پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

Robocop & Tehran
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢  

ROBOCOP & TEHRAN


امشب رفتم دیدن فیلم روبوکاپrobocop چیزی شبیه همان فیلم قبلی پلیس آهنی با همان داستان . نکته جالب ابتدای فیلم است. جایی که در یک گزارش تلوزیونی در ابتدای فیلم شاهد آزمایش این روباتها در تهران هستیم. تهران را خوب فضا سازی کرده . روبات های نظامی در خیابان های تهران حرکت می کنند و زیر گزارش نوشته است پروژه آزادسازی تهران. مردم تهران دست هایشان را به علامت تسلیم بالا برده اند و چند دقیقه ای دیالوگ ها به زبان فارسی است. چند جوان با بستن مثلا دینامیت تلاش می کنند که این روبات ها را از بین ببرند که موفق هم می شوند اما در نهایت از بین می روند . فرزند خردسال یکی از این حمله کننده های انتحاری بعد از مرگ پدرش چاقویی از آشپزخانه بر می دارد و به خیابان می دود و دربرابر روباتها می ایستد. روبات کودک را آنالیز میکند و چاقو را اسلحه تشخیص می دهد و به سمت کودک شلیک میکند.کات میشود به صحنه ای که موضوع استفاده از روباتها به خاطر عدم تشخیص کودک و زنان زیر سئوال می رود. با خودم فکر می کنم چرا باید ابتدای فیلم با نمایی از شهر تهران و برج میلاد باشد ؟چه اصراری است که این همه فضاسازی صورت بگیرد و نماهای آشنایی از تهران و برج میلاد را توی یک فیلم تخیلی ببینیم. یقین پیدا می کنم فیلم باید قبل از انتخابات ساخته شده باشد و احتمالا حاوی یک پیام فانتزی است. دوستان بعدها با دیدن فیلم درباره این چند سکانس لابد خواهند نوشت.

 

کلمات کلیدی:
 
بی عنوان
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢  
 
 
 
می اندازم توی گلنوکس بولوار ودوازده چراغ را رد می کنم . عجیب است که همه سبز است تا برسم به ابتدای اتوبان 134 .حواسم سر جای خودش نیست . سرعتم رسیده به 60مایل .سرعت را کم می کنم و می پیچم توی اتوبان . کمی بالاتر تابلو علامت می دهد اتوبان 101 بسته است . ناچار باید بپیچم سمت اتوبان 170 .دستم بی اختیار می رود سمت دنده ماشین . می خواهم دنده عوض کنم.یادم می آید که ماشین اتومات است . یکهویی پریدم به اتوبان گردی شبانه تهران در نیمه های شب . وقت هایی که اتوبان حکیم بسته می شد و من باید گریز می زدم به همت و از خروجی شهرک وارد میدان صنعت می شدم و رو به سمت فرحزاد و قلیانی که منتظرم بود،حتی نیمه های شب . یادم آمد آن شب ها دستم روی دنده ماشین می ماند و فکرم جای دیگری بود غیر از تهران . روزگار جالبی است.
 

کلمات کلیدی:
 
FreeIranianSoldiers#
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢  

FreeIranianSoldiers#

مسئولیت اجتماعی هنرمند

 

در بسیاری از کشورها، جامعه هنری در برابر رویدادها و حوادث اجتماعی و فرهنگی با واکنش منسجم و مثبت باعث تاثیرگذاری مثبت می شوند.در رخداد اخیر برای سربازان گروگان گرفته شده کمتر شاهد واکنش هنرمندان داخل از کشور بودم و به همین خاطر بر آن شدم به خاطر زندگی در خارج از کشور با جلب حمایت هنرمندان خارج از کشور،فضایی برای مشارکت هنرمندان داخلی در این کار  فراهم کنم.

امروز با تعدادی از هنرمندان فعال در عرصه موسیقی و هنر در لس آنجلس درباره موضوع گروگانگیری سربازان ایرانی توسط گروه های تروریستی و خشن، صحبت کردم .خوشبختانه بسیاری از آنها با وجود سال ها زندگی در خارج از کشور،اخبار ایران را از نزدیک دنبال می کنند و از وقوع این حادثه اظهار تاسف می کردند و مایل بودند به اندازه خود قدمی کوچک برای آزادی این سربازان مام میهن و بازگشتشان به آغوش خانواده بردارند.


پیام این هنرمندان در این عکس یادگاری با شعار معروف توییتری #FreeIranianSoldiers،نفی خشونت و پیام صلح ، دوستی ، آرامش و تلاش برای بازگشت این عزیزان به آغوش خانواده هایشان است.

من مدت های بسیاری است که منتقد موسیقی لس آنجلسی هستم و ای بسا بسیاری از جوانان امروز نیز چون من با این نوع موسیقی برخورد انتقادی داشته باشند اما به نظرم این نوع موسیقی در مقطعی از تاریخ موسیقی معاصر نقشی خاص را در تداوم حیات موسیقی ایفا کرده است . بسیاری از ما در دوره نوارکاست و سی دی، خاطرات نوستالژیکی از بارها و بارها شنیدن آهنگ های لس آنجلسی داشته ایم که فراموش نشدنی است.

امروز در تماس با هنرمندان ساکن لس آنجلس، همگی از مشارکت و اطلاع رسانی استقبال کردند .


هنرمندان این مجموعه به استثنای یکی از آنها، سال هاست که خارج از کشور زندگی می کنند. امروز شاهد بودم که با وجود عقاید و مرام ها و دیدگاه های متفاوتشان با یکدیگر –و البته با من- همچنان دلشان برای ایران می تپد و از هرگونه رخدادی که قلب ایرانیان را جریحه دار کند ناراحت می شوند.

به گمانم مسائل اجتماعی و فرهنگی نقاط عطفی مهم و معتبر برای همدلی و پیدا کردن زبان مشترک با یکدیگر است و این حادثه و واکنش به آن در حوزه مسئولیت اجتماعی نقطه عطف و اشتراک من با این هنرمندان در شب 13 فوریه 2014 بود . اشتراک گذاری این عکس ها توسط دوستداران این هنرمندان در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی، می تواند در تداوم رسالت ما برای بازگشت سالم این سربازان بدون هر گونه خشونت مفید و موثر باشد .

یاعلی/ فرزاد حسنی/لس آنجلس                


کلمات کلیدی:
 
آخرین دیدارها
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢  

آخرین دیدارها

نشسته ایم توی استکارباکس و زل زده ایم به «هات چاکلت» مدیوم سایزمان(اندازه متوسط) و یواش یواش داریم گرم می شویم و مثلا خوشحالیم که امروز از دخترک پشت صندوق یک اصطلاح جدید و تازه یاد گرفته ایم.

Have a good one! یعنی شب خوش و خدا نگهدار . باور می کنید . به دیکششنری اربن مراجعه می کنیم و می بینیم اصطلاحی است دوپهلو که همزمان آروزی اوقات خوب کردن برای دیگری است و بدرود گفتن.

طبق معمول حواسم را بدون جلب توجه کسی، به اطراف متمرکز می کنم . یک معلم دفاعی داشتیم که می گفت:" وارد هر جایی که می شوید به صورت غیر محسوس همه جا را زیر نظر بگیرید و سعی کنید مختصات محل و در خروجی اصلی و سایر درهای دیگر و حتی پنجره ها را کنترل کنید ."

 بنده خدا توهم توطئه داشت یا فیلم زیاد می دید  یا می خواست توهم را به صورت ریشه دار در نهادمان بکارد ،نمی دانم!

 می گفت:" فکر کنید هر لحظه ممکن است نارنجکی به محلی که هستید پرت شود و شما کمتر از 5 ثانیه وقت دارید برای فرار ."

و بعد با قیافه حق به جانب می گفت :"توی این مدت کم وقتی می ماند که بتوانید تجزیه و تحلیل کنید از کدام سمت فرار کنید ؟"

 و خودش جواب می داد:" معلومه که نه و چه اتفاقی سرتان می آید ؟ گوشت و استخوانتان در هم می ریزد . ممزوج می شود . به هم آمیخته می شود جوری که خرده استخوانتان را هم نمی توان از میان گوشت پخته تنتان جدا کرد ."

خاطرات آدمی مثل صداهاست که جایی در آسمان چندم هنوز هست و روزی مثل ضبط صورت برای ما پخش می شود برای ترک انکار اعمال احتمالا .

همین ها است که باعث شد از همان دوران راهنمایی حواسم به اطراف باشد .هنوز بعد این همه سال درهای خروجی را کنترل می کنم و محیط پیرامون را لابد دقیق تر از دیگران زیر نظر می گیرم و به همین خاطر است که ظرائف بیشتری از روابط علی و معلولی و یا حس و حال دیگرانی که در یک فضای عمومی هستند می بینم و گاه ناخودآگاه تجزیه و تحلیلشان می کنم . ترس از نارنجک ناگهانی حالا در ذهنم رسوخ کرده اما معنی و مفهومش احتمالا تغییر پیدا کرده . نارنجک شده مدت محدود با هم بودن و درهای خروجی شده زمان ترک و کم رنگی عادت رابطه .

دوستم لم داده روی صندلی چوبی و زل زده به هات چاکلتش .

 می گویم:" متوجه چیزی دور و برت نیستی ؟"

  متوجه نیست . دور و بر را نگاهی می کند ولی باز چیزی نمی گیرد . به دختر و پسر دو میز عقب تر اشاره می کنم .

می گویم:" ندیدی توی این مدت دختر آهسته و آرام گریه می کند ؟"

ندیده بود.

ادامه می دهم:"ندیدی که دو بار دستمال را نزدیک چشم هایش کرد و پسر او را در آغوش گرفت ؟"

ندیده بود ولی از حالا به بعد تمام تمرکز و نگاهش متوجه آن میز شده بود .

آهسته خم شدم سمتش و آرام گفتم :"زل نزن همینطوری در حاشیه حواست باشد تا بعد بگویم ماجرا چیست ؟"

زمان آخرین آغوش فرا رسید و بعد از کمی گریه کردن دختر در میان بازوان پسر مهیای خروج از کافه شدند.

 گفتم:" فهمیدی معنی اش چیست ؟ "

 منتظر جواب منفی اش ننشستم و ادامه دادم :" این آخرین دیدار بود."

 و باز پرسیدم :"تجربه داری از آخرین دیدار ؟"

نداشت .

 آخرین دیدارها هر کدام شکل و شمایل خاص خودش را دارد . گاهی با گریه همراه است و گاه با خنده  و خوشحالی . همیشه فکر می کردم خوش به حال کسانی که در آغوش هم می گریند و بدا به حال آنان که در ظاهر می خندند و ویرانی درون را پنهان می کنند از هم .

پیچیده است رابطه ها و دشوار است توضیح دادن برخی چیزها . می توانی این چیزها را لابه لای داستان مثل گوشت و لوبیا لای برنج بگذاری و بعد لوبیا پلوی خوش طمع را تعارف میهمان/خواننده کنی . شاید اینگونه بهتر بتوان از فکر کردن به گذشته رها شد اما این راهکاری است که از عهده هر کسی ساخته نیست . آنکه نتواند خیال را با واقعیت در هم آمیزد چه راهی دارد ؟

یادمه کسی شرح آخرین دیدارش را در پستی نسبتا بلند نوشته بود . ماجرای خوردن یک ته چین در رستورانی بزرگ  و همین شده بود دستمایه رمانی که نوشتم و آنقدر برای خودم سخت و تلخ بود که گرفتار شیفت و دیلیت شد بعد از این همه زحمت . حالا اگر برگردم و فضای آن داستان را دوباره بسازم خودم یکی از قهرمانان داستان خواهم بود . کسی که بر اساس آموزه های معلم دفاعی دوران مدرسه اش حواسش را توی رستوران رها کرده برای سرکشی به احوال زن و مردی که چند میز آن طرف تر با خنده و سرخوشی مشغول خوردن آخرین غذای مشترک هستند . ته چینشان را نوش جان می کنند با یادآوری خاطرات خوب ته نشین شده در گوشه ذهنشان . اگر قرار باشد اسمی برای این کتاب بگذارم «ته چین مرغ رفتاری» را انتخاب می کنم.

هات چاکلت وارد بازی تناقض نما شد با ما و یخ کرد . بلند شدیم برویم .پیش از رفتن رفتم سمت دستشویی استارباکس و کد ورود را زدم و در را باز کردم و خودم را خالی کردم. سرما آدم را مجبور می کند بعضی از اعداد را به خاطر بسپارد .مثل بعضی آدم ها و بعضی چیزهای دیگر ظاهرا بی اهمیت!!!

گاهی فکر می کنم باید بی خداحافظی سفر کرد و خطر چون...........


کلمات کلیدی:
 
سرما
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢  

سرما

این روزها همه از سرما می نویسند و از برف و یخبندان کلافه اند . هوای تهران تا منفی 7 درجه رسیده و گیلان و مازندران و خیلی از نقاط دیگر سفید پوش است. من به گمانم بدتر از اینهایش را نه در خبرها و توصیفات که به چشم هم دیده بودم. زمستان 83 و 84 گیلان را یادتان رفته یا سرمای دهشتناک 85 تهران و ده روز هول انگیزش را یادتان مانده ؟

اهالی شمال غرب تهران هنوز باید چیزی یادشان باشد از آن سرما . اینجا-امریکای شمالی- هم مردم از سرما می گویند . از کشور همسایه کانادا بگیر تاهمین امریکا. بله هوا سرد است و ناجوانمردانه هم سر د است اما سرمایش هنوز در  آستانه تحمل است و البته آستانه تحمل نیز در هر جغرافیایی تعریفی متفاوت دارد .  

سرما در مفهوم واقعی برای من، یعنی وقتی که شیشه های خانه یخ بزند و ناگهان شیشه از شدت سرما بشکند.

الان در لس آنجلس در دمایی نزدیک به صفر درجه با پولیور و گرمکن و جوراب نشسته ام و سردم است. دو سه ساعت پیش رفتم و یک بخاری برقی خریدم تا امشب را به صبح طی کنم و نلرزم- ببین طاقتم چقدر کم شده-.

این من هستم . منی که گذشته را همچون صلیبی به دوش می کشم اما گاهی فراموش می کنم .

فراموش می کنم از سرمای وحشتناک جایی که سالهایی در آن زندگی کردم . سرمایی که خودم شاهد بودم باعث شکسته شدن و خرد شدن شیشه های خانه مان شد .

کودکان خردسالی بودیم دور از پدر که برای دفاع رفته بود و مادری داشتیم که همزمان باید دو نقش بازی می کرد .

سرما بیداد می کرد و به ناچار در خانه ای دوبلکس پناه آورده بودیم به کنج اتاقی کوچک و شاید کوچکترین اتاق خانه که لابد زودتر گرم می شد .

اول شیشه های طبقه پایین شکست و بعد یکی از شیشه های پنجره اتاق کوچک پناهگاه ما . نفت زیادی هم برای گرم نگه داشتن خانه باقی نمانده بود . ظاهرا اسرای عراقی مسئول حمل نفت نتوانسته بودند راه را از برف پاک کنند تا ماشین حمل سوخت خودش را به خانه خانواده های نظامی برساند .

پدران ما در آن سوی مرز روبه روی دشمن در سرمای کردستان و گیلانغرب و دیگر نقاط می جنگیدند و همسر و فرزندانشان این سوی مرز گرفتار همان سرما و پارادوکس جالب حضور اسرای عراقی بود در تامین سوخت و رساندن گرما به خانه ها که این یکی هم به لطف قدرت خشم طبیعت کیمیا شده بود در آن روزها.

گالن آخر نفت به یک سوم آخر که رسید مادرم فهمید که چند ساعتی بیشتر بخاری دوام نخواهد آورد . از همسایه ها هم نمی توانستیم نفت قرض کنیم چون همه وضعی شبیه به ما داشتند .

مادر بلند شد و رفت طبقه پایین و من و برادرم چپیدیم کنار هم به تماشای تلوزیون سیاه و سفید برفکی که فقط صدای خش خشی داشت بی تصویر و کمک می کرد به قوه خیال.

سر و صدایی از پایین می آمد .یکی دو بار رفتیم تا سر راهرو که گفت برگردید اتاق .

یکی دو ساعت بعد مادر برگشت. با یک میز کوچک که ظاهرا در همین یکی دو ساعت و سر و صدای پایین خودش درست کرده بود. میز را گذاشت وسط اتاق و بعد لحافی رویش کشید و بعد به گمانم چیزی شبیه المنت یا شاید لامپ برق بود که با سیم برق کشید به میان میز و روشن کرد و «کرسی» خانه به اصطلاح الم شد و گرما تازه تازه رخنه کرد به جانمان. دوباره برگشت و سرک کشید به شیشه های شکسته و محافظ پلاستیکی که برای جلوگیری از ورود سرما درست کرده بود .گرما چنان چشم هایمان را مست و مدهوش کرده بود که دیگر چیزی نفهمیدیم.

اجبار و اضطرار قدرت نهفته را به جوش و خروش می  اندازد .حتما همین طور است . اجبار و اضطرار هوش و ذکاوت را به کار می اندازد . مادرم به ناچار یادش آمد که باید قدم بزند در تاریخ و چاره را در مشی و روش پیشینیان یافت تا در آن روزهای سرد ،گرما را به ما هدیه کند.

حالا گاهی وقت ها که جمله "چقدر سرده !" را به زبان می آورم بلافاصله یاد آن روزهای کودکی می افتم و راجع به کلمه "سرما "فکر می کنم. سرمامفهومی عجیب و نسبی است. «سرما نامرد است اما مردها را به تو می نمایاند حتی اگر زن باشند!»

هوا سرد است ولی به خدا قسم با نوشتن این یادداشت گرم شدم ؛چون به مادرم فکر می کنم و قدرت می گیرم دربرابر هر ناجوانمردی و نامردی،سرما که چیزی نیست!!!! 


کلمات کلیدی:
 
گرفتاری گاه به گاه
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢  

گرفتاری گاه به گاه

ارتش خاطرات در برابرم گارد جنگی گرفته اند .پدر سگها خوب تاکتیکی را انتخاب کرده اند .می دانند که من در دره بی خوابی بدجوری گرفتار شده ام.

منتظر طناب نجات از جانب طیاره خیال هستم از بالا دست شاید ،که بتواند خودش را یا گره اش را به انتهای این دره برساند و یا فرو رفتن در چاهی که پیشینیان به امید درمان استسقای گذشته شاید این حوالی کنده باشند. هرچه باشد از زخم خاطره مهیب تر نیست ،از درد بی خوابی بیشتر نیست . نه ،من مرد جنگ نیستم .هیچ وقت نبودم !

        

 

                                            (فرزاد حسنی/سانتامونیکا/31ژانویه2014/

                                                  ساعت شش و بیست و سه دقیقه بامداد   )      


کلمات کلیدی:
 
سرگذشت یک عکس
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢  

سرگذشت یک عکس

 


حسین منصوری در صفحه فیسبوکش نوشت: پس از درگذشت خواهر فروغ، زنده یاد گلوریا فرخ زاد، تنها فرزند او یودیت، از مونیخ به تهران رفت و پس از بازگشت یک کیسه پلاستیکی را به دستم داد.
محتوای کیسه را خالی کردم و وقتی می خواستم مچاله اش کنم، احساس کردم هنوز چیزی در کیسه قرار دارد. سر کیسه را دوباره باز کردم، چند اسلاید ته کیسه قرار داشتند. اسلایدها را جلوی نور گرفتم. هیچ چیز دیده نمی شد، همه شان سیاه بودند. به گمان این که اسلایدها نور دیده اند و خراب شده اند دوباره آنها را در کیسه قرار دادم.
چند روز بعد می خواستم کیسه را به همراه کاغذهای باطله بیرون ببرم و دور بریزم. در آخرین لحظه دوباره یاد اسلایدها افتادم. این بار آنها را جلوی نور قوی تر گرفتم. تغییری ندیدم. همه شان سیاه بودند. فقط در یکی از اسلایدها یک رنگ آبی خفیف سوسو می زد. نمی دانم چرا از دیدن این رنگ آبی دلم لرزید. چیزی در اعماق زیر زمین های سیاه حافظه ام مرا مخاطب قرار داد بی آنکه من بتوانم حرفش را بفهمم. سخت کنجکاو شدم. اسلایدها را به عکاسخانه بردم و... نوروز 1343

 

کلمات کلیدی: فروغ فرخزاد ،حسین منصوری
 
اعتراف
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢  
اعتراف 

«و در دنیا سهمگین‌تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد. نه، هرچه که پیش می‌آید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی. آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است… آدم که پیش خودش گم شود، پیش خودش نابود شود و پیش خودش تمام شود تنها آدم بدبخت است. همه جا می‌توان رفت و همه کار می‌توان کرد اگر نزد خودت گم نباشی، اگر نزد خودت نابود نباشی، اگر نزد خودت شرمسار نباشی. اگر تخته‌پاره‌یِ رضایت از خودت را از دست بدهی، اگر کارهایت و اندیشه‌هایت این تخته‌پاره را از دست تو برباید در دم فروخواهی رفت. و اگر هزار سال زندگی کنی و بر اوج عزت بنشینی، همیشه خود را گم و پست و نابود خواهی یافت.»
                                            - ابراهیم گلستان، آذر ماه آخر پاییز-
 

کلمات کلیدی: