پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

درباره خبر ازدواج فرزاد
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢  
درباره خبر ازدواج فرزاد

 
برخی از اخبار تایید نشده حکایت از افتادن فرزاد جان در کوزه می کند....افتادن در دام بلا-آزاده خانوم -را می گویم.....باید منتظر تایید خبر از طرف خود فرزاد حسنی باشم .شاید زنگی به تهران بزنم ببینم خودش چی میگه .به این روزنامه تماشا زیاد اعتماد ندارم .
عجیبه یه مقداری با شناختی که از فرزاد دارم جه شود اگر حقیقت داشته باشد :فرزاد حسنی و آزاده نامداری!!!!!!!!!!!!!
*********************************
اینم یه اظهار نظر جالب از آزاده درباره شوهر آینده اش که قبلا گفته بود:"من یک خودخواهی دارم. برای من مهم نیست که یک نفر چقدر دوستم دارم. برای من مهم این است که خودم چقدر کسی را دوست دارم. اصلا حاضر نیستم این امتیاز را به کسی بدهم که کنارش باشم چون او مرا دوست دارد و از اینکه با کسی است که دوستش دارد، لذت ببرد اما من نصف او لذت ببرم...."
------------------------------------
نکته:تاریخ بدجوری تکرار می شود و کوزه برای همه انگاری جای کافی دارد!!!

 
از من به شازده کوچولو و از شازده کوچولو به من
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  

 از من به  شازده کوچولو و از شازده کوچولو به من

برای شازده کوچولو نوشتم :

نازنین سلام .خوبی ؟تولدت مبارک .سلامت و سرزنده و شاداب باشی تا وقتی که کیک تولدت را توی ایران فوت کنی . کیکت آنقدر بزرگ باشد که به هر روزنامه نگاری-اصلا فرقی ندارد در کدام حوزه می نویسد - یک تکه بزرگ برسد و هر کدام آن را به خوشی نوش جان کنند برای فراموشی همه تلخکامی ها و رنج نوشتن و روزنامه نگاری.در چنین روزی من خودم سینی چای می گردانم که بعدِ کیک چای می چسبد و بعدش هم لابد یک نخ سیگار !

پاسخ شازده کوچولو به من :

سلام عزیزم.با سپاس فراوان و به امید آن نخ سیگار!!!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
برای زادروز احمد رضا احمدی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  
* سی ام اردیبهشت، زادروز احمدرضا احمدی *

هفتاد و سه ساله شد در جشنی با همراهی مسعود خان کیمیایی و ماهور جان دوست خوپِ نازنینم و دختر احمد رضا خان . این هم شعری ناب از او برای تولدش . حال اساسی در دورترین جا از احمد رضا احمدی و به امید دیدارش:

چه کسی می خواهد
این تکه های شب را
به ما بفروشد
ما که با خود سکه نداریم
هر کسی هست
نمی داند ما که در فکر خودکشی و نیستی
بوده ایم
سال ها سوال ما این بود
چرا آمد
چرا رفت
مگر ما
شب و امید را واقعی
نمی دانستیم
تپش قلب ما منظم بود
دسته دسته کبوترها
از کنار پنجره ی ما
می گذشتند
حتا برای یک لحظه به پنجره ی ما نوک نزدند
به سوی آب می رفتند
تشنه بودند
پس از عبور کبوتران
چون به عشق و عاشقان
پناه داده بودیم
گفتم تو را صدا کنم
میان ما
دو اقیانوس
تعدادی دریا و جنگل فاصله بود
کم کم عمرم به پایان می رسید
امیدی به دیدار تو نیست
امیدی به دیدار هیچ کس
نیست.

"احمد رضا احمدی"
*زاد روزشان مبارک.

 
دلم تنگ می شود
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢  

دلم تنگ می شود

دلم تنگ می شود برای عطسه،

-عطسه های تو-

دلم تنگ می شود برای خنده،

-خنده های من -

یادش بخیراردیبهشت ها،

چه خوب بود با طعم عطسه،

و های و هوی خنده!

                                                                 ایرواین- کالیفرنیای جنوبی -17 می 2013


کلمات کلیدی:
 
تمام این شعر
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢  

تمام این شعر

تمام این شعر،
پیش از آنکه سروده شود ،
می خواهد بگوید خسته ام،
دلم رباعی و چای می خواهد

 پیش از سیگار،
دیوان خیام بالای طاقچه ،
چای کیسه ای توی کمد،
 آب نجوشیده هم تا دلت بخواهد ،
کاش می شد جایی میان تاریخ زخم نخورد!

                                                         ف.ح - انسینو -16 می 2013


کلمات کلیدی:
 
دلتنگی های من برای عمه بانو جان ِجان مسافری در راه
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  

دلتنگی های من برای عمه بانو جان ِجانم مسافری در راه


عمه جانم مسافری در راه است . مسافر خانه خداست همین چند روز آینده و این باره قصد کرده برای همیشه پیش خدا برود و من چقدر دلتنگ دیدنش هستم.
دلتنگ عطر تنش .
 دلتنگ لبخندش پشت آن عینک ته استکانی .
 دلتنگ چادر چیت گلدارش.
دلتنگ ترکی حرف زدنش .
دلتنگ بوسیدنش .
دلتنگ خوردن چای از دستش .
دلتنگ دقت کردن به حرف زدنش تا مگر چیزی از دستم برود .
عمه بزرگ ماست . چشم و چراغ ماست . همین چند صباح میهمان است و از همین روست که بر همه فامیل واجب مؤکد است این روزها برای سری به او بزنند . میهمان خدا عزیز است .
چند سال پیش خواب غریبی دیدم درباره عمه بانو که یقین دارم حالا باید زودتر پیش خدا برود .  خوابم درباره عمه بانو تعبیر شد . خواب چند سال پیشم را دوست داشتید بخوانید .
بچه  ها از گوشه و کنار دنیا دارند می رسند برای وداع و من با خیالم ناچارم سر کنم و چشم ببندم تا برسم به ایران و پیش عمه بانو .

*******
****خواب عجیبم برای عمه بانو*****
خواب می بینم به زیارت خانه خدا رفته ام و زائری از زائران خانه خدا فوت کرده است . رویش را پوشانده اند و به سمت بقیع می آوردند .من کنار در قبرستان بقیع هستم . جماعت به سمتم می آید و می گویند این زائر یک ایرانی و از کاروان خودمان است که فوت کرده است . یکی از جمع می گوید چون زائر خانه خداست و اینجا فوت کرده باید حتما در بقیع به خاک سپرده شود ولی این وهابی ها اجازه نمی دهند این کار را بکنیم .
از جماعت می پرسم :حالا این تازه درگذشته کیست ؟
یکی می گوید :یک بنده خدا !
می گویم:یعنی چه .شاید از آشنایان باشد .رویش را کنار بزنید ببینم کیست .
و یکی از جمع پارچه سبز روی جنازه را کنار می زند و من او را می بینم و اشک از چشمانم سرازیر می شود .
نازنین بانو پیرزنی که خیلی دوستش دارم و در تمام این سال ها هر وقت که دیدمش مرا در اغوش گرم و پرمهر خودش فشرده و من همیشه عاشق عینک ته استکانی و لبان خندانش بوده و هستم با رویی سفید و گلگون انگاری که خوابیده بود .
در برابر جماعت بی اختیار گریه می کنم و می گویم :"من هر طور شده اجازه دفن   در بقیع را می گیرم . "
یکی از جمع می گوید :این وهابی ها خیلی اذیت می کنند .
می گویم :هر طور شده با پول یا با زور و یا التماس ،اجازه را می گیرم .
داخل قبرستان می شوم و کسی را می بینم با ظاهری طالبانی و ریشی بلند و بی سبیل که ظاهرا مسئول قبرستان است و روی سکوی بلندی نشسته و در حال تکان خوردن چیزی را می خواند .
به سمتش می روم و تا می خواهم حرف بزنم با بداخلاقی مرا پس می زند . دوبار به سمتش می روم و هنوز حرف نزده با دست پسم می زند .
عصبانی می شوم و می گویم : ببین من ا زائر خانه خدا هستم.یکی از همراهان ما اینجا فوت کرده و باید در بقیع دفن شود و من آمده ام اجازه اش را بگیرم و تو باید این اجازه را به هر قیمتی شده به من بدهی .
نگاهی با خشونت به من انداخت و وقتی دید خیلی جدی و مصمم هستم ،از جیبش کاغذی درآورد و زیرش را امضا کرد و داد و گفت :بیا این هم اجازه نامه بگیر و برو .
گرفتم و از خواب پریدم ...بالشتک زرشکی زیر سرم از اشک به سیاهی زده بود . راستی راستی گریه کرده بودم !!!
از حاج محمد پرسیدم تعبیرش چیست ؟ گفت خواب شیرینی است .دیدن اینکه زائر خانه خدا هستی خیلی خواب خوبی است و در مورد پیرزن باید بگویم که خوشا به سعادتش ...بهشتی ِ بهشتی است ....این خواب یعنی اینکه عمرش دراز تر خواهد شد و اگر بعد از صد و بیست سال به دیدار حق شتافت جایش در همان قبرستان بقیع است . این بشر بهشتی از همان خاک بقیع برآمده و در همان جا هم آرام خواهد گرفت .


کلمات کلیدی:
 
رونمایی از اولین کتاب فرزاد حسنی در آمریکا
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢  

سخنرانی و رونمایی از اولین کتابم در المپیک کالکشن لس آنجلس



جمعه 10 می 2013 اولین کتابم در امریکا رو نمایی شد .مراسم رونمایی با یک سخنرانی برای میهمانان همراه بود . این سخنرانی سه محور داشت که با طرح یک سئوال اساسی در ابتدای صحبتهایم شروع شد و در انتها به این پرسش پاسخ دادم که آیا موضوع گل های رز زرد در یکصد و پنج سال اخیر صحت دارد یا خیر ؟
خلاصه ماجرای گل های رز زرد چنین است :یک صد و پنج سال است که هر روز یک دسته گل رز زرد تازه بر روی گور غریبی در شهر تبریز گذاشته می شود . کسی نمی داند چه کسی و چه زمانی این گل ها را روی گور قرار می دهد و چطور این کار را سال هاست که انجام می دهد .

کتاب من تلاش دارد به واکاوی این اتفاق جالب و عجیب بپردازد و در نهایت پاسخی بر این پرسش ارائه کند . همین !

در این رونمایی ،خوشبختانه نیمی از چاپ اول تمام شد . احتمالا به زودی مجبور به تجدید چاپ خواهیم شد .
ظاهرا صحبت هایم در معرفی مناسب کتاب مؤثر بود. با دوستان بسیار خوبی آشنا شدم .در پایان برنامه به پرسش های حضوری حاضرین درباره کتاب پاسخ دادم.برای تعدادی از میهمانان آمریکایی مراسم رونمایی نیز فیلمی کوتاه به زبان انکلیسی درباره سخنرانی و کتابم آماده کرده بودم که برایشان جالب بود .


کتاب به زبان فارسی منتشر شده و به زودی به زبان انگلیسی در دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت .
به زودی در شهرهای دیگر آمریکا نیز این مجموعه سخنرانی ها ادامه برای معرفی این کتاب ادامه خواهد داشت .کتاب در بستر تاریخی روایت گر بخشی از تاریخ فرهنگ و آموزش و شور میهن پرستی ایرانیان است .


کلمات کلیدی:
 
محرمانه ی محرمانه برای لبخند
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  
محرمانه ی محرمانه برای لبخند
دیشب یادت کردیم. در میانه های راهی  در دور دست دور. آری تو را یاد کردیم که نمی دانم اکنون از کجای زمین غروب را تماشا می کنی و هنوز غروب برایت تماشایی است یا نه ؟ 
دیشب یادت کردیم باور کن از یاد نمی روی .
آشفته بازار تلخی است و تو نازنین ،تو عزیزم این را خوب می دانی .
هیچ وقت روی دیدنت را پیدا نکردم و البته و صد البته توانش نبود .
حالا تو با همان صداقت و صمیمیت و لطافت که من می دانم تابلویی شده آویخته به گوشه ذهنم .
می بینی چه سرنوشت تلخی پیدا کردیم؟سرنوشتی  که در آن دوست ،دوست را تاب دیدن ندارد.
سالهاست گاه و بیگاه به تو فکر می کنم و عجیب اینکه اسمت پارادوکسی شده برای من .اسمت که به میان می آید اشک مهیای فرو ریختن می شود.دقیقا مثل دیدن یکی از تصویرهای تو . 
خواهرکم ! عزیزم !
خواستم بدانی که از یادم نمی روی .در گوشه ای از کتابخانه ذهنی پریشان در هزاران مایل دور تر از تو ، تابلویی آویخته اسمش "لبخند" است ،گاه و بیگاه به من و تاریخمان می خندد.
سرانجام می نویسمت تا از رنج ندیدنت بکاهم، اگر توانم:
اخم می کنم ،
تا ببینی جدی شدم .
چرا اینگونه سراغم می آیی ؟
من به تمنای گریه ات نیست،
که تا سال ها ،
تا قرن ها ،
تا پایان تلخی ،
زیر این خاک سرد ،
ژست خوابیدن گرفته ام.
معرفتی مانده اگر،
یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته ،
برای من،
لبخند بزن ،لبخند !!
 
                                                     کالیفرنیای جنوبی - شهر انسینو 

کلمات کلیدی:
 
رفته ام زیادها
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  
رفته ام زیادها

دل به غم سپردم در عبور سالها
زخمی از زمانه ها و خسته از خیالها
چون حکایتی مگو رفته ام، ز یادها
برگ بی درختم ، در مسیر بادها
نه صدایی، نه سکوتی ، نه درنگی ،
نه نگاهی نه تو را مانده امیدی 
نه مرا مانده پناهی
نیش ها و نوش ها چشیده ام 
بس روا و ناروا شنیده ام 
هر چه داغ را به دل سپرده ام ،
هر چه درد را به جان خریدم
در مسیر بادها هر چه داغ را به دل سپردم

 

کلمات کلیدی:
 
تولدت مبارک با کیبوردی که حروف فارسی ندارد
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢  

تولدت مبارک با کیبوردی که حروف فارسی ندارد

با کیبوردی که حروف فارسی ندارد نوشتن برای من سخت است . حرف ها را یک به یک حدس زدن و پیدا کردنشان و چیدنشان کنار هم بدون اینکه برنگردی و هی تصحیح کنی، سخت است و کلمه و جمله از مغزت در این برگشت های مکرر به عقب گم می شوند و تو فراموش می کنی که بعد از این چه می خواستی بنویسی ...خیلی چیزهای را فراموش می کنی جز این که قرار است به رسم هر سال تولد کسی را تبریک بگویی. 

امسال از کنار اقیانوس های آرام و آزاد برایت می نویسم. سرسختانه با دشواری بسیار باز هم به فارسی می نویسم . بهار اینجا دلبرانه است و هوایش تا به امروز تماشایی . می گویند تابستان های گرمی دارد . وقتی رسیدم آخر تابستان بود و حالا چند صباحی بیش تر به تابستانش نمانده . کمی که آفتاب بعضی روزها بیشتر از حد بیرون می زند، صورت می سوزد و با "دل" همدرد مشترک می شود .

باری بگذریم ....تولدت شد ...زنده ای و زنده ام ..هستی و هستم ....و حالا راستی راستی بینمان اقیانوس ها فاصله افتاده و ساعت هامان ناکوک است و وقت هامان نابسامان .

بماند....می بینی که همه اش باید "بماند" و باید که "بگذریم" که دور و دراز نوشتن در عصر معاصر آن هم با کیبوورد انگلیسی دشوار است و خواننده هم گیج می شود و خسته . ولی من که این ها را برای خواننده هایم نمی نویسم . برای یک نفر می نویسم که امروز را حتما به اینجا سر می زند -اگر هر وقت دیگر نیاید!- فکر می کنم یا باور می کنم عادت کرده هر سال اینجا کادوی تولدش را بگیرد .

کسی که یادگاری بود از گذشته های دور (که هنوز هم هست) .

کسی بود که فرصت بسیار داشتی برای تماشاش پیش از اینکه زندگی خودت تماشایی شود .

کسی بود که سفر دلت نمی خواست پیش او و اینک قاره ها را یک به یک پیاده و سواره مسافری بعد او .

کسی بود که سیگار می گیراند و تلاش می کرد حلقه بسازد از دود و نمی توانست . رفت و ما حلقه ساختیم جای او .

کسی بود که لبخند می زد به زندگی لاک پشتی ما و ندید گاه رفتن چگونه خرگوش وار بودیم بی تاب رفتن و نماندن .

کسی که زودتر نفسش بند آمد از دود و دم و صورتش سرخ شد و رفت .

کسی که در دام خود افتاد و هر روز کوچک تر از سنش شد و رفت تا بزرگ شود . رفت تا میانسال و پیر شود .

کسی که زندگی داد و زندگی  گرفت .

کسی که عزیز بود و عزیز می ماند در گوشه خاطره ها .

کسی که رفیق بود ولی همراه نبود .

کسی که مجانب بود و منقطع و بعد موازی ...

کسی که شعر می فهمید ولی من شعرهایش را نمی فهمیدم آنچنان که او نیز شعرهای من را .

کسی که شاعر شدم بعد از او .

کسی که ناشر شدم بعد از او .

کسی که مکرر در مکرر نوشتم بعد از او .

کسی که فیلم ساختم بعد از او .

کسی که گاه گاهی قدم می زند در سرم.

کسی که کمتر به خوابم می آید و لااقل در آن دنیای ماورا مرا به حال خودم می گذارد .

کسی که دیگر گله ای از او نیست .

کسی که درد را می فهمد .

کسی که درد دارد و واین درد را تا ابد مثل صلیبی بر دوش با خود خواهد داشت .

کسی که نفس بود و همه کس .

کسی که زندگی بود و انرژی .

همه این ها برای همان یک کس است که امروز روز تولدش بود - در خاک وطن - و به ساعت من هنوز هفدهم اردیبهشت است اینجا . به تماشای آب کنار اقیانوس می نشینم . قهوه ای تلخ می خورم و به بازی سگ کوچکی با صاحبش نگاه می کنم . در دور دست قایقی بادبانی می بینم. مثل یک نقطه شده .

باید بروم جای پارک ماشین را عوض کنم شاید هم برگردم سمت خانه و بروم کمی بخوابم . ممکن است در خواب ملاقاتی داشته باشم که با خودش یک بسته سیگار بهمن کوچک آورده باشد.

تولدت مبارک . در سایه سار محبت هر جا که هستی خوش باد روزگارت.

                                                      کالیفرنیای جنوبی - لانگ بیچ -اورنج کانتی

                                             مکتوب شد در هفدهم اردیبهشت برابر با هفتم می


کلمات کلیدی:
 
بسم ا...
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢  

مخلصان را امشب بزمی نهاده و اسباب عیشی ترتیب داده. دلم پیاله، مطربم ناله، اشکم شراب، جگرم کباب. اگر شما را هوس چنین بزمی و به یاد تماشای بی دلان عزمی است بی تکلّفانه به کلبه ام گذری و به چشمِ یاری به شهیدان کویت نظری:

 ماییم و نوای بینوایی
بسم الله اگر حریف مایی

                                                       توضیح :از منشآت قائم مقام فراهانی


کلمات کلیدی:
 
علی مصفا و پله آخر
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  
به زودی گفتگوی من با علی مصفا درباره فیلم دوست داشتنی "پله آخر" را که ماحصل دیدار کوتاهمان در لس آنجلس هست،با شما قسمت می کنم.
حس عجیبی به من می گوید بعد از اکران فیلم "بازگشت" اصغر فرهادی زوج "لیلا حاتمی" و "علی مصفا" جایی مستحکم در سینمای جهان پیدا خواهند کرد . برای این زوج دوست داشتنی و عزیز آرزوی موفقیت دارم .

عکس از :وفا خاتمی نازنین در سرسرای وردی بیلی وایدر تیاتر در موزه هامر- اپریل 2013

کلمات کلیدی:
 
جنگ بد است
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  
ساکت و آهسته در همنشینی با جانباختگان جنگی .بیش از چند ده هزار کشته شده در جنگ با نام و بی نام و نشان.....و جنگ بد است و تاریک


کلمات کلیدی:
 
برای مریم
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  
for maryam :
لُخت با یک دستبد کنار پلکان های استخر می روی . بر می گردی به سمت مخالف و دستت را به پلکان می گیری و از پله ها پایین می روی تا تمام بدن و سرت توی آب فرو رود . دستت را با دستبند به میله پلکان می بندی و بعد کلید را پرت می کنی به سمتی که دستت نرسید و آهسته و آرام توی آب معلق و منتظر می مانی ./..
با کسی که چنین خواب هایی می بیند و همان را تصویر می کند گفتگویی ناب داشتم. آخرین صحبتمان مربوط به کوچکی دنیا بود و اینکه بار دیگر کجای دنیا همدیگر را خواهیم دید .....
راستی این شعرت را دوست می دارم بسیاران :
بیچارگی | مخملی ملتهب است | آغشته به تصویر تو | مخملی ملتهب است | آغشته به تصویر تو | در دیوار هر خانه | دوخته‌ام | چشمی | خیالی | به یادگار لحظه‌ای روزی سالی | که شاید بیایی | قصه می‌بافم | ریسمان ریسمان | تا شاید روزی ببندم | پاهایمان را به دو سر قصه‌ای | آویزانِ کاخی خانه‌ای زندانی | ببافم داستانی پاره پاره | هزارپاره | دیدی! | این‌جا هم خانه‌ی من نبود.

کلمات کلیدی:
 
گفتگو درباره کمدی استند آپ
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  

 نگاهی به کمدی استند آپ و کارکرد آن در گفتگو با داور:

باید مردم را بخنداند و آنها را متوجه وضعیت خودشان کند

 اشاره

اولین بار با داور پانزده سال پیش به گفتگو نشستم .زمانی که بیست سال بیشتر نداشتم و تازه تازه کار نوشتن و روزنامه نگاری را شروع کرده بودم و او در اوج دوران کاری روزنامه نگاری بود .در آن مقطع ذهن کنجکاو و جستجو گری داشتم و طنز نوشتن خیلی باب شده بود .خیلی دوست داشتم از نزدیک با او گفتگویی داشته باشم و نوشته های اولیه ام را در طنز نشانش دهم . خاطرم هست دو شخصیت و کاراکتر به نام "شیرین " و "فرهاد"ساخته بودم و بر اساس این دو کاراکتر مطالب طنزی نوشته بودم. گفتگوی ما در دفتر نشریه مهر صورت گرفت و او نزدیک به دو ساعت با من گفتگو کرد و به صورت غیر مستقیم قانعم کرد که دست از طنز نوشتن بردارم و مخلصانه و سنجیده سختی های طنز نوشتن را برای من شکافت. گفتگوی آن روز جایی ضبط نشد اما خاطرم هست به محض بازگشت به خانه دقیقا همه گفته هایش را که در خاطرم مانده بود نوشتم و هنوز هم دست نوشته هایش را دارم .

بار آخری که او را دیدم در جشنواره فیلم فجر در سینما استقلال بود با یک بغل آرشیو روزنامه های "حیات نو" که تازه تعطیل شده بود. گوشه ای از لابی سینما تکیه داده بود و زیاد روبراه نبود و مدت کوتاهی بعد از آن نیز رفت که رفت. اینک بعد از 15 سال به گفتگو با او می نشینم . "استند آپ کمدی" یا نمایش طنز یک نفره، آن طور که در میان غربی ها قدمت و سابقه دارد، برای ما چندان شناخته شده و مرسوم نیست. کمدی ایستاده یا کمدی استندآپ یا استند آپ کمدی نوعی از کمدی است که در آن اجرا کننده بدون وجود دیوار چهارم بصورت مستقیم با شنوندگان صحبت می‌کند.

این کمدی معمولاً توسط یک نفر اجرا می‌شود و کمدین بطور معمول با یک میکروفون دستی برای تماشاگران صحبت می‌کند. در این نمایش کمدین با اجرای سریعی از داستان گویی، لطیفه و جوکهای یک خطی به انتقال مضامین می‌پردازد.

 پیش از این و در ادوار گذشته در کشورمان افراد بسیاری مثل "سید کریم" به اجرای برنامه های طنز و لطیفه گویی می پرداختند و در سال های اخیر نیز شاهد استقبال از اجرای کسانی مثل "حمید ماهی صفت" هستیم اما اینگونه اجراها صرفا بر پایه تعریف شیرین لطیفه و طنز مبتنی است و هنر مجری بیان شیرین و لطیف و زیبای جک است .

در کمدی استند آپ اما به نظر می رسد که کمدین متناسب با وضع و حال جمع و به شیوه ای کاملاً انعطاف پذیر عمل می کند و به فراخور مدعوین و مخاطبان خود با ترکیبی از محتوای طنز و جدی به بیان دیدگاه هایش می پردازد و از نقطه نظر اجتماعی نیز شاید بتوان گفت کمدین به نوعی تنها خنده گرفتن از مخاطب را دنبال نمی کند بلکه تلاش می کند تا در رهگذار گفتگوی مستقیم با مخاطب با کنایه و اشاره از وضعیت های مختلف انتقاد کند و در نهایت در ذهن مخاطب اثری بگذارد . از چهره‌های بنام استندآپ کمدی امروز ایران می‌توان به خرسندی، نبوی ، مازجبرانی و مکس امینی اشاره کرد که این دو آخری صرفا به زبان انگلیسی برنامه اجرا می کنند .

کوشیده ام در این گفتگو صرفا روی موضوع کمدی استند آپ تمرکز داشته باشم و از هرگونه ورود به فضای سیاسی –که کار من نیست -  پرهیز کنم.

 

آیا تاکنون روی تاریخچه کمدی استد آپ در جهان تحقیق کرده اید ؟برنامه های کمدی استند آپ کلاسیک را پیش از ورود به این عرصه دنبال می کردید ؟

همانطور که به صورت طنز و در برنامه هایم اشاره کرده ام، من به صورتی تصادفی استندآپ کمدی را کشف کردم و از دوازده سال قبل به تدریج وارد آن شدم. مطالعه خاصی از نظر تاریخی و ریشه های آن ندارم .تعداد معدودی از برنامه های مجریان خوب استندآپ کمدی ایرانی و فرنگی را دیده ام. ولی اطلاعات تخصصی در این مورد ندارم. فقط یک بار نوعی از نمایش شبیه استندآپ کمدی را در یک فضای روستایی ایران در مازندران شاهد بودم که برایم جالب بود و ممکن است شما آن را ندیده باشید یا در مورد آن اطلاع نداشته باشید.

   

 اتفاقاً پرسش دومم در همین خصوص است :بسیاری از هنرهای مدرن امروزی ریشه در گذشته دارند . آیا کمدی استند آپ نیز چنین پیشینه ای را در زبان فارسی دارد ؟

من ریشه های این نوع نمایش را جز در بعضی برنامه های دلقک های دربارهای مختلف، که بیشتر از دوره قاجار نقل شده، نمی دانم. اعتماد السلطنه در روزنامه اش بارها به اجراهای مختلف "کریم شیره ای" و سایر دلقک های دربار ناصرالدین شاه مثل "شیخ شیپور" و بقیه اشاره می کند، ولی اغلب آنها با وجود تک نفره و خنده دار بودن، با استندآپ کمدی که ما درباره آن حرف می زنیم،کمی تفاوت دارد. به نظرم استندآپ کمدی با اجرای تک نفره نمایش و یا خوب جوک گفتن روی صحنه فرق می کند. نمایشی که دوازده سال قبل در منطقه نوشهر در جشن خرمن دیدم، در یک منطقه روستایی بود. به دعوت "ناصر وحدتی" دوستم که خواننده اصلی گروه شمشال است به جشن خرمن رفته بودم و در آنجا یک مرد روستایی پشت میکروفون رفت و داستانی را تعریف کرد از شکار رفتن خودش و دائم از کارهای عجیب و غریبش می گفت و دائم از حضار می پرسید: " من دروغ می گم؟" و آنها می گفتند: " نه" و ادامه می داد. او تمام داستان را با شکلی جذاب تعریف و بازی می کرد و در ضمن درباره مسائل اجتماعی هم انتقاد می کرد و رابطه مستقیم هم با مخاطبان فراوانی که وسط خرمن روی زمین نشسته بودند داشت. وقتی پرسیدم گفتند که این شخص و خانواده اش بیش از صد سال است این نمایش ها را اجرا می کنند. نمی دانم نام این کار چه بود ولی به آنچه ما استندآپ کمدی می گوئیم خیلی شبیه بود. در سالهای 1350 به بعد یکی دو برنامه آقای "پرویز صیاد" در تلویزیون ایران به نظرم بیشترین نزدیکی را به استندآپ کمدی داشت. منتهی کارهای او بیشتر متأثر از شیوه استندآپ کمدی های فرنگی بود.

   

گفتید اولین بار در دوازده سال پیش علاقمند به اجرای کمدی استند آپ شدید و دلیل این علاقمندی چه بود ؟اولین بار چه زمانی روی صحنه رفتید ؟در داخل یا خارج از کشور؟ از نتیجه کار راضی بودید؟

اولین بار در تورنتو یک سخنرانی درباره وضع مطبوعات در ایران داشتم که شوخی شوخی تبدیل به یک کمدی شد. بعداً متوجه شدم اگر به صورت متمرکز کار کنم امکان یک اجرای استندآپ کمدی را دارم. همین برنامه را در چهار شهر کانادا( تورنتو، ونکوور، اتاوا و مونرآل) اجرا کردم که استقبال خیلی خوبی شد. در تورنتو حدود 700 نفر در سالن بودند و کل بلیط ها فروش رفته و به اصطلاح sold outشده بود. بعد از آن در ایران یک بار چیزی شبیه استندآپ کمدی را برای فرهنگنامه کودکان و نوجوانان اجرا کردم که درآمدش برای تولید فرهنگنامه داده شد و در مجری گری جشن خانه سینمای سال 1380 یا 1381 این کار کاملاً جدی شد. یعنی اجرای برنامه کاملاً طنز بود و شاید یکی از موفق ترین اجراهای من بود که سی دی آن هم در ایران منتشر شد و البته چون زمان انتشار سی دی از ایران رفته بودم، بخش مهمی از تصاویر من از تدوین نهایی حذف شده بود، با این حال هنوز شیوه اجرا معلوم بود. بعداً در سال 1381 به یک تور اروپایی آمدم و در کشورهای سوئد، نروژ، آلمان، فرانسه، اتریش و هلند و چند جای دیگر برنامه اجرا کردم که تور موفقی بود و در 19 شهر اجرا شد. با این حال من هنوز عادت نکرده بودم که راحت روی صحنه کار کنم. در سال 2006 دوبار در آمریکا و کانادا تور گذاشتم که بین دو شیوه سرگردان بود و به گمانم کار خوبی شد. یک بار هم به انگلیس رفتم که به دلیل بی برنامه بودن اجرای موفقی نبود. تور جدید خودم یعنی " چرا؟ واقعا چرا؟" را در بهار امسال شروع کردم که برنامه خیلی روشنی برای اجرا دارد و خودم از کاری که انجام دادم راضی ام و تقریباً در اغلب برنامه ها موفق بوده.

 

محتوای برنامه خودتان را از قبل آماده می کنید یا ممکن است در برنامه و با توجه به نوع مخاطب آن را تغییر دهید ؟

معمولاً برای هر برنامه یک متن کامل می نویسم، و برحسب وضعیت سالن، نوع جمعیت، واکنش جمع و خیلی چیزهای دیگر آن برنامه را با بیست سی درصد تغییر اجرا می کنم. گاهی سالن امکان بازی روی یک مفهوم را تا چند دقیقه دارد که این داد و ستد معمولاً موفق می شود. البته زمان بندی برنامه همیشه کار سختی است. معمولاً در هر توری که می گذارم یکی دو برنامه طول می کشد تا یک متن جدید را بتوانم در زمان بندی درست با پایان بندی مناسب اجرا کنم. در تور اخیر، در نیویورک نیمه اول را خوب اجرا کردم، در واشنگتن دی سی تقریباً شصت درصد برنامه خوب بود ولی خودم روی صحنه حرکت نمی کردم، در برکلی به نظرم اجرای برنامه از همه بهتر بود، اما برنامه لس آنجلس به دلایل مختلف چنان که می خواستم درنیامد. کمی نظم برنامه به هم ریخت و در ده دقیقه اول برنامه کنترل برنامه دستم نبود. فکر می کنم در سن دیه گو و ارواین این مشکلات جبران شود. در حقیقت من برای 90 دقیقه اجرا متن دارم، اما 60 تا 70 دقیقه را از متن استفاده می کنم و بقیه را روی صحنه و با توجه به فضا می سازم.

 

در بسیاری از کمدی استند آپ های خارجی کمدین با مخاطبین نیز شوخی می کند به همین دلیل کسانی که در ردیف اول می نشینند همیشه بیم دارند که کمدین با آنها شوخی کند . شما به چنین روشی اعتقاد دارید؟

گاهی با افرادی که در سالن می نشینند به طور مستقیم یا بطور کلی شوخی می کنم و بیشتر با افراد سرشناسی که در سالن هستند و سر به سر آنها می شود گذاشت شوخی می کنم و معمولاً هم برخوردشان خوب است. در اجرای خانه سینما در تهران با همه بازیگران و کارگردانان شوخی کردم، اما آقای "بهرام رادان" و خانم "لیلا حاتمی" دوست نداشتند در موردشان شوخی کنم. من هم در مورد آقای رادان چنان جدی برنامه اجرا کردم که جمعیت از همه بیشتر خندید. در برنامه تورنتو با آقای "رضا براهنی" کلی شوخی کردم که ایشان در سالن بود. و یا در برنامه ای در تهران با مرحوم "سیامک پورزند" شوخی کردم. جالب است که درست یک هفته قبل از بروز مشکلاتی برای وی با مؤسسه آنها قراردادی برای اجرای هفتگی استندآپ کمدی امضا کردم که هیچ وقت نشد که اجرا شود و حسرتش به دلم ماند. به هر حال غالبا با افراد حاضر در سالن شوخی می کنم.

 

چگونه مخاطب را در اجرای برنامه درگیر و شریک می کنید ؟اگر احساس کنید که ممکن است مخاطب از برنامه به اندازه کافی لذت نمی برد چه کاری برای تغییر فضا انجام می دهید ؟

یکی از راه های درگیر کردن مخاطب حرف زدن درباره خصوصیات اوست. مثلاً وقتی به شهری مثل استکهلم رفتم درباره ایرانیان سوئد حرف زدم، یا در واشنگتن درباره رفتارهای خاله زنکی ایرانیان آن منطقه در فضای سیاسی. همین موضوع افراد را درگیر می کند. مثلاً در لس آنجلس به فضای لس آنجلسی اشاره کردم. معمولاً وقتی مخاطب در می یابد که شما به حوزه او نزدیک شده اید و مثلاً اسم محله های شهر را می برید، حس می کند به موضوع برنامه نزدیک شده و البته معمولاً من چون در مورد اخلاقیات ایرانیان حرف می زنم و جمع حاضر ایرانی هستند تأکیدات زیادی وجود دارد که فاصله با جمعیت طی بشود و اینکه گاهی اوقات یک موضوع کشدار می شود و ریتم خنده می افتد، باید سعی کنی موضوع را جمع کنی. خیلی وقت ها جوک های خوب یا داستان هایی که قبلاً کارآیی شان را در برانگیختن خنده ثابت کرده اند، خیلی برای این کار مناسب هستند. جمع کردن موضوع و رفتن سراغ یک جوک می تواند فضا را از سرد شدن نجات دهد. به هر حال حفظ ریتم برنامه کار خیلی سختی است و به طور واقعی ذهن و حتی جسم آدم را هم خسته می کند. یکی از کارهایی که در یک استندآپ کمدی کردم برنامه احضار روح بود که به شدت جمعیت را درگیر کرد. و همه را در پرسش و پاسخ وارد کرد.

 

تا چه حد در اجرای برنامه از حرکت و میمیک صورت و تغییر لحن و صدا استفاده می کنید و به اعتقاد شما این کار روی جذب مخاطب مؤثر است ؟

دو نکته را تجربه کردم، اول اینکه در استندآپ کمدی بازی کنم، دوم اینکه با حرف زدن جمعیت را بخندانم. در هر دو حال بازی وجود دارد، ممکن است میزان آن کم یا زیاد باشد. تجربه من در بازی کردن موفق نیست، در حالی که برانگیختن خنده را با حرف زدن می دانم. برای همین سعی من در ایجاد خنده از طریق حرف زدن است. البته میمیک صورت هم در اجرا و هم در فرصت خنده جمعیت مهم است. وقتی مردم دارند می خندند تو باید بازی کنی ولی نباید حرفی بزنی که مانع خنده آنها شود و خنده را خراب کند. می توانی به آنها خیره شوی یا به صورتی ظریف با آنها همراهی کنی. گاهی هم باید خیلی جدی باشی. البته مثلاً در اجرای لس آنجلس ما تصویر بزرگ چهره را روی دیوار جانبی داشتیم. برای همین امکان استفاده از میمیک زیاد بود، ولی خیلی اوقات میمیک به دلیل نوع فاصله و نور کارآیی ندارد و حرکت دست بیشتر جوابگوست.تغییر لحن هم کارکرد خودش را دارد و بسیار لازم است. که من از آن استفاده می کنم. چون کلاً صدای مونوتونی دارم و بدون این بازی نمی شود.

 

شیوه برخورد مخاطبان با اجرای شما در اروپا و آمریکا چگونه است . آیا تفاوت معنا داری بین مخاطبین احساس می کنید ؟

تفاوت خاصی میان جمعیت اروپایی و آمریکایی ایرانیان نیست. بیشتر تفاوت میان ایرانیان نسل قدیم مهاجر و نسل جدید است. مخاطبان من معمولاً افرادی هستند که حداکثر ده سال قبل از ایران بیرون آمده اند. به همین دلیل خیلی اوقات برنامه گذار من می گوید « من تا حالا اینها رو ندیده بودم» تقریباً در همه برنامه های من دخترهای با حجاب دانشجو و پسرهای مذهبی که در دانشگاه های مختلف درس می خوانند شرکت می کنند و غالباً متوسط سنی جوان است. این بچه ها اغلب حرف های من را راحت می گیرند، ولی خیلی از نسل قبلی ها معمولاً بیست سی درصد از کل حرف های من را متوجه نمی شوند.

 

شما از سال ها قبل از آغاز به کار استند آپ، مطلب و شعر طنز می نوشتید. به نظر شما تفاوت های عمده طنز شفاهی و طنز کتبی در کجاهاست؟در طنز شفاهی یک جور ارتباط مستقیم با مخاطب هم شکل می گیرد. این حضور مستقیم مخاطب چه کمکی به پیشبرد برنامه می کند؟

طنز مکتوب و طنز شفاهی اصولاً دو رسانه مستقل هستند و تقریباً هیچ ربطی به هم ندارند. کمتر می شود که یک طنزنویس روی صحنه برود. یا یک کمدین طنزبنویسد. در طنز مکتوب شما دادوستد مفهومی با مخاطب ندارید. من می نویسم و او می خواند و بعدا ممکن است از واکنش او خبر دار شوم، اما در طنز شفاهی مخاطب در همان لحظه واکنش نشان می دهد. خیلی اوقات همین باعث می شود که مجری برنامه کاملاً در اختیار مخاطب قرار بگیرد. خیلی اوقات اصلاً از شخصیت خودش و باورهای خودش دور می شود. به نظرم در طنز شفاهی مخاطب نقش مهمی در جهت گیری کمدین دارد. در حالی که این تأثیر در طنز مکتوب خیلی کمتر است. البته به همین دلیل هم معمولا طنز شفاهی سبکتر و سطحی تر از طنز مکتوب است.

 

دوست دارید در انتهای برنامه شما مخاطب چه چیزی را دریافت کرده باشد ؟ آیا هدفگذاری شما برای هر برنامه با برنامه دیگر متفاوت است ؟

من معمولاً برای هر تور یک محتوا و متن را در نظر دارم که کمتر از سی درصد آن در برنامه های قبلی تکرار شده است. در هر متنی یک مضمون یا نظر یا موضوع را در نظر دارم. مثلاً در برنامه فعلی بیش از هر چیزی دوست داشتم به بلاتکلیفی ما ایرانیان که موجب وضع آشفته کنونی مان شده است بپردازم. معمولاً این برنامه ها باید مردم را بخنداند و آنها را متوجه وضعیت خودشان کند. این نتیجه ای است که دوست دارم بگیرم. آدم ها بیشتر به فکر فرو بروند و جریان خنده در سالن تمام نشود.

 

زبان محاوره ای مرتب در حال تغییر است و هر روز چیزی باب می شود . زمانی شما با یک کلمه "شاخ گاو" یا "خالق کتاب احتراق موتورهای درون سوز" به جای هرگونه توضیحی خنده از مخاطب می گرفتید .مطالب خود را چگونه تنظیم می کنید که مخاطبان داخلی و خارجی همزمان و همراستا با تغییر لحن و گفتار و ورود عبارات و اصطلاحات جدید به زبان ،از خواندن مطالب و شنیدن اجرای شما لذت ببرند ؟

جالب بود! خیلی وقت بود لقب آقای میرسلیم یا همان " خالق کتاب احتراق موتورهای درونسوز" را نشنیده بودم و یادم رفته بود. جهت اطلاع کسانی که یادشان رفته باید بگویم که آقای میرسلیم می گفت من کتابی نوشتم که در آن هیچ کلمه غیرفارسی نیست و اسم آن "احتراق موتورهای درونسوز" بود و من یک سالی با این نوشته حال می کردم. اما پاسخ تان: ببینید، زبان فارسی به دلیل فراوانی تحرک اجتماعی ایرانیان زبانی فعال و پر از زایش و تولید واژه و عبارت و نامآواست. من تقریباً از پانزده سال قبل به طور حرفه ای به جمع کردن واژه های تازه پرداختم و در کارم و کتابهایم و نوشته هایم از آنها استفاده می کنم و به نظرم این واژه ها متن یا گفتار را امروزی و نزدیک به وضع کنونی جامعه می کند، این روند را تا همین حالا هم ادامه می دهم، البته نه اینکه هر واژه خزی را یک جای دلم بگذارم و گل درشت طوری از آن استفاده کنم. یه نمه ریز تر و لایت تر....

 

به اعتقاد شما خنداندن ایرانیان خارج از کشور دشوارتر است یا ایرانیان داخل کشور؟

برای من خنداندن ایرانیان داخل کشور ساده تر است، چون دنیای آنها را بهتر می شناسم و به آن بیشتر نزدیک هستم، ولی نسل جدید مهاجرین ایرانی که در ده سال اخیر بیرون آمده اند همچنان طراوت زبانی و دایره واژگان و سلیقه شان به داخل نزدیک تر است.

 

برنامه شما در چه شهرهایی اجرا شد ؟ برنامه آتی شما در اجرای کمدی استند آپ چیست ؟آیا قصد دارید برنامه های خود را به صورت تصویری در فضای مجازی برای مخاطبانی که امکان حضور در برنامه های شما را ندارند منتشر کنید ؟

تا حالا در این تور در شهرهای نیویورک، واشنگتن، برکلی و لس آنجلس برنامه اجرا کردم و در شهرهای سن دیه گو و ارواین هم برنامه خواهم داشت. هنوز دو سه مورد نامشخص است که ممکن است به برنامه هایم اضافه شود. البته این موارد شامل استندآپ کمدی بود، من همزمان در دانشگاه های مریلند و استنفورد به معرفی کتاب "کشکول" که پارسال منتشر شد پرداختم و در دانشگاه یو سی ال ای هفته آینده کتاب کشکول را معرفی خواهم کرد. بعد از تور آمریکا در چهار شهر کانادا و پس از آن در چهار شهر استرالیا برنامه خواهم داشت. هنوز درباره برنامه اروپایی این تور تصمیم نگرفتم. ضمناً از حالا دارم برای تور منظمی در سال 2014 برنامه می ریزم که امیدوارم جدیدتر و کامل تر و منظم تر از تور 2013 باشد. در دو سه شهر برنامه ضبط شده و یک دی وی دی از آن منتشر خواهم کرد، البته چند قسمت برنامه را در یوتیوب و صفحه خودم در فیس بوک خواهم گذاشت.


کلمات کلیدی:
 
عصرها
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  

عصرها،
همین دور و برها قدم می زنم
و به تو که در دوردست ِدور،
چای سبز می نوشی ،
فکر می کنم.
عصرها،
سفر می کنم

توضیح عکس : حاشیه ساحل سانتامونیکا-عکس از خودم


کلمات کلیدی: