پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

معشوقه ی تاریخی
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠  

معشوقه ی تاریخی

 

معشوقه من شعر می دانست،  

-شعر می داند-

به آهنگ دلنشینی شعر می خواند ،

-از حفظ و از رو -

گاهی فارغ می شد ،

می زایید و می زایید ،

و من پدر بچه هایش بودم،

با غرور و سری رو به بالا ،

و شاهد زجرهایش ،

وقت بی قابله زاییدن ،در اوج تنهایی،

ای وای نبودم ،نبودم انگاری،

نبودم ،وقتی که بودم !

راستی !معشوقه من شعر را می فهمد ،

-می فهمید -

معشوقه ام گم شده انگاری،

-آری ؟

نیست در این چشم گردان فضای ِاطراف ،

 در این معاصر روزگار،

-عصری که همه قابله ها باردارند؟

آخ ! معشوقه من زیبا بود ،

-با دو گوشواره از دو گیلاس سرخ همزاد؟

ظریف بود

-با دستانی کشیده و ناخن هایی به رنگ برگ گل کوکب؟

معشوقه من در میان تاریخ جامانده

-شاید!

نه حتما !

-کجای روزگار ؟

نمی دانم،

باد ،این نابکار ،وقتِ گرد ِخود چرخیدن،

معوشقه ام را با خودش برد ،

در شبی سرد ،

وقتی تبسم معصومی به لب داشت :

بعداز تو معشوق جهان باژگونه شد انگاری !

"بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلب هامان در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم"

یادم نبود با باد رفته ای  

و باید که در آسمان ها جُستَت ،

یادم نبود ،در قبرستان خاطرات ،

چه می کردم با خود،

تنهای ِتنها ،

یادم نبود در سفر با باد نابکار ،

بی سرزمین اما، پراکنده ای ،

عطر افشانده به هر سرا ،مانده ای،

باورم نداشتم شعر ماندنی است ،  

حالا در نبودنت تا کجای تاریخ ،

بگو !تا کجایش باید مرثیه سرود و تلخ گریست ؟

بگو !

بگویید !

راستی ،راستی معشوقه ام حالا کجاست ؟

 

                                                 فرزاد حسنی- سوئد – استکهلم

در استکهلم ابرها به زمین نزدیک ترند و البته چه زیبا

********

توضیح - بخش های قرمز رنگ و داخل گیومه از فروغ فرخزاد است .


کلمات کلیدی:
 
مِعرهایم
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠  

مِعرهایم

شاید شعر نباشد و شما مِعرش بخوانید و از من قبولش کنید :

 

1-ویزا

سحرگاه،

پیش از طلوع،

پشت در این سفارت،

ایستاده ام به انتظار؛

بی هیچ سند،

یا گردش حسابی از بانک،

و بلیطی برای پرواز .

من بالِ پریدنم !

خودِ پروازم که آرزوی بال افراشتن دارد

تا سرزمینی که تو ،

عطر افشانده ای ،

مانده ای،

 

"به کنسول خواهم گفت !  "

 

 

2-نازکم

نازکم !

شاخه های جوان،

 پیشمرگان عمر درختند به وقت هرس،

چاره ای نیست ،

این درختان ناتمام،

با حقیقت کنار آمده اند ،

دلخوشند،

به کیفِ نوشیدن یک لیوان چای داغ،

زیر خنکای سایه درخت فردا،

که با آتش استخوان های خشکیده شان،

برای تو مهیا می شود .

 

نازکم!

تقدیر همین است .

و سهم تو ،

همه ی لذت فرداست .

باور کن!


کلمات کلیدی:
 
پراکنده نویسی های بی تاریخ
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠  

پراکنده نویسی های بی تاریخ

این ها را در طول چند روز اخیر که وبلاگ به روز نشده نوشتم و در صفحه فیس بوک گذاشته بودم همراه با عکسی ..حیفم آمد اینجا نباشد .....ترتیب نوشته ها نامنظم است و این بی نظمی عامدانه است برای اینکه احیانا در پی کشف خط و ربطی نباشید .نقل حال هایی است اغلب شخصی ...صادقانه با شما قسمت می کنم   :

 نیمه پنهان من در مان جمع

اول – کشف کردن !

کشف کردم...فهمیدم ...در دقیقه نود و چند قبل از سوت پایان بازی ...قبل از برد ...
لازم نیست بازی همیشه یک برنده داشته باشد ...مساوی گاهی بهترین نتیجه است ....فهمیدم لازم نیست برای همه سئوال هایت جواب پیدا کنی ....گرفتم که گاهی وقت ها بهتر است سئوالت همیشه سئوال بماند ...بی آنکه در تلاش برای پاسخش باشی...دقیقه نود و چند، درحاشیه شهر آنجا که هیچکس نبود جز من و تو خدا،همه اینها را خودم فهمیدم ،کشف کردم و گرفتم ...وقتی تو رفتی و من خط رفتنت را دنبال کردم ...از پشت میله ها!

متاسفانه تا لحظه اکنون عاقل نشده ام ،هنوز فکر می کنم !

 

 

دوم – بر مزار دکتر
دکتر ساعدی‌ که‌ اهل‌ تبریز بود،در روزهای پایانی عمرش در پاریس ، هر گاه‌ که‌ «بایاتی‌»های‌آذربایجان‌ را، که‌ سخت‌ دوست‌ داشت‌، می‌خواند، به‌ مرگ‌ در غربت‌ می‌اندیشید و در وصف‌ حال‌ خودواژه‌ها را این گونه جابجا می‌کرد :
"آی‌ اوجا داغلار
کلگه‌ لی‌ باغلار
من‌ غریب‌ اولسم‌، 
منه‌ کیم‌ آغلار؟"


ترجمه :

ای کوه های بلند 
ای باغ های پرسایه 
اگر غریب بمیرم 
چه کسی برایم خواهد گریست 

و من برایش گریستم........

 

 سوم – زیبا
نزدیک لادفانس و ساختمان های معروف آن جایی زسیدم که پیش از من زیبا رسیده بود و دست خطی گذاشته بود از خودش: ....
"حالا دیگر حقیقت را‌ ‌می‌دانم
این کاج سر سبز شاهد است
من و او با فصل‌ها غریبه‌ایم
سبز می‌مانیم!"

 

چهارم – استراسبورگ

استزاسبورگ شهری عجیب است با مردمانی نجیب ...همین!

 

 

پنجم – گپ های ثبت نشده

گپ زدیم مردانه ، از هر دری ...حرف زدیم رندانه و از هر زنی ...اعتراف های خوب همیشه زیباست :
آموختم و بیشتر دانستم ..فهمیدم و بالاتر رفتم و تو نگذاشتی تصویراین آموختن را ثبتش کنم...ضبطش کنم....این همه ی حرف های ناتمام را ....
دیدی که ناتمام ماند حرف ها .
دیدی که می توان بر سر شوق آمد گاهی با دیدن ناخوانده کسی از فرسنگ ها دورتر ..
.وقت رفتن گفتم دنیا خیلی کوچک است که من و تو امروز توانستیم در انتهای این کوچه یکدیگر را ببینیم و گفتم از فردا خبر ندارم اما امیدوارم دوباره ببینمت و تو گفتی امیدواری دنیا
همینطور تا ابد کوچک بماند برای دیداری دوباره ....
اما این دم آخری بگذار اعترافی کنم :
.همه حرف ها و گفته های میانمان در ذهنم ثبت شد ،ضبط شد و جاودان می ماند .افسوس می خورم برای مخاطبانی که محروم می مانند از دانستنش ...تو نخواستی و خواستن تو اصل است .
استاد!
رفیق! 
به قول عزیزی ،هر دقیقه هم نشینی با تو کلاس درس است و من به گمانم شاگرد باهوش و سخت کوش تو باقی خواهم ماند ..با کمترین امکانات و یک ذهن درگیر ....
تا دیداری دیگر ...تا زود

 

 

 ششم – چند دقیقه سکوت به احترام حاج آقا

یافارِجَ الْهَمِّ، وَ کاشِفَ الْغَمِّ، یا رَحْمنَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ رَحیمَهُما
اى گشاینده اندوه و از بین برنده غم، اى بخشنده و مهربان در دنیا و آخرت،

صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَ افْرُجْ هَمّى، وَ اکْشِفْ غَمّى، یا واحِدُ یَا
بر محمد و آل محمد درود فرست و غم و اندوه مرا از بین ببر، اى یگانه،

 

هفتم – قهر کردم

اوزموشم امید وصلیندن ، اوزومدن کوسموشم
اویموشام ایللر بو ظاهربین گؤزون فیتواسینه
ایری لر دوز گؤزموشم از بس ، گؤزومدن کوسموشم

 

و ترجمه اش این می شود:
آنقدر به دوری صبر کردم که با صبر قهر کردم
دل از امید وصلت کندم ، با وصل قهر کردم
سالهاست که فریب این چشم ظاهربین را خوردم
از بس کجی ها را راست دیدم که با چشمم قهرکردم


پاریس-ایستگاه مترو ناسیون -ساعت یازده و نیم شب -عکاسی که همیشه همراه من است ...عکس می گیرد و شعر می دهد به من ....شعر می خواند برای من ....برای من ...برای من

ناسیون

 

هشتم – در کف بودن

اینجا بارون شدید می زنه ...نشستم دارم دیازپام ده محسن نامجو رو می بینم هی سیگار می گیره دستش آدم هوس می کنه ...متاسفانه نه کبریت دارم و نه فندک و...در این آب بازی طبیعت مانده ام از کجا و چژگونه آتشی مهیا کنم بی آنکه بخواهم سینه ام را شرحه شرحه کنم....از افاضات در غربت....

 

نهم – با ناتالی پورتمن
گفت بریم فیلم قوی سیاه رو ببینیم ؟
گفتم :نه 
گفت :خود ناتالی پورتمن هم تو سالنه امشب
گفتم :نه 
گفت :چرا؟
گفتم :واسه اینکه از اون نره خر خوشم نمیاد
گفت :ولی ناتالی..؟
گفتم :نیام بهتره ...بیام نوستال‍ژی ماتیلدا با اون شکم و وضع ناتالی به هم می ریزه ..آره نیام بهتره 
گفت :میل خودته از ما گفتن ...ولی تاتالی پورتمنه ها...

 
دهم – جشن نوروز در تروکادا
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
(حسین پناهی)
جشن ایرانیان برای نوروز در تروکادرو نزدیک ایفل

 

 

 یازدهم – آتش سوزی در پاریس

آتش سوزی در پاریس - دقیقا زمانی که ما بودیم تو کمتر از چند دقیقه بالای پنجاه ماشین آتش نشانی سر رسیدند و همه خیابون ها تحت کنترل دراومد...اینجا سقف هاش چوبیه و آتش سریع رشد می کنه و به همه جا سرایت می کنه ..بنده در کنار ماشین آتش نشانی نظاره گر کار ماموران مخلص آتش نشانی هستم...سریع کار می کنند و مؤدب

 

دوازدهم – ارغوان !

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
(شعر از هوشنگ ابتهاج(
پاریس - اول میدان باستیل

 

 

سیزدهم –تنهایی !

یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
( سهراب سپهری ) 

وقتی خودم از خودم عکس می گیرم، خودم برای خودم شعر می خوانم و خودم برای خوشامد خودم عکس رو می زارم تو فیس بوک !
ساعت 12 شب - داخل مترو به سمت بوسی سن ژرژ

 

چهاردهم – دیزی خوری
فکر کن!
نوستالژی بازی تا چه حد ...اونم با ترشی و دوغ نعنا و سبزی خوردن با ریحون تازه رسیده از تهرون !!!
قیمت :فقط 10 یورو
(توضیح زیر عکس دیزی سنگی با گوشتکوب)
 

پانزدهم – در حکمت حمل مارلبرو قرمز و فندک!

رفیق شفیق ما ،که ظاهرا نقاط عطف مشترک از گذشته بسیار داریم، دائم می گفت: تو پاریس باید حتما محض احتیاط هم که شده یه فندک و سیگار( ترجیحا هم مالبورو قرمز) تو جیبت باشه ...بنده ساده هم فکر می کردم ما رو گرفته تا اینکه یکی دوباری اتفاق افتاد و بنده با ضرورت همراه داشتن سیگار در پاریس بصورت عملی آشنا شدم...اینم سیگار و فندک بنده در پاریس فقط برای احتیاط و رعایت نکات فنی ...فعلا هم که می بینید وسط کافه سلکت یکیشو دود کردیم ... کافه سلکت با جایی که شاهرخ مسکوب عزیز زندگی می کرد تقریبا شصت هفتاد متر فاصله داره ...پس نتیجه گیری کلی این که همه چی آرومه و ما منتظریم تا نخی دیگر از این پاکت سیگار بیرون بیاید...همین!
(در توضیح عکسی از عکاس وقتی حواسم پرت بود - بیرون کافه سِلکت وقتی فیل یاد هندوستان می کند و عکاس گرانمایه فرصت را از دست نمی دهد!)

 

شانزدهم – کنسرت از نوع نوتردامی !

دیشب آخر شب میهمان "پدی کلی"بودیم برای کنسرت آزادش روبروی نوتردام .با نظمی باشکوه و مثال زدنی با برگزاری جوانان و همکاری پلیس ...فقط سیستم صوتیشون خوب نبود دوتا مانیتور ال.ایی .دی بزرگ هم برای مردم گذاشته بودند تا از فاصله دور کنسرت رو ببین. "پدی کلی"از خواننده ها مذهبی و مشهوره که در خدمت کلیسا قرا داره

 

هفدهم – تقدیم به قلیان!

هر جای دنیا هم که باشد با یادت نفسی تازه می کنیم...حوالی سن میشل

(توضیح زیر عکسم در حال قلیان کشیدن در یک کافه هندی )

 

هجدهم - باور

هنوز باورم نمی کنم این بد عهدی ایام را،
من باشم و من باشم و من باشم و در این سال های گذرا خبری از تو نباشد!
اثری از تو نماند! 
لابلای تاریخ ،جایی در حافظه یا حتی زیر سنگی ستبر در آرامگاهی زیر سایه تک درخت نارنجی شاید...
کجایی ...به جستجوی تو بر درگاه کدامین رود یا کوه یا کویر یا شاید گردشگاه پشت یک سد اتراق کنم؟

 

 

نوزدهم – جناب سرهنگ

تصویر قذافی رو این روزها رو بیلبورد خیلی از میادین پاریس می بینم . برای اولین بار نگاهی عاقل اندرانه به جناب سرهنگ انداختم . دارم به زبان بی زبانی بهش می گم:"کارت تمومه جناب سرهنگ!"
(در توضیح زیر عکس من با سرهنگ قذافی)

 

 

بیستم – گریستن

هیچ چیز تلخ تر از این نیست که در لحظه تحویل سال زن میانسالی را ببینی که جوانی را در اغوش گرفته و هر دو  در تاریکی شب در گوشه ای زیر آسمان خدا سخت می گریند .یکی به جای پسر نداشته اش و آن دیگری به جای مادری که فرسنگ ها از او دور است و هر دو برای غربتی که گرفتارش هستند . یکی از تلخ ترین لحظات عمرم ...هیچ وقت فراموشش نمی کنم .....

(این مطلب رو تو فیس بوک نگذاشتم و از این صحنه هم عامدانه عکسی ثبت نکردم)


کلمات کلیدی:
 
اگه بمیری می کشمت
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠  

اگه بمیری می کشمت

 

 21مارچ 2011- پاریس – سینمای او.‍ژ.سی  در منطقه لِ.آل

اکران خصوصی جدیدترین فیلم گلشیفته فراهانی به همراه کلیه عوامل فیلم در ساعت هشت و بیست دقیقه با 5دقیقه تاخیر آغاز شد .

در فرانسه به چنین برنامه هایی که پیش از اکران اصلی و با حضور مدعوین خاص شامل اهالی مطبوعات و سینما و نیز منتقدین برگزار می شود"پروژکسیون" می گویند.

دقایقی قبل از شروع برنامه سالن به صوررت کامل پرشده بود و تعداد کمی از میهمانان ایرانی و اهالی سینما نیز در این برنامه حضور داشتند.

تقریبا می شود گفت از اهالی مطبوعات ایرانی کسی در سالن حضور نداشت و به قول گلشیفته عزیز به هر حال اولین منتقدی هستم که این فیلم را می بینم و یادداشتی درمورد آن می نویسم . آنچه در پی می آید نگاهی است کوتاه به این فیلم.یادداشت اصلی بماند برای فرصتی بهتر :

 

فیلم SI TU MEURS,JE TE TUE در ترجمه فارسی با عنوان "اگه بمیری می کشمت" ساخته "هینر سلیم"کارگردان کرد تبار ساکن فرانسه است . ساخته قبلی این کارگردان با عنوان "ودکا و لیمو" به عنوان یکی از نامزدهای اصلی معرفی فیلم خارجی به اسکار تا آخرین دقایق مطرح بود و در دقیقه نود از معرفی به اسکار بازماند .

گلشیفته فراهانی در این فیلم نقش اول زن را بازی می کند . او در این فیلم در نقش "سیبا" دختری کرد تبار بازی می کند و نکته جالب اینکه در این فیلم به دو زبان کردی و فرانسه حرف می زند .

 

خلاصه داستان

مردی کرد تبار به نام "اَودال"به صورت اتفاقی در کافه ای با مردی فرانسوی به نام "فییلیپ"آشنا می شود و این آشنایی به دوستی و اقامت آن دو در آپارتمان فیلیپ می انجامد .

فیلیپ چیز زیادی از گذشته اودال نمی داند . فیلیپ با اودال در ایستگاه اتوبوسی قرار می گذارد .اودال در مسیر دچار حمله قلبی شده و وقتی به قرار می رسد که مرده است .

فیلیپ از این نقطه به بعد با تحویل جسد اودال برای مراسم تدفین در جریان زندگی خصوصی اودال قرار می گیرد و سعی می کند خانواده او و بویژه نامزدش سیبا را از موضوع مرگ اودال مطلع کند.

در این مسیر با تعدادی از کرد تباران ساکن فرانسه ارتباط می گیرد تا شاید از طریق آنها بتواند شماره یا نشانی از اودال و گذشته اش پیدا کند و چون سرانجام این جستجوگری بی نتیجه می ماند با پرداخت هزینه به سوزاندن جسد اودال و تحویل گرفتن خاکستر او اقدام می کند.

از طرف دیگر سیبا بدون اطلاع از مرگ نامزدش به فرانسه سفر می کند و در فرودگاه به انتظار او می نشیند .

آوارگی سیبا در پاریس و تلاش های نافرجام فیلیپ برای پیدا کردن سیبا در دو مسیر موازی ادامه می یابد و در این میان جمعیت کرد تبار ساکن فرانسه که فیلیپ برای کمک به آنها مراجعه می کند  مانع از این دیدار می شوند و خودشان را به سیبا به عنوان دوستان اودال معرفی کرده و او را نزد خود می آورند و از طرف دیگر به پدر اودال در کردستان نیز موضوع را اطلاع می دهند .

سیبا وقتی آنها به فرانسه مشغول گفتگو در باره او هستند متوجه دروغگویی آنها می شود و آنها مجبور می شوند درباره فیلیپ توضیح دهند . با ورود پدر اودال به فرانسه فیلیپ خاکستر اودال را به او تجویل می دهد و با واکنش نامناسب پدر او مواجه می شود که چرا جسدد او را سوزانده اسست و از جمع کردها می گریزد .

سیبا همراه با پدر اودال در هتلی اقامت می کنند تا طی روزهای آتی به کردستان بازگردند .سیبا مترصد فرصتی است تا از فیلیپ برای رفتار پدر اودال عذرخواهی کند و به دیدار او در آپارتمانش می رود .

در بازگشت پدر اودال متوجه موضوع می شود و با او برخورد می کند و پاسپورتش را از او می گیرد .به دنبال این اتفاق سیبا به خانه فیلیپ کوچ می کند و آنجا اقامت می گزیند .

پدر اودال  تصمیم می گیرد از  فیلیپ برای تحریک سیبا انتقام بگیرد امادر آخرین لحظه از این کار منصرف می شود .در نمای آخر فیلم سیبا از پدر اودال و فیلیپ به عنوان دو نماد سنت و احساس ،جدا می شود و برای شروع زندگی جدید در  دل پاریس گم می شود.

 

تحلیل

فیلم معضل خرده فرهنگ ها در کشور میزبان و مشخصا فرانسه است .  تقریبا نیمی ازفیلم  به زبان کردی(قابل فهم برای فارسی زبان) و با زیرنویس فرانسوی پخش می شود . سنت های پیچیده و متکلفانه جوامع سنتی دستمایه اصلی این فیلم است. کارگردان تلاش کرده است با تکیه بر استعاره های مختلف این سنت ها را از نظر خود به چالش بکشد.

پاریس به عنوان بزرگترین و مهمترین استعاره کارگردان است ، جایی که می توان بدون وابستگی بی دلیل  به سنت ها  و باورهایی ،که گاه دلیل منطقی نیز برای آن پیدا نمی کنیم ، رها ازهمه چیز بی دغدغه زندگی تازه ای را با ارزش هایی تازه ساخت .

در گفتگو با گلشیفته به این نکته اشاره کردم که فیلم به شدت پاریسی است و در تمام صحنه ها ما یک نما از پاریس را می بینیم و سئوالم این بود که این کار عامدانه بود یاخیر و او در پاسخ می گوید :" مگر می شود فیلمی را در پاریس ساخت و گوشه ای از جلوه های پاریس را در آن ندید؟"

وی ادامه می دهد : " شاید کارگردان به چنین نکته  ای نیز بصورت غیر مستقیم توجه  داشته باشد.

به اعتقاد نگارنده فیلم ،فیلمی است شهری و مشخصا پاریسی که تلاش دارد برای مخاطب خود به ویژه از جامعه مهاجر شرایط زیستی جددیید در کشور میزبان را تبیین کند.

کارگردان در بخش هایی از فیلم با نمایش گذاشتن گوشه هایی از رسوم و سنت  ها در فضایی آمیخته به طنز هر دو قشر تماشاگر فرانسوی و غیر فرانسوی  بویژه مهاجر را به خنده وا می دارد.

تاکید  دیگر کارگردان به تاثیر محیط بر خودشناسی فرد است. سیبا در ابتدای ورود به پاریس ساعت  ها در فرودگاه منتظر می ماند و به  سختی  می تواند  بعد از ساعت ها جایی برای اقامت  پیدا کند و حتی صحبت کند، اما درانتهای فیلم با کندن از همه وابستگی های سنتی و احساسی در دل پاریس گم می شود تا زندگیش را  آنگونه که دوست دارد بسازد.

پیش از آن نیز سیبادر رفت و آمد با پیرزن همسایه دوباره علاقمندیش به موسیقی و پیانو را  زنده می کند .

دو نمای استعاری در  این باره شاهدیم . نمای حمام رفتن سیبا  و نمای آخر که سیبا زیر باران پاریس خیس می شود و باقیمانده خاکستر اودال را به باران می سپارد تا با گذر از همه چیز فردایی نو را به دست خود بسازد.

 

بازی ها

بدون  اغراق بازی گلشیفته فراهانی بسیار درخشان و تماشایی بود. بازی به دو زبان بیگانه کردی و فرانسه حتما آسان نیست. صحنه ایی که سیبا در  هتل خبر مرگ اودال را می شنوداز ماندگارترین سکانس های فیلم است که   همه تماشاگران و بویژه فرانسوی ها را تحت تاثیر قرار داد.میمیک صورت،گریه،حرکات دست و عصبی شدن بی اختیار در این صحنه تماشاگر را به شدت به واکنش وا می  داشت.

سایر بازیگران به جز بازیگر نقش فیلیپ و پیر زن همسایه از کردهای مهاجر در سراسر اروپا بویژه فرانسه و آلمان انتخاب شده بودند.بازی ها در مجموع نسبتا  قابل قبول بود.در مجموع با توجه به تاکید کارگردان به چینش این ترکیب بازیگران، می توان گفت گلشیفته فراهانی بین بازیگران از همه با تجربه تر و پرسابقه تر بودو بازی او از بقیه یک سر و گردن بالاتر بود.

فیلم از نظر کیفی در مجموع  در سطحی متوسط ارزیابی می  شود و با توجه به سابقه کارگردان و بودجه نسبتا پایین فیلم می توان  گفت نتیجه کار در مجموع قابل قبول از کار در آمده است..

 

مراسم پرو ژکسیون

مراسم با معرفی اولیه کارگردان و عوامل فیلم شروع شد و عوامل با حضور روی استیج به تشویق حضار پاسخ گفتند. گلشیفته  آخرین مدعو روی استیج بود که با تشویق زیاد روی صحنه رفت . درپایان فیلم با تشویق حضار عوامل یک بار دیگر روی استیج آمدند و از بینندگان تشکر کردند. انتهای برنامه هم باجشن کوچکی در لابی سالن همراه بود.

 

ایرانیان حاضر درمراسم

"محمود شکرالهی" مستند ساز و بازیگر ایرانی فیلم  "فریاد مورچه ها " و رفیع  پیتز کارگردان ایرانی –فرانسوی از سینماگران حاضر در این برنامه بودند.

بازیگر کرد تبار در نقش اودال

 

میلنه دمونگوت از بازیگران مشهور فرانسه در نقش پیرزن همسایه

نکته آخر

به خاطر محدودیت در تایپ نقد ممفصل و کامل را به فرصتی دیگر میی گذارم  . به امید موفقیت  های بیشتر برای سینمای ایران و سینماگران ایرانی در سراسر جهان