پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

نقد و بررسی "احتمالا گم شده ام"

نوشته ساراسالار

سارا سالار

مقدمه

سارا سالار به عنوان مترجم وارد دنیای ادبیات شده و مدتی قبل مجموعه داستان «فیل ناپدید می شود» موراکامی را ترجمه کرده است.«احتمالایً گم شده ام» اولین اثر سالار به عنوان نویسنده رمان کوتاهی است که از طرف نشر چشمه در سال گذشته منتشر شد و تا چاپ چهارم هم رسید و ظاهرا بنا به دلایلی که معلوم نیست تا کنون امکان انتشار مجدد پیدا نکرده است .

این داستان روایتی متفاوت از زندگی زنی ر ا به تصویر می کشد که بیشترین دغدغه او رابطه اش با دختری به نام گندم است که این موضوع در طول داستان مخاطب را به نقطه یی می رساند که احتمال می دهد گندم و راوی یکی شده یا یکی باشند و این زن به دنبال این است که در خلال جست وجوهایش در گندم خود گمشده اش را پیدا کند. گزارش جلسه نقد احتمالاً گم شده ام را می خوانید.

 

ناتاشا امیری: من فوق العاده از کتاب خانم سالار لذت بردم به رغم اینکه با سبک و سیاق من همخوان نبود اما کتابی بود که دوست داشتم. خیلی از نویسنده ها در سبک و سیاقی می نویسند و انتظار دارند همه مانند آنها بنویسند. خیلی خوب است آدم از خودش در بیاید و حالت همذات پنداری داشته باشد. کتاب خانم سالار را در عرض دو سه ساعت تمام کردم. این زبان روانی که داشتند خیلی عالی بود و آن چیزی که در کتاب ایشان ارجحیت دارد بیان زندگی بحران زده یک زن است و آنچه خودش را بیشتر نشان می دهد نوعی پوچی گرایی است تا تحول و اقدام. خانم سالار بافت داستان شان را به وسیله اخبار روزنامه ها، رادیو و بیلبوردهای تبلیغاتی به شکل یک بافت خیلی قوی آورده اند. یک روایت رو به جلو وجود دارد که مربوط به زمان حال است و همین زن است از لحظه یی که از خواب بیدار می شود و حالت آشفتگی که در زندگی اش هم کاملاً مشخص است خودش را نشان می دهد. با روایت رو به جلو همراه با زمان حال می آید و این اخبار و بیلبوردهای تبلیغاتی بسیار هوشیارانه و هوشمندانه روایت می شوند. فکر کردم شاید بی دلیل در داستان آمده اند ولی جلوتر که رفتم دیدم به این شکل نیست و آن حالت کاتالوگ وارشان را از دست دادند و رویکرد معنایی خیلی خوبی در داستان پیدا کردند. این روایت رو به جلوی داستان بود که گفتم. در خلالش دو روایت دیگر داریم؛ یکی روایت دکتر و دیگر تداعی خاطرات با گندم که در خلال همین روایت رو به جلو لابه لایش تزریق می شود. چند مطلبی که در داستان آورده بودند به نظرم محورهای مهمی را شکل می دادند؛ یکی که هر مساله یی هر چقدر هم تقدیری باشد حتی اگر بخواهی تغییرش بدهی باز هم همان تغییر تقدیر است. یکی این نکته بود که به نظرم از محورهای مهم داستان بود ولی خانم سالار قصدشان این نبوده که به دغدغه ذهنی آدم ها جواب دهند و بیشتر به دنبال این بودند که روح پرسشگری را در آدم ها ایجاد کنند. و دیگری هم مفهوم خدا بود. این مفهوم خیلی قشنگی بود ولی خیلی گسترش پیدا نمی کند و فکر می کنم این تصمیم خود نویسنده بوده که فقط در همین حد پرسشی ایجاد شود و ذهن یک مقدار متوجهش شود و این محور هم جزء محورهای اصلی داستان بود به شکلی که مضمون روی اینها بنا شده بود و اینکه این زن باید علت دغدغه های فعلی اش را در گذشته جست وجو کند. مثل این است که در آنجا حفره های خالی وجود دارد که باید آنها را بازیافت کند و یک بازنگری لازم است. ما عملاً در این زن هیچ تحولی نمی بینیم غیر از یک سوم پایانی رمان که دست به این اقدام می زند که با ترسش روبه رو شود و به سمت گندم برود و این حرکتی است که در پایان انجام می دهد ولی تفاوتی که شخصیت داستان خانم سالار با بقیه داستان ها داشت و آن را از این جهت ممیز کرده این است که اغلب زن ها به شدت مقهور خیانت شوهر با همان دغدغه یی که از تولدشان با آنهاست، هستند و در زندگی زناشویی هم این موضوع به وجود می آید. این حالت دقیقاً اینجا برعکس است یعنی زنی است که خیلی هم به نظر نمی آید مساله داشته باشد و شوهرش آنقدر به او توجه دارد که چند بار هم زنگ بزند ولی اتفاقاً در برابر مساله یی به نام خیانت قرار گرفته، که آیا می تواند این را انجام دهد یا نه. قسمت پایانی که به منصور جواب می دهد خیلی جالب بود ولی در عین حال آدم احساس می کند هنوز به شکلی درون همان قالبی است که جامعه تعریف می کند اما در عین حال کار درستی انجام می دهد و در عین انجام آن، این مساله را به سخره هم گرفته. چنانچه این قواعد دست وپاگیر نبود چه بسا به شکل دیگری رفتار می کرد گویی که در تمام داستان بدش نیامده. این از نکات بسیار قشنگی در داستان بود که نظر مرا جلب کرد.درباره زبان هم خیلی به زبان گفتار نزدیک بود و در قسمت هایی نویسنده با تکرار بعضی جملات و صرف افعال مختلف لحن خاصی را به مخاطب القا می کرد و به شکلی با ضرباهنگ ذهن این زن همخوان می شد و زبان خیلی خوب و پیراسته یی هم بود و تنها یکی دو مورد توصیف دیدم که زیاد جالب نبود ولی در کل خیلی لذت بردم.

 

شهلا زرلکی: در حالت کلی اگر بخواهم راجع به کتاب بگویم این کار عمده امتیازی که دارد کشش است و این کشش هم مدیون درآمیختگی آن روایت های مختلفی که وجود دارد، است. این فلاش بک هایی که وجود دارند خیلی خوب درهم تنیده شده اند و یک بافت منسجم به وجود آمده و در ظاهر کار آسانی به نظر می آید ولی در اصل سهل و ممتنع است و فکر می کنم روی شکل روایت خیلی کار شده به شکلی که می رود و برمی گردد و ذهنیت ها روایت می شود. از این جنبه داستان برایم جالب بود و نقطه قوت کار همین نکته بود. کششی که در داستان وجود داشت تا آخر همراهی ات می کرد به خصوص معماهایی که از اول داستان ایجاد می شود. از اول می بینیم یک زن روزی را شروع می کند که سوار ماشینش می شود و می رود یک مقدار برایم نمادین بود و حالت آن به شکلی بود که سفر آلیس واری را در شهر تهران شروع می کند و چیزهایی می بیند. گرهی که در کار وجود دارد آن کبودی است و اتفاقاً همین نقطه قوت در پایان کار بدل به نقطه ضعف می شود. یعنی من به عنوان خواننده که دوبار هم داستان را مرور کردم، متوجه نشدم این کبودی چه بود و اذیتم کرد. یا از جزییات رابطه مثلثی راوی و گندم و فرید مشخص نمی شود این سه چه رابطه یی بین شان بوده و این ابهام مخل است و اذیت می کند. در ادامه آن نقطه قوت به نظرم دو مورد خرده روایت لابه لای روایت اصلی داریم؛ یکی روایت رادیو است و دیگری روایت بیلبوردهای تبلیغاتی است که خیلی جالب است و خودشان روایت می کنند و می توانست رمان را به سمت رمان اجتماعی و حتی سیاسی ببرد ولی اتفاقی می افتد. در اینجا کمی روی مرز حرکت کرده و کمی شعاری شده و نقش راوی را خیلی پررنگ می بینیم که انتقاد می کند و در واقع از زبان رادیو و بیلبوردها شعار می دهد که چرا جامعه مصرف زده است و این مقداری رو است و اگر کمی ظریف تر کار می شد و اینقدر برجسته نبود، جالب می شد. حال این گذشته گرایی افراطی اثر که نوستالژیک است و دغدغه راوی که پیش روانشناس می رود و خودش هم می گوید من درگیر گذشته ام و همین طور است، مساله اش گذشته است، این موضوع بحثی ندارد و این آدم با گذشته اش درگیر است و از خلال این گذشته گرایی اش برای ما قصه یی تعریف می کند.اما نوستالژی که در داستان وجود دارد یک تعصب و غیرتی نسبت به گذشته دارد که این به بغض و کینه یی نسبت به زمان حال تبدیل شده است. این زن نسبت به جوانان اطرافش، ارتباط دختر و پسرها، نوع پوشش شان و رفتارشان با همدیگر نوعی نگاه کینه آلود دارد و مدام مقایسه می کند و این هم به همان شعارزدگی برمی گردد. دیگر اینکه ما نسل دهه 40 و اوایل دهه 50 نسبت به بچه هایی که به آنها دهه شصتی می گوییم با همدیگر مشکل داریم و نمی توانیم با یکدیگر راحت رابطه برقرار کنیم. این موضوع در این اثر خیلی خوب آمده است و می بینیم 20سالگی من با 20سالگی یک دهه شصتی خیلی متفاوت است و در این کار این موضوع خیلی جا داشت که باز شود و خیلی هم اشاره شده بود اما راوی در قسمت هایی طوری موضوع را مطرح می کند انگار که حسادت می کند و اگر کمی کمرنگ بود، جالب تر می شد. مساله دیگری که در این اثر به آن رسیدم به بحث ممیزی و جریانی که وجود دارد، برمی گردد. به این نتیجه رسیدم که ممیزی و سانسور شدیدی که وجود دارد و بحث داغ روز است به جریانی در ادبیات ما دامن می زند و آن را شکل می دهد.چیزی که در ابتدا به آن خودسانسوری می گوییم و بعد آن خودسانسوری که به یک فرآیند خودفریبی و دیگرفریبی و خواننده فریبی تبدیل شده. در این رمان بطری آب خیلی اذیتم کرد. این زن اول شروع می کند و می گوید بطری آبم را برداشتم و بردم. اول فکر می کنیم بطری آب است که وقتی تشنه است همراهش باشد و بنوشد ولی در یک سوم نهایی کار می بینیم راوی توصیفاتی را هنگام نوشیدن ارائه می دهد که متوجه می شویم آب آب نیست و می تواندچیز دیگری باشد؛ این موضوع فریب خواننده است و مقصر این جریان نویسنده نیست، این همان جریان خودسانسوری است که وجود دارد و به اینجا می رسد که نویسنده ابتدا خودش را سانسور می کند و در آغاز خیلی فریب آمیز می گوید بطری آبم را برداشتم در صورتی که می توانست بگوید بطری و آب را نگوید و اجازه می داد در ذهنم هرطور که می خواهم فکر کنم و ممیزی هم ایراد نگیرد و هر دو تعابیر خود را داشته باشیم، ولی می آید و می گوید بطری آب و در آخر هم طوری اشاره می کند که 99 درصد با خودت می گویی این بطری آب نیست.

 

یونس تراکمه: هنگام خواندن هر داستان یک قسمت مربوط به توجیه است که اگر در داستان پیدا کنم خیلی برایم جذاب می شود. تامل می کنم و از خواندن لذت می برم؛ یکی توجیه زمان روایت داستان است، اینکه چرا این داستان در این زمان شروع شده و چرا در زمان قبل یا بعدش شروع نشده. یکی هم توجیه فرم و نوع روایت است که چرا به این شکل بیان می شود. در این داستان از قسمت هایی که در وسط کار از ملاقات هایش با آن دکتر روانکاو می گوید یک مرتبه دستم می آید که نویسنده چه کار می کند. توجیه زمانش خیلی راحت توجیه دارد که شب قبل از روایت داستان یک حادثه و اتفاقی برای راوی افتاده که کبودی به وجود آمده و فردای آن، این اتفاق روایت را می کند و هیچ ابرازی هم از این موضوع نمی کند. من این مورد را از ضعف های داستان می دانم که چرا ما نمی فهمیم شب قبل چه اتفاقی افتاده که این آدم به هم ریخته و امروز همه را بیان می کند. قشنگ ترین قسمت داستان فرم روایتش بود. ما در این داستان می بینیم راوی یک مدت پیش دکتر روانکاو رفته و مشاوره می شده و لابه لای داستان هم می گوید در مشاوره های مختلف دکتر چه گفته. در آخرین مراجعه اش پرونده اش را برمی دارد و می آید چه اتفاقی می افتد که پرونده اش را برمی دارد و می آید، اصلاً به چه دلیلی مشاوره می کرده؟ برگردیم به اسم کتاب؛ احتمالاً گم شده ام. راوی پیش دکتر روانکاو می رود که خودش را پیدا کند. گمشده هایی در گذشته اش وجود دارند که یکی گندم و دیگری فرید است. وقتی به قبل از زمان روایت برمی گردیم، می بینیم زمانی که پرونده را برمی دارد برایش حل شده و من فرم روایی این داستان را به صورت یک پرونده مشاوره پزشکی دیدم که از صبح نشسته و یک روانکاو مقابل این راوی است و یک مشاوره درست و حسابی می شود. به دلیل اینکه فهمیده آن نقطه گمشده روحی کجا است. این فرم روایی دقیقاً یک پرونده مشاوره روانکاوانه است. و تکه هایی که به دکتر مراجعه کرده خیلی زیرکانه پرداخت شده. تمام قسمت هایی که راوی به دکتر مراجعه کرده را یادداشت کردم که راوی چه گفته و دکتر چه گفته؛ یعنی انتخاب آن تک جمله هایی که بین این راوی و دکتر وجود دارد به تکامل روایت داستان و کاراکتر کمک می کند و آن لحظه آخر که آدرس فرید را پیدا می کند به آنجا می رود و شماره ها رد و بدل می شود. این روز خاصی که داستان روایت می شود بچه را می گذارد و به خانه می رود قضیه برایش حل شده است. گندم برایش حل شده. از یک مشاوره صبح تا عصر پیش یک روانکاو رفته همه اینها را یک دور دوره کرده، برایش حل شده و باید سراغ فرید برود. پس دیگر با قدرت می تواند منصور را رد کند و کمبود و نیازی به بازی کردن با منصور ندارد. این فرم روایت دقیقاً یک فرم مشاوره از شروع تا انتها است که بعد قضایا حل می شود. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در روایت داستان هایمان یک روایت های زنانه و یک روایت های مردانه داریم و روایت زنانه و مردانه الزاماً این نیست که روایتی که زن می نویسد، زنانه است و روایتی که مرد می نویسد، مردانه است. داستان های خوبی داشتیم که یک زن با روایت مردانه نوشته یا بالعکس که قدیمی ترینش داستان «شش حکایت کوتاه از گیتی سروش» از شمیم بهار است.یادم هست که در اواخر دهه 40 در اندیشه هنر چاپ شد که یک زن داستان را روایت می کند و دقیقاً بدون هیچ بازی می بینیم می شود نشست و مشخصه های یک روایت زنانه را درآورد.ولی یک مشخصه هایی وجود دارد. یک نگاه روی لحن وجود دارد اینها را می شود با دقت درآورد. این روایت زنانه در این داستان خیلی خوب رعایت شده و درآمده و نویسنده زیرکی های خیلی دقیقی در ساخت داستانش دارد با اینکه کار اول خانم سالار است. اگر این داستان فرم شکافی شود خیلی مینیاتوری کار شده و خیلی دقیق هر چیزی سر جای خودش قرار دارد. من از صفحه 9 تا صفحه 50 مراجعات به دکتر روانکاو را نوشتم و هر کدام دیالوگ های خیلی کوچکی هستند ولی دیالوگ این صفحه با صفحه بعد خیلی هوشیارانه انتخاب شده و به روند روایت کمک کرده. اگر بخواهیم راجع به گندم صحبت کنیم و اینکه گندمی وجود دارد یا ندارد مساله دیگری است به دلیل اینکه در قسمت هایی نکاتی وجود دارد مثلاً آنجایی که می گوید دو یک به نفع من یا گندم یک جمله دارد که چه احمقی هستم، من به نفع من بودن در واقع به نفع گندم بودن است. یعنی اگر گندمی هم وجود داشته باشد باید در داستان حل شود و مهم آن رابطه با فرید است که مثل این است که گندم یک روی تخیلات راوی است؛ یعنی تمام کارهایی که راوی جرات ندارد، او انجام می دهد. گندم خلق شده که با هم کامل شوند و داستان جایی تمام می شود که اینها با یکدیگر یکی شدند و حضور گندم دیگر ضرورتی ندارد. اصلاً گندمی نیست. آن راوی هم سراغ گندم نمی رود، سراغ فرید می رود. گندم دیگر حذف است. آن تلفنی هم که رد و بدل می کنند یعنی مشکل حل است.

 

شهلا زرلکی:موضوع دیگری که وجود دارد با منتقد دیگری که صحبت می کردیم سر این وجود داشتن یا نداشتن گندم می گفت تو متوجه شدی که این گندم وجود نداشت. برایش سوال بود. گفتم نویسنده خودش خواسته به این موضوع دامن بزند و ما به این سوال مطرح شده برسیم. ولی برای خود من به این شکل نبود. گندم شخصیتی بود که وجود داشت و درست است که در پایان با یک بازی ابهام آلود تمام می شود ولی در این رابطه برایم جالب بود. یاد «دمیان» هرمان هسه افتادم. آن رابطه مرید و مرادی که بین دو همجنس وجود داشت که در ایران هم در همین عصر در دبیرستان ها رایج بود که ریشه این موضوع هم به محرومیت ها و محدودیت های رابطه با جنس مخالف برمی گشت. کمتر آثاری هستند که به رابطه دو همجنس بپردازند و این برایم خیلی جالب بود. این به شرایط محدود سیاسی و اجتماعی دهه 60 برمی گردد که یک طرف معمولاً ویژگی های برتری نسبت به طرف دیگر دارد و در این داستان گندم الگوی برتر است و ویژگی های خاصی دارد که راوی شیفته اش می شود و در عین حال فکر می کند آنقدر تفاوتش با گندم زیاد است که با شکلی از حسادت همراه است و به کارهای گندم غبطه می خورد و تمام رفتارش را از روی او الگوبرداری می کند. هرکاری که می کند به این فکر می کند اگر گندم بود چه می کرد. مشخص است در زمانی می خواسته مستحیل شود و در آ خر و سطرهای پایانی که به این می رسیم که گندم وجود نداشته، می آید و می گوید از در مهدکودک بیرون می آیم و می بینیم زن 35ساله یی آنجا ایستاده که خودش است و در واقع خودش نیست، گندم است؛ یعنی کاملاً درهم یکی می شوند. راوی و گندم که برایش مثال و الگوی آرمانی بوده در پایان رمان یکی می شوند که به نظرم هدف و غایت خود راوی هم همین بوده.

 

یونس تراکمه: در نویسنده دقت هایی برای ساختن کاراکترها دیدم که برایم خیلی جالب بود. وقتی راوی مادربزرگ گندم را برای اولین بار توصیف می کند، می گوید مادربزرگ قرتی و حتی توصیف می کند و می گوید کفش پاشنه بلندش؛ یعنی وقتی می گوید قرتی فقط یک توصیف کلامی نیست آن قرتی را در یک جزء می سازد و در منطق روایت این داستان ما همه جا دیدیم هرجا را که نگاه کنیم، می بینیم یک قسمت هایی می تواند تیپ باشد و با یک دستکاری کوچک تغییر کند و انتخاب هم خیلی آسان نیست و وقتی درگیرش باشیم، می فهمیم انتخاب آن دستکاری به چه شکلی باید باشد که از خطر تیپ ساختن فرار کند و به راحتی به یک کاراکتر تبدیلش کند. این موضوع برایم جالب بود. ولی قسمتی که مربوط به کبودی می شد احتیاج به توضیح بیشتری داشت. آدم فکر می کند یکی از گره های داستان است و چنین جایی را برای خودش باز کرده. یک حادثه نیست و در این روایت به این شکل نیست حتی اگر توضیح هم داده می شد اینقدر رویش زوم شده که به نظرم آمد یک حادثه خیلی مهم است که به روایت داستان مربوط می شود.

 

احمد غلامی: در یک اثر، خیلی مهم است که برایم یک حس شوری به وجود بیاورد. تحلیل هایی را که شما راجع به داستان می کنید به نظرم شایستگی این تحلیل ها را دارد. نمی خواهم بگویم شایسته این تحلیل ها نیست اما آن چیزی که برای خود من به عنوان کسی که کتاب را خوانده، مهم است این موضوع است که این کتاب فاقد آن شوری است که من انتظار دارم در من اتفاق بیفتد و به نظرم آنقدر در کار دست برده شده که بی نقص و قابل تحلیل باشد.شما وقتی اثر را می خوانید نمی توانید به آن اشکال بگیرید. خود من هرچه فکر کردم نتوانستم اشکالی بگیرم به دلیل اینکه دنبال اشکال گرفتن در اثر هم نیستم، نوشته هایی هم که می نویسم معمولاً تعریف از اثر است و اینکه کجای داستان برایم جالب است. اما دنبال لحظه یی بودم که این کتاب در جایی یقه من را بگیرد ولی متاسفانه هیچ کجا یقه من را نمی گیرد،در جایی با یکی از دوستان که صحبت می کردم برایش مثال فوتبالی زدم؛ گفتم روزی بازی بچه های تیم نوجوانان را نگاه می کردم و یکی از بچه هایی که بازیکن حرفه یی بود و در لیگ های برتر بازی می کرد مرا دید و پرسید چرا این بازی را نگاه می کنی. گفتم این بازی پر از خلاقیت و پر از جرات است و او هم ایستاد و حرف مرا تصدیق کرد.
به نظر من جسارت این اثر گرفته شده و خیلی پاستوریزه است ولی روایت و ساختار و تکنیک خوبی دارد اما همه اینها خلق می شوند تا در جایی یقه تو را بگیرند اما در این داستان پیش نمی آید. در توصیفاتی هم که اشاره می کنید جذاب است هیچ قسمتی احساس نکردم که آشنایی زدایی کرده است. اثر به لحاظ احساسی تجربه تازه یی به من اضافه نمی کند. من دنبال دانش نیستم به این دلیل که اگر دنبال دانش باشم کتاب های دیگری می خوانم. اما در قسمتی تکان خوردم و احساس کردم جالب است؛ جایی که راوی در وان دستش را روی گلوی بچه اش می گذارد و این حس، حس تازه یی برایم بود اما پرداخت نمی شود و در حد همین حس غریزی می ماند. صحبتی که کردم در واقع نقد اثر نیست. حرف من ارزش علمی ندارد و مطلقاً چیزی از ارزش کتاب کم نمی کند.

 

یونس تراکمه:نکته دیگری را راجع به فرم بگویم که ما وقتی بحث فرم را می کنیم و بحث می کنیم که چقدر دقیق است، الزاماً این نیست که نویسنده یک وایت برد جلویش گذاشته، اصول را نوشته و از روی آن وایت برد می نویسد. یادم است در سال های دهه 40 این را یاد ما دادند که مباحث تئوریک را بخوانید برای اینکه فراموش کنید. کار یک آدم حاصل تمام احساسات، تجربه زیستی و حتی تجربه های فرمی اش است یعنی ذهنی که فرم داشته باشد لازم نیست شما بگویید در صفحه 9 کمتر لازم است این حرف خاص را بزند به دلیل اینکه قرار است حرف دیگری بزند و با روندی جلو برود. وقتی کتابی نوشته می شود برخوردهای مخاطبان متفاوت است. من همیشه اگر بتوانم فرم یک کتاب را کشف کنم این نیست که از فرم لذت می برم. از آن فرم به انسان می رسم، از آن فرم به آن آدمی که قرار است ساخته شود می رسم. ما بعد از دیدن فیلم و خواندن داستان صحبت هایی می کنیم که حاصلش است. و لذت دیگری هم دارد که ما به جای اینکه کتاب را ببندیم، ادامه دهیم، دوباره برگردیم و همپای کتاب جلو بیاییم و این یک لذت کشفی دارد که همراه نویسنده و با متن جلو بیاییم، خودمان را جای نویسنده بگذاریم و ببینیم چطور این لحظات ساخته شده، این آدم چطور با یک کلمه و یک جمله فردی در داستان به وجود آورده. این کار فرم است که 10 جمله را دستکاری کنی درنمی آید ولی یک مرتبه با دو کلمه درمی آید ولی آن درد آدم را می سوزاند. در فرم توقف کردن مهم نیست. مهم این است بی شکلی را که نویسنده یا هر هنرمندی انگیزه اش برای خلق اثر است، شکل دهد. ما اصلاً چرا می نویسیم. مشکل داریم یا یک ناشناخته یی داریم که می خواهیم بشناسیم اش و مخاطب ما می خواهد با خواندن کتاب یک تجربه مشترک با ما پیدا کند. و این نکته های ظریف برای من این نبود که شما روی وایت برد همه چیز را برنامه ریزی کرده باشید. وقتی که ذهن درگیر باشد به هر حال درمی آورد.

 

ناتاشا امیری: من به چند نکته دیگر می خواهم اشاره کنم؛ مساله کبودی که نسبت به خواننده ها و برداشت ها با هم متفاوت است. و به تعداد آدم های مختلف ممکن است تعبیرهای متفاوتی وجود داشته باشد.خانم زرلکی به حالت گیجی راوی اشاره کردند. آنقدر برایم پررنگ نبود اما وقتی اشاره کردند، متوجه شدم.ولی ماجرای بطری خیلی برایم خاص نبود.و موضوع دیگر صحبتی بود که راجع به گندم شد. من هم لحظه آخر به این موضوع رسیدم که گندم وجود ندارد. این اتفاقاً شگرد ماهرانه یی بود که نویسنده در قسمت آخر انجام داده ولی در عین حال آن چیدمان داستان به هم نمی خورد و خیلی محکم و استوار باقی می ماند. گندم آن طرح الهی و آن طرح اصلی است به شکلی که انگار هر کسی برای آن به دنیا می آید، می خواهد به آن برسد ولی قاعدتاً در مسیرهای انحرافی می افتد و از آن تمامیت خودش دور می افتد؛ گندم آن حالت را برای این شخص دارد و در جایی هم اشاره می شود به نسخه های جعلی گندم، به آدم های دیگری که می خواهند از او تقلید کنند و اصل نیستند. ولی به نظر من گندم شخصی بوده که توانسته آن طرح الهی زندگی اش را اثبات کند و نکته دیگر راجع به شهودی نوشتن؛ این موضوع تجربه شخصی من به عنوان یک نویسنده است که حال بعضی نویسنده ها که کوششی می نویسند برایشان عجیب است. وقتی شهودی می نویسی چیزی به تو الهام می شود که خیلی درست و میزان درمی آید ولی آنجا که دخالت می کنی و می خواهی درستش کنی داستان خوب نمی شود. ولی در حالت شهودی داستان قشنگ و محکمی درمی آید. قاعدتاً بعد از آن باید یک تعدیل هایی در متن صورت بگیرد به این دلیل که من خودم به روند شهودی خیلی اعتقاد دارم و این موضوع را در خیلی از نویسنده ها ندیدم ولی این موضوع در این داستان کاملاً پیدا بود. و این روند خلاقه و شهودی انگار از یک خرد برتر و ضمیر دیگری برای نویسنده ایجاد می شود و اگر نویسنده بتواند این کار را بکند داستان به صورت خوبی درمی آید و این کاری است که خانم سالار انجام داده اند.