پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

برای تولد سی و پنج سالگی و آخرین پست سال92
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢  

برای تولد سی و پنج سالگی و آخرین پست سال 92

 

 

«در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

            مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال»                                      

                             (دکتر شفیعی کدکنی)

 

دوباره بهار را می بینم و تفاوت این دیدار با دیدارهای قبلی این است که حالا سی و پنج ساله ام .سی و چهار بار جوجه های آخر پاییز را شمرده ام و سی و پنج بهار را از نزدیک دیده ام و سی پنج بار بهار به من لبخند زده است . خوشحالم و خوشبخت و خدای تعالی را شاکر برای این موهبت .

به رسم هر سال یادداشتی کوتاه می نویسم برای ثبت در آرشیو خاطراتم تا به این بهانه مروری داشته باشم بر سالی که گذشت و احوالی که بر من رفت.از همان شروع یادداشت حس کردم که دایره واژگانی ام امسال با بحران روبرو شده است و به همین دلیل یادداشت امسال کوتاهتر و موجز تر است . البته این موجز بودن به آنچه در سال گذشته بر من گذشته ،نیز مرتبط است .

به گمانم این چند ساعت مانده به پایان سال خورشیدی بهانه خوبی است برای مرور کردن گذشته و به خاطر آوردن برخی رویدادها با جزئیات دقیق و بعد فراموش کردن برخی از آنها برای همیشه و به خاطر سپردن رخدادهای شیرین و فراموش نشدنی .

 

خبر امید و بهار

سالی که گذشت سالی پر افت و خیز و پر تلاطم بود. به گمانم بسیاری دیگر نیز چون من این افت و خیز و تلاطم را حس کرده اند.

شروع بهار با تلخی زمستان گذشته همراه بود اما نرسیده به تابستان بهار روی خوشش را هم نشان داد و کمی شادمانی برای همه به ارمغان آورد. مثل میهمانی که وقت وداع تازه کوله بار می گشاید و سوغاتی و رهاوردش را به تو می دهد.

خرداد برای من ماه دل انگیزی بود چون بعد از سالها دمیده شدن روح امید و شادمانی را بعداز چندین سال در بین مردم دیدم .

هرچند از موطن دور بودم اما از نزدیک و لحظه به لحظه تغییر و تحولات را دنبال می کردم . شادمانی خیابانی مردم در خرداد ماه فارغ از اینکه برای چه هدف و منظوری باشد،برای من ارزشمند و دوست داشتنی بود . به گمانم شادمانی پتانسیل بالقوه ای بود که سالهای سال به فراموشی سپرده شده بود و کم کم به اختگی و بی زایشی رسیده بود اما به اعتبار بهار شاید دوباره بالفعل شد و بعد در دل بسیاری تکثیر شد .

 

ماندن در هجرت

امسال نیز چون سال گذشته عید نوروز و تولدم را در خارج از موطن و دیارم جشن می گیرم . ماندن در هجرت و غربت همیشه تصمیمی پارادوکسیکال و دشوار بوده است .هر چه از ماندن مهاجر در غربت می گذرد ،فراموش می کند که هجرتش از روی اجبار بوده یا اختیار .

ماندن من چه از روی اجبار و چه اختیار ،فرصتی بود برای تجربه کردن ملموس و زیرپوستی هجرت و عواقب و البته دشواری های آن .

هر چند ظاهرا در یکی از بهترین میعادگاه مهاجران جهان زندگی می کنم،اما نمی توانم دشواری های عجیب و غریب مهاجرت را انکار کنم.

در این مدت با مهاجران پیشین و قدمت دار و مهاجران جدید به گفتگو نشستم تا زمینه ها و علت فرهنگی و اجتماعی این سفر بی بازگشت را بیشتر موشکافی کنم و در لابلای این گفتگوها،خاصه با اهل فرهنگ و هنر،به نتایج تلخ و اندوهناکی رسیدم .

از نزدیک گرفتار مصائب و مشکلات مختلف شدم و به ناچار و اجبار تن به شرایط و دشواری های مختلف دادم. این تن دادن به دشواری ها در نهایت باعث بالا رفتن توان و تحمل و قدرت انطباق پذیری من شد .

در لابلای رویدادهای معمول به صورت غیر مستقیم تغییر و تحولات جسمی و روحی خودم را نیز در مواجهه با پدیده مهاجرت زیر نظر داشتم.

کاهش وزن در ابتدای مهاجرت و تغییرات محسوس جسمی و نیز برخی مقاومت های روحی و روانی در برابر تغییرات و تطابق با زندگی روزمره جاری و ساری در سرزمین میزبان ،از جمله مسائل و مواردی جالب توجهی بود که با آن مواجه شدم .

تاثیرات مثبتی نیز چون توجه به نوع تغذیه ،داشتن یک رژیم غذایی مناسب ،ورزش ،توجه به گیاهخواری و کاستن از میزان مصرف گوشت و بخصوص گوشت قرمز و تمرین و ممارست برای یادگیری هنر آشپزی و عشق ورزی و و عشق بازی با آشپزی ،از دیگر نکات مثبت قابل توجه در تجربه اخیر من در مهاجرت و سفر نسبتا بلندم به این سوی دنیا بود .

 

 نوشتن

کتمان نمی کنم که در سال گذشته از نظر نوشتن پربار و فعال نبودم و از این نظر از خودم راضی نیستم . اما پرونده های اولیه و سوژه های خوبی برای نوشتن پیدا کردم که در وقت و فرصت مناسب گمان می کنم بتواند منشا نوشته های مناسب و خوبی باشد.

نوشته هایم محدود به وبلاگ و چند یادداشت و مقاله بود . با این همه در سال گذشته گفتگوهای جاندار و مایه داری با اهل فرهنگ انجام دادم که برخی از آنها را منتشر کردم و برخی دیگر را در فرصتی مناسب با خوانندگانم به اشتراک خواهم گذاشت .

اخبار خوب و شیرینی از تسهیل شرایط نشر در ایران به گوشم رسید که امیدوارم صحت داشته باشد و به زودی برخی از کارهای در نوبت مانده ام به تدریج منتشر شود.

 

مرگ

در سال گذشته چند تجربه مرگ تلخ و ناگوار را از نزدیک شاهد بودم . مرگ دوجوان هنرمند ایرانی در نیویورک و مرگ دلخراش دختری ایرانی در یکی از ایالات امریکا و مرگ یک نخبه ایرانی در تگزاس برایم تلخ و ناگوار و تکان دهنده بود و هر کدام این مرگ ها به نوعی با پدیده مهاجرت مرتبط بود. امیدوارم اگر فرصتی دست داد بتوانم به بررسی اجتماعی این سه رویداد ناگوار بپردازم .

همچنین در سال گذشته یکی از عزیزانم را در ایران از دست دادم که برایم بسیار تلخ و ناگوار بود و عدم حضورم در مراسم بزرگداشت این عزیز بسیار سخت بود . تجربه تلخی است که امیدوارم کسی شاهدش نباشد .

 

اقتصاد

در سال گذشته از نظر اقتصادی پیشرفت ملموس و مثبتی نداشتم و از این نظر نیز از خودم راضی نیستم . بخشی از این عدم پیشرفت احتمالا به خاطر تغییر شرایط محیطی و عدم انطباق پذیری و بخش دیگر به خاطر برخی نامهربانی ها و البته بخش مهم تر به خاطر این بود که کمتر از حد معمول و توان همیشگی ام تلاش کرده بودم و امیدوارم در سال جدید در این زمینه بیشتر بکوشم و بتوانم از نظر اقتصادی و به ویژه کارآفرینی برای خود و دیگران مفید باشم .

  

دوستی

امسال دوستان بسیار زیادی پیدا کردم و دایره دوستانم وسیع تر شد و از این منظر به شدت از خودم راضی هستم . بسیاری از دوستی هایم با دوستان قدیمی با وجود بعت مسافت،عمیق تر شد و بسیاری از دوستان تازه یافته ام با مهربانی زیاد مرا شیفته و شرمنده خود کردند .

دوستان بسیاری به من اعتماد کردند و در سال گذشته همراه و همدرد و همراز بسیاری شدم . امیدوارم این حس اعتماد و دوستی و مهرورزی در سال آینده نیز همچنان در من وجود داشته باشد و دایره دوستان را باز هم وسیع تر کنم.

 

خاطرات خوش ملی

من نیز چون دیگران در امسال در چند شادمانی ملی سهیم شدم . پیروزی و راهیابی تیم ملی فوتبال ایران به جام جهانی و نیز شادمانی خردادماهی مردم و موفقیت های تیم ملی والیبال و نیز موفیت تیم ملی کشتی ایران در جام جهانی کشتی-این آخری را از نزدیک شاهد بودم – و باز شدن خانه سینما و بسیاری از نهادهای صنفی هنری و فرهنگی و بهتر شدن شرایط نشر و نیز بازگشت برخی از هنرمندان تئاتر و سینما به کشوراز خبرهای خوب و شادی بخش برای من بود .

امیدوارم در سال جدید نیز باز هم خبرهای خوش ملی را بشنوم و با ملتم در شادمانی هایی در ابعاد ملی سهیم شوم.

 

تجارب خوب

گذشتن از خود ،مهرورزی ،گذشت ،صبر ،مقاوت و تمرین برای تمرکز از جمله تجارب خوب سال گذشته بود . در تمامی مواردی که نوشتم ،پیشرفت خوب و ارزشمندی داشتم و امیدوارم در سال آینده نیز این تجارب را بیشتر و بهتر و تازه تر ادامه دهم.

 

بهترین شادباش میلاد

زیباترین و بهترین شادباش میلادم امسال تماس تلفنی دوستی عزیز بود از خانه خدا. گفت ایستاده روبه روی خانه خدا دارم با تو حرف می زنم .گفت بهترین ها را از خدا برایت خواستم. گفتگویی کوتاه اما ارزشمند برای من بود.

 

دعا

خدایا!

 کاری کن در سال آینده نیز همچنان به یادت باشم .

سلامتی را از من و دوستان و عزیزانم دریغ نکن.

کمکم کن که در کاری که به صلاح و خیر خودم و نوع انسان است ،موفق شوم.

کمکم کن که ببخشم.

کمکم کن که بدی را زود فراموش کنم.

کمکم کن صبور شوم.

کمکم کن دوباره سخت کوش شوم.

کمکم کن تا بیشتر یادبگیرم.

 

پیغام های خصوصی

 

به الف. ش

گذر ایام فرصت مناسبی است برای اندیشه کردن بر احوال و تدبیر درباره تصمیم های درست و اشتباه در زندگی . خوشحالم که به نتایج خوبی رسیدی و افسوس از همه فرصت های خوبی که از دست رفت. باری همچنان با ماندلا اختلاف نظر دارم اما امیدوارم روزی هم رای این بزرگ مرد تاریخ شوم .

 

به الف.م

همه دنیا یکجا برعلیه تو کودتا نکرده اند. کودتای درون خودت را سرکوب کن . با تمام توان.

 

به س.ع

تنها کسی هستی که در لحظه اکنون سلامتی تو برای من از سلامتی خودم مهم تر است . با تمام وجود دوستت دارم .

 

به ش.ش

همه چیز زود می گذرد و همه چیز رو به فناست حتی زیبایی و شادابی و طراوت . فرصت چندانی برای تجربه ویران شدن و ویران ماندن نداری.

 

به الف. ح

فاصله چیز غریبی است . همچنان برای من عزیز و محترم باقی خواهی ماند.چیزهایی هست که تو نمی دانی و چیزهایی هست که من نمی دانم. دانسته هایمان برای خودمان و دوستی مان مستدام.

 

به الف.م

آمدی بالاخره ...راهی را که من رفته ام بیا ...نمی دانم چرا و چه چیزی اینچنین ما را همچنان به هم متصل نگه داشته است . حسی عجیب دارم برای ملاقات دوباره تو و فرزندت در این سوی دنیا . منتظرم به دیدار.

 

به س.ر

لابد پیرمردها هنوز هم کودک درون دارند. تو بهتر می دانی حتما.

 

 

به م. الف

دوست خوب من هستی و خواهی بود .خل بازی و مشنگ بازی و فراموش کاری و بدقولی هایت را هم دوست دارم .

 

به پ.ت

یک بی اخلاقی کوچک می تواند از بار دوستی کم کند. در دوستی شوخی ندارم و از همین روست که بی اخلاقی با دوست را نمی پسندم.

 

به الف. س

دوست خوبم دوستیمان تا هر جای دنیا مستدام . به امید روزهای بهتر برای تو .

 

به الف. ر

مخلصتیم . رفیق بی کلکی که به همه حس و حالت احترام می گذارم . تو را بیشتر از خودت می شناسم و برای همین به تو اعتماد دارم .

 

به ف. ب

دقیق تر باش .

 

به ح.ن

معرفت ریشه دوستی را عمیق تر می کند . معرفت داشته باش و بزرگ شو. من منتظرم.

 

به ف.ع

بسیار دوستت دارم .

 

به س

بخشندگی را از تو آموختم و از این بابت همیشه سپاسگزارت خواهم بود.

 

به ع.غ

خوبه که گاهی با من درد و دل می کنی . مثل همیشه به من اعتماد کن.

 

به ف. ع

دورم از تو اما هرجای دنیا که باشم صمیمانه دوستت دارم و حاضرم جانم را به پایت بریزم .دست تو برای من مهربان ترین دست دنیا است.

 

به و.ح

همیشه دوستت دارم و امیدوارم پرچمت بالا باشد.

 

 

به ف.ح

برای من عزیزی و پشتکارت را همیشه تحسین می کنم و می دانم موفق تر از این خواهی بود.

 

به و

می شد اما گاهی نمی شود بی هیچ دلیلی .

 

به ف

سلام کردی و جوابت را دادم .همین .

 

 

به ز.ک

دوست دارم به آنچه دوست داری برسی.

 

به گ.ف

هنوز گاهی وقت ها به حس و حال خوبی که از تو پیدا کردم فکر می کنم.جایت امن است در گوشه ای از ذهنم.

 

به ع

بدشانسی روی پیشانی آدم نوشته نشده است.

 

به س

جلب توجه برای ترحم چیز جالبی نیست.

 

به ی.ف

امانتدار خوب تری باش بعد از این .

 

به س.ع

در غربت به من اعتماد کن و روی من حساب کن .

 

به ف. س

تلخی می بینم.بیماری می بینم .برای روزهای سخت نیامده ات نگران باش و بدان هیچ وقت نمی بخشمت.

 

 

به ش .ط

دوست دارم با همه خوب و بدت .

 

به گ.خ

همچنان که دیگران به فضای تو احترام می گذارند تو نیز به فضای دیگران احترام بگذار.

 

به ش.خ

خیلی زود به نتایج خوبی رسیدی.روی همین خط حرکت کن.

 

 

شعرهایی برای شما

دوست دارم به رسم هر سال چند شعر را با شما قسمت کنم:

شعر اول

در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

 

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ‚ کجا

ندیده ای مرا ؟

-حسین پناهی-

 

شعر دوم

ایستاده در باد

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه

برسر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم

سایه ی امن کلاهش اما

لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال

قاروقار از ته دل می خواند:

آنکه می ترسد

می ترساند

-قیصرامین پور-

  

شعر سوم

در کمین اندوه هستم

 بانو !

مرا دریاب

 به خانه ببر

 گلی را فراموش کرده ام

 که بر چهره ام نمی تابید

زخم های من دهان گشوده اند

 همه ی روزگار پر از اندوه بود

بانو مرا

قطره قطره دریاب

 در این خانه

جای سخن نیست

زبان بستم

عمری گذشت

 مرا از این خانه

به باغ ببر

 سرنوشت من

 به بدگمانی

 به خوناب دل

خاموشی لب

 اشک های من بسته

 بر صورت من است

 هیچکس یورش دل را

در خانه ندید

 بانو

من به خانه آمدم

و دیدم

 که عشق چگونه فرو می ریزد

و قلب در اوج رها می شود

 و بر کف باغچه می ریزد

 بانو مرا دریاب

ما شب چراغ نبودیم

ما در شب باختیم

-احمد رضا احمدی-

 

شعر چهارم

ما را به تاراج بردند

بسیار بیداری بود

بسیار خواب بود

روزهای جمعه ابر داشتیم

اما نمی‌توانستیم

بیداری و خواب و ابر جمعه را

زندگی نام بگذاریم

پس خواب را انکار کردیم

پس بیداری را انکار کردیم

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

که ابر را نبینیم

چه حاصل

که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه

روی میز سرد می‌شد

-احمد رضا احمدی-


کلمات کلیدی:
 
دریا
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢  

در ذهن کوزه ها چه هوس ها گذشته است
آیینه از مقابل دریا گذشته است

ای موج سر به صخره ی ساحل بزن ،برو
عمریست آب از سر دریا گذشته است

 



کلمات کلیدی:
 
انعکاس در آینه
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢  

انعکاس در آینه

 


****«««رفته رفته آب شد آئینه از عکس رخش 
چون نگردد آب آخر سد اسکندر نبود»»»***

-صائب تبریزی-



کلمات کلیدی:
 
بی تو
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢  
بی تو دارد همه جا رنگ ِ قفس می گیرد
آه محبوس شده... راه نفس می گیرد

باز آدم نشدم هرچه به من می گفتند ...
دستم از دست فلک سیب نرس می گیرد

بغض در حنجره ام راه مرا می بندد
آخر کوچه ی بن بست نفس می گیرد

 

کلمات کلیدی:
 
دریا
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢  

دریا

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش

خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما

با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز

شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش

با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش

- محمد علی بهمنی- 

 


کلمات کلیدی:
 
خاطره خوانی درباب مرگ
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢  

خاطره خوانی در باب مرگ

 

چند روز پیش خاطراتی را که محمد جلالی چیمه در مراسم بزرگداشت ساعدی در دانشگاه لندن ایراد کرده بود را می خواندم لازم دیدم بخش مربوط به مرگ و بخاک سپاری آن ادیب هنرمند در قبرستان پرله شز را در اینجا باز گویم:

...« رفتن دکتر ساعدی به بیمارستان سنت آنتوان در روز اول نوامبر ، همان و پایان داستان تبعید در روز بیست و یکم نوامبر همان ! بیست روز طول کشید: روز‌های پر تلاطم ، سرشار از بیم و امید. بیست روز غریبی بود: از آن جمله بیست روز رنج پدر ساعدی و لحظه‌های بیم و امید وی. پیرمرد معمولاً در خانه تنها و چشم به راه بازگشتِ فرزند از بیمارستان بود!

سه چهار هفته‌ای بود که پدر را از راه آلمان به پاریس آورده بودند و پیش فرزند بود. خلوتی داشتند با هم ، جانانه!

دلی از عزای ترکی گویی و حافظ خوانی و پرس و جو‌های خانوادگی درآورده بودند. همه‌ی کوچه‌های تبریز را باهم گشته بودند و پدر با چه شوقی به قامت فرزند نگاه می‌کرد و چه لذتی از گفتارش می‌برد!

وداع با ساعدی روز٢٧ نوامبر در سالن اُدیتوریم بیمارستان سنت آنتوان انجام شد.

جمعیتی بود! همه آمده بودند. «همه» یعنی از همه‌ی گروه‌ها ، همه‌ی فرقه‌ها، و همه‌ی آوازه‌ها!

آخرین دیدار بود که انجام می‌شد و بعد انتقال او بود به ایستگاه «پارمانتیه» نزدیک میدان رپوبلیکِ پاریس که دو ایستگاه با درِ ورودی «پرلاشز» فاصله داشت. و بعد جمعیت بود که به «پارمانتیه» آمد و مشایعت آغاز شد:

در سکوت و زیر باران. و چه چشم‌ها که نه از باران ، بلکه از اشک خیس نبودند و چه دل‌های لبریز از اندوهی که گرانبار تر و غم آلود تر از ابرهای پائیزیِ بر فراز پاریس، بی وقفه نمی‌گریستند!

... حالا جمعیت ایرانی ، ساعدی را به اقامتگاهِ بازپسین می‌برد. به جایی در قطعه‌ی هشتاد و پنجمین ، در همسایگی صادق هدایت! گورکنان کار خود را کرده بودند و مجریان آئین خاکسپاری در کنار گودال فرجامین مؤدب و مبادی آداب دست به کار شدند! موسیقی مورد علاقه‌ی ساعدی (سمفنی شماره‌ی ١٠ مالر) فضای پر لا شز را پر کرده بود!

... و از آن لحظه به بعد بود که «پِرلاشِز» برای من به شکل واقعی و ملموسی شد گورستان پرلاشز! بیش از ١٠ سال بود که پنجره‌ی اطاق من در یکی از ساختمان‌های «کارگری ـ دانشجویی» (Sonacotra) در پاریس، در طبقه‌ی یازدهم به پر لاشز باز می‌شد! ساختمان ما کنار پرلاشز واقع بود!

من بیش از ١٠ سال در٢٠ متری باغ سنگستان پرلاشز زیسته بودم ، اما مرگ را با آن هیبت و با آن قساوت که در روزهای آخر ماه نوامبر ١٩٨۶از طبقه‌ی چهارم بیمارستان سنت آنتوان به قطعه‌ی هشتاد و پنجم این گورستان می‌آمد ، ندیده بودم و زخم و ضربت آن را اینچنین تلخ و دردناک احساس نکرده بودم.»

Photo: ‎چند روز پیش خاطراتی را که محمد جلالی چیمه در مراسم بزرگداشت ساعدی در دانشگاه لندن ایراد کرده بود را می خواندم لازم دیدم بخش مربوط به مرگ و بخاک سپاری آن ادیب هنرمند در قبرستان پرله شز را در اینجا باز گویم:

...« رفتن دکتر ساعدی به بیمارستان سنت آنتوان در روز اول نوامبر ، همان و پایان داستان تبعید در روز بیست و یکم نوامبر همان ! بیست روز طول کشید: روز‌های پر تلاطم ، سرشار از بیم و امید. بیست روز غریبی بود: از آن جمله بیست روز رنج پدر ساعدی و لحظه‌های بیم و امید وی. پیرمرد معمولاً در خانه تنها و چشم به راه بازگشتِ فرزند از بیمارستان بود!

سه چهار هفته‌ای بود که پدر را از راه آلمان به پاریس آورده بودند و پیش فرزند بود.  خلوتی داشتند با هم ، جانانه!

دلی از عزای ترکی گویی و حافظ خوانی و پرس و جو‌های خانوادگی درآورده بودند. همه‌ی کوچه‌های تبریز را باهم گشته بودند و پدر با چه شوقی به قامت فرزند نگاه می‌کرد و چه لذتی از گفتارش می‌برد!

وداع با ساعدی روز٢٧ نوامبر در سالن اُدیتوریم بیمارستان سنت آنتوان انجام شد.

جمعیتی بود! همه آمده بودند. «همه» یعنی از همه‌ی گروه‌ها ، همه‌ی فرقه‌ها، و همه‌ی آوازه‌ها!

آخرین دیدار بود که انجام می‌شد و بعد انتقال او بود به ایستگاه «پارمانتیه» نزدیک میدان رپوبلیکِ پاریس که دو ایستگاه با درِ ورودی «پرلاشز» فاصله داشت. و بعد جمعیت بود که به «پارمانتیه» آمد و مشایعت آغاز شد:

در سکوت و زیر باران.  و چه چشم‌ها که نه از باران ، بلکه از اشک خیس نبودند و چه دل‌های لبریز از اندوهی که گرانبار تر و غم آلود تر از ابرهای پائیزیِ بر فراز پاریس، بی وقفه نمی‌گریستند!

... حالا جمعیت ایرانی ، ساعدی را به اقامتگاهِ بازپسین می‌برد. به جایی در قطعه‌ی هشتاد و پنجمین ، در همسایگی صادق هدایت!  گورکنان کار خود را کرده بودند و مجریان آئین خاکسپاری در کنار گودال فرجامین مؤدب و مبادی آداب دست به کار شدند! موسیقی مورد علاقه‌ی ساعدی (سمفنی شماره‌ی ١٠ مالر) فضای پر لا شز را پر کرده بود!

... و از آن لحظه به بعد بود که «پِرلاشِز» برای من به شکل واقعی و ملموسی شد گورستان پرلاشز! بیش از ١٠ سال بود که پنجره‌ی اطاق من در یکی از ساختمان‌های «کارگری ـ دانشجویی» (Sonacotra) در پاریس، در طبقه‌ی یازدهم به پر لاشز باز می‌شد! ساختمان ما کنار پرلاشز واقع بود!

من بیش از ١٠ سال در٢٠ متری باغ سنگستان پرلاشز زیسته بودم ، اما مرگ را با آن هیبت و با آن قساوت که در روزهای آخر ماه نوامبر ١٩٨۶از طبقه‌ی چهارم بیمارستان سنت آنتوان به قطعه‌ی هشتاد و پنجم این گورستان می‌آمد ، ندیده بودم و زخم و ضربت آن را اینچنین تلخ و دردناک احساس نکرده بودم.»‎


کلمات کلیدی:
 
صدا
ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢  

صدا

صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف، نخ های تماشا، چکه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست.
دهان گلخانه فکر است.

                                           -حضرت سهراب -


کلمات کلیدی:
 
فرشته ای که رفته بود پیش خدا
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢  

فرشته ای که رفته بود پیش خدا


"میم" دعوتمون کرده برای شام و شب نشینی و البته برای ترک فکر و خیال و فراموشی .رفتیم .با قلیان و شیرینی هم رفتیم و نشستیم به گپ و گفت . قبل از کشیدن شام دستم رفت سمت گوشی و سری به فیس بوک زدم .سولماز استتوس جدیدی رو آپلود کرده بود از تگزاس . بچه ها شام رو کشیده بودند و دور میز بودند من روی کاناپه نشسته بودم و نمی تونستم برم پیششون . اشک بدون اختیار و بی وقفه می آمد .بدون کنترل .برای دوباره بغل کردنش باید آرزوی مرگ کرد .این عکسش از آخرین سفرشه به گمونم حج عمره باید باشه .کارت دور گردنش رو ببین !!!!ساکش رو ببین!!!! من اگه جای خدا بودم خودم می رفتم پیشش جای اینکه بخوام به این فرشته زحمت بدم بیاد پیشم . این یکی از فرشته های زندگی منه که هیچوقت فراموشش نمی کنم.


کلمات کلیدی:
 
نماز معشوق
ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢  

نماز معشوق

خزر معصومی را از یاد نمی برم .همیشه گوشه ای از ذهن من جایی ماندگار دارد.مهم نیست که از کار فاصله گرفته و مهم نیست که خودش را مشغول درس کرده و در گوشه ای از فرانسه در پی کسب دکتری است و ممکن است هیچ وقت به قاب سینما باز نگردد. خزر با "باغ های کندلوس" و "به رنگ ارغوان" نقش و خطی که باید بر پرتره سینما می زد، را زده است .

از میان همه صحنه های فیلم محبوبم (باغ های کندلوس) صحنه نماز خواندن آبان-خزر- را دوست دارم . جایی که کاوه -فروتن- بعد از فهمیدن حقیقت اینکه مدت کوتاهی بعد آبان قرار است رخت سفر از دنیا بربندد و برود ،با او به گفتگو می نشیند و همزمان با خواندن نماز و رکوعش خم می شود و وقت به سجده رفتن روی زمین می نشیند و به معشوق نگاه می کند و حرف می زند .این صحنه بلند شدن خزر از سجده و زل زدن فروتن با آن چشم های آبی ،بی نظیر است . معشوق اما حواسش جای دیگری است. پیش عشقی بزرگتر لابد و یا پیش سفر تازه . همیشه دوست داشتم چنین صحنه ای را از نزدیک و زیرپوستی تجربه کنم. صحنه زیبایی است نماز خواندن معشوق پیش چشم آدم و هم از این روست که خزر گوشه ذهنم مانده و می ماند .



 
در زندگی
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢  

در زندگی...

در زندگی با آدم های خوبی آشنا می شوی که عمر آشنایی شان کوتاه است. هستند اما بعد از یک مقطعی دیگر نمی توانی آنها را ببینی و مشکل از آنجا شروع می شود که زیبا و خوش ذات هم باشند.

در زندگی دلایلی داری که فقط برای خودت منطقی است و شواهدی که فقط به تو اثبات می کند دیدار مجدد میسر نیست.

امروز روز خداحافظی بود. حس عجیبی به من می گفت دیگر هیچوقت نمی بینمش حتی اگر سالهای سال در یک شهر زندگی کنیم و مطمئنم بر خلاف همیشه که معتقدم همه آدم های مرتبط روزی از کنار هم می گذرند،ما از کنار هم نیز نخواهیم گذشت.امروز برای آخرین بار از کنار هم گذشتیم و تمام.

اشتباه نکنید !برداشت غلط نکنید. داستان را عاشقانه و احساسی تعبیر نکنید!

گاهی وقت ها شما می توانید فراتر و دورتر از این حس و حال دنیای دیگری را کشف و شهود کنید. برای من او کسی بود در این دنیای خاصی که گفتم.

روز اولی که دیدمش موهایش قرمز بود.اولین بار بود که می دیدم موی قرمز اینقدر به یک نفر می آید .شرم اجازه نداد بگویم که زیباست. امروز برای آخرین بار دیدمش البته با موهای بلوند.

موقع خداحافظی دستش را به سمتم دراز کرد و با لبخند خداحافظی کرد. توی چشم هایش زل زدم و خجالت را کنار گذاشتم و دستش را گرفتم و گفتم چقدر با این موها زیبا شده ای.

خوب که فکر می کنم می بینم امروز اصلا زیبا نبود. موی بلوند به او نمی آمد.این جمله ای که گفتم چیزی مانده در ته گلو بود که لابد باید در اولین دیدار استفاده می شد. گاهی وقت ها جمله های ماسیده در گلو معنا و مفهومی واژگون پیدا می کنند و اما بعد مولانا دست هایش را از پشت به هم قفل کرده و از پنجره مشبک خانه ای در قونیه به بیرون خیره گشته و لب به سخن می گشاید و کاتب می نویسد:

«سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو »


کلمات کلیدی:
 
ویدا فکرت
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢  

ویدا فکرت

«عمر ما هر کدام حلقه ای از یک زنجیر افسانه ای است که هرگز حساب نشده. یک ایرانی به گوشه ای از یک نسلِ یک قاره جوان درس فلسفه و عرفان می دهد، شاید به این دلیل ساده که یک دریانورد پرتقالی، راه هندوستان را عوضی رفت. بچه یک جوان تهرانی موقع دنیا آمدن در واشینگتن تلف می شود، چراکه خون یک زن نروژی مرضی از پدر معیوب خود در آنگون نروژ به ارث برده بود. دختری تبریزی در تهران آدمکش می شود، چراکه یک قاچاقچی در خرمشهر از دست قانون در رفت. من و ویدا یک شب عصاره گازدار تاکی را در زعفرانیه تهران خوردیم که یک تابستان زیر آفتاب شمال ونیز ایتالیا جان گرفته بود. در این فکرم که الان عصاره روح زیبای او، چشمان چه کسی را در لوس آنجلس سیراب می کند؟»

                                                                           -بخشی از رمان شراب خام نخستین اثر اسماعیل فصیح-

 

همه کاراکترهای داستان ها می توانند ما به ازای بیرونی و واقعی داشته باشند . نویسنده مسلماً در شخصیت پردازی از آدم های واقعی دور و بر تاثیر گرفته و در لابه لای داستان گوشه و بخشی از ویژگی های اطرافیان را گنجانده . اینکه اینجا و در این شهر بتوانی کاراکتر واقعی ویدا فکرت را ببینی می تواند جالب باشد. ویدایی که حالا از سن رمان شراب خام چند ده سالی پیرتر شده است . توی چشم هایش خیره می شوم و می روم لابه لای رمان.می گوید نسبت به زمان خودش منشی چیره دستی بود و سه چهارسالی توی تهران منشی گری کرده پیش از اینکه به اینجا بیاید و اینجا هم همین شغل را پی گرفته اما دیگر وارد هیچ داستانی نشده است. ویدا فکرت به گمانم زمانی خیالپردازی خیلی از ما ها را در مقطعی از سن و سالمان قلقلک داده باشد. وقتی این را به او می گویم آرام می خندد و سیگارش را از توی کیف بیرون می آورد و با فندک کوچک طلایی رنگی روشن می کند و زل می زند به رهگذران توی خیابان و بعد سکوت و سکوت .....


کلمات کلیدی:
 
ناخودآگاه
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢  

ناخودآگاه

"حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه؟"

 جالب است حس و حالش،این را در اولین و آخرین دیدار بسیار کوتاهمان در شبی سرد و بارانی در میانه شهری رویایی ،وقتی تازه و چند ساعت قبل ترش (لابد پیش از شروع باران بی وقفه ) رسیده بود آنجا،حس کردم . هر چند زیاد نمی شناسمش و جز این دیدار و گفتگویی کوتاه درباره بنفشه کاشتن در یک گورستان با هم صحبت نکردیم، اما گمان می کنم باید آدم جالبی باشد. من آدم جالب کم ندیده ام.خیلی از این آدم های جالب می روند جایی گوشه ذهن تا وقتی که خودشان را ناخودآکاه و بعد از چند سال تحمیل کنند به بخش کوتاه مدت و دم دستی حافظه. دوست دارم فرصتی دست دهد بیشتر با او گپ بزنم .خودش را اینگونه معرفی می کند :

«از آن زن‌هایی نیستم که برای شادی روح معشوق‌شان، فسنجان بپزند و یا برای شادی روح یک خارجی، زحمت ساخت قورمه‌سبزی به خود دهند. من نان تست و پنیر دوست دارم.»


کلمات کلیدی: