پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

خلقیات ما ایرانیان از نگاه یک خارجی
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  

خلقیات ما ایرانیان از نگاه یک خارجی

 

دکتر بئاتریس سالاس را خوب به یاد دارم .سال ها از آخرین دیدارمان گذشته است. او را وقتی برای کاری اداری به دانشگاه آزاد رفته بودم ،در ساختمان مرکزی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال در خیابان مکران جنوبی پاسداران دیدم .از همان وقتی که اسمش را با لهجه به مسئول آنجا گفت، در خاطرم ماند. یادم هست گفت که اسپانیایی تدریس می کند. ظاهرا آمده بود پیگیر کارش باشد . از همان موقع اسم و فامیلش در ذهنم مانده بود تا حالا که در برنامه خندوانه جلوی دوربین رامبد جوان نشسته و درباره خلقیات عجیب ما ایرانیان حرف می زند. اببینید او چطور با چند سال زندگی از اینکه ما شاد نیستیم، اطمینان دارد و چگونه رفتار دوگانه و عجیب ما را ،که به صورت روزمره بارها تکرار می شود (و البته از نظر ما عجیب نیست بلکه کاملا طبیعی است) را تجزیه و تحلیل می کند.

https://www.youtube.com/watch?v=OgIlzpjJbnQ


کلمات کلیدی: بئاتریس سالاس
 
او بر نمی گردد
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  

او بر نمی گردد

 

بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگردد

بهار  مملو از گلهــــای  شب بو برنمیــــــــــگردد

 

خودت دستی بکش روی  سرت خود را نوازش کن

سرانگشتی که میزد شـــانه بر مو برنمیـــــگردد

 

دلت پر میـــکشد میدانم اما چاره تنهـــایی ست

به این دریـــــاچه دیگر تا ابد قو برنمیـــــــــــگردد

 

ببندی یا نبنــــدی سبزه هــــا را بعد از این روبان

نگـــاه  گوشه ی  قابش به این سو برنمیــــگردد

 

هوا غمگین، نفس خســــته، در و دیوار لب بسته

سکوت  خانه سنگین و هیــــاهو برنمیــــــــگردد

 

گذشت آن خاطرات و آن حیــــاط و شمعدانی ها

هوای  عصر و تخت و چــــای  لیمو برنمیـــــگردد

 

همیشه آخر  این فیلـم، جای یک نفر خالی ست

به صحنه قیصری با زخــــم  چاقو برنمیـــــــگردد

 

نوشتی تا "خداحـافظ" به روی  شیشه های  مه

خدا هم گـــریه کرد از جمله ی  "او برنمیـــگردد"

 

*شهراد میدری*


کلمات کلیدی: شهرام میدری
 
عاشق مشو
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  

عاشق مشو

عاشق زنی مشو که می‌خواند

که زیاد گوش می‌دهد

زنی که می‌نویسد

عاشق زنی مشو که فرهیخته است

افسونگر، وهم‌آگین، دیوانه

عاشق زنی مشو که می‌اندیشد

که می‌داند که داناست، که توانِ پرواز دارد

به زنی که خود را باور دارد

عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می‌خندد یا می‌گرید

که قادر است جسمش را به روح بدل کند

و از آن بیشتر عاشق شعر است

(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)

و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد

و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد

زنی که از سیاست سر در می آورد

زنی که از بی عدالتی بیزار است

زنی که فارغ از ویژگی های صورت و پیکرش، زیباست

عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب‌ده است

که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی

چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی

که با تو بماند یا نه

که عاشق تو باشد یا نه

از این‌گونه زن، بازگشت به عقب ممکن نیست

هرگز

 

مارتا ریورا گاریدو

شاعر معاصر جمهوری دومینیکن


کلمات کلیدی:
 
ای ابراهیم منصفی
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  

ای منصفی ...آخ منصفی ...ای ابراهیم منصفی!!!


آخ ابراهیم منصفی! فکرش را می کردی سال ها بعد با حنجره ای دیگر در میانه های اتوبان 5 امریکا در کالیفرنیای جنوبی با ما چه خواهی کرد...با ما که گاهی احساس پوچی می کنیم و به گفتگو با دل می نشینیم...این هم آوایی و همراهی ماست با منصفی و نامجو ...بسیاری دیگر هم هم آوای ما می شوند گاهی وقت ها....متن ترانه و برگردانش به فارسی
مَوا برم تنها بَشُم
می‌خوام برم تنها بشم

تنها فقط با سایَه خو
تنها فقط با سایه‌ام

ساعت تلخ رفتنِن
ساعت تلخ رفتنه

مه خوب اَفهمُم غایَه خو
من خوب می‌فهمم زمان رفتنم را

دو روز تلخ زندگی
دو روز تلخ زندگی

قصه‌ی تلخ مردنه
قصه‌ی تلخ مردنه

امید یک روز زندگی
امید یک روز زندگی

دنبال خو با گور بردنَ
با خود به گور بردن است

ای دل دگه گولُم مزن
ای دل دیگر گلوم نزن

مِه بِشتِه گولت ناخارُم
من بیشتر از این گولت را نمی‌خورم

برگشتنی نین ای سفر
این سفر برگشتن ندارد

دنبال خو بِی تو نابرم
من تو را با خودم نمی‌برم

آدمِ پوچی مثلِ مه
آدم پوچی مثل من

کجا بریت که جاش بَشت
کجا بره که جاش باشه

با چه زبونی گَپ بزنت
با چه زبانی حرف بزند

تا یکی آشناش بشت
تا یکی آشناش بشه

موات از ایجا دور بشم
می خوام از اینجا دور بشم

جایی برم که چوک اَرُم
جایی برم که بچه بودم

غیر از خیال خوب خوم
غیر از خیال خوب خودم

هیچی نَهستَه تو سرم
هیچ چیز در سرم نیست

ای دل دگه گولم مزن
ای دل دیگر گولم نزن

مه بشته گولت ناخارم
من بیشتر از این گولت را نمی‌خورم

برگشتن اینین ای سفر
برگشتن ندارد این سفر

دنبال خو بِی تو نابرم
من تو را با خودم نمی‌برم

دنبال خو بِی تو نابرم
تو را با خودم نمی‌برم
https://www.youtube.com/watch?v=iJvcpyuSBSs

 

کلمات کلیدی: ابراهیم منصفی ،آدم پوچ
 
محمد علی سپانلو درگذشت
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  

محمد علی سپانلو درگذشت

برای سپانلو شاعر تهران

 


یکی دیگر از شاعران شهرمان هم پرید کمتر از یک سال بعد از پریدن سیمین این بار نوبت سپانلو تهرانی ترین شاعر شهر بود که اردیبهشت را برای پریدن انتخاب کرد. شاعری که خوب زیست و تا می توانست و در توان داشت خلق کرد و ماترکی حسابی از خود برای ما میراث داران بعد از خودش باقی گذاشت .

حکایت ها و قصه های زیادی از تهران می دانست که گاه عجیب و غریب هم می نمود . بسیاری از این حکایت های جالب را شنیده بودم و یکی از این ماجراها را شخصا در جمع دوستانش برایمان تعریف کرد که به گمانم فیلم آن را دارم و باید بگردم و پیدایش کنم و با شما قسمت کنم. باری آخرین بار در شهرک سینمایی عزالی دیدمش و خواستم چند کلامی برایمان در جمع دوستان حرف بزند . با سند باد پسرش که تازه از ینگه دنیا آمده بود همسفر ما شده بود برای بازدید از ماکت تهران قدیم و ترجیح داد در صحبت هم از تهران صحبت کند و چنین گفت :

«من نخستین‌باراست از مجموعه شهرک سینمایی که علی حاتمی به پا کرده، بازدید می‌کنم و برایم جالب بود؛ چرا که می‌دانید من نسبت به شهر تهران حساس هستم. 100 سال است که قلب ایران در تهران می‌تپد و ری باستانی زیر این خاک خوابیده است.

تهران شهر عجیبی است و درباره محله‌هایی از آن حرف و حدیث‌هایی است که هر کدام می‌تواند داستان‌ها باشد. مثلاً در دزاشیب خانه‌ای هست که کسی اجاره‌اش نمی‌کند و یک بنده خدایی فکر کرده بود آنجا گنج هست و وقتی رفته بود صدای موسیقی شنیده بود که وقتی به همه اتاق‌ها سر می‌زند، می‌بیند خبری از ارکستر نیست!

من 40 سال است که درباره این شهر می‌نویسم. از روزهایی که هنوز اسب در این شهر تردد می‌کرد. یادم می‌آید کافه فیروز مخصوص افرادی بود که پول کمتری داشتند و پولدارترها به کافه نادری می‌رفتند.

تهران مادرشهر است؛ البته هرکه هرچه خواسته، به آن گفته است؛ در حالی‌که در شهرهای دیگر نمی‌توانید به آن شهرها چیزی بگویید. من این را وظیفه‌ی سیاسی ندیدم؛ ولی جوشش و عشق درونی من باعث شده تا از تهران بنویسم. تهران قلب ایران و یادگار تاریخ است. ریشه‌های ری زیر این شهر است و تهران حس نوستالژی را به انسان تلقین می‌کند.»

و اینک دو شعر ماه از سپانلو به گمان از مجموعه "قایق سواری در تهران " را که دوست دارم می نویسم :

شعر اول

تهران شکوفه باران است

ای مهربان که ساکن در غربتی

آن گل که در دلت به امانت ماند

وقت است بشکفد

پیغام ارتباط میان دو شهر

پیغام شادباش تو با عشق دوردست

 

 

شعر دوم -

تو ساعتی تو چراغی تو بستری تو سکوتی

چگونه می‌توانم

که غایبت بدانم

مگر که خفته باشی در اندوه‌هایت

تو واژه‌ای تو کلامی تو بوسه‌ای تو سلامی

چگونه می‌توانم که غایبت بدانم

مگر که مرده باشی در نامه‌هایت

تو یادگاری تو وسوسه‌ای تو گفت‌و‌گوی درونی

چگونه می‌توانی که غایبم بدانی

مگر که مرده باشم من در حافظه‌ات

بهانه‌ها را مرور کردم

گذشته را به آفتاب سپردم

به عشق مرده رضایت دادم

یعنی

همین که تو در دوردست زنده‌ای

به سرنوشت رضایت دادم


کلمات کلیدی: محمد علی سپانلو
 
تولدت مبارک ...تولد تویی که می دانم در دنیای تو ساعت چند است
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤  

تولدت مبارک...می دانم که در دنیای تو ساعت چند است

 


شاید اتفاقی باشد .شاید هم کمی عجیب که امروز و اینجا به تماشای فیلمی بنشینم که سال گذشته و ده هزار مایل دورتر،در گیلان ساخته شده و درباره عاشقیت است و در آن موسیقی گیلکی و فرانسوی هنرمندانه توسط کریستف رضاعی عزیز (که این بار بازیگر یکی از نقش ها هم هست در اولین تحربه احتمالا )در هم آمیخته شده اند برای برای در آمدن حس و حال این عاشقانه ناز و دوست داشتنی.در انتهای این فیلم موسیقی ناز و بی نظیر فیلم است که به ما یاد می دهد "وارش"در گیلان (بارش به لهجه گیلکی) با "باران" پاریس چه تفاوت ظریفی دارد.

علی مصفا بازیگر اصلی فیلم (فرهاد یروان)با رنگ و بویی متفاوت  و اجرایی در از انتظار مقابل لیلا حاتمی همسرش(در نقش گیله گل ابتهاج) قرار می گیرد و پشت سر او در بازار محلی رشت راه می روند و مصفای عاشق(فرهاد یروان) و شیدا به لیلا حاتمی(گیله گل ابتهاج) دیالوگ مجید ظروفچی کله خربزه ای در سوته دلان را تکرار می کند :«بلا روزگاریه عاشقیت .»

آری راستی که بلا روزگاری است عشق در این روزگار وانفسا که انگاری نسل عاشقان در حال انقراض است و برای همین است که تماشاگر با فرهاد یروان به عنوان یکی از آخرین بازمانده های عاشقان در دنیای معاصر ارتباط برقرار می کند و او را می فهمد چون او فاصله ای عظیم و بعید با بقیه دارد .فاصله ای که تفاوت را هم رقم می زند . اغلب تماشاچیان امکان همذات پنداری با فرهاد یروان را ندارند اما چیزی در وجودشان حس و حال او را خوب و کامل درک می کند و دوست دارد .

امشب به تماشای فیلم «در دنیای تو ساعت چند است ؟» نشستم . یک عاشقانه خاص و ناب از دوره ای که کمتر می توان نشانی از اینگونه کاراکترها در عالم واقعیت یافت .

عاشقی که از کودکی دل در گرو عشقی دارد که به هزار و یک دلیل (که مهمترینش شاید خجالت و شرم بوده) نتوانسته خودش را اظهار و ابراز کند.و این نگفتن و یک طرفه ماندن آنقدر ادامه یافته که او به جایی رسیده که از این ناآگاهی معشوق هم لذت می برده. لذت از ناآگاهی و بی خبری کسی که در مقام معشوق عاشقی است .

او از کودکی سایه وار در کنار محبوب زیسته است . همیشه معشوق را در کادر نگاهش داشته و معشوق غافل از او در دنیای دیگری سیر می کرده بی خبر و نا آگاه از چنین عشق شوخ و شنگ و عجیب.

بعد فیلم در جمع دوستان اولین چیزی که پرسیدم این بود که آیا چنین عشقی می تواند در عالم واقعیت وجود داشته باشد ؟ پاسخش را خودم می دانستم .

به دوستان گفتم علی مصفا با کمی اصلاح بازی می توانست یکی از عجیب و غریب ترین نقش های تاریخ سینما را رقم بزند . البته و صد البته که کاراکتر "فرهاد یروان" در تاریخ سینمای ایران ماندگار خواهد شد . عاشق یک طرفه شوخ و شنگ و ملنگی که با کلمه عشق عشقبازی می کند تا معشوق .

و سال ها سال بعد که معشوق در گذر زمان و دو دهه سفر به دور دست باز می گردد، اندک اندک سعی می کند ضمن بازسازی خاطرات از دست رفته معشوق، کمی از خود ناشناخته و بازمانده در شهر بگوید.

هم دوره ای های دانشکده هنر تقریبا همه شان یا از ایران رفته اند و یا مرده اند و یا جایی غیر از رشت و مثلا انزلی به زندگی عادی مشغول هستند و تنها فرهاد یروان است که علی رغم شغل ساده قابسازی، آموخته های دانشگاه هنر را در عشقبازی به کار گرفته است.

به حرمت معشوق(احتمالا) زبان فرانسه را یادگرفته و همه اتفاقات عادی دور و بر و حتی سلام مشتریان را جای لهجه گیلکی ،فرانسوی می شنود. او حتی با رقیب فرانسوی خودش نیز در خیال به فرانسوی حرف می زند . ساعتی رومیزی دارد که به ساعت پاریس تنظیم شده است تا همیشه بداند و یادش باشد که در دنیای معشوق ساعت چند است .معشوقی که بی خبر از عشق یک طرفه در آن سر دنیا زندگی متفاوتی را بنا کرده و حالا به ناگهان بازگشته تا خاطرات خودش را در شمال مرور کند.

خاطراتی که عاشق سینه چاک همه را کامل و بی کم و کاست حفظ کرده است . انگاری مورخی صادق است که تاریخ را کامل و صادقانه ثبت و ضبط کرده برای وقتی که معشوق برگردد و احتمالا(و نه صد در صد) بخواهد تورقی در کتاب گذشته کند.

حالا معشوق بازگشته و گویا مشتاق است به مرور کتاب و گذشته . همه در شهر و محله کوچک از آمدنش خبر دارند . گویی همه انتظارش را می کشیدند . از اینجا است که فرهاد بازی خود را آغاز می کند . انگاری تصمیم گرفته نقشی را که سال های سال تمرین کرده همچون تئاتر به صورت زنده و بی نقص روی صحنه بیاورد.

او تلاش می کند بعد از سالها به موازات کمک به معشوق برای یادآورد گذشته ،خودش را هم در گذشته نشان دهد . فرهاد شروع کننده بازی است و معشوق نیز بالاخره در دام این بازی می افتد . فرهاد و گلی این بازی را طورِ دیگری پیش می‌برند. یکی با به‌یاد نیاوردن و مدام به زبان آوردنِ این‌که مگر چنین گذشته‌ای هست و آن‌یکی با بیش‌ازاندازه به‌یاد آوردن و حرکت دادنِ مُهره‌هایی که دست‌آخر او را برنده‌ی این بازی می‌کنند؛ آن‌هم درست لحظه‌ای که روز به پایان رسیده و می‌شود با خیالِ آسوده گفت «می‌ارزید».

آن‌که رفته، خاطره‌های شهرِ کودکی‌اش را جا گذاشته و راهی شهری شده که نهایتِ آرزوی هم‌بازیِ سال‌های دور است و آن‌که مانده همه‌ی این خاطره‌های پراکنده را به‌دقّت کنار هم گذاشته و چشم‌به‌راهِ لحظه‌ای نشسته که گلی ناگهان به رشت برگردد و سری به خانه‌ی محلّه‌ی ساغری‌سازان بزند؛ به محلّه‌ای که همه‌ی همسایه‌هایش چشم‌به‌راه‌ این روز بوده‌اند و جای خالی گلی را در آن شهر حس کرده‌اند ولی هیچ‌کس به‌اندازه‌ی فرهادِ دیوانه‌ی دانشکده با او مهربانی نکرده و هیچ‌کس به‌اندازه‌ی او تندی ندیده.

انتهای قصه آنجاست که عاشق چهل و چند ساله خسته پس از اعتراف پیش معشوق خسته دراز می کشد و معشوق او را دیوانه خطابش می کند و به او می گوید :«بخواب دیوانه .»

و او پیش از خواب تنها می گوید :«می ارزید.»

فیلم نشان داد هنوز هم هستند کسانی که درباره عشق جور دیگر فکر می کنند.

صفی یزدانیان درباره فیلمش گفته است«این فیلم در کنار عاشقانه‌بودن برایم داستان امتداد دادن شوق و نگاه مهربان یا شاعرانه دوران جوانی است در سالیان بعدی زندگی.»

از فیلم بگذریم .چه فایده دارد تعریف کردنش برای تو که ندیدی ؟ در دنیای تو ساعت چند است ؟ من خبر دارم و برایم اصلا مهم نیست که به این موضوع بخندی یا نه . روز تولدت برایم مهم است و برایم مهم نیست که روز تولدم برایت اهمیتی نداشته باشد . یادگاری های گذشته را در جایی مطمئن حفظ کرده ام و روزی باز به سراغش خواهم رفت و برایم مهم نیست چیزی از گذشته همراه نداری و ممکن است بسیاری از چیزها از یادت رفته باشد.

تاریخ را بی کم و کاست و صادقانه در ذهنم ثبت کرده ام . همه لوکیشن ها و موقعیت ها را به یاد سپرده ام و در تمام این سال ها یاد گرفتم که با خود عشق عشقبازی کردن شیرین تر و دلنشین تر است و تو چه خبر داری از مزه متفاوت این شیرینی .

حالا بمان در خماری تجربه کردن چنین حس نابی و کیک تولدت را فوت کن با آرزوهای خوب من برای تو.

نگران من نباش . به من فکر نکن . من پیش می روم . سفر می کنم . گاه دلتنگ می شوم و گاه می خندم . گاه گاهی می نویسم و زمان هایی می شود که دست و دلم به نوشتن نمی رود. گاهی یاد می گیرم و وقت هایی هست که در برابر یادگیری مقاومت می کنم. با همه خوبی و ها و بدی ها، می دانم که در بطن و درونم صمیمانه عاشقم و عشق را دوست دارم و به خاطر عشق است که این روز مهم است و ساعت دقیق دنیای تو .و دیگر گفتمت که گلستان بودی و ابراهیم کردی مرا .....تولدت مبارک

پ.ن :سانتامونیکا بازگشته به خانه از سالن بیلی وایلدر موزه هامر شهر فرشتگان قلمی شد برای تولدت.

 

 

 شعرهای یادگاری هر سال

 

شعر اول -اودیسه (حامد ابراهیمی پور)

به جستجوی تن روشنت ، به کشف تن ات

به احتمال حضــورت ، به دوست داشتن ات

به زندگی – هرجایی که خانه مان جا شد-

به دوست داشتن ات-هــــرکجای دنیا شد-

به زندگی در دنیای بی خزان، بی ظلم

به دوست داشتن ات در بهار استکهلم

به عاشق تــو شدن درهزار سمت جهان

به دوست داشتن ات در مونیخ ، درتهران

به رازهای بزرگت، به شرم دختری ات

به آفتاب –که خوابیده زیر روسری ات-

به دخترانگی ات –هرکجای این رویا-

به رنگ چشمانت در غروب ویرجینیا

سقوط آغوشــــم در نبرد تن به تن ات

دو تا ستاره که گل داده زیر پیرهن ات

به شوق سنگ شدن – هرکجای این دنیا-

بـــه برق چشمانت روی صـــورت مدوسا !

به دوردست پریدن، به زندگی،به سفر

بــــه دوست داشتن خاطرات یکدیگر :

به سینما تِک پاریس...پشت هم ،هرسانس

تـــــو را کشیدن در عصــر نیلــی فلــــورانس

بــه دیدنِ روزی –روزگاری آمریکا

گرفتن دزدان دوچرخه ی دسیکا

به کینسکی شدن ات در تن تکیده ی تِس

پولانسکی شدنـــم روی دشنـــه ی مکبث

به روی صندلیِ پاشکسته بند شدن

بـــه احتــــرام کیارستمی بلند شدن

به شعر برتولوچــــی روی آخرین تانگو

به زخم های لارا روی سینه ی ژیواگو

فرار کردن از روزهـــای هرجایی

به پر کشیدن روی کلاغ بیضایی

به پـــر کشیدن در هفت آسمان جدید

طلسم بال تو در سمفونی قوی سفید

به بالـه رقصیدن روی پنجـــه ی اپرا

به شعر خواندن تو در گلوی دزدمونا

به راه رفتن در نقشه هــا بدون لباس

به راه رفتن در جاده ی پاریس تگزاس

به راه رفتن از شانگ هـــای تا تهران

به راه رفتنمان بی بلیط ، بی چمدان

مرور کردن رنـــــج مسافـــــران زمیـــــن

به دوره کردن مارکز،همینگوی،پوشکین

به پنج عصر شدن...رقص سرخ دامن تو

به چتـــر دامن تــــو روی خون ایگناسیو

بهشت و نیم نفس روی جاده ی فلینی

به پلــــه ی اودِسا در غـــروب استالینی

به چشمهای تو در دوربین کاستاریکا

به دستهای تــو در بــوم قرمز فریدا...

به زندگی را درچشم هات حل کردن

تو را تــه همه ی کوچه ها بغل کردن

تو را بغل کردن ...بی هراس، بی کابوس

تو را بغـــــل کردن... در قطار...در اتوبوس

به عاشق تو شدن  در هرات ، در منجیل

تـــو را  بغــــل کردن  در بنــــــادر برزیــــل

به عاشق تو شدن در عراق ، در فیلیپین

تــــو را بغــــل کردن زیـــر تیغه ی گیوتین

به عاشق تو شدن در دقایق آخر

تو را بغل کردن روی مین ضد نفر

به عاشق تو شدن در هزارتوی جهان

تو را بغل کردن در دمشق، در واتیکان

به عاشق تو شدن در تن دو پاره ی نیل

تو را بغل کردن  در زبـــــور ، در انجیـــل

به عاشق تو شدن در غروب های سیاه

تـــو را بغــــل کردن در حیــــاط دانشگاه

...

¨

به ببر و کوچه ی بن بست فکر می کردم

بـــه چیزهایی ازین دست فکر میکردم....

 

  شعر دوم -تنهایی (فرزاد حسنی)

از من نطفه ای بسته نخواهد شد

و از تو فرزندی زاده؛

هر دو تنهاییم

بی هیچ تجربه ای از آمیختن

در تاریکی ،در تاریکی ،در تاریکی

 

 شعر سوم-تا تو هستی(محمد علی بهمنی)

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

   که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را امّا

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

  در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز این ها نیست

  

 شعر چهارم-هیچ مگو(مولانا)

مــن  غلام  قمــرم ، غیـــر  قمـــر  هیــــچ  مگو

پیش مـــن جــز سخن شمع و شکــر هیچ مگو

سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت

آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو

گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم

گــفت : آن  چیـــز  دگـــر  نیست  دگـر ، هیچ  مگو

من  به  گــوش  تـــو  سخنهای  نهان  خواهم  گفت

ســر بجنبـــان کـــه بلـــی ، جــــز که به سر هیچ مگو

 

 

 
ماهی و گربه
ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  

ماهی و گربه



فیلم ماهی و گربه ساخته شهرام مکری دومین فیلمی بود که امروز عصر در سالن بیلی وایلدر موزه هامر لس آنجلس و در فستیوال فیلم های ایرانی دیدم . حسن اکران این فیلم حضور شهرام مکری در هنگام اکران بود که منجر به توضیحات او در پایان فیلم و جلسه پرسش و پاسخ شد. خوشبختانه فرصتی دست داد تا پرسش هایم را با او مطرح کنم و بعد از اکران درباره صحبت هایش به ویژه درباره آثار هنری " موریتس اشر"گرافیست معروف هلندی نیز بیشتر تحقیق کردم و بعد از این تحقیق لابیرنت و دایره های درهم فیلم را بیشتر و عمیق تر و از بالا دیدم و به نتایج جالب و شگرفی رسیدم . نتایجی که همچنان در حال زایش است.
ماهی و گربه فیلمی است که بیش از آنکه در مقام روایت کردن باشد، فرصتی برای اندیشیدن درباره روایت است.به نظر میرسد شهرام مکری قرائت مشخصی از «واقعیت» دارد: «تراکمی از پرسپکتیوهایی که در فضا- زمان روی یکدیگر تاخورده اند.»
فیلم زمان و مفهوم زمان را به چالش می کشید . 
لوکیشن ماهی و گربه، به مثابه محفظه یی است از فضا- زمان، که در آن پرسوناژهایی وجود دارند که هر یک از خلال یک پرسپکتیو مشخص، واقعیت را تجربه می کنند. این پرسپکتیوها که به طور مستقل حرکت می کنند و به نوبه خود، فضا- زمان را برش می زنند هر کدام به سهم خود به واقعیت جاری سر و شکل می دهند و البته در نقاطی نیز با هم مماس می شوند. شاید نزدیک ترین تجربه یی که ما در زندگی واقعی از این مماس شدن پرسپکتیو ها داریم، لحظه یی است که پشت شیشه های یک قطار در حال حرکت ایستاده ایم و از کنار خانه یی عبور می کنیم که فردی از آنجا دارد به ما نگاه می کند. ما در همان لحظه احساس می کنیم که دو عالم با یکدیگر برخورد کرده اند، ما از جایی می آییم، فضای ذهنی خود را داریم و به سمت یک آینده در حرکتیم. از این پرسپکتیو آن فرد فقط یک شی است که بیرون از روایت ما تلقی می شود. اما از دیدگاه متقابل نیز داستان چندان متفاوت نیست، فرد مقابل نیز عالم خود را دارد، گذشته یی که با خود حمل می کند و آینده یی که انتظارش را می کشد. از نگاه او نیز ما تا سرحد یک شی فرو کاسته شده ایم: یک آدم مثل چند صد آدم دیگر که با قطار در حرکتند. وقتی ما با آن فرد چشم به چشم می شویم تنها در یک لحظه دو پرسپکتیو یا دو عالم بر هم مماس شده اند.
از گفتگوی شهرام مکری درباره فیلم شاید اطلاعات بیشتری کسب کنید. این گفتگو را با شما به اشتراک می گذارم . 
https://www.youtube.com/watch?v=Lh37aPgrbqI


کلمات کلیدی: ماهی و گربه ،شهرام مکری
 
عصبانی نیستم
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  

عصبانی نیستم!



امروز عصر فیلم "عصبانی نیستم" را در سالن بیلی وایلدر موزه هامر لس آنجلس در فستیوال فیلم های ایرانی در حضور تعدادی از بازیگران و کارگردانان سینمای ایران و در غیاب کارگردان و دوبازیگر فیلم(رضا درمشیان/نوید محمد زاده و باران کوثری)دیدم.
ظاهرا این گروه سه نفره عوامل فیلم به خاطر درگیری و حضور در پروژه جدید امکان سفر به شهر فرشتگان را نیافتند. 
راجع به فیلم ترجیح می دهم چیزی ننویسم جز اینکه فیلم را همچون کتابی مصور و گویا یافتم که در آینده از آن به عنوان کتابی تاریخی یادخواهند کرد. به قول یکی که می گفت:"ما رسما وسط تاریخ هستیم ."
این فیلم فقط و فقط بخش هایی از تمام خود ما را در خلال چند سالی که خاکستری رنگ غالب بود و نفس کشیدن به خاطر انواع و اقسام آلودگی ها دشوار،نشانمان داد. در واقع ثبت و ضبط شد که بماند برای آیندگانی که درباره عصر ما قضاوت خواهند کرد و به نظرم تا حد زیادی تلاش کرده است سندی منصفانه برای آینده بر جای بگذارد. 
عصبانی نیستم و خوشحالم.


کلمات کلیدی: عصبانی نیستم
 
کام ما
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤  

کام ما حاصل از آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام...
خام سوزیم ، الغرض ، بدرود !
تو فرود آی ، برف تازه ، سلام
"احمد شاملو"

 

 

کلمات کلیدی: