پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

در حوالی 34
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱  

آخرین پست سال 91

 

در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

             مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال                                       

                             (دکتر شفیعی کدکنی)

 در حوالی 34

 

موسم سرسبزی اندک اندک از راه می رسد و نسیم قرار است بوی شکوفه ارمغان آورد برای دل های سفت و سختی که سرمای زمستان منجمدش کرده و اینک رفته رفته بعد از چله ی کوچک می خواهد از انجماد بزداید تن و روح را و با بوی گل و گرد و سبزه و بهار در هم آمیزد.

چه خوش که در این چند سال اخیر همراه شده ام با انتظار برای این وقت عزیز- یعنی آمدن بهار - و نوشته ام چند خطی به یادگار برای خودم و شما در باب بهار و کوتاه و گذرا نگاهی انداخته ام به سالی که گذشته و اتفاقاتی که بر من رفته است.

تولدم با رسیدن بهار یکی است و همین بهانه است که شادباش بهاری من به شما با مروری کوتاه بر احوال نگارنده همراه باشد .

بهار که از راه برسد پای در راه 34 می گذارم. سی و چهار ساله می شوم و اندک اندک از جوانی فاصله می گیرم و قدم در دوران جدیدتر میان سالی می گذارم . واقعیت را باید پذیرفت . هر چه می گذرد از جوانی فاصله ات بیشتر می شود و تو میانسالی را می بینی که از دور آغوش برایت گشوده تا در دامش افتی و از این دامم نیز گریزی نیست همچون دام های بعدی که پیری و مرگ باشد.

تازه افتادن در این دام ها نیز خوش شانسی می خواهد ،پیش می آید که مرگ جریان تجربه شما را ناخواسته قطع می کند و شما نمی توانید تجربه پای گذاشتن در مراحل و دوره ها و مقاطع و به قول سینمایی های فصل های زندگی خودتان را کسب کنید .

تا به اینجای کار از خداوند متعال به خاطر موهبت زندگی در دوران کودکی و نوجوانی و جوانی سپاسگزارم و مابقی هر چه تقدیر باشد .

سی و چهارسالگی ام همینجا پشت در است . فاصله اش با من زیاد نیست . در را که باز کنم کوله بارش را گوشه ای می اندازد  و در آغوشم می گیرد و بعد لابد از من چای داغ و قلیان چاق طلب می کند.

من نیز باید بهترین جای خانه را تعارفش کنم برای نشستن و مهیای پذیراییش شوم .

باید بهترین لباس هایم را بپوشم و بهترین عطر را به تنم بزنم. باید آراسته باشم که میهمان عزیز است .

وقت دیدنش دوست دارم تنها باشم مثل همیشه .

بیاید و بنشیند بالای خانه . متکایی به پشتش بگذارم تا کتفش درد نکند و یک چای قند پهلو جلویش و قلیانی با طعم پرتقالی مقابلش تا مشغول شوم به بزم عیشی که من بلدم و جز آن نمی دانم و من برایش نقالی کنم از روزگار خودم:


اول- سفر

سی و سه سالگی ام را با مهر و دوستی دوستان و بزرگواران شروع کردم. روزهای ابتدای بهار را تهران بودم که خبر درگذشت ناگهانی استاد جلال ذوالفنون را شنیدم و برای بزرگذاشت او به مراسم تشییع پیکرش شتافتم.

ذوالفنون را از پانزده سال پیش می شناختم . مرگ ناباورانه اش در روزهای ابتدایی سال که همه برای مسافرت از شهر خارج شده بودند ،دشواری هایی را در تشییع پدید آورده بود اما عاقبت به لطف دوستان توانستیم درهای تالار رودکی را برای مراسم مشایعت و ادای احترام بگشاییم و مراسمی آبرومند برگزار شود و بعد پیکر به امامزاده طاهر منتقل شد . انتظار تا رسیدن پیکر استاد و همسایه های هنرمند استاد ایده ساخت یک فیلم کوتاه بدون قطع و وقفه را در ذهنم انداخت و در نهایت فیلم "عاقبت یک روز " متولد شد . فیلمی درباره مرگ و زندگی و ماندگاری که در جشنواره فیلم فرهنگ در امریکا توانست بیشترین بازدید کننده و بیشترین رای را بیاورد و دیده شود .

روز چهارم یا پنجم بود به گمانم که از ایران خارج شدم دوباره برای پیاده روی در پاریس . دو هفته ای را پیاده روی و دیدار با دوستان و جاهای دیده و نادیده سپری شد.

خیلی از دوستان را دیدم و پای صحبت هاشان نشستم. قلیان کوچک مسافرتی را پای رود راین چاق کردیم و پای ایفل لم دادیم به کشیدن قلیان و یاد بعضی چیزهای خوب .

وقت رفتن یکی از دوستان تاکسی گرفته بود تا محل قرار سفر بعدی و به حرکت تاکسی و دور شدنش کادری زیبا دیدم . مردی ایرانی دست زنش را گرفته بود و آرام آرام و با لذت در پاریس 15 قدم می زد . من این مرد را پیشتر در جایی دیده بودم.

قدم زدن های شبانه و مکرر در پاریس و طی طریق ها در مترو و چرخیدن های خیابان امیل زولا و سن ژغ من و پای ایفل و میدان باستیل نازنین و حوالی کلیسای نوتردام و سن میشل نازنین و کافه سنتی محبوبم برنامه ای است تکراری که در هر سفر مکرر در مکرر تکرار می شود و مرتب و منظم به من لذت و آرامش می دهد.

اقلیما را که از ایران امده بود به عنوان بلد راه همراهی کردم به یک تور یک روزه پاریس گردی و بعد تر با دختری دانشجو که سورینامی بود و در هلند ساکن بود و برای دیدن دوست پسرش به پاریس آمده بود همراه شدم برای سفر به هلند.

گمان می کردم مرا تا آمستردام می رساند اما سر از روتردام آوردم . در مسیر از بلژیک و آنتورپ گذشتیم و دست آخر در روتردام گفت به پایان خط رسیده ایم و مرا در آغوش گرفت و بوسید و رفت .

با ترن به آمستردام رسیدم و گردش در این شهر دوست داشتنی شروع شد . دیدن موزه های طبیعت و نیز موزه مادام توسوی آمستردام و قدم زدن در خیابان های سنگفرش آنجا هم حکایتی داشت . سر زدن به کافی شاپ هایی که انواع دود کردنی را سرو می کرد و از اینکه تنها و تنها سفارش یک قلیان می دهی تعجب می کردند، قدم زدن در محله مشهور Red Light و کشف و شهود در تنزل مقام و رتبه انسان و عکاسی از رودی که رویش با نور چراغ های قرمز خیابان دو طرفش آمیخته به خون است انگار.

سفر در خانواده من با سختی و عذاب و به هم ریختن نظم و امور زندگی مترادف است و برای من در چند سال اخیر طلب آرامش و انرژی است.

در تهران پیاده روی کردن من تقریبا بعید است اما در پاریس می توانم بی وقفه روزانه بیش از ده تا بیست کیلومتر را پیاده روی کنم.

در تهران احتمال مترو سوار شدن من از رقم صفر هم پایین تر است اما در پاریس ایستگاهی نمانده در پاریس و حومه که نرفته باشم و ندیده باشم .

سفر با کسی که زبانش را نمی دانی هم تجربه جالبی بود . مسیر پاریس –روتردام را می گویم .

فراموشم نشود بگویم که سه همسفر دیگر هم داشتیم که عقب ماشین نشسته بودند . دختری فرانسوی که در دانشگاهی در هلند درس می خواند و پسری الجزایری با مادرش که حتی اسم آلبر کامو و جمیله بوپاشا را هم نشنیده بود .

برای اینکه راه کوتاه شود هر کدام به زبانی که می دانستیم حرف زدیم و عجب آنکه من فهمیدم چه می گویند. دختر راننده قصد داشت برای همیشه به پاریس برود تا در کنار دوست پسرش که نقاش بود زندگی کند. پسر الجزایری با مادرش به دیدن برادرش می رفت که در یکی از شهرهای اطراف روتردام سالهابود زندگی می کند و در الجزایر آتش نشان بود و دختر زیبای فرانسوی با موهای بلوند و چشمان عسلی در رشته کشاورزی و گیاه شناسی در یکی از دانشگاه های هلند در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل می کرد.

راننده هلندی حرف می زد ،مردم الجزایری عربی و فرانسه و دختر فرانسوی هم فرانسه و کمی شکسته و بسته انگلیسی و من فارسی و انگلیسی با این همه چیزهای زیادی گفتیم و شوخی کردیم و خندیدیم و اتراق کردیم و چای خوردیم و سفر خوبی را تجربه کردیم .

بعد سفر برگشتم دوباره به کار و تلاش و کوشش بی وقفه . شش ماه بی قفه و بدون لحظه ای استراحت را کار کردم .حاصل کار انتشار چندین نشریه تخصصی بود و چندین مقاله و گفتگوی تخصصی در حوزه های مختلف فن آوری اطلاعات و چندین کتاب خوب که نیاز بازارا و علاقمندان بود برای کسب اطلاعات بیشتر .

چند کتاب از کتاب هایی را که در برنامه انتشار داشتم سر و سامان دادم و به ناشر سپردم برای انتشار اما از میانشان گویا فقط یکی توفیق انتشار یافت و مابقی هنوز در نوبت به سر می برند .

و در انتهای نیمه اول سال و تابستان خواستم برگی و صفحه ای دیگر بر دفتر تجربیانم بیفزایم و طولانی ترین سفر زندگیم را اینباره به مقصدی دور و دراز آغاز کردم.

آمدن به قاره ای دورتر از آسیا و در گوشه ای دیگر از دنیا سفری طولانی و فعلا بی پایان را آغاز کردم برای شناختن بیشتر خودم،محیط و مردمان.

خوش اقبال و بخت بلند بودم که دراین سفر با بسیاری از بزرگان حوزه های هنری و ادبیات ملاقات داشتم . از ملاقات خیلی هاشان خرسند و خوشحال شدم و دیدارشان برایم مایه مباهات بود و افتخار از جمله ایشان هوشنگ ابتهاج بود و خواننده محبوب این چند دهه و دیدار دوباره با استاد بهرام بیضایی و دیدن اسطوره بازیگری و باز دیدار بانوی بزرگ و عزیزی که اینبار شکسته  و بسته و خراب یافتمش و تنگ در آغوشش گرفتم برای انداختن عکس یادگاری در حالیکه از درون می گریستم وقت لبخند الکی بر لب های هر دوتامان پیش چشم دوربین .

در این سفر برخی از بت های هنری پیش چشمم زود و راحت شکسته شدند . بوی تعفنشان آنقدر زیاد و مشمئز کننده بود که هر چه کردم نتوانستم خودم را به نفهمیدن بزنم . فهمیدم اینکه می گویند باید از نزدیک شدن به صاحب اثری که دوست داری ؛پرهیز کرد ،شاید برخی وقت ها حرف درستی باشد .

برخی از هنرمندان را با آثاری که پیش از این خلق کرده بودند و دوستشان داشتم بسیار متفاوت دیدم و پیش چشمم شاهد بودم که چگونه از گذشته و هنر و اصالت فاصله گرفته اند و حتی دچار تنزل مقام و رتبه انسانی نیز شده اند . بر ایشان تنها افسوس خوردم که چاره ای نبود بر این احوال پریشان.

سفر کردم به لاس وگاس مدینه فاصله حریصان و طمعکاران و آزمندان،آنها که می آیند به این شهر به طمع بردن و نیک می دانند که در این شهر بخت و پولشان را به ناچار می گذارند و می روند .

دلشان را خوش می کنند به لبخند و پذیرایی جانانه میزبانانی که هر جای این شهر پا بگذاری، تحویلت می گیرند . شهر جالبی است .جایی که از بازنده ها استقبال و پذیرایی گرمی می شود و تا پولی در جیبت باقی باشد سفت  تنگ در آغوشت می گیرند و وقتی خالی شدی، راه خروج از شهر را نشانت می دهند.

در بیابان های گرم ایالت نوادا این مدینه فاضله حکایت عجیبی است . لاس وگاس خیابانی اصلی داشت که در دو طرفش هتل ها و کازینوهای بزرگی بود برای وقت گذرانی و پشت این خیابان اصلی و بزرگ یک شهر بیابانی و عاری از هرگونه هنر و لطافت را شاهد بودی با روزهای گرم و شب های سرد .

سفر به سن دیه گو یکی دیگر از سفرهای من بود .سفر به شهر دیدنی و زیبا با طبیعتی زیبا و دلپذیر و دوست داشتنی و  دیدار با دوستی دوست داشتنی .

و دیدار از ساحل سانتامونیکا و شهر های کوچک حوالی کالیفرنیای جنوبی نیز مکرر در مکرر اتفاق افتاد.

مردمان اینجا را مردمانی مودب یافتم و مهربان . از ذروغ بیزارند و حرفت را به صدق و صفا و راستی پذیرا هستند. توی حرفت نمی پرند و اگر جایی در حرف زدن اشتباه و خطایی داشته باشی،صبر می کنند تا جمله را تکمیل و تصحیح کنی یا کمکت می کنند.

 در مقابل در میان همزبانانمان، کسانی را دیدم با مشکلات عجیب و غریب که ذهن و چشم و روحشان را نیز درگیر کرده بود و در دنیایی متفاوت و عجیب و جعلی و خود تنیده و خود ساخته،به تلخی و دشمنی و کینه زندگی می کردند و برایم عجیب بود.

به این ترتیب بیش از هفت ماه از سی و سه سالگیم را در سفر بودم و سه قاره را دیدم و کیلومترها و مایل های پیاده روی یا رانندگی کردم برای دیدن نادیده ها و دیدار با کسانی که می شناختم یا بعدتر شناختم.

اتفاق بزرگ امسال برای من آشنایی با هنر آشپزی و گرایش های اولیه به این هنر بی بدیل بود . در سی و سه سالگی برای اولین بار به صورت حرفه ای و جدی توانستم آشپزی کنم و از این اتفاق خرسندم.

در حال حاضر آشپزی یکی از دغدغه ها و دلمشغولی های جدی من است.

نوشتن را در همه حال و شرایط ادامه داده ام . مطالب چندی درباب سینما و تئاتر و شعر و ادبیات نوشتم و همچنان نیز می نویسم .

به جمع دوستان هنرمند اهل سینما کمی کمک کردم برای تقویت مهر و دوستی های بیشتر و باز روی کتاب های قدیمی ام کار کردم. دو کار جدید را در این شش ماه دست گرفتم که چیزی میان شناختنامه و یادنامه است و باز استارت کارهای مستندی را زده ام در حوزه هایی که دوست دارم یعنی ادبیات و هنر .

تلاش هایی ابتدایی برای نوشتن به زبان انگلیسی یا ترجمه کارهایم به این زبان را آغاز کردم که هنوز در ابتدای کار هستم.

در سفر موقت زندگی کوچک و جمع و جوری را درست کرده ام با کوله باری همیشه آماده برای حرکت و تلاش کردم زبان را بیشتر و بهتر یاد بگیرم .

با کسان دیگری از ملیت های مختلف نشستیم سر کلاس "دکتر دابی"،این موجود عجیب و دوست داشتنی برای یاد گیری بهتر زبان انگلیسی و امیدوارم زبانم را پیش از پیش تقویت کنم و حرف زدن را نیز مثل خواندن و نوشتن تقویت کنم.

گالری ها و موزه های خوبی را دیدم و بسیار موزه ها هنوز مانده که ندیدم.

 

دوم- باید

باید هایی در سی و سه سالگلی متولد شد که سعیم بر این است در سی و چهارسالگی از میان بردارم :

  • باید به صورت جدی سراغ ورزش می رفتم که نرفتم و امیدوارم در سال جدید بیشتر پیگیرش باشم .
  • باید بیشتر و بهتر بنویسم بدون توجه به اینکه محصول کاری کی و کجا منتشر خواهد شد و از این جهت ذهن خودم را حسابی آماده کنم. بپذیرم که اگر تقدیر به نوشتن باشد ،خواندن نیز لاجرم اتفاق می افتد.
  • باید همچنان مهر بورزم و دوست داشته باشم تا دوستم بدارند.
  • باید یاد بگیرم که در برابر نامهربانی دیگران مسئولیتی ندارم مگر مهربانی .
  • باید یاد بگیرم که حرفی را در دلم نگه ندارم .
  • باید یاد بگیرم از دیده شدن خجالت نکشم .
  • باید یاد بگیرم که فقط و فقط معترض بی عدالتی نباشم که پشتکار و کوشش لاجرم عدالت را برقرار می کند .
  • باید یاد بگیرم که زمان همه چیز را درست می کند.
  • باید بهتر یاد بگیرم که چکونه می توان کوچک و راحت زیست.
  • باید خوب قوانین اجتماعی را یاد بگیرم و دقیق و مناسب به آن احترام بگذارم .
  • باید از هر گونه دروغ ولو مصلحتی ،پرهیز کنم و صادق باشم .
  • باید از قدرت و سیاست مثل سال های قبل به دور و بری باشم و تنها ناظری باشم بر احوال .
  • باید در کار و نوشتن بیشتر تمرکز کنم و از دایره موضوع ادبیات و هنر خارج نشوم .
  • باید بیشتر به دوستان نویسنده ام کمک کنم به هر طریقی که می توانم.
  • باید بیشتر آب بنوشم و از نوشابه پرهیز کنم.
  • باید وزنم را کمتر کنم.

 

سوم- دعا

لازم است در انتهای سی و سه سالگی دعا کنم به درگاه خدا و امید استجابت دارم :

  • خدایا احوال مردمم را بدتر از این مکن که هست .
  • خدایا سخت و سفت مگیر گذران را بر مردم .
  • خدایا به نویسندگان قدرت و توان نوشتن در فضای آرام و منصفانه را بده .
  • خدایا کمک کن شرایط کار برای همه دوستان حوزه سینما و تئاتر انگونه که می خواهند فراهم شود .
  • خدایا عنایتی کن بر بندگانی که در کار دادن مجوز سخت گیرند تا به راحتی همه آثار هنری در انتظار مجوز را در معرض دید و انتخاب مردم و مخاطبان بگذارند تا مردم و مخاطبین خودشان اثر را ارزش گذاری کنند.
  • خدایا خشکسالی و دروغ را از این سرزمین به دور دار.
  • خدایا کمک کن به مردم تا احترام و ادب را بیشتر در آغوش بگیرند.
  • خدایا مردم را بر مردم مهربان تر کن .
  • خدایا بساط کینه و دشمنی را در سرزمین ما برچیده دار.

 

 چهارم – سلام

میهمان را بیش از این نباید آزرد . چای دوم و سوم را پیش رویش می گذارم و  تنباکوی قلیان را دوباره عوض می کنم:

  • سلام به تو ...به سی و چهار سالگی .
  • سلام به همه تجربه های تازه تری که امسال منتظر من است .
  • سلام به همه کسانی که به آنها مهر خواهم ورزید.
  • سلام به همه آغوش های بازی که دوستم دارند.
  • سلام به انسان .
  • سلام به آزادی.
  • سلام به سفر .
  • سلام به گذشتن و دل نبستن.
  • سلام به رقص و سماع.
  • سلام به مهربانان.
  • سلام به همه کسانی که در سال بعد دوستم خواهند شد .
  • سلام به آنان که به هر دلیلی از دایره دوستی من خارج خواهند شد .
  • سلام به کسانی که دلتنگ دیدارم خواهند بود .
  • سلام به کسانی که دلتنگ دیدارشان هستم.
  • سلام به رفاقت های ماندگار .
  • سلام به دوستان سال های دور .
  • سلام به نوشتن.
  • سلام به هنر.
  • سلام به روزنامه نگاری.
  • سلام به بوی کاغذ .
  • سلام به پایان تلخی ایام.
  • سلام به وقت ایثار.
  • سلام به پایان عصر دروغ و دغل.
  • سلام به دوره احترام به ذات هنر.
  • سلام به دوره ای که انسان حرمت خواهد یافت.
  • سلام به عصر پایان خشونت و خصومت.
  • سلام به وقت خوب دعا.
  • سلام به تزکیه .
  • سلام به عزت نفس.
  • سلام به خوشبختی .
  • سلام به فرزندان آمده و نیامده .
  • سلام به مردگان.
  • سلام به دلبرکان غمگین .
  • سلام به معشوقه های مغرور.
  • سلام به عاشقان سینه چاک.
  • سلام به سلامتی .
  • سلام به شادمانی .
  • سلام به بهار .
  • و سلام به خدا.

 

پنجم – پیغام های خصوصی

پیغام های خصوصی ،تنها خصوصی هستند .برای مخاطب خاص به خاطر گفتن و تمام کردن حرف هایی که شاید فرصت گفتنشان میسر نبود یا امکان گفتن هیچوت نبود . در پیغام های خصوصی دبنال رمز و راز و نشانه نگردید و فقط بخوانیدش تا مگر پیغامی خصوصی برای شما نوشته باشم که بد نیست بدانید و بخوانیدش . همین :

 

به گ.ف

سلام .نگاهی در آینه بینداز . شفافیتت را کمی کدر دیدم در این سال که گذشت.

 

به الف. م

با دو امتیاز تو هم بالاخره پریدی . خوش آمدی ..تا بعد روزگار چه خواهد کرد با ما .

 

به ک.ش

دوست داشتنی و مهربان و با مهر . آنتونی کویین مهربان و فراموش ناشدنی .

 

به س .ع

امیدوارم بیش از این ها خشمت را فرو خوری و آرامش را در آغوش کشی که هیچ دنیا به هیچش نمی ارزد .. بی خیال باید بود و در سفر .

 

به م.ک

تو و ماشین آقات و خاطراتت با گوسفندها همیشه در ذهنم می مانید .

 

به م. ا

سلام گوره خر.

 

به و .ح

هر کسی مسئول اشتباهات و خطاهایی است که می کند.این رو چند بار تکرار کن و چند بار هم از روش بنویسم .

 

به س . ع

هیچ کس در بدبختی ما مقصر نیست مگر خودمان .

 

به س. خ

"به ...که زندگی سامان ندارد"....مصرعی جالب از تو که هیچوقت فراموش نمی کنم . تجربه جالب و منحصر به فردی بود .

 

به س. خ

اینقدر خودت را آزار نده . افکار مریض تو را بیش از این ها مریض خواهد کرد .

 

به ز.ک

خوشبختی را در وجود دیگری پیدا نخواهی کرد .

 

به ا. ح

دشمن نساز و با دشمن خودساخته گلاویز نشو.

 

به ف. ع

دوستت دارم بی وقفه و بسیاران . دستت را می بوسم .

 

به ش.ق

چیزهایی زیاد از تو  آموختم و بزرگترینش این که اینقدر خود شیفته نباید شد که به مرز جنون برسی

 

به د. ا

دیدنت مایه مباهات بود .باید این بت را که خشیلی ها چون من در ذهنشان پرداخته بودند از نزدیک می دیدم.

 

به ا.ش

سفر یعنی همین راه که من رفتم .سفر یعنی همین جا که می توانستی باشی و نیستی . دیدی ؟ با این همه هر جا که هستی خوش باشی  و دور از بلا.

 

به ا . ش

همچنان در خود تنیده و بیمار بی آزار می بینمت . کاش کسی فکری برای درمانت می کرد .

 

به ن. ح

باور نگردی لحظه خداحافظی را .چرا ؟

 

به ف. ص

بزرگ شدی و تصویرت نشان داد به من که زمان چقدر زود گذشت.

 

به ف. ک

از کینه رها باید ....در پی مهر باید بیش از این ها گام برداشت . و دیگر اینکه هر کسی باید مسئولیت اشتباهات آگاهانه اش را کامل بپذیرد.

 

به د. ج

هنوز دوستت دارم رفیق . راستی هنوز میان سرمای استکهلم دوسیب چاق می کنی.

 

به م.ش

ببخش که نخواستم اینگونه تحقیر شدنت را پیش چشمم ببینم.نخواستم بیش از این کمک کنم به تو و دروغی که ساخته و پرداخته بودی.

 

به ف. ح

وقتش بود نقش های دیگری هم ایفا کنی . خوشحالم که خوب از پسش بر آمدی . دیگر وقتش رسیده بود .

 

به ی.ع

یک مرد با سیبیل های کلفت می تواند لطیف تر از یک زن بگرید .اگر بخواهد و اگر دلش شکسته باشد و بخواهد که غبار از آن برگیرد.

 

به ر.خ

تلاش زیادی برای ادبیات کردی. دمت گرم .

 

ششم – یادگاری

خب آدمی ست دیگر،دلش تنگ می شود،حتی برای کسی که دو ساعت پیش برای اولین بار دیده . . . الان باید علامت تعجب بگذارم جلوی این جمله؟آدم ها از یک جایی در زندگی ات پیدا می شوند که فکرش را نمی کنی،از همانجا که گم می شوند،تعدادشان هم کم نیست،هی می آیند و می روند،اما . . . این تویی که توی آمدن یکی شان گیر می کنی، و وای به حالت اگر که او فقط آمده باشد سلامی بکند و برود! (از مهسا ملک مرزبان)

 

هفتم – یک شعر

بهاری دیگر رسید،

زمستان رفتنت تمام شد،

دوباره درختان را هرس می کنم ،

بعد شکفتن شکوفه ها،

بعد بوییدن،

رفتی و ندانستی،

دانه ای کاشته بودم،

پایین دستِ باغ دلتنگی،

سبز خواهد شد ،

می روید،

می دانم،

قامتِ بلندِ تمنا خواهد شد،

می فهمم.

بهاری دیگر از راه می رسد،

من ایستاده با درختی که اکنون دانه است،

نسیم را خواهم بویید،

باران شرابم خواهد بود،

و تکان تکان نسیم بر تنم رقص سماع

 

                                      مارج 2013 -شهر بورلی هیلز پای سفره هفت سین بهاری- به پیشواز بهار 


 
بازگشایی پرونده سیاوش کسرایی
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱  

در گفتگو با بی بی کسرایی

بازگشایی پرونده سیاوش کسرایی


پیش درآمد

سیاوش کسرایی را پیش از این با منظومه "آرش کمانگیر" می شناختم و شعر "غزل برای درخت" او را بسیار می پسندیدم و همیشه جزو شعرهای محبوب من بوده و هست :"تو قامت بلند تمنایی ای درخت ...." . او نیز همچون بسیاری از بزرگان شعر و ادب معاصر پایان سرنوشتش در جایی غیر از ایران رقم خورده بود واز این نظر برای من ،که چند سالی است روی این موضوع تحقیق می کنم ،همیشه از جمله شخصیت هایی بود که دوست داشتم روی آن بیشتر تمرکز و مطالعه کنم.

بعد از سفر عجیب و غریب به اتریش و شهر وین (به لطف هواپیمایی ایران ایر و هواپیماهای قدیمی فاقد مه شکن و عدم اجازه به هواپیما برای نشستن در فرودگاه پاریس) و دیدار از مزار سیاوش و نیز خواندن متنی که به نقل از "بی بی کسرایی" دختر سیاوش کسرایی در بی بی سی منتشر شده بود خیلی دوست داشتم که در مورد جزئیات زندگی او در سال های بعد از هجرت او بیشتر بدانم.

خوشبختانه فرصت دیدار و گفتگو با بی بی کسرایی  دست داد . نیمه های شب از لس آنجلس به سمت سن دیه گو حرکت کردم . ساعتی در اورنج کانتی توقف کردم و سر موعد مقرر با او به گفتگو نشستم .

تمرکزم در این گفتگو روی احوال شاعر در دوران بعد از هجرت است . گفتگوی حاضر تا حد امکان با پرهیز از ورود به سئوال های سیاسی تهیه و تنظیم شده است و تا حد امکان تلاش کرده ام گفتگو صرفا بر موضوع ادبیات و شعر و احوال شاعر متمرکز باشد و بی بی کسرایی نیز با لطف و بزرگواری و حوصله زیاد تلاش کرده به پرسش ها پاسخ دهد.

حسن این گفتگو آنجاست که بی بی کسرایی در مورد پرسش هایی که جواب آن را به صورت دقیق نمی داند یا مطئن نیست صادقانه و شفاف حرف می زند و تلاش زیادی می کند تا از حافظه اش برای دادن پاسخ های معتبر و دقیق کمک بگیرد .

در انتهای گفتگو سرکی کشیدیم به نوشته ها و کتاب های سیاوش . مجموعه شعر "خون سیاوش " را دیدیم که سیاوش به عنوان مهریه مجلد دست ساز زیبایی از این مجموعه شعر را با دست خط خودش تهیه کرده و به همسرش هدیه داده بود و بعد نگاهی انداختیم به آلبوم خانوادگی سیاوش و با اجازه بی بی،عکس هایی منتشر نشده ای را انتخاب کردیم برای انتشار با این گفتگو .

گفتگو در آموزشگاه آشپزی بی بی کسرایی صورت گرفت . تقریباً در اواخر گفتگو با بی بی کسرایی با یک سورپرایز بزرگ مواجه شدم . همسر سیاوش کسرایی(مهری نوذری) که تا انتهای گفتگو فکر می کردم در وین هست ،از در آموزشگاه وارد شد و بعد از پایان گفتگو با بی بی ، ساعتی با او نیز به گفتگو نشستم و برای اولین بار نکات جالبی از احوال سیاوش صحبت کرد . از آنجا که خیلی از گفته های همسر سیاوش منطبق با گفته های بی بی کسرایی اما از زوایه و دریچه دیگر است ،ترجیح می دهم انتشار گفتگو با همسر سیاوش را به وقت دیگری موکول کنم و گفتگویی را که با دختر سیاوش داشتم را با شما قسمت کنم.

گفتگو ممکن است کمی طولانی باشد اما گمان می کنم این گفتگو برای علاقمندان به شعر و ادبیات ایران می تواند دریچه ای خوب برای شناخت بیشتر سیاوش بگشاید .برای راحتی خوانندگان عزیز سعی کرده ام که گفتگو را بر اساس بخش بندی های مختلف از یکدیگر تفکیک کنم تا امکان مطالعه راحت تر فراهم شود و کوشیده ام از منظر این گفتگوی کوتاه برش هایی به زندگی این شاعر بزنم  تا بتوانیم شرایط اطلاعات بیشتری درباره شرایط زندگی و احوال شاعر در دوره های مختلف زندگیش کسب کنید . طبیعتاً ممکن است به عمد و صلاحدید ازبرش هایی مهم از زندگی سیاوش مثل ارتباط و دوستی او با سایه و مواردی مثل قضیه کانون نویسندگان و فعالیت او در حزب توده گذشته باشیم چرا که گمان می کردم نیاز به تحقیق و جستجوی بیشتر و بهتر دارد و یا ورود بی دلیل به حوزه سیاست است.

پرونده سیاوش کسرایی اما محدود به این گفتگو نیست این موارد را نیز در بر می گیرد :

  • توفیق دیدار با سیاوش کسرایی
  • آخرین میراث سیاوش کسرایی
  • نگاهی به شعر سیاوش کسرایی
  • روزهای آخر سیاوش کسرایی

 

برش اول - تولد ،کودکی و نوجوانی سیاوش

سیاوش کسرایی اصالتاً اهل کجا بود و دوران کودکی و نوجوانی خود را در کجا سپری کرد؟

پدرم اصالتاً اصفهانی است و متولد این شهر اما تمام دوران کودکی و نوجوانی خود را در تهران سپری کرد .

 

پدر سیاوش در اصفهان چه می کرد ؟

پدر و عموی سیاوش در فرمانداری اصفهان به شغل دیوانی و اداری مشغول بودند.

 

سیاوش چند برادر و خواهر دارد ؟

خانواده کسرایی 5 فرزند داشت و سیاوش سه برادر و یک خواهر داشت و سومین فرزند خانواده بود .

 

خانواده سیاوش در دوران کودکی و نوجوانی او کجای تهران ساکن بودند ؟

بعد از ورود به تهران در پشت مجلس شورای ملی ساکن شدند.

 

تحصیلات ابتدایی سیاوش در کجا طی شد ؟

تحصیلات ابتدایی در مدرسه ای به نام ادب و بعد برای دوره دبیرستان ابتدا به مدرسه نظام رفت و سپس دارلفنون.

 

برش دوم - سیاوش،دانشگاه و همدوره ای های دانشگاهی

سیاوش کسرایی در چه رشته ای تحصیل کرد و تا چه مقطعی ادامه تحصیل داد؟

کسرایی در رشته حقوق وارد دانشگاه شد و تا مقطع لیسانس ادامه تحصیل داد اما به خاطر تز پایانی خود که ظاهرا درباره جنبش کارگری بود ،دچار مشکل شد و امکان دفاع از تز خود را پیدا نکرد .

 

در دانشگاه با چه کسانی همدروه بود ؟

پدرم با خیلی از شخصیت های مهم سال های بعد دوران پهلوی و تاریخ ایران از جمله داریوش فروهر، داریوش همایون و حتی خیلی از وزرای دوره شاه نظیر دکتر مجیدی و دکتر عالیخانی همدوره بود .

 

مشخصاً ارتباط سیاوش با داریوش فروهر علی رغم اینکه در سال های بعد در دو مسیر مختلف از نظر عقیده و مرام سیاسی قرار گرفتند،چگونه بود؟

بین پدر و داریوش فروهر از دوران دانشگاه ارتباط و دوستی عمیقی بوجود آمد و این دوستی تا سال های سال ادامه داشت . در تظاهرات اوایل انقلاب ،که در مواردی خطر تیراندازی و حمله به مردم نیز وجود داشت، پدرم و داریوش فروهر دوشادوش هم در تظاهرات مختلف شرکت می کردند و دوستی بین این دو بسیار صمیمی و عمیق بود .

 

آیا ارتباط و دوستی سیاوش و داریوش فروهر تا دهه هفتاد و پایان عمر او ادامه داشت ؟

بله همانطور که گفتم دوستی عمیقی بین این دو وجود داشت و تا آنجایی که می دانم این دوستی تا پایان عمر سیاوش ادامه داشت و بعد از درگذشت این دو بزرگوار نیز همچنان ارتباط دوستی و خانوادگی ما ادامه دارد . همین چند وقت پیش بود که مادرم از وین تماس گرفت و گفت پرستو فروهر دختر داریوش به او سرزده است.باز به خاطر می آورم بعد از فوت پدرم و جریانانی که در برگزاری مراسم بزرگداشت و ترحیم او برگزار شد ،پروانه فروهر همسر داریوش با شجاعت با برخی رسانه ها در مورد سیاوش صحبت کرد .

 

بین داریوش فروهر و سیاوش کسرایی در طول سال های بعد از هجرت نامه نگاری و مکاتباتی وجود داشته یا خیر ؟

به صورت دقیق در این مورد اطلاع ندارم اما خوب در طول سال های اقامت سیاوش در افغانستان و مسکو محدویت های مکاتباتی زیادی وجود داشت اما یقین دارم که ارتباط بین این دو با پیغام و پسغام وجود داشته است.

 

برش سوم - سیاوش و نیما

مرتضی کیوان ،هوشنگ ابتهاج و سیاوش هر سه از مکتب نیما برخاسته اند . شما فکر می کنید پدرتان در شعر تا چه حد از نیما تأثیر گرفت و تا پایان دوران فعالیت ادبی اش آیا توانست سبک و روش خاصی در سرایش شعر برای خودش پیدا کند به نوعی که بتوان شعر او را از شعر نیمایی متمایز کرد ؟

من متخصص شعر فارسی نیستم و گمانم این است که این کار از عهده محققان و ادیبان فارسی بر می آید و اظهار نظر من شاید زیاد تخصصی نباشد بنابراین نمی توانم بگویم که از میان این ها کدامشان شاگرد خلف نیما بود اما چیزی که می دانم این است که پدرم همیشه خودش را شاگرد نیما می دانست همچنان که خودش را شاگرد ملک الشعرای بهار نیزمی دانست .پدرم تا به آخر به مکتب نیما و شعر نیمایی وفادار باقی ماند البته  سیاوش به شعر کلاسیک نیز علاقه وافری داشت .اما لازم است یه این نکته هم اشاره کمنم همچنان که من از دوستان پدرم بارها شنیده ام، نیما نیز علاقه خاصی به سیاوش داشت .

 

مستنداتی دقیق تری در این باره دارید ؟

نیما به پدرم علاقه خاصی داشت و حتی نامه ای دوستانه نیز برای پدرم نوشته بود که متاسفانه در جریان وقایع 28 مرداد توسط مادربزرگم به خاطر احساس خطر سوزانده شد . در این نامه که نیما خطاب به سیاوش نوشته او را با نام مستعار آن زمان پدرم "کولی" خطاب کرده بود  و نوشته ای با این مضمون برای سیاوش مکتوب کرده بود که :"کولی جان تو همچون روح خودم در من دخول و خروج می کنی "(نقل به مضمون)همچنین نیما شعری دارد برای سیاوش :

شب قصه زمه می دهد با من ساز

صبح از در عشوه قهر دارد آغاز

کولی صفتیش بین و هر جا که روم

چون سایه به هم پایم می باید باز

 

در طول سال ها فعالیت هنری و شاعری آیا سیاوش کسرایی به لحن و زبان خاص و منحصر به فرد و متمایز کننده ای رسید ؟

خوب مشخصاً وقتی کسی بیش از نیم قرن و به صورت جدی و حرفه ای در حوزه شعر فعالیت می کند پس از سال ها فعالیت به لحن و سبک و زبان خاص و متمایز کننده ای می رسد و حتی سبک و سیاق شعری را که برگزیده در طول سال ها فعالیت ارتقا می دهد .

 

آیا خاطره جالب دیگری از رابطه نیما و سیاوش شنیده اید ؟

پدرم کمی دیر ازدواج کرد و بنابراین در دوران نیما من به دنیا نیامده بودم اما خوب بارها در مورد سرزدن های مکرر پدرم به خانه نیما و عالیه خانم چیزهای زیادی را به صورت پراکنده شنیده ام اما الان چیز مشخصی به ذهنم نمی آید . من از دوران کودکی به خاطر موقعیت خانوادگیم با بسیاری از بزرگان شعر و ادب فارسی در ارتباط و رفت و آمد بودم و بنابراین با کسانی که از دور به یک شاعر نگاه می کنند کمی نگاهم فرق می کند . از دوران کودکی ام خاطرات بسیار زیادی از رفت و آمد  و سلوک و منش و رفتار بزرگانی مثل شاملو و نادر پور و بسیاری دیگر به خاطر دارم اما به خاطر نوع ارتباط و ویژگی های خاصی که طبیعتامرا از یک فرد معمولی متمایز می کند، علاقمند نیستم بسیاری از حرمت ها شکسته شود و به همین دلیل دوست دارم تا حد امکان این خاطرات به صورت شخصی باقی بماند .من گمان می کنم به خاطر شرایط خانوادگی ام مصاحبت با این بزرگواران نوعی لطف و موهبتی بوده که به من ارزانی شده است. اما روی هم رفته می توانم بگویم خاطرات بسیار بسیار زیاد با نمک و البته بی نمک از خیلی از دوستان پدرم به خاطر دارم .

 

برش چهارم - سیاوش و مرتضی کیوان

دوستی پدرتان با مرتضی کیوان تا چه حدی بود ؟ مرتضی کیوان تا تأثیری روی سیاوش و همدوره ای های پدرتان گذاشته بود ؟

من مرتضی کیوان را هیچوقت ندیده ام اما همسرش پوری سلطانی را دیده ام و امیدوارم همیشه سلامت و پاینده باشند. پوری برای ما همیشه حکم یک عمه عزیز را داشته و دارد . من از کودکی به صورت مرتب شاهد حضور گرم پوری سلطانی در خانواده بودم و باز شاهد بودم هر بار که اسمی از مرتضی به میان می آید، بلافاصله اشک در چشم پدرم و سایر دوستانش جمع می شود و بغض می کنند. ما اغلب پنجشنبه یا جمعه ها به باغ پوری سلطانی در زردبند می رفتیم و در تمام این سر زدن ها یکی از برنامه های مستمر ما سرزدن به مزار مرتضی کیوان بود که از باغ زردبند فاصله چندانی نداشت و ما این مسیر را معمولا پیاده می رفتیم  .خوب من این خاطرات پراکنده را از کیوان بدون اینکه دیده باشم ،دارم اما واقعیت این بود که کیوان برای پدرم و دوستان حکم یک برادر عزیز را داشت .کیوان و پدرم رابطه دوستی عمیقی پیدا می کنند و تا جایی که می دانم پدرم باعث دوستی و آشنایی کیوان و ابتهاج می شود که گویا آن زمان از رشت تازه به تهران آمده بود . باز آنچنان که به صورت پراکنده در خاطرم مانده می دانم که یکی از این دو باعث آشنایی آن دیگری با نیما شد . یعنی مطمئن نیستم که کیوان پدرم را با نیما آشنا کرد یا به عکس ولی این اتفاق در هر حال صورت گرفته است. کیوان و سیاوش دو رفیق جدا نشدنی بودند و به قول آقای ابتهاج که می گفت هر وقت سیاوش را جایی دعوت می کردند می دانستند که ما چند تا با هم هستیم و حتماً با هم در مراسم یا برنامه حاضر می شویم .

اما یک چیز جالب دیگر هم در مورد آشنایی پدرم و کیوان به یاد دارم . پدرم کیوان و پوری سلطانی را به عروسی عمویم دعوت می کند و این دو در مراسم عروسی عموی من برای اولین بار و از طریق پدرم با یکدیگر آشنا می شوند و در نهایت این آشنایی به ازدواج این دو می انجامد.

 

با چیزهایی که از کیوان شنیده اید و نقل قول ها و روایاتی که از شاملو و ابتهاج و پدرتان به گوشتان خورده، شما فکر می کنید کیوان کاریزمای خاصی داشت یا مرگ تراژدیک او باعث شده بود که اینچنین روی سیاوش و ابتهاج و شاملو و دیگران تأثیر گذار باشد و تا سال ها بعد از مرگش همچنان از او یاد می کنند؟

سئوال بسیار جالبی است و پاسخ من به این سئوال هر دو مورد است یعنی اینکه کاریزمای کیوان و مرگ تراژدیکش رویشان تأثیر عمیقی برجای گذاشته بود . این شاعران بزرگ ارتباطی بسیار عمیق و دوستانه با یکدیگر داشتند و با علائق مشترک حلقه دور نیما را شکل داده بودند و به قول خودشان حیثیت مشترک داشتند.وقتی یکی از ایشان شعری می سرود به دیگری نشان می داد و نظر می خواست و بینشان بحث  جدل های شعری زیادی وجود داشت و همیشه مخالف و موافق بین خودشان از کاری دفاع می کرد و یا کاری را نقد می کرد. پدرم همیشه و تا پایان عمرش –تاکید می کنم تا آخرین روزهای زندگیش – این پیوند و دوستی را فراموش نکرد.

برداشت من از صحبت ها و یادکردهای مکرر پدرم این است که مرتضی کیوان شخصیتی کاریزماتیک و به شدت پایبند رفاقت به اصطلاح رفیق باز داشت و چون تمایلات مشترک زیادی با سیاوش داشت، فعالیتشان را در شعر با هم شروع کرده بودند ،در زندگی خانوادگی نیز ارتباط عمیقی داشتند و همانطور که گفتم پدرم باعث آشنایی کیوان با همسرش شده بود ،مرگ او برایش بسیار تأثیر گذار بود. کیوان یک شاعر جوان بود که به جوخه اعدام سپرده شد و چنین مرگ تراژدیک و پایان غم انگیز نیز بر روی دوستان شاعرش تأثیر عمیقی گذاشت .

 

کیوان به سبب جوانی و مرگ زود هنگامش آثار شعری چندانی از خود به یادگار باقی نگذاشته است . چیزی در مورد توانایی شعری او و اینکه اگر باقی می ماند در شعر چه جایگاهی پیدا می کرد از پدرتان و یا دوستان شاعرش شنیده بودید؟

حتماً چنین بحث هایی در مورد کیوان بین پدرم و دوستانش درگرفته اما آن موقع من سنم کم بود و بعدها هم کم پیش آمد که در این مورد با او صحبت کنم . صادقانه بگویم که گاهی وقت ها خیلی افسوس می خورم که چرا بعدها که بزرگتر شدم در مورد خیلی چیزها از پدرم سئوال نکردم .

یقیناً اگر آگاهی امروزم را داشتم و اینچنین زندگیمان در تلاطم نبود شاید فرصت مناسبی پیدا می کردم برای طرح سئوال های مهمی مثل این مورد . در مورد این سئوال فکر می کنم در حال حاضر تنها کسی که می تواند پاسخ در خور و شایسته ای داشته باشد،کسی مثل آقای ابتهاج (سایه) است.

 

همسر کیوان اکنون چه وضعیتی دارد ؟

پوری سلطانی کتابدار بسیار خوبی است و بیش از چهار دهه در این حوزه به صورت تخصص و با عشق و علاقه زیاد کار کرده است . اکنون دوران بازنشستگی خود را می گذراند و در تهران زندگی می کند . بعد از مرتضی هیچ وقت ازدواج نکرد و فرزندی هم ندارد و خوشبختانه هنوز با این زن دوست داشتنی در ارتباط هستیم.

 

 

برش پنجم -سیاوش در فاصله کودتای 28 مرداد تا سال 57(پیش از انقلاب)

در فاصله کودتای بیست و هشت مرداد تا انقلاب 57 پدرتان از نظر فعالیت حرفه ای چه وضعیتی داشت و چه می کرد ؟

من از سال هایی که نسبتاً بزرگ شده بودم و می دانستم داستان از چه قرار است می توانم صحبت کنم.چیزی که من می دانم در اغلب این مدت پدرم ممنوعالقلم و ممنوع الفعالیت بود یعنی از روزی که شعر "یونانی" در روزنامه کیهان منتشر شد ،مشکلات او شروع شد. سیاوش  در انتهای این شعر گفته بود :"وطنم قلب من است ...قلب من زندانی است " و همین شعر باعث ممنوع القلم شدن او تا زمان انقلاب شد و تا جایی که من می دانم ممنوع الخروج بود و ابتدا بانک ساختمانی رفت و رئیس دفتر مدیرعامل آنجا شده که بعدها به وزارت آبادانی و مسکن تغییر نام یافت وبعدها  او در این وزارتخانه متولی یک شغل اداری بود و کارمند عالیرتبه بود . جالب اینکه در آن مقطع وزیر مسکن از هم دوره ای ها و همکلاسی های پدرم بود اما میانه خوبی با پدرم نداشت و پدرم بارها در این مجموعه در اختیار کارگزینی قرار می گرفت.مدت دو سالی هم با گروه صنعتی بهشهر همکاری می کرد .

پدرم در سازمان مسکن هیچ وقت منشی نداشت ،رانندگی نمی کرد و هر روز با سرعت و تعجیل زیاد سعی می کرد کارها و وظایف محوله را به سرعت و تند و تیز و منظم انجام دهد تا برای عصر فرصت کافی برای کارهای شخصی خودش داشته باشد . عصرها دفتر کار پدرم پاتوق دوستان اهل قلم او بود و هر کس سیاوش را می خواست ببیند معمولا عصرها به این دفتر سری می زد و تمام دیدارهای پدرم در این مقطع اغلب در این دفتر اتفاق می افتاد . نکته جالب اینکه دوستان پدرم بارها به جد و شوخی می گفتند که ممکن است در دفتر او شنود کار گذاشته باشند و سیاوش از این مسئله به شوخی می گذشت و می گفت مهم نیست من که با شما حرف خاصی نمی زنم.

 

از نظر معیشتی وضع شما چطور بود ؟

از نظر معیشتی یک وضع بسیار معمولی داشتیم و این را دوست دارم بگویم که واقعا اگر تلاش و کوشش مادرم نبود، ممکن نبود چرخ زندگی ما به راحتی بچرخد.همیشه همه از پدر من می پرسند و از نقش مادرم در زندگی خانوادگی ما کمتر می دانند . من می خواهم بگویم که مادرم در خانواده ما نقش بسیار مهمی را ایفا کرد. پدرم به شوخی به ما می گفت اگر مادرتان نبود شاید من هم یکی از شاعران پشت مسجد شاه می شدم و مجبور بودم برای دیگران نامه بنویسم.

 

 برش ششم - سیاوش و تولد آرش کمانگیر

در مورد تولد آرش کمانگیر چیزی می دانید ؟

 تولد آرش قبل از تولد من است و من همیشه به شوخی می گویم که آرش برادر بزرگتر ماست و ما همیشه زیر سایه آرش زندگی کرده ایم .تولد آرش در یک موقعیت تاریخی تلخ صورت گرفت . مقطعی که خسرو روزبه را تازه اعدام کرده بودند و مردم ایران دوره تلخی را بعد از کودتا تجربه می کردند .پدرم بعد از کودتا مدت کوتاهی بازداشت شد اما زود آزاد شد . دوستان پدرم تعریف می کردند که در این مقطع برادر پدرم در زندان بود و پدرم نیز اغلب خانه نشین بود و زیر کرسی چمباتمه می زد و نمی توانست از خانه خارج شود  و بسیار افسرده خاطر بود و مادربزرگم زمان صرف غذا، سینی غذایی آماده می کرد و پشت اتاق سیاوش می گذاشت و او گاه غذا را می خورد  و خیلی از مواقع نیز اشتهایی به غذا نداشت و راحت نمی توانست بخوابد .

 

آیا در سال های اولیه تولد "آرش" هم اینقدر مجادله و بحث درباره آن وجود داشت ؟

 من فکر می کنم که این بحث ها و مجادلات در سال های اول بعد از سرودن این مجموعه نسبت به امروز خیلی بیشتر و چالش برانگیز تر بود . در حال حاضر احساس می کنم که آرش در فضای ادبیات ایران جای خودش را باز کرده و با مخاطبان به خوبی ارتباط برقرار کرده است و مردم آن را به خوبی پذیرفته اند.آرش در سال های اولیه خلقش حرف و حدیث بسیاری را از نظر مضمون،چرایی و حتی وزن برانگیخت.خیلی ها مخالف آرش بوند و عده ای نیز آن را کاری خوب و سترگ می دانستند اما  در نهایت به نظرم مهم این بود که مردم ایران ،آرش را به فرزندی قبول کردند و جای خوبی به این مجموعه در آرشیو ادبیات معاصر دادند و این میراث توسط مردم به خوبی حفظ شد تا به نسل معاصر و جوانان امروز رسید و من خوشحالم که می بینم جوانان با علاقه فراوان آرش را می خوانند و از آن لذت می برند.

 

از خانواده شما کسی درباره تولد آرش چیزی را به خاطر داشته است ؟

مادربزرگم اهل ادبیات و شعر کلاسیک بود اما از نظر فکری به پدرم اصلاً شبیه نبود. خاطره ای جالب درباره او شنیده ام .پدرم مادربزرگم را "خانم" خطاب می کرد.بعد از خانه نشینی پدرم پس از کودتای بیست و هشتم مرداد و وقتی که مادربزرگم می دید پدرم روز به روز نحیف تر و لاغرتر می شود روزی در اتاق پدرم را می زند و پدر او را به اتاق دعوت می کند و "خانم" از سیاوش می خواهد که شعرش را برای او بخواند.سیاوش از این کار امتناع می کند و می گوید : نه خانم جان شما از این شعرها دوست ندارید" و مادربزرگ برای اینکه از او دلجویی کند می گوید:" بخوان دوست دارم."

پدرم وقتی اصرار مادرش را می بیند می گوید:" باشه یک جایی از شعرم را می خوانم که شاید خوشتان بیاید." و بعد این قسمت را می خواند :

«آری، آری، زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش،

 رقص شعله‌اش در هر کران پیداست

ورنه،

خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 شعر  کسرایی به اینجا که می رسد  مادربزرگم بلند می شود تا از اتاق خارج شود و به شوخی به او می گوید :"مادر جان تو خُل شدی .این زندگی کجاش زیباست ؟"

در حقیقت این مجموعه در یک دوران سیاه تاریخی سروده شده و همین نگاه مثبت و زیبای سیاوش به زندگی برای مادربزرگم تعجب برانگیز شده بود و این نوع نگاه و لایت موتیو سیاوش همیشه و در تمام عمر وحتی در سال های تلخ هجرت نیز همراه او بود.

 

 برش هفتم - سیاوش ، به سرخی آتش به طعم دود

مجموعه "به سرخی آتش،به طعم دود" چگونه شکل گرفت؟

این مجموعه قبل از انقلاب متولد شد و با اسم مستعار "شبان بزرگ امید" نخستین بار در خارج از کشور منتشر شد و سپس در ایران توزیع و پخش شد . این مجموعه در دوران اوج مبارزات چریکی و  خانه به خانه متولد شد و با وجود اینکه پدر من زیاد موافق مبارزات چریکی نبود ولی شعر در ستایش شجاعت و شهامت مبارزانی چون رضایی ها و جزنی ها و کسانی بود جان و جوانیشان را در دست گرفته بودند و به خاطر آرمانشان مبارزه می کردند.سیاوش علی رغم ستایش این آمان خواهی هیچوقت طرفدار چنین مشی و روشی نبود :

ای واژه خجسته آزادی
با این همه خطا
با این همه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست ایا روزی به شعر من ؟
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟

 

 تخلص "شبان بزرگ امید " به چه دلیل توسط سیاوش انتخاب شد ؟

واژه های "بزرگ" و "امید" که معنای مشخص و روشنی داشت و با روحیه خاص پدرم و امید او به آینده سازگاری داشت اما محل مجادله شاید واژه "شبان" باشد که به معنی "چوپان " است . یعنی چوپانی که به آینده امید بسیاری بسته است در واقع در این تخلص در انتهای کلمه بزرگ اگر یک علامت سکون بگذاریم می شود همان چیزی که منظور شاعر بود .

 

 

برش هشتم - سیاوش و انقلاب

به اعتقاد شما انقلاب چه تأثیری بر فضای روشنفکرانی مثل اهالی قلم گذاشت ؟

خیلی خیلی تأثیر گذار بود . اکنون که سال ها از آن دوران گذشته و به گذشته نگاه می کنم متوجه این تأثیرات می شوم خیلی از جوانان امروز در ایران آن روزها را به خاطر نمی آوردند و اصلا شاید به دنیا نیامده بودند.همه فکر می کنند که انقلاب محصول فکر و اندیشه و تولید چند روشنفکر بود در حالیکه من در دوران نوجوانی شاهد وقوع انقلاب بودم و فشار و جهش مردم را از نزدیک شاهد بودم.انقلاب توسط مردم صورت گرفت و صف های میلیونی که من در تظاهرات ها شاهد بودم را مردم رقم زدند و از نظر من محصول هیچ روشنفکری نبود . گمان می کنم زور انقلاب آنقدر زیاد بود که روح تازه ای را به کالبد و جان روشنفکری دمید و آنها را برای تغییر و دگرگونی امیدوار کرد.

 

انقلاب به عنوان یکی از مهمترین وقایع دوران حیات کسرایی روی شعر سیاوش چه تأثیری گذاشت ؟

پدرم در اغلب تظاهرات مهم پیش از انقلاب شرکت می کرد و در خیلی از این تظاهرات ها من و مادرم نیز او را همراهی می کردیم . در خیلی از مواقع دوستان پدرم به خاطر حمله و خطر تیراندازی ایشان را از رفتن منع می کردند ولی پدر و مادرم می گفتند خون ما که از دیگران رنگین تر نیست . خاطرم هست در تظاهرات بزرگ منجر به حادثه میدان ژاله پدر و مادرم شرکت داشتند و پیش از حضور در این تظاهرات حتی دستخطی نوشته بودند و ما را به دوستان خانوادگی سپرده بودند تا با اطمینان خاطر در تظاهرات حضور یابند.

همه این مشارکت ها و شاهد بودن بر قتل و کشته شدن مردم در تظاهرات به شدت سیاوش را دگرگون می کرد و روی او تأثیر گذار بود و بعد از تظاهرات و بازگشتش به خانه شاهد بودم چشمانش قرمز است . تأثیرات ناشی از فضای انقلاب منجر به تولد شعرهای زیادی شد که در مجموعه ای با عنوان "از قرق تا خروسخوان" بعد از انقلاب منتشر شد . این مجموعه شعر به دوران مبارزات انقلابی مردم اشاره دارد و از حکومت نظامی و اعتصابات شروع می شود و پایانش با حادثه خونین میدان ژاله است جایی که سیاوش می نویسد :

"ژاله شد، ژاله شد/ژاله چون شد؟

ژاله خون ژاله دریای خون شد/خون جنون خون جنون"

 

برش نهم - سیاوش و شعر وحدت (والا پیامدار)

شعر وحدت یا والاپیامدار چه زمانی سروده شد ؟

در همان اوایل انقلاب سروده شد . من خودم گمان می کردم که این شعر بعد از انقلاب و دیدار اعضای کانون نویسندگان با آیت الله خمینی سروده شده است اما بعدها بیشتر تحقیق کردم و متوجه شدم گویا دیداری با بازرگان قبل از انقلاب صورت گرفته بود . مهندس بازرگان چپی ها را نجس می دانست  و وقتی که اینها را ملاقات کرده گویا سرش را برگردانده و رویش را به سمت دیگر کرده است .

والا پیامدار بر اساس حدیث نبوی "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم " و مفهوم بزرگ این حدیث سروده شد . سیاوش در این ترانه خطاب به پیامبر اسلام پرسشگونه می پرسد در زیر چتر عبایش جایی برای کسی که اهل کفر است اما ظلم دیده وجود دارد و در واقع هدف او طرح این پرسش بوده است . به اعتقاد من خیلی از شنوندگان این شعر هنوز مفهوم واقعی آن را نفهمیده اند .

 

این تفسیر  تعبیر خودتان از این شعر است یا از کسی شنیده اید ؟

خیر ،من این تعبیر را از خود پدرم شنیدم .

 

چه اتفاقی افتاد که منفرد زاده تصمیم گرفت بر این شعر آهنگی بسازد و فرهاد آن را خواند ؟

آن موقع روزهای اوج انقلاب بود . پدرم از سال ها پیش از این منفرد زاده را می شناخت و ما با ایشان رفت و آمد خانوادگی داشتیم و در روزهای اوج انقلاب هر کسی با هر عقیده و مرامی که داشت ،دوست داشت کاری  بکند و این موسیقی هم بر اساس همین اعتقاد شکل گرفت . پدرم در روزهای اوج انقلاب برخی از اشعار خود را برای اسفندریار می خواند و او از بین این اشعار تعدادی را برای ساخت آهنگ و موسیقی متناسب با شرایط آن روزها انتخاب می کرد .حتی زمانی که بحث جمهوری پیش آمد و نیاز به یک سرود برای جمهوری مطرح بود هم روی این موضوع با یکدیگر روی این موضوع همکاری داشتند .

 

برش دهم - سیاوش بعد از انقلاب و تا قبل از خروج از ایران

بعد از انقلاب و در فاصله پیروزی انقلاب تا حمله به حزب توده پدرتان از نظر معیشتی چگونه روزگارش را می گذراند ؟

این یک دوره 5 ساله است . پدرم قبل از انقلاب از وزارت مسکن بازخرید شد . زمانی که در وزارت مسکن برای عضویت در حزب رستاخیز فرم هایی را برای امضا آورده بودند ،پدرم از امضای آن سر باز زد و این اتفاق سه بار تکرار شد و پدرم در هر سه بار روی فرم ها نوشته بود :"دلم گواهی نمی دهد ."بعد از این جریان مجبور به بازنشستگی شد ولی در کار متوقف نشد و مدتی را برای تدریس ادبیات به دانشگاه سیستان بلوچستان رفت و مدتی هم در یکی از دانشگاه های تهران تدریس می کرد . در دوران انقلاب و بعد از آن  فعالیت خاصی نداشت و از محل حقوق بازنشستگی و نیز درآمد مادرم زندگی می کردیم .

 

بعد از پیروزی انقلاب همچنان به فعالیت های نوشتاری خودش ادامه می داد ؟

بله شب های شعر گوته برگزار شد و پدرم در آن حضور داشت و نیز در کانون نویسندگان نیز تا زمانی که قضیه تعلیق پیش آمد حضور داشت و شب ها نیز مرتب می نوشت .همچنین  باید یادآوری کنم که در این مقطع خانه ما محل رفت و امد بسیار زیادی بود از گروه ها و دسته های مختلف سیاسی از مجاهدین تا فدایی ها و گروه های مختلف به منزل ما رفت و امد می کردند و به بیان نظرات و دیدگاه های خود با پدرم می پرداختند و این گونه رفت و آمد ها را هر روز شاهد بودیم . حتی بسیاری از هنرمندان و بزرگان موسیقی نظیر شجریان و لطفی نیز در آن مقطع در رفت و آمد به خانه ما بودند .

 

در فاصله سال های 57 تا 62 چه مجموعه شعرهایی از سیاوش متولد شد ؟

بله به صورت کرونولوژیک همانطور که گفتم ابتدا "از قرق تا خروسخوان" و بعد"آمریکا،آمریکا"و سپس "تراشه های تبر" منتشر شد و سال های بعد از آن هم  "هوای آفتاب" و "مهره سرخ " منتشر شد .

 

 

برش یازدهم - سیاوش و خروج از ایران

کسرایی چگونه و از چه طریقی از ایران خارج شد ؟

خروج کسرایی از ایران مدیون هوش و درایت مادرم بود . بعد از یورشی که به همفکران سیاوش صورت گرفت (یورش اول) پدرم مدتی دستگیر و سپس آزاد شد تا اینکه یورش دوم اتفاق افتاد و به خانه ما نیز برای دستگیری پدرم مراجعه کردند(سایه هم دستگیر شد) . ما قرار بود به خانه مادربزرگم برویم و رفته بودیم به خانه تا مقداری وسائل برداریم و با کسانی که برای دستگیری او آمده بودند مواجه شدیم . پدرم در آن زمان در خانه نبود و این مسئله خیلی اتفاقی پیش آمد و در همان زمان من از طریق بالکن و به شیوه ای شماره تلفن مادربزرگم را به همسایه مان دادم تا موضوع را به مادربزرگم اطلاع دهد و او به طریقی پدرم را از موضوع با خبر کند تا به خانه باز نگردد.بعد از این حادثه پدرم به کمک دوستی زندگی مخفیانه خود را به مدت سه ماه قبل از خروج از ایران شروع می کند.

 

شما در این مقطع چه کردید ؟

مادرم به همه گفت که پدرم را دستگیر کرده اند و ما هیچ خبری از او نداریم  و چیزی از زندگی مخفیانه پدرم با کسی صحبت نکرد و ما نیز فکر می کردیم پدر دستگیر شده است . در همین مقطع پدرم از مادرم تقاضای سیانور می کند و مادرم برای اینکه ما را برای شرایط احتماًلی ناگوار آتی آماده کند.

 

زمان خروج چگونه اتفاق افتاد ؟

مادرم با چند قاچاقچی برای خروج از ایران ارتباط گرفت و سرانجام از بین آنها یکی را برای شروع کار انتخاب کرد .

 

چرا افغانستان را برای خروج از کشور انتخاب کرد ؟

همه فکر می کنند که این کار دلیل خاصی دارد . مادرم با چند قاچاقچی که درمسیرهای مختلف برای فرار فعالیت می کردند، صحبت کرد و از بین آنها به ناچار ،کسی که از همه دروغگو تر و شارلاتان تر بود را انتخاب کرد. این قاچاقچی مدعی بود که در مرز ایران و افغانستان باغ بزرگی دارد که یک درش سمت ایران است و در دیگرش در ان سوی افغانستان و خوب این دروغ شاخدارعجیبی بود ولی به قول مادرم از آن دروغ هایی بود که در آن مقطع و با آن شرایط ما دوست داشتیم باورش کنیم. به هر حال این قاچاقچی موجود عجیب و غریبی بود و در عمل ما دیدیم که اصلاً باغی وجود ندارد و ما مجبور شدیم ساعت ها در بیابان پیاده روی کنیم برای خروج از مرز . ابتدا از تهران به سیستان و بلوچستان رفتیم و آنجا از طریق وانت به جایی نزدیک مرز منتقل شدیم و بعد ساعت ها پیاده روی تا خروج از مرز و سرانجام با یک شرایط بد و ناگوار از مرز عبور کردیم .

 

زمان خروج شما از ایران چه اتفاقی برای کتابخانه و نوشته های پدرتان بخصوص دست نوشته ها افتاد؟

بخشی از نوشته ها و آلبوم عکس ها و مدارک و تابلوهایی که سهراب سپهری به پدرم هدیه داده بود ،به کمک خانواده و ورودشان با خانه با ترفندی عجیب و غریب جمع آوری شد اما از سرنوشت کتابخانه و دیگر چیزها چیز چندانی نمی دانم .

 

چیز مهمی در این جابه جایی از بین رفت ؟

بله .کارهای نوشتاری پدرم در مورد نیما از بین رفت . پدرم خیلی تمایل داشت همه کارهای نوشتاریش را با خودش ببرد اما این امکان فراهم نشد چرا که ممکن بود با خطر مواجه شود چون او زیر اسم مستعار یک مهندس از ایران خارج شد و همراه داشتن این دست نوشته ها خطرناک بود .

 

برش دوازدهم - سیاوش و اقامت در افغانستان

بعد از ورود به افغانستان چه کاری برای اقامت کردید ؟

ما قصد اقامت در افغانستان را نداشتیم و قصد داشتیم به جایی مثل فرانسه برویم و در حقیقت گمان می کردیم که اقامت ما در افغانستان خیلی موقت و کوتاه مدت خواهد بود . ما زبان فرانسه را خوب بلد بودیم و در افغانستان نیز مدرک و مستندات مشخص برای احراز هویت نداشتیم اما به خاطر شرایط خاص آن مقطع تاریخی اقامت ما د رافغانستان طولانی شد و سفر به فرانسه صورت نگرفت.

 

کجای افغانستان اقامت داشتید ؟

ابتدا در نیمروز و سپس کابل و افغان ها نیز از هیچگونه کمک به ما کوتاهی نمی کردند و میهمان نواز بودند. خیلی ها در آن زمان به افغانستان آمده بودند .آنجا خانه بزرگی که ظاهرا متعلق به برادر پادشاه سابق افغانستان بود ،در اختیار ما و چند پناهنده دیگر قرار گرفته بود و به " قصر نامبر چهار" معروف بود . اصولا دراین مقطع ایرانی هایی که از مرز عبور کرده بودند به صورت چند نفره یا چند خانواده با هم در چنین خانه های بزرگی اسکان داده می شدند .

 

در افغانستان روزگار را چگونه می گذراندید؟

از بیکاری بسیار اذیت می شدیم و کم حوصله شده بودیم و به همین دلیل همه ما خودمان را در اختیار میزبانانمان قرار داده بودیم تا هر کدام به فراخور تخصص و دانش بتوانیم برای رفع بی حوصلگی و کسالت کاری انجام دهیم . مادرم روی کار جوانانی که از ایران می آمدند تمرکز کرد و کارها و مستندات مورد نیاز برای ورود آنها به دانشگاه را فراهم می کرد و به مشکلات دختران جوان تازه مهاجر رسیدگی می کرد . من هم به خاطر اینکه زبان می دانستم به عنوان مترجم مشغول فعالیت شدم و مدتی هم کار روزنامه نگاری و تدریس زبان فرانسه انجام دادم.پدرم نیز مشغول کارهای نوشتاری خودش بود و با شاعران و اهل ادب افغانستان مرتبط شده بود و در جلسات ایشان شرکت می کرد .

 

چگونه از افغانستان خارج شدید ؟

من و برادرم و خواهرم از طریق شوروی و در دانشگاه مسکو پذیرش تحصیلی گرفتیم و از افغانستان خارج شدیم و پدر و مادرم در افغانستان ماندند تا اینکه بعد به ما ملحق شدند و به مسکو آمدند.بعد از خروج شوروی از خاک افغانستان خیلی از ایرانی های مهاجر تقسیم بندی شدند و به کشورهای بلوک شرق اروپا مهاجرت کردند . پدر و مادرم نیز با پیشنهاد مهاجرت به آلمان شرقی یا چسلواکی مواجه شدند و ای کاش این کار را کرده بودند، اما چون ما در سنین کم به شوروی آمده بودیم و مدت های زیادی بود که ما را ندیده بودند، ترجیح دادند به خاطر ما به شوروی بیایند .

  برش سیزدهم - سیاوش کسرایی و زندگی در شوروی

ورود به شوروی چگونه بود و چکونه در این کشور اسکان یافتند؟

به هنگام خروج از افغانستان ،تنها دو بلیط هواپیما برای آنها تهیه شد و آنها را تا خوابگاه دانشجویی ما در مسکو که با برادرم زندگی می کردیم رساندند و بعد تحت حمایت صلیب سرخ شوروی قرار گرفتند و خانه ای به آنها دادند و حقوقی هم به آنها تعلق گرفت که البته بعدها قطع شد . بعدها ما هم از خوابگاه به آنها پیوستیم و من و خواهر و برادرم حقوق ناچیز دانشجویی و کمک هزینه ای را که دریافت می کردیم روی هم می گذاشتیم تا بتوانیم امرار معاش کنیم و ضروریات زندگی را تهیه کنیم.

 

با ایرانی ها هم در ارتباط بودید ؟

در این مقطع تمام ایرانی های آواره و در به در و مهاجر که از باکو یا مینسک به مسکو رسیده بودند به ما سر می زدند و میهمان خانه ما می شدند و با شرایط سخت و دشوار مادی ما باید طوری زندگی را اداره می کردیم که امکان پذیرایی از این میهمانان ناخوانده را هم داشته باشیم .

 

شما و خواهر و برادرتان در چه رشته ای تحصیل کردید ؟

برادرم در رشته اقتصاد تحصیل کرد و تحصیلات خود را تا مقطع دکتری در زمینه اقتصاد نفت در کشورهای حوزه اوپک ادامه داد. خواهرم در رشته روانشناسی تا مقطع دکتری ادامه تحصیل داد و من در رشته روزنامه نگاری و تا مقطع فوق لیسانس در مسکو تحصیل کردم و بعد از ان در دانشگاه هاروارد دوباره در مقطع فوق لیسانس در رشته مدیریت تحصیل کردم.

 

اقامت سیاوش کسرایی در شوروی چقدر طول کشید ؟

پدرم سال 87 میلادی وارد شوروی شد و در سال 95 و بعد از فروپاشی شوروی به اتریش رفت و مدت کوتاهی بعد از ورود به اتریش نیز فوت کرد .

 

در دوران اقامت در شوروی بیشتر به چه کاری مشغول بود ؟

دوران بسیار سختی بود . از نظر سیاسی خیلی منفعل بود چون انتقادهایی داشت و صحبت هایی کرد و زیاد از این نظر فعال نبود . بسیار متأثر و ناراحت بود و در شرایط روحی بسیار سختی به سر می برد .پدرم شاهد دوران پروسترویکا و بعد فروپاشی شوروی بود . خیلی چیزها را ما هر روز برای او ترجمه می کردیم و چون انسان متحجری نبود از نزدیک واقعیات را درک و لمس می کرد و تنها با افسردگی اوضاع را رصد می کرد . خیلی علاقمند به دانستن بود و مسئولیت پذیر در این مورد و خیلی دوست داشت در مورد اوضاع و شرایط بداند .

 

کسرایی زبان روسی را یاد گرفت یا با زبان بیگانه بود ؟

پدرم اصلاً به زبان روسی علاقمند نبود و دوست نداشت این زبان را یاد بگیرد . همسایه های ما پدرم را خیلی دوست داشتند و همیشه موقع برخورد با او احوالپرسی گرمی می کردند و پدرم همیشه با زبان سلیس فارسی به آنها پاسخ می داد .

 

دشواری های زندگی در شوری تأثیری روی او گذاشت ؟

پدرم انسان قانعی بود و همین خصلت سبب شد که دشواری های مادی تأثیر زیادی روی او نگذارد.

 

چرا این مقاومت را داشت .فکر می کرد که اقامتش موقت خواهد بود یا حضور شما هم مؤثر بود ؟

نمی دانم شاید فکر می کرد اقامتش در شوروی موقت باشد اما از طرف دیگر حضور ما هم مؤثر بود چون ما به صورت کامل زبان می دانستیم و از این نظر در حقیقت فرزندان شده بودند پدر و مادر والدینشان.از طرفی کسی مثل سیاوش همیشه فکر می کرد اگر زبان بیگانه ای را در حد فارسی نتواند روان و سلیس صحبت کند شاید بد باشد و به همین دلیل تمایل نداشت به زبان روسی صحبت کند.

 

مادرتان هم چنین برخوردی داشت ؟

نه مادرم روابط عمومی بالایی دارد و آدم پراکتیک تری بود و همیشه به شوخی می گوید من  بلدم به بیست زبان زنده و مرده  دنیا می توانم بگویم بادمجان و تخم مرغ و سلام و خداحافظ و از این جهت با پدرم فرق داشت و سعی می کرد در حد رفع نیاز زبان را یاد بگیرد.بنابراین زمانی که با پدرم برای خرید می رفتند مادرم قادر بود با فروشندگان صحبت کند و اغلب خریدها و امور خانه با مادرم بود و پدرم دل به اینجور کارها نمی داد چون خیلی افسرده بود .

 

کسرایی چه علائمی دال بر افسردگی از خود بروز می داد؟

اغلب می نشست جلوی یک دیوار و دیوار را تماشا می کرد و گاهی هم عکس های کسانی را که دوست داشت مثل سایه و نیما و کیوان را برای مدت های طولانی تماشا می کرد و هر چند وقت یکبار هم جمله ای تکراری داشت که به زبان می آورد :"ای دل غافل !"

یکی از شعرهای این دوره خوب توصیف حالش را می کند :

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد

تمام روزهای ماه را

فسرده می‌نماید و خراب می‌‌کند

و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه‌ها ‌

دلم هوای آفتاب می‌کند

 

اهل بغض و گریه هم بود ؟

نه به آن شدت که بخواهد جلوی ما ظهور و بروز دهد.

 

برای سیاوش کسرایی در هجرت مراسم های تولد برگزار می کردید؟

بله . به صورت معمول مادرم روی برگزاری مراسم تولد و مراسم هایی مثل عید و سفره هفت سین تاکید داشت و در تمام شرایط و سختی ها این مراسم ها برگزار می شد و معمولا غذای مورد علاقه سیاوش را  در شب تولدش درست می کرد .

 

تولدهای سیاوش را به صورت سورپرایز برگزار می کردید ؟کسی را هم به این مراسم دعوت می کردید ؟

نه بیشتر خانوادگی بود و خیلی معمولی مثل ایران . تمام مراسم های تولد اعضای خانواده حتی در بدترین شرایط هم برگزار می شد و کیک تولید پخته می شد و آماده می شد .خاطره جالبی که از این نوع مراسم ها دارم خنده های وحشتناکی بود به موقعیتی که داشتیم . زندگی ما مثل کمدی الهی بود .این جشن تولد ها د رموقعیت های وحشتناک موقعیتی را پیش می آورد که بعضی وقت ها خنده دار بود و برخی مواقع هم گریه دار.

 

با مطالعه هم میانه ای داشت ؟

بله.کتاب­هایی را که دوست داشت بارها و بارها می خواند . سفارشش به همه دوستانی که به او سر می زدند و می خواستند هدیه ای برای او بیاورند این بود که برای من فقط کتاب بگیرید و بعد تأکید می کرد هرکس می خواهد به من عشق دهد برایم کتاب بیاورد .

 

با توجه به محدودیت هایی که داشت چه کتاب هایی را بیشتر در کتابخانه اش داشت ؟

پدرم برای مطالعه محدویتی قائل نبود و همیشه همه چیز را می خواند . خوشحال بود که فرصتی پیدا شده می تواند بسیاری از منابع و کتاب های خوب تاریخی و اجتماعی را با تمرکز بیشتر بخواند و از این نظر خودش را خوش شانس می دانست . در شوروی سابق و جمهوری های تاجیکستان و ازبکستان منابع خوب فارسی زیاد پیدا می شد و دوستان نیز مرتب برای سیاوش کتاب می فرستادند و کسانی مثل آقای شهریاری به صورت مرتب برای سیاوش کتاب و مجله ارسال می کردند  و از این نظر محدویت چندانی نداشت و تقریبا صبح تا شب می خواند و یا می نوشت .

 

نگاهی به "مهره سرخ " این نکته را به ذهن متبادر می کند که سیاوش انگاری خیلی از منابع مهم فارسی مثل شاهنامه و تاریخ بیهقی را دوباره خوانی کرده است . آیا شما این مورد را تایید می کنید ؟

بله  دقیقاً این حرف درست است .متأسفانه در این مقطع من در کنار او نبودم اما مطمئن هستم برای سرودن "مهره سرخ " خیلی از کتاب های مهم ادبیات فارسی را دوباره خوانی کرده بود .

 

در دوران هجرت از نظر زمان و شرایط سرودن شعر چه تغییری در سیاوش کسرایی پدید آمده بود ؟

پدرم به صورت منظم شعر نمی سرود .همیشه کاغذ و قلم دم دستش بود و اگر نبود در لحظه تولد شعر روی هر چیزی که می شد مثل دستمال کاغذ یا جعبه دستمال کاغذی می نوشت . نوشتنش بسیار پراکنده و بی نظم بود . در حال حاضر مشغول جمع آوری تعدادی از نوشته های پراکنده پدر هستم و به خاطر اینکه هیچکدام تاریخ مشخصی ندارد جمع اوری و نظم دادنش بسیار دشوار است .مثلاً بعضی شعرهایش را روی دستمال کاغذی نوشته که در بعضی جاها جوهر قلم ترشح کرده و چیزی معلوم نیست  و بعضی ها را با مداد نوشته  که به مرور زمان پاک شده است .

گاهی مواقع هم شب ها از خواب بیدار می شد و در همان حالت چیزهایی را می نوشت که فردا یا در فرصتی مناسب مرتب و منظمش کند و فرصتش پیش نمی آمد . روی هم رفته در نوشتن نظم و ترتیب خاصی را رعایت نمی کرد.

 

در این مقطع شعرهایش را برای شما هم می خواند ؟

بله .شعرهایش را می خواند و گاهی از مادرم نظر هم می خواست . مادرم نسبت به پدرم روی کارهای او بیشتر تأمل می کرد و گاه گاهی نظرات خوبی می داد. سیاوش همیشه عجول بود و معتقد بود شعر را باید به روز سرود و منتشر کرد اما مادرم به عکس معتقد بود که بهتر است روی یک شعر بعد از سرودن بیشتر تمرکز کرد و برخی جاها را اصلاح کرد تا خوانش شعر روان تر و بهتر شود .

 

کیفیت شعرهای این دوره نسبت به دورانی که در ایران زندگی می کرد چگونه ارزیابی می کنید ؟

در این دوره پدرم درون گرا شده بود و شعرهایش نسبت به دوره قبل پخته تر شده بود چون وقت بیشتری برای سرودن و تمرکز داشت و در این فرصت می توانست همه چیز را از پرسپکتیو نگاه کند یعنی برای اولین بار شاعر فرصت کافی داشته به صورت دقیق از نقطه ای که بود به گذشته نگاه بیندازد .

 

زمانی که سایه از ایران خارج شد و در آلمان اقامت داشت با کسرایی در ارتباط بود ؟

بله . با هم چند باری تلفنی صحبت کردند و پدرم برای سایه شعری سرود و سایه نیز شعری برای پدرم سرود . البته این ارتباط به خاطر شرایط ان زمان بسیار محدود بود چون مکالمات تلفنی محدود و تحت کنترل بود .

 

بین سایه و کسرایی در مدت اقامت او در شوری ، دیداری هم صورت گرفت ؟

متاسفانه علی رغم میل و اشتیاق هر دو ایشان هیچ وقت هم بین این دو دیداری صورت نگرفت اما وقتی پدرم در اتریش فوت کرد سایه و همسرش و فرزندانش به دیدار مادرم رفتند .

 

چرا بعد از فروپاشی شوروی پدرتان تصمیم به مهاجرت دوباره گرفت ؟

در آن مقطع شرایط دشواری بود .حقوق پناهندگی خیلی ها قطع شد . شوروی دچار فروپاشی شده بود و در شرایط بسیار دشواری به سر می برد . خیلی ها هم ویزای تحصیلی داشتند که دوره اش تمام شده بود . بنابراین از این مقطع خیلی از پناهندگان به شوروی به سمت اروپا مهاجرت کردند.

 

 برش چهاردهم - سیاوش و هجرت به اتریش

اتریش انتخاب سیاوش بود ؟

خاله من پیش از انقلاب با یک اتریشی ازدواج کرده بود و سال های سال بود که در این کشور اقامت داشت و شهروند اتریش محسوب می شد . بعد از فروپاشی ابتدا خاله ام برای مادرم اقدام کرد تا مادرم بعد از ورود و کسب اقامت برای پدرم و دیگر اعضای خانواده هم اقدام کند و در حقیقت انتخاب اتریش به این دلیل بود .

 

چقدر طول کشید تا مادرتان بتواند در اتریش شرایط را برای اقامت پدرتان فراهم کند ؟

پنج سال و در این مدت پدرم با برادر و خواهرم تنها در مسکو زندگی می کرد و البته مادرم گاه گاهی در مسیر وین و مسکو تردد می کرد و با خودش مایحتاج ضروری برای زندگی را برای خانواده می آورد البته در این مقطع من از جمع خانواده جدا شده بودم و کاری در بانک جهانی پیدا کرده بودم.

 

برادر و خواهرتان از این مقطع پنج ساله چه چیزهایی به شما گفتند ؟

شرایط بسیار دشواری بود. خیلی سخت بود و به قول برادر و خواهرم آنها با امداد غیبی زندگی می کردند . مادرم می گفت هر وقت که از وین به مسکو می آمدم تا برای آنها پول و غذا و سایر مایحتاج را بیاورم می دیدم چیزی از وسایل خانه کم شده و گویا آن را فروخته اند تا مایحتاج لازم برای گذران زندگی را فراهم کنند.اما در همین مقطع برادر و خواهر و پدرم معتقد بودند علی رغم دشواری های بسیار زندگی شرایط زندگیشان از بازماندگانی که در باکو و مینسک زندگی می کردند خیلی بهتر بود .

 

در این 5 سال کار خاصی هم از نظر ادبی انجام می داد ؟

مجموعه "هوای آفتاب " که شعرهای پراکنده پدرم هست احتمالاً محصول همین دوران است . در مورد این مجموعه با سایه صحبت می کردیم .شعرهای این دوران و اوج ان "مهره سرخ"نشان دهنده سختی و تلخی و درون نگری سیاوش و زندگی او در این مقطع است . سیاوش اصولا ادم برون گرایی بود و از ارتباط با مردم و جامعه و دوستان تأثیر می گرفت و همه این ها در کار و سرودن شعرش تأثیر گذار بود اما این دوران سخت و تلخ و بخصوص این مقطع 5 ساله دشوار تأثیر عمیقی بر او گذاشته بود و عملا او را به فردی درونگرا تبدیل کرده بود و ظهور و بروز این درونگرایی را هم می توانید به خوبی در شعرهای پراکنده این مقطع ببینید .

 

پدرتان در اتریش بیماری خاصی پیدا کرد ؟

یکی از قهرها و مقاومت هایی که پدرم در شوروی داشت این بود که هیچوقت به دکتر نمی رفت و وضعیت جسمی خودش را کنترل نمی کرد . پدرم در تمام ده دوازده سالی که از ایران خارج شده بود هیچ وقت به دکتر مراجعه نکرده بود و اطلاعی از وضعیت سلامتی خودش نداشت تا اینکه بعد از ورود به اتریش و ناراحتی جسمی پزشکان تشخیص دادند که نیاز به عمل جراحی دارد .

 

یعنی در این مورد یک جور لجبازی داشت ؟

فکر می کنم .

 

یعنی ناراحتی و بیماری خاصی داشت که جدی نگرفته بود ؟

پدرم اصلاً نگران خودش نبود اما از وقتی که به دنیا آمده بود مشکل ریوی داشت و همیشه دچار نفس تنگی بود همچنین آئورت های او به جای اینکه سمت چپ باشد سمت راست بود . در سال های آخر عمرش نیز با وجود رعایت خورد و خوراک گویا مشکل کلسترول هم پیدا کرده بود اما در تمام این مدت بخصوص سال های آخر عمرش از نفس تنگی به شدت رنج می برد شما اگر صداهای به جا مانده از این دوران و شعرخوانی های سیاوش در این مقطع را گوش کنید به خوبی متوجه این نفس تنگی خواهید شد .

 

رابطه پدر و مادرتان در سال های آخر عمر سیاوش کسرایی چگونه بود ؟

مادرم همیشه انسانی قوی بود و فکر می کنم تا زمانی که از دنیا برود هیچ وقت شکسته نخواهد شد و همیشه ستون خانواده ما بود و الان هم که از نظر بدنی ضعیف شده همچنان کارهای خودش را انجام می دهد . در سال های آخر عمر پدرم نیز مادرم این نقش را حفظ کرد . او در تمامی این سال ها حامی پدرم و ما بوده و همچنان نیز این نقش را برای ما ایفا می کند هر چند در سال های آخر زندگی پدرم شرایط دشواری داشت اما هیچ وقت این دشواری و سختی را در رفتارش نشان نمی داد.

 

چرا بعد از مهاجرت پدرتان به اتریش بین او و سایه دیداری صورت نگرفت ؟

پدرم مرگ را باور نداشت و فکر می کرد کارهای زیادی را باید انجام دهد و در تدارک مراسم شب شعری بود که قرار بود خیلی از دوستانی که سال های سال است آنها را ندیده در آن حاضر باشند . سایه را نیز قرار بود در این مراسم شب شعر ببیند که متأسفانه میسر نشد:

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی‌کنم
تا همدم من است نفس‌های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمیکنم

 

بعد از فوت پدرتان در وین مراسم های یادبود سالیانه بر سر مزارش به صورت مرتب برگزار می شود ؟

بله . ما چند سالی هست در اینگونه مراسم ها حاضر نمی شویم چون خیلی به اینگونه مراسم ها اعتقاد نداریم اما خوب دوستداران و علاقمندان شعر سیاوش و کسانی که او را خوب می شناختند هر ساله برای او مراسم یادبود برگزار می کنند و ما هم به این علاقه احترام می گذاریم .

 

ازمزار پدرتان هم بازدید می کنید ؟

ما کمتر فرصت داریم اما مادرم به صورت مستمر هر هفته یا هر دو هفته یکبار به مزار او می رود و با او حرف می زند و به قول خودش گاه با او درد و دل می کند و دعوا و گاه خبرهای خوبی از فرزندان و نوه های سیاوش برای او می برد و مزارش را پاکیزه می کند و گاه یادداشت ها و نوشته هایی را که دوستداران سیاوش گذاشته اند را بر می دارد و می خواند .

 

چرا شما کمتر به مزارش سر می زنید ؟

خاک و مزار برای من اهمیت چندانی ندارد . من معتقدم قسمتی از وجود پدرم در من  است و بعد از آن نوشته ها و آثار و یاد پدرم هست که او را برای ما زنده نگه داشته است.

 

بهترین مراسم یادبودی که برای پدرتان برگزار شد را چه مراسمی می دانید ؟

اجرای نمایش "مهره سرخ " و استقبال از اجرا برای سه شب متوالی و با حضور مردم از طیف های مختلف سیاسی و اجتماعی بهترین مراسم یادبودی بود که برای پدرم برگزار شد این مراسم در واقع در ستایش زندگی بود و پدرم نیز همیشه چنین چیزی را دوست داشت چون کسرایی همیشه در ستایش زندگی می سرود و همیشه امید داشت . این گونه مراسم ها را بیشتر دوست دارم و باور پیدا می کنم که پدرم هنوز و همچنان در یاد مردم زنده است .

 

در سال های آخر زندگیش شعرخوانی هایش را با صدای خودش به صورت منظم و حرفه ای ثبت و ضبط کرد؟

به صورت پراکنده و گاه گاه این کار را انجام می داد . پدرم به زندگی خیلی امیدوارم بود و مرگ را باور نداشت و همیشه به شوخی می گفت من اگر صد ساله هم بمیرم جوانمرگ شده ام و بنابراین ما هیچوقت فکر نمی کردیم فرصت کافی برای اینجور کارها نخواهیم داشت و به ثبت و ضبط صدایش زیاد فکر نکردیم چیزهایی که از صدای سیاوش باقی مانده نیز اغلب پراکنده است و در برنامه ها و مراسم های مختلف ثبت شده است .

 

برش پانزدهم - روابط سیاوش با دیگران

رابطه سیاوش کسرایی  با شاملو چگونه بود ؟

تا مقطع انقلاب و قضایای کانون رابطه خوبی داشتند ولی این قضایا روی روابطشان تأثیر گذاشت و بعد از انقلاب روابط خوبی نداشتند و بعد هم که راه های ارتباطی بسته شد .

 

رابطه سیاوش کسرایی با اخوان ثالث چگونه بود ؟

روابط پدرم با اخوان مدتی تیره بود و سایه هم در کتابش این ماجرا را به صورت مشروح توضیح داده است .ظاهرا اخوان را مدتی دستگیر می کنند و او شعری با مضمون اینکه پدر شعر نو  او را لو داد می نویسد(مرا لــو، پیشوای شعر نو داد...) و این شعر باعث عصبانیت شدید پدرم می شود و همین موضوع باعث تیرگی روابط این دو می شود .

 

رابطه سیاوش کسرایی با فروغ فرخزاد چگونه بود ؟

رابطه این دو همیشه دوستانه و صمیمی بود . پدرم بعد از مرگ فروغ در تشییع پیکر او نقش داشت و در مراسم بزرگداشت او نیز در رثایش شعر خواند و در زمان حیات او نیز با او ارتباط خوبی داشت و حتی یک بار فروغ را برای دیدن وضعیت دستگیر شدگان کودتای بیشت و هشت مرداد به زندان برد تا فروغ از نزدیک آنها را ببیند و روی شعرش از نظر اجتماعی تأثیر بگذارد.

یکی از شعرهای فروغ بعد از این دیدارها چنین است :

دیدم که آفتاب به زنجیر بسته بود

فریاد داشت زندگی از رنج زیستن

اما لبان پنجره خاموش و خسته بود

چیزی در آن میان در هم شکسته بود

 

ارتباط سیاوش کسرایی با سهراب سپهری چگونه بود ؟

بسیار بسیار نزدیک و دوستانه . هر چند خط و مشی و شیوه زندگی این دو با هم تفاوت داشت اما شباهت روحی زیادی به هم داشتند و به همین جهت انس الفت خاصی بینشان بود .پدرم و سهراب مدتی هم در یک نشریه با یکدیگر همکار بودند. متاسفانه در مورد سهراب کمتر نقل و خاطره ای نوشته شده است و از این منظر گمان کنم سهراب مظلوم واقع شده است . سهراب کمی بعد از انقلاب فوت کرد . موقعی که من به دنیا آمدم سهراب چهار تابلو از نقاشی های خودش را به پدرم هدیه داد و من هنوز این تابلوها را دارم و از خانواده ام برای نجات این تابلوها خیلی خیلی ممنونم .موقعی که سهراب مریض شد پدرم به بیمارستان رفت و او را از نزدیک دید. خاطرم هست آن موقع ما درخانه منتظر بازگشت پدر و خبر او در مورد سهراب بودیم . پدرم با حال ناگواری به خانه آمد و وقتی از سهراب پرسیدیم گفت حالش خوب نیست و در برابر پرسش ما که آیا خوب می شود گفت این راهی است که همه ما خواهیم رفت و سهراب کمی زودتر از ما دارد این مسیر را طی می کند.

از پدرم پرسیدم سهراب چی به شما گفت و پدرم گفت :تا شقایق هست زندگی باید کرد .

سرانجام بعد از مرگ سهراب پدرم در رثای او یکی از زیباترین شعرهایش را خلق می کند و با این شعر تمام عشق و علاقه اش را نسبت به سهراب ابراز می کند:

"در رهگذار باد

 در کوچه هم چنان

 جنگ بزرگ باد و مباد است

بحث بلند بود و نمود است

 بر بوم سرخ فام خیابان

 گل گل شکوفه های آتش و دود است

 در باغ های ساده سهراب

اما

 در دره های پر مه و مهتاب و برگ و باد

 رشد بهار نیمه تمام است

 با آن که در کویر سرایش ز هیچ سوی

 حتی سراب نیست

 کوچکترین صدا

 از پای آب نیست

اما

 در قاب هم به سینه دیوار روبه رو

قد می کشد هنوز

 آن گوشه گیر لاله خردش کنار سنگ

مرغی شبی به صخره نشست و غریب خواند

 پروانه ای ز دشت گذر کرد و دشت ماند

او شعر می نگاشت

او رنگ می سرود

خاموش و ای دریغ

با هیچ کس نگفت که چشم انتظار کیست

در رهگذار باد نگهبان لاله بود"

 

در مورد شاهرخ مسکوب و دوستی او با پدرتان صحبت کنید .

شاهرخ مسکوب یکی از دوستان عزیز پدرم و دوست خانوادگی ما بود و یکی از کسانی است که از او خاطرات بسیار خوبی دارم . پدرم وقتی منظومه "مهره سرخ "را تمام کرد ابتدا و برای اولین بار این مجموعه را از مسکو برای شاهرخ مسکوب ارسال کرد و از او خواست که درباره آن چیزی بنویسد و درباره این مجموعه با او خیلی صحبت کرد .شاهرخ مسکوب معتقد بود مجموعه مهره سرخ خیلی چالش برانگیز خواهد بود و فهمیدنش شاید برای روشنفکران ایرانی نیز دشوار باشد و به همین دلیل معتقد بود باید این مجموعه با یک پیشگفتار منتشر شود .

شاهرخ مسکوب انسانی بسیار مهربان، تیز هوش و با نمک بود . متاسفانه ارتباط با به خاطر نوع زندگی و شرایط خاصی که داشتیم با مسکوب دشوار بود و پس از مرگ او ارتباط خانوادگی نیز به خاطر دوری و بعد مسافت کمرنگ شد .

 

رابطه سیاوش کسرایی با دکتر رضا براهنی چگونه بود ؟

به قول اینجایی ها :NO COMMENT....باید حتماً این سئوال را می کردید نه ؟

 

با دکتر ساعدی چگونه بود ؟

چیزی در این مورد به خاطر ندارم .

 

رابطه سیاوش کسرایی با محمود دولت آبادی چگونه بود ؟

خیلی خوب . دولت آبادی به خانه ما همیشه رفت و آمد می کرد و پدرم همیشه به او احترام می گذاشت و کارهای او را دوست داشت و همیشه مشوق او بود .

 

رابطه سیاوش کسرایی  با نادر نادرپور؟

خیلی خوب بود . یک خاطره جالب نقل کنم از مادرم. روزی دوستان پدرم در خانه ما جمع بودند و من کودکی دو ساله بودم به گمانم احمدرضا احمدی از من می پرسد دخترم بابات کو و من بین همه جمع نادر پور را نشان می دهم و بعد یکی از جمع به شوخی و خنده می گوید خوب بچه لابد یک چیزی می داند. مقصودم از این خاطره شیرین این است که نادر پور از کودکی با خانواده ما در رفت و آمد بود و روابط این دو بسیار خوب و نزدیک بود .

 

رابطه سیاوش کسرایی با فریدون مشیری چگونه بود ؟

روابط بسیارخوب و گرمی داشتند و رفت و آمد خانوادگی

 

آیا پدرتان با خسرو گلسرخی هم ارتباط داشت ؟

من چیزی به خاطر ندارم اما در جریان محاکمه خسرو گلسرخی می دانم که چون ما هیچوقت در منزل خودمات تلوزیون نداشتیم ،پدرم از مادربزرگم خواست که تلوزیونشان را به خانه ما بیاورد تا بتواند جریان محاکمه را از نزدیک ببیند و خوب خیلی متاثر شد از ماجرای محاکمه و بعد اعدام گلسرخی .

 

در طول سال های هجرت با هنرمندی از نزدیک ملاقات کرد ؟

هر کسی که گذارش به سمت سرزمین های میزبان ما می افتاد برای تجدید دوستی و خاطرات مشترک سری به پدرم می زد.به خاطر دارم که استاد شجریان زمانی که قصد اجرای کنسرت در تاجیکستان را داشت به ما در مسکو نیز سر زد و مدتی میهمان ما بود . همچنین فریدون تنکابنی نیز به ما در مسکو سر زد و میهمان ما بود .

 

و باز درباره رابطه هوشنگ ابتهاج (سایه )و سیاوش کسرایی ؟

بسیار نزدیک بود . من همیشه به ابتهاج عمو سایه می گفتم و گمان می کنم پدرم و ابتهاج مثل دو برادر بودند  و خوشبختانه این ارتباط دوستی و خانوادگی همچنان هم وجود دارد .

 

در جایی خواندم که سیاوش کسرایی ،هوشنگ ابتهاج را متولی انتشار آثارش می کند . آیا ابتهاج بعد از مرگ سیاوش در این زمینه اقدام عملی مشخصی انجام می دهد یا خیر ؟

پیوند و دوستی بین سایه و پدرم خیلی عمیق بود و به سبب همین دوستی این کار دور از انتظار نبود . پدرم به مادرم بارها به صورت شفاهی سفارش کرده بود که بعد از او سایه تنها کسی است که می تواند درباره شعرها و آثار سیاوش صاحبنظر باشد چون با شعر و کار سیاوش به صورت دقیق و حرفه ای آشنایی داشت . بعدها مادرم از سایه خواهش کرد تا یک سری از شعرهای پراکنده پدرم را سر و سامان دهد و جمع و جور کند تا به صورت مکتوب منتشر شود و سایه نیز از این کار استقبال کرد اما ظاهرا ناشری که در ایران متولی چاپ این کتاب بود به دلایلی که بر من معلوم نیست این مجموعه را منتشر نکرد .

 

یعنی "سایه" حق ویرایش در آثار پدرتان را هم داشت ؟

دقیق مطمئن نیستم که در این مجموع های که سایه جمع آوری کرد ،ویرایش نیز انجام داد یا خیر و باید از خودش بپرسم اما خوب این دو معمولا در شعر یکدیگر نظر می دادند و گاه دستکاری هم می کردند و از این نظر نسبت به یکدیگر گاردی نداشتند.در این مورد سایه به صورت مبسوط توضیحات لازم را ارائه داده است .

 

پس بجز این مجموعه سایه در مورد سایر کارهای پدرتان کارو انتشار آن کاری انجام نداد؟

فکر نمی کنم.

 

 

برش شانزدهم - سلوک سیاوش

سیاوش کسرایی از نظر برقراری رابطه دوستی چگونه عمل می کرد ؟

پدرم اصولا با همه حتی کسانی که به او خرده می گرفتند ارتباط خوبی داشت و سعی می کرد دوستی خود را با همه حفظ کند.کسرایی با هر کسی و با هر نوع اخلاق و رفتاری کنار می آمد و درگیر نمی شد .

 

سیاوش کسرایی در مقابل منتقدان دوستان شاعرش چه برخوردی داشت ؟

همواره از دوستانش سعی می کرد به نیکی یاد کند و پاسخ منتقدان و حرافان را می داد . خاطرم هست که زمانی کسی نزد پدرم انتقاد کرده بود که نیما و شاملو به خاطر اینکه تریاک می کشند می توانستند شعرهای اینچنینی بگوید و پدرم در پاسخ به این شخص گفته بود شما هم برو تریاک بکش ببینم می توانی شعرهایی به این خوبی را بگویی یا نه !

پدرم به این جیثیت مشترک خیلی پایبند بود و تمایل نداشت حتی برای خوب جلوه کردن خودش از این اندوخته هزینه شود .

 

سیاوش کسرایی اهل کافه نشینی نبود ؟

در مقطع پس ازازدواج خیر ولی در دوران جوانی چرا . کافه نادری پاتوق محبوب پدرم و دوستانش در دوران جوانی بود ولی بعد از ازدواج و تولد ما پدرم فقط در پاتوق های خانوادگی شرکت می کرد و در این مورد عادت خاص خود را حفظ کرد و همیشه در میهمانی ها و پاتوق هایی حاضر می شد که به همراه خانواده دعوت شده باشد .پدرم خیلی دوست داشت خانواده و فرزندانش در میهمانی ها و محافل حضور داشته باشند بنابراین هر وقت کسی او را به جایی دعوت می کرد خیلی صریح و شفاف می گفت اگر به همراه خانواده می توانم حضور پیدا کنم،می آیم و دگر غیر اینصورت از آمدن معذورم.

این رفتار پدرم گاهی با اعتراض مادرم مواجه می شد ولی پدرم از این موضع خود هیچ وقت کوتاه نمی آمد و می گفت من دوست دارم هر جا می روم با خانواده باشم و به همین دلیل اغلب معاضرت های پدرم بعد از ازدواجش خانوادگی بود.البته به این نکته هم اشاره کنم که خیلی از مواقع نیز خانه ما پاتوقی بود برای دورهم بودن دوستان پدرم .

 

نگاه کسرایی به شرایط و دشواری های تاریخی چگونه بود ؟

پدرم همیشه به زندگی خوشبین بود و نگاه زیباشناسانه به زندگی داشت و همانطور که گفتم یک لایت موتیو خاص خودش را داشت . در تمام سال های سخت پس از هجرت و دشواری های زندگی نیز این حالت را حفظ کرد. در واقع در تمام طول دوران حیات سیاوش هر وقت شرایط بر وقف مراد نبود و تاریخ تلخ و ناگوار بود،پیام سیاوش و شعر سیاوش روی روشنایی و امید و زیبایی تمرکز داشت.

 

کسرایی بجز فارسی زبان دیگری هم بلد بود ؟

زبان فرانسوی را از نظر مکالمه در حد محاوره معمولی خوب می دانست اما در خواندن فرانسه مشکلی نداشت و حتی چند قطعه از شعرهای ژاگ پرور را ترجمه کرده بود اما خوب در ترجمه اینگونه شعرها از کسانی مثل محمد قاضی یا برادرش یا وقتی که من بزرگ شدم از من کمک می گرفت .شنیده بودم که پدرم جلوی دیگران به فرانسوی صحبت می کند اما چون من به فرانسه کاملا مسلط بودم مجلوی من خجالت می کشید صحبت کند.

 

آیا کسرایی هیچ گاه برای سرودن شعر به زبانی غیر از زبان فارسی تلاش کرد ؟

خیر اصلا.ً کسرایی شعر را بسیار مقدس می دانست و معتقد بود شاعر برای سرودن باید به زبانی که می سراید مسلط باشد پس به یقین سرودن شعر به زبان دیگری که به آن تسلط نداشت به ذهنش خطور نمی کرد 

 

در طول سال های مهاجرت شیوه و اصلوب زندگیش تحت تأثیر سرزمین های میزبان تغییر کرد یا خیر ؟

پدر من خیلی انعطاف پذیر بود  و خیلی سعی می کرد خودش را با همه چیز تطبیق دهد .دوست داشت با جوان ها زیاد ارتباط داشته باشد و مایل بود اخبار روز کشور میزبان را از طریق روزنامه ها دنبال کند و خیلی برای ترجمه اخبار به ما فرزندانش مراجعه می کرد  .

 

سیاوش اهل سیگار هم بود ؟

پدرم از این نظر زندگی سالمی داشت و اصلاً اهل سیگار نبود .

 

یکی از مشخصه های پناهندگان به بلوک شرق روی آوردن به الکل برای فراموشی شرایط دشوار زندگی بود . پدرتان به سمت الکل هم گرایش داشت ؟

نه پدرم اصلا اهل الکل و مشروب نبود البته نه اینکه کلا مشروب نخورد چرا در جمع ها و میهمانی ها و مناسبت های مختلف ممکن است با دوستانش همراهی کرده باشد، اما گرایش به الکل برای فراموشی نداشت و از این نظر بسیار سالم بود و همیشه به دوستان و جوانان نیز توصیه می کرد از این کار برای فراموش کردن پرهیز کنند .

 

برش هفدهم - همسر سیاوش کسرایی

آشنایی سیاوش کسرایی با مادرتان چگونه بود ؟

مادرم در دهه چهل پدرم را به عنوان یک شاعر می شناخت و در خانه دوستی با یکدیگر آشنا می شوند . پدر من ده سالی از مادرم بزرگتربود و نسبت به دیگر رفقایش دیرتر ازدواج می کند و بچه دار می شود .

 

در مورد نقش مادرتان در خانواده کسرایی بیشتر توضیح دهید .

مادر من همیشه کار می کرد و خیاط ماهری بود و بسیاری از بزرگان شهر برای دوخت لباس به او مراجعه می کردند و به همین دلیل همیشه درآمد خوبی داشت و به همین خاطر کیفیت زندگی ما به واسطه کار و درآمد مادرم بالا رفته بود . خیلی ها به سیاوش خرده می گرفتند که چگونه می تواند بچه های خود را به مدرسه فرانسوی با شهریه بالا بفرستند در حالیکه این کار با حمایت و پشتیبانی مالی مادرم میسر بود . همچمنین مادرم به خیلی ها نیز در حد توان کمک می کرد .

 

مادرتان به تحصیلات شما چقدر اهمیت می داد؟

مادرم همیشه علاقمند به تحصیل ما بود و برای همین ما را همیشه به بهترین مدارس می فرستاد و دوست داشت ما زبان خارجی یاد بگیریم و در این مورد هیچگونه کوتاهی نمی کرد .او معتقد بود که تحصیل و دانستن زبان حتی از خوراک و غذای خوب نیز مهمتر است.

 

مادرتان از نظر شخصیتی در خانواده کسرایی چگونه بود و در مدیریت امور خانواده چگونه ایفای نقش می کرد ؟

مادرم زنی قوی و متکی به خود بود.او بسیار با ذوق و سلیقه و مدیر بود و به جرئت می توانم بگویم که مادرم ستون اصلی و مهم زندگی ما بود .

 

پس مشخصاً مادرتان درآمد خودش را خرج کیفیت زندگی خانوادگی و بالاتر بردن آن می کرد ؟

دقیقاً و بیشتر به درس و تحصیلات اهمیت می داد.البته این توجه تنها معطوف به خانواده ما نبود و مادرم به خیلی ها برای تحصیل و درس کمک می کرد . چند وقت پیش من ایمیلی از یک چشم پزشک داشتم که نوشته بود هرچند من سیاوش کسرایی را دوست دارم اما موفقیت خودم را مدیون و مرهون کمک های مادرتان در دوران تحصیلم می دانم.مادرم و پدرم خیلی علاقمند به کمک و حمایت از دانشجویانی بودند که برای درس و تحصیل به تهران می آمدند  معمولا مازاد درامد مادرم و خانواده صرف این امور می شد .

 

مادرتان بعد از مرگ سیاوش کسرایی در اتریش ماندگار شد ؟

بله او همچنان مقیم اتریش است . به خاطر نزدیکی به مزار سیاوش کسرایی و وجود فامیل و بستگان و نیز نزدیکی به ایران و راحتی زندگی شخصی ترجیح می دهد که آنجا باشد .

 

در طول این مدت مادرتان از نظر اجتماعی نیز فعال بود ؟

در طول مدت اقامت در افغانستان خیلی فعال بود و فعالیت اجتماعی داشت و با دانشجویان در ارتباط بود و مدتی هم در اتریش مجبور به کار شد ولی الان بازنشسته شده است و فعالیت چندانی ندارد و اصولا در تمام این مدت ادمی که اهل سر و صدا باشد نبود.

 

مادرتان در تمام این مدت به ایران سفر کرده است ؟

چندین سال پیش یک بار به ایران سفر کرد و خیلی دوست داشت در ایران زندگی کند اما شرایط این کار مهیا نیست .

 

 

برش هجدهم - سیاوش ،نکته ها و ناگفته ها

از پدرتان وصیت نامه یا مکتوبی اینچنینی باقی مانده است؟

پدرم متأسفانه هیچ وصیت نامه مکتوبی از خود به یادگار نگذاشته و حتی موقعی که در اتریش برای عمل جراحی به بیمارستان می رفت در برابر اصرار مادرم برای نوشتن چند خط گفته بودم لازم نیست می روم و برمی گردم :

 از طرف دیگر پدرم در جای دیگری گفته بود من همه آنچه را که لازم است و باید بگویم پیش از این در "مهره سرخ "نوشته ام .

 

کتاب های سیاوش در ایران به چه طریقی منتشر شد ؟

خاله من در ایران ناشر است (انتشارات نادر) و آثار سیاوش با پیگیری او در ایران امکان انتشار پیدا کرد و او توانست مجموع آثار سیاوش را در قالب یک مجموعه منظم و نفیس و ماندگار منتشر کند.

 

پدرتان همیشه هواخواه یک فعال سیاسی بود و شعرهای سیاسی زیادی درباره بسیاری مبارزان سیاسی مثل ناظم حکمت،چگوارا، بابی ساندز و...سروده است . شما فکر می کنید تا چه حد سیاوش شعر خود را در خدمت باورهای سیاسی خود قرار داده بود ؟

خیلی زیاد . ما ایرانی ها متاسفانه یا خوشبختانه همه چیز را از دور می بینیم و مثلاً یه مدتی مد می شود و همه پابلو نرودا می خوانند .پابلو نرودا یک فعال سیاسی و عضو حزب کمونیست شیلی بود و نگاه مردم به شعرش بدون توجه به مرام و مسلک سیاسی اش صورت می گیرد اما در کشور ما همه چیز از فیلتر سیاسی می گذرد و یک شاعر نمی تواند آرمان گرا هم باشد اما من معتقدم همه چیز به خود شاعر بستگی دارد شاید اگر من جای پدرم  بودم اینگونه شعر نمی گفتم ولی خوب من هیچوقت جای او نیستم و او تصمیم گرفته بود که اینگونه شعر بگوید .در آن زمان و در دنیای دو قطبی شرق و غرب خیلی های دیگر همچون کسرایی از هنر شاعرانگی در جهت آرمان ها و دیدگاه های سیاسی خود استفاده کردند و سیاوش تنها نبود . خیلی ها از دور و نزدیک به پدرم گوشزد می کردند که برای مسائل روز شعر نگوید و به قول خودشان به  جای اینکه شاعر روزگار باشد ،شاعر ماندگار شود اما سیاوش در پاسخ به ایشان می گفت من ترجیح می دهم شاعر روزگار باشم و از این دریچه شاید روزی توانستم شاعر ماندگار هم بشوم که قرائن امروز نشان می دهد بیراه هم نگفته است.

 

چه گواهی برا این ادعای خود دارید ؟

  اقبال جوانان ایرانی به شعر پدرم در طول این چند سال اخیر بسیار زیاد شده است . جوانانی که کمتر از بیست و هشت سال سن دارند و با من از طریق شبکه های مجازی در ارتباط هستند . همچنین  استفاده از شعر او در موسیقی های مختلف تلفیقی و فیوژن را بارها و بارها شاهد بوده ام و کسانی مثل همایون شجریان که  در زمان پدرم سن کمی داشت و یا سالار عقیلی که هیچ وقت پدرم را ندیده از اشعار او برای خواندن استفاده می کنند . همه و همه این شواهد نشان می دهد که سیاوش و شعر او در ادبیات جایگاه خاص خودش را پیدا کرده است  و این برای من مهم است که این جوانانی که پدرم را ندیده اند و چیزی از بحث ها و جدل ها و کشمکش های مطرح شده نشنیده اند ،به شعر او علاقمند هستند .

 

به نظر خودتان سیاوش چگونه شاعری بود ؟

سیاوش کسرایی قطعاً شاعر زمان خوشی نیست و بیشتر شاعری رزمی است تا شاعر بزمی :

فصل‌ها ‌ فصل زمستان شد
صحنه گل‌گشت‌ها ‌گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان‌های خاموشی
می تراویداز گل اندیشه‌ها ‌عطرفراموشی
ترس بود و بال‌های مرگ
کس نمی‌جنبید چون بر شاخه برگ از برگ

خودش در شعر "پس از من شاعری آید .." آرزو می کند که روزی دنیا انقدر خوب و خوش شود که نیازی به شعرهای او نباشد . ذائقه مردم بنا به شرایط و دوران تاریخی  متفاوت می شود و زمانی شعرهای سهراب را ممی پسندند و زمانی دیگر شعرهای مشیری یا فروغ را .

من الان گاهی مواقع برخی از شعرهای پدرم را می خوانم و از خودم می پرسم پدرم زمان سرودن این شعر چه فکری می کرده که چنین شعری سروده اما خوب جای او نیستم و لابد این عکس العملی بوده که شاعر به اتفاق یا رویدادی در دوره خودش نشان داده است .خیلی از شاعرها هم بودند که به شرایط و اتفاقات معاصر توجهی نشان نمی دادند و برایشان مهم این بود که مثلاً درکنار حافظ قرار گیرند :

پس از من شاعری آید
که توفان را نمی‌خواهد
نمی‌جوید امیدی را درون یک صدف در قعر دریاها
نمی‌شوید به موج اشک
چشم آرزویش را

 

خیلی از منتقدان شعر کسرایی معتقدند که استعداد خود را به جای تمرکز بر شعر به خاطر پرداختن به آرمان ها و اندیشه های سیاسی هدر داده است . نظر شما در این مورد چیست ؟

باید دید که این هدر دادن چه مفهومی دارد از نظر این منتقدان . شاید هم هدر داده است استعدادش را و خوب دلش خواسته چون یک تصمیم شخصی بوده و به خودش مربوط می شده که از ذوق و هنر و استعدادش چکونه استفاده کند.

 

بعد از مرگ سیاوش کسرایی چند کتابش منتشر شد ؟

خیلی از کتاب های پیشین او بازنشر شدند . در دوران خاتمی امکان انتشار کارهای پدرم فراهم شد و ناشرین هم از انتشار کتاب های سیاوش استقبال می کردند و بدون اطلاع و هماهنگی چندین بار کتاب های سیاوش را منتشر کردند . بعدها خاله ام یک مجموعه کامل از آثار پدرم را منتشر کرد و بعد یک مجموعه دو زبانه فارسی و انگلیسی از سیاوش منتشر شد که توسط سارا خلیلی ترجمه  شده بود.

 

کارهای پدرتان به دیگر زبان ها هم ترجمه شده است ؟

همانطور که گفتم به انگلیسی و در سال های دورتر تعدادی از آنها به فرانسه ترجمه شده بود .

 

چیزهای پراکنده منتشر نشده از سیاوش کسرایی  باقی مانده است ؟

نوشته های پراکنده و شعرهایی باقی مانده که هنوز فرصت انتشارش را به خاطر گرفتاری های مکرر پیدا نکرده ایم . من سه سال از عمرم را برای اجرای نمایش مهره سرخ گذاشتم و به خاطر گرفتاری های متعدد باید فرصت مناسبی برای این کار فراهم شود.

 

ترجیح می دهید این نوشته های پراکنده باقی مانده از سیاوش کسرایی کجا منتشر شود ؟

ترجیح من و پدرم انتشار این کارها در ایران است .

 

سیاوش کسرایی خاطرات روزانه اش را می نوشت ؟

متأسفانه خیر . این کار را خیلی از ایرانی ها بر خلاف مردم دیگر کشورها مثل آمریکایی ها انجام نمی دهند. پدرم از اینگونه نوشته ها گریزان بود و حتی هیچ وقت یک وصیت نامه هم ننوشت .

 

یادنامه هایی که درباره سیاوش در طول این سال ها منتشر شده با اطلاع شما بوده یا خیر ؟

خیر اما برای من هم گاه گاهی از این یادنامه ها می فرستند.خیلی ها از من می خواهند که به برخی از نوشته های منتشر شده پاسخ بدهم اما من از پدرم یاد گرفته ام که سکوت هم خودش نوعی جواب است .

در عین اینکه همه این نوع نوشته ها و یادنامه ها بدون اطلاع خانواده سیاوش نوشته شده اما من از همه نویسندگانش تشکر کرده و می کنم چرا که معتقدم هیچ کسی بی عیب و نقص و قدیس نیست .

 

خودتان در مورد کارهای پدرتان چیزی نوشته اید؟

من چند باری مطالبی را مفصل نوشته ام از جمله مطلبی که برای بی بی سی نوشتم. اما گاه گاهی هم خاطراتی را که از پدرم دارم در فیس بوک با دیگران قسمت می کنم و پیغام های خصوصی زیادی هم دریافت می کنم که نشان از استقبال مردم دارد و خیلی وقت ها نیز این خاطرات را دیگران نیز به اشتراک می گذارند . در فیسبوک نیز هر کسی را که خاطره ای از پدرم به هر نحوی دارد تشویق می کنم که خاطره اش را مکتوب کند و با دیگران قسمت کند.

همچنین من مدتی است که در حال نوشتن کتابی درباره خاطرات پدرم هستم اما به خاطر گرفتاری هایی که دارم این کار خیلی کند پیش می رود . نوشته هایم هنوز انسجام کاملی ندارد و به شیوه رج زنی جلو می روم و باید در ادامه آنها را منظم کنم. دوست دارم اگر فرصت و تمرکز کافی داشته باشم روی این کار بیشتر وقت بگذارم . 

 

برای سیاوش وب سایت رسمی راه اندازی کرده اید ؟

بله وب سایت http://www.kasrai.com را با کمک برادرم راه اندازی کردیم .همچنین  دو صفحه فیس بوک نیز برای سیاوش کسرایی راه اندازی کرده ایم که یکی از این صفحات توسط فن ها و طرفداران پدرم اداره می شود و ما نیز به آنها کمک می کنیم .

 

تا به حال برای راه اندازی یک بنیاد فرهنگی به نام پدرتان تلاشی کرده اید؟

خیر این کار را نکرده ایم . من مدت ها کارم راه اندازی سازمان ها بود و به همین خاطر معتقدم باید اصول و اسلوب حرفه ای در این مورد رعایت شود و کاری اثر گذار انجام دهیم و گمان می کنم شرایط برای این کار هنوز مهیا نیست .

 

چرا شما بین فرزندان سیاوش کسرایی خودتان را وامدار جمع آوری کارهای سیاوش کردید؟

ما همه به هم کمک می کنیم اما من خیلی به پدرم نزدیک بودم و در ضمن به این کار علاقه داشتم و همیشه دوست داشتم با مردم ارتباط برقرار کنم و از این جهت به قول مادرم خیلی شبیه سیاوش هستم.بقیه اعضای خانواده هم به من کمک می کنند و ما خیلی به هم نزدیک هستیم و همه دوست دارند که این کار انجام شود و بتوانیم آثار باقی مانده از پدرم را سر و سامان دهیم و به دست مخاطبان خودش برسانیم.

خوشبختانه اعضای خانواده مرا برای این کار قبول دارند و در این راه به من کمک می کنند و مشوق من نیز هستند .

 

به عنوان دختر سیاوش کسرایی از سرنوشت و تقدیری که برای خانواده شما رقم خورده راضی هستید ؟

از این تقدیر گله ای ندارم و از پدر و مادرم بابت عشقی که به ما دادند و چیزهایی که از آنها یاد گرفتیم خیلی متشکرم .پدر و مادرم ما عشق و دوستی و پیوند را یاد دادند در برابر این همه خوبی ،سختی ها و دشواری ها ارزشش را داشت . زندگی زیر سایه سیاوش کسرایی خیلی سخت است و مسئولیت زیادی را بر دوش من گذاشته است. من در نوجوانی و جوانی شعر می گفتم اما پدرم توصیه می کرد هیچوقت نه شعر مرا حفظ کن و نه شعر بگو چون اگر شعرت خوب باشد می گویند پدرت برایت گفته و اگر ضعیف باشد انتقاد می کنند که نگاه کن دختر سیاوش کسرایی چه شعری گفته و بنابراین زندگی در زیر سایه چنین اسمی اینگونه دشواری ها را هم داشت .

پدرم و مادرم هیچ وقت در مورد انتخاب رشته تحصیلی و مسیر زندگی به ما فشار نیاوردند و به تصمیم فرزندانشان احترام می گذاشتند و همین موضوع به ما این قدرت را داد که در کار و زندگی بتوانیم تجارب مختلفی را در کار و زندگی حرفه ای انجام دهیم، از هر کار و تجربه ای لذت ببریم و از هیچ کاری نترسیم.

 ادامه پرونده را در بخش ادامه مطلب پیگیری کنید.

 


 
از دستت عاجزم.....
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱  
 از دستت عاجزم....مانده کارهای زشتت توی حافظه ام...دستت رو به من نزن.....

یا

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران ، وای به حال دگران !

                                                           (شهریار)

کلمات کلیدی:
 
ادای احترام به جهان قشقایی
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱  

ادای احترام به جهان قشقایی

(یادداشتی کوتاه برای جهان)

در حضور جهان

کارها و آثار جهان را به دلایلی شخصی دوست داشتم . شاهکارش "نگاه کن"بود با صدای فروغ ولی بقیه کارهایش نیز برای من همیشه خاطره انگیز خواهد ماند . از "حس می کنم " تا "لیلی لیلی" و دیگر کارهایش ....به خاطر همه خاطرات خوب رانندگی و پرسه زدن های شبانه و گردش های چرخ و فلک وار شبانه در جاده چالوس و مرزن آباد و ساختن لحظات خوب و خوش با ترانه های جهان سرزدن به مزار او و ادای احترام و خواندن فاتحه ای نثار روحش واجب بود .

جهان فروردین 89 رفت ..بعداز رضا کرم رضایی ،محمود بنفشه خواه و کیومرث ملک مطیعی این بار جهان رفت ،آن هم در غربت .یکی از این اندک خواننده های لس آنجلس نشین که دوستش داشتم جهان بود . به خاطر سادگی و روانی خواندن و شیوایی و دلنشینی ترانه هایی که برای خواندن انتخاب می کرد . ترانه هایی که گاه از وزن و قافیه قوی و پرمایه ای برخوردار نبودند اما همیشه با صدای او به دل می نشست .

بعضی ها جوری می خوانند که بی خودی به دل می نشیند . جهان از این دسته خوانندگان بود .

حسن ختام این ترانه بی نظیر است با نام "بی تو" که برای من یادآور خاطرات بسیار شیرین و زیباست.

 

بی تو

بی تو ترانه پُرگریه است ،خیلی سخته از تو خوندن

بی تو درمونده و خسته ،زخمی از تاب و تب موندن و رفتن

ای غم دنیا مثل رویا توی چشمای تو پنهون

بی تو نفس دیده ی زندون، نذر تو عاشقی این دلِ داغون

آرزویی که ندارم ،به جز از نور نگاهت به شب من

نفسه من بی تو می گیره ،چشم من مونده به راهت تو شب من

انتظاری که کشیدم همه با اشک تو کابوس شب من

شب من بی تو می میره ،شده چشمای تو فانوس شب من

تو رو به دنیا نمی دم ،بسه هر چی سختی دیدم

ای تو از همه خودی تر، با تو از قفس پریدم

بی صدا به پات شکستم ،دل به چشمای تو بستم

خط بزن تنهاییامو ،که به پای تو نشستم 


کلمات کلیدی: جهان قشقایی
 
نگاهی کوتاه به فیلم اردشیر محصص :هنرمند سرکش
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱  

به بهانه اکران در دانشگاه یو سی ال ای

نگاهی کوتاه به فیلم اردشیر محصص :هنرمند سرکش


به دعوت بخش مطالعات خاورنزدیک دانشگاه لس آنجلس، مستند «اردشیر محصص، هنرمند سرکش»، فیلمی درباره زندگی و آثار این طراح وکاریکاتوریست پرکاروکم حرف که درسال ۲۰۰۸ در ۷۰ سالگی در نیویورک درگذشت با حضور بهمن مقصودلو کارگردان و تهیه کننده این فیلم در  روز یکشنبه 24 فوریه  ساعاتی قبل از شروع مراسم اسکار در سالن دادهال  دانشگاه یو سی ال ای به نمایش گذاشته شد.

 

درباره فیلم

فیلم "اردشیر محصص:هنرمند سرکش"، زندگی و کارهای این کاریکاتوریست کم حرف را به تصویر کشیده بود. مقصودلو به سراغ معلم مدرسه ی محصص رفته بود و دوستان زمان دانشگاه او، همچون جواد مجابی از محصص می گویند. در فیلم همچنین رضا براهنی، شیرین نشاط، مجید روشنگر، ناصر پاکدامن، (رمزی کلارک وکیل حقوق بشر) و آقای رحمانی دوست محصص صحبت کرده اند. دکتر معظمی و نیکزاد نجومی از دیگر افرادی بودند که در فیلم آنها را می بینیم. این دو سرپرستی تراست اردشیر محصص را عهده دارند تا کارهای او را جمع و جور کرده و درآمد حاصل از فروش آثار او را خرج بیماران کنند.

محصص نپذیرفته بود که در مقابل دوربین مقصودلو حرف بزند، اما کارگردان توانسته بود صدای ضبط شده ی گفت وگوی او با مادرش درباره ی پروین اعتصامی را در فیلم بگنجاند.

 

نگاهی به فیلم

در این فیلم فیلمساز گذری کوتاه دارد بر زندگی ساده و محقر محصص در آپارتمان کوچک او در منهتن، فضایی خالی از هر گونه اثاثیه بجز رنگ و قلم مو و کاغذ نقاشی ومیزکار  که گواهی است به این نکته مهم که زندگی محصص در هنرش خلاصه می شده است.

فیلم از طریق نمایش  آثار طراح های اردشیر محصص، تاریخچه مصوری از شرایط مردم ایران از دوران قاجار تا دوران معاصر را بر بستری از موسیقی های مختلف  و موثر به نمایش می گذارد.

فیلم با بررسی زندگی و کارنامه اردشیر محصص در ایران و بعدها در آمریکا به تماشاگر فرصتی می دهد تا به ریشه های استعداد، عمق انگیزه ها و روح آزاده او پی ببرد و درطول فیلم ضمن تماشای اثرگزار ترین طرح های آوانگارد، گویش های بصری و کاریکاتورهای سیاسی آقای محصص، از طریق سخنان منتقدان و دوستان نزدیک او با نکات ظریف و دقیقی از زندگی و آثار این هنرمند گوشه گیر و منزوی آشنا شود.

 

سخنرانی های پیش از اکران در یو سی ال ای

جلسه با سخنرانی مجید روشنگر، سردبیر نشریه بررسی کتاب چاپ لس آنجلس و همکلاس دانشگاهی محصص، با نقل قولی از فریدون رهنما، سینماگر و اندیشمند ایرانی از ماهنامه نگین چاپ ۱۳۵۰ آغاز شد که کارهای محصص را «سیاحت در وضعیت ها» می خواند و می نویسد: «کارهایش، از همه مهم تر پرسش انگیز است. و همین است که مرا به نوشتن این چند خط واداشته است: پرسش انگیز بودن کارهایش. زیرا تا می پرسیم، تا هنوز خواستار پاسخ هستیم، زنده ایم.»

سخنران بعدی عباس توفیق، سردبیر پیشین نشریه فکاهی توفیق بود که درباره تاریخچه همکاری ۸ ساله اردشیر محصص نوجوان با این نشریه سخن گفت و این که چگونه با طرح نوروز ۱۳۳۸ که در شماره شنبه ۳۰ اسفند ۱۳۳۷ به چاپ رسید، «محصص خود را از زیر تاثیر مکتب توفیق بیرون کشید و در زمینه کاریکاتور به سبک مستقلی که متعلق به خود اوست دست پیدا کرد».

اردشیرمحصص متولد رشت از مادری شاعر و مدیر مدرسه دخترانه و پدری قاضی بود و در لاهیجان بزرگ شده بود. او یکی از مهم ترین کاریکاتوریست های سیاسی ایران بود و طرح هایش را بر اساس آگاهی های عمیقی که از فرهنگ، تاریخ و شرایط اجتماعی و سیاسی ایران داشت می کشید.

 اودرطول زندگی حرفه ای مورد توجه اغلب روشنفکران، شعرا و نویسندگان ایرانی همدوره خود بود و از سال ۱۹۶۹ که طرح های طنزآلودش به نشریاتی چون اطلس و نیویورک تایمز راه پیدا کرد، درجوامع هنری بین المللی آثار او با هنرمندانی چون گویا، دومیه، بروگل و استاین برگ مقایسه شده است.

بهمن مقصودلو فیلمساز، منتقد و پژوهشگر سینمایی که نخستین بار در سال ۱۹۷۲ فیلم مستند ۲۰ دقیقه ای به نام «اردشیرمحصص و صورتکهایش» را ساخت می گوید: «در آن زمان محصص اولین هنرمند معروف ومطرح ایرانی در سطح جهانی بود. در ژانویه ۱۹۷۱ طرح "شیون سیاه" او به عنوان بهترین کاریکاتور روی جلد چند نشریه به چاپ رسید. مدتی بعد مجله اکتوالیته پاریس او را ستود، مجله گرافیک چاپ سوئیس، اردشیر را "یک بکت دیگر" خواند و در همان دوران مجله "ایده" چاپ توکیو و نشریه "آفریقای جوان" هم طنز "گاه مرگ آور محصص" را تائید و از آن تجلیل کردند و در واقع دامنه معروفیت محصص از پاریس تا توکیو گسترده بود.»

در مستند ۶۰ دقیقه ای «اردشیرمحصص، هنرمند سرکش» آقای مقصودلو می کوشد تا زیبایی های نهفته در هدف و منظوری را که در آثار این کاریکاتوریست ایرانی وجود دارد، به نمایش بگذارد.

 

درباره بهمن مقصودلو


بهمن مقصودلو بیش از ۴۰ سال به عنوان نویسنده، منتقد سینمایی، تهیه کننده ، فیلمساز و عضو هیئت داوری در جشنوارهای سینمایی شرکت داشته است.

او درسال ۱۹۷۴ به عنوان نویسنده و منتقد برای انتشار کتاب های ویژه سینما و تئاتر، جایزه فروغ فرخزاد را دریافت کرد.در آمریکا اولین کتاب او به زبان انگلیسی «سینمای ایران» در سال ۱۹۸۷ توسط انتشارات دانشگاه نیویورک منتشر شد و تاریخ سینمای ایران را در مرکز توجه عموم قرار داد.دو کتاب دیگر او "این سوی ذهن، آن سوی مردمک" درسال ۱۹۹۹ و "آزادی و عشق در سینما" در سال ۲۰۰۳ منتشر شد.او بیش از ده فیلم سینمائی و مستند در آمریکا تهیه کرده که در جشنواره های مختلف به نمایش درآمده اند.فیلم «هفت مستخدم» او با شرکت آنتونی کوئین در سال ۱۹۹۶ در جشنواره لوکارنو به نمایش درآمد.فیلم خواستگاران در جشنواره کن ۱۹۸۸و فیلم منهتن به روایت ارقام به کارگردانی امیرنادری در سال ۱۹۹۳ در جشنواره های نیویورک، ونیز و تورنتو به نمایش درآمد.

بهمن مقصودلو با همکاری بهروز مقصودلو با تهیه فیلم کوتاه «زندگی در مه» ۱۹۹۹ اثر بهمن قبادی، با دریافت ۱۵ جایزه سینمایی بین المللی رکورد دریافت جایزه و انتخاب در جشنواره های معتبر بین المللی فیلم های ایرانی را شکست.او تهیه کننده فیلم های «خاموشی دریا» و «احمد شاملو، شاعر بزرگ آزادى» است و فیلم «اردشیر محصص و صورتکهایش» نیز در سال ۱۹۹۶ در جشنواره لایپزیک آلمان به عنوان یکی از بهترین فیلم های کوتاه مستند ایران قبل از انقلاب به نمایش درآمد.او همچنین سازنده فیلم «احمد محمود نویسنده انسانگرا» است.بهمن مقصودلو درحال حاضر پروژه فیلم مستند بلندی از زندگی دکتر محمد مصدق را در دست دارد.

بهمن مقصودلو که ازاواخر دهه ۱۳۴۰ و دوران سردبیری مجله روشنفکر با اردشیر محصص آشنا و دوست شد، در دوران سردبیری نشریه ستاره سینما از اردشیر محصص دعوت به همکاری کرد:

«اردشیر به عنوان یکی از اعضای هیئت تحریریه، در چاپ کتاب های سینمایی و مصورکردن نمایشنامه های بیضائی یا ساعدی در قسمت تئاتر این نشریه با ما همکاری داشت».

بهمن مقصودلو مستند ۲۰ دقیقه اردشیر محصص و صورتک هایش را زمانی که تهیه کننده برنامه دست ها و اندیشه ها در تلویزیون ملی ایران بود با شرکت سه منتقد هنری، جواد مجابی در روزنامه طلاعات که خود نقاش است، فریدون گیلانی از کیهان و هوشنگ طاهری از نشریه سخن در آپارتمان اردشیر فیلمبرداری کرد: «اردشیر بعد از این فیلم هرگز جلوی دوربین دیگری ظاهر نشد و با هیچ رادیو، تلویزیون یا نشریه ای هم مصاحبه نکرد.»

آقای مقصودلو بعدها این فیلم را با خود به آمریکا آورد و به فستیوال های مختلف فرستاد: «اردشیر دو سال بعد از من به نیویورک آمد و در خیابان سیزدهم زندگی می کرد. من به خاطر علاقه ای که به کارهای او داشتم کاریکاتورهایی را که در نشریات مختلف از جمله نیویورک تایمز از او به چاپ می رسید جمع آوری می کردم .

بهمن مقصودلو با مرگ اردشیر محصص براثر بیماری پارکینسون در پائیز۱۳۸۷ به این فکر افتاد که نتیجه تحقیقات چند ساله خود را به فیلم کوتاه قبلی اضافه کرده و آن را به شکل مستند کامل تری ارائه کند: «کارمن یک بار دیگر آغاز شد و این بار چهار سال به طول انجامید. برای صحبت با کسانی که اردشیر محصص را می شناختند به لس آنجلس، پاریس و لندن رفتم و گاهی هم فیلمبرداری را برای انجام این مصاحبه ها به اماکن مختلف می فرستادم. فیلم در نهایت در نوامبر ۲۰۱۲ به پایان رسید.»

در فیلم «اردشیر محصص، هنرمند سرکش» فیلمساز به سراغ معلم مدرسه نقاشی محصص علی دولتشاهی و دوستان او می رود. جواد مجابی، رضا براهنی، ناصر پاکدامن، رمزی کلارک (وکیل حقوق بشر)، شیرین نشاط و نیکزاد نجومی از دیگر کسانی هستند که در فیلم از محصص می گویند.

مقصودلو می گوید پژوهش ها و شناخت عمیق موضوع مستند اساس کار او را تشکیل می دهد. او که پیش از این فیلم های مستند دیگری درباره احمد محمود و ایران درودی ساخته است می گوید: «محصص بی شک یکی از بزرگ ترین هنرمندان ما به شمار می رود و من می خواهم نسل جوان ایرانی و غیرایرانی این هنرمندان را بشناسند .


 
کتیبه ای برای اردشیر
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱  

کتیبه ای برای اردشیر

و این نمایی نمادین و آهنگین از خانه ابدی اردشیر محصص .....نمادین از آن سو که تصویرش را روی کتیبه بالای سرش می بینید خیره به بالا و این کتیبه مکمل کتیبه ها یا سنگ نبشته هایی و نوشته هایی است که پیش از این بر بالای سر بزرگ علوی ،جمالزاده ،صادق هدایت، نادر نادرپور، غلامحسین ساعدی ،فریدون فریاد و فرهاد مهراد و خیلی دیگر از نقش آفرینان هنر و ادب که برای ارتقا فرهنگ بوم و بر تلاش کردند و هر یک خشتی بر خشت این فرهنگ افزودند و هر کدام به دلایلی مختلف پیکرشان نیز چونان خودشان تا ابد تن به غربت سپرد. اردشیر نزدیک ترین ایشان بود در تاریخ معاصر .خودخواسته مهاجرت می کند و بی هیچ شکوه و شکایتی در سوئیت کوچکی که از ابتدای ورود به امریکا گرفته بود زندگی می کند و بی وقفه تن به کار می دهد تا مرگ را بی هیچ شکوه و شکایتی در اغوش کشد . تن و کالبد بعد از پرواز ابدی روح برای من یکی مهم است که هر کدام از این کالبدها پیش از این روحی بزرگ را در خود پرورده بودند و هم از این روست که هر مزار هنرمند غربت نشین می شود زیارتکده ای برای دوستداران هنر که با هزار بدبختی و مشقت خودشان را می رسانند برای عرض ادب به روح نقش آفرین هنرمند . سلام به اردشیر...حوالی نیویورک ...عکس از فرزاد حسنی از روی پرده نمایش فیلم مستندی از بهمن مقصودلو درباره اردشیر محصص


کلمات کلیدی: اردشیر محصص
 
بولوار کشاورز
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱  

بولوار کشاورز

خیلی وقته از بولوار کشاورز رد نشدیم ،دو تایی از اون وسطش،از پیاده روش و خیلی وقته تو تشنه ات نشده تا من آبخوری ابتدای پارک لاله رو نشونت بدم و دستت رو بگیرم و خودم رو به ماشین هایی که از سمت راست میان وایسم و از خیابون ردت کنم تا از تو کیف کوچیکت لیوان حلقه حلقه قرمزت رو دربیاری و رو به بالا حرکتش بدی تا حلقه ها تکمیل بشن و لیوانت جور بشه واسه آب خوردن و بعد تعارفم کنی که با لیوانت آب بخورم و من خجالت بکشم و بگم نه تشنه ام نیست.

آره ....خیلی وقته از بولوار کشاورز رد نشدیم و من خیلی وقته یادم رفته که اون روز تشنه بودم .

زمان می گذره و آدم ها عوض میشن و بعد یهویی گم میشن . مثل تو ....مثل من ....بعیده پیدا بشیم و یه زمانی از اون وسط بولوار رد بشیم . اصلا سر اون لیوان قرمزت چی اومد ؟ به نظر من تو اون روزها این مهمترین مسئله بشریت امروز می تونست باشه ....اون لیوان قرمز حلقه حلقه ات.....واسه خاطر اون لیوان بود که عاشق تر شدم....همینو می خواستی بدونی دیگه ...ولی الان ده سال گذشته و این چیزای ریز و کوچیک تو این همه تحرک دیگه واسه کسی مهم نیست جز من که هنوز تشنه ام .


کلمات کلیدی:
 
به بهانه تولد خالق آرش :سیاوش کسرایی
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱  

به بهانه تولد خالق آرش :سیاوش کسرایی

 

"من آن ابرم که می آیم ز دریا

 روانم در به در صحرا به صحرا

 نشان کشتزار تشنه ای کو

 که بارانم که بارانم سراپا "

تولد سیاوش کسرایی است و تولدش بهانه ای بود برای سر زدن به خانواده او و دیدار با دختر نازنینش "بی بی کسرایی" و ملاقات جالب و غیرمنتظره با همسرش که از وین به سن دیه گو سفر کرده بود.

با بی بی نازنین ساعت ها نشستیم و درباره احوال شاعر گفتگو کردیم از کودکی تا بزرگسالی و تا زمان پرواز ابدی شاعر .

بهانه تولد شاعر بود و از مراسم های تولدی که خانواده برای شاعر در غربت برپا می کردند نیز یاد کردیم . بی بی از محدودیت ها و دشواری های ان زمان می گوید و از روز های خوش گرفتن مراسم تولد برای شاعر و همسرش از پختن غذایی که دوست داشت حرف می زند و از هدایایی که همیشه کتاب بود و سیاوش چنین می خواست.

گفتگوی من با "بی بی " و همسر محترم سیاوش کسرایی دریچه ای تازه می گشاید به احوال شاعر در غربت وکیفیت زیستن  و سرایش او در خلال سال های پس از هجرت و دشواری هایی که بر اودر تمام این سال ها رفته است .

از این منظر گمان می کنم این گفتگو که به زودی و در آستانه نوروز منتشر خواهم کرد اطلاعات مفیدی را در اختیار دوستداران شعر سیاوش و علاقمندان به شعر فارسی و محققان ادبیات و فرهنگ قرار دهد .

در این نوشتار به صورت مختصر مروری خواهم داشت بر احوال شاعر و بخش های بسیار کوچکی از گفتگوها را نیز در آن گنجانده ام. اما این نوشتار را دیباچه یا پیش درامدی فرض کنید برای شناخت بیشتر سیاوش کسرایی.

 

درباره سیاوش

سیاوش کسرایی متولد۱۳۰۵ در اصفهان است. سن چندانی نداشت که به همراه خانواده به تهران آمد و دوره دبیرستان را در دبیرستان دارلفنون تحصیل می کند. در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تحصیل کرد و جالب آنکه در دوران تحصیل با خیلی از شخصیت های مهم سیاسی و اجتماعی از جمله داریوش فروهر و داریوش همایون،دکتر مجیدی و دکتر عالیخانی  هم دوره شد و علی رغم دو مسیر متفاوت در زندگی ،دوستی و محبت این دو تا سال های نزدیک به پرواز ادبی هر دو ادامه داشت .

سیاوش کسرایی از نسل اول شاعران رهرو نیما و از جمله جوانانی بود که در دهه ۲۰ به حلقه نیما راه یافتند. او در میان نخستین پیروان نیما که عبارت بودند از منوچهر شیبانی، فریدون توللی، اسماعیل شاهرودی، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث، به پایدارترین و وفادارترین فرد شهرت دارد. مرتضی کیوان، هوشنگ ابتهاج و سیاوش کسرائی هر سه از آموختگان مکتب نیما بودند و دوستی و رفاقت میان آنها تا زمان درگذشت کیوان و سیاوش ادامه داشت .

سالهای پس از کودتای 28 مرداد تا انقلاب بهمن 57، سالهای تحمیل انزوا به کسرائی توسط رژیم شاه بود، گرچه او درهمین دوران حماسه "آرش کمانگیر" را ساخت و در آغاز دهه 1350 درباره جنبش چریکی و در غم از کف رفتن شورهای انقلابی در خیابان ها و خانه های تیمی اشعاری ساخت که مجموعه آن، از سوی حزب توده ایران در مهاجرت با نام "به سرخی آتش به طعم دود" منتشر شد.

کسرائی از کوشندگان کانون نویسندگان ایران بود و در کانون از همراهان  جدا نشدنی زنده یاد به آذین. در دوران انقلاب، کسرائی را می توان یگانه شاعر لحظه لحظه های انقلاب دانست. مجموعه شعرهای این دوران او خود تاریخ انقلاب به شعر است. میدان ژاله و تظاهرات تاسوعا و عاشورای سال 57 ، الهام بخش دو شعر بلند کسرائی در همین ارتباط است. او هم در میدان ژاله بود و فاجعه کشتار مردم را به چشم دید و هم در راهپیمائی تاسوعا و عاشورا میدان فوزیه سابق و امام حسین کنونی را تا میدان آزادی پا به پای مردم طی کرد و طرح شعر این راهپیمائی را از حوالی پل چوبی در خیابان انقلاب ریخت.

 

مهاجرت سیاوش

سیاوش کسرایی بعد از یورش دوم به حزب توده مدتی مخفیانه زندگی کرد و سرانجام به کمک همسرش و به همراه خانواده از طریق بلوچستان از ایران خارج شده و به افغانستان رفت و چند سالی در این کشور اقامت کرد.

سیاوش پیش از عبور از مرز ایران و در آستانه رود هیرمند آخرین شعری را که قبل از ترک ایران سروده با عنوان "شب بیداری "را به دوستی می سپارد:

"نازنین، صبح بپا خاسته را

با تو آغازیدن!

با تو از پخش و پریشانی دلها گفتن.

از دهانت سخن سوختگان بشنیدن.

راه رفتن با تو!

غمگسارانه نشستن با تو

چای در خلوت خاموش دو جان، نوشیدن.

گفتنی ها را نا گفته نهادن بر لب

نکته ها زیر نگه پوشیدن.

آسمان تا که نبیند غم چشمان ترا

پرده بر پنجره ها افکندن.

در کنارت ماندن.

در کنارت ماندن.

روز را با تو بشام آوردن.

شب بیداری و دلداری را

با تو پایان بردن! "

 در طول این مدت به فعالیت های نوشتاری و دیدار با شعرا و نویسندگان افغان مشغول بود و تلاش می کرد شرایط دشوار زندگی در غربت را اینگونه طی کند .

به دنبال اخذ پذیرش دانشجویی دو فرزندش و رهسپاری آنها به سوی مسکو و دشواری شرایط زندگی در افغانستان سیاوش کسرایی نیز به همراه همسرش به مسکو رفت . او  از «نسل چهارم» و از آخرین نسل مهاجران ایرانی به اتحاد جماهیر شوروی بود. زندگی در شوروی آن زمان  با دشواری های بسیاری همراه بود .سیاوش   تجربه درونی و رنج روحی خود را در سال های زندگی در شوروی و مسکو در سروده «دلم هوای آفتاب می‌کند» وصف کرده است.

 

 

زندگی در شوروی

سیاوش کسرایی از نسل چهارمی های مهاجر به شوری بود . نسل چهارم یا "آخرین نسل" شامل رهبران و شمار گسترده ای از کادرها و اعضا جان بدر برده حزب توده ایران و سازمان اکثریت بودند که از بهمن ماه ۱۳۶۱ که این سازمانها مورد پیگیرد قرار گرفتند، تا دو سه سال بعد به شوروی مهاجرت کردند. این موج از چند نظر دارای ویژگی های است که آنها را به معنای واقعی کلمه به "آخرین نسل" تبدیل می کند:

افراد این نسل از فعالان انقلاب ایران بودند که یکی از انقلاب های مهم قرن بیستم به شمار می آید. این انقلابیون چپ گرا اغلب تحصیل کرده و از طبقه متوسط شهری ایران با تحصیلات دانشگاهی یا دانشجو، مهندس و دکتر بودند.

این نسل  دورانی به آنجا گام نهادند که "سوسیالیسم واقعا موجود" پس از مرگ برژنف و در آغاز زمامداری چرنینکو، ظاهرا در اوج استحکام نظامی، اقتصادی، علمی و با تسلط بر یک ششم کشورهای جهان در حال تبدیل شدن به نظامی فراگیر بود.

"آخرین نسل" این بخت را یافت که با یک چشم گریان و یک چشم خندان شاهد زوال نهایی "سوسیالیسم واقعا موجود" باشد و سپس به اروپا مهاجرت کند. این نسل این ویژگی را نیز داشت که عملاً در جریانِ یک مقایسه تجربی و اجتماعی میان نظام‌های سوسیالیستی و سرمایه‌داری غرب قرار گیرد.

این افراد بنا به زمان و نیز مرزی که هنگام ورود به شوروی انتخاب کرده بودند، در شهرهای مینسک، باکو، تاشکند، چارجو و تاشائوز( جمهوری ترکمنستان) اسکان داده شدند. محل‌های مسکونی آنها و نیز همه مکاتبات و زندگی آنها زیر نظر و محاصره کامل ک.گ.ب قرار داشت.

سیاوش کسرایی نیز در سال های زندگی در شوروی مدت های زیادی افسرده زیست و حتی در مقطعی دو ساله موفق نشد دست به قلم ببرد و شعری خلق کند .

اما آنچه که سرنوشت و زندگی این نسل را دگرگون کرد، تحولاتی بود که با روی کار آمدن گورباچف ، آغاز شد.

سیاوش کسرایی یکی از افراد "آخرین نسل" دو سال پیش از مرگ، در قلب مسکو از دریچه‌به بیرون نگاه می‌کند و تجربه درونی و رنج روحی خود را در سروده "دلم هوای آفتاب می‌کند" می فشرد. این سروده بازتاب روح های عذاب دیده چهار نسل ایرانیان در شوروی است که همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلشان به سوی میهن سرمی‌کشید:

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد

تمام روزهای ماه را

فسرده می نماید و خراب می کند

و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ها

دلم هوای آفتاب می کند

خوشا به آب و آسمان آبی ات

به کوههای سربلند

به دشتهای پر شقایقت به دره های سایه دار

و مردمان سختکوش توده کرده رنج روی رنج

زمین پیر پایدار

هوای توست در سرم

اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من

به سوی دیگری شتاب می کند

نه آشنا نه همدمی

نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی

تویی و رنج و بیم تو

تویی و بی پناهی عظیم تو

نه شهر و باغ و رود و منظرش

نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست

نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست

تو و هزار درد بی دوا

تو و هزار حرف بی جواب

کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می کند

چراغ مرد خسته را

کسی نمی فروزد از حضور خویش

کسش به نام و نامه و پیام

نوازشی نمی دهد

اگر چه اشک نیم شب

گهی ثواب می کند

نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم

بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش

سخن به هر کلام وشیوهای ز عهد و از یگانگی است

به دوستی، سخن ز جاودانگی ست

امان ز شبرو خیال

امان

چه ها که با من این شکسته خواب می کند

 

مرگ سیاوش

سرانجام بعد از مهاجرت دوباره همسرش به اتریش و فروپاشی شوری و دشواری زندگی پناهندگان در این کشور به اتریش می رود و مدت کوتاهی بعد از ورود و اقامت در این کشور در ۶۹ سالگی پس از عمل جراحی قلب و ابتلا به ذات‌الریه در وین، پایتخت اتریش درگذشت و در «بخش هنرمندان»آرامگاه مرکزی شهر وین به خاک سپرده شد.

مزار سیاوش تا سال ها بعد از مرگش میعادگاه دوستداران اوست .

همسرش مهری سال های سال است که به طور مرتب به مزار سیاوش در وین سر می زند .همسرش می گوید :"سال های اول هر هفته یک بار و در این سال ها هر دو هفته یک بار مرتب به مزار سیاوش سر می زنم و با او صحبت می کنم و در مورد فرزندان سیاوش و حال و احوالشان با او سخن می گویم و گاه صحبت هایم با گله و شکایت همراه است و گاه با شوخی و خبر رساندن از احوال کسانی که سیاوش دوستشان داشت . در تمام این سرزدن ها به مزار سیاوش شاهد نوشته ها و یاداشت هایی از دوستداران سیاوش هستم که اغلب در میان یک پاکت پلاستیکی برای در امان ماندن از برف و باران گذاشته شده و دوستداران سیاوش در ان یادداشت ها و اشعاری برای او نوشته اند . "

 

 شعر سیاوش

سیاوش کسرائی یکی از شاگردان نیما یوشیج بود که به سبک شعر او وفادار ماند. از جمله مجموعه شعرهای به جا مانده از سیاوش کسرائی، می‌توان به مجموعه شعر آوا، آرش کمانگیر، مهره سرخ، در هوای مرغ آمین، هدیه برای خاک، تراشه‌های تبر، خانگی، با دماوند خاموش و خون سیاوش اشاره کرد.سیاوش کسرائی هم چنین از بنیان‌گذاران انجمن ادبی شمع سوخته بود. او سالیان دراز در حزب توده   ایران فعالیت داشت.

اولین شعرنیمایی کسرایی با نام "پس از من شاعری آید" در سال ۱۳۳۰ و در ۲۵ سالگی وی سروده شده است. او شعر نیمایی را در دو حوزه شعر حماسی و شعر سیاسی نیز گسترش داد و منظومه‌های حماسی/اسطوره‌ای "آرش کمانگیر" و "مهره سرخ" را به گنجینه ادبیات معاصر فارسی افزود.

منظومه "آرش کمانگیر" در سال ۱۳۳۸ منتشر شد و کسرایی را به اوج شهرت رساند. چاپ این منظومه در کتاب‌های درسی، بخش‌هایی از این شعر بلند و حماسی را در خاطر میلیون‌ها دانش‌آموزان ایرانی نشاند.

"آری آری زندگی زیباست

زندگی آتش‌گهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

جنگلی هستی تو ای انسان

جنگل ای روییده آزاده

سربلند و سبز باش ای جنگل انسان"

شمس لنگرودی، شاعر، منتقد و نویسنده کتاب " تاریخ تحلیلی شعر نو" پیش از این  در گفت و گویی با رادیو فردا درباره ویژگی های شعر سیاوش کسرایی گفته است :"صحبت کردن درباره بعضی از شاعران و اساسا بعضی امور چندان راحت  نیست که یک نمونه آن هم سیاوش کسرایی است؛ برای این که سیاوش کسرایی یکی از شاعران موثر در جریان شعر نو  ایران و در  امور سیاسی ایران نیز دست  کم برای سه دهه  در ایران تاثیر گذار بوده است".

لنگرودی می افزاید:"تاثیر سیاوش کسرایی  بیشتر به سبب محتوای شعرهایش بوده است که در آن سال ها هم بیشترین توجه به محتوا بوده است. اما الان که به شعرهایش نگاه می کنیم می بینیم او حیف شد. چون شاعری با آن استعداد و  صمیمیت در شعرهایش، به خاطر درکی که از شعر داشت و به خاطر عقایدش، کمتر به فرم در زبانش پرداخته است."

 

 سیاوش و سرایش سیاسی

جوانی کسرایی هم‌‌‌زمان با سال‌های پرالتهاب سیاسی در ایران بود. او که در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خوانده بود، بسیار زود به عضویت حزب توده ایران درآمد. این موجب شد که م نشان آرمان‌‌های اجتماعی و سیاسی تا آخرین سال‌های عمر بر پیشانی شعر کسرایی باقی بماند.

کسرایی شعر "هیچ‌کس در خانه خود نیست" را به پاتریس لومومبا و شعر "ویتنامی دیگر" را خطاب به ارنستو چه‌گوارا سروده است. شعر "شهادت شمع" به بابی ساندز، مبارز ایرلندی تقدیم شده که در پی اعتصاب غذا در زندان درگذشت و شعر "هیروشیما" در همدردی با بازماندگان فاجعه انفجار بمب اتمی در این شهر نوشته شده است.او همچنین اشعاری را نیز برای "نلسون ماندلا" مبارز آپارتاید در آفریقای جنوبی و دیگر مبارزان آزاددیخواه نیز سروده است .

کسرایی در همبستگی با زندانیان سیاسی زمان خویش هم‌چون مرتضی کیوان یا خسرو گلسرخی نیز شعر گفته است. شعر "ژاله بر سنگ افتاد" در توصیف راه‌‌پیمایی‌های اعتراضی مردم و شعر "از قرق تا خروس‌خوان" در وصف شب‌های حکومت نظامی، "شعر بهشت‌زهرا" در تشریح خاکسپاری کشته‌شدگان تظاهرات عمومی از جمله شعرهای کسرایی هستند که حساسیت سیاسی او را بازتاب می‌دهند.

"ژاله بر سنگ افتاد خون شد

ژاله چون شد

خون جنون شد

سلطنت زین جنون واژگون شد"

هرچند پرداختن به موضوع‌های سیاسی و انتقاد از شرایط اجتماعی در شعر، سنت برجای مانده از دوران مشروطیت بود، اما منقدان شعر کسرایی همواره از بیراهه رفتن استعداد و ظرفیت‌های شعری او بر اثر وابستگی حزبی و ایدئولوژیک گفته و نوشته‌اند.

لنگرودی  در این خصوص  نشان می کند : "اگر شما محتوا را از شعر سیاوس کسرایی بگیرید شعر او فرو می ریزد اما مجموعه این حرف ها این نیست که او شاعر بدی بوده است. کسرایی شاعر تاثیر گذاری بوده است و برای چندین دهه، پرچم دار شعر سیاسی ایران بوده است اما این اشعار، ارزش تاریخی  پیدا کرده است ."

 

 

خانواده سیاوش

سیاوش کسرائی صاحب سه فرزند است که اکنون یکی از آنها –مانلی - در روسیه زندگی می کند و مدتی در دانشگاه به تدریس اشتغال داشت و در حال حاضر مدیریت یک آکادمی ورزشی را در روسیه بر عهده دارد . اشرف دختر دیگر سیاوش در حال حاضر ساکن مونترال کانادا است و به روانشناسی اشتغال دارد .بی بی کسرایی دختر ارشد سیاوش کسرایی  نیز این روزها در سن دیه گو زندگی می کند و تلاش دارد با مدیریت وب سایت و صفحه فیس بوک سیاوش کسرایی به نشر آثار وی کمک کند و با شوق فراوان پاسخگوی دوستداران و علاقمندان او از سراسر دنیاست . او همچنین در چند سال اخیر تلاش زیادی برای اجرای صحنه ای منظومه :مهره سرخ" انجام داد و موفق به اجرای صحنه ای ان در آمریکا شد .

 

 سیاوش و منظومه آرش

کسرایی اساساً شاعری اجتماعی است. اما در شعرهای او تغزل و تصویر فراوانی به چشم می‏خورد، " آوا "، نخستین مجموعه شعر "کسرایی" بیشتر حاوی شعرهای وصفی بود. پس از "آوا"، "کسرایی" منظومه "آرش کمانگیر" را سرود . این منظومه با وصفی تغزلی آغاز می شود، اما کم‏کم اوج می‏گیرد و به بیان حماسی گرایشی پیدا می‏کند . در این منظومه، افسانه‏ای باستانی زنده می‏شود و "آرش کمانگیر"، پهلوان دیروز در صحنه زندگی امروز نمایان می‏شود." کسرایی" برای نشان دادن دوره‏ای از زندگی اجتماعی ما از افسانه‏های باستان سود جسته است . می‏توان او را از این نظر راه گشای منظومه‏های حماسی اجتماعی شعر نو پارسی دانست . تعبیرات و تصویرهای بسیار زیبا و ابداع او در توصیف‏ها و تغزلات از ویژگی های شاعر او به شمار می‏رود که او را از هم‏نسلانش متمایز می‏کند . در شعرهای "سیاوش کسرایی"، امید به زندگی و دل بستن به آرمان‏های انسانی و بشری به چشم می‏خورد . البته این دستاورد کمی برای شاعری مثل "سیاوش کسرایی" نیست .

سیاوش کسرایی" خود در خاطراتش انگیزه سرودن منظومه "آرش کمانگیر" را حفظ غرور ملی می‏داند و پاسخی نمادین به "افراسیاب" که در دوران پادشاهی "منوچهر" در پی این است که غرور ملی ایرانیان را خدشه دار کند تا ایرانیان دیگر در پی این نباشد که دم از ایرانی و غیرت ایرانی بزند ، ایران را چندین سال مورد محاصره قرار می‏دهد تا با تقاضای صلح ، غرور ملی ایرانیان را که از آغاز مردمی غیور و غیرتمند بودند، خدشه دار کند . اما از این میان با پیشنهادی که می‏شود یک تیر انداز به نام "آرش" ،تیری در کمان می‏گذارد و از بالای کوه البرز آن را به آن سوی مرز پیشین ایران و توران می‏اندازد و مرز ایران را گسترش می‏دهد . با پرتاب این تیر و تعیین مرز جنگ تمام می شود و "آرش کمانگیر" که جانش را در این تیر نهاده بود خاکستر می‏شود و با گذشتن از جان، ایران را از زیر سلطه و نابودی نجات می‏دهد . من نیز با سرودن این منظومه خواستم تا نام ایران را برای همیشه زنده و جاویدان نگه دارم .

 

 سیاوش و مهره سرخ

 منظومه مهره سرخ آخرین سروده بلند او تبلور شناخت و باور این دوره از حیات هنری شاعر و متکی بر نقد تجربی خود اوست. اگر آرش کمانگیر منظومه ای است که در آن آرمان گرایی نه تنها بر اساطیر و افسانه ها که بر مضامین اسطوره ای نیز استوار است ، که این البته خود به مطلق گرایی در آرمان انجامیده است ، اما در منظومه مهره سرخ کسرایی با وفاداری به آرمان از مطلق گرایی رها می شود و در عین حال با این تلقی از آرمان نیز مرزبندی می کند که آرمانی بودن را عین مطلق پرستی می داند. درون مایه انتقادی این منظومه نسبت به نگرش گذشته به آرمان ، از متن زندگی انسان مشخص و از گرماگرم عرصه کار و پیکار سرچشمه می گیرد. پشتوانه پیام او در مهره سرخ آرزوها و امیدهای برباد رفته ، جان های سوخته ، خون های ریخته ، و فداکاری ها و قهرمانی های در نیمه راه مانده است. تکیه گاه کسرایی در این منظومه هم تجربه تراژیک چند نسل معاصر وی و هم تجربه شخصی خود اوست. کسرایی خود در برآمدی بر مهره سرخ در این باره می گوید: « آرش و سهراب گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند اما هر یک را وظیفه ای دیگر است. آرش با بر جا نهادن گرد تن از سد مرگ بر می جهد و نه جان خود که جان های بی شمار دیگری را می رهاند. اما سهراب نوخاسته ، خیر خواهی است خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو ، که دادخواهانه نگران سرانجام داوری بر کار خویشتن است. در جهان واقعیت آرش ها اندکند و سهراب ها بی شمار. در مهره سرخ سخن از خطاهای خطیر نیک خواهانی است که شیفتگی را به جای شناخت در کار می گیرند و اینک تاوان های سنگینی که می بایدشان پرداخت. » در اینجا شاعر بین آگاهی و آرمان گرایی با بی دانشی و مطلق پرستی مرزی صریح و روشن دارد.  این حقیقتی است که داستان رستم و سهراب در تمام دوران حیات هنری کسرایی ذهن او را به خود مشغول داشته است ، اما چرا این بار شاعر این داستان از شاهنامه فردوسی را (البته با بازآفرینی هنرمندانه) برای رساندن پیام خود برمی گزیند ؟ پاسخ به این سئوال در همخوانی مضمون تاریخی این داستان با آن پیام نهفته است. سهراب به عنوان ایفاگر نقش محوری داستان ، قهرمانی زاده و پرورده مطلق ها (مانند آرش کمانگیر) نیست ، سهراب تجلی انبوه انسان های آرمان گرا اما حقیقی در زمانه ما و با همه ضعف ها و قوت ها و تشویش ها و دل واپسی های آنهاست. او در هر گام و هر مرحله از سرنوشت خویش با پدیده های ناشناخته و سئوال های بیشمار روبروست. او و یا آفریننده او (شاعر) تصمیم نمی گیرند تا مطلق ها را درهم شکنند ، بلکه سیر واقعی و چاره ناپذیر زندگی و مرگ او خود شکست مطلق هاست. در مهره سرخ رابطه خیر و شر رابطه ای ساده نیست و عطش کنترل ناپذیر انسان به تشخیص و داوری به سادگی سیراب نمی شود. در زندگی قهرمان مهره سرخ جهان بینی ها پا به پای تغییر جهان تغییر می کنند اما آرمان های انسانی تا زندگی هست باقی می مانند.

 سیاوش کسرایی با منظومه مهره سرخ تولدی دیگر در شعر خود می کند. اما دریغ که این تولد با مرگ شاعر به خاموشی می گراید و مهره سرخ در زندگی هنری او بی همزاد می ماند.

 

 

توضیح :در بخش هایی از این متن از مقاله "سرنوشت تلخ ایرانیان مهاجر در شوروی" نوشته محسن حیدریان استفاده شده است.


 
شعرخوانی و سخن درباب عشق در بنیاد ایمان
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱  

شعر خوانی و بخشی از صحبت های من در بنیاد ایمان


روز سه شنبه نوزدهم فوریه در مراسم شب شعری که به مناسبت روز عشاق با موضوع "عشق " در بنیاد ایمان در کالیفرنیای جنوبی ترتیب یافته شده بود،به دعوت دکتر نمازیخواه و همسر محترمشان حضور یافتم. کوتاه سخن درباب عشق گفتم و شعری از قیصر و چند شعر کوتاه از خودم :

 همه ما فکر می کنیم در زندگی شخصی خودمان به نوعی عشق را تجربه کرده ایم یا لااقل از آن چیزی شنیده ایم و حتماً وقتی در برابر این سئوال قرار بگیریم که عشق چیست،برای مدتی طولانی سکوت خواهیم کرد و در لحظه، پاسخ روشن و شفافی برای این سئوال نخواهیم داشت. هرکس با توجه به حس و حال خود ، از عشق تعریفی متفاوت از دیگری دارد و تمام این تعاریف در یک نقطه اشتراک دارند و آن اینکه با زبان و کلمات قابل توصیف نیستند. عشق همچون موهبتی آسمانی و هدیه پروردگار است وتعریفش در دایره کلمات موجود نمی گنجد .آنچه از عشق می گوییم همه و همه نکاتی است در پیرامون و حواشی عشق وگرنه از عشق گفتن هنری است که کار هر کسی نیست. لااقل کار من یکی نیست.

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

 

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود

 

از آینه‌ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

 

در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

 

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

 

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟


کلمات کلیدی: بنیاد ایمان ،عشق