جمع می پرسد :«پدرسوخته ها زود بگویید امشب چی زدید که اینقدر شنگولید ؟»

و دوباره پدرسوخته ای حواله مان می کند .دوستم در جوابش می گوید:«ما نخورده مستیم .تو هم اگر اینقدر مثل ما شاد بودی و جمع دوستان را بعد از این همه سال یکجا جمع می دیدی به این مقام و رتبه در عالم سرخوشی می رسیدی .»

دوستان مقیم مشهد الرضا همه چیزشان ردیف و مرتب است و خدا را شکر کار و بارشان به راه و به قول یکیشان که می گفت :«فکر می کردی یک روز ایده ای که تو توی کار به ما دادی اینچنین موفق از کار در بیاید ؟ »

شب است و ما تفنگداران قدیمی گردآمده در اطراف آتش در پاییزی دل انگیز در ییلاقات اطراف مشهد به گرد این تازه داماد دوست داشتنی می چرخیم و دست می زنیم و حالا آهنگ آخر را باید بشنویم و لابد باید می شنیدیم که شنیدیم «کمر باریک»ِ فرامرز آصف را و از 89 پرتاب شدیم به 69 و بعدتر 79 و تا نیمه های آهنگ این رفت و آمد ذهنی ادامه داشت .

تا به خودمان آمدیم دیگر همه چیز تمام شده بود و یک زندگی جدید آغازیدن گرفته بود . نیمه های شب به هتل رسیدم و به مسئول پذیرش گفتم برای دو سه ساعت دیگر راننده را به مقصد فرودگاه خبر کند . صبح خوابیده و نخوابیده بیدار و قبراق اتاقی را که ساعاتی پیش تحویل گرفته بودم، تحویل دادم . آخرین باری که مشهد آمده بودم در همین هتل اقامت داشتم . این هم از لابدهای روزگار بود که در این سفر دوباره سرخوشی سال 83 زنده شود و همه چیز و حتی هتل اقامت را دوباره ببینم . من در این سفر چند ساعته چندین بار بین سال های سال پرتاب شدم .رفتم و آمدم پر از نور و انرژی شدم و از کانون انرژی در این کوی و دیار کوله بارم را تامی توانستم پر کردم . چه خوب که قبل از ترک این دیار ،مشهد را دیدم . لابد باید می دیدم که دیدم . من به این چیزهای دم دستی عجیب ایمان دارم . عجیب .....

 


کلمات کلیدی: