پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سلام به آقای خیام و همه غم های عالم !
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  

سلام به  آقای خیام و همه غم های عالم !

ایستادن تمام قد به پای آقای خیام در روز بیست و هشتم اردیبهشت
:

 یک جام شراب صد دل و دین ارزد

 یک جرعه می مملکت چین ارزد

 

 جز باده لعل نیست در روی زمین

 تلخی که هزار جان شیرین ارزد

که این مصرع آخری بدجوری دگرگونم می کند و بخوانیم این یکی
رباعی را از او :

افلاک که جز غم نفزایند دگر

 ننهند بجا تا نربایند دگر

 

 ناآمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه میکشیم نایند دگر


کلمات کلیدی: خبام
 
وصیت نامه من
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

توضیح :من یکی از اولین اعضای انجمن بیماری های خاص هستم و احتمالایکی از اولین اهدا کنندگان اعضا در سال های دور و از اولین دریافت کنندگان کارت اهدای عضو ...این نوشته را برای این انجمن نوشتم با کمی برداشت از نوشته ای که چندی پیش خوانده بودم ....

 ***

وصیت نامه من

شاید روزی فرا رسد که من از دید شما میان مرگ و زندگی گرفتار شوم و شما به چه کنم بیفتید . این را نوشتم برای آن موقع ها .....

لحظه ای شاید برسد که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار  و یک دلیل دانسته و ندانسته،زندگیم به پایان رسیده است و از دست او و علمی که برای درمان به کارش می آید ،کاری ساخته نیست .اگر چنین روزی رسید و شما اطراف من
بودید، تلاش نکنید به شکلی  نباتی و مصنوعی و با استفاده از دستگاه، تنم را زنده نگاه بدارید که اندیشه و روحم از تن حتما پرکشیده  و رفته .گذارید جسمم ، بعد از من بتواند زندگی کند و به حیات خود ادامه دهند وزندگی بخش باشد .مثلا چشمهایم را اگر شد به یکی بدهید که طلوع آفتاب و شیرینی چهره یک دختر بچه خردسال  و خنده چشم های یک زن جوان را ندیده .قلبم را به کسی هدیه بدهید که قلبش از
بی مهری روزگار مکدر شده یا به درد آمده و برای آن قلبش کاری نمی شود کرد جز تعویض.

 مطمئن باشید این قلب به کار می آید بعد از این همه سال پالایش و رفع آلایش .

خونم را نجوشانده  به نوجوان و جوانی بدهید که می خواهد به سرعت
همه چیز مطابق خواسته اش پیش رود و برای این تعجیل و تسریع ممکن است تن به آسیب دهد .

کلیه هایم را به کسی بدهید که گرفتار دستگاهی آهنی است برای تصفیه و پالایش خونش.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید،با این شرط که بعد از من پای پیاده دیدنی های تاریخی وطنم را بکاود و جای من با این همه داشته هایی که قدرش را نمی دانیم ،کیف کند و از میان پرسپولیش و کنار بیستون و میدان نقش جهان آرام و آهسته ،جای من هروله کنان راه برود و لذت تماشا ببرد .

راحت باشید و آسوده ،بدهید  مغز مرا بکاوند، سلول هایم را هم  اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدایی فرو خورده و فرومانده در گلو نام وطنم را  فریاد بزند و دخترک ناشنوایی آن طرفتر برای اولین بار نام وطنش را با طنین صدایش بنشنود و زمزمه باران را با صدا ،زیرپوستش حس کند .

و دیگر مابقی وجودم را –اگر چیزی باقی ماند -  بسوزانید و خاکسترم را  به خلیج فارس بسپارید تا روی آب های متصل به بی کران آزاد، هر تکه از باقیمانده ام ،سوار بر آب به هر کجا که در حیاتم نتوانستم سفر کنم ،سر بزند .

اگر قرار شد به عنوان بنای یادبود مزاری داشته باشم و مصر بودید چیزی از وجودم دفن کنید خشونت ، نامهربانی ، ،خطاهای،ضعفها و تعصبات و غرور بی جایم را دفن کنید .

 گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید وخیالتان راحت باشد از من بعد از این .

اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید ،شب های جمعه ،شب های جمعه دو سه کبوتر از قفس آزاد کنید و پرواز دهید و به هر کودکی که گوشه چشمش خیس می شود بادکنکی رنگی هدیه دهید و اشکش را با لبخند معاوضه کنید .
همین برای  من کافی است که همیشه دخترکان خردسال را در همان قد و اندازه دوست داشتم که اشکشان در ثانیه ای بد لبخنده و قهقه،جابه جا می شود اگر راهش را بلد باشی !

 


کلمات کلیدی:
 
تولدت مبارک ...از آینه و سفر گفتن
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  
 

تولدت مبارک...از آینه و سفر گفتن

 

خدا نشسته بود آن بالا بالاها ،داشت تصویرت را توی آینه تماشا می کرد .یکباره آن بالا بالاها ،با د و نسیم از راه رسیدند برای دیده بوسی با روی ماه خدا . نسیمی پیش دستی کرد و باد گوشه ای آرام ایستاد تا او از کنار روی خدا آرام و آهسته عبور کند تا بوی او را بگیرد قبل از پراکندن .نسیم اما کمی تعجیل کرد  و شتابان وزید و دست آخر آینه از دستش افتاد روی زمین ما ،بعد بلافاصله به زمین خورد ،شکست  و چند تکه شد و هر تکه اش به گوشه ای افتاد ،پخش و پلا .

خدا که ایستاده بود آن بالا و از همانجا رد مسیر آینه را دنبال می کرد، از آن بالا نگاهش به من افتاد که تمام این مدت زل زده بودم به او و مدتها بود که او را می پاییدم . در سکوت به هم نگاه می کردیم،بی آنکه کلامی بینمان رد و بدل شود اما  نگاهش انگاری با من حرف می زد :«جمعش می کنی برام ؟!»

مقصودش لابد آینه بود و انگار تصویر آینه زیبا و باید که نامیرا باشد .

من که روی حرف خدا نمی توانستم حرف بزنم ،یعنی اصلا توان این کار را نداشتم . اصلا از پس من بر نمی آمد ،پس مامور شدم و معذور برای جمع کردن تکه های عکس رخ یا آینه ای که خدا دوست داشت و من خودم دیدم که  دیر زمانی توی آن نگاه کرده بود.

اینک سرنوشت من به خاطر شاهد بودن به جستجو گره خورده بود . باید مسافر می شدم و دل می کندم از همه چیز و همه کس برای خاطر خدا که در این همه سال چیزی از من خواسته بود و نمی شد انجامش نداد .

به راه افتادم ....از میان دریا و طوفان و بین زمین و هوا و زمان در جستجو برای تقدیر و یافتن تکه پاره های آینه ای که فقط من می شناختم .

یک تکه را در مدیترانه یافتم،در شبی  اَمُردادی و رطوبتی دلچسب ،کنار ساحلی که آبش سه رنگ بود ،زیر چراغ فانوسی که شباهنگام روشن شده بود کنار تصویری با لبخند و خیره بود به هر رهگذری که از آن حوالی رد می شد . ساعت ها نشستم و خیره ماندم به نگاهش . ترسیدم بیشتر از این نگاه کنم سرکش شوم ، تکه اول آینه دقیقا زیر قاب چشمانش بود .


دوم تکه را در فرانسه یافتم ،حوالی پاریس ،بعد از گذشتن از ایستگاه javel –یعنی دقیقا سه ایستگاه بعد از آن-وقتی از قطار حومه پیاده شدم ،وقتی از قطار حومه پیاده شد . لحظه خداحافظی خواست هدیه ای به من بدهد ، تکه ای آینه با گل یخ توی  دستهام گذاشت و بعد هر دو آغوش گشودیم برای بوسه باران ،آر معلوم نبود چند هزار سال نوری بعد از این دوباره می توانستم چنین طغیان انرژی رد در چنین پیکره ای سرکش ببینم .آغوش وداع بود و در فشردن تنش تکه آینه دستم را خراش داد و بینمان خط خونی افتاد وقتی که رفت .رفت و من پشت سرش رد  شور و نور و انرژی و زندگی را که روی زمین افتاده بود، خیره دنبال کردم با تکه ای آینه در دستی خونین و  یک گل یخ .

رهاتر از همیشه می شوم گاه سفر . سفر انگاری به سامانم می رساند یا من اینگونه حسی را در خود پرورده ام و چنین احساسی را دراین جستجو گری شاید ،به خود قبولانده ام .

باری می گشتم همچنان برای یافتن تکه های گمشده بیشتر. یک تکه را در برلین یافتم ،مایل نبود به دیدار و پس دادن آینه ،دست آخر با زمزمه شعر و غزل مجاب شد و قول داد به تحویل اما شرط کرد به دیدار در تهران که دو سه ماهی بعد اتفاق افتاد پای کاج های بلندی در مجاور عمارتی تاریخی در سرمای زمستانی که من چونان سگ پاسخوته به خود می لرزیدم و او صبور و آرام نشسته بود زیر درخت و می گفت :«پیش سرمای برلین ،اینکه چیزی نیست !»

تکه بعدی امامایل ها دورتر افتاده بود،در ژنو ، کمی آنسوتر از میدان ناسیون ، وقتی یک چینی احمق بعد از چند بار توضیح درباره زوم دوربین،دست آخر نتوانست عکسی را که می خواستم از من بیندازد ، آمد و لبخند زنان دوریین را از اسطوره حماقت گرفت و عکسی انداخت. من خیره و قرنیه ها در سکونی ابدی انگاری گیر افتاده بودند وسط سفیدی چشم هام ،ژستم به منظره روبرو نمی شکست بس که بهت داشتم از عکسی که دوربین ذهنم انداخت ،بس که خدا را برای مأموریتی که به من سپرده بود،سپاس گفتم و شکر کردم.

 نزدیک که شد برای دادن دوربین یقین کردم  بوی بهشت همین است که اکنون حس می کنم . به خودم که آمدم دوربین توی دستم بود و یک تکه از آینه .آینه را  نگاهش کردم ،به طرف خورشید گرفتم . تاب نور را در آن کاویدم ،مثل بقیه تکه ها بود ،اصل .

تکه بعدی را لابد باید در آنتوِرپ بلژیک می یافتم ،در سفری ناخواسته به رُتردام از مسیر آنتورپ توی یک ماشین لکنتی ،وقتی که پنج نفره همسفر شدیم و  هیچکدام زبان یکدیگر را نمی فهمیدیم. من جلو نشسته بودم و او عقب . گاه گاهی به زبان خودش حرف می زد و من بر می گشتم نگاهش می کردم بلکه از حرکت لبها و دهانش بتوانم لب خوانی کنم و بفهمم معنی این کلمات گنگ و نامفهوم را . وقتی خیالم راحت شد بقیه همسفران کلمه ای از زبان مادریم نمی فهمند،با خودم خیره به منظره کنار جاده گفتم : «خدایا  با من چه می کنی ؟»

سر را از منظره سمت راستم گرداندم به آسمان . هنوز آن بالا نشسته بود و مرا در حرکت با خودرو می پایید . جایی میان مرزی که دیگر نیست ، بین بلژیک و هلند . من با چهار نفر دیگر از چهار سوی جهان ،توی یک خودرو لکنتی ، ناخواسته به رُتردام می رفتم  و پذیرفته بودم که در این سفر ناخواسته لابد حکمتی است و چون خدا را بالای سرم یافتم دلم قرص و محکم بود به یافتن حکمتی چر مقدار .


نرسیده به رتردام ،پای پل هوایی پیاده شد برای گرفتن قطار .چیزکی توی ماشین جا گذاشت . گاه رفتن لبخند داشتن و با دهان و دندان و چشم ها می خندید تا خود بالای پل و دور شدن دست تکان می داد برای ما که زبانش را نمی فهمیدیم و می خندید به ما و همه دنیا که خندیدنی بود حتما .

یک تکه را در آنکارا یافتم در فاصله کوتاه توقف تا بلند شدن هواپیما ،بعد از بی ادبی پلیس و عذرخواهی مکرر وقتی فهمید آذری هستم . او هم همراهم بود و آذری، در برگشت از استکهلم ، در فصل آخر بازی که در طول این سفر راه انداخته بودیم برای نفهمیدن گذر زمان و کاستن از دردی که از سرمای اسکاندیناوی با خود به آلودگی تهران می آورد . بعد از این سفر و جدا شدن در تهران ،دیگر هیچ وقت ندیدمش . تکه گوشه سمت راستی آینه را او به من داد . تکه ای رخشان تر از دیگر تکه هاست انگاری .در فاصله میان رسیدن چند باری خیره به آینه دستی بر سر و روی کشید . جای دیگران از دیدن تصویر خودش در آینه لذت می برد .

آن طرف تر و پیشتر از بازگشت ، در سرمای استکهلم ، حین گوش سپردن به موسیقی یک گروه دوره گرد بولیویایی سرخپوست و موسیقی سحرانگیزشان، کسی طعنه ای به من زده بود  انگاری که نفهمیدم . ماه ها بعد از سفر و برگشتن در مُرور تصاویری که گرفته بودم ، کسی را دیدم گوشه کادر با لبخندی شیرین که تکه ای آینه در دست با نور بازی می کند و گاه گاه به شادمانی از موسیقی سرخپوستان تکانکی هم می خورد .

این تکه کی و چطور به دستم رسید ،با یک تنه یا با یک طعنه ؟!نمی دانم .....

تکه های دگری باقی مانده هنوز و سفرهایی که از پی هم خواهم کرد بعد از این ،اگر خدا بنشیند به تماشا،همچنان و همچنین از آن بالا ،با لبخندی بر لب و شوقی در نگاه.

 ...می روم از پی آینه ،از پی تصویر ...چه می دانم لابد روزی و روزگاری،وقتی همه تکه  ها یکجا جمع شد، باهم ،با خدا ،دوتایی نشستیم به تماشا....تولدت مبارک.

 

***

مثل همیشه چند تکه پاره شعر برای شما :

اولی)

 

To you

To the way that you're beautiful

To the way that you are to me

To your slightly artificial, tender words

Sometimes

To you

To the little girl that you used to be

To this same girl that you often still are

To your past, to your secrets

To your old Prince Charmings

To life, to love

To our nights, to our days

To the endless return of luck

To the child that will come

That will look like us

That will be you and me at the same time

To me

To the madness of which you are the reason

To my fits of anger with no reason

To my silences and to my betrayals

Sometimes

To me

To the time I spent searching for you

To the qualities that you make fun of

To the faults that I've hidden from you

To my ideas of travelling

To life, to love

To our nights, to our days

To the endless return of luck

To the child that will come

That will look like us

That will be me and you at the same time

To us

To the memorys that we're going to make

To the future at above all, to the present

To the health of this old land

That we couldn't care less about

To us

To our hopes and to our illusions

To our next first meeting

To the health of the millions in love

That are just like us

To you

To the way that you're beautiful

To the way that you are to me

To your slightly artificial, tender words

Sometimes

To you

To the little girl that you used to be

To this same girl that you often still are

To your past, to your secrets

To your old Prince Charmings

 

****

دومی )

دلتنگی من تمام نمی‌شود ...

 همین که فکر کنم

 من و تو

 دو نفریم

 دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو ...

                                        «عباس معروفی»

****

سومی)از خودم

آیه هایی شیطانی مدام،

به سرم می آید ،

کتاب مقدسی شود،

این همه دوست داشتنت!


****

چهارمی )از خودم

می نویسم،

تا نشانه بگذارم از تو ،

در تاریکی ، روی دیوارها ،

میان وزن ها ، قافیه ها،

در سکوت فریادها،

بعد از من گمگشتگان،

به سلامت عبور خواهند کرد ،

از حریم دوست داشتنت،

با این نشانه ها !

 


کلمات کلیدی:
 
آرزو برای دیدار عیب نیست
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  

آرزو  برای دیدار عیب نیست

آنگ سانگ سوچی

یکی از آرزوهای من ملاقات با زنی است که روزگاری وقت گرفتن تفنگ به سمتش بی هیچ ترسی از میان نشانه و همه گلوله های خفته در خان تفنگ و صف سربازان در ترس و تردید ، آرام و آهسته گذشت و از همان لحظه بی دخالت هیچ مورخ و غلط نویس در تاریخ ،خودش ،خودش را به حافظه روزگار سپرد و شد از کسانی که زمین به خاطر گام برداشتن آنها روی خود ،می تواند افتخار کند .
در فرانسه روزنامه نگاری میانماری را دیدم که ادعا می کرد می تواند آرزویم را برای دیدار محقق کند . مشروط به اینکه پیه  سفر به میانمار را به تن بمالم ،بعد از پیروزی محتمل بانو سوچی در انتخابات ....نمی دانم آیا این امکان میسر می شود . دیدن این بانو یکی از آرزوهای قلبی من است .


کلمات کلیدی: آنگ سان سوچی
 
فرو رفته در کلاه موشی
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  

فرو رفته در کلاه موشی

با کلاهی موشی بر سر و نی لبکی در دست و دستکشی موشی در دست مرتب ساز می زند با یک آهنگ و ممتد و یکنواخت و بدون ذره­ای تغییر و یا خلاقیت ....از صبح تا پاسی از شب ... اگر روزگاری گذرتان به اطراف میدان دام افتاد حتما او را می بینید ... اصلا خوش شده یک نماد...پیرمردی مثلا نی لبک زن که با جدیت و قاطعیت مثال زدنی فقط توی یک نی لبک فوت می کند و از این طریق گذران زندگی می کند .

رفتم تو کار کسی که فوت می کند به میان میله ای نی لبک نام بی آنکه سوراخ های انتهایی این میله را با دستان لرزانش بتواند خوب مدیریت کند برای بیرون کشیدن یک نوای خوب و یک ملودی آرام،جاهایی که می رفت.

در این شهر همه رنگ، پیرمرد یک روز تمام وقت مرا گرفت.به دقت جزئیات رفتارش را زیر نظر گرفتم، وقتی که استراحت می کردو وقت هایی را که با صبر و حوصله و پشتکاری مثال زدنی توی سوراخ میله یا نی لبکش فوت می کرد .

 جالب بود زمان های کار و زمان های استراحت بخصوصی داشت . هر ده دقیقه یکبار دست از کار می کشید و نفسی تازه می کرد و هر یک ساعت هم کمی آب می خورد و دستهایش را ماساژ می داد و بعد دوباره شروع ....کلاه موشی به او و قیافه و قامتش حس و حال عجیبی داده ...دلت بی خودی برایش می سوزد . نمی توانی راحت و آسوده از کنارش رد شوی ..این حس و حال همه توریست هایی است که از این اطراف می گذرد وگرنه او خودش شهره عام و خاص هلندی هاست و بعید است هلندی جماعت برای انداختن سکه ای به سبد پیرمرد موشی نی لبک زن زحمت خم شدن را به خودش بدهد....اگر روزی و روزگاری گذرتان به آمستردام و میدان "دام" افتاد و یک صدای ممتد و بی وقفه سوت شنیدید، شک نکنید خودش است ..خط صدا را دنبال کنید تا پیرمردی را ببینید که فرو رفته در یک کلاه موشی و با جدیت عجیبی بی وقفه توی نی لبک فوت میکند تا مگر روزی یک ناله ،یک ملودی یا یک آهنگ خفته در میان نی لبک را از خواب بیدار کند ...اگر او را دیدید راحت و آسوده رد نشوید ...نزدیک دام چیزهای زیادی برای دیدن هست قبول ! تقیریبا اکثر جاذبه های توریسی آمستردام همین حول و حوش است ...از من می شنوید این جاذبه را راحت از دست ندهید ...خوب دقت کنید ..پیرمردی فرو رفته در کلاه موشی ...


کلمات کلیدی: