پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

شرح حوادث دو خودکشی
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳  

****توضیح:چند روز پیش ماهی های شب عیدم به صورت ناگهانی و عجیب و در یک زمان و یک لحظه بدون هیچ دلیل خاصی و در حالت ایستا زیر آب، تصمیم به مردن گرفتند.اینگونه موارد حس می کنم که ماهی ها خودشان را در آب غرق می کنند. یک جور علامت گذاری نقیض گونه و پارادوکسیکال است . مثل اینکه پرنده ای در هوا خودش را حلق آویز کند. این داستان را پیش از این نوشته بودم .بی مناسبت ندیدم با عکس مرگ ماهی ها یکجا بیاورم .

 

شرح حوادث دو خودکشی در درون

و بیرون یک تُنگ ماهی



ساعت سه و نیم شب توی استارباکس وست وود ویلیج نزدیک دانشگاه یو سی  ال ای نشسته ام توی فضای باز.یک چیزی مرا کشانده اینجا . می خواهم این بی خوابی را بیرون خانه با شب و سرما سهیم شوم. هوا کمی سرد و مه گرفته است. تمام مشتری ها توی کافه نشسته اند ؛بجز مرد سیاهپوستی ،که ساندویچ بزرگی را سق می زند و گاه گاهی هم آب گازدار می بلعد.همه مشتری های داخل کافه جوان و کم سن و سال هستند و زل زده اند به مانیتور لپ تابشان و گاهی که نکته ای می یابند روی کاغذ می نویسند. لابد دارند درس آماده می کنند.

اینجا نشستن به معنی آرام و قرار گرفتن نیست . مثل پاریس نیست که گوشه خیابان توی کافه ای بنشینی و زل بزنی به خیابان و رهگذران و آرام و آهسته و جرعه جرعه قهوه ات را بخوری . مردم اینجا توی این مواقع با گوشی های هوشمندشان "وَر" می روند . به رسم احترام به فرهنگ،توی یکی از این "اَپ"های گوشی دستی ام ،گشتی می زنم . لابه لای گشت و گذار عکس پروفایلی می بینم بی ربط . رد می شوم. مکث می کنم و دوباره با سرانگشت بر می گردم به اسمش . می روم توی "کانتکت"اَش و عکس پروفایل را بزرگ می کنم . بزرگتر ...عکس آشناست . عکسی از تنگ کوچی با دو ماهی قرمز و سبزه ای مصنوعی در انتهای آب. عکس از بالا گرفته شده جوری که فکر می کنی آب، آسمان است و سبزه مصنوعی کوه و ماهی ها پرنده هایی که بر گرد کوه می پرند. شکل عقاب شده اند انگاری .وقتی دو ماهی درد پریدن بگیرند تاوان سنگینی باید بدهند . وقتی جای باله و بال عوض شود خیلی چیزها ممکن است اتفاق بیفتد.اتفاقی که حالا بعد از سال ها یادم می آید .

این ماهی ها زمانی نامیرا بودند . خاطرم هست تا ماه ها بعد از نوروز زنده ماندند و هر بار باید به سئوال تکراری درباره ادامه حیاتشان پاسخ می دادیم .

«اینا همون ماهی های شب عیدن؟هنوز زنده ان؟غذا چی می دید بخورن که موندن؟»

 بیچاره ها چشم خوردند وگرنه عمرشان به دنیا بود . تازه می خواستیم برایشان تنگ بزرگ تر و جادارتری بگیریم که فرصت نشد . یکی شان وقتی که نبودیم ،خودش را پرت کرد بیرون آب و دیگری خودش را در آب خفه کرد.غرق شد بیچاره .

 سودای پرواز اولی ،همان که بیشتر دوستش داشتیم، بیشتر بود . اولی جست و خیز بیشتری داشت .مدام می جهید و آرام و قرار نداشت .دومی حرکات حساب شده و آهسته و آرامی می کرد توی تنگ کوچک .

توی ذهنم مکالماتی کوتاه و تلگرافی برقرار است . دقیق می شوم تا ببینم چه می شنوم :

«شگون ندارد دم عیدی به فکر مرگ باشم حتی اگر این فکر درباره دو ماهی باشد. باید به فکر زندگی بود.»

دستم را روی دکمه "فری کال" می زنم . چه جالب است این "اَپ" ها . می توانی مجانی و هر لحظه خواستی با آن سر دنیا حرف بزنی. راستی اصلاً آنجا ساعت چند است ؟ لابدنوروزِ آنجا نزدیک است که تنگ ماهی گذاشته جای پروفایلش.

صدایش از آن طرف خط مثل همیشه آهسته و آرام است.شروع مکالمه به زبان انگلیسی است.چند لحظه ای طول می کشد تا ماشین فارسی ذهنمان به کار بیفتد.زمانی خیلی خوب کار می کرد.یادش بخیر چه شعرها و متن ها را مرور می کرد این ذهن و اکنون ما گیر افتاده در دایره واژگانی محدود و در طمع واژگانی بیشتر در غربتیم.این هم قسمت ما بود از سودای پرواز لابد.

مردی لنگ لنگان از گوشه دیگر خیابان به سمت استارباکس می آید و از کنارم عبور می کند و به سمت مرد سیاهپوست پشت سرم می رود  و با او برای چند لحظه حرف می زند و بعد سکوت می کند. حس اینکه کسی پشت سرم ایستاده ،در حین مکالمه معذبم می کند . برمی گردم و نگاهش می کنم. می آید و آهسته و آرام می نشیند روی صندلی کناری من .

مکالمه که تمامی می شود می گوید :«می تونی برام یه کافی بگیری»

«می تونم»

و بعد به او توضیح می دهم که با راه دور صحبت می کردم. تازه نگاهی به اوضاع و احوالش می اندازم . مردی با موهای بلند و ژولیده و  لباس های ژنده و دندان های ریخته و صدایی گرفته که به زحمت شنیده می شود. خودش را برایان معرفی می کند. از "تِنِسی"آمده .

« با چه زبانی صحبت می کردی؟»

« به فارسی .درباره یک تنگ ماهی و دو ماهی .البته  حالا نه ماهی هاش مونده و نه تُنگش.»

می خندد و می گوید :«چه مکالمه جالبی.»

«آره جالب است برایان .خیلی چیزهای جالب توی این دنیا هست .  گاهی وقت ها دلتنگی های آدمی جالب است .گاهی وقت ها حتی مرگ هم می تواند جالب باشد .و امشب شاید ماجرایی که الان برایت تعریف خواهم کرد شاید جالب باشد . بلند شو برویم داخل تا برایت یک کافی بگیرم .

بعد از اینکه کافی را گرفت گفت :«شغل تو چیه ؟»

«سعی می کنم قصه بنویسم برایان!حالا بشین تا برات حرف بزنم»

«اگه گوش کنم یه کافی دیگه هم برام می گیری؟»

 

(فرزاد حسنی/ وست وود ویلیج/4 مارچ)


کلمات کلیدی:
 
دو روایت از مرگ در غربت و چند ماجرای واقعی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳  

دوروایت از مرگ در غربت

و چند ماجرای واقعی درباره مرگ

 

روایت اول - صادق‌ چوبک‌ سیزده‌ تیر ۱۳۷۷در شهر برکلی‌ در آمریکا درگذشت‌. منیرو روانی‌ پور ،نویسنده‌ و مترجم‌ درسوگ‌ او می‌نویسد:

 « در شهر سیاتل‌ آمریکا، ماهی‌ غریبی‌ است‌ به‌ نام‌ "سالمن‌" که‌ اندک‌ زمانی‌ بعد از تولدبه‌ اقیانوس‌ می‌رود تا زندگی‌ کند و چند ماهی‌ پیش‌ از مرگ‌ به‌ زادگاه‌ خود بر می‌گردد. بر می‌گردد تا همانجاکه‌ به‌ دنیا آمده‌ است‌ بمیرد... نگاه‌ ایرانیان‌ دور از وطن‌همیشه‌ مرا به‌ یاد این‌ ماهی‌ می‌اندازد. حالا می‌توانم‌ بگویم‌ که‌ صادق‌ چوبک‌، در آخرین‌ لحظات‌ زندگی‌،چطور با بهت‌ و حیرت‌ نگاه‌ کرده‌، چطور با امواج‌ مخالف‌ دست‌ به‌ گریبان‌ شده‌ و پیش‌ از اینکه‌ خورشیدزادگاهش‌ را ببیند از نفس‌ افتاده‌. و نمی‌دانم‌ در آن‌ لحظه‌ جمله‌ای‌ را که‌، روزگار نه‌ چندان‌ پیش‌ از این‌، به‌من‌ گفت‌به‌ یاد آورده‌؟ در آن‌ لحظات‌ آن‌ ثانیه‌های‌ آخر: تو فکر می‌کنی‌ من‌ اینجا می‌میرم‌؟ ... حالا چوبک‌ هم‌ نیست‌ که‌ می‌گفت‌: وقتی‌ به‌ مرگ‌ فکرمی‌کنم‌ خوابم‌ نمی‌برد. هر شب‌ منتظرم‌ که‌ صبح‌ شود و خورشید را دوباره‌ ببینم‌، صدای‌ قدسی‌ (همسرم‌) رابشنوم‌. گاهی‌ با خودم‌ حرف‌ می‌زنم‌، یعنی‌ من‌ اینجا می‌میرم‌…؟ بعد می‌گوید: بتهوون‌ هم‌ مرد، شکسپیرهم‌ مرد،…اما دلم‌ می‌خواهد قبل‌ از مرگ‌ یکبار هم‌ که‌ شده‌، توی‌ آن‌ گرما و شرجی‌ بوشهر، تکیه‌ بدم‌ به‌نخلی‌ و یک‌ کاسه‌ آب‌ خنک‌ بخورم‌…دختر، هر وقت‌ رفتی‌ ولایت‌، هر جا نشستی‌ یاد من‌ بکن‌،…یاد من‌باش‌ و بعد از فائز می‌خواند:

"اگر شاهی‌ بمیرد از وطن‌ دور

 به‌ خواری‌ می‌برندش‌ بر سر گور"  »

 

 روایت دوم - محمد جلالی چیمه در مراسم بزرگداشت ساعدی در دانشگاه لندن  خاطره ای درباره مرگ و خاکسپاری او گفت :

«وداع با ساعدی روز٢٧ نوامبر در سالن اُدیتوریم بیمارستان سنت آنتوان انجام شد.

جمعیتی بود! همه آمده بودند. ...آخرین دیدار بود که انجام می‌شد و بعد انتقال او بود به ایستگاه «پارمانتیه» نزدیک میدان رپوبلیکِ پاریس که دو ایستگاه با درِ ورودی «پرلاشز» فاصله داشت و بعد جمعیت بود که به «پارمانتیه» آمد و مشایعت آغاز شد:در سکوت و زیر باران. و چه چشم‌ها که نه از باران ، بلکه از اشک خیس نبودند... حالا جمعیت ایرانی ، ساعدی را به اقامتگاهِ بازپسین می‌برد. به جایی در قطعه‌ی هشتاد و پنجمین ، در همسایگی صادق هدایت! گورکنان کار خود را کرده بودند و مجریان آئین خاکسپاری در کنار گودال فرجامین مؤدب و مبادی آداب دست به کار شدند! موسیقی مورد علاقه‌ی ساعدی (سمفونی شماره‌ی ١٠ مالر) فضای پر لا شز را پر کرده بود!... و از آن لحظه به بعد بود که "پِرلاشِز" برای من به شکل واقعی و ملموسی شد گورستان پرلاشز! بیش از ١٠ سال بود که پنجره‌ی اطاق من در یکی از ساختمان‌های کارگری ـ دانشجویی(Sonacotra) در پاریس، در طبقه‌ی یازدهم به پر لاشز باز می‌شد!من بیش از ١٠ سال در٢٠ متری باغ سنگستان پرلاشز زیسته بودم ، اما مرگ را با آن هیبت و با آن قساوت که در روزهای آخر ماه نوامبر ١٩٨۶از طبقه‌ی چهارم بیمارستان سنت آنتوان به قطعه‌ی هشتاد و پنجم این گورستان می‌آمد ، ندیده بودم و زخم و ضربت آن را اینچنین تلخ و دردناک احساس نکرده بودم.»

 

تجربه ای سه حرفی در غربت

کلمه ای است سه حرفی و معنایی پارادوکسیکال دارد. از یک سو به معنی پایان یافتن حیات فیزیکی است و البته در عین حال می تواند نشانه تداوم حضور باشد اگر تجربه کننده این رویداد مهم ماترکی بعد از خود گذاشته باشد. درباره "مرگ" حرف می زنم. پدیده ای که همه ما دیر یا زود آن را تجربه خواهیم کرد. درباره مرگ بسیار نوشته اند و خوانده ایم .

در این نوشته کوتاه تمرکز من روی مرگ هنرمند ایرانی در غربت است . در طول چند دهه اخیر هنرمندان بسیاری به دلایل مختلف زندگی در خارج از کشور و شهر خود را برگزیده و مهاجر شده اند . بسیاری گمان می کردند این مهاجرت موقتی و زودگذر است اما مُهر مرگ این دوره موقتی را همیشگی کرد.

در طول سال های اخیر با هنرمندان حوزه های مختلف هنری ایرانی مهاجر در سراسر جهان به گفتگو نشسته ام و از مزار بسیاری از آنان که با مرگ در آمیخته اند،بازدید کرده ام.

برخلاف تصورم فکر کردن به مرگ،محل مرگ و تشریفات پس از مرگ و به خاکسپاری یکی از دغدغه های مهم و جدی هنرمندان مهاجر و غربت نشین است. در گفتگوهای دوستانه با بسیاری از هنرمندان مهاجر در ابتدا به نوعی با مقاوت ایشان با مرگ و بی اهمیت جلوه دادن آن مواجه بودم . اما با ادامه گفتگوها و باب شدن دوستی و نزدیکی بیشتر فهمیدم که حتی آن هنرمندی که می گوید وقتی مردم مهم نیست جسدم را اصلا بسوزانند و به آب بریزند،نیز به شیوه و نحوه مردن و پس از مرگش به صورت جدی فکر می کند.

 زندگی در غربت مسائل و مشکلات خاص خودش را دارد . گذشته از تلاش بیش از حد معمول تنازع برای بقا در غربت ،واکنش متفاوت هنرمندان برای رویارویی با این پدیده نیز متفاوت است.

در سفرهای متعددی که به کشورهای مختلف محل زندگی و اقامت هنرمندان درگذشته ایرانی داشتم، سعی کردم با محل زندگی ایشان در روزها و ماه های آخر زندگی از نزدیک آشنا شوم و بعد سری به محل خانه ابدی آنها بزنم .

به گمانم این کار شاید نوعی ادای احترام باشد به ایشان به خاطر خلق آثار هنری و تاکیدی بر نامیرایی و مانایی هنرمند .در این دید و بازدیدها به نتایج مختلف و جالب توجهی رسیدم که شاید در فرصتی مناسب درباره اش بنویسم .در این نوشتار کوتاه تنها نگاهی خواهم داشت به پایان زندگی تعدادی از هنرمندان ایرانی در خارج از ایران.

برخی از هنرمندان آگاهانه و دانسته شرایط پس از مرگ خود را آنچنان که می خواسته اند فراهم کرده اند . کسانی مثل صادق هدایت آگاهانه پیش از خودکشی همه پیش بینی های لازم را برای پس از مرگ و دفن خودش انجام می دهد.محمد علی جمالزاده نویسنده پیشرو ترجیح می دهد در ژنو و کنار همسرش و در مزاری که از پیش آماده کرده بود ،به خاک سپرده شود .

برخی دیگر از هنرمندان پیش از شنیدن آواز مرگ ترجیح می دهند پیکرشان آرامش ابدی را در خاک ایران تجربه کند . شاهرخ مسکوب پیش از مرگ در پاریس از تمایل خودش برای خاکسپاری در ایران سخن می گوید . بهمن فرزانه نویسنده و مترجم بعد از بیش از نیم قرن زندگی در ایتالیا به ایران بازمی گردد تا در ایران بمیرد.همچنان که احسان نراقی چند ماه پیش از مرگ از قدم زدن با قدم های کوتاه و ممتد در محله پاریس 15 خسته می شود و تصمیم می گیرد رفت و آمد دائمی بین تهران –پاریس را ترک کند و ماه های پسین زندگی را در تهران به انتظار مرگ بنشیند.

بزرگ علوی به جبر شرایط با مرگ در غربت و برلین کنار می آید اما از بستگانش می خواهد وقت مرگ یکی از همکاران نویسنده اش بر سر پیکرش حاضر شوند و با حضور عباس معروفی این خواسته محقق می شود.

برخی از هنرمندان نیز با مرگ زود هنگام و غریبانه هیچگونه پیش بینی یا خواسته ای درباره شرایط خاکسپاریشان را با نزدیکانشان در میان نمی گذارند و به همین سبب نزدیکانشان ترجیح می دهند آنها را در حوالی محلی که سال ها دور از وطن زیسته اند به خاک بسپارند.سیاوش کسرایی مدت کوتاهی بعد از ورود و اقمت در اتریش در وین از دنیا می رود و به خواست خانواده و از روی اجبار در شهر محل اقامت همسرش دفن می شود. کسانی چون تیرداد نصری شاعر که ناگهانی و احتمالا با سکته در خیابانی در لندن می میرد و همانجا به خاک سپرده می شود و فریدون فریاد شاعر و مترجم که در یونان به علت ابتلا به سرطان روده بعد از ماه ها بیماری ،در حوالی آتن به خاک سپرده می شود.عزیز بهاری کارگردان و بازیگر در گورستانی حوالی لادفانس در پاریس و در حضور خانواده به خاک سپرده می شود. در خاکسپاری او حضور داشتم تا تجربه مرگ هنرمند در غربت را این بار به صورت حضوری و ملموس دریابم. منیر وکیلی خواننده اپرا بعد از تصادف ناگهانی در مسیر لاهه با حضور خانواده در گورستان پرلاشز دفن می شود.نادر نادر پور در گورستانی کوچک در حوالی وست وود لس انجلس کمی دورتر از آرامگاه مرلین مونرو و در همسایگی هایده خواننده مشهور آرام می گیرد و و همین چند وقت پیش منصور کوشان در گورستانی کوچک در شهری کوچک در اسکاندیناوی به خاک سپرده می شود.آنچنان که هایده،مهستی،ویگن،جهان قشقایی و طوفان خوانندگان موسیقی پاپ نیز توسط خانواده و دوستداران در شهر فرشتگان به خاک سپرده می شوند.

تعدادی از هنرمندان مهاجر وقت مرگ بستگان و نزدیکان نسبی و سببی ندارند و از این رو دوستان و دوستداران آنها ترتیب مراسم خاکسپاری و دفن را در محل وقوع مرگ می دهند. فریدون فرخزاد در بن به خاک سپرده می شود و اردشیر محصص نقاش و کارتونیست در نیویورک و بهمن محصص نقاش و مجسمه ساز برجسته در رم و دکتر ساعدی-گوهر مراد-نویسنده و نمایشنامه نویس در پرلاشز پاریس . 

در پاره ای موارد مرگ در غربت به سبب تداوم روند درمان در خارج از ایران برای هنرمند اتفاق می افتد.فرهاد مهراد خواننده مشهور برای تکمیل درمان به پاریس می رود و در همانجا با زندگی وداع می کند و به خاطر شرایط خاص بیماری ،امکان انتقال پیکرش به ایران میسر نمی شود و وی علی رغم اینکه سال های سال در سکوت و انزوا در ایران زندگی کرده بود،در گورستان تیه در حوالی پاریس آرام می گیرد.

مرگ در برخی موارد چهره دیگری هم از خود نشان می دهد.مرگ در خارج از کشور و به طور معمول در بسیاری از کشورها رویدادی هزینه ساز برای بستگان و آشنایان متوفی است . بسیاری از هنرمندان نیز به طور معمول در زندگی عادی و روزمره با مشکلات و گرفتاری های روزمره دست و پنجه نرم می کنند و پیش بینی و تدارک مالی خاصی برای مرگ انجام نمی دهند. در چنین شرایطی به اجبار خانواده و دوستان ترجیح می دهند به ارزان ترین شکل ممکن یعنی سوزاندن جسد مراسم خاکسپاری را انجام دهند.در برخی موارد نیز خانواده به دلایل دیگری غیر از مسائل مادی،که برای ما روشن نیست این شیوه را برمی گزینند.

بجز صادق چوبک که آگاهانه و از روی خواست قلبی چنین خواسته ای را داشت تعدادی دیگر نیز به این شیوه به خاک سپرده شدند.بیژن مفید نمایشنامه نویس و کارگردان شهیر و احتمالا خسرو پرویزی کارگردان سینما و  شجاع الدین شفا نویسنده و مورخ نیز در این گروه از هنرمندان در غربت جای می گیرند.

در برخی موارد نیز تلاش و کوشش بستگان و دوستان برای انتقال پیکر به ایران و به خاکسپاری در موطن جالب توجه است. بازگرداندن اجساد هنرمندان جوان نوازنده گروه "یلو داگز"یا "سگ های زرد" با راه اندازی کمپین های مختلف در شبکه های اجتماعی و با تلاش خانواده قابل توجه است .