پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

دیدار با استادم بعد از ده سال و نیم
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  

دیدار با استادم بعد از ده سال و نیم


شروین احمد بیگی استاد نازنین من بود و از جمله نیکان روزگار است که یادش از ذهنم هیچ وقت پاک نمی شود . استادی آرام و ریلکس که کیف می کردی در سر کلاس هایش و از طرفی هم اطمینان داشتی این درس را قبول می شوی و در کلاس درس می توانی هم حال کنی و هم چیزی یاد بگیری و برای همین برای اینکه کلاس هایت را با او برداری همه سر و دست می شکستند .

امروز سعادت یار بود و او از واشنگتن آمده بود این حوالی و توفیق دیدار دست داد .از آخرین دیدارمان ده سال و نیم می گذشت و به قول او چیزی اصلا توی این مدت عوض نشده بود!

شروین استاد راهنمای من در پایان نامه مهندسی ام بود و ناچار شد پایان نامه عجیب و غریب مرا در رشته مهندسی صنایع تحمل کند و دم بر نیاورد. امروز یاد آن پایان نامه را هم کردیم . موضوع پایان نامه من در رشته خودمان در آن موقع کمی عجیب و غریب بود  و عنوانش "کارآفرینی و سازمان های کارآفرین بود" من اصرار داشتم که از پایان نامه دفاع کنم و برای دفاعیه هم فیلمی کوتاه ساخته بودم و "بیل گیتس" و "اکبر جوجه" را در کارافرینی مقایسه کرده بودم . در پایان جلسه که دوستان مهربان همکلاسی هم بودند شروین جان حسابی مارا شرمنده کرده و بعد یک 20 خوشگل داد به ما و آن ترم که ترم آخر بود و من 22 واحد گرفته بودم ،در یک حرکت عجیب و خلق الساعه من 18 واحد را نمره 20 گرفتم و چهار واحد بعدی را 18 و شوخی شوخی ترم آخری شدیم شاگرد سوم و معدلمون یه مقداری کشید بالا بالاخره .

باری از خیلی چیزها با شروین جان احمد بیگی صحبت کردیم و از دوستان دوره دانشگاه یاد کردیم از جردن و زیر پل صدر و تجریش و هروی و ...و از اساتید و دوستان دیگر ،جای فرهاد عامری مهربان را خالی کردیم و دیگر دوستان را بعد چای قند پهلو خوردیم و کلی کیف کردیم و عکس هایی گرفتیم و صحبت های زیاد با شروین جان و همسر محترمش . باری این عکس های استاد نازنینم هست هدیه به دوستان دوره دانشگاه که هر کجا هستند خوش باشند و رستگار.



کلمات کلیدی:
 
تنفس در محضر حضرت سایه و دود سیگارش
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱  

تنفس در محضر حضرت سایه و دود سیگارش

 

حکایت از چه کنم، سینه سینه درد اینجاست

هزار شعله‌ی سوزان و آه سرد اینجاست

 

جدایی از زن و فرزند «سایه» جان سهل است

تو را ز خویش جدا می‌کنند، درد اینجاست

                              استاد هوشنگ ابتهاج(ه.الف .سایه)


کلمات کلیدی: هوشنگ ابتهاج
 
در پاریس
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱  

در پاریس

 

می دانم که در پاریس خواهم مرد،

در یک روز بارانی،

که مانند خاطره‌ای بر ذهن من نقش بسته است.

 

می دانم که در پاریس خواهم مرد، نگران نیستم،

در یک روز پنجشنبه، درست مانند امروز، در فصل پائیز،

بله، در یک روز پنجشنبه،

زیرا که امروز پنجشنبه است،

و من در حین نوشتن این جملات،

دروغ را محکوم میکنم.

 

هرگز همانند امروز،

چهره بر نتافتم و روی به تنهائی نگذاشتم.

 

خواهند گفت که سزار والخو مرده است،

همگان بر سر او ریختند،

او معصوم بود ولی،

او را به ضرب چماق و تازیانه از پای درآوردند،

و همه پنجشنبه‌ها شهادت خواهند داد،

همچنین استخوانهای خرد شده،

و تنهائی من شهادت خواهد داد،

همچنین بارانها،

همچنین جاده‌ها.

 

                                                    سزار والِخو


کلمات کلیدی: سزار والِخو
 
حمایت روزنامه فروش شهر ما
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱  

حکایت روزنامه فروش شهر ما

 

کوچک تر که بودم این روزنامه فروش های سر گذرها را که می دیدم دلم میخواست روزی روزنامه فروش شوم؛ یادم نیست انشای چه سالی بود از دبستان ام که نوشته بودم در آینده میخواهم روزنامه فروش شوم. موضوع انشا همین بود؛ دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟ ..

کمی بزرگتر که شدم سال دوم راهنمایی ، معلم تاریخ مان، زنی بود که بیش از آنکه ما را ببرد توی اعماق تاریخ، دغدغه اش این بود که ما از حال مملکت و کشورمان آگاه شویم از این رو بود که مجبورمان میکرد اخبار ساعت 9 شب از شبکه اول تلوزیون را ببینیم و بنویسیم و سرکلاس بخوانیم. همیشه از جهالت می گفت و در مقابلش از آگاهی و اینکه اگر ندانید در اطرافتان چه میگذرد و در مملکت چه خبر است به هیچ دردی نمی خورید و .. اولین باری که خبر خواندم سر کلاس، حسنی مبارک را با دو فتحه پشت سر هم خواندم و هنوز هم دوستان همان دوران سر به سرم می گذارند .. بعداز ان بود که دوست داشتم و شاید تصمیم گرفتم که در آینده خبرنگار شوم اما تا الان هم روزنامه فروش ها جزو انسان های محبوب زندگی ام هستند..

این عکس روزنامه فروش 170 کیلویی شهر من است؛ روزنامه فروشی که تبریزی ها 35 سال در سرما و گرما از کنار او رد شده اند و شاید روزنامه ای از دست او گرفته اند.

این مرد سالهای اخیر با روزنامه هایش گویی به نوعی تبدیل به برند ورودیه ولیعصر شده بود، مردی با عزت نفس و مناعت طبع خاص خود که هرگز حاضر به قبول کمک های رهگذرانی که او را در سرمای زمستان تبریز و در میان برف و یخ بندان -15 درجه ای، روزنامه به دست می دیدند نشد.

اما روزنامه فروشی او قدمتی 35 سال دارد از همان تیتر های "شاه رفت" و "امام آمد" تا "خرمشهر آزاد شد" و همین چند وقت پیش ..

خود گفته است "پدر من روزنامه‌فروش بود که 12 سال پیش در میدان ساعت یک تاکسی به او زد و فوت شد. آقا محمد روزنامه‌فروش چهارراه شهناز که با دوچرخه به مردم روزنامه می‌رساند هم در حین کار تصادف کرد و فوت شد. یکی از همکاران‌مان فوت کرده بود و یک هفته بعد از بوی جسدش فهمیدند که فوت شده. یکی دیگر از روزنامه‌فروش‌ها که در ششگلان بود و در مغازه‌‌اش می‌خوابید؛ همان‌جا فوت کرد. یکی دیگر از همکاران‌مان در خانه سالمندان است و کسی از او دلجوئی نمی‌کند. یکی دیگر از روزنامه‌فروش‌ها از شرمندگی این‌که نتوانست برای بچه‌اش کفش بخرد خودش را حلق‌آویز کرد! کار ما کار غریبی است ... چند روز پیش هرچه روزنامه داشتم زیرباران خراب شد و مجبور شدم بریزمشان دور ... اگر به 35 سال پیش برمی‌گشتم؛ دیگر این شغل را انتخاب نمی‌کردم! می‌رفتم در یک اداره استخدام می‌شدم و ساعت دو برمی‌گشتم خانه! تازه بیمه هم داشتم!"

اینها را در مصاحبه ای گفته بود از درد خود و هم صنفی هایش و حالا خبر داده اند که روزنامه فروش شهر ما بر اثر سکته مغزی درگذشته و ورودیه ولیعصر این روزها انگار از معنا تهی شده ..

غرور روزنامه فروش شهرم را دوست داشتم مردی که تنها دارایی اش، یک موتور 125 بود و تنها خواسته اش از من و ما خرید روزنامه هایش. مردی که وقتی از او پرسیدند به فکر تغییر شغل نیستی؟ چرا مثلا سیگار نمی فروشی؟ جواب داده بود "من از وقتی چشم باز کرده‌ام در این کار بوده‌ام!‌ حالا بعد از عمری خدمت به جامعه فرهنگ نمی‌توانم بروم سیگار بفروشم".

درست گفته بود او از اهالی فرهنگ شهر من بود مردیکه 35 سال روزنامه فروخت و به فرهنگ مملکت مان خدمت کرد ..

نقل حکایت از ف.ق

توضیح :این پست ادای دینی است که این بخش از گردش روزنامه نگاری حرفه ای که کمتر به چشم می آید .


کلمات کلیدی:
 
دوبلکس
ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱  

قسمتی از یک داستان کوتاه به نام "دوبلکس"


همیشه دوست داشتم یه خونه دوبلکس داشتم و تو رو تو راه پله هاش می دیدم که با چشای ریزت برمی گردی و نگام می کنی و باز دوباره بپرسی :دستشویی بالاست ؟و بعد من بگم آره همون بالا سمت راست در اول . و تو از پله ها بالا بری و من از پشت نیگانیگا کنم به اون سیاهی گیسات

..همیشه دوست داشتم تو یه خونه دوبلکس داشتی و من می شدم مستاجرت. یه اتاق از طبقه بالا رو می دادی به من و بی اینکه کاریت داشته باشم و اصن بهت دست بزنم ،نه ! فقط پیشت باشم. تو خونه بچرخی و من مثل یه گاگول سرم تو کتابام باشه و زیرچشمی فقط نیگات کنم.

دیدی حالا شوخی شوخی خونه دوبلکس قسمت هردومون شد ؟ . تا برسم اینجا سه بار بالا و پایینم کردن ...دل آدم هری می ریزه پایین یهو بی هوا می برنت بالا و می یارنت پایین . تازه تو مسیرم هی میزارنت زمین . می گن چون دلبسته است آدم اینجور وقتها(حالا انگار چند بار این موقعیت واسه آدم پیش میاد) می خوان ذره ذره دلبستگیشو کم کنن ولی تو که می دونی من دلبسته اون طبقه دوم خونه ابدی خودتم!صبر کن اینا کاراشونو با ما بکنن برن حالا حالاها باهات حرف دارم. صبر کن!

توضیح در مورد داستان :از ف.ح


کلمات کلیدی:
 
با عینکم!
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱  

با عینکم

 

یاد شعر عینک آفتابی شل سیلور استاین افتادم...تصویر من با عینک غیر آفتابی که اینجا آفتاب نیست زیر نور شدیدی که کار آفتاب می کنددر دالانهای تو در تویی که لابی هتل های وگاس را به هم وصل می کند:

He said, "Give my Brooklyn chicks away
To anyone who needs 'em
Give all of my poems away
To anyone who'll read 'em.
Dig me a grave 'neath the coffeeshop
And let a sad folksong be played.
Get everyone high
On the moment I die,
Bury me in my shades.
Bury me in my shades, boys,
Bury me in my shades.
Burn my guitar
In Washington Squar',
But bury me in my shades."


گفت : جوجه خروسهایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد .
شعر هایم را به کسی بدهید که انها را می خواند .
زیر کافه برایم قبری بکنید ،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید .
همه را شاد و شنگول کنید
در لحظه ای که مُردم ،
مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید .
مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید. دوستان !
عینک افتابی ام!

 

لاس وگاس-25دسامبر2012


کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی
 
محو می بینم
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱  

 

 

 

 

 

محو می بینمت ،

از وقتی رنگ باختی در خیالم،

از وقتی که تاریخ تمام نشد،

مایاها شرمسار شدند با تقویمشان،

نوستراداموس خودش را پنهان کرد،

باز هم تو را محو می بینم،

شاید سوزنبان عینک لازم دارد،

تو می آیی و مثل باد از این ایستگاه متروک می گذری،

امروز به کدام سو خواهی که رفتن؟!

من محو می بینم!

 

فرزاد حسنی- 21 دسامبر 2012 که تموم نشد این روزگار-ENCINO


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی