پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تولدت مبارک آقای ماندلا!
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱  

نود و چهارمین سالگرد تولد نلسون ماندلا

دولت آفریقای جنوبی از مدت ها پیش در حال برنامه‌ریزی بود تا با خواندن عمومی سرود Happy Birthday توسط بیش از بیست میلیون نفر در سالروز تولد نلسون ماندلا، رکورد کتاب گینس را به دست بیاورد.

بر همین اساس وزیر آموزش های پایه در یک فراخوان عمومی اعلام بود: "امسال امیدواریم تا رکورد کتاب گینس را با شرکت بیش از بیست میلیون نفر از مردم آفریقای جنوبی در طرح تبریک تولد به نلسون ماندلا به دست آوریم. ما از تمام مردم آفریقای جنوبی درخواست می‌کنیم که به این طرح بپیوندند."

سال گذشته میلیونها نفر از دانش‌آموزان  رأس ساعت 8 صبح روز تولد نلسون ماندلا، سرود Happy Birthday را اجرا کردند.

نود و چهارمین سالگرد تولد نلسون ماندلا آزادی خواه بزرگ جهان و یکی از دلایل آبروی انسانیت را با چند روز تاخیر به همه دوستان و علاقمندانش تبریک می گویم و امیدوارم تلاش دولت آفریقای جنوبی برای ثبت بزرگترین سرود و شادباش تولد جهان تحقق یافته باشد .

تولدت مبارک آقای ماندلا!



 
تولدت مبارک رقیب هشتاد و پنج ساله حوا !!
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱  

تولدت مبارک رقیب هشتاد و پنج ساله حوا !!

هشتاد و پنجمین سالگرد تولد بانوی شعر و غزل سیمین بهبهانی را به دوستدارانش تبریک و تهنیت می گویم و شما را دعوت می کنم به خواندن شعری از بانو در وصف هشتاد سالگی خودش که گمان دارم حرف های این شعر هنوز هم در مورد بانو صدق می کند :

هشتاد سالگی و عشق؟

هشتاد سالگی و عشق؟

تصدیق کن که عجیب است:

حوّای پیر دگر بار

گرمِ تعارفِ سیب است!

لبْ سرخ و زلفْ طلایی؛

زیبا، ولی نه خدایی

بر چهره رنگم اگر هست،

آرایش است و فریب است.

در سینه ام دل شیدا

پَرپَر زنان ز تمنا

هفتاد ضربه ی او را

گویی دوبار ضریب است.

عشق است و دغدغه ی شرم

تن از دمای هوس گرم

می سوزم از تب و این تب

فارغ ز لطفِ طبیب است.

شادا کنار من آن یار

آن مهربانِ وفادار:

گویی میانِ بهشتم

تا این کنار نصیب است.

با بوسه بسته دهانم

گفتن سخن نتوانم

آتش فکنده به جانم

این بوسه نیست، لهیب است.

ای تشنه ماندهی عاشق!

یار است و بختِ موافق

با این شراب گوارا

دیگر چه جای شکیب است؟

آدم! بیا به تماشا

بس کن ز چالش و حاشا:

هشتاد ساله ی حوّا

با بیست ساله رقیب است...

زنده و پاینده باد سیمین بانوی غزل بانوی بی مانند استاد سیمین بهبهانی و تولدشان شدیدا مبارک....از راه دور بوسه بر دستان بانوی غزل


 
خاطره شیرین من از استاد حمید سمندریان
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱  

خاطره شیرین من از استاد حمید سمندریان

 

اول بار در مراسم افتتاح سالن استاد حمید سمندریان به گمانم با حضور دکتر ایازی معاون ارشد دکتر قالیباف شهردار تهران ایشان را از دور دیدم

 به هنگام ورود استاد سمندریان به تماشاخانه حسن معجونی و بازیگران "به خاطر یک مشت روبل" با دسته گل های رز سرخ از استاد استقبال کردند .رضا کیانیان خسته از اجرای تئاتر "پورفسور بوبوس" خودش را سریع رسانده بود برای مراسم.مراسم میهمان دیگری هم داشت که من بعد از یازده سال دوباره دیدمش .پارسا پیروزفر یکی از بازیگران محبوب و مودب و دوست داشتنی است. نادر برهانی مرند و محمد یعقوبی دو دیگر کارگردان نامی و نیز تمامی بازیگران تئاتر مکاشفه نیز حضور داشتند و استاد سمندریان قیچی را به روبان صورتی زد و سالن افتتاح شد و چند کلامی هم حرف زد و مراسم تمام شد .

تازه فهمیدم که بعد از مراسم تئاتر مکاشفه اکران می شود و همه این جماعت  بلیط دارند جز من .نمی شد دیدن این تئاتر با استاد سمندریان را از دست داد و تا هفته دیگر به انتظار نشست  .

بعد از مراسم پاره کردن روبان با قیچی ،به خاطر خیل مشتاقان دیدن استاد هنوز دیدن استاد از نزدیک میسر نشده بود . به گمانم بعد از افتتاح تئاتری روی صحنه رفت که هر چه فکر می کنم عنوانش یادم نمی آید .

بعد از اینکه حضار داخل رفتند و لابی خلوت شد نوبت به من رسید تا از جلوی ورودی عبور کنم. جلوی در استاد را دیدم و به او سلام کردم . با خودم فکر کردم استاد دم در ایستاده تا میهمانان را هنگام ورود به سالن مشایعت کند . داخل سالن شدم و در ردیف اول تماشاگران دوباره استاد سمندریان را دیدم . شک کردم . اینقدر شباهت بین دو نفر .دوباره برگشتم بیرون و دیدم استاد همچنان در جای قبلی خود جلوی سالن ایستاده است .

جلوتر رفتم و تازه فهمیدم این مجسمه مومی استاد است که توسط هنرمندی اینچنین خوب و تمیز از کار درامده و من به مجسمه استاد سلام کرده ام .


پایان اجرا ،بوسه زدن بر شانه های استاد میسر شد و حیف و صد حیف که بیش از این دیگر دیداری حاصل نشد . جاوید نام و یادش


کلمات کلیدی: استاد حمید سمندریان
 
یادداشتی برای پنجشنبه لعنتی
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  

یادداشتی برای پنجشنبه ی لعنتی

پنجشنبه لعنتی بعد از یک شب بیداری طولانی ،صبح اول وقتی به هم ریختم . به نوعی شاید بتوان زندگی من را به قبل و بعد از این پنجشنبه لعنتی تقسیم کرد .

در عین اینکه باید همزمان چند کار را به ترتیب و پشت سر هم انجام می دادم ،این به هم ریختگی و فاجعه را حس می کردم . فرصت زیادی طول نکشید که اشک راه خودش را پیدا کرد . دستم را تکیه داده به دیوار ،آرام و بی صدا می گریستم .

زنی ایستاده بود برای سوار شدن به آسانسور، بغضش گرفت . یکی به سرعت از راهرو عبور می کرد . مرا که دید ایستاد و خیره شد در من .

پیرزنی از دور به افسوس سری تکان داد. یاد رضا قاسمی افتادم و چقدر در آن لحظه صحبت با او و فکر کردن به رضا و کلام او می توانست آرامبخش باشد :

«شاید بشود آدم ها را فهمید اما موقعیت هایی است که قابل فهم نیستند .چون در اساس تراژیک اند و حالا من باید هم غم خودم رامی خوردم هم غم او را . »

توصیف آنچه در پنجشنبه لعنتی بر من گذشت از توان قلم خارج است . توصیف دو سوم عمر است . توصیف دستی که بر یک پیشانی کشیده شد تا برگشتن به گذشته و کودکی باز به قول رضا قاسمی:

«بعضی چیزها هست که بهتر است آدم نگوید . »

تا ظهر بیشتر دوام نیاوردم . برگشتم خانه و تلفن همراه و ثابت را قطع کردم . زنگ در را خاموش کردم و خوابیدم .حالا دیگر به این ایمان و باور رسیده بودم که خواب هم شکلی دیگر از گریه است و من در خلا حسابی گریه کردم:

«همه اش دلم می خواهد بخوابم . از دیشب تا به حال هی بلند شده ام و هی دوباره خوابیده ام . نمی دانم شاید خواب هم شکلی است از گریه . به قول لویی فره : با گذشت زمان همه چیز می رود پی کارش . »

چندین ساعت بعد ،از خواب عمیقی بیدار شدم . دنیا همچنان بوی لجن می داد !

 

توضیح :نوشته های داخل گیومه از رضا قاسمی است از رمان وردی که بره ها می خوانند.


 
گریه را سر کشیدن
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱  

گریه را سر کشیدن

 دیدید بچه دماغش را می کشد بالا تا مگر آب دماغ سرازیر نشود و مورد شماتت قرار نگیرد ؟دیدید وقتی بغض جلوی گلو را می گیرد به سختی آن را می بلعید و فرو می دهید ؟
با گریه ای که از چشم بیرون جهیده و بی اختیار می خواهد سرازیر شود چه می توان کرد ؟شما بلدید ؟
من امروز چند بار دچار این حال شدم .گریه ام را سر کشیدم . نمی دانم می توانید حسش کنید . اشکی که با جاری شدن فاصله ای ندارد را به درونم... کشیدم .
نمی خواستم گریه ام را ببیند .غده های اشکی چشم هام به شدت درد می کند .دردی شبیه درد میگرن و سردردهای شدید منتها از چشم . حکایت غریبی است نگه داشتن گریه پیش آنکس که باید به زور بخندی تا پیش چشم تو لااقل چند ثانیه ای هم که شده زندگی و زنده ماندن را باور کند. گریه را سر کشیدن ...گریه را فرو دادن ...گریه را فرمان دادن به بازگشت .....من امروز پر از گریه های محبوسم !

کلمات کلیدی: