پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

برای شهاب فرزند یحیی ...یادداشت من در روزنامه شرق روز یکشنبه 30 تیر 92
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢  
یاددداشت من در روزنامه شرق یکشنبه 30 تیرماه برای شهاب ،علی و سپهر عزیز به همراه عکسی یادگاری که شهاب عزیز یازده سال پیش از من گرفته است :
 برای «شهاب» فرزند «یحیی»



1- توی پرواز تهران - یزد سرم را که برگرداندم سری بین سرها برق می‌زد. همسفر بودیم بی‌آنکه بدانیم. چند سال پیش بود؟ نمی‌دانم. سفری کاری بود و مقصد هردومان یک نمایشگاه و تو با خانواده آمده بودی. برگشتم سمتت و دستی به سر سپهر کشیدم. سرفه‌ای کوتاه کرد. تا مقصد سرفه‌های سپهر قطع نمی‌شد. از گیت که رد شدیم کسی منتظر بود. وقتی سپهر به آغوش باز او رسید سرفه‌هایش قطع شد. خندیدی و گفتی: «فیلمیه این پسر.» گفتم: «حالا صبر کن تا بزرگ بشه.» رسیدیم به او. بابا یحیی بود که توی فرودگاه منتظر شما بود. با نگاهی گرم و مهربان مسافران را می‌پایید تا تو را که از سپهر عقب مانده بودی، پیدا کند و تا پیدا کرد آغوش گشود و به لهجه شیرین اردکانی شروع به صحبت کرد با تو و با من بی‌زبان!
2- باید مثل فوتبالیست‌ها زانویت را به تیغ جراحان می‌سپردی. چهارتایی منتظر بودیم تا اتاق عمل مهیا شود. توی کدام بیمارستان؟ یادم نیست. اتاق مهیا شد. کلاهی مسخره روی سرت گذاشتند و با ویلچر آماده رفتن به اتاق عمل شدی و ما را پشت اتاق تنها گذاشتی. قدم می‌زدیم و گاه‌گاه به هم نگاه می‌کردیم. یکی از ما شبیه تو بود. نگران بود و مردد. گفتم: «چی شده نگرانی؟ چیزی نیست که یک عمل ساده است.» دستی به چانه‌اش کشید و گفت: «نه نگران امشب هستم. یکی باید پیشش بماند.» گفتم: «من می‌مانم.» گفت: «آخه نمیشه که، من باید بمانم.» گفتم: «تو تازه‌عروس ‌داری و فردا باید سر کار بروی. برو من که کار و دغدغه‌ای ندارم، می‌مانم. تازه می‌توانی از طریق تلفن جویای احوالش باشی.» آن‌وقت‌ها تازه یک گوشی گوشت‌کوبی هم گرفته بودم که زنگ «ای ایران» پخش می‌کرد. خیلی حرف زدیم تا قانع شد برود. شب بالای سرت نشسته بودم و تلفنم مکرر زنگ می‌خورد و من خرکیف آخرین اوضاعت را به دیگران گزارش می‌کردم. اولش بابا یحیی زنگ زد و حالت را پرسید. با همان لهجه شیرینش. بعد تازه‌داماد زنگ زد. گفت: «چه می‌کند شهاب؟» گفتم: «خوابیده ولی زیرلب حرف می‌زند.» گفت: «چه می‌گوید؟»گفتم: «غرغر می‌کند.» گفت: «خوبه. پس خطری نیست. خود خودشه.»
3- حالا در این روزهای تلخ و سخت نه من هستم نه تازه‌داماد. برای بدرقه بابا یحیی تنها ماندی. تنهای تنها. فقط به لطف فضای مجازی بود که توانستیم از اوضاعت خبری بگیریم. نامه‌ات را برایش خواندم و عکس‌های بدرقه بابا یحیی را دیدم. جایش خالی است و غم تو بزرگ. حالا اگر از روزگار تلخ غرغر کنی کاملا به تو حق می‌دهم. ما برای تو و سپهر و تازه‌داماد که کمی آن‌طرف‌تر ما درد دارد، سخت و تلخ و تنها گریستم شهاب جان... رفیق جان!
http://www.sharghdaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=163&pageno=16

 

کلمات کلیدی: شهاب طباطبایی
 
درباب سفر
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢  
تکه ای از مصاحبه ام با یکی از نشریات آنلاین درباره سفر:
"بشر همواره در پی آرامش بوده و برای رسیدن به این آرامش دست به هر کاری زده...گاهی مواقع آرامش را می توان در سفر پیدا کرد ..."

 

کلمات کلیدی:
 
نقل حالیه از آقامون محتشم خان کاشانی
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢  
نقل حالیه از آقامون محتشم خان کاشانی

ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا
دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا
کرده‌ام خوی به هجران چه کنم ناز اگر
عشق طغیان کند و دارد از آن باز مرا
باطل سحر مگر ورد زبانم گردد
که نگهدارد از آن چشم فسون ساز مرا
 


کلمات کلیدی:
 
سلام بابایی و سرزمین گوجه های سبز
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢  
سلام بابایی و سرزمین گوجه های سبز
زمانی به خاطر یک کار هنری مجبور بودم گاه گاهی با یکی از هنرپیشه های محترم سینما تماس بگیرم و چون ایشون موبایل نداشتن به ناچار باید با شماره خونه شون تماس می گرفتم. هر وقت تماس می گرفتم پسر کوچکش گوشی رو بر می داشت و تا صدامو می شنید می گفت :"سلام بابایی ."
دفعه اول و دوم اهمیتی ندادم و موضوع رو جدی نگرفتم. فکر می کردم منتظر تماس پدرشه. اتفاقا پدرش هم از دوستان محترم و هنرمند و همکارم بود و این دو دوست من سالهاست از هم جدا شده بودند و من در دو مسیر کاری متفاوت با این دو بزرگوار دوستی داشتم.به پسرک در تماس های بعدی مرتب می گفتم :عمو جان من بابات نیستم آخه نه صدامون به هم شبیه و نه قیافمون تو چطور منو با بابات اشتباه می گیری ؟
پسرک هیچوقت به سئوال من جواب نمی داد و فقط گوشی را زمین می گذاشت و می رفت بی آنکه به مادرش بگوید کسی پشت خط منتظر است.
یکبار به خانه شان رفتم و برای اینکه دست خالی نروم تصمیم گرفتم هدیه ای برای آنها بخرم . خواستم با خرید هدیه کاری کنم که بعد از این پسرک مرا با پدرش اشتباه نگیرد. برای پسرک کتاب "سرزمین گوجه های سبز" نوشته "هرتا مولر" را خریدم .کتابی که اصلا به سن و سال او جور در نمی آمد ولی نشانه ای بود برای اینکه مرا اشتباه نگیرد چون بعد از این در هر بار تماس قبل از سلام از او می پرسیدم "گوجه های سبز"ت رو خوندی ؟
پسرک بی آنکه معطل کند گوشی را پرت می کرد و می رفت و بعد من دوباره پشت خط می ماندم منتظر مادرش .
 

کلمات کلیدی:
 
بوسیدن
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢  
بوسیدن یعنی
از سکون به فضا رفتن
و خدا را ناگهان دیدن،
بوسیدن یعنی تصعید!

 فرزاد حسنی
 
سانفرانسیسکو-جولای 2013
 
 
 
 

کلمات کلیدی:
 
اتفاق
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢  
"اتفاق وقتی می افتد که پرده را کنار بزنی و پنجره را بگشایی و بعدبه دوردست خیره شوی ....بعد از این باید نگاهت را بشویی و پرده ها باز بمانند...."

ف.ح/ نهم جولای سه شنبه ساعت 4/20 بامداد

کلمات کلیدی:
 
کوتاه از موراکامی
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢  
"مهم آن است که در قلبت تصمیم بگیری شخص دیگری را با تمام وجود بپذیری و وقتی این کار را بکنی، اولین و آخرین بار خواهد بود...چه قدر عجیب است که فرد مورد علاقه ات را پیدا کنی و فرد مورد علاقه ات پیدایت کند. معجزه است. یک معجزه آسمانی."
                                                           -هاروکی موراکامی-


کلمات کلیدی:
 
من خسته است
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢  
باید خودم را ببرم خانه...
باید ببرم صورتش را بشویم...
ببرم دراز بکشد...
دلداری اش بدهم که فکر نکند...
بگویم که می گذرد... که غصه نخورد...
باید خودم را ببرم بخوابد...
من خسته است...

-علیرضا جان ِروشن-


کلمات کلیدی: علیرضا روشن
 
جای لیلا جانم خالی
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢  
جای لیلا جان خالی
 

حرمت زن ایرانی به کالبد یخ زده لیلاست تو کوه های کاشربروم - خواستن و توانستن -...به ته سیگار شیوا است در کوچه پس کوچه های اوین- خم به ابرو نیاوردن- ....به نفس های گرم و محبت نسرین است برای پسرجانش- عشق و عدالت خواهی -....زن ایرانی از این سه تا اعتبار می گیرد....جای لیلا جانم خالی

 

کلمات کلیدی:
 
موطلایی شهر
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢  
درگذشت پری غفاری -موطلایی شهر- 
اتفاق و انتشار خبر مرگ "فوزیه" و "پری غفاری" در یک روز خیلی جالب توجه است .هر دو نام یه یک اسم تاریخی در تاریخ معاصر ایران هدایت می شوند :"محمد رضا پهلوی"
یکی همسر قانونی او بوده و در 92 سالگی در اسکندریه مصر از دنیا رفته  و دیگری مدتی معشوقه اش و در هشتاد و پنج سالگی در نوشهر و حالا آخرین تکه ها و پازل های داستان محو می شوند ...فید می شوند . 
پری غفاری و ثریا اسفندیاری پس از قطع ارتباط با پهلوی دوم به سمت سینما گرایش پیدا می کنند ..مسیر سینمایی هر دو را سالها پیش دنبال کردم .

 

کلمات کلیدی:
 
اِی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢  
ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو
من تشنه دیدارم، آغوش مهیا شو
جادو کن و پیدا شو، تا شب منو نشناسه 
این از تو شکستن نیست، این اوج یه احساسه
 

pic by:f.h- Memorial movie Gone with the Wind

 

کلمات کلیدی:
 
غرق
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢  
من
غرق
می شوم؛
دریای تو هنوز
پیرامون من است.

-پرتو نوری اعلا-


عکس : ساحل سه رنگ و زیبای مدیترانه -آبی های محبوبم

کلمات کلیدی:
 
پُرم...
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢  
پُرم از خاطره های خوب
همه شان "ماضی بعید"
لطفا کمی "حال ساده" ی مرا گوش کن :
" حال من خوب نیست!"


 

کلمات کلیدی:
 
سرنوشت
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢  
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود
 

- حسین منزوی-

 

کلمات کلیدی:
 
sigar & red bull
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢  
رد بول ...اسکله .....نیمکت چوبی ...
سیگار...سیگار....سیگار ....
دریا....سیگار ....ساحل ....
سیگار ....عطر...نفس.....
زندگی و خنده!
بامداد سانتامونیکا بعد مدتها محشور شدن با سیگار
feeling loved.

کلمات کلیدی:
 
خسته
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢  
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام

-به یاد رضا جان ،برلین-

کلمات کلیدی:
 
برای قدم زدن با احمد خان
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢  
برای قدم زدن با احمد خان
دلم می خواست زنده بود ، خسته بود ، سیگار می خواست و آتش نداشت ،تشنه بود و دیوانه دو جرعه راکی محبوبش . من پیش چشمش مهیا برای گپ زدن طولانیمان بودم با پاکتی سیگار،یک قوطی کبریت و یک بطری لای زرورق و به او می گفتم :«قدم بزنیم احمد خان! ...قدم بزنیم احمد خان!....»

و او با چشم هایش دوباره ریز می خندیدسرفه ای می کرد و می گفت :«قدم بزنیم ...»

از من پیش می افتاد و سکوت حنجره اش می شکست دوباره ....

 

کلمات کلیدی: احمد کایا
 
پیام پایان کار بی مخ ها
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢  
پیام پایان کار بی مخ ها برای شعبان
 

پیش از آنکه سری به خانه ابدیش بزنم کتاب گفتگویش با هما سرشار را تمام کرده بودم و لابلای سطور کتاب و پاسخ هایش از او چیز دیگری جز آنکه در تاریخ نوشته و گفته اند یافته بودم،بی شک او در یک دهه آخر عمرش درمسیر اندیشیدن پای گذارده بود و با صفتی که برایش ساخته بودند، سازگاری و انطباق چندانی نداشت . رفتن به مزار او را نشانه ای کردم برای خودم . علامتی برای پایان عصر بی مخی و البته لزوم اندیشه ورزی در هر کار و کردار و پایان هر گونه اعمال خشونت بی دلیل .
شعبان نیز سرانجام به این نتیجه رسیده بود که لازم است برای پاک کردن و تبری جستن از اتهام حرف خود را سرانجام در برابر یک روزنامه نگار بزند . در سال های آخر زندگیش به سختی زیست و ره توشه ای نبرد از آن همه خشم و کین و چیزهای بدی که به او منتسب بود . رفتن به مزار شعبان در حالت عادی رفتن به مزار یک ایرانی تنها و تبعیدی بود که تا آخرین لحظه در تب ایران می سوخت و در نگاهی ژرف تر تقه های کوتاه به سنگ مزارش با تکه سنگی کوچک پیش از قرائت فاتحه ،پیام و نوید تغییر رفتار و ارتقا سطح فرهنگ مردمان هم عصرم بود، برای او که تلاش می کنند بیهوده خشم و کین را با جدال و مباحثه و مناظره و استدلال جایگزین کنند . هم عصرانی که سیاست را به اهلش وا می گذارند و وقت التزام از حق و حقوق قانونی خودشان استفاده می کنند و با آگاهی کامل از حقوق مدنی و شهروندی خود، به وقت نیاز اعتراض خود را به شیوه هایی دموکراتیک به گوش هر مقام مسئولی که لازم باشد می رسانند . هم عصرانی که قضاوت را به مراجع صالحه قانونی و عادل می سپارند و به عدالت لاجرم ِ این مراجع نیز اعتماد می کنند . 
امیدوارم فاتحه ای که برای شعبان خواندم برای آمرزش گناهان او و همه اهل خشم و دعوا و کینه و ناآگاهی و نادانی یکجا کفایت کند .

 

کلمات کلیدی:
 
ملاقات پدر و دختر
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢  
ملاقات پدر و دختر بعد از مدت ها در وین ...بی بی جان و سیاوش خان:
"... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر..."
 


 
نصایح کافیه
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢  
نصایح کافیه 
بعد یه مهمونی ،که خودم شمرده بالای 12 لیوان خورده بود و در وضعیت عادی نبود، این جملات رو پشت سر هم، در حالت سرخوشی، پرتاب کرد به سمتم و من هاج و واج فقط و فقط گوش می دادم :
"دیگه هیچوقت نگو از اینجا خوشت نمیاد . باور کن که اینجا سرزمین توست . گندم این خاک به تو نون میده. به خودت تلقین کن اینجا خونه ی توست و قراره تو این خاک موفق بشی و اصلا اگر بمیری هم خاک سرسبز همینجا تو رو در آغوش می کشه . فراموش کن از کجا اومدی و چرا و اونجا چه جور جایی بود و چه بر سرت گذشت خوب یا بد . همه چیز گذشته . به گذشته فکر نکن . بهترین راه اینه که باهاشون قاطی بشی . مثل ما آدم های مزخرفی نیستن . اتفاقا خیلی آدم های خوب و کولی هستند .برو تو یه کافه بشین باهاشن نزدیک شو . خیلی خوبن . اگر بری سمتشون بهت نه نمیگن اتفاقا با این قیافه های عجیب و غریب مثل تو -!!!!- هم حال می کنن . اولش لازم نیست بری سراغ جنیفراشون قرار نیست که کاری کنی قراره فقط زبونت روون بشه . این یه بازیه واسه زبان و اتفاقا بازی خوبی می تونه باشه . برو سراغ یه معمولی . اینقدر مهربونن که زود باهات کنار میان . اینا حال می کنن فرصتی پیش بیاد بتونن به کسی چیزی یاد بدن . زود رات می اندازن در مقابل تو هم بهشون لبخند می زنی و گاه گاهی هم پول کافی و قهوه شون رو حساب می کنی. ببین بالاخره باید از یه جایی شروع کنی . همه چیز رو فراموش کن . این اولین قدمه . "
 

کلمات کلیدی: