پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

بورلی هیلز ،سوزن و آناهیتا
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢  
بورلی هیلز ،"سوزن " و آناهیتا قزوینی زاده
 
 

 
 
رفته بودم به بورلی هیلز برای تماشای فیلم "سوزن" .فیلمی که امسال در بین علاقمندان سینما سر و صدای زیادی به پا کرد اما متاسفانه به دلیل تاخیر نتوانستم فیلم را ببینم ولی خوش شانس بودم و توانستم دقایقی با کارگردان جوان این فیلم به گفتگو بنشینم. آناهیتا از آن معدود دخترهای ایرانی است که می توان برایشان کلاه از سر برداشت.استعداد ناب و تازه ای از سینمای ایران که به زودی از او خبرهای زیادی خواهید شنید .دختری محکم ،قاطع،خوش عکس و مسلط به زبان انگلیسی و با سواد در حرفه و کاری که دوست دارد . همین چند وقت پیش در جشنواره معتبر فیلم کن فرانسه موفق به کسب جایزه سینه فونداسیون و 15 هزار یورو برای بهترین فیلم کوتاه دانشجویی شد(با فیلم سوزن) و جشنواره کن تضمین کرد که فیلم بلند او در یکی از بخش های آتی جشنواره به نمایش در بیاید . متاسفانه امروز این فیلم را نتوانستیم ببینیم ولی فرصتی خوبی فراهم شد برای گفتگویی کوتاه با او درباره فیلمش . جالب آنکه آناهیتا نفر اول کنکور هنر در سال 1385 نیز بوده است. او که دانش آموخته مدرسه سینمایی کیارستمی است ،فعلا در مدرسه فیلم شیکاگو تحصیل می کند و به زودی اولین فیلم بلند خود را خواهد ساخت . منتظر خبرهای خوبی درباره او و موفقیت هایش باشید.

 
آگهی
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢  
*******لطفا این مطلب را کامل بخوانید *****
********آگهی ************
 

قابل توجه دوستان ساکن کالیفرنیای جنوبی و شمالی
1-اگر دوست دارید زندگینامه تان را در قالب کتاب منتشر کنید، می توانم به شما کمک کنم.
2-اگر زندگی تلخی دارید در کتاب آنچنان زندگی شیرینی را برایتان مهیا کنم که از لحظه انتشار کتاب به بعد فکر کنید از گذشته چنین زندگی داشته اید .
3- اگر در زندگی خودتان عصبی و عبوس بوده اید، یک زندگی سرشار از شوخی و خنده و با فانتزی های بامزه برایتان می سازم .
4-اگر خانواده ندارید یا خانواده تان پاشیده ،متصلش می کنم و برایتان خانواده دست و پا می کنم که آرام و قرار داشته باشد.
5-اگر همسرتان به شما خیانت کرده و سعی کرده در فضای آزاد اینجا روشنفکری را آنگونه که -دوست دارد تفسیر کند ،او را با وفا و متعهد می کنم.
6-اگر به همسرتان خیانت کرده اید ،در کتاب راه توبه را برایتان باز می کنم تا با خیال راحت این بار وفادارانه به آغوش خانواده بازگردید.
7-اگر منتظرید فرشته یا شاهزاده ای از ایران برسد و خوشبختتان کند،ترتیبی می دهم در اسرع وقت ویزایش ناخودآگاه جور شود و بیاید تا خوشبخت شوید.
8-اگر از کار در فروشگاه و صندوق داری و رستوران و ساعتی هشت دلار خسته شده اید و رویتان نمی شود به دوستان در ایران بگویید و هی مرتب و الکی اظهار رضایت می کنید ،جورش می کنم .ترتیبی می دهم در یک آفیس شیک با حقوق بالای 6 هزار دلار استخدام شوید و به شدت از کارتان راضی باشید .
9-اگر دوست دارید به لاس وگاس بروید ولی پول باخت ندارید ،هم پولش را چور می کنم و هم یک آپارتمان دو خوابه در یک کاندوی خوب تو لاس وگاس با شرایط خوب برایتان می خرم تا بروید و هی ببازید و عکس بگیرید و نشان دهید که خوشحالید.
10-اگر لباس کاستوم برای هالوین ندارید از لباس های خودم به شما می دهم بپوشید خودش برای خودش کاستومی است .پول هم نمی خواهد چون سر هزینه کتاب قبلا حساب کرده اید.
11-اگر ورشکستگی اعلام کرده اید ترتیبی می دهم که پول هایی را از کردیتان بیرون کشیده باشید و به ایران انتقال داده باشید و پول ها در کار ساختمان سازی افتاده باشد .
12-اگر خانه تان را به خاطر فورکلوژ از دست داده اید زمان را برایتان برمی گردانم به قبل 2006 که باز هم بریزید و بپاشید و باز هی وام بگیرید .
13-اگر به کردیتان بدهکار هستید ترتیبی می دهم که کردیت آمریکن اکسپرس آن لیمیتد بگیرید و هی خرج کنید .
14-اگر از مارک لویی ویتان خوشتان می آید ترتیبی می دهم که مارک لویی ویتان هم از شما خوشش بیاید.
15-اگر دروغگو هستید کاری می کنم به شدت راستگو شوید .
16-اگر تنها هستید ،دور و برتان را شلوغ می کنم .
17-اگر سخت کوش هستید کمی زمان استراخت و تفریحتان را بیشتر می کنم.
18-اگر پولدوست هستید کمی از حرص و طمعتان می کاهم.
19-اگر در کار خیر مشارکت ندارید ،خیرتان می کنم..
20-اگر در کار خیر برای کاستن از مالیات مشارکت دارید ، کاری می کنم مالیات بپردازید .
21-اگر تا به حال به هموطنی کمک نکرده اید ،کاری می کنم مرتب کمک کنید .
22-اگر با درد و رنج قدم به خاک اینجا گذاشته اید و فکر می کنید همه باید درد و رنجی مشابه شما را تحمل کنند ،این فکر را از ذهنتان به صورت عملی پاک می کنم.
23-اگر ندارید که بنز و بی ام دبلیو بگیرید و در محافل نشان بدهید ،برایتان آخرین مدلش را نه به صورت لیز که به صورت پرداخت نقدی فراهم می کنم.
24-اگر زبان فارسی یادتان رفته ،زبان فارسی را روشن و شمرده به یادتان می آورم جوری که در دعواهای بعد از این فحش های اصیل و فراموش شده تهرانی هم یادتان باشد برای استفاده و احتباطا.
25-اگر وطن را میس می کنید،می برمتان به پل تجربش تا بلال بخورید و عرق بزنید و دوباره برگردید همینجا توی شهر فرشته ها زندگی کنید .
26-اگر حسود هستید ،دلتان را دریایی می کنم.
27-اگر به خاطر زیاد دانستن زبان انگلیسی زبان فارسی را با لهجه حرف می زنید ،لهجه را شدیدا تعمیر و تعویض می کنم.
28-اگر اهل سیاست باشید کاری می کنم از شنیدن کلمه سیاست حالتان به هم بخورد . لس آنجلس رو چه به این حرف ها !
29-اگر حس می کنید بی وطن هستید ،وطن دارتان می کنم .
30-اگر فارسی بلد نیستید تایپ کنید کاری نداردروی کیبوردتان زبان فارسی نصب می کنم و یک برچسب فارسی هم می گیرم روی کیبورد نصب می کنم . به کتاب هم ربطی ندارد.
ا31-گر درد دارید زندگی بی درد را برایتان می نویسم .
اگر ...
در کتابتان هر آنچه بخواهید را میسر و ممکن می کنم . این هنر من نیست ،معجزه نوشتن است با مدد گرفتن از خیال و خیال هم لزوما بد نیست . با غرق شدن در دنیای خیال می توانی راحت و بی دردسر به هر آنچه می خواهی برسی و کتابی که من می نویسم به خواننده ها و دوستانتان ثابت می کند که خیال در زندگی واقعی شما پا گذاشته و آنقدر جای پایش محکم شده که تبدیل به واقعیت انکارناپذیر شده .
دوستان روی پیشنهاد من فکر کنید و در صورت لزوم با من تماس بگیرید .

کلمات کلیدی:
 
برای خانم نعیمه اشراقی و کسانی که به این جک ها می خندند
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢  
******برای خانم نعیمه اشراقی و کسانی که به این جک ها می خندند

سرکار خانم نعیمه اشراقی!
لطف کن و خاطرات گذشته ات را مرور نکن!اگر مرور کردی روی درست و غلط واقعه یا رخداد فکر کن و بعد منتشرش کن که اگر کردی باید پایش بایستی .
یادداشت اخیرتان که باز ذکر خاطره ای از امام بود و تعریف جکی بی مزه را توهین دانستم به تمام رزمندگان جنگ و کوشندگان حفظ ناموس .
به عنوان پسر یک رزمنده که بیش از 80 ماه برای این بوم و بر و ناموس مام وطن جنگیده ،حق نوشتن این متن را برای خودم قائلم.
جالب آنکه متن های جنجالی شما بیشتر به ذکر خاطره بر می گردد و چیزهایی دیگر که خودتان به عنوان یک انسان در مرکز آن نیستید.
چه خوب که از خودتان و دیدگاه های خودتان بنویسید.
چه خوب که دست به سانسور نزنید.
ماجرای "نعیما"را هنوز یادمان نرفته .
چه خوب که به رزمندگان جنگ حتی با یک استتوس ریشخند نزنید. چه خوب که خاطرات خودتان را برای خودتان نگه دارید .شاید این خاطره برای شما و خانواده محترم خنده دار باشد . برای ما درد است .زجر است . شما می فهمید همسر شهید بودن یعنی چه؟ گمان نمی کنم بفهمید خانم اشراقی .
به "نعیما" ایمان دارم .مسیری در جهت خلاف مسیری که مادرش رفته خواهد رفت .حرف بیهوده و بی فکر نخواهد زد و کاری نخواهد کرد که زنده ای و رفته ای عامدانه و آگاهانه از او آزار ببیند. این خصوصیات این نسل تازه است که بوی شور و نشاط و صداقت می دهند چه مانتو بپوشند و چه شلوار لی تنگ در هر حال دمشان گرم که به جک های بی مزه نمی خندند . از گذشته فاصله می گیرند . فاصله ای معنا دار و به جد تلاش می کنند خود خودشان باشند یا حداقل به خودشان نزدیک شوند.

کلمات کلیدی:
 
تکنیک تسکین نهادن بر خشم و عصبانیت
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢  

تکنیک تسکین نهادن بر خشم و عصبانیت

بعضی وقتها می خواهی تمام خشم و حرصت را جوری تخلیه کنی .ممکن است برخی کسی را پیدا کنند و عصبانیتشان را رویش خالی کنندو یا خیلی کارهای دیگر غیر قابل پیش بینی .من در اینگونه مواقع سعی می کنم بنویسم. در عصبانی ترین حالتم از کسی، داستانی نوشتم درباره اش و تمام او را در داستان حبس کردم. داستان درباره او بود،ولی خودش در داستان حضور نداشت . همه جای داستان بود ولی به عمد من او را در داستان نیاورده بودم. حضور غایب بود. اما حالا در وضعیتی هستم که نمی توانم چیزی بنویسم . میزان عصبانیت در این مورد بخصوص به این شدت است.با همه اینها، در اوج عصبانیت از کینه و نفرت یک آدم ،دلم می خواهد اگر ببینمش،بغلش کنم و پیشانیش را ببوسم. این حجم کینه نشان از روح بیمار دارد . بیمار درخور انتقام نیست حتی با یک داستان و نوشته .بیمار را باید دریافت. همه کینه و بخل بی موردش را یکجا می بخشم بی آنکه بداند.خوشبختانه خداوند قدرت و اعجازی عطا فرموده برای دانستن حقایقی از برخی آدم ها که خودشان نیز گمان نمی کردند در عالم برزخ و هزار دنیای دیگر نیز بتوان به آن دست یافت .البته بسیار تلخ است دست کسی را بخوانی که همیشه دوستش داشتی و لابد خواهی داشت. نان و نمک و هزار چیز محترم دیگر هنوز ما را به هم پیوند می دهد. از این ها به سادگی نمی توان گذشت . خدایا صبر و تحملم را افزون کن. آمین!

کلمات کلیدی:
 
یاد مرحوم علامه در اوج انرژی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢  
یاد مرحوم علامه در اوج انرژی

حالا که هایپ (-نوشابه انرژی زای محبوب من در ایران -)نیست جایش مانستر(نوشابه انرژی زاعارت اینجا) بخور و شعر نغز مرحوم مغفور علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه را زیر لب برای خودت زمزمه کن که نصیحتی است مشفقانه و حکیمانه.اشعار این بزرگوار را بسیار دوست دارم :
"دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!»"

کلمات کلیدی:
 
شاه ماهی و فرودگاه
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢  
شاه ماهی و فرودگاه
رفته ام دوباره فرودگاه برای آوردن کسی که نخستین بار است پای به شهر فرشتگان می گذارد و غریب است. روی کسانی که غریب می آیند و غریب می روند به این شهر بدجوری حساسم. نمی شناسمش .اسمش را روی کاغذی درشت به زبان فارسی و انگلیسی نوشته ام. کنار گیت خروجی منتظرم تا برسد. همه آمده اند و اویی که نمی شناسمش هنوز نیامده. بعد از سه ساعت انتظار سر می رسد و برایم دست تکان می دهد. پشت سرش کسی است که "شاه ماهی موسیقی ایران"می خوانندش. با عینکی درشت بر چشم و کلاهی بر سر و یقه هایی ایستاده تا بلکه شناخته نشود اما خیلی سریع توسط ایرانی ها شناخته می شود. خلق و خوی اش خوش نیست ولابد خسته است از سفر. غریب را در آغوش می گیرم و ورودش را به شهر فرشتگان خوشامد می گویم و ادامه می دهم:"اینجا هیچ کس شبیه آن چیزی که فکر می کنی نیست .فرقی نمی کند چه کسی باشد،حتی شاه ماهی موسیقی !

کلمات کلیدی:
 
کاساندرا
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢  

کاساندرا

اگر روزی آن غار (حتی آن غار هم)
فرو ریزد
به کجا پناه خواهند برد؟
به کجا پناه خواهند برد؟
این مردمک‌های خون‌آلود
تارهای حیاتشان را بر کدام کور–گوشه خواهند بست؟
*
آرام باش... شط دوردست
آرام باش
تو هنوز چشمان بی‌حرکت و مضطرب آن ماهی سرگشته را
از دست نداده‌ای
انبانت را باز کن
ببین
آن‌ها هنوز نگرانند
*
آرام باش... شط دوردست
هنوز خروش ناخن‌هایی که دنیاها را می‌خراشند
و آن آتشی را که در تو باید بخزد جست‌وجو می‌کنند
خاموش نشده است
آن آتش سیاه خواهد آمد
و نی‌های لرزان را
خواهد خرد کرد
خواهد کوبید
خواهد نابود کرد
*
آرام باش... بلندترین موج
آرام باش
در آن هنگام که تو دست نابودکننده‌ات را پایین آوری
این تخته‌پاره‌های نقاب‌پوش عریان خواهند شد
و چه چشمان گستاخی
که از شرم فرو خواهند ریخت...
*
آرام باش... طوفان ناآشنا
این غبارها پستی خواهند گرفت
این برج‌های عاج به گرداب‌ها خواهند ریخت
رقص خشم‌انگیز برگ‌های خشک باز خواهد ایستاد
و پاهای عظیم آن سایهٔ نزدیک‌شونده
که در خود خورشیدها پنهان دارد
بر آن‌ها گذر خواهد کرد...
*
کورهٔ منتظر
زیر این آرامش شکننده
پتک‌های عصیان را سنگین‌تر کن
و چشم شعله‌ورت را
آن چشمی که پستی‌ها و ریاها را فاش خواهد ساخت
همچنان به پرتگاه زمان خیره بدار
تا کی هنگام فرا رسد
تا کی هنگام فرا رسد
...

در گذرگاه این باد مسموم
اگر روزی آن غار (حتی آن غار هم)
فرو ریزد
به کجا می‌توان پناه برد، به کجا پناه خواهند برد؟
اگر طنین آن بال‌ها خاموشی گیرد
روح‌های نفرین‌شده
این بیابان شنزار را چگونه به پایان خواهند رسانید؟
*
آرام باش... عقاب سرکش
آرام باش
زنجیرهایت خواهد گسست
و سایهٔ با شکوه بال‌هایت نقاب‌ها را خواهد کور کرد
آرام باش... عقاب سرکش
هنگام خواهد فرا رسید
هنگام خواهد فرا رسید

 

**توضیح:

کاساندرا، دختر پریام، پادشاه تروآ. هم اوست که معشوقه‌ی آپولون می‌شود و هم از این روست که موهبت پیش‌گویی می‌یابد به خواست این خدا، اما بعدِ انفصال و گسستِ رابطه، از آن‌جا که نمی‌توانسته‌اند پس بگیرند خدایان موهبت‌هاشان را، نفرینش می‌کند آپولون که هیچ‌کس باور نیاورد به پیش‌گویی‌هاش. چنین است که حقه‌ی یونانی‌ها، اسب تروآ، را فاش می‌کند و مردم را بر حذر می‌دارد از به درون شهر آوردنِ این هدیه‌ی شوم و کسی گوش به او نمی‌سپارد؛ چنین است که مرگ خود و آگاممنون را، سردار فاتحی که او را به کنیزی گرفته بعد انهدام شهر، به دست زن آگاممنون و فاسقش پیش‌بینی می‌کند و سردار به او گوش نمی‌سپارد؛ چنین است که کاساندرا، هم‌چون صدایی مشئوم و جغدوَش، در تمامیِ تراژدی‌ها هوهو می‌کند و سفیرِ مرگِ محتوم می‌شود و، باز، کسی گوش نمی‌سپارد به او.
    شعر «کاساندرا»ی هوشنگ ایرانی، که باید حوالیِ سال 1330 سروده شده باشد و همان سال هم در «خروس جنگی» و، بعد، در بنفش تند بر خاکستری (کتاب اول هوشنگ ایرانی) به چاپ رسیده، هم‌چون مرثیه‌ای‌ست برای این صدا و، نیز، مراثیِ آخرالزمانیِ خود این صدا. با وجود و به‌خلافِ سرنوشت سراپا تراژیک کاساندرا، صدای این شعر، با تأکید بر و تکرارِ افعال زمان آینده، نوید می‌بخشد و بشارت می‌دهد: «هنگام فرا خواهد رسید». این بار، کاساندرا در فاصله‌ی میان آن تک‌گویی زبان‎‌پریشانه‌ی کاساندرا در تراژدیِ اِشیل و این‌دومی، یعنی شعر ایرانی، مستقر می‌شود؛ در ورطه‌ی میان این دو سکنی می‌گزیند و دست به دلالت‌سازی می‌زند: تقابل میان موقعیت این دو صدا –یکی که خبر از مرگ خود می‌داده و این که از آرامش و فرا رسیدن هنگام، فرجام، حرف می‌زند–


کلمات کلیدی: هوشنگ ایرانی ،کاساندرا
 
یک داستان واقعی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢  
یک داستان واقعی
 
چندین سال پیش به توصیه همکاری، به دیدار دوست نازنین شاعری رفتم که شعرش هنوز هم گاه و بیگاه محبوب و ورد زبانهاست. حالش ناخوش بود. لاغر و تکیده شده بود. 
می گفت" سرطان است دیگر کاریش نمی شود کرد." می دانستم که دو ماه بیشتر زنده نخواهد ماند.مرا خواسته بود تا کمک کنم برای گرفتن حق التالیف کتابش . هزینه درمان خانواده اش را بد جور به هم ریخته بود. گفتم کمکش می کنم.وقت رفتن خواست کتابش را هدیه دهد . گفتم :"اگر می شود امضا کنید ." 
گفت :"ختما "و برگشت تا خودکاری پیدا کند. خودکار را که آورد گفتم :"بنویسید برای «بی تا ایرانی»"
نوشت و امضا کرد . پنجاه روز بعد با جنگ و دعوا توانستم چک حق التالیفش را بگیرم. لازم بود خودش چک را تحویل بگیرد و برای رسید ،از او اثر انگشت بگیرم. با دوستی به خانه اش رفتم . به مرگ بسیار نزدیک شده بود.دستان متورمش را در دستم گرفتم و خواستم روی استامپ بفشارم و روی کاغذ بزنم. دلم نیامد.
به خانمش گفتم :"شما خودتان زحمتش را بکشید و بعد برای من بیاوریدش."
دو روز بعد شاعر مرد.
هفته بعد همسرش به دفترم آمد .رسید تحویل چک را آورده بود. با یک بسته .
گفتم :"این چیست ؟"
کفت این را شاعر برای شما گذاشته .
آخرین کتاب شاعر بود که تازه چند روز پیش انگار منتشر شده بود . دو جلد بود . با خطی لرزان صفحه اول یکی نوشته بود :"برای فرزاد حسنی مهربان " و در صفحه اول دومی نوشته بود :"برای بی تا ایرانی ِ فرزاد حسنی مهربان "
اگر گذرتان به خانه ام در تهران افتاد-مثلا اگر مُردم و مراسم ختمی برایم گرفتند-، طبقه اول کتابخانه از سمت چپ ،بخش کتاب های شعر دو جلد کتاب قهوه ای می بینید . هنوز هر دو کتاب را دارم و هیچ ندارم چز دلتنگی گاه به گاه که با خواندن تکه ای از شعر شاعر زود می پرد از سرم. کم پیش می آید به شاعر و "بی تا ایرانی" فکر کنم .زمانهایی مثل اکنون کم پیش می آید.مثل ساعت چهار بامداد یک روز پاییزی سال 2013 میلادی ،این سر دنیای سینمای هالیوودی یهویی از خواب بپری و همه این ها را یک سره بنویسی.انگار شاعر و "بی تا ایرانی" همزمان با هم ظهور کرده اند در خوابم ،رسوخ ناگاه و برهم زننده .باید همین الان قلیانی چاق کنم یا سیگار بهمن کوتاهی را روشن کنم.همین!
 
 
*(برای ف.د دوستی که امروز دلتنگ بود از زمین و زمان)*




کلمات کلیدی:
 
پیراهن دیدار
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢  
پیراهن دیدار
 
 

پیراهن محبوبم از ایران رسید . ینگه دنیا را ندیده بود که آن را هم دید .برای اولین بار چند روز پیش پوشیدمش . مقصد هتلی در downtownشهر بود . در لابی هتل دیدمش . محکم و استوار و با اعتماد به نفس بسیار بالایی قدم بر می داشت . به سمتم آمد و دستش را دراز کرد برای دست دادن . تمام قد خم شدم در برابرش و ضمن دست دادن تعظیمی مودبانه کردم در حضورش . از آخرین دیدارمان 15 سال گذشته بود . آبان 77 در خانه هنرمندان ایران .
گفتم به او نشان به آن نشان که آن روز هم همین پیراهن تنم بود. گفت چیزی به خاطر نمی آورم . گفتم استاد شجریان و استاد علیزاده هم بودند. سیمین بانو هم بود. گفت خاطرم نمانده . گفتم فرهاد فخرالدینی و .... و .... و..... هم بودند . گفت :ماشا الله چه حافظه ای داری و چقدر خوب پیراهن نگه می داری . این عکسی است که ساعاتی بعد افتخار پیدا کردم با او بیندازم. اسم این پیراهن را گذاشته ام "پیراهن دیدار" یک سالی بود که می خواستم ببینمش اما میسر نمی شد . ایمان دارم توفیق دیدارش به یمن و برکت وجود پیراهن تازه از راه رسیده ام بود و ربطی به انرژی مثبت این پیراهن نازنین و رفیق بیست ساله ام دارد . عکس کامل و لذتش برای من .نیمه دیگر عکس را ببینید و پیراهنم و دنیای این روزهایم ......

کلمات کلیدی:
 
قنجان و خواستن
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢  

فنجان و خواستن


در میهمانی خاص و با شکوهی که چند روز پیش افتخار حضور در آن را پیدا کرده بودم، به نکته جالبی از نظر پذیرایی برخورد کردم که تا به حال حتی در میهمانی های فرانسه هم ندیده و نشنیده بودم.
طبق سیاست جاری تشریفات این میهمانی، نوع استقرار فنجان در روی نعلبکی با خدمتکاران ایجاد ارتباط می کرد. یعنی لازم نبود به خدمه بگویی چه چیزی برای نوشیدن می خواهی. فنجان ایستاده یعنی قهوه،فنجان خوابیده به پهلو یعنی چای مشکی. فنجان برعکس خوابیده یعنی قهوه با شیر و فنجان خوابیده به پهلو ولی در جهت عکس طرف (یعنی دهانه فنجان به سمت فرد باشد)یعنی چای سبز....برای مابقی وسائل پذیرایی نیز قوانین خاصی جاری بود که بماند . روی یک میز هشت نفره تنوعی از امیال و خواست ها را شاهد بودم که به راحتی به آنها بدون پرسش پاسخ داده شد . با خودم فکر می کردم چه می شد گستره این میز وطنم بود و دور میز نشینان هموطنانم و هر کداممان بی آنکه از ما پرسشی شود به آنی دست یابیم که می خواهیم .....

 


کلمات کلیدی:
 
برای حمید هامون
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢  
برای حمید هامون یا عمو خسرو بچه محل نادیده:
 

****توضیح:نوشته بعد از خبر فوت خسرو شکیبایی منتشر شده.*****
چند روزی است در شهر شایع شده که حمید هامون فوت کرده، امروز که برایم آن پیغام را فرستادی دیگر گفتم باید جوابت را بدهم. می خواهم بنویسم که همگی جملگی زِر میزنید. من حمید را خودم دیشب دیدمش، سرحال و سردماغ نشسته بود با اون دبیری، وکیلِ چلاقش کباب کوبیده می زد و تز می داد و می خواست کون جهان و دبیری و اون یارو مهندس و خونواده مهشید رو همه با هم پاره کنه. کجای کارید؟ مگر ندیدی که حتی اون آخرش هم که خواست خودش را سربه نیست کند، علی عابدینی سر رسید و با محلی ها از آب درش آوردند. نفس می کشید، دیدی که، آب راعق زد بیرون. پس چرا حرف مفت می زنی ؟
البته درسته، حمید، کمی قاتی داره، ولی فقط همین! تفنگ پدربزرگش را آورده بود بیرون، ولی واقعا نمی خواست که مهشید رو بزنه. دیدی که؟ زد، ولی درست نشانه نگرفت یا دستش لرزید، عمدا یا سهوا، ولی نزد، فقط یک مشت خاک بلند کرد.
این حمید هامون قمپز در می کنه، تو چرا باور کردی؟ کارت به جایی رسیده که برای من SMS می زنی حمید هامون مرده، عزیزم قبلش به من می گفتی، یک نسخه اش را برایت پیک کنم تا بفهمی این شایعه ها کار اون مادرقحبه بابای مهشیده که می خواد مهشید رو بندازه به این مهندس هه! اسمش چی بود؟ تو هم باور کردی. چی؟ عکسش رو دیدی؟ تشیع جنازه؟ سیاه کاری خودِ سیاهش هه! مگه ندیدی اش این چند سال! مگه کم از این کارها کرد، هی رفت تو جلد این و اون، آزاده شد و افتاد دنبال دخترش، قاتل امیر شد، رئیس شد، چک های «سارا» رو می خواست اجرا بذاره. بخوای بدونی این آخری ها درپیت هم یه کم شد، دست کشید تو موهاش و هی الکی گفت سبز، عاطفه! ولی تو که می دونی هنوز داره خونواده مهشید رو سیاه می کنه که نفهمن هنوز تو کوک دخترشونه! باور نمی کنی امشب برو تو همون ساختون نیم ساخته، می بینی که هنوز با تفنگ برنو نشسته پای پنجره اش که مهشیدش از مهمونی بیاد. دیگه باید فهمیده باشی که همه اش مشنگ بازی های خودش هه، می دونی که از این دیوونه بازی ها خوشش میاد، مگه ندیدی که رفت تیمارستانِ آن «جانور»، یه دقیقه یه جا بند نبود، حال می کرد با این دیوونه ها، ولی من و تو فقط بیخودی هی می ریدیم تو کیفش، آی دکتر!
آره، پسرم، «حقیقت داره!» حالا چرا بغض می کنی، هنوز باور نکردی؟ امشب پاشو بریم بهشت زهرا، الان دیگه یه هفته ای هم گذشته، ملتم هم دیگه یادشون رفته، خلوته!
بیل و کلنگ رو هم بیار، می خوام برم داخل قبرش رو بهت نشون بدم تا باور کنی! ترس نداره، همچین که قبرش رو باز کنی می بینی نشسته اونجا، اون دستگاه مسخره آنالیز خون رو گرفته دستش و می گه: « لَنگ یه لیوان خون ام واسه این دستگاه، بهم قرض می دی؟»
                                                                - نوشته دوست داشتنی از امیررضا کوهستانی-

 

 
نئشگی
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢  

نئشگی

 

ورود ساسی به شهر فرشتگان پر از خیر و برکت بود.مواد کافی آورده برای نئشگی این ماهم . .....دو شماره مجله "آسمان" و یک شماره مجله "فیلم"و یک شماره از مجله محبوبم "تجربه"به همراه یک کلاه بوقی پرسپولیسی که داش وحیدمون برای ساسی گرفته و من در این عکس امانی از ایشون قرض گرفتم برای این عکس ....عکس نشان می دهد که یک آدم خمار تا چه حد از دیدن مواد لذت می برد...لدتی بیشنر از مصرف مواد....سلام من به همه دوستان و همکاران روزنامه نگارم در این سه مجله وزین و ارزشمند .دم همه شما گرم و قلمتان روان باد.
ای جان آسمان...ای جانم فیلم و ای جانم تجربه که خراب این تجربه کردن در زندگی شدیم....


کلمات کلیدی:
 
سلام پیکان
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢  
سلام پیکان
 

 
من و پیکان ...بعد از مراسم خداحافظی با پیکان عزیز ، به گمانم سال 82 یا 83 بود با همراهی اسحاق جهانگیری، که آن موقع وزیر صنایع بود و خانم دکتر ابتکار ،که الان هم همان سمت قبلی را در حوزه محیط زیست دارد،برگزار کردیم ،حالا دارم به پیکان سلام می کنم در مراسمی که برای تهران و پیکان به پا کردیم .پیکانی از نوع پیکان جوانان . یکی از اولین پیکان های تولید شده ایران که حالا دست یک علاقمند در امریکاست. 
              - مقابل ورودی استودیوی معظم پارامونت پیکچرز در هالیوود-
 

کلمات کلیدی: