پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سه شعر تازه من
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  

شعر اول -آینه

 

بانگ بر می آوردم :
-آنک خسته شدم از روزگار ،
کی از تن جدا می شود این روح بی قرار ؟
و نمی دانستم جز آینه خموش ،
و تصویر خرفت ِمکدر ِمیانش ،
هیچ کسی صدایم را نمی شنود،

 
 
شعر دوم - در تاریکی
 
 
از من نطفه ای بسته نخواهد شد ،
و از تو فرزندی زاده ،
هر دو تنهاییم ،
بی هیچ تجربه ای از آمیختن ،
درتاریکی ،در تاریکی،در تاریکی
 
 
شعر سوم -اکسیژن
 

بی هوا ،هوایت به سرم زد
حالا من در این چهار پنجم تیره گی نیتراتی ِ روزگار،
از کجا پیدایت کنم ؟
بی هوا ،هوا را از من نگیر هوای ِزندگی!
 
 

کلمات کلیدی:
 
دلتنگی در پس شیفتگی
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠  

دلتنگی در پس شیفتگی

بهزاد فراهانی را به صدا و لحن خاص و منحصر به فردش می شناسم . کنارش که می نشینی دوست داری سکوت کنی و هیچ نگویی و او فقط حرف بزند . حتی می توانی چشمت را ببندی تا او تو را غرق در متن نمایشنامه های نوشته و نانوشته اش کند . از ایده هایی که در ذهن دارد و هنوز فرصت نکرده بنویسد بگوید و یا از نمایشنامه هایی که نوشته و اجراهایی که روی صحنه برده است .

در نوع خودش زندگی  عجیب و پرفراز و نشیبی داشته است. زندگی که بخش قابل توجهی از آن را می دانید و پیش از این نیز خوانده اید و یا شنیده اید .

 بخش قابل توجهی از این سختی ها را به خاطر هنر مورد علاقه اش تئاتر تحمل کرده و کوشیده در تمام این سال ها با هنر مورد علاقه اش زندگی و ارتزاق کند .

حاصل زندگی هنری او چندین نمایشنامه و اجراهای صحنه ای است و خانواده ای متفاوت و دوست داشتنی .

همسر و سه فرزندش هر کدام در فضایی متفاوت به فعالیت هنری مشغولند . این خانواده تا همین چند سال پیش در زمان هایی برای اجرای تئاتر گرد هم می آمدند و گروهی را تشکیل می دادند که بدنه اصلی آن را خانواده فراهانی تشکیل می داد .

حاصل آن دوران طلایی برای این خانواده چند نمایش نامه است . گذر روزگار و اتفاقاتی که خانواده در آن هیچ اقصیر و خطایی نداشتند باعث شد عناصر تشکیل دهنده این خانواده به دلایل مختلف نتوانند در کنار هم قرار گیرند .

عمو بهزاد در فراز و نشیب زندگی خود سختی ها و دشواری های زیادی را به چشم دیده و تحمل کرده و دم برنیاورده .

در مورد اخیر هم تا دو سه سال ترجیح می داد سکوت کند و چیزی نگوید و هر آنچه گفتنی است را در دل نگهدارد .

نمی دانم می توانم با این چند سطر منظورم را بیان کنم یا نه . با مردی طرف هستم که سخت و کم سخن می گوید . شیفته تئاتر است و خانواده اش . پدری است که مثل هر پدر دیگری دخترانش را دوست داد و شاید البته ته تغاری را بیشتر و عجیب تر !

به این جمله جالب و شیرین بهزاد فراهانی توجه کنید :

«گلشیفته گاهی یادداشت هایی برایم می گذارد که تنم می لرزد. یک بار چهل تا قلب روی کاغذ کشیده بود و نوشته بود بابا دوستت دارم.»

یا این جمله او سال ها پیش در پاسخ به خبرنگاری که در مورد شقایق فرهانی و بازیگریش از او می پرسد و اینچنین پاسخ می شنود :

"ببخشید، پرانتز باز، اسم دختر کوچکم را اگر نیارید از شما گِله می کنم، چون دختر کوچکم، گلشیفته بازیگر مقتدر سینمای امروز ایران هست و می دانید که فیلم های « بوتیک» و « اشک سرما» امسال از بهترین کارهای سینمایی جشنواره فجر سال ۸۲ بود و گل شیفته، کاندیدای اصلی انتخاب بهترین بازیگری سینما بود."

حالا بین دخترک و پدر فاصله افتاده . دیدار با طی کردن هزاران مایل میسر است و در آخرین دیدار حال عمو بهزاد را دگرگون کرد و کارش را به بیمارستان کشاند .  

محصول آخرین دیدار سکته بود که عمو بهزاد از سفر به بلاد فرنگ با خود آورد .بعد از بازگشت نیز هیچ نگفت .

خیلی وقت بود که می خواستم درباره رابطه دختر و پدری این دو بنویسم ولی فرصت نمی شد تا اینکه دو نوشته و گفتگوی بهزاد فراهانی توجهم را جلب کرد .

بهزاد فراهانی انگاری سکوت دو سه ساله خود را شکسته بود و خواسته بود لب به سخن بگشاید و از آنچه محروم شده شکوه و شکایت کند .

اما نکته جالب این بود که برای شکوه و شکایت نیز از شیفتگیش به تئاتر بهره برده . از فرصتی که از دست رفته سخن گفته و از استعدادی که می توانست در ایران نوشکوفا بماند و کارهایی کند بهتر و بیشتر . من اما در پشت این نوشته ها دلستنگی های عمیق پدری برای دخترش را می خوانم و حس می کنم . نوشته ها و یادداشت های اخیر عمو بهزاد به روشنی و به خوبی تایید کننده این مطلب است .

فراهانی در گفتگو و بیان خاطره ای در ماهنامه "تجربه" از آرزوی خود برای بازسازی تئاتر "داش آکل" می گوید و از اینکه آرزو دارد در بازسازی دوباره نقش مرجان را به دختر کوچکش واگذار کند . بخوانید این بخش از خاطره گویی فراهانی را :

"در فکر این هستم که این پیس را دوباره اجرا کنم چون خیلی­ها تقاضا دارند که آن را دوباره اجرا کنم. .... اگر دوباره این نمایش را به دست بگیرم طبیعتاً بازیگران آن، آن بازیگران قبلی نخواهند بود. احتمالاً خودم هم بازی نخواهم کرد. البته از لحاظ ساختاری، بازی من مشکلی ایجاد نخواهد کرد چون داش ­آکل پیر است. در قصه صادق هدایت، داش­آکل آنقدر پیر است که خجالت می­کشد از این که از مرجان خواستگاری کند.

خودش با خودش می­گوید تو دیگر پیر شدی. همانطور که گفتم از لحاظ متن، بازی من مشکلی نخواهد بود اما به دلایل دیگری دوست دارم تماشاگر باشم. می­خواهم همه بازیگران از جمله خودم را عوض کنم چون فکر می­کنم آن کار، نگاه  تازه­ای را می طلبد و من می­خواهم در آنچه که می آفرینم مسلط باشم. ضمن آن که بازیگرانی قدرتمندتر از من به میدان تئاتر آمده­اند که حق­شان است آنها بازی کنند و ما تماشا کنیم. من رفیق خیلی خوبی دارم که فکر می کنم شایسته بازی کردن در این نمایش است و او پیام دهکردی است و بازی­اش را دوست دارم. بازی پرستویی را دوست دارم و باز هم به او پیشنهاد خواهم داد. اگر گلشیفته بود نقش مرجان را به او   می­دادم اما حالا که نیست و باید بازیگر دیگری را بیاورم. حالا روزگار و زمانه وجود چنین شخصیتی را بر نمی­تابد. او اخیراً فیلمی بازی کرده به اسم " اگر بمیری می­کشمت " که کارگردان فرانسوی کرد تبارش، یک سال قبل از شروع فیلم به گلشیفته گفته بود که اگر روزی توانستی زبان فرانسه را حرف بزنی، یک رل خوب پیش من داری.یک سال بعد گلی رفته بود پیش او و گفته بود که حالا من بهتر از تو زبان فرانسه را حرف می زنم و برای نقش انتخاب شد وفیلم ساخته شد. در هنگام فیلمبرداری آخرین سکانس فیلم که ما به دیدار گلشیفته رفته بودیم، برای من و مادر گلشیفته بزرگداشتی گرفته بودند. در آن جشن کارگردان فیلم به پشت تریبون رفت و ضمن ستایش تئاتر و هنر ایران گفت من سوگند می­خورم در تمام دوران این دهه، بیست فیلمی که ساخته­ام از هیچکس اینقدر یاد نگرفته بودم که از گلشیفته یاد گرفتم، این برای ما خیلی جالب بود. خوشبختانه برخورد منتقدین فرانسوی هم خیلی خوب بود. البته دنیای سینما، دنیای دیگری است و ما اصولاً آن دنیا را از یاد برده­ایم."

عمو بهزاد  به فاصله کوتاهی بعد از این صحبت ها با نشریه تجربه این بار خود قلم به دست گرفت و یادداشتی برای نشریه پر طرفدار "چلچراغ" نوشت . نشریه ای که مخاطبان بی شمارش را جوانان تشکیل می دهند .

کمتر دیده ام که او دست به یادداشت نویسی برای نشریات ببرد اما دلتنگی گویی آنچنان بود که وادارش کرده دست به قلم ببرد .بخوانید :

"این روزها بیش از هر چیز به یاد بچه­هایی هستم که ایران نیستند و در خارج از کشور فعالیت می­کنند، نقاشان، موسیقی­دان­ها، بازیگران، کارگردانان و... همه هنرمندانی که ایران را ترک کرده­اند و دور از اینجا مشغول کارهای هنری شده­اند، دلیل آنها برای ترک ایران هر چه باشد،ما باید به این فکر کنیم که چه راهی برای آنها وجود دارد. ما غربت را نمی­شناسیم و وقتی از آن دور هستیم، درکی از آن نداریم، اما وقتی در آن قرار می­گیریم، می­فهمیم خیلی سخت­تر از آن چیزی است که تصور می­کرده­ایم. من وقتی که در پاریس سکته کردم و چند روزی خوابیدم. ایرانی­های مقیم آنها به دیدنم آمدند و بسیار به من لطف کردند. وقتی به این اتفاقها نگاه می­کنم، می­بینم جوانانی که ساکن خارج از ایران هستند،عاطفه شرقی شریف خود را دارند، اما غصه ناهنجارغربت هم در دلشان هست و آنها را رنج می­­دهد. وقتی از دور به آنها نگاه می­کنیم، می­بینیم دارند زندگی می­کنند، کار می­کنند و... اما غصه­هایشان را نمی­بینیم، چرا­­شرایط باید طوری باشد که هنرمندان اهل فکر ما ترجیح بدهند جای دیگری زندگی کنند؟ این موقعیت باید سامان داده شود. دولت باید با کسانی که از اینجا رفته­اند، برخورد موجهی داشته باشد، چون هنرمندان ما، انسان­های شریفی هستند. انسان­هایی اهل فکر که به امور ناهنجار اشتغال دارند، بلکه اهل فکر و فرهنگ هستند. هم دولت و هم ما باید شرایطی را فراهم کنیم که هنرمندانمان برای بازگشت احساس امنیت کنند و به فکر برگشتن باشند. اما این اتفاق نمی­افتد و این تلخ است... خیلی تلخ است."

ماجرا ساده است .دست تقدیر یا هر چه می خواهید اسمش را بگذاریم این جدایی را رقم زده . در این میان اما یک چیز مشترک هنوز امید و دلبستگی را در این خانواده زنده نگه داشته است :

"عشق و شیفتگی به صحنه و البته به دقیق تر تئاتر ."

 تئاتر و صحنه زبان مشترک اعضای این خانواده است .برای اینکه روشن و آشکار زبان به دلتنگی نگشایند و در پیچ و خم سختی های روزگار خم به ابرو نیاورند ، تک تکشان وقتی در برای سئوال هایی از این دست قرار می گیرند سعی می کنند خودشان را پشت توضیحاتی نمایشی و تئاتر گونه به مخاطب برسانند . باید دقیق باشی تا دلتنگی را از لابه لای حرف هاشان بیرون بکشی .

پدری اینجا در گوشه ای از ایران زمین عاشقانه دخترش را درگوشه دیگری از دنیا دوست می دارد و می گوید :

"نه، نه، نمی شود بی عشق بود، اصلأ معنا ندارد . عشق باید باشد تا همه چیز معنا پیدا کند. ما سی ِ خودمانیم، به قول عزیزی گفته بود که:

تو و تاج و تخت ِ سکندری

من و راه و رسم قلندری

اگر آن خوش ست تو در خوری

وگراین بد است مرا سزد  "

  و تمام می شود روزی این دلتنگی و این انتظار و این ناهماهنگی ....شیفتگان می دانند و می فهمند .


 
صدا مخملی هایی که دوستشان داشتیم
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠  

 صدا مخملی هایی که دوستشان داشتیم

"شاهرخ" در موسیقی پاپ ایران از صدا مخملی هایی است که اگر از کارنامه موسیقیایی پیش از انقلاب او در دوران طلایی این نوع موسیقی صرفنظر کنیم، بعد از انقلاب کمتر کار خوبی را تولید و عرضه کرده است و یا اگر کاری کرده مربوط به دهه شصت و حداکثر تا اواخر آن است .کارهایش مستمر و منظرم نیست و هرچند سال یکبار کاری بیرون می دهد . تقریبا هیچ برنامه زنده و کنسرت بزرگی ندارد و تا جایی که خبر دارم سالی یکبار در یک برنامه فرهنگی شرکت می کند .

چند صباحی هم گرد فعالیت های سیاسی چرخید و صد البته نتیجه ای از این فعالیت ها نگرفت و انگاری هنوز هم در این مسیر و گیر و دار آن بی هیچ نتیجه ای ،می چرخد و می گردد .

تک آهنگ منتشر شده ی "نمیشه " از شاهرخ، که در کلیپ خط و رنگ پیری اش را نیز کامل هویدا می کرد ،گواهی بود بر اینکه این صدا مخملی موسیقی ما تاکنون چقدر به خودش و به موسیقی و دوستدارانش خیانت کرده .

آهنگ "نمیشه " از نظر ریتم و آهنگ و ترانه و نحوه اجرا فوق العاده است . از دفعه اول شنیدن خواننده را جذب خود می کند و تمام هوش و حواس خواننده را درگیر می کند . معمولا چنین ترانه هایی خیلی کم هستند . منظورم ترانه هایی که از دفعه اول شنیدن خواننده را درگیر کند ولی این ترانه این قابلیت را داد .

در میان نسل طلایی موسیقی پاپ ایران جای دو نفر را خالی می بینم . دو نفری که زنده هستند و برای خود کارنامه دارند اما نبودنشان بهتر بود از بودن با اینچنین کارنامه ای ضعیف و بی رمق .

دو صدا مخملی نازنین که صد حیف بیهوده در تاریخ موسیقی پاپ غرقه شدند ....از "مارتیک" و "شاهرخ" سخن می گویم که هنوز هم با خیلی از آهنگ های دوست داشتنی شان خاطره داریم و در طول این سال ها کمتر سعی کرده اند آلبومی بیرون دهند و لااقل برای دوستداران خارج از کشورشان کنسرت یا برنامه زنده ای اجرا کنند. اوج شکوه فعالیت هر دو قبل از انقلاب است و دوران استمرار فعالیتشان تا پایان دهه شصت و بعد از آن خاموشی و انزوا و عیان شدن گاه به گاه با فاصله چند ساله ،به نحوی که از دیدنشان با گرد پیری دوستدارانشان را به تعجب وادار کنند .

حیف است ترانه "نمیشه "را روخوانی نکنیم ....خواندنی است و با صدای گرم شاهرخ شنیدنی.....

 

نمیشه

نمیشه دل به هر کس داد، نمیشه از نفس افتاد

پرنده با پر بسته ،نمیشه از قفس آزاد

نمیشه شب به شب خوابید ،فقط کابوس وحشت دید

نمیشه در سکوت خود، صدای گریه رو نشنید

نمیشه غرق در غم بود ،ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز ،فقط از ترس فردا خوند

گلوی ساز دلتنگی،پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق هق، بزار دست صدا روشه

گلوی ساز دلتنگی،پر از فریاد خاموشه

دوباره سربده هق هق،بزار دست صداروشه

نمیشه دل به هر کس داد، نمیشه دل به هر کس بست

نمیشه رفت و راهی شد،رسید اما به یک بن بست

چه رسم ناهماهنگی ،همیشه رسم تقدیره

نمیشه بود و عاشق بود، واسه عاشق شدن دیره

نمیشه غرق در غم بود ،ولی از گریه روگردوند

نمیشه تا ته آواز ،فقط از ترس فردا خوند

گلوی ساز دلتنگی ،پر از فریاد خاموشه

دوباره سربده هق هق ،بزار دست صدا روشه

گلوی ساز دلتنگی ،پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق هق ،بزار دست صدا روشه


کلمات کلیدی: شاهرخ ،نمیشه ،مارتیک
 
بر این افسانه شرط است گریستن!
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠  

نگاهی به نمایش خرده خانم و گفتگو با کیومرث پوراحمد

بر این افسانه شرط است گریستن *

تئاتر"خرده خانم "از روز اول مرداد ماه و از ساعت 21 در تماشاخانه ایرانشهر تهران به روی صحنه روفته است و تا شهریورماه نیز اجرا خواهد داشت .

این نمایش با پخش، بخش کوتاهی از سریال «سلطان صاحبقران» ،که صحنه ترور ناصرالدین شاه را در مرقد حضرت عبداعظیم نشان می دهد، شروع می شود . بخش اصلی نمایش دقیقا بعد از صحنه ترور ناصرالدین شاه شروع می شود . جایی که دو مُطرب با چشمانی بسته در محفل زنان در حال خواندن و ساز زدن هستند و تلاش می کنند زیرچشمی زنان محفل را نگاه کنند .

محفل شادمانی زنانه به یک­باره به هم می ریزد .انگار خبر مرگ شاه به داخل حرمسرا رسیده است . مطرب ها از خانه بیرون انداخته می شوند و به فاصله اندکی "دَدِه"که سال ها در حرمسرا کار می کرده و بعد از او "خُرده خانم" دختر رعیتی که صیغه ناصرالدین شاه شده بود و قرار بود در شب پنجاهمین سالگرد سلطنت او به حجله رود ،به خاطر شادمانی و طرب از خانه دور انداخته می شوند.

بعداز پخش خبر قتل شاه و ورق خوردن برگی مهم در تاریخ کشور ،انگاری برگ مهمی از زندگی "دَدِه" و خرده خانم نیز وروق می خورد. "دَدِه" تلاش می کند خودش را سریع با شرایط جدید منطبق کند و در کمترین زمان ممکن تصمیم بگیرد . پیش بینی او از اوضاع بعد از مرگ شاه و تا قبل از آمدن ولیعهد به تهران جالب است . همین پیش بینی را در بخش های بعدی از زبان میرزا نیز می شنویم . از اینجا به بعد تلاش و کوشش دده خانم برای یافتن سرپناه را شاهدیم . خرده خانم که تمایل به بازگشت به زندگی رعیتی پدری و زندگی عادی ندارد می کوشد با دده خانم در مسیر سرنوشت همراه شود و به همین جهت به او اصرار می کند که در مسیرش او را همراهی کند .دده سرانجام با اصرار خرده خانم می پذیرد که او را با خود همراه کند واین دو در نهایت سر از خانه کاراکتری با نام سرتیپ در می آورند که به دلیل مورد غضب گرفتن توسط شاه سال هاست خانه نشین است و امور جاری خانه اش را جوان روشنفکری به نام میرزا برعهده دارد.

میرزا بعد از ورود دده و خرده خانم به یک رابطه عاطفی به خرده خانم می رسد و نقشه اش را برای ترک خانه سرتیپ بعد از مرگ او و رفتن به استانبول و ملحق شدن به مشروطه خواهان با آنها در میان می گذارد و از آنها می خواهد که در این راه با او همراه شوند .

میرزا با توجه به کاراکتر و شخصیتش به عنوان نماد طبقه روشنفکر می کوشد در عین غافل نماندن از کسب دانش و پرداختن به دلبستگی هایی مثل موسیقی با روحیه ای منعطف زیر بار شرایط موجود زندگی کند . همراهی و زندگی در خانه سرتیپ و کارگزاری امور او یکی از دلایل بارز انعطاف پذیری اوست . اما در عین حال در جای جای نمایش با دیالوگ ها و جملاتی سعی می کند نارضایتی خود را نیز اعلام کند .به این جمله ها توجه کنید :

"ملتی که حافظ ها ،سعدی ها و بیهقی ها داشته حالا در توصیف صدای یک تپانچه درمانده ..."

یا این جمله جالب بعد از شنیدن اوضاع کشور:

"بر این افسانه شرط است گریستن ."

در جایی دیگر از نمایش میرزا مجددا تحت تاثیر قرار می گیرد و با دیدن اوضاع نابسامان کشور و شنیدن اخبار ناخوشایند جمله ای نقض و زیبا به زبان می آورد :

"این باغ از غفلت ما بود که خزان شد "

نمایش با توجه به خرق عادت و ویژگی های خاص خود نسبت به اجراهای چند سال اخیر و حضور کارگردان محبوب سینما پوراحمد تا کنون با استقبال خوبی مواجه شده و پیش بینی می شود این استقبال باز هم ادامه پیدا کند .با توجه به سابقه سینمایی پوراحمد و دلبستگی ها و علقمندی های خاص او و طرفداران و دوستداران خاص و ویژه اش به نظر می رسد این نمایش در اجرا بتواند موفق باشد .

 

ترانه ها

ترانه ها ی منتخب جالب و تأمل برانگیز است . به هنگام اجرای ترانه ها صحنه و نظم اجرا به هم می ریزد و انگار پرده عوض می شود . بازیگران به جلوی صحنه می آیند و شروع به خواندن می کنند.

هر بار سعی می کنند با حس و حال جالبی ترانه های قدیمی را بخوانند . یکی از ترانه ها را بازیگران ظاهرا از روی کارت های قرمز رنگی می خوانند و در انتهای ترانه مثل داوران کارت قرمز را به تماشاگران نشان می دهند که در جای خود پرمعنی و تامل برانگیز است .قطعه پایانی این ترانه چنین است :

"جز اتحاد و استقامت،وطن علاج دگر ندارد ."

ترانه پایانی با حس و حالی حماسی در مورد ایران ،که با همراهی تمامی بازیگران و عوامل دوبار اجرا می شود، نیز بسیار جالب توجه بود . بعد از اینکه بازیگران ترانه را خواندند دو نوازنده گوشه صحنه، به وسط صحنه می آیند و روی پلکان سن می نشینند و مجددا همان آهنگ را می نوازند و این بار سایر عوامل از پشت صحنه به روی صحنه می آیند و بعد پوراحمد نیز به جمعشان اضافه می شود و دوباره شروع به خواندن این ترانه زیبا می کنند .

 قطعه پایانی این ترانه که بارها توسط بازیگران خطاب به وطن تکرار می شود چنین است :

"دولت و اقبال تو پاینده باد"

 

در مورد نمایش

اساس این نمایش سیاه‌بازی است. کارگردان کوشیده تمامی فرمول‌ها و کاراکترهای سیاه‌بازی را که در تاریخچه آن وجود دارد ،به کار بگیرد با این تفاوت که سیاه نمایش بر خلاف همه نمایش های سیاه بازی سنتی نه یک مرد که یک زن است و این نقش با بازی جذاب و دینی "گلاب آدینه" کاملا باور پذیر وجالب از کار درامده است .

 

تئاتر و حساسیت های پور احمد

پوراحمد در سینما آدم دقیقی است و تلاش می کند جزئیات زیادی را رعایت کند . او که با اجرای این نمایش به دغدغه چندین ساله‌اش درباره اجرای را پایان داده در جایی گفته است :"اجرای تئاتر کار بسیار دشواری است، من درکار فیلمسازی بسیار وسواسی هستم.در سینما همه جزئیات ساخت فیلم از انتخاب بازیگران گرفته تا صحنه آرایی، طراحی لباس،‌نور و حتی فونت تیتراژ و... را کنترل می‌کنم چرا که در سینما همه چیز تحت کنترل کارگردان است اما در تئاتر چنین نیست و نیمی از ماجرا به بازیگران و حس و حالشان برمی‌گردد. "

 

پوراحمد و علاقه مندی به تئاتر

کودکی و نوجوانی پوراحمد در پشت صحنه‌های تئاترهای اصفهان سپری شده است. همکاری برادر کیومرث یعنی منوچهر پوراحمد با فرهمند و ارحام‌صدر پیش زمینه اولیه برای آشنایی او با مقوله تئاتر بود . پوراحمد در این باره می گوید : "‌همراه برادرم پشت صحنه تئاترهای اصفهان وول می‌خوردم،‌شیفتگی‌ام به کار هنری هم از تئاتر و هم از قصه‌های رادیو آغاز شد و این شیفتگی از همان دوره در من باقی ماند. "

 

خوش شانسی پوراحمد

پوراحمد در گفتگو با خبرگزاری ایسنا درباره شانس همکاری با گلاب آدینه اینچنین صحبت کرده است :" از مهمترین شانس‌های من در اجرای این نمایش حضور گلاب آدینه به عنوان نقش اصلی است. سابقه کاری ایشان در تئاتر از سابقه فعالیت من در سینما بیشتر است. ایشان در نمایش ایفاگر نقش اصلی است و کار بسیار دشواری را برعهده دارد و درعین حال مشاور کارگردان است. او با احساس مسئولیت و انرژی فراوانی که دارد این انرژی را به کل گروه منتقل می‌کند. از سوی دیگر بهرام تشکر دستیارم که خود کارگردان تئاتر است، شانس دیگر من است. اگر این دو نفر کنار ما نبودند نمی‌دانم این پروژه چه مسیری را طی می‌کرد."

دیدن اجرا نیز بر این گفته پوراحمد صحه می گذارد .بازی درخشان آدینه در کنار بازی خوب فرزین محدث از نقاط قوت این کار در بازیگری است .

 

 گلاب در نمایش خرده خانم

یکی از نقاط قوت این تئاتر حضور گلاب آدینه هنرپیشه محبوب و محجوب این سال های سینما و تئاتر است . به جرئت می توان گفت بازی او در مقایسه با دیگر بازیگران یک سر و گردن بالاتر است و تفاوت بازی او کاملا محسوس و ملموس است .

گلاب آدینه بازیگر ستایش شده سینما و تئاتر پارسال در نمایش "خانمچه و مهتابی" به کارگردانی هادی مرزبان روی صحنه رفت، وی بازی در فیلم‌های سینمایی "زیر پوست شهر"، "زندان زنان"، "روسری آبی"، "زرد قناری" و... را در کارنامه دارد. نمایش "خرده خانم" دومین همکاری مشترک کیومرث پوراحمد و گلاب آدینه پس از فیلم سینمایی "شکار خاموش" در سال 1368 است.

 

 

 متن گفتگوی من  با کیومرث پور احمد در مورد این تئاتر

در روز تماشای این تئاتر فرصت دیدار با پوراحمد فراهم شد و قرار شد با او در مورد تئاتر صحبت کنم و چند سئوال درارتباط با کار بپرسم .آنچه در پی می آید بخشی از گفتگوی من با پوراحمد درباره اجرای نمایش "خرده خانم" است .

چرا سراغ تئاتر رفتید ؟

سال­ها بود که می خواستم تئاتر کار کنم اما موقعیت مناسب پیش نمی آمد . اصغر عبدلللهی نمایشنامه نویس این کار گاهی وقت ها چیزهایی را برای دل خودش می نویسد و از سرلطف این ها را برای من هم می فرستد تا نگاهی به آنها بیندازم . من وقتی این متن اصغر را خواندم یکهو انگاری قلابش به من گیر کرد و با خودم فکر کردم این متن دقیقا همان چیزی است که دنبالش بودم چون متن هم شیرین و جذاب است و هم داستان در عصر قجر اتفاق می افتد و هم می توانستیم بخش هایی از آن را به صورت موزیکال اجرا کنیم . پس در واقع می توان گفت این متن به خاطر اینکه در عصر قاجاریه اتفاق افتاده ،قابلیت اجرای ترانه و تصنیف نیز در داخل آن وجود داشت و امکان به کارگیری عناصری مثل مطرب و موزیک نیز وجود داشت برایم جالب بود و به همین خاطر تصمیم گرفتم آن را روی صحنه ببرم .

 

آیا شما از نظر تاریخی به وقایع و داستان های رخ داده در عهد قجر برای کار و فعالیت علاقه دارید ؟

بله این علاقه از پیش نیز وجود داشت اما از سال 54 با دیدن فیلم سلطان صاحبقران این علاقه بیشتر شد.

 

شما در جایی گفته بودید که این نمایش ادای دینی است به علی حاتمی .دقیقا منظورتان از این جمله چیست ؟

بله این نمایش ادای دین به علی حاتمی هم هست .این علی حاتمی بود که با فیلم‌ها و دیالوگهای درخشانش شیفتگی نسل ما را به دوره قاجاریه بیشتر کرد.این شیفتگی برای من از سریال «سلطان صاحبقران» آغاز شد و همین باعث شد تا به خواندن و تحقیق و تفحص در تاریخ دوره قاجار بیشتر علاقه‌مند شوم.

 

آیا در این نمایش تحت تاثیر علی حاتمی هم هستید ؟

 حدس می‌زنم شیفتگی اصغر به دوره قاجار با تماشای آثار زنده‌یاد حاتمی بی‌ربط نباشد.چیزی که برای من در این متن جالب بود دیالوگ های ناب کاملا قجری است که هیچکدام نیز به دیالوگ های علی حاتمی شبیه نیست . البته در بخش هایی از متن من تغییراتی داده ام و یا چیزهایی اضافه کرده ام که به دیالوگ های حاتمی شبیه تر است اما در سایر بخش ها و متن اصغر هیچ شباهتی نمی بینیم و شنونده کاملا حس می کند دیالوگ ها دقیقا مال عصر قجر است .

  

آیا در سینما هم علاقمند به کار در فضای تاریخی هستید ؟

علاقه دارم این کار را در سینما هم تجربه کنم و حتی یک بار هم یک سناریو در این مورد نوشتم اما تاکنون پیش نیامده در این حوزه کار کنم و دغدغه چندانی هم برای این کار ندارم .

 

درباره ترانه هایی که در متن استفاده می کنید توضیح دهید.به نظر می رسد بخش زیادی از آنچه می خواهید بگویید را در دل همین ترانه ها به مخاطب ارائه می دهید .

این ترانه ها در متن اصلی نبود . در متن اصلی مطرب ها همین ها هستند و ترانه اول هم در متن نیست و نمایش در حقیقت از جایی شروع می شود که مطرب ها از خانه بیرون انداخته می شوند . تمامی ترانه های مورد استفاده از ترانه های قدیمی هستند که بخش زیادی مربوط به دوران مشروطه است .

 

در مورد ترانه آخر صحبت بکنید و بگویید دلیل اینکه دو بار تکرار می شود و در بار دوم همه عوامل از جمله خودتان روی صحنه می آیید و نمایش را با این ترانه به پایان می رسانید چیست ؟

من دلم می خواست نمایش با ترانه ای شبیه به "ای ایران " پایان بگیرد ولی در عین حال این ترانه معروف هم نباشد . "یاسر بیات" که در این کار کمانچه نواز است این ترانه قدیمی را در جایی شنیده بود یا متنش را خوانده بود و به خاطر داشت و برای آخر کار پیشنهاد کرد و با اصلاح کوچکی نهایی شد و قرار شد اجرا شود . خوب به خاطر حماسی بودن ترانه و اینکه در مورد ایران است فکر کردم مناسب باشد در بخش آخر همه عوامل کار روی صحنه بیایند و این ترانه را به صورت جمعی بخوانیم .

 

در مورد شخصیت میرزا صحبت کنید . به نظر می آید این شخصیت در متن پرداخت درستی نشده و رفتارش با آنچه نشان می دهد یعنی یک روشنفکر مشروطه خواه ،در تضاد است .مثلا این انتظار او برای مرگ سرتیپ و به دست آوردن ثروت او و خرج کردن برای مشروطه کمی خام به نظر می رسد .

این شخصیت در متن اصلی یک شخصیت روشنفکر بود و در قتل سرتیپ هم دست داشت ولی من به اصغر پیشنهاد مردم بهتر است او را منزه کنیم و به همین جهت در بازنویسی تکلیف میرزا را روشن کردیم و میرزا جوانی شد روشنفکر که در صدد است در صورتی که فرصتی فراهم بیاید کاری انجام دهد و در عین حال از مطالعه و خواندن هم غافل نیست . به یاد بیاورید صحنه خواندن روزنامه و کتاب خواندن و آموزش زبان فرانسه را .

 

زنی که در گوشه سمت چپ صحنه در گوشه ای نشسته چه نقشی دارد .چون هیچ دیالوگی نمی گوید و فقط در خواندن ترانه ها با دیگران صدای او را می شنویم ؟

ببینید این زن در حقیقت چیزی مثل "معین البکا" یا "صحنه گردان" در تعزیه گردانی ها است که من از کودکی به خاطر دارم . متن نمایش در 10 صحنه مختلف بود و ما امکان نصب 10 دکور را نداشتیم و سعی کردیم با حضور کسی مثل صحنه گردان ،که همین خانم باشد، این مشکل را مرتفع کنیم . مثلا یکی از صحنه ها اتاق لباس است و معین البکا یا صحنه گردان در این صحنه به خاطر حذف این دکور،با این حضور و دادن لباس به بازیگر، مشکل تحویل لباس به بازیگر را حل می کند . بقیه صحنه ها را هم سعی کردیم تماما در خانه سرتیپ اتفاق بیفتد . این صحنه گردانی در تاریخچه تعزیه وجود داشته و حضور این کاراکتر نیز به نگاهی به این موضوع اتفاق افتاده است .

 

 *****

 

شناسنامه خرده خانم

کارگردان: کیومرث پوراحمد

دستیار کارگردان و برنامه ریز :بهرام تشکر

بازیگران :گلاب آدینه، فرزین محدث، سارا توکلی، فریدون محرابی، رضا وزیری، شهرام نجاتی، دینا محمدی و ژاکلین آواره

موسیقی :یاسر بیات

مدیر تولید :لیلی مقیمی

طراح لباس:گلناز گلشن

 

*توضیح :تیتر مطلب بر اساس جمله ای از دیالوگ میرزا انتخاب شده است .

 

 


 
به دیدارش نرسیدم
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠  

به دیدارش نرسیدم

عکسی متفاوت از احمد شاملو

 هر چند دیر و با یک روز تاخیر ولی برای سالگرد پرواز شاملو :

«نخست نویسنده و شاعر شدیم و بعد به فراگرفتن زبان فارسی پرداختیم.»

این‌ها را «شاملو» برای مجله «لوح» به سردبیری «محمد قائد» می‌نویسد با این عنوان «نمی‌دانم مدرسه به چه درد می‌خورد».

کارنامه کلاس هشتم «شاملو» هم گواه این ادعای او است.

دو تجدیدی یکی در شیمی و دیگری در دیکته! به گفته خودش نزدیک به یکصد و هفتاد جلد کتاب چاپ شده و نشده در تاریخ ادبیات ایران دردانه‌ای به شمار می‌رود آنچنان که هر چه نوشت خواننده دارد. دشواری وظیفه آقای شاعر، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار و محقق کار را به جایی رساند که تا آخر عمر انگار که وظیفه‌اش در قبال مردم شده باشد به عنوان وجدان آگاه جامعه شعر سیاسی–اجتماعی بگوید.

 اما این مردم بودند که انگار قضیه الهام شعر را جدی نمی‌گرفتند.

 سایه وجدان آگاه «شاملو» از حیطه شعر تا سیاست گسترده شد. «کتاب هفته» و «کتاب جمعه» و دیگر آثار روزنامه‌نگاری او به عنوان الگوی مرجع این حرفه در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران ماندگار شد.

در خرداد سال ۵۹ بعد از توقیف «کتاب جمعه» دست از مطبوعات کشید و هیچ پیشنهادی را نپذیرفت. با آغاز دهه ۶۰ تا سال ۷۲ هیچ اثری از او به چاپ نرسید. البته در همان اوایل دهه ۶۰ نامزد دریافت جایزه نوبل شد. ولی با ممنوعیت چاپ آثارش، ۱۰ سال سخت به «شاملو» می‌گذرد.

۱۰ سالی که به زعم «آیدا» او را از درون می‌تراشد و مقدمات جاودانگی‌اش را فراهم می‌سازد.

بیماری های متعدد بعد از چند وقت بستری شدن در بیمارستان ایرانمهر توان اندک باقیمانده در نت شاعر رنجور روزگار را می گیرد و او عاقبت می پرد .

ازدحام جلوی بیمارستان ایرانمهر در حوالی قلهک را هنوز خوب به خاطر دارم . در دوم مرداد ماه ۷۹ تشییع جنازه «شاملو» با تشویق جنازه توسط مردم همراه می‌شود. انبوه مردمانی که حتی در میان آنها نوجوانانی حضور داشتند که جای نوه‌های ««شاملو»» بودند و لابد این روزها نیز کسانی شعرهای او را می‌خوانند که جای نتیجه‌های او هستند.

دیدن شاملو موهبتی بزرگ بود که در طول حیات نصیبم نشد اما من نیز یکی از مشایعت کنندگانش بودم به سوی خانه ابدی .

پسران و دختران دست در دست هم در دو سوی خیابان دو خط موازی درست کرده بودند تا آمبولانس کهنه ،پیکر یک پا و بل یکتای شاعر روزگار ما را در پی دوستداران رهسپار خانه همیشگی اش کند . روز عجیبی بود . سال ها از آن روز می گذرد . چشمم کار می کرد تا آیدا را در میان آن همه جمعیت تشخیص دهم و عاقبت او را در جلوی آمبولانس دیدم که با آرام و آهسته با سیمین بانو،بانوی غزل  حرکت می کرد .

شاملو در امامزده طاهر به خاک سپرده شد و تا سال ها بعد از مرگش گاه به گاه من نیز چون دیگر جوانان رهسپار به دیدارش بودیم . آخرهای هفته مزارش محفل دوستدارانش بود با سیگارهایی که کنار مزارش روشن می کردند و هر کدام به لهجه و زبان و موسیقی خاص خودشان شعرش را می خواندند .

در این این سال ها پراکنده کردن جمع جوانان را از کنار این مزار به کرات دیدیم و شنیدیم . ضربت فرود آوردن به سنگ مزارش نیز خبری بوده تکراری .

مزارش قبری است کوچک با سنگی محقر که تنها اسم و نشان او را دارد .به یقین اگر در دیار دیگری زیسته بود اکنون آرامگاهی باشکوه داشت .اما این مهم نیست و اصلا اهمیت ندارد !

 شاملو هنوز محبوب دوستدارانش است . دوستدارانی از نسل های قدیم و به یقین نسل هایی که بعد از این خواهند آمد .


کلمات کلیدی: احمد شاملو
 
استناد به گزارش یک خبرگزاری
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠  

استناد به گزارش یک خبرگزاری

 

اشاره

این گزارش تکان دهنده خبرگزاری فارس قلبم را جریحه دار کرد و به هم ریخت مرا .فرزاد حسنی برای اولین و آخرین بار به گزارشی از خبرگزاری فارس استناد می کند و عین گزارش را بی کم و کاست منتشر می کند .من اینان را می شناسم . هزاران هزارشان را و صداهاتن از آنها را از نزدیک دیده ام وقتی سالم بودند و وقتی با کم و کاست بازگشتند .بزرگید و بزرگتر می شوید وقت بال گشودن از این دنیای کثیفی که ما هم در  آن نفس می کشیم و آنقدر فضا را آلوده می کنیم که جلوی نفستان را بگیرد . شرم بر ما باد و رحمت و شوکت بر شما که هنوز هم زندگی می کنید و نفس می کشید .بخوانید و بدانید !

 

یادی از فرشتگان

 یادی از آنان که جان شان را برای وطنشان فدا کردند و امروز نه تنها فراموش شده اند,بلکه دنیا طلبان زاهد ریاکار با نام آنها یکه تازی کرده و اوضاع را به کام خود میچرخانند. 

 تمام اعضای خانواده‌ همیشه دوست دارند، حداقل یک وعده غذا را دور هم بنشینند اما چندین سال است که این زن به تنهایی در گوشه آشپزخانه غذا می‌خورد طوری که حتی صدای چیدن میز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خیلی وقت است که غذای عطردار درست نمی‌کند و می‌گوید «من چگونه چنین غذایی را بخورم در حالی که ابراهیم‌ام نمی‌تواند از آن بخورد. »

. مهران‌راد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهای نخست جنگ تحمیلی با مدرک فوق دیپلم رشته پرستاری در بخش بهداری لشکر 81 زرهی اهواز مشغول به فعالیت شد؛ بعد از مجروحیتش نیز دوباره به منطقه بازگشت و به لشکر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد که اثرات موج‌ بمب‌های خوشه‌ای دشمن در گیلانغرب و خونریزی سمت راست مخچه وی را از 15 سال گذشته خانه نشین کرده است.

در گوشه‌ای از اتاق داروهای این جانباز از جمله سرنگ بزرگی به چشم می‌خورد که به نوعی ظرف غذای ابراهیم است؛ در معده این جانباز عزیز دستگاهی به نام «پیگ» کار گذاشته شده است که از این طریق تغذیه می‌شود؛ این زن فداکار در ابتدا مواد مغذی ماهی، گوشت یا مرغ را به همراه سبزیجات و برنج پخته، از صافی عبور می‌دهد سپس این مواد یا داروهایی را که در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش می‌کند .

کنار این مادر و زن مهربان می‌نشینیم تا از زندگی خود برایمان بگوید و این گونه اظهار می‌دارد: در امیریه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدایی چادر و روسری سر می‌کردم؛ چادر سرمه‌ای با گل‌های ریز سفیدرنگ که به خاطر آن حرف‌ها و کنایه‌های زیادی شنیدم به طوری که گاهی مرا با این چادر به عنوان کارگر منزل صدا می‌زدند اما تا امروز بر آن افتخار ‌کردم و خواهم کرد .

 

دخترم هیچ گاه نمی‌خواست با پدر خداحافظی کند

 

او از روزهای پرالتهاب جنگ تحمیلی برایمان می‌گوید: قصرشیرین در دست دشمن بود؛ ابراهیم و ابراهیم‌ها نیز برای آزادسازی آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودی مختصر دوباره به منطقه ‌رفت؛ هر بار که او به جبهه اعزام می‌شد، دخترم مرضیه خود را در گوشه‌ای از اتاق پنهان می‌کرد تا لحظه خداحافظی با پدرش را نبیند.

او در پادگان ابوذر تکنسین اتاق عمل بود؛ یکبار کودکی ترکش خورده را در بیمارستان معالجه اولیه کرد تا زنده بماند؛ پس از آن می‌خواست آن کودک را به مادرش بدهد تا دست نوازشی بر سر او بکشد ناگهان کودک به شهادت می‌رسد، دیدن چنین صحنه‌ای با شرایطی جسمی و روانی به قدری برای همسرم سخت بود که همان لحظه سکته‌ کرد و حدود 44 روز در بیمارستان قلب 502 ارتش بستری شد.

همسرم در جبهه به قدری مهربان بود که همرزمان و دوستان او می‌گویند «مهران‌راد وقتی برای مرخصی به تهران می‌آمد، همه می‌گفتند یتیم شدیم تا مهران‌راد از مرخصی برگردد».

وی ادامه می‌دهد: در یکی از شب‌های برفی و زمستانی ابراهیم در منطقه جنگی بود؛ برای پارو کردن پشت‌بام مجبور بودم خودم اقدام کنم؛ وقتی پدر متوجه این موضوع شد گفت «به من می‌گفتی تا خودم هزینه کارگران را برای پارو کردن برف‌ها می‌دادم» به وی گفتم «می‌خواستم کمتر دلتنگی کنم به همین خاطر برف‌ها را پارو کردم ».

 

خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است

این روزها هوا گرم است؛ امروز شیرین و ابراهیم از تفریحی که به بیمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خیلی خسته بود اما با این حال برای اینکه حرارت بدن ابراهیم زخم‌هایش را اذیت نکند، آب هندوانه را گرفت و از طریق سرنگ وارد معده همسرش کرد.

دل‌های ما میزبان اشک‌ها و لبخندها در این سفر کوتاه به یک سرزمین آسمانی بود؛ گاهی قطرات اشک از گونه‌های شیرین جاری می‌شد و می‌گفت «خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است؛ کارم از گریه گذشته بدان می‌خندم».

او ادامه می‌دهد: خدا صدام را لعنت کند؛ اینها یادگاری‌های جنگ هستند؛ شب‌های یلدا و عید بچه‌های من دوست دارند، به منزل ما بیایند اما به خاطر اینکه سر و صدا و شلوغی پدرشان را اذیت می‌کند، اینجا نمی‌آیند.

دست‌های این همسر جانباز بوی زحمت می‌دهد؛ در حالی که اشک روی گونه‌هایش سوسو می‌کند، خاطره‌ای از شب یلدا را برایمان اینگونه روایت می‌کند: انار روی میز بود؛ نیمه شب یادم ‌افتاد که نکند سردار من، انار را دیده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل کندم؛ انار را با دست‌هایم فشار دادم تا آبی از آن چکانده و به او بدهم؛ دیدم او خواب است اما با سرنگ برایش گاواژ کردم تا این محبت به مغزش برسد و به او بگویم که تنهایش نمی‌گذارم؛ گاهی آب میوه و غذاها را بر لب‌های او می‌زنم تا طعم‌ها فراموشش نشود.

 

سال هاست عطر غذا در این خانه نپیچیده است

تمام اعضای خانواده‌ همیشه دوست دارند، حداقل یک وعده غذا را دور هم بنشینند اما چندین سال است که این زن به تنهایی در گوشه آشپزخانه غذا می‌خورد طوری که حتی صدای چیدن میز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خیلی وقت است که غذای عطردار درست نمی‌کند و می‌گوید «من چگونه چنین غذایی را بخورم در حالی که ابراهیم‌ام نمی‌تواند از آن بخورد».

ابراهیم یک بار با زبان بی‌زبانی از من نان و پنیر خواست؛ نان و پنیر و چایی را میکس کردم و برایش آوردم تا وارد معده‌اش کنم؛ او از این موضوع خیلی ناراحت شد و آن را کنار زد .

 

 از دیدن دردهایش ذره ذره می‌میرم

این زن ایثارگر هر روز صبح مانند سرباز وظیفه بیدار می‌شود و می‌گوید «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا کند»؛

او می‌گوید: این راه زندگی را که با ابراهیم طی کردیم خیلی ناهمواری داشت اما از این جهت که مونسم یک جانباز است افتخار می‌کنم و گاهی از دیدن دردهای او ذره ذره می‌میرم.

زمان عقد دخترش می‌رسد؛ او به امیر نهاوندی و خرم‌طوسی می‌گوید پدر بچه‌ها قدرت تکلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پیدا کنید بلکه دل دخترم کمی آرام گیرد.

همسر جانباز مهران‌راد، روحی لطیف و احساس شاعرانه‌ای دارد؛ برای پرنده‌ها و یاکریم‌هایی که پشت پنجره می‌نشینند، دانه می‌پاشد و به آنها می‌گوید برای شفای تمام مریض‌ها دعا کنید .

 

 

 


کلمات کلیدی: