پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تسلیت به اهل دل نه اهل سیاست
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠  

تسلیت به اهل دل نه اهل سیاست

 بسمه تعالی

انا لله و انا الیه راجعون

با نهایت تاسف و تاثر درگذشت تاسف بار نمایشنامه نویس و شاعر مشهور چک (و البته سیاستمدار سابق ) واتسلاو هاول، را به عموم اهالی ادب و فرهنگ و هنر تسلیت می گویم .اهل سیاست نگران نباشند هستند جایگزینان و طالبان قدرت به قدر کفایت ...اهل دل بغض کنند. او سال 1936 در پراگ و در خانواده‌اى فرهنگى و روشنفکر به دنیا آمد.

بعد از اتمام خدمت سربازى در سال هاى۱۹۵۷-۱۹۵۹ به عنوانِ کارگردان پشت صحنه در تئاترى در پراگ مشغول به کار شد و همزمان تحصیل مکاتبه‌اى در رشته دراما در دانشکده هنر دانشگاه پراگ را آغاز کرد. اولین بازى کامل او سال ۱۹۶۳با نمایشنامه «جشن باغچه» روى صحنه رفت و جوائز و موفقیت بزرگى برایش به همراه آورد. جو اختناقى که پس از بهار پراگ در سال ۱۹۶۸ به وجود آماده بود هاول را براى مدتى از تئاتر و نمایش محروم کرد ولى فعالیت‌هاى سیاسى‌اش را بارزتر و او را به دنیاى سیاست پرتاب کرد. او در طول حیات به دلیل نوشته‌ها و فعالیت‌هاى سیاسى بارها به زندان افتاد و مجبور به تحمل حبس‌هاى پیاپى و طولانى مدت که بیشترین آنها چهار سال بود شد.

هاول شاهکار خود «خرامیدنى حزین» که داستان سیاستمداری سرشار از بیم بازگشت به محبس است را پس از آزادى از زندان نوشت. هاول در سال ۱۹۸۹ اولین رئیس‌جمهور غیرکمونیست حکومت چکسلواکى شد و به دنبال آن در سال ۱۹۹۰ در اولین انتخابات کشور جمهورى چک پس از انقلاب مردمی به عنوان رئیس‌جمهور برگزیده شد.

هاول در طول زندگى سیاسى و هنرى خود از طرف گروه‌ها و شخصیات بین‌المللى زیادى مورد تقدیر قرار گرفت که از آن جمله مى‌توان به دریافت مدال آزادى فیلادلفیا ۱۹۹۴، نامزدى دریافت جایزه صلح نوبل و جایزه صلح گاندى اشاره کرد. او هم اکنون به همراه همسر دومش داگمار هاولوا (هنر‌پیشه تئاتر و تلویزیون که پس از مرگ همسر اولش اولگا با او ازدواج کرد) زندگى آرامى و به دور از صحنه سیاست داشت.

 


کلمات کلیدی:
 
این مرد بزرگ است
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠  

این مرد بزرگ است

عکس :فرزاد حسنی

خیلی از هم سن و سالانش برای حضور در یک مراسم هزار ادا و اصول و استاندارد ساختگی و ژست های روشنفکرانه برای خودشان دارند و ممکن است ای بسا در آخرین ثانیه ها به دلایل مختلفی، که سردرد و حال نداری همیشه پای ثابتش هست ،شما را در مراسم و پشت میکروفون قال بگذارند؛ اما این مرد اهل این بازی ها نیست ...با روح بزرگ و سلحشورش هنوز هم دستگیر و مرهم ...هنوز هم دستش نوازش بر سر یتیم را می فهمد...جایی که باید باشد ،هست و چه کسی است که نداند غلامرضا بروسان چقدر به دولت آبادی علاقه داشت ...در نیمه های مراسم رسید، با آن شال گردن دلفریب و ژیله خوش دوختش و نشست گوشه بالای سالن ..انگاری که صاحب و بزرگ مراسم است – که بود – آمده بود به مراسم ختم یک شاعر و شاید یک فن...همانگونه که بروسان پیشتر از این از خاطره سحرانگیز دیدارش با دولت آبادی نوشته بود :«...با خانواده رفته بودیم به تماشای آقای دولت آبادی!»

 ....بریدن کیک تولد شاعر در مراسم ختم و بزرگداشتش، یک پارادوکس بزرگ است ...هر کس دیگری جای او بود ممکن بود به راحتی این کار را انجام ندهد ...اما او فروتنانه و بزرگورانه در حضور فرزندان و ای بسا نوه هایش، دست در دست کوچک مجتبی بروسان – یگانه یادگار بروسان عزیز – کیک تولد پدر/شاعرو فن را برید

....وقت رفتن با همان ژست ناب همیشگی سیگار نازک اسی را در دست گرفته بود .خواست از پله ها پایی بیاید که به هم رسیدیم ...دستم که به دستش رسید، آتش سیگار به سرانگشتم خورد ..عجبا که درد لذت بخشی داشت آتش سیگار استاد!

 ....اینگونه تا اینجا هم پا با جوانان و علاقمندان هر جا توانسته آمده و کم نگذاشته و نخواسته آنچه می داند و می فهمد را در صندوقچه دل باقی بگذارد و تشنگان و خوره های دیدارش را بی نصیب  و نهایت.خبر دارم که وقتی کار خوبی از جوانان در در شبانگاهان بیدارباش می خواند و اندک ذوق و لذت در ان می بیند با تلفنی کوتاه او را دلگرم می کند به نوشتن و افتادن در ورطه ای که سرشت و تقدیر و سرنوشت برای نویسنده مقدر کرده است. همان است که اول گفتم :«این مرد بزرگ است!»

باید که با احترامش تمام قد ایستاد و نگاهش کرد .

 

کیک تولد شاعر

یکی از تلخ ترین و در عین حال شیرین ترین عکس هایی است که در عمرم گرفته ام ....کیک تولد یک تازه رفته دقیقا در مراسم ختمش با شمع هایی که صاحب کیک نیست تا فوتش کند ....فوت آخر را اما استاد کوزه گری بر این کیک می کند:استاد محمود دولت آبادی!

و این فوت در نوع خود دو معنی متفاوت می دهد معنی اخیرش پایان عمر شاعر است اما معنای دورش تولد دوباره شاعر در دنیای اثر که استاد در فقدانش با دوستان و دوستداران شاعر آن را گرامی می دارد ....ما از کیک تولد غلامرضا بروسان خوردیم ...کیکی بود به غایت خوشمزه...ما از شعر بروسان خواندیم ...شعری بود به غایت با جان شاعر آمیخته !



 
فراش خراسانی یلدا ندیده
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠  

فراش خراسانی یلدا ندیده

خبرش چونان پتک نه، چونان نسیم مرگ بود که این روزها وزیدن آرام و گوشه‌گیرش هم تن را به لرزه می‌اندازد. این بار شاعر پرنده را با خود برد... بروسان شاعر بالدار عصر روزگار ما... این فراش خراسانی!

شعر تمام زندگیش بود و زندگی برایش تماماً شعر ... زنش شاعر و فرزندانش لابد شاعر بعد از این... قسمت نشد دخترک شاعر بعد از این باشد و حالا مجتبی تنها یادگاری است که از بروسان به‌جا مانده و شاعر خراسانی هم عصر ما اینک بعد از مرگش بیشتر از زمان حیاتش به راستی و نیکی (همانگونه که بود) یاد می‌شود.

حالا که رفته می‌توان در وصف او بهترین‌ها را نوشت. مرگ سوزناک با همسر و فرزندش نیز می‌تواند بر تب و تاب حرف زدن درباره او بیفزاید.

برخی از دوستان و یاران موافقش بعد از مرگ در بی‌تابی و نزاری بعد از او سخن‌ها گفتند که به گوش جان می‌نشست و برخی دیگر سوار بر موج بروسان، از فرصت استفاده کردند و دوباره روی آنتن رفتند.

حالا دیگر هیچ‌چیز مهم نیست جز آنچه از بروسان باقیمانده و بعد از این بر زبان من و تو زمزمه خواهد شد.

مرگ بروسان شباهت عجیبی داشت به مرگ سلمان... این شاعران هم عصر ما که روزگار میوه جانشان را نارسیده کند و چه حیف و صد حیف که اگر کمی صبر می‌کرد میوه رسیده و آبداری را می‌چید... روزگار بعد از شکوفه شعر سلمان و بروسان زیاد صبر و قرار نداشت...

هر دوتاشان ساده‌زیست بودند و اندک شعرهاشان نشان از بلوغ و صعود بعد از این می‌داد و افسوس که سرنوشتشان دیگرگونه رقم خورده بود.

بیست و چهارم آذر تولد بروسان است و در همین روز دوستان و شاعران و علاقمندانش در تهران به رسم احترام گرد هم خواهند آمد و شعرهایش را با هم زمزمه می کنند.

عمرش برقرار نبود برای حضور در این مجلس یادبود و نماند تا یلدای امسال را ببیند و تا به صبح در محفلی بین دوستان شعر بخواند و دیگر دلم خون است و بیش از این توان و حوصله نوشتن نمی‌ماند:

وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند

دلم شاخه‌ی شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است…

من که شاعر نیستم، اما به یاد بروسان جرأت می‌کنم شعر بگویم... شنیده‌ام که مدتی بابای مدرسه بود... یا به قولی فراش مدرسه... این اواخر هم در هنرستانی کاری شبیه به این داشت... این عبارت «فراش خراسانی»را از اینجا به استعاره گرفته‌ام:

ای فراش خراسانی!

ما تو را در لباس شاعری می‌بینیم،

که تا ابد در آخر پاییز ایستاده،

از یلدا شب گریزان است،

و باد شعرهاش را،

تا ناکجای تاریخ پراکنده،

ای فراش خراسانی!

«ما چون بارانی هستیم که همدیگر را خیس می‌کنیم .»

*****

و این هم یکی از غزل های بروسان که همچون شعرهای نو و تازه‌اش دوست دارم.  این یکی از اندک شعرهای جاندار کلاسیک و وزن‌دار امروزین است که بر دل می‌نشیند:

یک پلک سرمه ریخت که بی‌دل کند مرا

 گیسو قصیده کرد که خاقانی‌ام کند

 دستم چقدر مانده به گل‌های دامنت؟

دستم چقدر مانده خراسانی‌ام کند؟

 می‌ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی!

گلشهر گونه‌های تو افغانی‌ام کند

 در چترهای بسته هوا آفتابی است

 بگذار چتر باز تو بارانی‌ام کند

چون بادهای آخر پاییز خسته‌ام

‌ای کاش دکمه‌های تو زندانی‌ام کند

 این اشک‌ها به کشف نمک ختم می‌شوند

 این گریه می‌رود که چراغانی‌ام کند

 


 
در شبان تار زمستانی
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  

در شبان تار زمستانی

 یک تجربه جالب برای خودم .زمستان 89 - نیمه های شب (ساعت دو) ظهیرالدله – بر سر مزار فروغ

 

(1)

در شبانِ تار زمستانی،

که هنوز از برف مانده نشانی ،

نام مرا،

بر شیشه سرد و بخار گرفته،

با سرانگشتان سردت،

خوانا بنویس!

 

(2)

در شبانِ تار زمستانی،

که هنوز از برف مانده نشانی ،

روی شیشه ،

من ها می کنم ،

تو بنویس !

 

 

(3)

در شبان تار زمستانی ،

که هنوز از برف مانده نشانی،

خیره به سیاه بختی،

کنار پنجره،

مدام از خودم می پرسم کجایی؟

و همسایه ام می گوید/می شنوم :

باز این دیوانه با خودش حرف می زند !

با سرانگشت روی بخار شیشه طرح می زند !

 

 

(4)

در شبان تار زمستانی ،

که هنوز از برف مانده نشانی،

چه کسی می تواند

روی ماه شب چهارده قیمت بگذارد؟

 

 

(5)

در شبان تار زمستانی ،

که هنوز از برف مانده نشانی،

چراغ در دست ،

در ظهیرالدله ،میان این گورها،

پی فروغ و شعر می گردم !

 


کلمات کلیدی: فروغ فرخزاد
 
بر مزار پدرداستان نویسی ایران
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠  

بر مزار پدر داستان نویسی ایران


بچه های روزنامه همشهری چندین سال پیش از من رسیده بودند اینجا و هر روز صبح در ساعات مشخصی با ضبط صورت می نشستند پای حرف هایش . گمانشان بر این بود که به خاطر کهولت و پیری ،حافظه اش یاری نمی دهد و کار دشواری برای تطبیق اظهاراتش با تاریخ خواهند داشت اما اینگونه نبود . می دانم تا قرنی را طی کند، حافظه اش همچنان فعال و دقیق بود .

از سال 72 شیفته پاورقی مصاحبه اش در روزنامه همشهری بودم و هر روز بخش هایی از آن را می خواندم و خدا می داند با چه مشقتی در مشهد آن روزگار،روزنامه همشهری را با یک روز تاخیر تهیه می کردم و چه شوقی داشت خواندن این پاورقی و کشف و شهود در تاریخ و فرهنگ و ادبیات از میان گفته های او ...از نوشته هایش درباره بزرگ علوی و جلال بگیر تا خاطرات جنگ جهانی اول و دوم و ماجرای سید جمال واعظ (پدرش) و چگونگی مرگش و شرح حال مهاجرتش از بیروت تا برلین دوران جنگ و اقامت گزیدن در ژنو .

بریده پاورقی ها بعدها از طرف همشهری کتاب شد.گمان کنم اگر خانه مادری را خوب بگردم در گوشه انبارش بریده های روزنامه همشهری را هنوز دارم .دسته بندی شده و کلاسه شده و منظم .

پیر ادبیات بود «محمد علی جمالزاده» ....و در آغاز شور خواندن و آشنایی با ادبیات ایران، لابد هر کداممان چیزی از نوشته هایش خوانده ایم تا بدانیم سرگذشت داستان کوتاه از کجا شروع شد و «خلقیات ما ایرانیان» را از لابه لای نوشتار او کشف کرده ایم ...همه ما با نوشته های او فهمیده ایم که فارسی به چه مزه ای دارد و بعدها در زندگی و مواجهه با خارجیان بود که کشف کردیم به راستی «فارسی شکر است» ....

یافتن مزارش کار راحتی نبود ....در هیچ جا آدرس و نشانی از مزارش پیدا نکردم .تنها منبع و مرجعم ،یادداشت ها و سفرنامه یک روحانی بود که بیش از ده سال پیش به سویس سفر کرده بود و با دیدگاه خاص خودش سفرنامه ای درباره ژنو نوشته بود .

او در نوشته هایش محل مزار را گورستان محله Grand saconnex در محله “Palaxpo” معرفی کرده بود .

پیدا کردن گورستان Grand saconnex چندان دشوار نبود . تقریبا نزدیک به فرودگاه ژنو است .می توانی پریدن هواپیماها را از این گورستان ببینی .از میدان «ناسیون(nation)» تقریبا رو به بالا چهار کیلومتری پیاده رفتم تا به این گورستان کوچک برسم اما مسیر را اشتباه آمده بودم و نشانی غلط بود . هوا ابری و کمی سرد بود و در گورستان پرنده هم پر نمی زد .

نیم ساعتی بعداز گشت و گذار در این گورستان، مردی الجزایری داخل گورستان شد . برای ارتباط گرفتن با او مخلوطی از فرانسوی و انگلیسی و آلمانی و عربی را به کار گرفتیم تا سرآخر زبان مشترکی یافتیم . همین که بدانی رئیس جمهور مملکتش «بوتفلیقه» است و از «آلبرکامو» و «فرانتس فانون» صحبت کنی شاید برای شروع کافی باشد .

به من گفت در محله Palaxpo گورستان دیگری هم وجود دارد . از گورستان بیرون آمدیم .

 پرسید: ماشین داری ؟

گفتم :نه پیاده آمده ام.

گفت :می خواهی من برسانمت ؟

 گفتم :چی از این بهتر .

همسر محجبه اش توی ماشین نشسته بود . بیرون آمد و سلام کرد .به او گفت مسلمان است و از ایران .

توی راه درباره الجزایر صحبت کردیم . به زن گفتم :شما «جمیله بوپاشا» را می شناسی ؟

نه مرد و نه زن هیچکدام جمیله را نمی شناختند . «محسن مخملباف» درباره سرنوشت این زن مبارز یادداشت عجیبی را چندین سال پیش در مجله فیلم نوشته بود . زنی که بعد از سال ها مبارزه اینک در حومه الجزیره در چیزی شبیه آلونک روزگار می گذراند و این هم لابد قسمتی از مبارزه است و یا سهم او از مبارزه برای آنچه در ذهن داشت و آلونک احتمالا بخشی از مدینه فاضله ای بوده که سهم جمیله شده .

زن و مرد هر دو با تأکید مؤکد می گفتند چیزی از جمیله نمی دانند و حتی اسمش را هم نشنیده اند و این برای من عجیب بود . هر دو بالای چهل و پنج سال سن داشتند و باید لااقل از پدران و مادران خود چیزی درباره او شنیده باشند .

پالکسپو(Palaxpo) نمایشگاه بسیار بزرگی است از آثار هنری و روبروی آن یک گورستان بسیاری قدیمی . با پیرمرد الجزایری داخل شدیم و گورستان را گشتیم و چند دقیقه بعد فهمیدیم آخرین مرده بیش از پنجاه سال پیش آنجا دفن شده بود .

آدرسی را که آن روحانی نوشته بود غلط بود . همانجا با مرد الجزایری و همسرش خداحافظی کردم . پیاده سمت راست گورستان را گرفتم و پایین رفتم. هتلی بسیار بزرگ در سمت راست خیابان بود . داخل هتل از پذیرش درباره گورستان های دیگر این اطراف  پرسیدم . یکی از کارمندان هتل که مکالمه را می شنید به من گفت گورستان دیگری هم در همین اطراف است که یک شاهزاده ایرانی در آن آرمیده  ولی از روی نقشه نتوانست کمک کند . فقط گفت می دانم در همین حوالی است.

راهنمای بعدی یک راننده تاکسی بود . راننده تاکسی مراکشی وقتی فهمید مسلمان هستم کلی تحویل گرفت و بعد گفت در ژنو چهار گورستان داریم ولی مسلمانان عمدتا در یک گورستان دفن می شوند و آن کسی را که دنبالش هستی حتما در آن گورستان پیدا می کنی .

بهش گفتم حالا که اطلاعات دقیق داری خوب لطفی بکن و ما را به مقصد برسان .

گفت :بپر بالا .

مسیر زیادی نرفته بودیم که کنار یک فروشگاه بزرگ (که در سوئیس به آنها میگروس می گویند)توقف کرد و در باغ بزرگی را نشان داد و گفت :آنجاست ...نگاه کن !

گفتم: اسم این محل و گورستان چیه ؟

گفت : petit saconnex

حالا رسیدم به سر در یک باغ بزرگ که پر از درختان سرسبز و قشنگ است و محلی خوبی است برای آرام گرفتن .

باز هم پرنده پر نمی زند . نوشته های مرد روحانی می گفت جمالزاده اگر در این گورستان باشد باید در گوشه شمال غربی گورستان دفن شده باشد .


قبل از جمالزاده آرامگاه شاهزاده ایرانی را پیدا کردم . «احمد رضا پهلوی» برادر محمد رضا کسی که در تاریخ چیز زیادی درباره او و فعالیت هایش نه دیده و نخوانده بودم ، بیش از بیست و شش سال پیش اینجا آرام گرفته .

جمالزاده در فاصله 60 متری او با همسرش زیر یک درخت کوچک آرام گرفته بود . سنگ مزارش کوچک بود و عکسی از او و همسرش روی آن نصب شده بود و اسم هر دوشان با حروف لاتین نوشته شده بود .

بالاخره رسیدم سر مزار... می گویند جوینده یابنده است .در هوای سرد پاییزی ژنو صحت این گفته لااقل برای من یکی اثبات می شود ....نمی دانم چرا پرندگان زیاد تمایل به پر زدن در گورستان های اینجا ندارند و نتیجه اینکه در گورستان تنها صدایی که می شنوی، صدای نسیم است و خش خش برگ ها زیر پاها و عجیب اینکه کوچکترین نشانی از ترس و واهمه هم به سراغت نمی آید .

سر مزار با او به طنز حرف زدم ...خواستم کمی بخندد ...معلوم بود مدتها کسی این اطراف نیامده ...رنگ رخ مزار این را نشان می داد...چه باک که خواسته خودش بود ...اصفهان کجا و اینجا کجا؟

بارها و بارها دلایل و انگیزه های مختلف می توانست در سال های آخر عمر ،او را به ایران بکشاند .

خبر دارم که برایش مراسم بزرگداشت گرفتند ،نیامد . پیشنهاد وزارت دادند و هزار و یک ترتیب دیگر فراهم شد اما او نیامد . یکی از دلایل نیامدنش را بیماری همسرش و نیاز به عمل جراحی آب مروارید ذکر کرده در جایی و برای هر نیامدنی هم دلیلی عنوان کرده که به نظر زیاد منطقی و مستدل نیست با این همه این پیر همیشه مهاجر و غربت نشین فارسی را از خیلی از ماها بیشتر و دقیق تر پاس داشته و تا پایان عمر به فارسی ،که شکر بوده، نوشته و همین برای اینکه به احترامش رنج و مشقت رسیدن به اینجا را به جان بخری کافی است.


مکالمه را با طنز شروع کردم .

بهش گفتم :واسه تو که چیزی نبود اگر و فقط اگر چهارده سال دیگر بیشتر زنده می ماندی می توانستیم مفصل درباره خلقیات ما ایرانیان اینجا توی ژنو گپ بزنیم .

ولی چه فایده که جمالزاده خسته شده بود از روزگار ...روی سنگ قبرش نوشته فقط صد و پنج سال عمر کرد(!)...بی خودی یاد دوستم افتادم که خانواده شان عمر زیاد می کردند...

می گفت :عموم فوت کرده بود و پدرم رفته بود بالای سرش و گریه می کرد و با هق هق می گفت:" داداش چرا زود رفتی از بینمون"....

ازش پرسیدم:" خوب عموت چند سال داشت؟"

آهی کشید و با غصه گفت :"صد و یک سال"

ادامه دادم :"و پدرت چند سالشه؟"

..گفت:" پدرم سنی نداره نود و هفت سالشه"

مقصود اینکه اینجوری حساب کنیم جمالزاده سنی نداشت و می توانست تا رسیدن من به اینجا زنده باشد ...

تازه به اینجای ماجرا رسیده بودم که اولین جاندار  توی گورستان را دیدم . پیرزنی با کالسکه ای از دور پیدا شد و آرام آرام آنقدر آمد تا به گوشه شمال غربی گورستان و من رسید و دیدم توی کالسکه طفلی زیبا و شیرین آرام نشسته و کلاه پوش نشسته به تماشای این سنگ های مزار .

انگاری اینجا گورستان حس بدی را ایجاد نمی کند که پیرزن این بچه را برای هواخوری به انجا آورده . با خودم گفتم انگاری پیرزن می خواهد بچه هوای زندگی را در همسایگی مرگ ،به داخل شش هایش بکشد .

یکی دو عکسی که با جمالزاده گرفتم، را پیرزن لطف کرد و گرفت. اگر نگاهم به دوربین نیست برای این است که چشم دوخته ام به آبی چشم های طفل در گوشه کادری که من تصویر پیرزن دوربین به دست را می بینم .


در گورستان های ژنو در کنار هر قطعه حوض کوچکی و چند آب پاش قرار دارد . انگار اینجا هم مثل ما رسم دارند هنگام زیارت مزار سنگ قبر بشویند و همین کار مرا راحت کرد .

گل های دور مزارش آبیاری شد و تنه درخت کنارش سیراب ، سنگ مزار شست و شو شد و فاتحه ای برای او و همسرش که در کنار هم آرام گرفته اند خوانده شد به یاد بود.

 

ژنو- نوامبر2011

 

*******

توضیح اضافه

سید محمدعلی جمال‌زاده (۲۳ دی ۱۲۷۴ در اصفهان- ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو) نویسنده و مترجم معاصر ایرانی است. او را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی می‌دانند.او نخستین مجموعهٔ داستان‌های کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود، یکی نبود در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت.داستان‌های وی انتقادی (از وضع زمانه)، ساده، طنزآمیز، و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه‌است

جمال‌زاده در سال ۱۳۷۶ از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه‌ها، دستنوشته‌ها و عکس‌های او در خانه‌اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده‌است. جمالزداه روز هفدهم آبان 1376 در شهر ژنو- کنار دریاچه لمان-در سن یکصدو شش سالگی درگذشت.

محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.


 
در اهمیت زبان و فرهنگ
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  

در اهمیت زبان و فرهنگ

در معبد پانتئون پاریس، آرامگاه بزرگان و اندیشمندان فرانسه، مابین تمام قبرهای خوابیده، دو قبر سر پا وجود دارد؛ این دو قبر رو در روی هم ایستاده‌اند، چشم در چشم هم. یکی از این‌ها متعلق به ولتر است، آن‌یکی از آنِ ژان- ژاک روسو. هنوز هم که هنوز، می‌شود از دهان سنگی این دو فیلسوف آن دشنام و پرخاش و ناسزاهای معروف رد و بدل شده بین‌شان را شنید. واقعیت امر اینکه اگر این دو اهل قلم و امثال آن‌ها نمی‌بودند تا این‌چنین دوستانه با هم درشتی کنند، زبان و فرهنگ فرانسه شاید تا به حال هفت کفن پوسانده بود.


کلمات کلیدی: