پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

کیف ناموس ملت
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠  

کیف ناموس ملت


  از نظر من گاهی وقت ها برخی اشیا هم شایسته توجه هستند اگر به عقبه تاریخی آنها دقت کنیم و در احوالش ریز تر شویم ....این کیف یکی از آن اشیا است....
کیف مخصوص دکتر مصدق که در هنگام دفاع در سازمان ملل متحد ،کلیه مدارک مربوطه در آن نگهداری می شد و در تمام مدت دختر ایشان ،ضیا اشرف بیات مصدق مامور حفظ و نگهداشت آن بود.

دکتر مصدق بعدها این کیف را به دخترشان هدیه دادند...حالا این کیف به جای اینکه در یک موزه ای در گوشه ای از یک موزه در ایران نمایش داده شود، کیلومترها دور تر از ایران است، در گوشه ای از یک کتابخانه کوچک .

کیف را در خیابان کاروژ در ژنو دیدم ،در فضایی که هنوز یاد مصدق را نگه داشته بودند...این کیف کجا و کیف های انگلیسی کجا..به خودی خود این کیف چرمی قدیمی زوار دررفته و رنگ پریده ارزش خاصی ندارد اما از آن منظری که نوشتم ، دیدن و عکس گرفتن از آن نیز می تواند یک خاطره مهم باشد...یک تداعی تاریخی از کیف هایی که در تاریخ این ملت در دست گرفته شده...

فکر کن این بند پلاستیکی خودش قفلی است برای بسته ماندن این کیف ....تهران کجا و اینجا کجا....اینجا پر است از عکس های نادیده از دکتر مصدق و حکایت ها و ناگفته ها از او و نوشته هایی جالب درباره او ....متاسفانه ایرانیان کمی پایشان به اینجا رسیده و قدم به این خانه گذاشته اند که با کمک دولت سوئیس در ژنو راه اندازی شده است .

عکس های جالبی گرفتم از این خانه ....کاش فرصتی باشد برای روتوش ....

                                                          ژنو- نوامبر 2011


کلمات کلیدی:
 
دو پاره شعر تازه
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠  

دو پاره شعر تازه

 

(1)

اینکه گاهی سیگار می گیرد در دست ،
یعنی هنوز هم ،
نشانی از تو ،
در خاطرش هست،


 

(2)

اگر می توانستم ،

روی پرتره ات روسری می انداختم،

تا هر رهگذر ارزان نبیند ،

گیسوی تو را ،

این حاصل دسترنج ِتاریخی من:

... -لبخند تو را !

تعریف از خود نباشد ،خواستم بدانی:

توی نقاشیت حواسم به نسیم هم بود،

تو را در امن ترین جای دنیا کشیده ام ،

-خانه ی دلم!

با حجابی که از من برنمی گیری هنوز !

دیگر حرفی ندارم ،

حالا فقط منم و دردی که فقط نقاشان ِ پرتره می فهمند،

-سلام!

 

 


کلمات کلیدی:
 
یادداشتی برای یک حبه قند
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠  

قورباغه ای که نخ به پایش می بستیم

برای یک حبه قند

همه ما  مردها در دوران کودکی خود در دل طبیعت شیطنت هایی داشته ایم . همه ما در طبیعت روابط غیر معمولی را با قورباغه ها و یا وزرق ها برقرار کرده ایم و در مقاطعی از عمرمان تلاش کرده ایم شیوه راه رفتن آنها را تحت کنترل درآورده و احیانا هدایت کنیم .

خیلی از ما در کودکی از قورباغه به عنوان سلاحی برای نشان دادن استیلا و قدرتمان در برابر دیگران و بخصوص دختربچه ها استفاده کرده ایم . این مقدمه را داشته باشید تا برگردیم .

«یک حبه قند» یک فیلم دوست داشتنی است .فیلمی که خیلی ها آن را نماد بارز هزار و یک چیز و برای مثال یک فیلم ملی یا فیلم ایرانی می دانند .

هرچند مولفین فیلم می توانند ادعای چند لایه بودن و قابلیت کشف و شهود توسط تماشاگرهای در سطوح مختلف را داشته باشند، اما به اعتقاد من بهتر است بدون هیچگونه پیش داوری قبل از نمایش و هیچگونه کشف و شهود و استدلال و استنتاج بعد از دیدن آن ،فقط فیلم را دید .

 فیلم با ظرافت خاصی همه عوامل و بازیگران و در واقع کاراکترهای داستان را در یک نقطه جمع می کند . نقطه ای که همه کاراکترها از آن برخاسته اند و قرار است طی چهل و هشت ساعت آتی به بهانه یک عقد کنان دوباره در کنار یکدیگر زندگی کنند و  در خلال همین زندگی کاراکترها و چیدمان و استقرارشان در این خانه ،مخاطب نوستالژی زندگی ایرانی  را روی پرده می بیند.

نمی توانم در این یادداشت کوتاه از موسیقی فیلم ننویسم . موسیقی این فیلم بسیار دلنشین و زیباست . در جاهایی از فیلم روند معمول پیشروی داستان دچار وقفه می شود و عامدانه موسیقی با اسلوموشن و میمیک بازیگران، صحنه و پرده را مدیریت می کند . برای مثال به یاد بیاورید صحنه ای را که "پسندیده" در حال تاب خوردن تلاش می کند سیب سرخی را از درخت بچیند .

طراحی و چیدمان داخلی فیلم نیز کاملا حساب شده است . جلد دست بافت روی رادیوی دایی را به خاطر بیاورید .از بقیه چیزها مثل کیلید پریزهای قدیمی که می دانیم در یک دکور پیش ساخته تعبیه شده ،صرفنظر می کنم .

فیلم در دوران معاصر اتفاق می افتد . از روی لپ تاپ پسر نوجوان و یا موبایلی که نامزد
"پسندیده" به عنوان هدیه برای او می فرستد می توانیم این نکته را بفهمیم اما شیوه زندگی و اتفاقات داخل باغ انگار در دهه های نوستالژیک دیگری اتفاق می افتد . دهه هایی که مراسم های عقد کنان با بساط و پچ پچ ها و شوخی های ریز و ظریف زنانه همراه بود . زمانی که زنان بعد از آرایشی نسبتا غلیظ به خاطر عروسی توسط شوهرانشان بازشناخته نمی شدند و زمانی که زن و شوهرها تلاش می کردند به خاطر عروسی یکی از فامیل اختلافات را به کنار بگذارند .

خانواده داستان فیلم خانواده ای بسیار معمولی است . مهمترین ماجرای این خانواده درگذشت پدردختران –احتمالا چندین سال پیش- و بزرگ شدن دختران در خانه دایی و با زحمات مادرشان و سرو سامان یافتن آنها با کمک دایی است .

"دایی" به عنوان شخصیت محوری داستان که با مرگ خود نقطه عطف داستان را رقم می زند فردی است بسیار معمولی و بدون هیچگونه فراز و فرود خاص و عجیب و غریب که بتواند به عنوان یک ویژگی مهم و قابل توجه یک کاراکتر تلقی شود .

دختران و شوهرانشان و اصولا همه شخصیت های دیگر نیز کاملا معمولی هستند،بدون هر گونه استعداد خارق العاده ای.

میرکریمی در «یه حبه قند» انگاری فصلی از یک رمان بلند را درباره یک خانواده ایرانیِ را پیش رویمان گشوده است . فصلی از رمانی که در آن هیچ حادثه خاصی رخ نمی دهد و مرگ دایی در آن نیز به خودی خود جالب نیست و جاذبه این مرگ تنها زمانی رقم می خورد که ما(و نه دیگر کاراکترها)می فهمیم که دایی به چه طریقی و چگونه با یک حبه قند بدینسان احمقانه می میرد و جالب آنکه مرگ او هیچ اتفاق خاص و تحولی را در کاراکترهای دیگر رقم نمی زند .

به نظرم این فیلم نیاز به تعبیر و تفسیر و نقد نوشتن ندارد . هیچ کدام از نمادها و نشان ها و استعارات فیلم هم به درد مخاطب نمی خورد . نکته بسیار مهم در این فیلم این است که کارگردان به خوبی توانسته مخاطب را برای ورود به آنچه در فیلم تصویر کرده با خود همراه کند و در این میهمانی ،مخاطب(از جمله خود من )نه تنها خود را غریبه حس نمی کند، بلکه با  بسیاری از اتفاقات معمول در خلال داستان (مثل نخ بستن به پای غورباقه )نیز نوستالژی دارد و حس خوبی به او دست می دهد .

به نظرم خیل یادداشت هایی که بسیاری از افراد مشهور از بیرون و درون سینما درباره این فیلم نوشتند ناشی از همین حس و حال خوبی بود که به آنها دست داد؛ و این حس و حال فقط و فقط به خاطر پیش چشم قرار دادن نوستالژی ،درجلوی چشمشان بود،نوستالژی از جنس کیفیت و نوع جریان زندگی .

زندگی در باغ یزد در لحظاتی یادآورد نوستالژی زندگی قهرمانان داستان درخت گلابی در باغ دماوند است . با دیدن هر دو فیلم مخاطب هوای بغض آلودی را استشمام می کند و خاطره کار خود را می کند .

 کوتاه سخن اینکه «یک حبه قند» فقط و فقط به خاطر پیش رو قراردادن نوستالژی های گذشته ما با رعایت ریزترین ظرایف ،حس خوبی را به ما منتقل می کند . با خودم فکر می کنم این میرکریمی چقدر برای آن کاراکتر قورباغه و نقشش در فیلم و گیرافتادن بین پسران تخس فکر کرده است .

و حرف آخرم اینکه من این فیلم را خوب می فهمم و دوست دارم . همین