پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

کلاب 37
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥  

 کلاب سی و هفت


دوباره وقت قرار است اینجا. قراری نه با تو که با خودم و نوشته ای نه برای تو که برای دنیا و برای همه ی کرگدن ها و سفرها و بی قراری هایشان و برای همه ی کوزه به سر ها و چه می دانم شاید برای همه ی دل داده ها و از کف رفته ها.

من اینجا دوباره باز آمده ام به سان هر سال همین موقع و در همین صفحه و امروز دفتر این روز دوباره قطورتر می شود و رفته رفته برای خودش دارد کتابی می شود شیک و جمع و جور.

بهانه این بازگشتن به اینجا-مهم دنیست کجای دنیا باشم - تولد است و هر تولد را پیش از این نشانه ای گرفته ام به سوی جایی. جایی روشن تر از تاریکی حوالی انسان ها و از همین روست که هر سال همین موقع اینجا یک نقطه روشن می گذارم به نشان نمادی از آن روشنی بزرگ و بلند بالا.

و یک خاطره جالب بگویم –شاید البته برای تو جالب نباشد - چندی پیش جایی بودیم . باورت شاید نشود با یکی دو خاطره قدیمی به اندازه سن و سال خودمان و در انتهای دیدار عکسی به یادگار گرفتیم کنار هم. جالب بود همه سی و هفت ساله بودیم و با خاطرات مشترک در کادری که هر کداممان از یک سوی دنیا در آن جمع شده بودیم.

 گوشه کادر یک جای خالی نگه داشتیم برای یک تازه وارد دیگر  به کلاب 37 .با خودم گفتم منتظر می مانیم تا تو هم بیایی و عضو تازه این کلاب شوی و  امروز شدی .

به کلاب ما خوش آمدی امروز.

من تنبل و خسته و پریشان امروز در این کلاب برایت قهوه ای مهیا خواهم کرد که پیش از این جایی نخورده باشی تکه ای از کیکی را که دوست داری پیش رویت می گذارم و می دانم که این بار دوست خواهی داشت در حضور طعم محترم این قهوه،کیک را مزمزه کنی و شامه ات را تیز کنی برای تشخیص بوی عطرهای پراکنده در فضا در میاد بوی تند و بی قرار قهوه.

 چشم ها را نمی دانم می بندی رو به آسمان یا نه . دود را به هوا می غلتانی یا نه که اگر این دو را با هم انجام دهی جزئیات کلاب را می توانی خوب ببینی .

گوشه ای دستگاه گرامافونی مهیا است با صفحات قدیمی که می توانی برداری و توی گرامافون بگذاری برای گوش کردن.راحت باش . هر کدام را که دوست داری برداد. ما اینجا صفحه های مختلفی داریم از پروین و غوغای ستارگانش بگیر تا افشین مقدم و زمستانش و ویگن و ...آن طرف تر یک پرنده در قفس داریم با دری که همیشه خدا باز است و این طرف تر چشم هایی هست که هیچگاه عادت نکرده به دیدن پرنده در قفس و هر روز خودش را مهیا و آماده رفتن و بازنگشتنش کرده .

چشم را که خوب بچرخانی می بینی پرنده همین حوالی برای خودش می چرخد و گاه گاه آوازی هم می خواند اگر کیفور باشد.

بیرون کلاب توی تراس نشسته ام روی صندلی .صدای موسیقی می آید. صدای ویلونسل. به آسمان نگاه می کنم .ابری است و لابد تا ثانیه هایی دیگر غم باریدن خواهد گرفت. از غم باکی نیست که بارش نشانه ای است برای پاک کردن و زایش و زندگی .

چشمم به انتهای خیابان است جایی که می دانم تو از آنجا لابد می آیی و امروز در بهترین جای کلاب می نشینی و بهترین قهوه اینجا را می نوشی و بهترین تکه از بهترین کیکی که داریم سهمت می شود و به آواز رهاترین پرنده قفس دار اما رهای اینجا گوش می دهی و برای خودت صفحه ای بر می داری و توی گرامافون می گذاری و عکس های زیر میز و روی دیوار را مرور می کنی و شاید سیگاری بگیرانی .

وقت چرخیدن دود ما شاید عکس روی دیواریم و من سایه بی رنگ آخرین دیدارم.

از من دیگر ذره ای باقی نمانده. در پس این همه ماه و این همه سال و این همه مرگ و میر هر لحظه ای سلول سلول های بدن آدمی،منی که می شناسی به تمامی مرده است و رفته است . شمعی باید که به یادش روشن کنی در معبدی یا کناری شاید.

من امروز اما بی مرام نیست.هنوز و هرجا در پس این همه مرگ و میر و کشته ها جان دارد و نفس می کشد .بخش هایی از سلول های خاکستری اش نسل به نسل آیین یادبود میلاد تو را دست به دست با خود تا به امروز آورده اند و از همین روست که امروز و اینجا با نسل تازه ای از سلول های خاکستری ذهن من امروز هنوز به یاد تو هستم.تویی که می شناختت:«تولدت مبارک»

و این تنها شعری است که امسال اینجا می گذارم برای سلول های خاکستری مرده و نیست شده چندین سال پیشت . تقدیم می کنم به روح آن مرحومان که روزگاری برای من عزیز بودند:

«برایت گل می‌آوردم

و با تو در اتاقی که به رنگ چشم‌هایت بود ‌می‌ماندم

ولی دیدم که دستم لحظه‌ها را دور می‌ریزد

تو شاید گریه می‌کردی که من تنهایی بیهوده‌ای بودم

تو مثل نبض خوشبختی من آرام خواهی ماند

و هرگز مرگ یک دیوانه کوچک

که دور از باغ در زندان‌ گلدان‌های زیبای تو می‌میرد

تو را گریان نخواهم کرد

میخک‌هایی که دور از باغ

در زندان گلدان‌های زیبای تو می‌میرند، می‌دانند

من تکرار یک تنهایی‌ام

در چشم‌هایی که تمام چشم‌ها را دوست می‌دارد»


کلمات کلیدی:
 
داخ داخ داراخ
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥  

داخ داخ داراخ


چند شب پیش سه دختر جوان که تازه به شهر فرشتگان آمده بودند میهمان من بودند و علاقمند بودند که بلوار هالیوود را ببینند. یکی از آنها کانادایی و از کلگری بود و یکی از فرانسه و دیگری از کلرادو.دختر کانادایی جلوی ماشین نشسته بود و بحث فرهنگ و هنر و تاریخ ایران درگرفت .کمی گفتگو کردیم در این باره و بعد دخترک گفت اجازه دارد ضبط ماشین را روشن کند.گفتم حتما می توانی این کار را بکنی ولی امروز فقط موسیقی ایرانی دارم .گفت اشکالی ندارد.
تقریبا سه سال و نیم است که یک سی توی ضبط ماشینم گیر کرده بود و بیرون نمی آمد و من در طول سه سال اخیر شاید صدها بار این سی دی را که هفده آهنگ از آهنگ های مورد علاقه ام بود را شنیده بودم. 
بعد از تغییر ماشینم مجبور شدم با ضبطش و سی دی خودم که توی ضبط گیر کرده بود وداع کنم. خوشبختانه بعد از سال ها مشکل ضبط حل شده بود و من برای اولین بار بعد از مدت ها منتخبی از موسیقی ایرانی را که از دوستی گرفته بودم توی ضبط گذاشته بودم که دخترک کانادایی برای اولین بار ضبط را روشن کرد و چنین خواند خواننده :
«....اومدم از رشت اومدم، بی برو برگشت اومدم
راهِ جادّه بسته بود و من از راهِ دشت اومدم
با یه ماشین و یه ویلای درندشت اومدم
بچّه تبریز اومدم و با یه قِرِ ریز اومدم
سَنَه حیران اومدم و دنبالِ جیران اومدم
من بی دوشواری پریدم پشتِ نیسان اومدم
داخ داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
همین روزا میخرم واسش یه دونه بنزِ می باخ....»
دخترها از شنیدن این موسیقی کیفشان کوک شده بود و کمی حرکات موزون هم از شما چه پنهان برای خودشان انجام دادند. 
خوب تا اینجای کار مشکلی نبود و به قول معروف دوشواری نداشت . قسمت سخت ماجرا این بود که هر سه تایی پایشان را توی یک کفش کرده بودند که الا و بالله باید این ترانه را برای ما ترجمه کنی .تصور کنید حال من را آن وسط با این ترانه.بارها و بارها به روح ترانه سرا درود فرستادم و از خدا خواستم کفترش کنه تا فقط بق بقو کنه ....آخه فلان فلان شده من چه جوری داخ داخ داراخ رو ترجمه کنم؟ قر ریز رو چطوری توضیح بدم ؟
القصه برای کم نیاوردن زدم به صحرا و شعر را جور دیگری معنا کردم تا هم آبروی ترانه سرا حفظ شود و هم از دایره کلماتی که در ذهن دارم فراتر نروم و به دوشواری نیفتم. دست آخر باورشان شد که در فرهنگ غنی ایرانی شما می توانید با ترانه هایی پر معنا حرکات موزون از خودت نشان دهی. خدایا ما را ببخش و بیامرز


کلمات کلیدی: