پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

نگاهی به سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه یو سی ال ای
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱  

نگاهی به سخنرانی بهرام بیضایی  در دانشگاه یو.سی .ال .ای

اساطیر در آثار بهرام بیضایی

 

اشاره

بهرام بیضایی یکی از بزرگ ترین نویسندگان نمایش نامه و فیلم نامه و از کارگردانان بزرگ سینمای ایران است که علاوه بر دید و نگاه ایرانی، از آگاهی و دانش ژرف در زمینه ی ادبیات، اسطوره، تاریخ، فرهنگ و هنر ایران زمین برخوردار است.

بهرام بیضایی بیش از دو سال است مشغول تدریس در دانشگاه استنفورد است به تازگی نشان «میراث فرهنگ» این دانشگاه را به پاس یک عمر تلاش برای اعتلای فرهنگ و هنر ایران زمین دریافت نمود.بهرام بیضایی یکشنب هدوم دسامبر 2012 به همت بنیاد فرهنگ و با همکاری دانشگاه یو سی ال ای (UCLA) در سالن DODD HALL  به ارائه سخنرانی با موضوع بررسی اسطوره در آثار خود پرداخت . این برنامه با استقبال دانشجویان و علاقمندان تئاتر و سینما در شهر لس آنجلس برگزار شد .

 

بیضایی و اسطوره

بیضایی پیش از این درباره اسطوره ها در آثار خود می گوید: «من تصور نمی کنم عمداً به اسطوره ها و آیین ها پرداخته باشم. این ها از من تراویده است؛ هم چون راه بیان فشرده ی مضمون های شاید گسترده، یعنی بیان آن فشرده ی بشر از چگونگی جهان و معنای آن.»

 بیضایی اسطوره ها را بخش بسیار مهمی از زندگی بشر می داند که تأثیر آن را در زندگی امروز هم می توان یافت. همه ی اندیشه ها و نگرش های انسان امروزی هم به گونه ای، نگاهی است به باورها و اسطوره های کهن.

بیضایی اسطوره های ایرانی را می شناسد، و رد پا و نمود آن ها را در زندگی و فرهنگ مردم می بیند و آن ها را در چارچوب فیلم و تئاتر نمایش می دهد.

 «فیلم های بیضایی به نوعی ترجمان تصویری برای متن های اسطوره ای است. یعنی به جای ادبیات و حتی زبان های باسـتانی، بیضایی ـ خودآگاه یا ناخودآگاه ـ شکل تازه ای برای پرداختن به اسطوره های ایرانی پیدا کرده است.»

 به گمان بیضایی عصر اساطیر هرگز نمی گذرد و انسان در طول تاریخ اسطوره ها را مناسب تحول نیازهایش به شکل تازه تری در آورده است. و این نگرش، ابزاری می خواهد چون سینما و تئاتر، که نمود آن ها را در زندگی انسان امروز نشان دهد. و این چنین است که اسطوره ها در اجتماعی ترین نوشته های بیضایی سر در می آورند. چرا که «اسطوره قسمتی از فرهنگ است.»

علاقه  بیضایی به حضور اساطیر در آثارش بسیار روشن است؛ به گونه ای که او در چند اثر خود اصلاً به روایت اسطوره ها پرداخته است.او حتی زن را نیز چهره ای اسطوره ای می داند که در هر زمانی ـ گاهی زنی بی آلایش و گاه مادری پاسدار فرزندان و خانواده ـ رخ می نماید.

زنان بیضایی همه چهره هایی بی آلایش از آناهیتایند، چه «نایی» ـ در باشو غریبه ی کوچک ـ که مادر زمین است و چه شهرناز ـ در شب هزار و یکم ـ که تجسمی است از آناهید. بیضایی اسطوره را می شناسد و همواره با الهام از داستان ها و چهره های اسطوره ای اندیشه های خویش را بیان می کند. پاره ای از این نمایش نامه ها اصلاً روایت و داستان اسطوره ایست، که این نویسنده برای پیش برد اهداف خویش آن را دگرگون ساخته و روایتی نو از آن ارائه می دهد تا در آن چارچوب، تأثیر خویش را در خوانندگان آثارش ایجاد کند.

«یکی از کارهای بیضایی این است که هاله های ستایش آمیز اطراف آدم ها را می گیرد و آن ها را خیلی واقعی به ما نشان می دهد؛ مثلاً در "آرش"( که در واقع پاسخی است به آرشِ سیاوش کسرایی )قهرمان تحت تاثیر موقعیت است که قهرمان می شود. قهرمان گرایی احساساتی کسرایی باعث شد او تحت تاثیر ایدئولوژی اشتراکی در جامعه ای خاموش و مرده و منفعل از آرش یک قهرمان بسازد، اما بیضایی می گوید آدم های کوچک در شرایط خاص می توانند پیش رفت کنند.

 نمایش نامه آرش داستانیست که نویسنده، قهرمان آن را آن گونه که می خواهد، می پرورد. آرشِ ستوربان که تیر نیکو افکندن نمی داند(تیراندازی را خوب نمی داند) ولی در شرایطی ویژه، برای همه ی ایرانیان امید می شود و با تیری که می افکند، بسیاری را از بند تورانیان می رهاند و مرزها را آزاد می سازد. این یک روی روایت است. روی دیگر، اعتراض بیضایی ـ در قالب شخصیتی به نام کشواد ـ به این نکته است: قهرمان پروری در درازمدت به سود مردم و کشور نیست.

مردمی که به قهرمان پروری عادت کرده اند و هنگام تنگناها می نشینند تا قهرمانی از گوشه ای سر بر کند و ایشان را از آن رنج برهاند. بیضایی با با منفعل زیستن و در انتظار نشستن مخالف است. با مسئولیت را به دوش دیگری انداختن. و جالب است که کشواد خود تیر نمی افگند سعی می کند آرش را نیز از این کار باز دارد. چرا که او سپردن سرنوشت کشوری را به دست تیری، شایسته و درست نمی داند. او بر این باور است که حداکثر پرتاب تیر یک فرسخ است و یک فرسخ در برابر آن چه از سرزمین ایران در دست دشمن است چیز ناچیزی است: «کشواد: با این تیر هیچ دگرگون نمی شود.» (از نمایشنامه آرش)  

و: «دشمن سد هزار درنوردیده، تو در راهی تا یکی آزاد کنی، اینت کار بیهوده!...» (از نمایشنامه آرش)  

کشواد رهایی واقعی را آزادی از بندِ بندگی می داند و استبداد. نه رهایی یک فرسخ از خاکی که خود در چنگ ستم گران خودی گرفتار است و با بیگانگان چندان تفاوتی ندارند. او آرش را از سرانجام این کار هشدار می دهد: «مباد خود را خندگانی خلق کند. چرا که تیر نیکو انداختن نمی داند»(از نمایشنامه آرش)

 بیضایی، آرش را از میان توده ی مردم انتـخاب کرده اسـت. مردمی ستـم پذیر و سـتم کش. آدم هایی که در موقعیت های خاص می توانند ببالند و تا اندازه ی قهرمان آسمانی و آرمانی بالا روند. آری او می خواهد بگوید هر کس دیگر نیز چون آرش اگر در این موقعیت قرار می گرفت هم می توانست در گذاری سخت به امیدی بدل شود برای شکافتن تنگناها: «امید که در هر گذار سخت، مردی خواهد آمد... ای آرش! تنگنا ها در پیش است، اگر تو آن ها را برهانی امید خواهی شد.»(از نمایشنامه آرش)

 

برنامه سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه یو سی ال ای

بیضایی سخنان خود را اینچنین آغاز کرد :«من فکر می کنم عنوان دقیق این جلسه باید این باشد :"اسطوره یا اساطیر در کارهای بهرام بیضایی" و خوب طبیعتا با این تعریف نمی­خواهم ابتدا بگویم معنای اسطوره چیست  و از کجا آمده است و آیا ضروری است یا خیر چون لابد همه شما همه چیز را می­دانید و توضیح اضافات خواهد بود پس مستقیم می­روم سر اصل مطلب و درباره آشنایی خودم با اسطوره صحبت می­کنم .»

بیضایی خاطرنشان کرد تا موقعی که کتاب اساطیر یونان و روم ترجمه آقای شجاع الدین شفا را ندیده بود هیچگونه آشنایی با اسطوره نداشت و ادامه داد :«اصولا اسطوره در سنت روشنفکری ایران و بخصوص در سنت روشنفکری مترقی و چپ به معنی چیزی بی­خود و مهمل شمرده می­شود یعنی افسانه­هایی بیهوده و یا چیزهایی شبیه به این .»

بیضایی ادامه می­دهد:«من وقتی مدرسه می­رفتم اولین بار کاری دیدم که با اساطیر ایران مرتبط بود و آن کار آرش سیاوش کسرایی بود که درود بر او باد چون تا آن موقع در سنت چپ اساطیر وجود نداشت.»

بیضایی در ادامه سخنان خود آشنایی خودش را با اسطوره را قدیمی­تر از این می­داند و معتقد است در بازنگری در مورد این آشنایی به این نتیجه رسیده است :«حقیقتش این است که آشنایی من با اسطوره از یک قصه کودکانه شروع می­شود که مادربزرگم برایم تعریف می­کرد ،قصه­ای به نام "سلطان مار" که بعدها بر اساس آن نمایشنامه­ای هم نوشتم  و به مادربزرگم تقدیم کردم.»

بیضایی در ادامه سخنرانی خود داستان سلطان مار را برای مخاطبان تعریف کرد تا در ادامه بتواند نشانه­ها و استعاره­های خود از اسطوره را در این داستان به مخاطبان معرفی کند: «من وقتی این داستان را شنیدم فیفته این جهان عجیب بودم و مجذوب شخصیت های این داستان یعنی سلطان مار که دو شخصیت داشت  سفذرهای عجیب و غریب خانوم نگار.»

بیضایی چنین ادامه داد:«من بعد از خواندن کتاب شفا ،یک سالی را پشت کنکوردانشگاه تهران ماندم و در این فرصت به صورت پراکنده شاهنامه فردوسی را خواندم و متوجه چیزهایی بیشتر از این بود که بفهمم آیا ما در فرهنگمان اساطیر داریم یا نه شدم . من متوجه شهادت حیرت آور تاریخ نسبت به آنچه بودیم و اشتباهات تاریخی و سند هویت خودمان شدم و اشتباهاتی که در طول تاریخ مرتب تکرار می­کنیم. من متوجه شدم چیز نامدونی وجود دارد که زمانی در آخرین شکل خودش در شاهنامه تدوین شده و بعد فهمیدم جنگ وجدل روی  شاهنامه در طول تاریخ برای چه چیز بوده است برای اینکه قراربود هویتی جای این هویت را بگیرد،همچنان که وقتی روی نمایش در ایران تحقیق می­کردم متوجه جدل عظیمی شدم بین شاهنامه خوان های قرن چهارم و پنجم و ششم و کسانی که به جای شاهنامه،اسکندرنامه یا حمزه نامه و ابومسلمنامه می خواندند .در این دو قرن پنجم و ششم دو دسته پیدا می شوند اول دسته فضائل خوانان و دسته مناقب خوانان.عده ای حماسه های ملی را می خواندند و در مقابل عده ای حماسه مذهبی می­خواندند و در واقع یک جدل فرهنگی رخ نموده بود .»

من بدون اینکه بخواهم و بدانم در اولین نوشته ها به اساطیر پرداختم.من در مدرسه و سال­های آخر دبیرستان نمایشنامه­ای به نام :قابیل نوشتم که هنوز تکه هایی از آن را دارم و درباره اسطوره قابیل است و سال بعد هم نمایشنامه دیگری نوشتم که چیزی از آن را ندارم.این دو نمایشنامه آزمایش­های اولیه من بودند اما اولین کارهای جدی من سه نمایشنامه بود "اژدهاک"بازخوانی داستان ضحاک و "آرش"بازخوانی داستان آرش و "کارنامه بندار بیدخش" که این سومی در آن مقطع تمام نشد و من سی سال بعد نگاهی به آن انداختم و تکمیلش کردم.پس اولین کارهای جدی من درباره اساطیر است اما عین اساطیر نیست . ما چیزی در مورد آرش نمی­دانیم غیر از اینکه تیری رها کرد برای روشن کردن مرز ایران و توران و این در شعرکسرایی  و مقدمه به آذین بر آرش کسرایی نوشته شده است یعنی ملت وقتی لازم باشد قهرمانش را خودش می­سازد . در هر دوی این نوشته­ها قهرمان همیشه از اول یک قهرمان به دنیا می­آید .من در آن زمان وقتی این را خواندم به این فکر کردم که چطور می شود کسی قهرمان به دنیا بیاید .این امر در شاهنامه ممکن است.»

در ادامه سخنرانی بیضایی داستان "اژدهاک "را برای مخاطبین تعریف کرد و به معرفی و تبیین اسطوره­ها در این داستان پرداخت:«من وقتی اژدهاک را نوشتم درواقع اسطوره ها را بازخوانی می­کردم و بر عکس می کردم.»

بیضایی دوباره به داستان سلطان مار باز می  گردد تا نمادها و نشانه­های این داستان را برای مخاطبین خود تبیین کند :«در داستان سلطان مار عقیم بودن شاه و وزیر نشان قطع باروری است که از مضامین مهم در اساطیر ایران است .بزرگترین فاجعه برای یک جامعه عدم تولید است. چیزی که من احتمال می­دهم در شرایط فعلی ما در سراشیب ان افتاده ایم. درخت سیب در سلطان مار با موضوع باروری مرتبط است. دیوهایی در که مراقب درختان سیب هستند نیز نمادی از اسطوره هستند.دیوها کسانی بودند که باروری را متوقف و حبس می کنند و این در فرهنگ ایران باستان بوده است. وقتی آب یخ می­زند یعنی حبس شده و وقتی که آب گرم می شود با نور مهر ،آب آزاد می شود و همیشه قهرمانان آب را آزاد می­کنند.

همچنین در فرهنگ کشاورزی باستان قطع باروری انسان را منفی می­کند و کسی که باروری را آزاد می­کند قهرمان می شود و تمام داستان های مادربزرگ­ها در حقیقت در همین باره است . در تمام داستان­هایی که اژدهایی سر یک چشمه را می گیرد و پهلوانی می آید و اژدها را می­کشد ، و دخترکانی که اژدها آنها را اسیر کرده و پهلون آنها را آزاد می­کند نماد باروری است و نشانه این موضوع ازدواج­هایی است که آخر داستان اتفاق می­افتد. »

 

 نکات کلیدی سخنرانی بیضایی

  • ما در قصه های به ظاهر کودکانه با جهانی از اسطوره سر و کار داریم که هر لحظه­اش صاحب معنی است .
  • پیدایش اساطیر در کارهای من در ابتدا خود به خودی بوده  نه عمدی مگر جاهایی که بازخوانی و تفکر روشنفکرانه روی اسطوره بوده نظیر همین سه نمایشنامه سلطان مار،اژدهاک و کارنامه بندار بیدخش.
  • نمایشنامه کارنامه بندار بیدخش درباره اسطوره­ای است که اصلاً  نداریم و من آن را نوشته­ام و درباره کسی است که جام جهان نما را ساخته است.
  • در تمام اساطیر ما قهرمانان همیشه قهرمان به دنیا می آیند.
  • در طول تاریخ قهرمان همیشه ناخواسته در موقعیت قهرمانی قرار می­گیرد  و این به خاطر علاقه وافر ما به قهرمان پروری است.
  • قهرمانان لزوماً انسان هایی خاص نیستند و ناخواسته در موقعیت یک قهرمان قرار می­گیرند بی انکه بخواهند یا بدانند نظیر آرش.
  • دیوها کسانی هستند که می­ربایند و یورش می آورند و گاوها را می­دزدند. نگاه کنید به اسطوره فریدون .
  • زنان و گاوها در اساطیر نماد باروری هستند همانند زنان باردار یا دم بخت.
  • جشن نوروز به جمشید نسبت داده می شود چون نوروز نشان باروری است همچون ماجرای جمشید که به باروری می انجامد.
  • مار در اسطوره هم تمثیل پزشکی دارد و هم به معنی کشندگی است .مار هم معنی خوب دارد و هم معنی بد . ماری که با گنج مرتبط است و ماری که کشنده است . در تورات کیفر مار این است که تا ابد باید روی زمین بخزد چون حوا را آگاه کرده است.

جلسه با پرسش های مخاطبین ادامه پیدا کرد و در انتهای سخنرانی ،بیضایی به درخواست مخاطبین به بررسی اسطوره در آثار سینمایی خود پرداخت و برای این منظور نمادها و نشانه های فیلم سگ کشی را برای مخاطبان خود تبیین کرد . در این جلسه تعدادی از هنرمندان سینمای قبل و بعد از انقلاب نظیر پرویز صیاد،اصغر بیچاره و...نیز حضور داشتند.

 

 *******

بیشتر درباره بهرام بیضایی

بهرام بیضایی (زادهٔ ۵ دیماه ۱۳۱۷ در تهران) کارگردان سینما و تئاتر و نمایش‌نامه نویس و فیلمنامه نویس و پژوهشگر ایرانی است.

بیضایی علاوه بر کارگردانی و نمایش‌نامه نویسی، در سینما عرصه‌های دیگری چون تدوین، ساخت عنوان بندی و تهیه کنندگی را هم تجربه کرده‌است. رگبار، چریکه تارا، مرگ یزدگرد، باشو غریبه کوچک، شاید وقتی دیگر، مسافران و سگ کشی از مهم‌ترین آثار وی هستند. مژده شمسایی چهره پرداز و بازیگر، همسر اوست.

خانواده‌اش اهل آران و بیدگل بوده‌اند. پدر وی تعزیه‌خوان بوده‌است و عمو و پدربزرگش دست‌اندرکار تعزیه و تنظیم متن برای تعزیه بوده‌اند. در سال‌های آخر دبیرستان دو نمایشنامه با زبان تاریخی نوشت. او تحصیلات دانشگاهیش را در رشتهٔ ادبیات ناتمام گذاشت و در سال ۱۳۳۸ به استخدام ادارهٔ کل ثبت اسناد و املاک دماوند درآمد. در سال ۱۳۴۱ به ادارهٔ هنرهای دراماتیک که بعدها به ادارهٔ برنامه‌های تئاتر تغییر نام داد منتقل شد. در این سال پژوهش‌های نمایش در ایران را در مجلهٔ موسیقی چاپ کرد. در سال ۱۳۴۴ با منیراعظم رامین فر ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه فرزند به نام‌های نیلوفر متولد ۱۳۴۵، ارژنگ متولد ۱۳۴۶ (فوت شده در صد روزگی) و نگار متولد ۱۳۵۱ می‌باشد. او یکی از پایه‌گذاران و اعضای اصلی کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۴۷ بود که درسال ۱۳۵۷ از آن کانون کناره‌گیری کرد. در سال ۱۳۴۸ به عنوان استاد مدعو با دانشگاه تهران همکاری کرد. در سال ۱۳۵۲ از ادارهٔ برنامه‌های تئاتر به دانشگاه تهران به عنوان استادیار تمام وقت نمایش دانشکدهٔ هنرهای زیبا و مدیریت رشتهٔ هنرهای نمایشی انتقال یافت. در سال‌های ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶ خانواده‌اش از ایران مهاجرت کردند. در سال ۱۳۶۵ پدرش استاد نعمت‌الله (ذکایی) بیضایی مرحوم شد. او در سال ۱۳۷۱ با مژده شمسایی ازدواج کرد. فرزند آخرش نیاسان در سال ۱۳۷۴ متولد شد.در سال ۱۳۷۵ به دعوت پارلمان بین‌المللی نویسندگان در استراسبورگ اقامت نمود. در سال ۱۳۷۶ به ایران بازگشت و کار بر روی نمایش بانو آئویی نوشتهٔ میشیما یوکیو را پس از هجده سال دوری از صحنه آغاز کرد. مادرش نیره موافق در سال ۱۳۸۰ بدرود حیات گفت. وی هم‌اکنون در امریکا اقامت دارد و در دانشگاه استنفورد مشغول تدریس و تحقیق است.

 

فعالیت بیضایی در سینما

فعالیت سینمایی را با فیلم‌برداری یک فیلم هشت میلیمتری چهار دقیقه‌ای سیاه و سفید در سال ۱۳۴۱ آغاز کرد. پس از ساخت فیلم کوتاه عموسبیلو در سال ۱۳۴۹، اولین فیلم بلندش رگبار را در سال ۱۳۵۰ ساخت. چریکه تارا و مرگ یزدگرد فیلم‌هایی که او در سال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۶۰ ساخت . او در سال‌های پیش و پس از انقلاب برای ساختن فیلم‌های خود با مشکلات و سنگ‌اندازی‌های بسیاری روبه‌رو بوده‌است. او تا کنون ۹ فیلم بلند و ۴ فیلم کوتاه ساخته‌است .فیلم سک گشی (۱۳۸۰) او با استقبال گستردهٔ منتقدان و مردم روبه‌رو شد. آخرین ساخته او وقتی همه خوابیم در سال ۱۳۸۷ تولید شد.

 

فعالیت بیضایی در تئاتر

او از سال ۱۳۴۰ به صورت جدی به نوشتن نمایشنامه پرداخت و در سال ۱۳۴۵ اولین نمایش خود را کارگردانی کرد. او به همراه اکبر رادی و غلامحسین ساعدی پایه‌گذاران موج نوی نمایشنامه‌نویسی ایران می‌باشند. اجراهای صحنه‌ای او اغلب از تئاترهای پرمخاطب بوده‌اند. بیضایی در سال ۱۳۵۸ نمایش مرگ یزدگرد را به روی صحنه برد. او بعد از هجده سال محروم شدن از صحنه در ۱۳۷۶ دو نمایشنامهٔ «کارنامه بنداربیدخش» نوشتهٔ خودش و «بانو آئویی» را به طور هم‌زمان در سالن چهارسو و سالن قشقایی واقع در تئاتر شهر به روی صحنه برد. «شب هزارو یکم» را نیز در سال ۱۳۸۲ در سالن چهارسو اجرا کرد. در تابستان سال ۱۳۸۴ نمایش «مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین» را که نمایشنامهٔ آن با نیم‌نگاهی به قتل‌های زنجیره‌ای نوشته شده بود، در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه برد که باز هم با استقبال گرم تماشاگران روبرو شد اما پس از مدتی کوتاه و پس از ۲۴ اجرا به دلیلی نامعلوم اجرای آن متوقف گردید. نمایش بعدی او در ایران «افرا؛ یا روز می‌گذرد» در زمستان ۱۳۸۶ در تالار وحدت تهران به صحنه رفت و با موفقیت و استقبال کم‌نظیر تماشاگران مواجه شد. آخرین نمایش او تا کنون (تیرماه ۱۳۹۱) سایه‌بازی «جانا و بلادور» است که در استنفورد امریکا به صحنه رفته‌است.


 
دیدار با سایه ی ِ آفتاب شعر در شهر فرشتگان
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱  

دیدار با سایه ی ِآفتاب شعر

در شهر فرشتگان

 

شعر امروز پارسی اگر آبرو و اعتباری داشته باشد و اگر بخواهد به شاعری ببالد بی شک هوشنگ ابتهاج با نامهنری ه.الف.سایه در صدرش خواهد نشست . از معدود شاعران معاصر روزگار ما که دیدارش نقطه عطفی مهم است در زندگی بسیاری از بزرگان شعر و ادب در چند دهه اخیر و خیلی ها دیدار با او را در تغییر و تعیین سرنوشت آینده خود بسیار موثر دانسته اند و چنین است که سایه سنگین سایه بر شعر و ادب پارسی همچنان افتاده و اشعارش در دور و نزدیک از خاک اصلی دست به دست می چرخد و خوانده می شود و در فرصت های مناسب زمزمه می شود و دیدار با سایه در هر کجای جهان دیداری است دوست داشتنی و مهم می نماید و برای همین است که اهالی شهر فرشتگان روز نهم دسامبر در دانشگاه یو سی ال ای صفی  طولانی تشکیل می دهند برای ورود به سالن برای دیدار با سایه و بسیاری نیز بدون ثبت نام و هماهنگی آمده اند و مسئولین سالن به ناچار سالن کناری را باز می کنند برای استقرار خیل زیاد مشتاقان و دست آخر سالن کناری و راهروهای سالن اصلی و هر آنجا که شدنی است پر می شود از خیل علاقمندان به شعر و سایه :

دیری است مه از روی دل آرای تو دوریم

محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم

بعد از استقرار مردم بر روی صندلی و یا روی زمین سایه با عصایی در دست آرام و آهسته وارد می شود و جمع به احترام او از جای خود بلند می شوند و تشویقش می کنند .

جلسه با سخنرانی سه نفر ادامه پیدا می کند . هر کدا دقایقی کوتاه درباره سایه و شعر او صحبت می کنند و بعد از آن نوبت به اجرای موسیقی می رسد .

پژمان حدادی نوازندهٔ تنبک و دف متولد ۱۳۴۷، تهران است و از جمله فعالیت‌های وی می‌توان به آلبوم‌های “آن و آن” و “سفر به دیگر سو” اشاره کرد.حدادی همچنین در سال 2001 موفق به کسب جایزهٔ “موسیقیدان برتر” از “بنیاد دورفی” شد.فریبرز عزیزی نیز از نوازندگان تار و سه تار، پیش از این سابقه اجرا در شهرهای اروپایی و آمریکایی را داشته است.

این دو نوازنده در اجرایی مشترک و افتخاری دقایقی به اجرای برنامه می پردازند .

بعد از آن نوبت به حضور سایه می رسد .مجری برنامه اعلام می کند که سخنرانی سایه در دو مقطع برگزار می شود و سایه برای لحظاتی سالن را ترک خواهد کرد و باز خواهد گشت و از مردم می خواهد که در هنگام ترک سالن توسط سایه در موقعیت فعلی خود باقی بمانند.

سایه آمد.عصایش را روی میز گذاشت و به آرامی و با طمانینه  نشست و با شوخ طبعی غریبی با مردم حرف زد. از مردم عذرخواهی کرد برای تاخیر در برنامه و عذرخواهی کرد که مشتاقانش اینچنین فشرده و درهم نشسته بر زمین گوش به او سپرده اند :

 «هر چه بیشتر از زمان جلسه می گذرد من بیشتر خجالت می کشم به خاطر حضور دوستان...»

 

 

کیف بزرگ همراهش را کاوید و کاغذهایش را زیر و رو کرد و در این میان با مردم نیز حرف می زد . تکه کاغذی که او می جست بی آنکه بداند گوشه ای از استیج افتاده بود و یکی از دانشجویان کاغذ را به او رساند.

سایه بی هیچ نظمی شروع کرد به شعرخوانی.ابتدا شعری خواند که به قول خودش همین اواخر پیدا کرده بود.سایه به طنز و شوخی گفت که این شعر را خودش هم نداشت و کسی برای او کپی کرده و به دستش داده. این شعر از ناخوانده های سایه بود و سایه آن را "قصه رود خُرد" می نامید:

رود خردی که به دریا می رفت

چه به سر داشت؟ چه آمد به سرش؟

سینه می سود به خاک

سر به خارا می کوفت

چاله را با تن خود پر می کرد

تا سرانجام از آن رد می شد.

آه آن رود روان دیگر نیست

گر فرومانده زمینش خورده ست

گر رسیده ست به دریا دریاست.

رود رفته ست و در این بستر خشک

چاله ای هست  و در او مشتی آب

که زمین می خوردش.

قصه این است که آن آب منم!

 این شعر با تشویق ممتد و بی وقفه حاضرین همراه شد .

در ادامه سایه از شعری به نام "بوسه "سخن گفت که بنا به اظهارش سالها پیش خودش آن را در جایی با صدای خودش ضبط کرده بود و تاکید می کرد که در آن خوانش آن را غلط خوانده و اینک صحیح می خواند:

گفتمش: 
 -شیرین ترین آواز چیست ؟
 چشم غمکینش به رویم خیره ماند، 
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
 لرزه افتادش به گیسوی بلند 
 زیر لب غمناک خواند :
ناله زنجیرها بر دست من!
 گفتمش: 

آنگه که از هم بگسلند ؟
 خنده تلخی به لب آورد و گفت :

 آرزویی دلکش است اما دریغ 

 بخت شورم ره برین امید بست  
 و آن طلایی زورق خورشید را 
 صخره های ساحل مغرب شکست...!

 من به خود لرزیدن از دردی که تلخ 
 در دل من با دل او می گریست 
 گفتمش :
بنگر در این دریای کور 
 چشم هر اختر چراغ زورقی ست!
 سر به سوی آسمان برداشت گفت: 
 چشم هر اختر چراغ زورقی ست 
  لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف 
 ای دریغا شبروان !‌ کز نیمه راه 
 می کشد افسون شب در خواب شان... 
 گفتمش :
فانوس ماه 
 می دهد از چشم بیداری نشان
 گفت:
 اما در شبی این گونه گنگ
 هیچ آوایی نمی آید به گوش
 گفتمش :
اما دل من می تپد 
 گوش کن اینک صدای پای دوست!
  گفت :
 ای افسوس در این دام مرگ
 باز صید تازه ای را می برند 
 این صدای پای اوست 
 گریه ای افتاد در من بی امان 
 در میان اشک ها پرسیدمش
 خوش ترین لبخند چیست ؟
 شعله ای در چشم تارکش شکفت 
 جوش خونن در گونه اش آتش فشاند 
 گفت: 
 لبخندی که عشق سربلند 
 وقت مردن بر لب مردان نشاند 
 من ز جا برخاستم 
بوسیدمش.

 سایه شعر "بوسه" را پایان گفتگوی دو نفر معرفی کرد.

سایه در ادامه باز با طنز و شوخی مخاطبان را به خنده واداشت و گفت :«رفتن من به بیرون سالن و بازگشتنم در حالی که شما اینجا نشسته اید کار مضحکی به نظر می رسد .با این کار یک نفر آزاد می شود و جماعتی اسیر!»

سایه به تشویق حضار وعده داد جلسه را یک سره ادامه خواهد داد . بی وقفه و بی استراحت . درادامه سایه به سراغ شعر ارغوان رفت و ابتدا کمی درباره این شعر و ارغوان توضیح داد:«برای من عجیب است که چرا درد و رنج دیگران برای مردم خیلی جالب است و هر جا که به این شعر می رسم با تشویق مردم مواجه می شوم.بابا این شعر پدر درآورده!!

ارغوان همانطور که می دانید درختی عجیب و غریب است.معمولا در نیمه دوم فروردین و در هوای معمولی این درخت ابتدا گل می کند و بعد برگ می دهد یعنی بر خلاف دیگر درختان .ارغوان بتدا شکوفه می کند و گل می دهد و بعد روییدن گل تازه برگ می روید و این برگها تا اواسط پاییز باقی می ماند. ین درخت در اول بهار میروید و دارای گل‌های نیام که از مشخصه این تیره‌است می‌باشد و گل‌های آن زودتر از برگهای آن در میاید و دارای شاخه‌های متقابل می‌باشد. گلهای این درخت در اوایل بهار، در گروه های۳ تا۶ تایی، روی شاخه‌ها و حتی روی ساقه اصلی، پیش از رشد برگ‌ها پدید می‌آیند و چون عده آنها بسیار زیاد است، منظره زیبایی به درخت می‌دهد. اوایل «اردیبهشت»، ارغوان تماشایی‌ترین زمان خود را می‌گذراند. در این هنگام در حالی که شاخه‌ها هنوز بدون برگ هستند، گل‌های خوشه‌ای و صورتی‌رنگش به حالت آویخته ظاهر می‌شوند و سپس برگ‌های سبز و قلبی‌شکل، آن شاخه‌ها را زینت می‌بخشد.وقتی عمر گل‌ها به پایان رسید، بذرها در داخل محفظه‌هایی به نام نیام قرار گرفته و تمام طول سال روی شاخه‌ها باقی می‌مانند.

 سایه گفت درخت ارغوان خانه اش با بچه هایش قد کشید و بزرگ شد و تاثیری شگرف بر روی او گذاشت . سایه گفت در آن سالی که در خانه خود نبود و دور از دیار بود یاد این درخت برای او نشانه همه چیز بود از دوست آشنا تا باورها...سایه ادامه داد که تلاش می کند این شعر را بدون غلبه احساس بخواند و دست گل به آب ندهد:

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان

این چه راز ی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 در ادامه سایه شعرهای تازه ای هم خواند و هر کدام از شعرها با تشویق ممتد حضار رو برو شد . یکی از این شعرها شعر "زندگی" بود:

چه فکر می کنی ؟      

 که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟

 در این خراب  ریخته

 که رنگ عاقبت ازو گریخته

به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟

 چه سهمناک بود سیل حادثه

 که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

 ستاره خوشه خوشه ریخت

 و آفتاب در کبود  دره های آب غرق شد

 هوا بد است

 تو با کدام باد می روی ؟

همچنین سایه به اصرار علاقمندان و با وجود اینکه ساعت پیش بینی شده برنامه پایان یافته بود بخشی از مثنوی خود را نیز برای حاضرین خواندو پیش از آن درباره تولد مثنوی و نی و چگونگی سرایش آن حرف زد و به طعنه و شوخی عارف بودنش را تکذیب کرد:

شرح دردم با تو گوید مثنوی

با لب دمساز خود جفت آمدم

گفتنی، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار

با دل خونین لب خندان بیار

من خمش کردم خروش چنگ را

گرچه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود

او نمی‌دانست و خود را می‌ستود

من همی کندم نه تیشه، کوه را

عشق شیرین می‌کند اندوه را

در رخ لیلی نمودم خویش را


 جلسه در نهایت بیش از یک ساعت از زمان پیش بینی شده ادامه یافت و در پایان دوستدارن سایه از او روی کتابهایی که به همراه داشتند امضا گرفتند و با سایه در حالیکه با عصا آرام آرام به طرف خودرو حرکت می کرد و سیگاری دود می کرد همراه با طنز و شوخی های سایه به یادگار عکس گرفتند:

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

شب بود و سایه دقایقی بعد رفت و دوستدارنش را با خاطره ای زیبا و فراموش نشدنی تنها گذاشت :

شب فرو می افتاد

به درون آمدم و پنجره ها رابستم

باد با شاخه در آویخته بود

من در این خانه تنها تنها

غم عالم به دلم ریخته بود

ناگهان حس کردم

که کسی

آنجا بیرون در باغ

در پس پنجره ام می گرید

صبحگاهان شبنم

می چکید از گل سیب

  

کوتاه درباره ه.الف .سایه یا هوشنگ ابتهاج

سایه در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج عموهای او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالی شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری به نام کاروان(دیرست گالیا...)بااشاره به همان روابط عاشقانه‌اش در گیر و دار مسایل سیاسی سرود. ابتهاج مدتی به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت.

منزل شخصی سایه که از منازل سازمانی شرکت سیمان است در سال ۱۳۸۷ با نام خانه ارغوان به ثبت سازمان میراث فرهنگی رسیده‌است. دلیل این نامگذاری، وجود درخت ارغوان معروفی در حیاط این خانه‌است که سایه، شعر معروف (ارغوان)خود را برای آن درخت گفته‌است. این خانه قدمت چندانی ندارد اما از آنجاکه در زمان سکونت سایه در آن محفل ادبی بزرگان شعر و موسیقی و محل نشست‌های آنها بوده‌است دارای ارزش فرهنگی بسیار بالایی است.

 

ویژگی اشعار سایه

غلامحسین یوسفی دربارهٔ شعر سایه می‌گوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلکش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش‌ترکیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجستهٔ اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهٔ لیلی، چشمی کنار پنجرهٔ انتظار و نقش دیگر.»

اشعار نو او نیز دارای درون‌مایه‌ای تازه و ابتکاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درون‌مایهٔ ابتکاری همگام شده، نتیجهٔ مطلوبی به بار آورده‌است.

در شعر پس از نیما در حوزهٔ غزل تقسیماتی را با توجه به شاعرانی که در آن زمان حضور داشته‌اند انجام داده‌اند که در این بین نام‌هایی چون هوشنگ ابتهاج ؛ منوچهر نیستانی ؛ حسن منزوی ؛ محمد علی بهمنی و سیمین بهبهانی به چشم می‌خورد.که دراین بین «سایه» (اشاره به استاد ابتهاج) به عنوان رابط بین غزل کهن با غزل امروز محسوب می‌شود.سایه در سال ۱۳۴۶ به اجرای شعر خوانی بر مزار حافظ در جشن هنر شیراز می‌پردازد که دکتر باستانی پاریزی در سفرنامه معروف خود (از پاریز تاپاریس)استقبال بی نظیرشرکت کنندگان و هیجان آنها پس از شنیدن اشعار سایه را شرح می دهدو می نویسد که تا قبل از آن هرگز باور نمی کرده‌است که مردم از شنیدن یک شعر نو تا این حد هیجان زده شوند.

ابتهاج از سال۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران (پس از کناره گیری داوود پیرنیا) و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزل‌ها، تصنیف‌ها و اشعار نیمایی او توسط موسیقی‌دانان ایرانی نظیرشجریان ناظری حسین قوامی اجرا شده‌است. تصنیف خاطره انگیز تو ای پری کجایی و تصنیف سپیده(ایران ایسرای امید)از اشعار سایه‌است. سایه بعد از حادثه میدان ژاله (۱۷ شهریور۱۳۵۷)به همراه محمدرضا لطفی،محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، به نشانه اعتراض از رادیو استعفا داد.

از مهم‌ترین آثار هوشنگ ابتهاج تصحیح او از غزل‌های حافظ است که با عنوان «حافظ به سعی سایه» نخستین بار در ۱۳۷۲ به چاپ رسید و بار دیگر با تجدیدنظر و تصحیحات تازه منتشر شد. سایه سال های زیادی را صرف پژوهش وحافظ شناسی کرده که این کتاب حاصل تمام آن زحمت هاست که سایه در مقدمه آنرا به همسرش پیشکش کرده‌است.

 

شعر سایه

ابتهاج در آغاز ، همچون شهریار ، چندی کوشید تا به راه نیما برود اما نگرش مدرن و اجتماعی شعرنیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود همخوانی نداشت.پس راه خود را که همان سرودن غزل بود دنبال کرد. برخی از دوستداران شعرش، او را در غزلسرایی بعد از حافظ بهترین غزلسرا می‌دانند.«سایه» در غزل از حیث زبان به حافظ بسیار نزدیک شده است. غزل هاى عاشقانه‏ى او همراه بامضامین اجتماعى نهفته در آن، غزل وى را به بهترین غزل هاى معاصر بدل ساخته است.سایه درسال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. دراین دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود.

«سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره‌است با مضمونی ازنوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی.مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل‌های خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد و شهریار پیش گفتاری در مورد غزل دربار آن می نویسد.

سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر»پاسخ‌گوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی با ارزشی پدید می‌آورد..مجموعه شبگیر و زمین نشان می دهد.مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.

 

 آرا و گرایش های خاص  سایه

 سایه صرفنظر از توجهی که به سخن اساتید شعر فارسی دارد و آثار آنان را در نوع خود به حد کمال می داند. به کار سایر شعرای معاصر نیز معتقد است ولی این اعتقاد از آنجاست که می گوید هر پدیده ای که در مسیر کمال باشد جالب است و چون هیچ اثری کامل نیست و مطلق وجود ندارد ،آنچه در مسیر تکامل گام بردارد قابل توجه است . به عقیده ابتهاج شعر امروز ناگزیر باید مبین احوال زمان و احساسات شاعر که تاثیر پذیر از پدیده های اجتماعی اوست باشد و تردید نیست بیان این احساسات و مفاهیم اگر در قالب اشعار گذشته ممکن باشد لااقل با همان ترکیبات و اشارات و واژه های مستعمل مقدور نیست.

در شعر سایه دو جنبه کاملاً متفاوت به چشم می خورد ، نیمی از سروده های وی را غزلیاتی که ازاحساساتی کاملاً شاعرانه سرشار است ، تشکیل می دهد و نیمی دیگر مجموعه ی اشعاری است که باصطلاح امروز در قالب نوین موزون ولی غیر مقفی سروده شده است. در حقیقت آثاری ازایشان که مبین احساسات درونی وی از تاثرات است مشخص و مربوط به پرواز اندیشه شاعرانه او است در غزلها و دوبیتی های وی همه جا متجلی است ولی تاثراتی که از زندگی مردم و وضع اجتماعی وی سخن می گوید بیشتر در فرم جدید شعر امروز خود نمایی می کند.

 

آثار  سایه :

  • نخستین نغمه ها
  • سراب
  • سیاه مشق
  • شبگیر
  • زمین
  • چند برگ از یلدا
  • یادنامه (ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری نادرپور، گالوست خاننس و روبن)
  • تا صبح شب یلدا
  • یادگار خون سرو
  • حافظ به سعی سایه(دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج)
  • تاسیان (اشعار ابتهاج در قالب نو)
  • مثنوی سایه 

 توضیح :کلیه عکس ها از فرزاد حسنی -عکس اول از دانش سارویی-9 دسامبر 2012


 
دیدار با استاد بیضایی در شهر فرشتگان
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱  

 دیدار با استاد بیضایی در شهر فرشتگان

 

در برابر چشم های حیرت زده ساکنین شهر فرشتگان یک ساعتی از اسطوره حرف زد و بسیاری از کلافهای ذهنی من یکی در این چند سال را گشود بعد خیره به مردم نگاه کرد و فهمید در این شهر اوضاع از چه قرار است و گفت شما در مورد حرف های من سئوالی ندارید؟یکی پرسید شما فیلم ارباب حلقه ها را دیده اید؟دیگری گفت فرق دیو و دیو سفید چیست استاد ؟آن یکی از فیلمی ازو او نام برد که اسمش را غریبه و مه می گفت(منظورش فیلم باشو بود) و چند نفر دیگر پرسش هایی از همین دست ...دست آخر زن میانسالی از جمع پرسید :نمی خواید از فیلماتون تعریف کنید ؟

چشمانش کمی گشاد شد و گفت :از فیلمام تعریف کنم؟من اومدم اینجا در باره اسطوره صحبت کنم.....جلسه بسیار مهمی بود برای من و خسته کننده برای استاد .با تمام فشاری که با این مخاطب پر مغز بر سخنور آمده چهره اش بعد از سخنرانی اینچنین بود و سعی کرد در برابر دوربین کمی پیچ و تابش دهد و لبخندی بزند که نشد . حیف که ایران استاد بیضایی را ندارد و حیف از وقتی که امروز گذاشته بود برای این مخاطبان اما من یکی شکر خدا دیدار و گفتگوی خوب و ارزشمندی با استاد داشتم و باز مثل همیشه چندین و چند نکته یاد گرفتم. گواهش تندنویسی های چندین صفحه ای امروز است.

 


کلمات کلیدی: بهرام بیضایی