پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

خدای من و کائنات او
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢  
خدای من و کائنات او

آب میوه به دست دارم میرم تو فروشگاه جلومو گرفته میگه به بی خانمان ها کمک می کنی ؟
میگم آره چرا که نه . بعد پنج دلار بهش می دم .
میگه :لطاف بنداز تو این صندوق .
می اندازم و میگم به امید اینکه هیچ بی خانمان و بدبخت بیچاره ای نباشه .
میگه : می تونم بپرسم مذهبت چیه ؟
میگم :من مسلمونم و شما ؟
میگه : من به کائنات اعتقاد دارد .
میگم: خدا حفظت کنه که برای بیچاره ها زحمت می کشی .
میگه :به خدا اعتقاد ندارم.
میگم : خدایی که من بهش اعتقاد دارم مراقب تو هم خواهد بود . تو با کائناتت حال کن و من با خدای خودم . مهم اینه که هر دو یک طرف هستیم تو کمک جمع می کنی و من هم کمک می کنم پس یه چیزی بینمون هست دیگه . عقیده هرکدوممون هم مال خودمون باشه ؟
می خنده و می گه باشه .
وقت رفتن دوباره جمله بندی رو جور می کنم و می گم : موفق باشی و در پناه خدا .
می خنده و می گه صبر کن یک کلمه از دین شما یادم مونده الان بهت میگم . چند ثانیه فکر می کنه و بعد چشماش برق می زنه و می گه :آهان یادم اومد و بعد به فارسی میگه "سلام!"
در حالیکه دور می شم ازش براش دست تکون می دم،لبخند می زنم و می گم :سلام!

کلمات کلیدی:
 
راز زیبا ماندن
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢  
راز زیبا ماندن
پشت این تلخی ها روایتی نهفته است . عکس بچه ها را می بینم همه از چند سال پیش پیرتر شده اند و شکسته تر ،حتی دختر زیبا روی دیروز ....همه پیرتر شده اند جز ندا ...جز امیر ...جز محسن ....جز اشکان و جز صانع که همه خوشتیپ و زیبا همانجور مانده اند که بودند . این یعنی ایستادن و سر فرود آوردن تاریخ در برابر یک جز متفاوت .

کلمات کلیدی:
 
سلام
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢  
با شما دوستانم
سلام ! اگر از احوالات من خواسته باشید حالم خوب نیست .برخی جاهام درد می کند و بیشترینش قلبی که هنوز برای جایی در دور دست می تپد،مثل خیلی های دیگر که در رقص نورها و شورهای اینجا ،شمع های شام غریبان آنجا به خاطرش می آید.
انتخاب یا اجبار به دور رانده ما را در لحظه اکنون، با این همه برای شادی و آبادانی شما که سال هایی زیاد را مثل من ویرانی و غم را تجربه کردید، خوشحالم .
زنده باشید عزیزان و در انتها سلام.
 

فرزاد حسنی - در دورِ ِ دور

کلمات کلیدی:
 
از حضرت سعدی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢  
 از حضرت سعدی

 

 بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم
از آن چه رفت حکایت!

 

کلمات کلیدی:
 
رقصی چنین
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢  
رقصی چنین
شبنم جانم همیشه می گفت درون ما ایرانی ها جنیفرلوپزی نهفته است کافیست فرصتی برای عرض اندام بهش بدهند.
خوشحالم که دیشب جنیفرلوپز وجودتان جوشید.
کاش همیشه اینگونه خوشان و لبخند زنان در هر بزم و خبر خوب حرکات موزون کنید . کاش سه شنبه هم فوتبال چنین فرصتی برایتان مهیا کند.
من....شبنم.....گلی....یزدان....کامل.......روحی....نیما......مهرگان....پیام.....وخیلی های دیگر در راه دور، شاد خواهیم بود از شادمانی شما. حتما اینگونه خواهد بود.زنده بادایران که همه ما رقصی چنین میانه میدان مام میهنمان آرزوست.....

کلمات کلیدی:
 
خنده و گریه
ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢  
خنده و گریه
از اینکه بعد از چند سال دویاره لبخند را بر لب جوانان مام میهمن می بینم بسیار خوشحالم و از شدت خوشحالی می گریم . ما همیشه با پارادوکس ها زندگی می کنیم و از همین روست میان خنده عزیزانم من گریانم. زنده باد ایران و سلام به آنان که از بوی خاک باران خورده لذت می برند.

کلمات کلیدی:
 
خوشبختی
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢  
خوشبختی 
آدم خوشبختی هستم در کشیدن ...کشیدن رنج ...کشیدن درد و کشیدن بدل هر دو :"قلیان"
در خانه دو قلیان دارم و به قدر کفایت تباکو و زغال مرغوب ،می کشیم برای این که دود احاطه کند همه دور و برمان را و کمک کند به فانتزی ساخت در عالم خیال. همسایه ها هم حال ما را دارند . همسایه سمت چپی مان پسر خوبی است گاه گاهی به ما سر می زند و با ما قلیان می کشد و همسایه سمت چپی دختری کلمبیایی است که مکرر در مکرر قلیان می زند و پشت سرش جهار تا سیگار می کشد . البته مشکلاتی هم در زندگی دارم مثلا تکان خوردن دیوار اتاق خواب و سر و صدای دو پسر جوانی که معمولا ساعت دو شب به بعد یاد دوست کلمبیایی خود می افتند و جیغ های کوتاه دخترک و نفس نفس زدن های بی وقفه اش گاهی باعث می شوم در میان کابوس هایم از خواب بپرم .معلوم نیست شاید یک روز ایشون رو هم دعوت کنیم برای قلیان کشی و یک سری مسائل و مشکلاتمان را با ایشون مطرح کنیم . .... این نیز بگذرد.
 

کلمات کلیدی:
 
دُور دُور بازی
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢  
دُور دُور بازی
رفتم دکتر .منشی دکتر خیلی زود با من خودمانی شده و منم از فرصت استفاده کردم و گفتم داری چهارتا کوارتر بهم بدی ماشینمو پارک کردم سکه ندارم؟ بنده خدا رفت از سراغ کیفش و پیدا کرد و بهم داد و گفت زود بنداز تو پارکومتر و برگرد بفرستمت بری پیش دکتر کارت زود تموم بشه . 
رفتم و سریع برگشتم و منو فرستاد اتاق دکتر . کسی تو اتاق نبود یکی دو دقیقه بعد دختر جوان و زیبای ایرانی داخل شد . 
بهش گفتم :شما دکتری؟ گفت : به قول بچه های ایران پ ن پ داشتم از اینورا رد می شدم گفتم با شما هم ملاقاتی داشته باشم . 
-خنده از من و لبخند از ایشون.-
بگذریم ...منشی گفت کل معاینه دکتر ده دقیقه طول می کشه ولی کار من یک ساعت و نیم طول کشید .
دکتر وقتی فهمید تازه واردم ازم پرسید :ببینم این دور دور بازی تو ایران که میگن چیه ؟ 
بهش گفتم : در اصل یه جور بازی خاص تو منطقه ای خاص از تهرانه با ماشین اما در بطنش یه جور تراژدی عمیقه ،یه جور چرخیدن جوونا دور خودشون مثل اینکه یه سگ هی دنبال دم خودش بیفته . یه رفتن و آمدن با خودرو در مسیر مشخصی و بازگشتن در مسیر مخالف تا نقطه ای که بودی .
دکتر جوان 15 سال پیش از ایران خارج شده بود و نمی تونست منظورم رو بفهمه بنابراین ازمن پرسید :که چی بشه ؟
به دکتر گفتم یکی از اصول مهم دور دور بازی اینه که کسی به اینکه قرار چی بشه فکر نمی کنه . مدت هاست که خیلی چیزهامون شبیه همین بازی شده . این بازی فقط پشت مجتمع گلستان و توسط معدود برو بچ محل انجام نمیشه .خیلی فراگیره و تا جایی که دیدم کسی از اونایی که تو این بازی می افتن سئوال نمی کنه . 
بعد از بحث مفصل دور دور بازی نوبت به سئوال های من از او رسید ....دکتر های اینجا خدا رو شکر خوبند . والسلام.
 

کلمات کلیدی:
 
صرفا جهت اطلاع برای مهندس وحید نوروزی
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢  
 تبلیغ نه ! صرفا جهت اطلاع برای مهندس وحید نوروزی

به نظرم مهندس وحید نوروزی رفیق نازنین و هم دانشگاهی عزیزم یکی از معدود افرادی که در حوزه کاری خودش- حوزه مسائل زیست محیطی و حوزه شهری و ترافیک و مبارزه با آلودگی هوا- کارش را خوب بلد است . اگر در انتخابات شورای شهر تهران شرکت می کنید به او اعتماد کنید و نامش را فراموش نکنید و لطفا به سایر دوستان هم اطلاع رسانی کنید .او یکی از پیشگامان طرح معاینه فنی خودروها است و چون سابقه همکاری با او را دارم به جرئت به شما می گویم در کارش به شدت جدی است و با کسی شوخی ندارد در کار .وحید جان در حال حاضر دانشجوی دکترای محیط زیست است. به گزارش سایت تحلیلی خبری صباایران وی با توجه به سابقه درخشان مدیریتی که در مجموعه شهرداری تهران داشت و با توجه به اینکه در نود درصد لیستها و ائتلاف ها حضور دارد. طبق نظرسنجی که در نقاط مختلف شهر تهران انجام شد وی جزو پنج نفر اول ورود به شورای شهر اسلامی تهران شده است.(صحت خبر بر عهده سایت صبا ایران)
 
 ×××××*******************
 بیشتر درباره وحید نقل از وب سایتش:
"تا نوزدهم تیر۱۳۷۹ هیچ شغل اداری را تجربه نکرده بودم و همواره کار آزاد با شرایط سخت انجام می دادم. از خرید و فروش لوله پلی اتیلن٬ لوازم پزشکی٬ تجهیزات باغبانی٬ سفارش تانکرهای نفتی و… تا خرید فروش لوازم خانگی از دیگر کارهایی بود که در حدود شش سال دوران دانشجویی به فراخور شرایط انجام می دادم.

از ۲۰ تیر ۷۹ تا ۳۱ فروردین۱۳۸۰به عنوان کارشناس در شرکت کنترل کیفیت هوا مشغول به کار شدم که ایفای نقش در راه اندازی مرکز هماهنگی اطلاع رسانی آلودگی هوا(مهار) و جنجال رسانه ای اعلام آلوده بودن پیکان صفر کیلومتر از پیکان ۲۰ ساله که در حقیقت شروع پروژه حذف پیکان از چرخه صنعت بود و ماهها سوژه اصلی صنعت و محیط زیست بود از کارهای به یاد ماندنی آن دوران بود. از اول اردیبهشت سال ۸۰ به عنوان کارشناس به درخواست معاون وقت شهردار تهران به ستاد معاینه فنی خودرو آمدم و پس از ۸ سال کسب تجربه به عنوان کارشناس٬ مدیر دو مرکز معاینه فنی٬ معاون مدیر عامل٬ مدیر برنامه ریزی٬ عضو هیئت مدیره در نهایت از تاریخ ۸ مرداد ۱۳۸۷ با تدبیر معاون شهردار تهران که چندین سال هم رییس دفتر ایشان بودم به عنوان مدیر عامل شرکت منصوب و در مدت سی ماه به کمک سایر همکارانم ،ستاد معاینه فنی خودرو را از شرکتی ضرر ده و گمنام به شرکتی سودآور و معتبر رساندیم به نحوی که مدتهای زیادی رتبه اول حضور در رسانه های گروهی را به خود اختصاص داده و به لطف پروردگار متعال در سال ۱۳۸۸ به عنوان مدیر نمونه شهرداری تهران انتخاب شدم."

 

کلمات کلیدی:
 
من نیز دچارم
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢  
من نیز دچارم
 

یکی از معدود اشتراکات فرزاد حسنی و فرزاد حسنی:"من در زندگی‌ام یک کابوس می‌بینم که هنوز هم ادامه دارد البته هیچ ربطی هم به عذاب وجدان ندارد. خیلی وقت‌ها در خواب کابوس می‌بینم که یکی از امتحان‌های دوره دانشگاهم باقی مانده و من فراموش کرده‌ام بگذرانمش و به همین دلیل نمی‌توانم مدرکم را بگیرم. این کابوس من است و هنوز در این سن و سال با آن از خواب می‌پرم."
                                                 -از گفتگوی فرزادحسنی با مجله زندگی ایده آل-

 

کلمات کلیدی:
 
تکه ای از یک داستان
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢  
تکه ای از یک داستان

بهترین کاری که می تونست بکنه این بود که وقت رفتن، همه یادداشت ها و نامه هام رو پس بده . اومد نشست روبروم . یه بسته توش بود . گذاشت رو میز و گفت :برای توئه.
خم شدم و برش داشتم . دربسته رو باز کردم. یه بوی خوب به مشامم خورد . نیگاهی سرسری به بسته کردم . همه نامه ها و یادداشت ها و حتی تکه پاره های زرورق سیگار که گاه توش براش شعر می نوشتم ،بود.داشت خودش رو کامل تخلیه می کرد و وقت رفتن این بهترین هدیه ای بود که می تونست به من بده .کارش مثل کسی بود که تصمیم قطعی گرفته به جای رگ زدن واسه خودکشی ،دستش رو با ساطور بزنه و چون تصمیمش خودکشی هست باید به انتخاب شیوه اش احترام می گذاشتم. بسته رو گرفتم ،به آغوش کشیدم ،یه نفس بلند کشیدم . زل زدم تو چشماش و محکم گفتم :"ممنون"

نوشته شد در آناهایم - فوریه2013

کلمات کلیدی:
 
عکاسباشی شازده ها از ما هم عکس گرفته بابا
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢  
عکاسباشی شازده ها از ما هم عکس گرفته بابا
 

از اونجایی که ما یه رفیق داریم که فقط از شاهزاده ها و ملکه ها عکاسی می کنه -نمونه اش عروسی دختر پادشاه سوئد و عروسی نوه ملکه انگلستان - خواستیم یکی از نادر عکس هایی رو که این عکاس بزرگ از فقیر و فقرا و مردم عادی - یعنی خود ما- گرفتند رو اینجا بگذاریم و بگوییم که اولا ما یک همچین ادم هایی هستیم و دوما ما یک همچین رفیق هایی داریم . تازه یک شعر هم از خودمان در کرده ایم که به موضوع عکس می خورد. عکاسی از دانش سارویی عزیز :
.
تو می آیی
از اوج
و من اینجا با دستان بسته ،
با این تن خسته ،
عاقبت آغوش خواهم گشود برایت،
تا ابد !
(فرزاد حسنی)

You’ll come
From the climax
,And I’m here with tied hands
,And with this tired body
,Eventually I will embrace you
!For ever
(By :farzad hassani)

هالیوود -دسامبر 2012

کلمات کلیدی:
 
زنده باد انسان
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  
******این متن را بخوانید.......
زنده باد انسان

آخرین روز کلاس زبان جشنی برپا کردیم برای یادبود همه خاطرات خوبی که در طول ترم داشتیم. هرکس با ذوق وسلیقه خودش چیزی مهیا کرده بود وسفره مان رنگین بود و از لوبیا پلو وسبزی پلو تا اسپاگتی و غذاهای مکزیکی و میوه و سالاد و کیک، به وفور مهیا بود.
"دابی" استاد نازنین و مهربان ما با عینک ته استکانی خاصش ابتدای برنامه گفت:«بچه ها شروع کنید به خوردن که می خواهیم بعدش برقصیم.»
هر چه بچه ها اصرار کردند خودش چیزی نخورد و حتی آخر مراسم هم غذا و کیکی را که برای او کنار گذاشته بودم به یکی از بچه ها داد .
بعد از خوردن غذا هدیه ای به همه بچه ها داد .یک بسته کوچک که خودش بسته بندی کرده بود و شامل دو مداد و یک برگه بخت آزمایی اسکرچ یک دلاری بود و بعد کیک تولدی را که بچه ها برایش تدارک دیده بودند با ژست های مسخره خاص خودش برید و با بچه ها عکس یادگاری گرفت.
بچه ها آهنگی گذاشتند و "کِلی " داوطلب شد با استاد"دابی" برقصد و همه نشستند به تماشا تا یکی یکی بچه ها رویشان باز شد برای رقص .باورمان نمی شد که دابی بتواند اینقدر خوب و شیرین برقصد و بنده خدا کِلی پیشش کم آورد .
"دابی" در پایان به شوخی و خنده نکته های درسیش را دوباره تکرار کرد و بعد همه کلاس و میز و صندلی ها را مرتب کرد و با دستمال کثافت کاری های بچه هارا تمیز کرد و میز و صندلی ها را به حالت اول برگرداند بدون اینکه خم به ابرو بیاورد.
صحنه تماشایی آخر بازی این بود که هیچکدام از دختران کلاس حاضر نشدند از درآغوش کشیدن و بوسیدن این معلم نازنین بگذرند.

دابی کیست؟
دابی بر اثر یک اتفاق معلم شده است . اتفاقی شیرین که شاید بعدها نوشتمش.انسانی است خاص . موبایلش از اولین نسل موبایل های وارد شده به بازار است . ماشین ندارد . هیچ وقت ازدواج نکرده و نخواهد کرد .در فیسبوک و شبکه های اجتماعی نیست . برای حفظ محیط زیست به شدت تلاش می کند . شیر لاکتوز دار به او سازگار نیست و نوشیدنی مورد علاقه اش آبی است که در شیشه مخصوص خودش می ریزد و گاه به گاه وسط کلاس قُلپ قُلپ و دوست داشتنی از آن می خورد.
وسائل کمک اموزشی او شامل این موارد بود :
1-یک دسته جاروی جادویی اسباب بازی که وقتی به کسی می زد شروع به خواندن یک آهنگ می کرد.
2- یک مار چوبی
3- یک عروسک اسب که هر وقت بچه ها شلوغ می کردند آن را بالا می گرفت و می گفت اسبتون رو نگه دارید یا به عبارتی لطفا خفه شوید دارم حرف می زنم.
4-یک شاخ که هروقت کسی پاسخی را درست می داد آرام سر شاخ را به شانه اش می زد و می گفت:"دینگ"
همیشه وسائل عجیب و غریب خودش را با یک چرخ دستی حمل می کرد و آخر کلاس با عجله سعی می کرد خودش را به اتوبوس برساند .
دنیای عجیبی دارد دابی . از تنهایی خودش به شدت لذت می برد و همیشه کاری برای انجام دادن دارد. معتقد است تنهایی نعمت بزرگی است و حاضر نیست آن را با چیزی عوض کند حتی اگر آن چیز جنیفر لوپز باشد.
دابی خوب می رقصد . بسیار شوخ و بذله گو است . گمان نمی کنم در عمرش دروغ گفته باشد و محال است حتی یکبار از مرز انسانیت خارج شده باشد .
کلاس درس دابی برای من تنها کلاس زبان نبود . دابی از اساتید بزرگ و شناخته شده این شهر است که در دانشگاه یو .سی .ال .ای تدریس می کند و تدریس در این کلاس را به گمانم برای چیز دیگری بجز مادیات انتخاب کرده بود. دابی آمده بود تا به تازه واردین به این کشور پیامی بدهد.
دابی به من وجهه دیگری از مردم آمریکا را نشان داد . مردمی که مهربان هستند و به شدت به شما احترام می گذارند. مبنای آنها در گفتار و کردار صداقت است و هر آنچه بگویید را ابتدا خوب گوش می کنند (حتی اگر مزخرف و شکسته و بسته با ایشان سخن بگویید)اینها سعی می کنند با ادب و احترام حرف شما را بشنوند و بدون هرگونه پیچیدگی روشن و شفاف پاسختان را می دهند.
دابی را مظهر یک امریکایی خوب و مهربان یافتم و خوشحال هستم که مدتی شاگرد او بودم و موفق شدم از کلاس او نمره قبولی بگیرم . این تجربه را فراموش نخواهم کرد . دوستان خوبی از ملیت های مختلف هم در طول این مدت پیدا کردم که هر کدام داستان و تجربه جالبی داشتند در سفر به ینگه دنیا. اینجا انگار زیاد لازم نیست با چراغ دنبالش بگردی . به وفور یافت می شوند . دابی یکی از آنهاست .... زنده باد انسان !

کلمات کلیدی:
 
برای بهار و پرواز
ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢  

برای بهاروپرواز


صبح از اورِگان رسید فردگاه ال. ای .ایکس و سفر اودیسه وار ما در شهر فرشتگان تا قبل از پروازش به ایران در حوالی عصر ادامه یافت .چمدان ها را انتقال دادیم به ماشین و مهیا شدیم برای رفتن به جایی و خوردن کافه ای و شروع شعرخوانی و گپ زدن .. سری به وست وود زدیم و کافه "ارکیده" . ترامیسو و کاپوچینو برای او و چای برای من . شعر خواندیم و گپ زدیم و خندیدم . از آدم های آشنا حرف زدیم از "رخشان بنی اعتماد" و "قصه هایش" تا "باران" و "خون بازیش" و از "پیمان معادی" تا فرهادی کبیر . میز کناری مان چهار زن ایرانی نشسته بودند و مرتب به ما زل زده بودند و پچ پچ می کردند .. دست آخر دوام نیاورند و موقع رفتن چهارتایی آمدتد سر میز ما و به من گفتند :«ببخشید قیافه شما خیلی آشناست این طور نیست ؟»

خنده ای کردم و گفتم : «چی بگم والله....»

  یکیشان گفت :«شما چه کاره اید ؟»

بهار لبخند کم رنگی زد و گفت :« ایشون یکی از بزرگترین نویسنده های ایرانه که مدتی است به این شهر آمده .»

  زن دیگری از جمع از بهار پرسید : «قیافه شما هم خیلی آشناست برای من .»

  در این زمان رو به زن کردم و با قیافه ای خیلی جدی گفتم :«ایشون یکی از بزرگترین بازیگران سینما و تئاتر ایران هستند .»

  زن ها خیلی ابراز خوشحالی کردند از دیدن ما و بعد از کلی خوش و بش رفتند . وقتی خیالم ار زفتنشان راحت شد جشمکی زدم به بهار و گفتم :«اول تو هندونه رو از زیر بغل من بر می داری یا من اول بردارم ؟»  خبر پیروزی تیم فوتبال ایران همانجا به ما رسید و وبعد زدیم برای نهار و گپ ادامه یافت و دست آخر دوباره به سمت فرودگاه ال. ای .ایکس بارها را تحویل دادیم و باز کمی خندیدیم و بهار سوی ایران رفت و خدا نگهدارش .

من بازگشتم تا کی و کجا باز دوباره همراه باشم با کسی برای پرواز به سوی ایران.lمن اینجا کنار کبوترها باور کرده ام که باید هر پروازی را به خاطر سپرد ...ختم کلام همان همیشگی خداحافظ همین حالا و باز سلام!


کلمات کلیدی:
 
جمله "تختی" به "بهزاد فراهانی" در دیدار خصوصی
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢  
جمله "تختی" به "بهزاد فراهانی" در دیدار خصوصی 
«می‌دانی درد من چیست؟ در روزگاری که دیگران گاگارین را به فضا می‌فرستند، مردم من از من توقع دارند پشت همشهری‌ام را به خاک برسانم تا برایم دست بزنند. این برای من چه لطفی دارد؟ برای من این مهم است که به مردم بگویم آزادی و عدالت یعنی چه؟»

کلمات کلیدی: تختی و بهزاد فراهانی
 
حکایت امروز ما
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢  
حکایت امروز ما
بی خیال همه چیز نشسته باشی ساعت هشت و ربع شب شنبه قلیونتو علم کنی و بری فیسبوک ببینی یه ایمیل داری. رفیقی میگه زنگ بزن کاردارم. تو زنگ می زنی و اون میگه 
پایه ای بریم یه مهمونی و نیم ساعت بعد تو ناخواسته و اتفاقی پرتاب میشی به دنیای دیگه ای در شهر فرشتگان . یک صفحه دیگر از زندگی مردم اینجا را در حوالی مالهند درایو می بینی . زندگی عجیب و غریب و رویایی بخشی از ایرانیان موفق و تحصیل کرده ایرانی را . 
میهمانی به خاطر بیست و پنجمین سالگرد ازدواح یک ایرانی موفق بود که به زحمت باورت می شد سی ساله باشد -هم خودش و هم همسرش- و به همین بهانه بیش از دویست نفر را دعوت کرده بودند به حضور در جشن شادمانی خودشان . 
داشتم از مسئول بار آب پرتقال می گرفتم که دیدم یک نفر دیگه هم دارد اب میوه می گیرد و چهره اش آشنا بود .برادر "اندی " خودمون بود به اتفاق بانو "شینی" که از میهمانان این مراسم بودند . گویا بیست و پنج سال پیش در عروسی این ایرانی موفق همین اندی و شینی خوانده بودند و حالا آمده بودند برای تبریک مجدد.
"شینی " زنی بسیار دوست داشتنی و آداب دان به نظرم آمد که در نیم ساعت فضای کمی بی روح آنجا را تبدیل به یک فضای شاد کرد . رقصیدن اندی و شینی با آهنگ جالب "حنا خانوم" که از اون آهنگ های جالبه -از نظر محتوا!!- خودش داستانی بود . اندی و شینی دو آهنگ هم به افتخار این دو عزیز خوندن . 
یکی از نکات و رسم های جالب که دیدم این بود که یک صندلی برای آقا آوردند و ایشون روی صندلی نشست و بعد میهمانان صندلی را بلند کردند و روی سر بردند که گویا رسم است . 
نکته جالب دیگر حضور خدمتکاران بسیار شیک و زیبا بودند که را به راه از شما پذیرایی می کردند و با اصرار از شما می خواستند که از ظرف های غذا و دسر چیزی بردارید و بنده برای اینکه ناراحت نشوند برای اولین بار خاویار را مزه مزه کردم از دست یکی از این فرشته ها.به خانم ایرانی مدیر این مراسم به شوخی گفتم این فرشته ها حیف هستند برای پذیرایی کاش می شد باهاشون رقصید .خیلی جدی گفت بچه ها برای رقص آزاد هستند شما می تونید برای رقص دعوتشون کنید اگر مایل باشند حتما می رقصند . ما هم که ته بچه پر رو - برعکسش!- در انتهای مراسم همه خدمتکاران به دعوت میزبان برای رقص دعوت شدند و رقصی جالب کردند . پسر خدمتکاری با همسر میزبان رقصی با شکوه کرد و مردِمیزبان هم به انتقام با یکی از دختران خدمتکار رقصید که خیلی جالب بود . در کل این بخش از زندگی لس انجلس نشینان هم تجربه ای بود که تاکنون کشف و شهود نشده بود .
سورپرایز دوستی از ایران که از طرفدارن صدای اندی است - واقعا نمی دونم چرا- یکی از نکات جالب مهمونی بود . اندی با این دوست نازنین ما دقایقی تلفنی به صحبت نشست و گویا این مورد برای دوست ما اتفاق جالب توجهی بود .خدا را شکر همه چیز خوب بود . در انتهای مراسم نیز برای اولین بار سوار ماشین شاسی بلند لینکلن شدیم در جاده مالهند درایو چون رفیق ما قادر به رانندگی نبود . رسیدیم به خانه و رفتیم سروقت قلیان و اکنون پک می زنیم و تایپ می کنیم . چنین بود حکایت پرتاب ما به دنیایی دیگر ...
 

کلمات کلیدی:
 
برادر شهروند-حبرنگارم و یک پرسش جنچالی
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢  

برادر شهروند - خبرنگارم و یک پرسش جنجالی

برادر کوچکم دیروز پا در جای دو برادر دیگر روزنامه نگارش گذاشت و کمک کرد تا سردار رویانیان نظر واقعی خود را درباره اسطوره قرمز ها شفاف بیان کند . رویانیان به برادرم گفت علی کریمی ام الفساد پرسپولیس است و همین خبر دقایقی بعد در تمام سایت های خبری چنجال افرین شد و دو ساعت به دنبال واکنش های مختلف بعد رویانیان مجبور به تکذیب حرفش شد و گفت چنین حرفی نزده ام . به این برادر شهروند خبرنگارم افتخار می کنم...


کلمات کلیدی: رویانیان ،علی کریمی
 
اختلال زبانی
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢  
 
 
 
پنجره بازه همین الان دختر کوچولوی همسایه یهویی با تعجب گفت: what's happen؟
ولی من شنیدم :چی شده؟
یه بارم تو حیاط دیدمش بهش گفتم :سلام خانومی؟
خندید و گفت :hi
با این بچه زبانم دچار اختلال میشه نمی دونم چرا ..باهاش فارسی حرف می زنم و همه حرف زدنش را فارسی می شنوم.

کلمات کلیدی:
 
دیدن یک فیلم مستند درباره لاغر شدن
ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢  
دیدن یک فیلم مستند درباره لاغر شدن
یک فیلم مستند دیدم درباره یه یاور که سفر می کنه به کل آمریکا و تو مدت شصت روز با خوردن آب میوه مخصوصی شامل سیب و کاهو و مقداری سبزیجات از کنار ساندویچ فروشی ها و مک دونالد و برگر کینگ و هزارتا روستوران رد میشه و اصلن اسیر هوا و هوسش نمی شه و از اون آب میوه بد مزه اش هی می خوره تازه مردم چاق رو هم نصیحت می کنه این کار رو بکنن. هر جا میره اون دستگاه مسخره آب میوه گیریش رو می بره و برای مردم سخن رانی می کنه و در نهایت از تجربه خودش می گه . خیلی ها رو جذب خودش می کنه و اونا هم تصمیم می گیرن از این رژیم استفاده کنن و ایشون اون جدیدها رو از طریق اسکایپ در حالی که مرتب در سفر و طی طریق هست فهدایت می کنه .
آخر کار خودش 33 کیلو کم می کنه و چند نفر از پیروان هم وزن زیادی از دست میدن . به نظرم اسپانسر این فیلم مستند همون تولید کننده دستگاه آب میوه گیریه . به میزان زیادی تحریک شدم به مدت یک هفته فقط آب میوه بخورم اما نه از پیشنهادهای بد مزه این بابا.
من اگر جای کارگردان بودم ایده های بکری برای این کار داشتم. موضوع رو خراب کرده بود . آخر کار بازیگر اصلی لاغر شده کنار اقیانوس می دوید .......

کلمات کلیدی:
 
چیه جریان؟چرا؟
ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢  
چیه جریان؟چرا؟
 

بالاخره علی سنتوری هم زد و اومد کانادا به دنبال هانیه یا شایدم بی خیال هانیه....موندگار شد بهرام مثل خیلی های دیگه...چیه جریان ؟چرا؟
بهرام رادان در کافی شاپی در تورنتو(آروما اسپرسو بار)

کلمات کلیدی: بهرام رادان ،علی سنتوری
 
بفرما ماریون کوتیار عزیز تماشا کن
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢  
بفرما ماریون کوتیارعزیز
تماشا کن
 

سهم ماریون می توانست باشد اگر قدر پرنده اقبال را می دانست و از روی شانه اش نمی پراندش....حالا"بریس بژو"بانمک و خندان جایزه بهترین بازیگر را از کن ربود و به جمع بازیگرانی پیسوت که زیر دست فرهادی جایزه بهترین بازیگر را گرفته اند.
«برنیس بژو» جایزه بهترین بازیگر زن فستیوال فیلم کن را برای بازی در فیلم گذشته به کارگردانی اصغر فرهادی دریافت نمود. او پس از گرفتن این جایزه و به رسم تشکر اصغر فرهادی را به روی سن دعوت کرد.


تصویر ماریون کوتیار که امکان این افتخار را از خودش گرفت و اصغر خان دست در دست بریس روی استیج کن...

 

 
خبر خوب از موفقیت آناهیتا
ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢  
خبر خوب از آناهیتا

یه خبر خوب هم تو این همه تلخی خودش یه نعمته تبریک به آناهیتای عزیز :
"آناهیتا قزوینی زاده، فیلمساز ایرانی مقیم آمریکا، برنده جایزه اول فیلم های کوتاه "سینه فونداسیون" از جشنواره کن ۲۰۱۳ شد.." فیلم های قبلی آناهیتا را دیده ام .کار و سلیقه اش را می پسندم.

توضیح عکس :آناهیتا در کن منبع:صفحه آناهیتا

 

کلمات کلیدی: آناهیتا قزوینی زاده
 
در باب گتسبی بزرگ و فیلمی نسبتا کوچک
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢  
در باب گتسبی بزرگ و فیلمی نسبتا کوچک
 
 

 
کتاب "گتسبی بزرگ "از طرف دوستم (اولدوز) به دستم رسید که گویا تازه خریده بود ولی تولد بچه اش اجازه نداده بود فرصت کند آن بخواند و بنابراین کتاب از ایشان به من رسید و خلاصه آنکه بیست روز قبل از سفر خواندمش و دیشب موفق شدم فیلم را ببینم . چون خیلی از صحنه ها و جمله ها در خاطرم مانده بود برام جالب بود دیدن این فیلم .
به نظرم انتخاب "دی کاپریو" برای نقش گتسبی انتخاب جالبی شاید نباشه . صحنه های اولین دیدار "گتسبی " و "دیزی" برای تماشاگری که پیشینه دی کاپریو را می داند مضحک به نظر می رسد . انتخاب "کری مولیگان " بیشت و هفت ساله برای بازی در نقش "دیزی" هم انتخاب خوبی نبود (بخصوص با این همه خالی که روی بدنش داشت (: ). اما "جوئل ادگرتون"بازیگر نقش "تام بیوکن" انتخاب بسیار خوبی بود و نقش را به مقدار زیاد نزدیک به نوشته اصلی ایفا کرد . آمیتاباچان هم در دو سکانس کوتاه بازی خوبی را از خود به نمایش می گذارد .بازی "توبی مگوایر"بازیگر سری "مرد عنکبوتی" هم خوب است .
فیلم از نظر من مقدار زیادی شنگول می زند . برخی از سینماها با عینک سه بعدی فیلم را نمایش می دهند تا تماشاگر شنگول تر شود .روی هم رفته از دیدن فیلم راضی هستم اما احساس می کنم برای این رمان دوست داشتنی چنین فیلمی کم و کوچک بود هر چند از تمام تمهیدات فانتزی بهره گرفته باشد.باری به هر حال فیلم برای من تداعی کننده کتاب بود ولی به خوب هنوز هم فکر می کنم شیرینی خوندن کتاب یه چیز دیگر است .برای این فیلم همین چند خط کافی است.

کلمات کلیدی: گتسبی بزرگ ،دی کاپریو
 
برای فریبا نوشتم بداند معنی این سیاهی را ...
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢  
برای فریبا نوشتم بداند معنی این سیاهی را...

جدی جدی دارد یک هفته می شود که نیست ....بانوی نازنین و دلبند من نامش "عسل" بود. از نفسش شهد و شکر می تراوید . چشم هاش همیشه پشت عینک ته استکانی می خندید . موهایش را گاهی حنا می زد و می شد زیباترین زنان عالم. 
نازنینم اسمش "عسل"بود . شیرین می کرد کام ما را به دیدارش .بانوی ما به راستی همچون نامش "شیرین " و دوست داشتنی بود ...تلخکامی پس از فقدانش گواه روشنی است بر ماجرا.............
 

 

کلمات کلیدی:
 
یک نکته از پدر
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢  
یک نکته از پدر
پدرم هیچ وقت مرا نصیحت نکرد و هیچ نکته ای به من یاد نداد جز یک جمله که در پایان نامه دانشگاهم در صفحه اول نوشتم :
"تو هیچ راهی جز موفقیت نداری چون وقتی برای شکست باقی نمانده .گذشتگان و نیاکان به اندازه کافی شکست خورده اند ." 
برای این تنها خواسته پدرم سالهاست که تلاش می کنم . روزت مبارک جاج آقا -عنوانی که پدرم خیلی باهاش حال می کند .-
توضیح :این هم عکسی از سه پسر ِ پدرم .

 

کلمات کلیدی: