پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

ای وای از این شمس تبریز
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤  

ای وای از این شمس تبریز

 

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند ؟

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را ,او به سرِ صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

 

دوازدهم ژانویه -واشنگتن دی سی

 
 

کلمات کلیدی:
 
شاعر خراسانی نازنینم
ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳٩٤  

شاعر خراسانی نازنینم

 


با کمال تاسف و تاثر دقایقی پیش از طریق مادرم خبر دار شدم استاد قدرت الله شریفی شاعر نازنین خراسانی و از دوستان و یاران استاد دکتر شفیعی کدکنی و از پایه های شعر خراسان دار فانی را روز جمعه وداع گفته است. این ضایعه بزرگ را به جامعه ادبی و به ویژه به شاعران خراسانی تسلیت می گویم . استاد شریفی دایی مادر بنده بودند و از کودکی خاطرات بسیار خوبی از ایشان و اخلاق و منش و شخصیتشان دارم . سالهای سال در شیروان زندگی می کرد و منشا اثر بسیاری در حوزه شعر بود. به دلیل بیماری متاسفانه آنگونه که شایسته بود قدر ندید و به خاطر خضوع و فروتنی بیش از حد کمتر در محافل ادبی ظاهر می شد و تا همین چند وقت پیش که آیین های بزرگداشتی برای او برپا شد کمتر کسی او را می شناخت با این حال شعرش نیوشای جان بسیاری از علاقمندان شعر و ادب بود و جوایز متعددی کسب کرده بود. تمام مجموعه اشعارش را در کتابخانه ایران خودم دارم .از او تصویری از مهربانی و آرامش و فروتنی در ذهنم همیشه خواهم داشت.

*****

شعری از استاد شریفی

ما بی تو دل به لذَت یاد تو بسته ایم            از هر چه جز خیــال عزیزت گسسته ایم

شمعیم و کاهش تنــمان از شرار عشــق    چون شعـله در مسیـر نسیمت نشسته ایم

شــب ها زشوق خلـوت بـزم خیـال تـو        تا بامــداد از غـم ایـام رستـه ایم

از ما مگیــر پر تو مهر منیــر خود              ما بی تو دلفسـرده و دل شکستــه ایم

خود خستـه جان و از مدد شعر دلفروز          آرامـش هــزار دل و جــان خستـه ایم

 

چار فصل عمر

در چهار فصل عمر که بس بی قرار رفت

شادی و شور و بی خبری در بهار رفت

مرداد چون نشست تن و جان به برگ و بار

پنجاه پنجه زد بدلم برگ و بار رفت

پاییز برگ ریز نشستم به حسرتی

کان برگ و بار تجربه بی اعتبار رفت

اینک به فصل سرد زمستان عجیب نیست

توفان به ریشه زد تنه استوار رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*******

خبر ایسنا درمورد درگذشت استاد شریفی

درت الله شریفی شاعر و نویسنده شیروانی و موسس انجمن ادبی اندیشه و شریف این شهرستان شب گذشته براثر کهولت سن در گذشت.

قدرت الله شریفی شاعر برجسته شیروان متولد ١٣١۴است که در سن یازده سالگی مشق شعر را آغاز کرد. اشعار استاد شریفی از سال ۱۳۳۸ در مطبوعات و بیش از ۳۰ نشریه قدیم و جدید به طور مرتب چاپ شده است.

به استناد تاریخ مطبوعات، در سال‌های قبل از انقلاب، اشعار قدرت الله شریفی در کنار اشعار فریدون مشیری، آزاد، نادر نادرپور و ...در مجله‌های گوناگون و نامدار شعر به چاپ رسیده است.وی بارها مورد تجلیل مراکز فرهنگی و دانشگاهی و جشنواره ها قرار گرفته است.

شریفی مدت ۳۰ سال انجمن ادبی اندیشه و شریف شیروان بود و بیش از نیم قرن است که شاگردان موفق و صاحب نام و کتاب را به جامعه فرهنگی ایران تقدیم کرده است.اشعار این شاعر در بیش از ۱۰ کتاب مجموعه شعر طی سال های ۱۳۴۷ تا ۱۳۸۲ در کنار شعر شاعران دیگر منتشر شده است و در برخی محافل ادبی قرائت می‌شود.

گزیده اشعار از بین انبوه سروده‌های استاد در قالب‌های نو، غزل و رباعی در سه جلد کتاب به نام‌های عطش سبز شدن (سال ۱۳۷۵) و عطری به رنگ سرخ گل ناز (سال ۱۳۸۷) و باید به گل مجال تنفس داد (سال ۱۳۸۷) تقدیم به جامعه شعر و ادب ایران شده است.

توضیح عکس:استاد شریفی در کنار دکتر شفیعی کدکنی دوست و همکارش


 
چرخ روزگار برای مسل چهارم درگیر مهاجرت
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٤  

توضیح : این پست و پست قبلی را در فیسبوک منتشر کرده بودم . به دلیل به هم پیوستگی دو مطلب لطفا هر دو را با هم مطالعه کنید و اگر نظری دارید برایم بنویسید.

 

چرخ روزگاربرای نسل چهارم درگیر مهاجرت


 

چندی پیش یادداشتی با عنوان چرخ روزگار نوشتم درباره مهاجرت و آثار و تبعات آن از نسلی به نسل دیگر . مهاجرت اتفاق بسیار خاص و با ویژگی های جالب و منحصر به فرد است.

در میان مهاجرت های جوامع مختلف مهاجرت ما ایرانیان حتما متفاوت و جالب توجه است. به قول مسعود بهنود بیش از هفت میلیون نفر مهاجر خارج از کشور داریم در طول همین سه چهار دهه و این خودش جمعیتی است معادل جمعیت خیلی از کشورها . حالا شما حساب کنید این چند میلیون هر کدامشان داستان و روایتی از مهاجرت دارند که هیچ وقت نوشته نمی شود و اینگونه است که هزاران هزار داستان هزار و یک شبی عجیب و غریب بی آنکه نوشته ومتولد شوند، در نطفه خفه و کشته می شوند . همتی می خواهد بنشینی به نوشتن آنچه در مهاجرت بر سر انسان ها آمده است.

از دست دادن زن ، فرزند، مال ، ثروت ، حشمت و مقام کمترین اتفاقات ناشی از مهاجرت و از دردهایی است که امروزه به دردهایی قابل تحمل برای مهاجرین پوست کلفت ایرانی در آمده است.

اینک نزدیک چهار دهه از شروع مهاجرت گروهی پاره جمعیتی قابل توجه از ایران گذشته است. هر کس به دلیلی از ایران بیرون آمده است .یقینا مهاجرین سال های اولیه انقلاب با مهاجرین دوره جنگ ، مهاجرین اوایل دهه هفتاد ،مهاجرین بعد از دوم خرداد و مهاجرین بعد از سال هشتاد و هشت تفاوت های بسیاری دارند.هر کدام از یک خواستگاه و طبقه فکری و ارزشی جامعه بر آمده اند و با ویژگی های متمایز و متفاوت کوله سفر را به چوبدستی شان بسته اند و راه سفر در پیش گرفته اند برای رسیدن به "الدورادو"ی ذهنی شان . قدمت مهاجرت بسیاری از مهاجرین ایرانی اینک به بیش از چند نسل می رسد.یعنی از آغازین سال های مهاجرت بعضی از مهاجرین ایرانی دو تا سه نسل شکل گرفته و به رشد و بلوغ فکری رسیده است و اینک نسل چهارمی در راه است.

با قاطعیت می گویم که تمامی نسل های شکل گرفته از جامعه مهاجرین ایرانی خواسته و یا ناخواسته هنوز و همچنان تحت تاثیر این جابه جایی هستند. فرزندان بسیاری از مهاجرین در خارج از ایران متولد شده اند و هیچ وقت ایران را ندیده اند اما هنوز و همچنان درگیر آب و خاکی هستند هزاران مایل دورتر از خاکی که در آن به دنیا آمده اند و تضاد فرهنگی درون خانواده و فرهنگ و باور عمومی کشوری که در آن به دنیا آمده اند تنها بخش کوچک و قابل تحمل این سردرگمی ها است.

سردرگمی های هویتی بسیاری دامن گیر نسل های بعدی مهاجرین شده است. نسل هایی که هیچ گونه تجربه و درک روشنی از مقام و منزلت و رتبه و جایگاه خانوادگی والدین خود در سرزمین مادری ندارند و بدون داشتن ریشه عمیق در خاکی که در آن به دنیا آمده اند ناچار هستند به پیش بروند و همین کم مایه بودن ریشه در خاک است که بعضی جاها ساقه اشان را نسبت به بقیه هم سن و سال هایشان زودتر می شکند.

کم نیست آمار پرخاشگری و افسردگی و دردهای بسیار فرزندان مهاجر . تاکنون هیچگونه مطالعه منسجم و علمی و دقیقی روی نسل های بعدی جامعه مهاجرین صورت نگرفته است. مطمئنم اگر کسی و جایی پیدا شود که بخواهد روی این زمینه مطالعه کند به نتایج شگفت انگیزی خواهد رسید. این جامعه آماری واقعا ارزش مطالعه و بررسی را دارد.

آنچه این مطلب را به مطلب قبلی ام درباره فرزند سوسن تسلیمی پیوند می دهد تماشای یک عکس بود. عکسی از یک کودک .کودکی که ناخواسته و به ناچار تجربه تلخ زندگی بدون پدر را تجربه خواهد کرد. این کودک آخرین بازمانده از کسی است که خودش در دوران کودکی به دلایلی که همه ما می دانیم ناچار به ترک وطن شد و مسیر عجیب و پرفراز و نشیبی را در زندگی طی کرد. مسیری که در نهایت منجر به پایان دادن اختیاری زندگی اش شد.

این کودک یادگار پدری است مهاجر که بنا به اظهارات عمو و مادربزرگش سال ها درد و رنج ناشی از مهاجرت او را با زندگی بیگانه کرده بود.

فکر می کنید فردای این کودک چه رنگی خواهد بود؟ کودگی با چنین تاریخچه ای پانزده هزارمایل دورتر از زادگاه پدری اش در شرایطی پا به دنیا گذاشته است که پدر نیست و خانواده ای دارد با ویژگی های خاص و متمایز . شاید اگر در دوره تاریخی دیگری متولد شده بود باید خوشحال می بود از اینکه یک شاهزاده است یا از یک خانواده اشراف زاده .اتفاقات بسیاری که او نه از آنها اطلاع و آکاهی دارد و نه روزی خواهد داشت زندگی را برای او جور دیگری رقم زده است. هیچ چیز حتی سهمی از ثروت پدری و آینده مالی مناسب نیز نمی تواند خیلی از چیزهایی را که پیش از تولد از او گرفته شده به او بازگرداند. همچنان که ثروت و مکنت و تحصیلات و بسیاری چیزهای دیگر نتوانست به شادی پدرش کمک کند.

این تصویر کودک خردسال علیرضا پهلوی پسر کوچک شاه سابق ایران است با آینده ای عجیب و اتفاقاتی که در آینده همچون بسیاری از نسل سوم و چهارم مهاجرین تجربه خواهد کرد و با کوله باری از نام و یاد خاکی که ممکن است هرگز نبیند یا نخواهد که ببیند ولی همیشه بخشی از زندگی و هویت او را درگیر خود خواهد کرد.


کلمات کلیدی: مهاجرت
 
چرخ روزگار
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٤  

چرخ روزگار



بسیاری از فرزندان اصحاب سینما و رسانه معمولا پای در جای پدران و مادران خود می گذارند . این اتفاق تنها در ایران نمی افتد، بلکه در همین هالیوود بقل دست خودمان هم خیلی طبیعی است. هر چند ممکن است در ورود به این کسب و کار و موفقیت در برابر خیل عظیم مشتاقان عدالت رعایت نشود و زیر سئوال برود اما زمان قاضی قابل اطمینانی است . در گذر زمان هنرمند واقعی بدون وابستگی به خانواده، توسط مردم مورد قضاوت قرار می گیرد و دیر زمانی نمی گذرد که هنرمند فارغ از وابستگی های خانوادگی و به واسطه هنرش قضاوت می شود و خودش هست که ماندگاری یا حذفش را رقم می زند. "باران کوثری" ،"پگاه آهنگرانی" ،"آشا محرابی" "نورا هاشمی " "لیلا حاتمی " "لیلی رشیدی"،"شقایق و گلشیفته فراهانی " و خیلی های دیگر دخترانی بودند که از خانواده سینما و تئاتر پا به عرصه هنری گذاشتند و توانستند درگذر سال های سختی و مرارت در رهه های شصت و هفتاد از نظر هنری و تجاری نسبتا موفق باشند.

بسیاری اسامی دیگر نیز می توان به این نام ها افزود که همچون پدران و مادرانشان وارد حوزه های مختلف هنری شده اند و اکنون مشغول به فعالیت هستند.

سال های دهه شصت سال های سختی از نظر معیشتی برای بسیاری از هنرمندان بود. خیلی از سختی های این سالها در کنار بسیاری از سخت گیری های عجیب منجر به خروج و مهاجرت بسیاری از هنرمندانی شد که با رفتنشان نه تنها فقدان خود را رقم زدند بلکه باعث تغییر سرنوشت فرزندانشان نیز شدند.

"بهزاد فراهانی" نمونه ای از کسانی که بود که چند سالی به دلیل سختی های زندگی در ایران ترجیح داد در خارج از کشور زندگی کند و در زمان بازگشت نیز با دشواری های معیشتی فراوانی روبرو بود.خودش در گفتگویی گفته بود که برای مدتی روز یک تاکسی به عنوان راننده کار می کرد و یا متن هایی را ترجمه می کرد و حتی مدتی به اتفاق تنی چند از دیگر اهالی تئاتر رستورانی را اداره می کرد.

"سوسن تسلیمی" و "داریوش فرهنگ" فرزندی به نام "توکا" داشتند.متولد 1972 میلادی در تهران . احتمالا در حوالی سن و سال لیلا حاتمی و لیلی رشیدی . دختر دوست نزدیک خانوادگی آنها یعنی مهدی هاشمی و گلاب آدینه اکنون خود بازیگری است نسبتا شناخته شده در سینما و تلوزیون و تئاتر. توکا فرهنگ اما سرنوشتی دیگر پیدا کرده است. هر چند بنا به سابقه خانوادگی هنوز کارش را در حوزه هنر ادامه می دهد اما به نظرم مهاجرت و بسیاری اتفاقات ناشی از مهاجرت او را که می توانست همچون بسیاری از فرزندان دوستان و همکاران پدر و مادر جایی در فضای هنری داشته باشد، به سمت و سوی دیگری هدایت کند.

او اینک در لندن زندگی می کند و به کار تتو روی پوست مشغول است. چهره اش در خلال این سال ها بسیار تفاوت پیدا کرده است و اینک تقریبا شبیه به شغلش شده است همچنان که خودش نیز همچون آنچه که نوشته شبیه خودش شده است. 
مهاجرت درهای جدیدی به او گشوده است. درست است که چیزهای بسیاری را بی آنکه بداند و آگاه باشد، در وطن از دست داده است. هر چند هنوز و همچنان خودش را ایرانی و سوئدی می داند اما سخت و بعید است روزی دوباره به وطن بازگردد . وطنی که تاب مادرش را نیاورد و هنرش را خفه کرد چون به قول بهرام بیضایی بیش تر از حد به چشم می آمد و همین گناه او بود.

سخت است آنچه در ذهن دارم را بنویسم. مهاجرت خواسته و از روی اختیار سوسن تسلیمی برای فعالیت در جایی دیگر و گشودن درهای جدیدی در فعالیت هنری به صورت غیر مستقیم تاثیر غیر قابل انکاری روی زندگی فرزندش گذاشت. سوسن تسلیمی بازیگری قابل احترام از خانواده ای هنری بود . منابع تاریخی می گوید مادرش نیز بازیگری خوب در حوزه تئاتر بود و بارها در رشت روی صحنه رفته بود. بنابراین با این سابقه تاریخی و  حضور داریوش فرهنگ دور از انتظار نبود که توکا نیز در حوزه فرهنگ و هنر ایران بتواند فعالیت کند و مثمر ثمر باشد.

متن توکار را درباره خودش خواندم. همزمان دو حس حسرت و احترام در من برانگیخته شد. حسرت از سرنوشتی که تقدیر و بسیاری از افراد بی آنکه بدانند روی زندگی او گذاشته اند و احترام برای اینکه او اینک دقیقا می داند که کجا ایستاده و چرا ایستاده است. حداقل از فضای پر قضاوت و چند لایه و پیچیده و چند وجهی ما ایرانی ها فاصله گرفته و خودش با خودش می داند چند چند است .او خودش را جهان وطن می داند و به شناخت دقیقی از خود واقعی اش رسیده است.چهره اش را متناسب با آگاهی و دانش امروزش تغییر داده است و حتی برای دریافت پاسپورت جدید با چهره جدید نیز اقدام کرده است. تصویر سمت راست پاسپورت جدید اوست که در صفحه اینستاگرامش منتشر شده و تصویر سمت راست تصویر او در پاسپورت قدیمی در سال 2003.اشاره من در این نوشتار به هویت جنسی و جسمی توکا نیست بلکه تغییر سرنوشت و هویت اجتماعی یک انسان به واسطه اتفاقاتی که در آن نقش و دخل و تصرفی ندارد،مورد نظرم هست. توکا دوران کودکی خود را در ایران زمانی طی می کرد که مادرش در سریال "سربداران"،"باشور غریبه ای کوچک" ، "مرگز یزدگرد" ،"چریکه تارا"و "شاید وقتی دیگر" می درخشید و  پدرش سریال سلطان و شبان را می ساخت و فیلم طلسم را کارگردانی می کرد.اگر این خانواده دوام می یافت و اگر صبر و تحمل ما بیشتر بود و سخت گیری ها کمتر و اگر مجال تنفس می گذاشتند برای خیلی ها که حساس تر هستند و شامه قوی تری دارند ،یقینا اینک در جایی دیگر ایستاده بود. جایی که ممکن است خودش هم به آن هیچ وقت فکر نکرده باشد ولی تجربه نشان می دهد به طور معمول امتداد سرنوشت فرزندان خانواده های هنری چیزی است در همان حوالی مسیری که والدینشان پیموده اند. همچنان که یقینا پدر و مادرش نیز ممکن بود زندگیشان دوام داشت و در دوران رونق اقتصادی سینما و تئاتر به آنچه شایستگی و توانایی اش را داشتند می رسیدند.

همین توکای فعلی با تمام آنچه که هست برای من قابل احترام است به واسطه آنچه که خودش از خودش می نویسد.لطفا متنی را که توکا در اینستاگرامش در توضیح این عکس نوشته کامل بخوانید:


Today I picked up my new passport. On the right is my old passport from 2003 and on the left is my recent from 2015. I look Male although if you look at my passport, it says that I am a female as I was born in 1972 in a female body. I am #‎transgender and at the moment in Sweden we have only two options for choice of gender, Male or Female. I have chosen to keep Female as my gender until I can have an option which represents my true gender which is neither Male or Female. I have had a female to male chest reconstruction surgery but have kept my bottom half as it was from birth as I am not interested in having a penis and prefer to have a half Male, half Female body which truly represents my spirit. I am Swedish but I am also Persian, Turkish and East African. I have lived in three continents and for the past 16 years London has been my home. I believe that the earth belongs to all beings and I have no more love for one land than the other. I love all beings and I love humans and plants especially. I speak English, Swedish, Persian and Amharic and My thoughts are usually in all the languages that I speak all at the same time which is why It can become frustrating at times when I try to formulate my thoughts into speaking out my words in One language ONLY. This is why I feel most free when I express myself through Imagery and Energy.