پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

درباره هادی پاکزاد از لابه لای نوشته هایش
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥  

درباره هادی پاکزاد از لابه لای نوشته هایش


در لابه لای نوشته های هادی پاکزاد سرک می کشیدم که به این نوشته برخورد کردم نوشته شده به تاریخی که در همین حوالی. نگارنده زیرش نوشته بهار 95.این نوشته گرا و نقشه ای دقیق و تام و تمام است از قصد پسین نگارنده برای حرکتی عمیق تر و جدی تر از این تجربه.حکایتی خیلی عجیب نیست اما دقیق هست.بخوانید نوشته ای از کسی که مدتی بعد از این نوشته قدمی به جلوتر برداشت:
«««وقتی از هر تجربه ای نا امید شدم و پس از دیدن چند مستند افرادی که تا نزدیک مرگ رفته بودند تصمیم گرفتم کاری کنم که در مسیر مرگ قرار بگیرم؛ طوریکه حتی ندانم و اختیاری برای برگشت داشته باشم، به این نوع مرگ اگر عمدی باشد قتل نفس هم میگویند، میگویند پیش از اورژانس بالای سرت پلیس ایستاده که اگر زنده بمانی به جرم قتل دستگیرت کنند. بنابراین از توضیح چگونگی و اعتراف به این قسمت صرفنظر میکنم؛ اما چیز شگفت انگیزی در وجود ما انسانها هست، و آن هم غریزه حیات؛ که به هر نحوی مثل یک ربات سال 2200 میداند چطور شما را زنده نگه دارد، و شما نمیتوانید حالیش کنید که این یک آزمایش ساده است و ساعاتی دست نگه دار, به هر حال از شرش خلاص شدم و به روشی که گفتم تا نزدیک خود مرگ رفتم؛ اولین چیزی که شما در مرگ تجربه نمیکنید یک تونل است! بلکه همانجایی که هستید است با در و دیوار کج و نافرم و همه چیز تار یا بیش از تعداد واقعی؛ و شما خوب میدانید وزن خود را حس نمیکنید دست و پایتان بی رمق است، و همش احساس سقوط و سر خوردن دارید، و این شبیه به سرسره میشود در کودکی و آنچه در کودکی به شما گذشته در خاطرات برجسته اند و خب سرسره چیزی شبیه تونل است، دومین چیزی که اتفاق نمیافتد که فقط در برنامه ها شنیدید. صدای یک وزوز یا سوت است، اینکه آدمها صدا ها را تا لحظاتی پس از مرگ هم میشنوند، صدا ها همه شنیده میشوند اما من این میان دنبال صدایی از آن نیروی خاص میگشتم بنابرین در میان این ترس سعی میکردم حرف ها را تحلیل کنم، اما من به شما قول میدهم این صدا ها چه مربوط به افراد و چه محیط فقط با استعداد مغز خودتان تدوین و سرهم میشوند و شما جملاتی با جنس تکراری ولی به کارگردانی خودتان میسازید، هیچکس دارد با شما حرف نمیزند، آن بیرون همان "بیرونی" هست که قبلا بودید. اتفاق بعدی که هرگز نمیافتد ترس از مرگ است، چون شما در این مرحله سازمان فرماندهی تصمیمات خود را از دست داده اید و فکر میکنید جایی هستید که وهمتان میگوید، و حالا وارد اتاقی میشوید که من هنوز نفهمیدم چقدر در من بود و یا چقدر بیرون از من یا واقعی بود و من چقدر من واقعا در آن بودم، این اتاق یک تلفن انگشتی قدیمی داشت ، و انگار قرار است با کسی صحبتی کنید، شما هرگز سالها را در وضعیت کما یا این اوضاع انتظار در خواب یا در حال مرگ تجربه نمیکنید، من انگار تماسی نداشتم و خیلی سریع خودم را جای دیگری یافتم، اما هنوز فکر میکنم چرا آنجا بودم ،در این سفر موجوداتی مثل سوسک و موش و مار و درختهای گوشتخوار دائم در جنگلها مرا ترساندند اما هیچیک صدمه ای به من نزدند، انگار به حال عادی در این مرز بین مرگ و زندگی کسی کاری به کارت ندارد؟به همین دلیل احساس میکردم اگر بمیرم آسیب ناپذیر میشوم و حالا به شما میگویم آنجا هیچکس نبود، شاید من به قدر کافی جلو نرفتم اما تا آنجا هیچ ۲ای در کار نبود، مطمئنم دنیای پس از مرگ چیزی قدر همان اتاق است فقط هنوز نمیدانم باید با که تماس میگرفتم، و چه میگفتم! هر وقت کسی در دنیا از تاریکی و روشنی، خدا و شیطان، حق و ناحق، گناه و مجازات و غیره حرف میزند باید خوب بداند اولین چیزی که از آن غافل است دو قطبی فرض کردن همه چیز است, که میداند شاید مثل همه چیز در دنیا همه چیز دارای کاراکترهای متافیزیک بیشتر باشد، شاید ما باید به بیش از دو (۲) فکر کنیم، شاید به تعداد شماره های روی یک تلفن، بدون شک فقط یک چیز مرگ با زندگی فرق میکرد، وقتی شما در آن برزخ هستید فقط مشغول دیدنید و هیچ کاری نمیتوانید کنید و هدفی ندارید، حتی نمیتوانید بخوابید.
ه-پ
بهار ۹۵»»»»


کلمات کلیدی: هادی پاکزاد
 
تو ناصر حجازی هستی!
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥  

تو ناصر حجازی هستی!


در روز مموریال دی و در روزی خردادی به تماشای مستندی نشستم از مردی که در خرداد ماه قبل تر، زمین و زمان را ترک کرد.
سری به نوشته های قبلی وبلاگم زدم ببینم روز رفتنش چه چیزی نوشته ام در دومین روز خرداد سالی که او رفت:

""من ناصر حجازی هستم. سرد و گرم روزگار را چشیده‌ام. عمری از من گذشته است. همواره سعی کردم از مردم جدا نباشم. همیشه با مردم بوده‌ام، هرچه دارم از خدا و لطف‌ و محبت مردم است. من و امثال من مدیون مردم هستیم. رفتم تا شاید دیگران بتوانند..."
حالا ناصر خان پرکشیده و رفته .مرگش می تواند مانند مرگ دیگر فوتبالیست های ما باشد ،با اندوه و تاثر او را بدرقه می کنیم و بعد همن مجلس ختمی بزرگ و غم و اندوم و گریه و چند گزارش تلوزیونی ،مثل بقیه ...اما حکایت ناصر خان حتما با بقیه فرق خواهد داشت .
ناصر خان حرفش را زد و رفت و اینجاست که آدم یاد آن شعر حمید مصدق می افتد:
"حرف را باید زد ،درد را باید گفت "
و او این کار را کرد . درود بر شرف دروازه بان افسانه ای فوتبال ایران .،شاد باد روح و روان مردی که روزگاری که کهنه پوشی ارزش بود همیشه شیک پوشید و خوش لباس بود . ناصر حجازی به عنوان یک نماد و سمبل ایرانی با اصالت و شیک و درس خوانده و موفق و کسی که به اندازه خود در برهه ای مهم و حساس از تاریخ ایران زمین نقش خود را ایفا کرد هیچگاه از حافظه تاریخی ملت پاک نمی شود . مرگ او به اندازه مرگ بیژن پاکزاد دردناک بود . باورم نمی شود به فاصله ای کوتاه دو مرد خوش پوش و خوش تیپ ایرانی که به عنوان نماد و سمبل مرد ایرانی در روزگاری که تیره پوشی و زشت پوشی ارزش بود ،مطرح بودند اینچنین ناباورانه پر کشیدند و رفتند. روح و روان هر دوتاشان شاد .""
فیلم لحظات تلخ و شیرین بسیاری داشت که برای من طرفدار پرسپولیس نیز خیلی نوستالژیک بود.از بازی عجیب دهه شصت پرسپولیس استقلال با حجم بالای تناشاگران نشسته دور زمین تا بازی عجیب چهار بر سه استقلال سایپا و بازی جالب سپاهان با گل علی بهزادی و وقایعی که منجر به حذف حجازی از فوتبال ایران شد.
فیلم متن و راویترخوبی داشت .متن نوشته خسرو نقیبی دوست خوب روزنامه نگار و منتقد و طرفدار تیم آبی پوش بود.متنی خوب بود به نظرم.ساختار و ریتم شاید در حد عالبی نبود ولی قابل قبول به نظر می رسید.کارگردان به نظرم تلاش زیادی برای نوآوری در چنین فیلمی به خرج نداده بود.
فیلم دو اتفاق مهم زندگی حجازی را هم کم داشت یکی صحنه ایستادن همسر حجازی درون دروازه استادیوم آزادی و دیگری فقدان صحبت های علی دایی که کاشفش کسی جز حجازی نبود.
پرداختن به نقش و اثر دوگانه فتح الله زاده در دوران حرفه ای حجازی نیز همچون نقش قلعه نوعی برای تماشاگر عادی این فیلم زیاد قابل تاویل نبود.
pic by :beha


کلمات کلیدی: من ناصر حجازی هستم