پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

اصئلا فراپه خوب است
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢  
اصولاً فراپه نوشیدنی خوبی است

یه چیزهایی هست که خوب و دقیق نمی تونی توضیح بدی.یه حرفهایی هست که نمی تونی خوب بگی .اصلا برای کی بگی . یه کارایی هست که بلدی انجام بدی ولی نمی تونی . یه روزایی هست که روز تو نیست. یه روزهایی هست که خوبی. یه روزایی هست که نامردی می بینی و دقیقا یه روزایی از کسایی که انتظار نداری،رفاقت.یه روزایی هست که رفیقات میرن سفر. یه روزایی هم هست که تو میری سفر.
صبحش به شیرین کاری های "فرزاد" و "آزاده" تو برنامه زنده تلوزیونی می خندی .کجا؟ پونزده هزار مایل اونور تر.بعد رفیقت میاد در خونه و میری باهاش که مثل ایران پارتی داشته باشه واسه باز کردن کردیت کارت و کارش رو راه می اندازی تا ظهر .
یه عصری هم پشت چراغ به یه شوخی می خندی . پیرمردی سرش رو انداخته پایین و میره رو خط عابر پیاده .بغل دستیت میگه این فلانی فلان مذهب رو داره .داره رو زمین رو نگاه می کنه مبادا یه وقت سکه ای افتاده باشه زمین . یه حرفهایی هست که باید بزنی واسه کی ؟ از من بپرسی میگم واسه هیشکی . یه وقتهایی اصلا بغضت میگیره . شونه می خوای واسه بغضت ؟ نیست .نگرد که گشتیم و پیش از ما هم گشتند و نبود.چاره چیه ؟
به قول بچه های گروه ایندو و آق محسن "چاره حتما جز اینه که ناله شبگیر کنیم . "
دادا ناله تو کار ما نیست .حالا یه وقتهایی بغض میاد سراغت.یه سیگار بهمن و آهنگ "سوقاتی"هست واسه این وقت ها . یه وقت هایی هست که می چرخی تو قلب سینما. خیابون هالیوود رو بالا و پایین گز می کنی . یه وقت هایی هست مثل امروز اصلا با "اِما واتسون" "فراپه "می خوری . آخ آخ آخ ....کوفتت بشه اون فراپه ...نمی دونستم تو پاریس بدنیا اومده دخترک.وسط بهشت به دنیا اومده باشی کجا رو بلدی واسه زندگی .طفلکی جهنمم دید امروز در حضور ما.
بعد برمی گرده و میگه :"کارای منو دیدی ؟" و تو بهش میگی :"نه آخه من از کارای ناتالی پورتمن خوشم میاد و کینت وینسلت."
بعد واتسون به زور می خنده و بهت میگه : "لابد قوی سیاهش رو دوست داری ؟"
و تو بهش میگی اونو اصلا ندیدم .
بعد اونم تعجب می کنه و میگه : "پس چرا ناتالی رو دوست داری ؟ "
و تو هم میگی معلومه واسه ماتیلدا و لئون و حرفه ای .
بعد می پرسه:" و کینت رو واسه چی ؟"
و تو می گی واسه "کتابخوان" واسه کرم کتاب بودنش .واسه اینکه اگه یه روزم به آخر عمرم مونده باشه باید با این زن یه قهوه بخورم.اصلا باهاش فراپه می خورم مثل همین فراپه که با شما خوردم .
بعد "اِما" خسته میشه و میگه :"خوب من باید برگردم سر ضبط .راستی نگفتی واسه چی اومدی امروز استودیو پارامونت ؟"
و تو جواب میدی :"باورت میشه خودمم نمی دونم. اومدم اینجا کمک کنم به برگزاری یه مراسم . این همه سال مراسم برگزار کردیم رو چک لیست .کی فکرش رو می کرد یه روزی چک لیست من به درد بخوره اینجا تو استودیو پارامونت . تازه اول چک لیست می دونی چیه ؟ "
می خنده و میگه :"نه"
میگم:"سرود ملی .تو مملکت ما همه چی سرود ملی شروع میشه و اسم خدا "
میگه:"می فهمم"
بعد لبخندی می زنه و هاگت میکنه -همون بغل خودمون- دست می ده و در حالی که میره میگه :"امیدوارم یه روز باهاش قهوه یا فراپه بخوری.عجیبه خیلی عجیبه ...."
و تو بهش میگی :"عجیب منم که یه سینه حرف دارم ولی جاش سکوت تحویل همه میدم .عجیب منم که واسه خودم یه پا سالینجر شدم بدون اینکه ناطوردشت بنویسم . من از تخم و ترکه هولدن کالفیلدم دخترم"
وقتی رفت تو دلم گفتم امروز شاید با فیسبوکم اندازه نوشتن یه مزخرف هجو آشتی کنم. فقط خواستم بدونی "ساسی "من هر کاری اراده کنم می کنم. مشکل اینه که اراده نمی کنم. اینم تقصیر خداست .به خدا که هر چی خواستیم داد .موندم دیگه چی بخوام ازش . روم نمیشه واسه یه فراپه خوردن بهش رو بندازم. اراده هم که ضعیف ...............

کلمات کلیدی:
 
سیگار بهمن و سرخوشی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢  
سیگار بهمن و سرخوشی

باید خیلی حالت خوش باشدکه در خیابان لیندِنلی از ماشین پیاده شوی و بیایی کنار پیاده رو بنشینی و بعد sam برسد و سیگار بهمن پاکوتاه قرمزی برایت آتش بزند و بدهد دستت و تو بکشی و بی خیال همه چیز شوی جز سرخوشی.
نشستم و تکیه دادم به تابلو کنار خیابان و سیگار را آهسته و آرام کشیدم .در بدترین لحظه بهترین حس را داشتم .خیلی خوب بودم. یک پارادوکس عجیب بود.باید حال بدی می داشتم ولی من خیلی خوب بودم.
sam نیز چون من از علاقمندان "اسماعیل فصیح" است.ساعتها درباره "ثریا در اغما" و "شهباز و جغدان" و "فرار فروهر" و "شراب خام" و به ویژه "داستان جاوید"اش حرف زده ایم و خاطرات زیبایی را زنده کرده ایم با هم.بیشتر بحثمان حول "جاوید" بود تا "ویدا فکرت" لامصب!!!!
این اواخر برایش از کار آخر فصیح حرف زدم. از "تلخکام" که حکایت کهنسالی و 90 سالگی جاوید بود. sam خبر نداشت از انتشارش . بالاخره از یک کتابفروشی "تلخکام "را پیدا کردم و برایش گرفتم.
در زندگی لحظاتی هست که می توانی حس و حالت را با کلماتی کوتاه و ساده توصیف کنی:
«من اینک همان تلخکام هستم .تلخکام از خیلی چیزها . اما تلاش می کنم بخندم.باید بخندم .باید حس خوبی داشته باشم.سیگار بهمن این بار هم شد یادگاری .بازدم خوشحالیم با سیگار آمیخته شد و رفت بالای شهر فرشتگان!»
****
بی ربط اول به موضوع:
اسماعیل فصیح از میان ما رفت تا از این پس جلال آریان پررنگ تر و موثر تر به زندگی خویش در دنیای ادبیات ادامه دهد. دنیایی که گاه از دنیای واقعیت واقعی تر و نیرومند تر است….آخرین رمان اسماعیل فصیح »تلخکام« پیام رفتن او را فریاد می زد… همان آخرین آواز قو و صدای بال آتشفشان ققنوس… تلخکام هنگامی منتشر شد که فصیح در اغما بود. در فصل چهاردهم »تلخکام« جاوید پیروزپور برای همیشه به اغما می رود. مثل ثریا در اغما. اغمای جاوید اغمای یک شخصیت داستانی نیست، نشانه ای از اغمای یک ملت و سرزمین و تاریخ است. نقل از ع.م
***
بی ربط دوم به موضوع :
اسماعیل فصیح از نویسندگانى بود که ویژگى هاى خاص خودش را داشت. از هر جهت متفاوت با همه اقران خود بود. اصولاً اهل رسانه و روزنامه و مجله نبود. سالهاى سال خوانندگان آثارش حتى عکسى از او ندیده بودند. تقریباً در هیچ مکانى که محل رفت و آمد روشنفکران باشد حضور نمىیافت.
***
بی ربط سوم به موضوع :
عمر ما هر کدام حلقه ای از یک زنجیر افسانه ای است که هرگز جساب نشده. یک ایرانی به گوشه ای از یک نسل یک قاره جوان درس فلسفه و عرفان میدهد، شاید به این دلیل ساده که یک دریانورد پرتقالی، راه هندوستان را عوضی رفت. بچه یک جوان تهرانی موقع دنیا آمدن در واشینگتن تلف میشود، چراکه خون یک زن نروژی مرضی از پدر معیوب خود در آنگون نروژ به ارث برده بود. دختری تبریزی در تهران آدمکش میشود، چراکه یک قاچاقچی در خرمشهر از دست قانون در رفت. من و ویدا یک شب عصاره گازدار تاکی را در زعفرانیه تهران خوردیم که یک تابستان زیر آفتاب شمال ونیز ایتالیا جان گرفته بود. در این فکرم که الان عصاره روح زیبای او، چشمان چه کسی را در لوس آنجلس سیراب میکند؟
                                       -بخشی از رمان شراب خام نخستین اثر اسماعیل فصیح-


 
'گذشته
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢  
وقتی دستانش را در دستم گرفت چیزی از گذشته نداشت.گذشته و آینده اش سالهاست مرده. در حال زندگی می کرد با دستان من که در دستش بود و چشم هاش که خیره به چشم هام می خندید.من در گذشته تاب می خوردم .سالها سال دورترکه چیزی بینمان بود. حالا انگاری دو چوب خشک ضخیم روی دست هایم سنگینی می کرد.در حال می خندید و من به سختی لبخندی زدم در پاسخ به خنده اش.

کلمات کلیدی:
 
وودی آلن و عشق
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢  

وودی آلن و عشق

 

پرسش :آیا معتقدید آدم‌ها دو جور با زندگی برخورد می کنند؟بــرخی تراژیک بــرخـورد می‌کننــد و بــرخی کمــدی؟


***وودی آلن:زنـــدگی تـــراژدی است، فقــط بــرخی آدم‌هــا تــوانایی ایــن را دارنــد که آن را به صــورت کـمــدی ببیـننــد.


پرسش:آیــا فکــر می‌کنید عشــق تـــراژدی است؟
***وودی آلن:نــه، عشــق تـــراژدی نیـست. اتفاقاً عشــق مثــل استـــراحتـگاهی است بــرای فـــراموش کـــردن این که زنــدگی تــــراژدی اسـت.
                                                     -از گفت و گو با "وودی آلن" -


کلمات کلیدی:
 
زیباترین زنان دنیا
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢  
زیباترین زنان دنیا
شانزده سالم بود. موقعیت: مشهد ابتدای خیابان احمد آباد .رستورانی معروف و قدیمی . آمد و ایستاد مقابل چشمم و گفت تا چند دقیقه دیگر معجزه ای از زیبایی خواهی دید که ممکن است تا پایان عمرت نبینی .پس تا می توانی و خوب تماشایش کن .من که فکر می کنم زیباترین زن عالم است .
چشمم به در که این زیباترین که می گفت کیست و چون به سلیقه اش ایمان داشتم،اشتیاقم بیشتر بود. میهمانان همه آمدند و خبری نشد . غذا را که کشیدند حس کردم نوری آمیخته به عطر پاشید توی رستوران . یک آن همه از غذا خوردن دست کشیدند و حس کردم نفس همه ایستاد از مرد و زن . وارد شد . با چادری مشکی به سر و دو کودک . قدی نزدیک 160 داشت و به شدت خجاب گرفته بود .مردی بسیار زشت از پی اش می آمد . او زیباترین زنی است که تاکنون در عمرم دیده ام . در پایان مراسم دوست آمد و دستی زد به پشتم و گفت :دیدی ؟ دیگر هیچوقت چنین پرتره ای را نخواهی دید . تازه دو بچه دارد،حدس بزن پیش از این چه بوده . این مرد زشت هم همسرش هست . پول داده از افعانستان برایش آورده اند . خودش هم افغانی است. مهندس است اینجا توی مشهد . و دوست جان که حالا در این کره خاکی نیست، راست می گفت از 16 سال پیش تاکنون هیچ وقت و هیچگاه زنی به زیبایی آن زن افغان ندیدم. .محمد حسین جعفریان دوست روزنامه نگار خوب و مستند ساز و مسافر می فهمد چه می گویم . او دره زیبایی در افغانستان را که زیباترین زنان جهان زیست می کنند،از نزدیک دیده و سالها پیش مقاله ای درباره این زیستگاه و خصوصیت زیباپرورش نوشته بود.سال ها بعد وقتی برایش ماجرا را تعریف کردم گفت: می فهمم چه می گویی .لامصب درگیرت می کند .تازه هرجای دنیا را هم بگردی نظیرش را نخواهی دید . بازی زیبای مشکی در سفیدی است . موی مشکی و چشم هایی واقعا مشکی و آهو گون و بی نیاز از هر آرایش.مصداق عینی فتبارک الله الاحسن الخالقین .

کلمات کلیدی:
 
زندگی ادامه دارد...
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢  

Life goes on ... we're smiling to life
زندگی ادامه دارد ...لبخند می زنیم به زندگی

 



عکسی که امروز در موزه لاکما در لس آنجلس از بازی و شیطنت این دختر گرفتم و بسیار دوستش دارم .


کلمات کلیدی: