پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

قدرت فرهنگ عمومی
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳  

به بهانه درگذشت شهلا توکلی همسر غلامرضا تختی

قدرت فرهنگ عمومی

 

همه ما دیر و زود و در هر جا ، مقام و رتبه با مرگ مواجه می شویم . یکی زودتر و دیگری شاید دیرتر .از این رویارویی و مواجهه گریزی نیست . خواهی نخواهی تسلیمش می شویم و در آغوشش می افتیم . قهرمان باشی یا ناشناس فرقی نمی کند.

شهلا توکلی همسر غلامرضا تختی قهرمان کشتی چهل و هفت سال پس از مرگ همسرش،در بیمارستانی واقع در تهران درگذشت.

مرگ او در این سن و سال و با بیماری سرطانی که چندین سال با آن دست و پنجه نرم می کرد چندان غیر عادی و عجیب نمی نماید اما زندگی او در طی این چهل، و هفت سال چرا؟

چهل و هفت سال از مرگ همسرش می گذرد و به اندازه تمام این سال ها او روزه سکوت اختیار کرد و سعی کرد تنها خودش و سایه اش را دور از دسترس شررهای مختلف ریخته بر سامان خانوادگیش ،دور نگه دارد.

مرگ تختی چالش عجیبی را ایجاد کرد که از همه بیشتر دامن او را گرفت و امکان زندگی عادی ،مثل دیگر زنانی که در جوانی همسرشان را از دست می دهند،از او گرفت.

طبیعی و بدیهی است که او با توجه به مشخصات فیزیکی و خانوادگی و سطح دانش و آگاهی اجتماعی می توانست این چهل و هفت سال را جور دیگری زندگی کند اما به واسطه قدرت و جسارت فرهنگ عمومی مقهور باورهای کسانی شد که اینک تختی را در جایگاه یک اسطوره قرار داده بودند.

فرهنگ عمومی همیشه به یک اسطوره نیاز دارد و اسطوره را همیشه فراتر از باورها و دور از دسترس می سازد . اسطوره معولا بَری از هرگونه خطا و اشتباه است و اطلاعات چندانی از زندگی واقعی اش نباید به بیرون درز کند. آنقدر داستان و خرده داستان در اطراف زندگیش ساخته و پرداخته می شود که تشخیص اصل و فرع آن نیز نیاز به اهل فن و مقابله تاریخی پیدا می کند.

تختی از زمان مرگش به خواست فرهنگ عمومی وارد فضای اسطوره ای ایران شد . طبق قوانین این فضا مرگش نمی توانست آنگونه باشد که همه مشاهدات و مطالعات نشان می داد. اسطوره نمی تواند و نباید به دست خودش تسلیم مرگ شود و حتما قربانی سنگ دلی و بی رحمی نا اهلان و ظالمان و دشمنان شده است.

دیروز در جمعی از اهالی قدیمی کشتی در شهر فرشتگان نشسته بودم . کسی از جمع خبر از این روزهای شهلا توکلی نداشت اما دوباره صحبت از مرگ تختی شد.

دو نفرشان مدعی بودند پیکر تختی را بعد از مرگ دیده اند . دیده اند که از پشت ضربه ای به سرش خرده است و اندازه یک میلگرد پشت سرش سوراخ شده است. باور داشتند که زمان مرگ تختی کسی را به اتقا پذیرفته و در را به رویشان گشوده و ابتدا میهمان را راهی اتاق کرده و بعد پشت به در کرده تا به سمت میهمان برود و ضربه ای از پشت ناجوانمردانه بر سرش اصابت کرده و بعد هم احتمالا آمپولی به او تزریق شده . شاهد می گوید رد محل آمپول را هم دیده و از پشت کبود و سیاه شده پهلوان گزارش می دهد.


دیگری می گوید خبر دارد کسی در شهر فرشتگان از تمام جزئیات آن شب هول خبر دارد و می داند چه کسانی و به چه نیتی تختی را ناجوانمردانه به کام مرگ فرستادند.

همگی اتفاق نظر دارند که مرگ تختی خودخواسته نیست و به هر آنچه درباره تختی نوشته شده است بی رحمانه و بی ادبانه می تازند و نویسنده ها و روای ها  و فرضیه پردازانی که اندکی درباره این پرونده مطالعه کرده اند را مشتی بچه ...خطاب می کنند.

این قدرت فرهنگ عمومی است. فرهنگ عمومی نمی تواند زندگی عادی بیوه ای پس از مرگ را ببیند. او طبق قوانین این فرهنگ باید بنشیند پای بزرگ کردن یادگار مانده از اسطوره .باید تقاص پس دهد. تقاص آزار دادن احتمالی اسطوره و... . و طبق آیین مرسوم فرهنگ عمومی همیشه حرف حق را آن که پرزورتر است می زند و کسانی که پر زور تر هستند اینک شده اند پیروان تختی بزرگ .کاری به گذشته و اینکه پیش روی تختی وقتی زنده بود چه می گفتند و می کردند هم نداریم . فرهنگ عمومی می گوید که راویان مشی واقعی زندگی تختی در تمام سال ها را این ها دیده اند . اینها می دانند تختی چگونه انسانی بود و همین ها قصه های بسیاری از تختی بلدند که به چشم خودشان دیده اند پهلوانی قهرمان قصه را .در قصه اینان شهلا با آقا تختی راه نیامد . آقا تختی را آزار داد اما با این همه عددی نبود که بخواهد باعث مرگ آقا تختی شود.آقا تختی رو نامردا کشتن!


عکس هایی چند از شهلا و غلامرضا گذاشته ام به ضمیمه این مطلب که به روشنی گواه تفاوت سبک و شیوه زندگی این دو را از نظر فرهنگی و خانوادگی نشان می دهد.

طبعا مسائل و مشکلاتی در زندگی خانوادگی این دو وجود داشته است که در یک نگاه عمومی و معمول می تواند به تفاوت دیدگاه فرهنگی دو خانواده بازگردد. شهلا احتمالا به خواست یا تمایل پدرش با وصلت موافقت می کند و وصلت و آیین ازدواج با عکس ها و مستندات موجود به سبک و سیاقی است که با دیدگاه فرهنگی خانواده تختی در تضاد است بنابراین از اولین گام شروع زندگی این تضادها چهره نشان می دهد و بعد در داستان تولد بابک و رویش او و به فاصله کوتاهی پس از ان مرگ پهلوان تداوم می یابد.

شهلا توکلی سال های سال سکوت می کند و در خلوت سعی می کند فضای آرامی را برای رشد بابک خردسال فراهم کند . در روزهای شلوغ سالگرد دی ماهی مرگ پهلوان کمتر کسی او را در ابن باب وی دیده است . اگر هم آمده ساکت و بی سر و صدا و دو از هیاهو و احتمالا درخلوت آمده به زیارت و فاتحه ای خوانده و رفته است.

سعی کرده هیچگونه اظهار نظری درباره مرگ همسر نکند و کمتر در مجامع عمومی ظاهر شود . در تمام این نزدیک نیم قرن زندگی به این موضوع وفادار بوده است و تنها و تنها یکبار به خواست رسول خادم حاضر می شود در بزرگداشت همسرش شرکت کند که این یکبار نیز با پشیمانی همراه می شود .

محصول این همه سال انزوا و سختی می شود بابک که سرانجام برای مقابله با این فرهنگ عمومی کوچیدن را بهترین راه چاره می بیند و فرصتی فراهم می کند تا غلامرضا تختی جدید آنچنان که دوست دارد و می خواهد می اندیشد زندگی کند . به دور از سایه بزرگ غلامرضا تختی اسطوره و بزرگ .

حالا در ایالتی از امریکا-نوادا- غلامرضا تختی برخاسته از اسطوره تختی جور دیگری به زندگی نگاه می کند . او باور دارد چون از نسل تختی بزرگ است باید قوی باشد و بدرخشد و به همین دلیل مسیر مشخصی را طی می کند . آموخته های پدر و مادر و مادربزرگ  در راهی که می رود قطعا موثر بوده است .

انتظار داشتم شهلا توکلی را در امریکا ببینم . شنیده بودم که مدت هاست اینجا زندگی می کند . با بابک و غلامرضا اما ظاهرا او نیز همچون بسیاری تصمیم گرفت غروب زندگی را در خاک ایران به تماشا بنشیند و به ایران بازگشت.

خبرنگاری با هزار زحمت و حیل توانسته خودش را به بیمارستان برساند و از شهلا توکلی روی تخت بیمارستان و در اخرین ساعت های زندگی عکس بگیرد. این عکس ها از معدود سند ها و شواهد رسمی –چز آلبوم خانوادگی – برجای مانده از شهلا است. فرهنگ عمومی چنین عکس هایی را می خواهد . وقتی بر سریر ضعف و بیماری نشستی فرهنگ عمومی حکم به عفو و گذشت می دهد و بخشیده می شوی . آنچنان که امروز خبر درگذشت شهلا در بسیاری از خبرگزاری ها منتشر شد.


شهلا نیز همچون غلامرضا در جایی دیگر به حیات و مشی خود ادامه خواهد داد. شهلا با چشمان سبز و زیبای غلامرضا تختی کوچک ،که از او به یادگار گرفته ،جهان را خواهد دید ، دور از فرهنگ عمومی و باورهای درست و غلط ما که بسیاری از سال های زندگی افراد زیادی را ربوده است.


تاریخ را یکی از همین طرفداران فرهنگ عمومی احتمالا خواهد نوشت و به همین دلیل اسمی از شهلا در تاریخ نمی ماند . این نوشته شاید چند خط کوتاهی باشد به رسم یادگار برای پانوشت تاریخ درباره شهلا که قربانی فرهنگ و باور عمومی شد و آه کوتاهی باشد بر سال های سخت و پر از رنجی که بر او رفت .

 

 

توضیح :یادداشت مهدی رستم پور با اشراف به اطلاعاتی که دارد نیز در این مورد خواندنی است و توصیه می شود.


کلمات کلیدی: شهلا توکلی ،تختی ،بابک تختی
 
یک شاخه گل به حرمت هنر و معماری ایران زمین
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳  

یک شاخه گل به حرمت هنر و معماری ایران زمین

هفتم جون شنبه ساعت 4 عصر در فارست لان همراه با عده بسیاری از علاقمندان به هنر و معماری ایران و دوستان و خانواده هوشنگ سیحون گرد هم آمدیم برای ادای احترام به وی پیش از خاکسپاری.
فارغ از هر گونه دیدگاه و اعتقادی و صرفا به احترام هنر و ایران ،وظیفه داشتم در این مراسم حضور پیدا کنم. 
البته این حضور به نمایندگی از دوستان هنرمندم- به ویزه دوستان معمارم-در ایران نیز صورت گرفت .
آنچه حائز اهمیت بود، عدم حضور بسیاری از هنرمندانی است که گمان می کردم حضور داشته باشند . حضور کمرنگ رسانه های تصویری و شنیداری و نیز رسانه های خبری نیز جالب توجه بود . 
انتظار داشتم شبکه های تصویری و نیز رادیوهای فارسی زبان ایرانی در این مراسم حضور پررنگی داشته باشند ولی ظاهرا موضوعات جدی هنر زیاد مورد توجه این شبکه ها و مخاطبانش نیست .
بدیهی است اگر سیحون در ایران به خاک سپرده می شد مراسمی بزرگتر و در خور شان او و با حضور جمع کثیری از اهل هنر و هنردوستان برگزار می شد. با این همه امروز نیز بسیار از علاقمندان خانواده سیحون را در وداع ابدی تنها نگذاشتند و در این مراسم حضور یافتند. 
مریم سیحون در این مراسم گفت که پیکر سیحون به امانت در این آرامگاه قرار می گیرد تا در آینده ای نامعلوم ترتیب انتقالش به ایران داده شود.
از نکات جالب توجه این مراسم وصیت جالب مهندس سیحون درباره مراسم خاکسپاری بود. 
او درخواست داشت هشت نفر از شاگردان و دوستانش تابوت او را تا خانه ابدی حمل کنند و نیز اولین خاکی که روی مزارش ریخته می شود، مُشتی از خاک ایران باشد که که همیشه به آن عشق داشت و پیش از این خودش تهیه دیده بود و نزد دخترش به امانت گذاشته بود. 
مریم سیحون فرزند استاد سیحون به وصیت و خواست او عمل کرد.
 
 
 
یک شاخه گل برای مهندس هوشنگ سیحون به حرمت هنر از طرف همه دوستان هنرمند غایب

 
**درباره هوشنگ سیحون
او استاد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بوده و یک دوره ریاست این دانشکده را عهده دار بوده است. استاد «هوشنگ سیحون» نقاش و معمار پرسابقه ایرانی، به مرد بناهای ماندگار معروف است. از میان پروژه‌های طراحی و ساخته شده وی می‌توان به آرامگاه بزرگانی چون خیام، کمال الملک، بوعلی سینا، نادرشاه افشار، کلنل محمدتقی خان پسیان و ده‌ها مقبره و آرامگاه دیگر و نیز طراحی بنای «موزه توس» در سال ۱۳۴۷ و همچنین ساختمان بانک سپه در میدان توپخانه تهران اشاره کرد.

 

کلمات کلیدی: هوشنگ سیحون
 
چار رحمان و چای وار
ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳  

چار رحمان و چای وار

 


اسمش رسما "چار رحمان" بود.یعنی همه او را با این اسم صدا می زدند. البته نه در حضورش که پشت سرش. اولین بار در زادگاه پدری دیدمش . جلوی خانه اش روی یک پیت حلبی نشسته بود و خیابان را تماشا می کرد. وقتی مرا با پدرم دید به رسم زادگاه پدری که عادت به پرسشگری و کسب اطلاعات کافی و وافی دارند،از هویت و نسبت من با پدرم پرسید. وقتی که فهمید پسرش هستم،دعوتم کرد به خانه . 
در زادگاه پدری دعوت کردن به خانه با یک عبارت کوتاه صورت می گیرد:"چای وار!"
"چای وار" مخفف و کوتاه شده چنین عبارتی است :«تشریف بیاورید منزل در خدمتتان باشیم و با هم گپ بزنیم و یک استکان چای تازه دم قند پهلو میهمانتان کنم .»
در سفری کوتاه به زادگاه پدری بارها با این عبارت مواجه شدم و تازه فهمیدم که این عبارت کوتاه چنین معنای بلندی را مستتر در خود دارد و این هم نوع شگفت انگیزی از حذف به قرینه معنوی است که فقط در خطه آذربایجان اتفاق می افتد.
باری بگذریم ، به قصه رحمان برگردیم . پدر گفت قصد دارد مزار خانوادگی را به من نشان دهد که دقیقا در پشت خانه رحمان بود و قول داد وقت بازگشت سری به خانه او بزنیم برای صرف چای.
در راه رفتن به سمت مزارهای خانوادگی فهمیدم که رحمان و همسرش بعد از سال ها زندگی در تهران یکی دو سال است که به زادگاهشان بازگشته اند و او و همسرش فرزندی ندارند.
وقت بازگشت ساعتی در منزل نشستیم و پدر با او گپ زد و همسرش نیز همراهیمان کرد.من تازه یک گوشی تلفن دوربین دار،خریده بودم و از فرصت استفاده کردم و عکسی از او گرفتم . می دانستم که روزی درباره او چیزی خواهم نوشت . 
بعد از صرف چای علی رغم اصرار رحمان و همسرش برای نهار نماندیم و رفتیم . توی ماشین از پدرم پرسیدم من فقط سر در نیاوردم چرا به این بنده خدا می گویند "چار رحمان" (یا رحمان کره) ؟ این بنده خدا با وجود این همه سن و سال، همه چیز را می شنود و دقیق و درست جواب می دهد .
پدرم خندید و گفت :او واقعا ناشنوا است. وقت صحبت کردن به دهانت خیره می شود و لب خوانی می کند و در لب خوانی بسیار قوی و باهوش است.
شگفت انگیز بود قدرت و مهارت او در لب خوانی . باورم نمی شد بیش از یک ساعت با کسی که هیچگونه قدرت شنوایی نداشت ،به صورت دو طرفه حرف زده بودیم و مکالمه کرده بودیم . 
قطعا او با توجه به سن و سالش هیچ آموزش مخصوص ناشنوایان را ندیده بود و تنها به صرف هوش بالا توانسته بود به این قدرت دست پیدا کند و با همین توان زندگی خود را مثل افراد عادی اداره می کرد. 
این عکس یادگاری از سفر به زادگاه پدری و احتمالا تنها عکس از رحمان در دنیای مجازی است.عجیب است که چهره اش به خیلی از کسانی که احتمالا برای بسیاری عزیز و محترم هستند ،شبیه است. 
راستی شنیدم که رحمان فوت کرد.
 

کلمات کلیدی:
 
خواب دیدن
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳  
دیشب خواب دیدم انگشت هایم همه زخم های عمیق برداشته اند اما تمام زخم ها در حال جوش خوردن بود و هیچ ردی از زخم باقی نمانده بود و زخم های باقیمانده نیز رو به بهبود نشان می داد. حس خوبی بود. عصر امروز ناخودآگاه به انگشتهایم نگاه کردم،همه سالم بودند. لبخند زدم. حس خوبی بود.
 

کلمات کلیدی:
 
مرگ نویسنده
ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳  

مرگ نویسنده

تصور مرگ تنهایی آزار دهنده است. تصور چندین روز ماندن پیکر بی جان روی زمین و دل نگران نشدن کسی برایت دلگیر کننده است. تصور دانستن بیماری و بی اعتنایی به آن ،تصور افسردگی ،تصور بی حالی و بی انگیزگی برای همه چیز ،حتی خوردن ترسناک است.تصور نوشتن در این شرایط شگفت آور است. نوشتن هزاران مایل دورتر از سرزمین مادری،در جایی که کمترین وجه اشتراکی با موطنت دارد.

یک ماه از مرگش گذشت . نه خوانی رفت و نه خوانی آمد. شگفتا که برخی نامش را نیز منکرند. در یک ماه اخیر بارها و بارها به یک هفته آخر زندگیش فکر کرده ام و چند باری هم خوابش را دیده ام . قیاس مع الفارغ نیست اگر بگویم حکایتی داشت مابین گوهر مراد و صادق هدایت،مرگ غریبانه اش .
تنها کاری که می توانم برایش بکنم نوشتن روایت تلخ و سردش هست.
 

کلمات کلیدی:
 
زندگی و کمی لبخند
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳  

زندگی و کمی لبخند

تو رو خدا اگه کاری از دستتون برمیاد دریغ نکنید... یعنی هرکاری ها!


توضیح: شوخی نیست اصلا .آگهی واقعی ٣٠ می -یکی از نشریات لس آنجلس 
تو یه همچین شهری می زیم من!!!!

 



کلمات کلیدی: