پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

پیوستن به اقیانوس
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢  

پیوستن به اقیانوس

 


همین چند وقت پیش بود که بعد از خوردن قهوه ترک خوشمزه نازنین رفیقم "ف" خانم "شین" که سالهای طولانی است نقش سرنوشت را از خط های ته مانده قهوه توی فنجان می خواند و تفسیر می کند ،به من گفت بهتر است به آب نزدیک باشی و بعضی صبح ها تنت را به آبهای آزاد بزنی . جایی خلوت که ترجیحا کسی نباشد و این کار باعث آرامش روح و جسم و جانت یکجا می شود. پیشنهاد می کرد به آبهای آزاد نزدیک تر باشم .

حالا خواسته یا ناخواسته قصد هجرت کردم به سمت آبهای آزاد.چند سالی هست که تلاش می کنم دلبسته جایی نباشم و از همین روست که سفر و کندن و نماندن را تمرین می کنم.

این بار اتراقی دیگر را تجربه می کنم در مکانی جدید . طبیعی است که از دوستانی دور می شوم و به دوستانی نزدیک . از سامان و سیامک و لاله و گیتی و دارا و فرهاد و عسل و شهرام و علی و نسرین و روشنک و رومینا و کامران و فردین و فرهاد -دومین فرهاد-و سام و تارا و سحر و فرید و...دور می شوم و به فریبا و بردیا و آلاله و احسان و حسام و سارا و علی و مینا و کامیار و ....نزدیک می شوم . فاصله جبر طبیعت است و از آن گریزی نیست و تنها سرزمینی که فاصله را با تمام مفهوم فیزیکی اش زیر سئوال می برد سرزمین محبت و دوستی است و در این جغرافیا با دوستانی که در شهر انسینو و حوالی ولی یافتم مرز و فاصله ای احساس نخواهم کرد.

بیش از یک سال است که در شهر انسینو زندگی می کنم . شهری در منطقه ولی با تراکم بالای جمعیت ایرانی . ایرانی هایی که از گوشه و کنار دنیا و بیشتر در این ده سال اخیر این محل را برای سکونت برگزینده اند و با مهاجرت خود تنوعی از فرهنگ های مختلف و بعضا متضاد را نیز با خود همراه آورده اند . تنوعی که به اندازه یک کتاب می توان درباره اش نوشت و لابد باید از این فضا دور شوی تا بهتر بتوانی درباره اش فکر کنی و بنویسی .

بارها و بارها از ایرانی های این منطقه مهر و محبت و دوستی دیدم و ایضا کین و خشم و اذیت و نامهربانی .بارها در پیاده روی زیر بالکن خانه ام در نیمه های شب صداهای گوشخراشی از خواب بیدارم کرد و پریدم از رختخواب و دیدم صدای آشنای ایرانی و زبان فارسی است در جدال و بحث و کشمکش و دعوا و یا معاشقه صدا دار بی رعایت هیچ چیز و باز عکس این اتفاق را در بین ایرانی های فرهنگ دوست این منطقه دیدم . بسیار آموختم ازبزرگوارانی که دوست ندارم اینجا اسمشان را بنویسم .در مجموع شهر انسینو و اصولا منطقه ولی را جمع اضداد و تنوع فرهنگی یافتم با پتانسل بالا برای تحقیق درباره مهاجرت بین ایرانیان .

باری وقتی رسیدم کوله باری کوچک داشتم و ساکی کوچک که پر از کتاب بود و حالا با همان کتابها و کوله بار و کمی خرده ریز دیگر از اینجا می روم . جابه جایی ام کار آسانی شده . از شش سال پیش که همه چیزم را به ثمن بخس بخشیدم به کسی که بیش از من نیاز داشت ، چند وقتی را با یک کاناپه کوچک تختخواب شو طی کردم و بعد از آن هیچوقت دلبسته و علاقمند به داشتن اسباب و وسائل خاصی نشدم . حالا در بدو ورود به محل جدید در یک معامله جالب با یک آمریکایی یک کاناپه تختخواب شو از او خریدم برای شروع یک زندگی تازه در محل جدید.کاناپه ای که مدتی بعد به یقین به دیگری خواهم داد برای شروعی دیگر و سفری دیگر را باز آغاز خواهم کرد . این بار به جبر و نه از روی اختیار ناچارم برای ادامه زندگی وسائل ضروری را تهیه و تدارک ببینم اما با دوست همراهم هم قسم شده ایم که این مسائل امانت باشد برای رسیدن به دست نفر بعدی و زندگی جدیدی که بعد از این خواهد آمد تا باز هم مثل همیشه سبکبال و آسوده و راحت شب را روز کنم .

می روم و در شب های مه گون کنار اقیانوس می نشیتم و با یاد دوستان دوست حال می کنم . قلیانی چاق می کنم و دودش را می فرستم هوا. کتاب می خوانم و فیلم می بینم و می نویسم . همین چند عشق کوتاه در کنار دوستی و مهر مرا و عمر مرا کافی است .

در این دوره جدید تصمیماتی جدید اتخاذ کرده ام برای نظم بخشیدن به نوشتن و تصمیم داردم دوباره مهیای تجربه ای جدید بشوم در تمرکز روی جسم و جان .

و البته به زودی به یاری خدا ،در تدارک سفری بلند هستم برای دیدار دوستان .

با این همه تا مدتی که اینجا هستم در خانه ام به روی همه باز است . اگر گذرتان به این منطقه ساحلی -سانتامونیکا -افتاد، روی این خانه کوچک و اقامت در ان حساب کنید . تور کنار ساحل و غذای خانگی هم کنار اقامت مهیا است با قلیان ردیف و چای قند پهلوی هل دار .اگر حس و حال و کیف همه کوک باشد غزل خوانی و شعر و داستان و موسیقی هم داریم کنار این همه تا به شما بد نگذرد . پس یادتان باشد که سری به دوست خودتان بزنید . همچنان در این هجرت و جابه جایی دوستتان دارم و امیدوارم از دعای خیر شما محروم نمانم. در پایان بی مناسبت ندیدم این شعرم را پایین این مطلب بیاورم به همراه عکسی از خودم در خانه جدیدی که فردا به آنجا خواهم رفت . جای شما خالی در نیمه های شب آخرین چای را ریخته ام و پک می زنم به قلیان آخر در شهر انسینو.

 

توی بطری می روم ،

تا به آبم اندازی.

می خواهم این قاره ها را

یک به یک ،

معلق در اقیانوس طی کنم.

قول می دهم ،

به همان ساحل برسم ،

که تو خواهی رفتن،

تا بجویی آزادی را

معطل نکن!

حبسش کن

این خود خواسته زندانی را


کلمات کلیدی:
 
فرودگاه
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢  

*****فرودگاه******

برای من مفهوم پارادوکسیکالی دارد این فرودگاه!!! اسمش از یک اتفاق مشخص به نام فرود خبر می دهد ولی توی ن اتفاق اوج گرفتن و پرواز هم مرسوم و متداول است . محلی در دو طبقه که با پله و آسانسور به هم وصل می شود اما در واقع همزمان در دنیای متفاوت و دو مفهوم متناقض است که لاجرم همسایگی و همزیستی را یکدیگر را پذیرفته و تحمل می کنند و این از هنر انسان است که شاید از همزیستی بی ربط خزه و سنگ الهام گرفته و فرودگاه را اینچنین ساخته و پرداخته در دو طبقه:" محل ورود و محل خروج ."

محل ورود برای مسافرانی که قصد دارند ترتیب مقدمات مسافرت با هواپیما را در گیت با تحویل بار و گرفتن کارت پرواز بدهند و بپرند و وقت رفتن پیش می آید که بغض دارند و همراهانی که آمده اند برای بدرقه و مشایعت و لحظه های آخر اغلب با اشک و گریه و پریشانی همراه است و محل خروج مسافرانی که بعد از نشستن هواپیما از گیت خروجی خارج می شوند تا وارد شوند و پیش می آید که کسی یا کسانی پشت گیت خروجی با دسته گلی زیبا ساعت یا ساعاتی منتظرند تا از مسافرشان استقبال کنند و او را سف و سخت با اشک شوق و لبخند و انرژی در آغوش بگیرند و با زبان بی زبانی به مسافر بگویند که از دیدنش چقدر خوشحالند.

این دو مسیر در دو ارتفاع متفاوت طی می شود . پروازهای خروجی معمولا در طبقه بالا و ورودی ها در طبقه اول است. خروجی ها شوق یا تصمیم پریدن دارند و لاجرم باید وقت ورود به آسمان نزدیک تر باشند !!!

از فرودگاه تجربه های تلخ و شیرین بسیاری دارم . از به استقبال رفتن بازیکنان پرسپولیس به همراه مجتبی محرمی در بازگشت از بازی کویت در مهرآباد در دوران نوچوانی تا استقبال از پدر وقت برگشت از سفر حج و باز استقبال از پدر و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ وقت عزم و نیز بازگشت از سفر حج دیگر و تا بوسیدن پیشانی عزیزی که برای همیشه از ایران رفت و وقت رفتن یک مشت یک دلاری گذاشتم توی مشت کوچکش برای اینکه وقت رسیدن پول خرد برای دادن به باربر داشته باشد و دستانش برای برداشتن بار سنگین اذیت نشود.

از رسیدن به فرودگاهی اروپایی و منتظر دوست نادیده ماندن و سالن ها را گشتن تا رسیدن و منتظر دوستی که آخرین بار 28 سال پیش دیده بودمش خاطره دارم.از رسیدن و در آغوش دوست و همکار سابق پریدن یادم هست . از رسیدن و در آغوش گرفته شدن لذت بسیار برده ام و البته این سفر آخری از رسیدن بی هیچ استقبالی در شهر فرشتگان نیز چیزهایی توی حافظه ام مانده است. فرودگاه بی روح و بی شوق و درهم اینجا از همان اول توی ذوقم زد . کسی به استقبالم نیامده بود -برخلاف همه جای دنیا که دوستی به مهر سراغم می آمد-آمدم و تصمیم گرفتم بمانم تا بیشتر از این شهر بفهمم و تا به امروز بسیاری از گوشه ها و زوایای آشکار و پنهانش را کشف کرده ام و این توی ذوق زدن اول را به لذت بدل کنم.آمدم تا فرشته های مخفی شهر را بی توجه به رنگ و نژاد و مذهب و شغل و موقعیت و ملیت ،یک به یک بیابم و به ایشان سلام کنم.

از همان لحظه ورود ،تصمیم گرفتم تا زمانی که در این شهر هستم و امکان و توانش را دارم به استقبال تازه از راه رسیده هایی بروم که کسی را در این شهر ندارند و یا همراهی کنم دوستانی را که از این شهر می روند تا مبادا وقت رفتن غم و اندوه و اضطرابی داشته باشند .

تصمیم گرفتم پیش از آمدن هر دوست، ساعت دقیق پروازش را بپرسم و خودم را به موقع با دسته گلی زیبا مهیای آمدنش سازم و سعی کنم اگر دوستی سفری دوگانه دارد و باید ساعتی بعد از فرود آمدن در فرودگاه شهر فرشتگان عزم پرواز دیگری کند ،حتما بروم و ببینمش و با او گپ بزنم و اگر ساعات انتظارش طولانی شد،او را به شهر ببرم و گشتی بزنیم.

در تمام این مدت از این کار لذت بسیاری بردم . از به استقبال رفتن پناه جویی نادیده . دیدن دوستی از راه رسیده و ساعت ها انتظار برای دیدن یک عزیز دیگر .

از رساندن دوستی که تنها روز آخر سفرش و در همین زمان تا رسیدن به فرودگاه، توانستم بعد از دوازده سال ببینمش ، تا رساندن دوستی دیگر که با شعر و داستان همراه بود و رساندن دوست دیگر بازیگر و هنرمندم ،همه و همه خوب بود .

تمام سعیم را کردم که مسافرم آب توی دلش تکان نخورد . چه وقت آمدن که خسته و کوفته می رسد و چه وقت رفتن که پیشانی اش را بوسیده ام و دستی به شانه اش زده ام و توی دلم برایش دعای سفر و آرزوی سلامت کرده ام و برایش وقت عبور از گیت با لبخند دست تکان داده ام .

حس عجیبی است . نمی توان با کلمات توضیح داد.

امروز هم فرودگاه بودم. برای همراهی دوست عزیزی که از بهار نزدیک به زمستان این روزهای شهر فرشته ها می رفت تا به سرمای زمستان ناجوانمردانه سرد کشور همسایه برسد. برود به خانه اش . همراهیش کردم تا وداع با خانواده به فرودگاه نکشد و با شوق و اشتیاق این کار را کردم .

توی این چند روز کوتاه کلی حرف زدیم و قلیان کشیدیم و قلیان نقطه آغازین و پایانی مشترک بود بعد از داستان.

پیش از عبور از گیت دقایقی به خووردن کافی و گپ های نهایی گذشت . از عشق گفتن آغاز شد و از ماهیت و مفهوم پارادوکسیکالش .از رنجی که بر جسم و جان فرود می آورد و از پالایشی که روح را می کند .

از درد هجر گفتیم و از تلخی هجر که گاه از وصال شیرین تر است . عشق را حس و حال خوش خواندم برایش و گفتم مدتی عاشقی کردن هر چند کوتاه برابری می کند با عمری عادی زندگی کردن و تاکید کردم پایان غم انگیز عشق واقعی دست آخر سرانجام خوشی را برای قهرمان عاشق رقم می زند .

گفت عشق سخت است و درد عاشقی بعد از هجر سخت تر . گفتم زیاد موافق نیستم. عشق در عین اینکه در لحظه اکنون تو را از درون ویران می کند، بی خبر و ناخودآگاه جای دیگر، بنایی جاودان و مستحکم می سازد که خبر نداری . حالا اگر به اصالت حس عشق در وجود خودت اعتماد داری از ضربه هجر غمین مباش و صبر کن و منتظر بنشین تا ببینی .

مدت ها بود فرصت گپ زدن درباره عشق میسر نبود و حالا بعد از چند شب قلیان کشیدن و وقت خوب طی کردن با دیدار دوست تازه ، سخن گفتن از عشق به پایان می آمد. ساعاتی خوبی بود که سپری شد و من چه خوشبخت و خوشوقتم که هر روز کسی از جایی سرزده و ناخودآگاه و یکباره سر می رسد و دوست می شود و بر شمار دوستانم اینچنین افزوده می شود تا جاییکه دشمنی در برابر این همه دوست نمی بینم.

وقت رفتن دستش را فشردم ،بوسیدمش و دستی به شانه اش زدم و همان جمله همیشگی را گفتم :

«نمی دانم کی و کجای دنیا،اما می دانم روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید.اگر دیدیم امیدوارم حالمان خوش و نفسمان گرم و قلیانمان چاق باشد!!!»

از گیت عبور کرد و رفت و بعد برگشت و دستی تکان داد و دستی تکان دادم و برگشتم به زندگی ........

**********

پی نوشت برای دوست:گفته بودم برای هر مسافرم چیزی می نویسم مطابق حس و حال .این هم حس و حال امروزم.


کلمات کلیدی:
 
از دلنوشته ها
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢  
از دلنوشته ها

دلهایی که می گیرند شرف دارند به دل هایی که می میرند.
دلدار باش جای اینکه بی دل باشی .
دل قوی دار که این نیز بگذرد و دلی به دست خواهی آورد مهربان تر از خودت به خودت.
صبر کن و ایمان داشته باش به زمانی که دیر یا زود می رسد :"وقت خوب همدلی"

 

کلمات کلیدی:
 
درگذشت نلسون ماندلا
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢  

درگذشت نلسون ماندلا

 


نلسون ماندلا، رییس جمهوری پیشین آفریقای جنوبی، رهبر جنبش علیه آپارتاید و برنده جایزه صلح نوبل در سن ۹۴ سالگی درگذشت.

آقای ماندلا در بیمارستانی در شهر پرتوریا در آفریقای جنوبی درگذشت.

او اولین رییس جمهوری سیاه پوست آفریقای جنوبی بود که از سال ۱۹۹۴ به مدت ۵ سال این سمت را بر عهده داشت و بسیاری او را پدر آفریقای جنوبی می‌دانند.رهبر پیشین آفریقای جنوبی، علیه آپارتاید (یا حاکمیت اقلیت سفید بر کشور) مبارزه کرد و در سال ۱۹۹۳ جایزه صلح نوبل را دریافت کرد.نلسون ماندلا، که مدت ۲۷ سال زندانی بود، نقش برجسته ای در برقراری صلح در سایر مناقشات به عهده داشت.

آقای ماندلا در ماه‌های اخیر چندین بار به دلیل مشکلات جسمانی در بیمارستان بستری شده بود.او در دهه هشتاد، زمانی که زندانی شده بود، دچار بیماری سل شد.نلسون ماندلا علیرغم حبس طولانی مدت، دشمنان سابق خود را بخشید و به عنوان رییس جمهوری وقت از تمام نژادها خواست برای دستیابی به آشتی ملی همکاری کنند.

 

بیشتر درباره نلسون ماندلا

نلسون رولیهلاهلا ماندلا ۱۸ ژوئیه سال ۱۹۱۸ در یک خانواده تمبو در روستای کوچک موزو در ناحیه متاتا، مرکز مناطق ترانسکی از استان کیپ در کشور آفریقای جنوبی به دنیا آمد.پدر ماندلا، عضو شورای سلطنتی مردم تمبو بود و او از زمان تولد این مقام را به ارث برده بود و ماندلا نیز قرار بود چنین مقامی را به ارث ببرد.
پدر ماندلا نقشی اساسی در به سلطنت رسیدن جونگینتابا دالیندیبو در تمبو داشت. پدر ماندلا چهار همسر و در مجموع 13 فرزند داشت.
ماندلا در 7 سالگی، نخستین عضو خانواده خود بود که به مدرسه پا گذاشت، وی در مدرسه توسط یک معلم متدیست، با تبعیت از نام هوراسیو نلسون دریاسالار انگلیسی «نلسون» نامیده شد.
ماندلا وقتی 9 ساله بود پدرش از بیماری سل درگذشت و جونگینتابا، نایب السلطنه سرپرستی وی را بر عهده گرفت.
ویدر یک مدرسه تبلیغی وسلی در همسایگی محل زندگی نایب السلطنه مشغول به تحصیل شد. بر اساس رسوم تمبو، او در 16 سالگی تشریف، و در موسسه شبانه روزی کلارک بری، مشغول به تحصیل فرهنگ غرب شد. او به جای 3 سال، در 2 سال مدرک مقدماتی خود را اخذ کرد.
ماندلا در 19 سالگی، در سال ۱۹۳۷، به هلدتون، دانشکده وسلی در فورت بیوفورت رفت و به ورزش‌های بوکس و دو و میدانی علاقمند شد.
پس از شرکت در کنکور، او شروع به تحصیل در مقطع کارشناسی در دانشگاه فورت هار کرد.
ماندلا در پایان سال اول تحصیلات خود، در تحریم شورای نمایندگی دانشجویان که در اعتراض به سیاست‌های دانشگاه انجام گرفت شرکت کرد، و پس از آن از فورت هار اخراج شد.
ماندلا به محض ورود به ژوهانسبورگ، به عنوان نگهبان معدن شروع به کار کرد. وی در حین کار، تحصیلات خویش را به صورت مکاتبه‌ای در دانشگاه آفریقای جنوبی (UNISA) به اتمام رساند و پس از آن شروع به تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه ویتواترسرند کرد.
پس از آنکه حزب ملی‌گرا که اکثریت اعضای آن را آفریکانس‌های طرفدار سیاست جدایی نژادی آپارتاید تشکیل می‌دادند در انتخابات ۱۹۴۸ پیروز شد، ماندلا در مخالفت کنگره ملی آفریقا در سال ۱۹۵۲ و مبارزات کنگره خلق در سال ۱۹۵۵، که اتخاذ منشور آزادی توسط آن برنامه بنیادین آرمان ضد آپارتاید را فراهم می‌کرد نقشی اساسی داشت.
در این زمان، ماندلا و همکارش اولیور تامبو شرکت حقوقی ماندلا و تامبو را مدیریت می‌کردند، و خدمات حقوقی رایگان یا ارزان قیمت در اختیار آن دسته از سیاهانی که قادر به برخورداری از نمایندگی قانونی نبودند قرار می‌دادند.
ماندلا که در آغاز طرفدار مبارزه عمومی غیر خشونت آمیز بود، در ۵ دسامبر ۱۹۵۶ به همراه ۱۵۰ تن دیگر دستگیر شد و متهم به خیانت شد و تا سال ۱۹۶۱ ادامه یافت و همگی آنان تبرئه شدند.
از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۹ با روی کار آمدن طبقه جدیدی از فعالان سیاه‌پوست (آفریکانیست) در شهرک‌ها که خواستار اتخاذ تدابیر جدی‌تری علیه رژیم حزب ملی‌گرا بود، فعالیت کنگره ملی آفریقا با اختلالات زیادی همراه بود.
آفریکانیست‌ها کنفرانس منشور آزادی را که در سال ۱۹۵۵ در کلیپتون برگزار شد به باد تمسخر گرفتند.
در سال ۱۹۵۹، پس از آنکه بیشتر آفریکانیست‌ها، با حمایت مالی از غنا و پشتیبانی چشمگیر سیاسی از جانب باسوتو مستقر در ترنسوال از این کنگره جدا شده و تحت رهبری رابرت سوبوکوه و پوتالکو لبالو، کنگره پان آفریکانیست را تشکیل دادند کنگره ملی آفریقا بیشتر حمایت نظامی خود را ازدست داد.
پس از قتل عام حامیان کنگره پان آفریکانیست، در مارس 1960 و تحریم کنگره پان آفریکانیست و کنگره ملی آفریقا، کنگره ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی به متابعت از جنبش مقاومت آفریقا (شورشیان لیبرال) و کنگره پان آفریکانیست پرداختند.
وتولی، که متهم به بی‌اعتنایی شده بود، به حاشیه کشانده شد، و کنگره ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی به کنفرانس فراگیر آفریقا در سال ۱۹۶۱، که تمامی احزاب در آن گرد آمدند تا به راهبرد مشترکی دست یابند متوسل شدند و در این کنفرانس ماندلا با اعلام تشکیل اومخونتووه سیزوه، که بر اساس ایرگو، نهضت چریکی یهودیان، تشکیل شده و رهبری آن را ماندلا و دنیس گلدبرگ، لیونل «راستی» برنشتاین و هارولد ولپه فعالان یهودی حزب کمونیست آفریقای جنوبی بر عهده داشتند دعوت به مبارزه نظامی کرد.
در سال ۱۹۶۱، ماندلا رهبری اومخونتو وسیزوه را که خود یکی از بنیانگذاران آن بود بر عهده گرفت.او مبارزات خرابکاری علیه اهداف نظامی و دولتی را رهبری می‌کرد و چند دهه بعد، خصوصا در دهه ۱۹۸۰، اومخونتو وسیزوه تبدیل به جنگ چریکی علیه رژیم حاکم شد. ماندلا همچنین در خارج از کشور مبادرت به جمع‌آوری کمک‌های مالی برای MK کرد و در دیدار با برخی از دولت‌های آفریقا ترتیباتی برای آموزش شبه نظامی داد.
وی در ۵ اوت ۱۹۶۲، پس از 17 ماه گریز دستگیر شد و در دژ ژوهانسبورگ زندانی شد.
در ۲۵ اکتبر ۱۹۶۲، ماندلا به 5 سال زندان محکوم شد. 2 سال بعد در ۱۱ ژوئن ۱۹۶۴، به اتهام شرکت ماندلا در کنگره ملی آفریقا (ANC) برای وی حکم دیگری صادر شد.
ماندلا در جزیره روبن زندانی شد و از 27 سال زندان متعاقب آن 18 سال را در این زندان به سر برد. در این زندان بود که ماندلا زندگینامه خود را، تحت عنوان راه طولانی آزادی نوشت.
اما، ماندلا هیچ چیزی در مورد همدستی فردریک دکلرک در خشونت‌های دهه‌های هشتاد و نود، یا نقش همسر سابق خود وینی ماندلا در آن قتل‌عام افشا نکرد. اما، او بعدها در همکاری با دوست روزنامه‌نگار خود آنتونی سمپسون به بررسی این مسائل پرداخت.
نخستین انخابات دموکراتیک آفریقای جنوبی که در آن همه افراد می‌توانستند شرکت کنند در تاریخ ۲۷ آوریل ۱۹۹۴ برگزار شد.
کنگره ملی آفریقا اکثریت را در انتخابات به خود اختصاص داد، و ماندلا، به عنوان رهبر کنگره ملی آفریقا، به عنوان نخستین رئیس جمهور سیاه‌پوست کشور برگزیده شد و در دولت اتحاد ملی دکلرک از حزب ملی‌گرا به عنوان معاون رئیس‌جمهور برگزیده شد.
ماندلا به عنوان رئیس‌جمهور از ماه می‌۱۹۹۴ تا ژوئن ۱۹۹۹، رهبری انتقال از فرمانروایی اقلیت و آپارتاید را بر عهده داشت، و به خاطر حمایت از صلح ملی و بین‌المللی، تحسین بین‌المللی را به دست آورد.
وی نخستین رئیس جمهور آفریقای جنوبی است که در انتخابات دموکراتیک عمومی برگزیده شد و پیش از ریاست جمهوری از فعالان برجستهٔ مخالف آپارتاید در آفریقای جنوبی و رهبر کنگره ملی آفریقا بود.
ماندلا پس از آزادی از زندان در سال ۱۹۹۰، سیاست صلح‌طلبی را در پیش گرفت و این امر منجر به تسهیل انتقال آفریقای جنوبی به سمت دموکراسی‌ای شد که نماینده تمامی اقشار مردم باشد.

منبع :بی بی سی /همشهری


کلمات کلیدی: درگذشت نلسون ماندلا
 
برشی از یک داستان
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢  

برشی از یک داستان

وقتی سبیلت را کوتاه می کنی انگار پرده ها کنار می روند و پرنده های بیشتری به طمع نان ریزه های توی کیسه پلاستیکی ات ،حوالی نیمکت پارک و دور و برت می نشینند و تو بیشتر به "بی تا" فکر می کنی که سال ها قبل ناگهانی توی یک تصادف رانندگی مسخره کشته شد و محال است که باور کنی وقتی پیش چشمت توی قبر می رفت، طفلی چهار ماهه توی شکمش داشت که تا یک روز بعد از مرگ بی تا هنوز زنده بود .
وقتی سبیل هایت را کوتاه می کنی، انگاری حافظه ام بیشتر به کار می افتد و چیزهای بیشتری به خاطرم می آید . مثلا یاد آن شب بعد از کنسرت می افتم که با بی تا رفتید توی بار کوچک کنار رود سن نشستید و قهوه خوردید و از پیرزن ایتالیایی همیشه خندان گل فروش گلی برای او خریدی که روی میز جاگذاشت .بیشتر از این چیزی یادم نمی آید .به من هیچ ربطی ندارد که نطفه آن بچه ،همان شب کجا و با چه کسی بسته شد . نمی خواهی به پرنده ها غذا بدهی ؟ خودشان را هلاک کردند بس که دور تو چرخیدند.
 

کلمات کلیدی:
 
در بزرگداشت ساعدی
ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢  
نقل از محمد بهارلو در مراسم بزرگداشت و سالگرد دکتر ساعدی:«محمود دولت‌آبادی نقل کرده است که شبی در گرماگرمِ کشاکشِ روزهای انقلاب از سبزوار، مسقط‌الرأس خود، به منزل‌شان در خیابان شیخ هادی تهران تلفن می‌زند تا سَرسُراغی از همسر و بچه‌هایش بگیرد، ناگهان می‌بیند ساعدی روی خط است. می‌گوید: «من تهران را گرفته‌ام، خانه‌ام را، تو چرا گوشی را برداشته‌ای؟» می‌گوید: «من گوشی را برنداشته‌ام، داشتم شماره می‌گرفتم با تهران صحبت کنم.» می‌پرسد: «کجا هستی؟» می‌گوید: «تبریز.» هیچ‌کدام نمی‌داند که چه‌طور سر از خط دیگری درآورده است. ظاهراً یک جرقه یا اتصال دو سیم لُخت، در آن شب‌های آشفتگی، دو نویسنده را که هرکدام فرسنگ‌ها دور از هم بنای گفت‌وگو با کسان خود را داشته‌اند به هم وصل می‌کند. شاید هم تلفن‌چیِ رندی در یکی از تلفن‌خانه‌های مرکزی، از سرِ کنجکاوی یا بگیریم شیطنت، به سرش می‌زند که این مکالمۀ تصادفی میان دو نویسنده برقرار ‌شود تا مضمونی را کوک کند و درعین‌حال در تهِ دل قدری به ریش آن‌ها بخندد. به نظر می‌آید این مایۀ یک داستان کوتاه باشد، و خواه واقعی و خواه زادۀ قوۀ تخیل، قبل از هر چیز ما را به یاد داستان‌های ساعدی، یا بهرام صادقی که ساعدی به او ارادت می‌ورزید، می‌اندازد، و چه بسا اگر دولت‌آبادی آن را به عنوان طرح قلم‌اندازِ داستان منتشرنشده‌ای از یکی از آن دو نقل می‌کرد، به گمان من، واقعی‌تر از واقعی به نظر می‌آمد.»


کلمات کلیدی:
 
تو می آیی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢  
 تو می آیی
 
تو میایی و پیش چشمم می نشینی . لبخند می زنی و من نگاهت می کنم .توی مردمک چشمانت همه گذشته را می توانم ببینم. خیره می شوم به صورتت ،به لبخندت،تمام تلخی گذشته را پنهان کرده ای زیر لبخند و مهربانی چشم هات. درآینده حرف می زنیم اما هر دو از گذشته ایم.
گذشته ای که محکم یقه ما را چسبیده و ولمان نمی کند.این همه تلخ بود گذشته ،پس چرا اینقدر دوستش داریم ؟
نه تو می دانی و نه من ...اما حاضریم بنشینیم و ساعتها درباره اش حرف بزنیم.
تو آمده ای، من خودم دیدمت! ...
روزگار با تو چه کرده بود وقت دیدار؟جز لبخند و رنگ چشم ها و صدات هیچ چیز دیگرت شبیه خودت نبود.
ولی این ها مهم نیست .مهم بودن است و روایت کردن آنچه بر ما رفته است....مگر جز این است که ما زنده ایم تا روایت کنیم.....گاهی وقت ها بهتر است استتوس هاهیچ پیوستی نداشته باشد حتی اگر این پیوست عکس دیدار باشد.

کلمات کلیدی:
 
روزگار سپری شده یک آکتور و حمایت از یک فیلم
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢  
روزگار سپری شده یک آکتور و حمایت از یک فیلم
 
فخری خوروش 84 ساله و بازیگر سابق تئاتر و سینما است و این روزها در کالیفرنیای شمالی روزگار می گذراند. در دهه 40 درتئاترهای بسیاری ایفای نقش کرده و از دهه 30 وارد فعالیت سینمایی شده است. در دو مقطع از سینما کناره گیری کرده و در هر بار بازگشتش در فیلم های مهم و قابل اعتنایی از سینمای ایران بازی کرده است(شازده احتجاب/شطرنج باد/سوته دلان/آقای هالو). از میان تمام فیلم های او "سوته دلان" را بسیار دوست دارم و فیلم کمتر دیده شده "مترسک" که مقابل مرحوم "هادی اسلامی"ایفای نقش کرد. دیدن این بازیگر پیشکسوت مرا برد به حال و هوای سال های دور تماشای فیلم .خوشحالم از دیدن این بانوی بازیگر و همسر محترمشان آقای شیبانی و آرزوی سلامتی برای این زوج را دارم . این زوج با همت بالا آمده بودند به تماشای فیلم "هیس دخترها...." ساخته خانم درخشنده تا به سهم خود از اکران این فیلم حمایت کنند.تصویر پشت کادر نیز دوست خوب هنرمندمان فرج حیدری فیلمبردار پیشکسوت سینمای ایران است که او نیز برای حمایت از این فیلم آمده بود.
در حمایت از اکران جهانی فیلم "هیس ! دخترها فریاد نمی زنند..."
 


این فیلم که ساخته پوران درخشنده است ،با حضور کارگردان و بسیاری از علاقمندان هنر و سینما و هنرمندان ساکن کالیفرنیای شمالی،اولین روز اکران را با موفقیت آغاز کرد . امیدوارم این فیلم همچون ایران در سراسر جهان فروش خوبی داشته باشد . عکس یادگاری با خانم پوران درخشنده عزیز پس از اکران فیلم . 

                                                             
                                                                                 -جمعه 22 نوامبر/انسینو-